• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 4271
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چه راهکارهايي را مي توان براي بهتر شدن وضع سياسي و اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي جامعه به صورت عملي نه تئوريک پيشنهاد مي کنيد؟
پاسخ : در پاسخ به پرسش شما نکات ذيل را خاطر نشان مي سازيم: اولاً: راهکارهاي عملي نه تنها از تئوري جدا نيستند بلکه مبتني بر آن است، از اين رو در پاسخ به همين سؤال هر کس با ديدگاه نظري خود راهکارهائي عملي را ترسيم خواهد نمود. ثانياً: با مبناي تئوريک ما دين عامل سعادت دنيوي و اخروي، فردي و اجتماعي بشر است، و دين اسلام جامع ترين اديان الهي و شريعت محمدي(ص)، شريعت خاتم است، موارد ذيل به نظر مي رسد که در بهتر شدن وضع سياسي و اجتماعي و فرهنگي و اقتصادي جامعه به عنوان راهکارهاي عملي مفيد و مؤثر باشد: T} 1- اجراي صحيح و تمام عيار و بي مسامحه، بي توجيه، بي شائبه و بي واهمه احکام اسلامي{T بر اساس دستورات ديني مفسد في الارض، حکمش اعدام است، متعدي و متعرض به ناموس مسلمين و اهانت کنندگان به شعاير ديني بايد تعزير شوند، دست دزد قطع گردد، اما آيا ما به نداي رهبر عظيم الشأن انقلاب در اين زمينه عمل کرديم؟! آيا مسئولين محترم نظام، آنچنان که بايسته و شايسته بود در راستاي مبارزه با فساد اجتماعي و اقتصادي اقدام نمودند. جناح بندي و سياسي کاري، وا همه از نظرات مدعيان حقوق بشر، تبعيض در بين افراد و جريانات در مقام اجرا و نيز برخي فرصت طلب ها و منفعت طلبان از جمله موانع اين راه هستند که بايد برطرف شود. T}2- عدالت اجتماعي و اقتصادي{T شکاف طبقاتي، تبعيض و بهره مندي وافر عده اي و محروميت مطلق عده اي ديگر ظلم است که بنيان هاي يک اجتماع را سست و متزلزل مي کند. بايد با وضع قوانين مناسب، ترتيبي اتخاذ شود که از فرصت هاي کاري، همه يا اکثر مردم به حسب تخصص و توانمندي هاي خود بهره مند گردند، نه اين که يک عده از چندين شغل رسمي و غير رسمي بهره مند باشند و ديگران آه بکشند. در وضع ماليات ها هم، در موقع قانون گذاري بايد دقت شود و هم در هنگام أخذ که متأسفانه در بسياري از موارد هم در وضع قانون، به نحو غير کارشناسانه است و هم در مقام گرفتن ماليات با دست و دلبازي هاي برخي و تبعيض و اهمال برخي ديگر مواجه مي شويم. 3. بازرسي از همه نهادهاي حکومتي به گونه اي که علي(ع) به مالک اشتر فرمودند: يا مالک تو بايد در دولت خود جاسوس داشته باشي اما نه جاسوس براي مردم و ايجاد محدوديت و سلب آزادي از آنان بلکه جاسوس براي کارگزاران و عمال خودت تا درست کار کنند. چه نهادي در مجلس، قوه قضائيه، مجريه، شرکت ها و مؤسسات دولتي و ... اين مسئوليت را به عهده دارد؟ چه گونه عمل مي کنند؟ اگر به گونه صحيح عمل مي شد آيا ما شاهد اين همه پارتي بازي، رشوه گيري ها و مفاسد اقتصادي و اجتماعي و فرهنگي بوديم؟! آيا همه استانداران خود را موظف به اين فرمان مي دانند؟ آيا اصولاً بر اساس اعتقاد به اين اصول منصوب مي شوند؟ 4. قاطعيت در برخورد با حيف و ميل کنندگان بيت المال، متصديان به حقوق عمومي. 5. تشديد روحيه استبکار ستيزي و معامله نکردن ارزش ها با مصالح سياسي. 6. امر به معروف و نهي از منکر و حضور جدي مردم در افشاء انحرافات، برخورد با انحرافات، پشتيباني از مقام ولايت.
کد سوال : 4272
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا برخي از افراد متخصص در كشورهاي بيگانه تدريس مي كنند و در كشور خودمان تدريس نمي كنند؟
پاسخ : در مورد اين پديده تلخ و ناگوار كه به «مهاجرت نخبگان» و يا «فرار مغزها» تعبير مى‏شود و ضررهاى عمده‏اى را از جهت هدر رفتن سرمايه اصلى كشور در پى داشته، مطالعات و تحقيقات متعددى از سوى انديشمندان صورت گرفته و نظرات و ديدگاه‏هاى متفاوتى ارائه شده است. مهاجرت نخبگان هر چند مسأله‏اى تاريخى بود و سابقه ديرينه دارد اما عمدتا از اوايل دهه 1960 همچون يك پديده اجتماعى مورد توجه و چاره‏انديشى قرار گرفته است. دامنه اين پديده نيز هر چند محدود به كشورهاى خاصى نبود و گستره جهانى داشته، اما اغلب در ارتباط با كشورهاى توسعه نيافته يا در حال توسعه از آن سخن به ميان آمده است. براساس آمارهاى موجود، در اين بين ايران سهم بسزايى را به خود اختصاص داده است(V}روزنامه رسالت،30/3/81{V). نتايج يك نظرسنجى انجام شده در سال 1380 از 1756 نفر از اعضاى هيئت علمى از 28 دانشگاه و مركز تحقيقات نمونه در مورد ريشه‏يابى اين پديده نشان مى‏دهد كه كمبود حقوق و درآمد به عنوان مؤثرترين عامل در گرايش اعضاى هيئت علمى جهت مهاجرت به خارج از كشور محسوب مى‏شود. امكانات تحقيقاتى بهتر در خارج از كشور و امكانات كم در داخل، برخوردهاى نامناسب مديريت، وجود مديران ضعيف در رأس امور علمى، اجرايى و تحقيقاتى، بى‏توجهى مسؤولان به خواسته‏هاى اعضاى هيئت‏علمى، تنش‏هاى موجود در جامعه، احساس ناامنى، عدم اطمينان به آينده و كاهش علايق و وابستگى‏هاى فرهنگى از جمله عوامل مؤثر در اين مسأله مى‏باشد(V}مسعود مختارى، ابعاد گسترده و نگران‏كننده مهاجرت نخبگان از ايران، روزنامه كيهان، 20/4/81{V). براى آگاهى بيشتر در مورد نظرات انديشمندان در اين خصوص ر.ك: فصلنامه مطالعات راهبردى، شماره 14. در اين فرآيند، مسأله اخير يعنى كاهش علايق و وابستگى‏هاى فرهنگى متخصصين و تحصيلكردگان داخل به فرهنگ ملى و ارزش‏هاى بومى، از اهميت بسزايى برخوردار است، بنيان‏ها و مبانى فكرى علوم دانشگاهى ما اكثرا وارداتى و محصول كشورهاى بيگانه است كه با خود فرهنگ و ارزش‏هاى بيگانه را به همراه داشته و باعث از خود بيگانگى محصلان آن و فاصله گرفتن تحصيل‏كنندگان اين علوم از ارزش‏ها و فرهنگ ملى مى‏شود. نتيجه اين تحول فكرى، پشت پا زدن به آداب، رسوم و فرهنگ ملى است - كه با فرهنگ غربى تضاد و ناسازگارى دارد - و مهاجرت به جوامعى است كه مولد اين علوم و فرهنگ خاص آن است. تا جايى كه از ديدگاه برخى از اين مهاجرين، زندگى در جوامع غربى، فى‏نفسه ارزش محسوب مى‏گردد. در هر صورت حل اساسى اين پديده (مهاجرت نخبگان) به اقداماتى از قبيل: تدوين برنامه مشخص و مدون براى بكارگيرى متخصصان، ايجاد فرصت‏هاى شغلى مناسب براى آنان، اهميت قائل شدن به مقوله پژوهش و تحقيق، فراهم نمودن امكانات مناسب از نظر حقوقى، مزايا و امكانات تحقيقاتى براى محققان، تحقق واقعى شايسته‏سالارى در نظام مديريتى كشور و... مى‏باشد كه البته اقدامات مناسبى نيز از سوى دولت و مجلس در اين راستا در حال برنامه‏ريزى و اجرا است. نكته قابل توجه آن كه وجود مشكلات و كمبودها، نبايد حس تعهد به كشور، ميهن‏دوستى و وظايف و تعهداتى را كه هر كدام از نخبگان در مقابل جامعه خويش دارند از ياد ببرد. مسلما رشد و نموّ جسمى، روحى، فكرى و علمى همه ما با سرمايه‏هاى مادى و معنوى اين كشور بوده است و ايفاى اين دين و وظيفه نيز در گرو انجام خدمات علمى صادقانه و تلاش براى پيشرفت، آبادانى و اعتلاى آن مى‏باشد.
کد سوال : 4273
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا براي همه افراد امكان رسيدن به درجات بالاي عرفاني و كمال انساني وجود دارد؟ اين كه در بعضي كتب و احاديث داريم كه درجات ايمان افراد متفاوت است و از هر كس به اندازه ايمان خود او انتظار مي رود يعني چه؟ آيا ظرفيت همه انسانها در ابتداي خلقت يكسان مي باشد؟ آيا ظرفيت همان استعداد دنيايي است؟
پاسخ : وجود اختلاف در ظرفيت‏ها و استعدادها و مايه‏هاى درونى انسان‏ها امرى غيرقابل انكار است كه علاوه بر قرآن كريم و روايات معصومين(ع)، مشاهده و تجربه نيز آن را تأييد مى‏كند. قرآن كريم در مورد عموم انسان‏ها مى‏فرمايد: A}و رفع بعضكم فوق بعض درجات{A؛و برخى از شما را بر برخى ديگر درجاتى برترى بخشيديم(V}انعام، آيه 165{V). و در مورد پيامبران(ع) مى‏فرمايد: A}منهم من كلم الله و رفع بعضهم درجات{A؛ خداوند با برخى از پيامبران(ع) گفتگو كرد و بعضى را درجاتى برترى بخشيد(V}بقره، آيه 253{V). مراد از ظرفيت همان سرمايه‏هاى درونى و استعدادهاى مادى و معنوى نهفته در درون انسان است كه براساس حكمت الهى در انسان‏ها مختلف است و ممكن نيست انسان‏ها از نظر استعداد و هوش و فكر و ذوق و سليقه يكسان باشند. هر چند پاره‏اى از اختلاف‏ها و تفاوت‏ها اكتسابى است و كوشش و تلاش انسان در ايجاد ظرفيت‏هاى گوناگون و امتيازها قابل ترديد نيست ولى در عين حال اين اختلاف در ظرفيت‏ها و سرمايه‏ها و استعدادهاى مادى و معنوى به طور تكوينى وجود دارد و عدالت به معناى قرار دادن هر چيزى در جايگاه مناسب و در خور آن ايجاب مى‏كند كه اين اختلاف وجود داشته باشد. خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد: A}ان الله اصطفى آدم و نوحا و آل ابراهيم و آل عمران على العالمين{A؛ خداوند آدم(ع) و نوح(ع) و خاندان ابراهيم و عمران را بر جهانيان برگزيد(V}آل عمران، آيه 33{V). اين انتخاب و گزينش از نظر تكوينى نيز ثابت است. يعنى خداوند آفرينش آنان را از آغاز، آفرينشى ممتاز قرار داد. اگرچه با داشتن اين امتياز، در انتخاب راه حق مجبور نبودند بلكه اين راه را با اراده و اختيار خود مى‏پيمودند ولى در عين حال اين آفرينش ويژه و ظرفيت گسترده آنها، زمينه‏ساز رهبرى جامعه و هدايت انسان‏ها گرديد و سپس با اطاعت و پيروى فرمان خداوند و جهاد در راه او و استقامت و صبر و تلاش در راه هدف والا و مقدس خود به امتيازاتى اكتسابى نيز دست يافتند كه در كنار امتيازات ذاتى و خداداد آنها، از آنها انسان‏هايى برجسته و برگزيده ساخت. هر چند اين امتيازات ذاتى براى ايجاد سازمانى منظم و زمينه‏سازى براى رشد و تعالى بشر ضرروى و لازم است ولى مسؤولين بزرگ و همسنگ با آن امتيازها را به همراه دارد و ديگران كه از اين امتيازها بى‏بهره‏اند مسؤوليت كمترى بر دوش دارند(V}تفسير نمونه، ج 2، ذيل آيه 33 آل عمران{V). برخلاف مناصبى مانند نبوت و امامت كه امورى اختصاصى و ويژه مى‏باشند و ديگران نمى‏توانند طمعى در دست يافتن به آنها داشته باشند رسيدن به كمال قرب و درجات والاى انسانى، امرى اختصاصى نمى‏باشد و رسيدن به قله كمال انسانى متناسب با ظرفيت‏هاى گوناگون براى همه انسان‏ها امرى شدنى و قابل دسترسى است. بهترين دليل بر امكان رسيدن به چنين پايه و درجه‏اى از كمال اين است كه خداوند متعال و پيامبران و اولياى پاك او با تعبيرهاى گوناگون و به مناسبت‏هاى مختلف، همه را به اين كمالات و رسيدن به اوج بندگى دعوت و تشويق كرده و آن را هدف اصلى و والاى آفرينش دانسته‏اند و اگر راه رسيدن به اين مرتبه از كمال و قرب بر انسان بسته بود و بال پرواز به قله قاف قُرب در انسان وجود نداشت اين همه دعوت و تشويق و تبليغ لغو و بيهوده بود. چگونه ممكن است در شبانه‏روز چند بار در نمازهايمان بخوانيم: اهدنا الصراط المستقيم * صراط الذين انعمت عليهم(V}حمد، آيه 5 و 6{V). يعنى خدايا ما را به راه راستى كه راه پيامبران و شهدا و صالحان و صديقان است راهنمايى كن، راه كسانى كه به قرب جانان راه يافتند و شاهد مقصود را در آغوش گرفتند ودر جوار محبوب آرميدند، ولى در عين پيمودن اين راه براى ما ناممكن و اين در سعادت و سعادت جاودان بر ما بسته باشد؟ شكى نيست كه ما را بر خوان گسترده‏اى كه انواع غذاهاى روحانى و معنوى بر آن چيده شده دعوت كرده‏اند، سفره با بركتى كه همه نوع غذا متناسب با هر سليقه و اشتهايى را در بر دارد و اگر دستگاه گوارش و هاضمه انسان سالم و به دور از آفات باشد ممكن نيست از اين سفره خدايى محروم و گرسنه برخيزد. حال اگر دستگاه گوارش فردى بيمار و نارسا بود و نتوانست از اين خوان بى‏دريغ ربوبى بهره‏اى ببرد، بايد خود را ملامت و سرزنش كند و گناه اين حرمان بر عهده خود اوست. نكته‏اى كه در اين ميان حايز اهميت فراوان و در خور توجه ويژه است اين است كه آنچه انسان را از رسيدن به مقام قرب و درجات عالى كمال باز مى‏دارد و رسيدن به آن قله رفيع را براى وى ناممكن مى‏سازد، نبود استعداد و يا كم بودن ظرفيت نيست بلكه وجود موانعى است كه بر سر راه او قرار دارد. بالاترين وظيفه انسان و هدف از همه تلاش‏ها و مجاهدت‏هاى او، كنار زدن خار و خاشاك گناه و غفلت و آلودگى از چهره تابناك فطرت پاك خدايى است و در واقع اين گرد و غبارهاى نشسته بر آينه صيقلى جان و روح انسان است كه مانع ديدن حقيقت و رسيدن به قله كمال مى‏باشد و بايد اين گرد و غبارها را فرو نشاند تا بتوان به جمال يار نظر كرد. P}جمال يار ندارد نقاب و پرده ولى{E}غبار ره بنشان تا نظر توانى كرد{P كمالات انسانى همان گنج‏هاى نهفته در خرابه وجود انسان است كه با كندن زمين دل و كنار زدن خاك‏ها سر راه به جلوه‏گرى و نورافشانى مى‏پردازد و انسان را به جام جهان‏نمايى كه سال‏ها در آرزوى آن بود و آن را از بيگانگان تمنا مى‏كرد مى‏رساند. در حديثى از پيامبر(ص) مى‏خوانيم: H}لولا تكثير فى كلامكم و تمريج فى قلوبكم لرأيتم ما أرى و لسمعتم ما اسمع{H؛ اگر سخنان زيادى و آشفتگى دل‏هاى شما نبود، آنچه را من مى‏ديدم مى‏ديديد و آنچه را مى‏شنيدم مى‏شنيديد(V}رساله لب اللباب، علامه حسينى طهرانى، ص 42، انتشارات حكمت{V). و باز در روايتى ديگر از پيامبر(ص) چنين آمده است: H}لولا ان الشياطين يحومون حول قلوب بنى آدم، لررأوا ملكوت السموات والارض{H؛ اگر شيطان‏ها بر گرد حريم دل‏هاى فرزندان آدم(ع) گردش نمى‏كردند، باطن آسمان‏ها و زمين را مى‏ديدند(V}همان{V). هدف اصلى پيامبران الهى(ع) يادآورى عهد و پيمانى است كه انسان در لوح فطرتش با خداوند بسته و با بشارت و بيم و پند و اندرز خود وفاى به آن عهد ازلى ريشه‏دار را از بشر خواسته‏اند، چنانچه اميرمؤمنان(ع) در اين باره مى‏فرمايد: H}فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته و يذكّر و هم منسّى نعمته... و يثيروا لهم دفائن العقول{H؛ خداوند پيامبرانش را پى در پى فرستاد تا از مردم وفاى به عهدى را كه در فطرتشان است بخواهند و نعمت‏هاى خدا را كه مورد غفلت و فراموشى قرار گرفته به يادشان بياورند و گنجينه‏هاى نهفته در اعماق روح و جان انسان‏ها را بيرون آورند و هويدا سازند(V}نهج‏البلاغه، خطبه اول{V). سفارش به توبه و استغفار و تأكيد بر ياد خدا و ترغيب به عبادت‏هاى گوناگون همگى در راستاى همين زدودن موانع و برطرف كردن و يا كم رنگ كردن حجاب‏هاى فطرت و هويدا نمودن و به فعليت رساندن استعدادهاى خدايى و كمالات پنهان در اعماق وجود انسان است: P}ميان عاشق و معشوق هيچ حايل نيست{E}تو خود حجاب خودى، حافظ از ميان برخيز{P
کد سوال : 4274
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : منظور خدا در قرآن در آيه 17 الرحمن از دو مشرق و مغرب چيست؟
پاسخ : قبل از پرداختن به تفسير آيه، توضيح يك مطلب ضرورى است. كره‏ى زمين، از يك طرف داراى دو قطب مغناطيسى است كه به نام شمال و جنوب خوانده مى‏شود. از طرف ديگر چون زمين داراى دو حركت وضعى (به دور خود) و انتقالى(به دور خورشيد) است. به نظر مى‏آيد كه خورشيد صبح‏گاهان از يك طرف خارج و كم‏كم بالاى سر ما مى‏آيد و سپس به هنگام شام‏گاهان از طرف ديگر فرو مى‏رود. در عرف مردم و اصطلاح علمى آن طرف كه خورشيد طلوع مى‏كند به نام «شرق» و آن طرف كه خورشيد غروب مى‏كند و نام «مغرب» ناميده مى‏شود. نكته ياد شده ظاهر قضيه است، امّا با دقت عقلى و علمى ثابت مى‏شود كه زمين مشرق‏ها و مغرب‏هاى متعددى دارد. برخى از دلايل نكته اخير عبارتند از: 1. چون زمين به شكل كره است و به دور خورشيد حركت مى‏كند، در هر نقطه‏ى زمين يك مشرق و مغرب، و اثر طلوع و غروب مكرر خورشيد، پيدا مى‏شود. 2. خورشيد در هر روز ساعت معين طلوع و غروب مى‏كند كه با ساعت طلوع و غروب روز قبل و بعد متفاوت است. بنابر اين تعداد روزهاى سال مشرق و مغرب داريم؛ 3. براى هر انسانى شش جهت متصور است، پس طلوع و غروب نسبت به جايگاه هر كس متفاوت است. نتيجه: گر چه در ظاهر يك مغرب و مشرق بيشتر نيست، ولى در واقع مشرق‏ها و مغرب‏هاى متعددى وجود دارد. بنابر اين، تعبير به مشرق و مغرب V}(بقره/115){V يا مشارق و مغارب V}(معارج/40){V با مبانى علمى منافى نيست. در مورد آيه ياد شده در پرسش «رب المشرقينِ و رب المغربين» V}(الرحمن/17){V چند احتمال تفسيرى داده شده است. 1. مقصود از مغرب، مغرب تابستان و زمستان و مقصود از دو مشرق، مشرق تابستان و زمستان است كه با همديگر متفاوتند. چنان كه حضرت على(ع) در اين باره مى‏فرمايند: «مشرق تابستان و زمستان هر كدام بر حد خود است»V}هويزى، نورالثقلين، بيروت، نوشته التاريخ العربى، ج 7، ص 213{V. توضيح اين كه: اگر چه مشرق‏ها و مغرب‏هاى متعددى وجود دارد، ولى نهايت آن‏ها در تابستان و زمستان است. زيرا در اين دوران آغاز تابستان و زمستان خورشيد به حداكثر و حداقل اوج خود مى‏رسد كه از آن‏ها به مدار شمالى و جنوبى تعبير مى‏شود و مدارهاى ديگر در بين اين دو قرار دارند. بنابر اين، چون مشرق‏ها و مغرب‏ها اين دو مى‏باشد و اين آيه واژه «المشرقين و المغربين» به صورت مثنّى به كار رفته است. 2. مقصود از دو مشرق و دو مغرب، مشرق و مغرب خورشيد و ماه است. طبق اين تفسير چون ماه و خورشيد هر كدام طلوع و غروب خاص خود را دارند، واژه‏ى مثنّى به كار رفته است. 3. مقصود از مشرقين پيامبر اكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) مى‏باشد و مراد از مغربين امام حسن(ع) و امام حسين(ع) باشند. اين مطلب بيان باطن يا تأويل آيه است كه در طلوع اسلام پيامبر(ص) و على(ع) بودند و امام حسن و امام حسين(ع) در دوره‏ى غروب اسلام اصيل از صحنه جامعه بودند كه شهيد شدند. براى آگاهى بيشتر ر.ك: - رضايى اصفهانى، محمد على، پژوهشى در اعجاز علمى قرآن، رشت، انتشارات مبين، 1380، چاپ اول، صص 191 - 195 . - مكارم شيرازى، تفسير نمونه، چاپ تهران، دارالكتب الاسلاميه، صص 120 - 121 - علامه طبرسى، مجمع البيان، ذيل آيه.
کد سوال : 4275
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : پيامدهاي عملي قيام عاشوراي امام حسين(ع) در زندگي اجتهادي - عملي و اقتصادي و سياسي و... چيست؟
پاسخ : امام حسين (ع) بر اساس فرموده رسول مکرم اسلام (ص) چراغ هدايت و کشتي نجات است.V}«ان الحسين مصباح الهدي و سفينه النجاه»{V و محبت و عشق به او، آتش هاي گرما بخش زندگي است که هرگز شعله هاي آن به خاموشي نمي گرايد و سرد نمي شود. البته اين عشق و محبت براي دلهاي پاک مومنين است.V}«ان الحسين حراره في قلوب المومنين لن تبرد ابدا»{V سراسر زندگي امام حسين(ع) درس است و الگو براي همه کساني که بخواهند در راه خدا حرکت نموده،V}«قل لا اسئلکم عليه اجرا الا الموده في القربي»V} (شوري/23){V «قل ما اسئلکم عليه من اجر الا من شا ان تتخذ الي ربه سبيلا » V}(فرقان/57){V به فيض عظماي رضوان و لقاء الهي برسند، «وعد الله للمومنين و المومنات جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها و مساکن طيبه في جنات عدن و رضوان من الله اکبر ذلک الفوز العظيم» V}(توبه/72){V با وجود اين عاشوراي حسيني نقطه عطفي در حيات بشريت است. اولا: تعالي بخشيدن به زندگي انساني: در حکومت هاي طاغوتي، تلاش براي گسترش همه جانبه فساد است «قالت ان الملوک اذا دخلوا قريه افسدوها»V}(نمل/34){V «و من الناس ... اذا تولي سعي في الارض ليفسد فيها و يهلک الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد»V}(بقره/204 و 205){V در اين صورت هويت انساني فراموش، هويت جديدي براي آنها تعريف مي شود و آن «موجود در ظاهر انسان و در باطن مملو از صفات حيواني و شهوات و غرايز» و اين بدترين اهانت به انسانهاست، استضعاف بندگان خدا توسط حکومت هاي طاغوتي قبل از آن که در بعد اقتصادي تحقق يابد در بعد فرهنگي و معنوي صورت مي پذيرد بلکه منشأ اصلي آن است «ان فرعون علا في الارض و جعل اهلها شيعا يستضعف طائفه منهم»V}قصص/4{V «يقول الذين استضعفوا للذين استکبروا لو لا انتم لکنا مومنين»V}سبا/31{V اصولا در فرهنگ قرآني مستضعف در برابر مستکبر قرار مي گيرد نه در مقابل پولداران و مرفهين. نتيجه مسخ هويت انساني در چنين حکومت هائي اين است که انسان حاضر مي شود تن به هر ذلتي بدهد و صرفا به بهاي اين که چند لقمه نان خشکي بخورد تاچند روز بيشتر نفس بکشد و زنده ( به معناي حيات نباتي و يا حداکثر حيواني) بماند، با هر رفتاري بسازد و بلکه اصلا ذائقه وي تغيير مي يابد و به جاي مائده بهشتي در سفره انبياء خيار چنبر و عدس و پياز زميني در سفره فرعون مي طلبد «و اذ قلتم يا موسي لن نصبر علي طعام واحد فادع لنا ربک يخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها و قثائها و فومها و عدسها و بصلها قال اتستبدلون الذي هو خير اهبطو مصرا فان لکم ما سألتم و ضربت عليهم الذله و المسکنه و باؤا بغضب من الله»V}بقره/61{V امام حسين عليه السلام اين حقيقت قرآني را احياء کرد که «يا ايها الذين آمنو استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لما يحييکم»V}انفال/24{V و بادعوت مردم به ايمان و تقوي و حکومت مبتني بر ارزشهاي اسلامي در مقابل حاکميت يزيدي «نه» گفت و با اعلام اين که «مثلي لا يبايع مثل يزيد» به ما آموخت که نه تنها حسين (ع) بلکه همه حسينيان و همه کساني که مثل حسين مي انديشند نه تنها با يزيد بلکه با همه يزيديان و همه کساني که مثل يزيد مي انديشند و رفتار مي کنند همراهي نخواهد نمود. چرا که با حکومت يزيدي، فاتحه اسلام و ارزش هاي اسلامي و انساني را بايد خواند « و علي الاسلام السلام اذ بليت الامه براع مثل يزيد» اساسا کسي که در رأس حکومت قرار مي گيرد سيماي مردم تحت حاکميت را بيان مي کند و واي به سيماي کريه ملتي که به حاکميت يزيديان تن مي دهند. کريه بودن اين سيما در رفتارهاي يزيد يعني سگ بازي، ميمون بازي، باده نوشي و زناي با محارم و شهوت راني و ظلم بر بندگان خدا و بي عدالتي تبلور مي يابد. حق و باطل در حکومت هاي غير الهي جاي خود را عوض مي کنند و زشتي ها و کژي ها، هنر و مايه مباهات و حق گوئي و حق جوئي و فضيلت خواهي نشانه عقب ماندگي از قافله روبه جلو و پيشرفت در انحطاط دانسته مي شود. همه اين ها ذلت است و «هيهات منا الذله» بلکه آن بزرگوار و عزيز فاطمه (س) در اولين روز ورود به کربلا در ميان ياران و فرزندان و افراد خانواده خويش اين طور فرمود: «اما بعد، پيشامد ما همين است که مي بينيد، جدا اوضاع زمان دگرگون گرديده، زشتي ها آشکار و نيکي ها و فضيلت ها از محيط ما رخت بر بسته است. از فضائل انساني باقي نمانده است مگر اندکي مانند قطرات ته مانده ظرف آب. مردم در زندگي ننگين و ذلت باري به سر مي برند که نه به حق عمل و نه از باطل روگردان مي شوند. شايسته است در چنين محيط ننگين، شخص با ايمان و با فضيلت، فداکاري و جانبازي کند به سوي فيض ديدار پروردگارش بشتابد من در چنين محيط ذلت باري مرگ را جز سعادت و خوشبختي و زندگي با اين ستمگران را چيزي جز رنج و نکبت نمي دانم.»V}محمد صادق نجمي، سخنان حسين ابن علي عليه االسلام از مدينه تا کربلا، انتشارات اسلامي وابسته به جامعه المدرسين، چاپ دهم، 1381، صص 134و135{V ثانيا: تربيت انسانهاي فضيلت مدار: روح پاک حسين (ع) به او اجازه نمي دهد حيات طيبه انساني را با هيچ چيز عوض کند، کسي عزت و غيرت و دينداري و شرف انساني و الهي او را نشانه گيرد حتي اگر او را در دوراهي بين مرگ سرخ با شمشير آويخته يا ذلت سازش با ظلم تهديد کنند با صداي رسا فرياد مي زند و به ديگران نيز با تعبير «الا» هشدار مي دهد که شما نيز بيدار باشيد که سخن و فرياد من اين است که «الا ان الدعي بن الدعي قد رکز نا بين اثنتين الذله و السله هيهات منا الذله» آري، وي در جواب خير خواهي برادرش محمد بن حنفيه مبني بر حفظ جان خود با گريختن به يمن يا جاي امن ديگر مي فرمايد « يا اخي والله لو لم يکن في الدنيا ملجأ و لا مأوي، لما بايعت يزيد بن معاويه ابدا» برادرم به خدا سوگند اگر در دنيا هيچ پناهي نداشته باشم، باز هرگز با يزيد ابن معاويه بيعت نخواهم کرد.V}فرهنگ جامع سخنان امام حسين (ع)، گروه حديث پژوهشکده باقر العلوم (ع) وابسته به سازمان تبليغات اسلامي، 1377، ص328{V اين يک راهکار عملي در زندگي اجتماعي است که چنين حاکميتي را به هيچ وجه نبايد تحميل کنند بلکه با يک قيام انقلابي و اسلامي بساط حاکميت طاغوت و چنين حاکماني بايد برچيده شود. غيرت ديني، عزت مسلمين و جامعه اسلامي هيچ گونه سکوت يا سازشي را بر نمي تابد. و اگر ديديم در تاريخ اسلامي که بعداز عاشورا مردم کوفه و جهان اسلام به آن وضع ذلت بار و ننگين مواجه شدند، ريشه هاي آن را بايد در همين سکوت و سازش ناشي از بي غيرتي و خواري روح آنان دانست. مرام حسين (ع) دراين بعد اختصاص به مسلمين و جامعه اسلامي ندارد. بلکه هر انسان آزاده اي مخاطب اوست چنانکه مهاتما گاندي به مردم هندوستان مي گويد: من براي آزادي شما ارمغاني جز دستورات و آئين حسين ابن علي (ع) ندارم، مملکت هندوستان را پيروي از راه حسين (ع) نجات داد ، شعار و مرام حسين باعث استقلال و آزادي هندوستان شد. ثالثا: مبناي هر حکومتي در همه ابعاد اعم از اقتصادي يا سياسي يا فرهنگي و ... بايد عدالت باشد و الا به سان خانه اي است هر چند شکوهمند که بر پايه هاي لغزان بنا شده است. و هرگز استوار نخواهد ماند. اين که در روايات آمده است «الملک يبقي مع الکفر و لا يبقي مع الجور» يعني حاکميت و حکومت و فرمانروائي با کفر قابل بقا است اما با ظلم و ستم قابليت دوام ندارد، ناظر به همين اصل است. و امام حسين (ع) بهتر از هر جامعه شناس و سياست مداري، مبناي اصل استواري جامعه و ريشه کژي ها و انحرافات را نشان داد و خود به همراهي خاندان و جمعي از ياران حقيقتا به اصلاح گري دست زد و همه روشنفکران و علماي دين را به اين راه دعوت نمود. آن سبط رسول (ص) در خطبه اي در مني با عنوان «ثم انتم ايها العصابه عصابه بالعلم مشهوره و بالخير مذکوره و بالنصيحه معروفه ...» يعني شما اي گروه نيرومند، دسته اي هستيد که به دانش و نيکي و خير خواهي معروفيد، آنان را دعوت به همکاري با خود نمود و اهداف خود را با شاهد گرفتن خداي متعال چنين بيان مي دارد: «اللهم انک تعلم إنه لم يکن ما کان منا تنافسا في سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لکن لنري المعالم من دينک و نظهر الاصلاح في بلادک و يأمن المظلومون من عبادک و يعمل بفرائضک و سنتک و احکامک؛ خدايا تو مي داني که آنچه از ما سر زد (دعوت به نهضت و انقلاب) براي رقابت در فرمانروائي و نيز دسترسي به مال بي ارزش دنيا نبود، بلکه از آن روست که نشانه هاي آيين تو را بنمايانيم و سر و سامان بخشي و اصلاحات را در سرزمين هايت آشکار سازيم تا بندگان ستمديده تو آسوده گردند و به فرايض و سنن و احکام تو عمل کنند» V}(فرهنگ جامع سخنان امام حسين(ع)، ص307 و 313).{V در اين کلام و دعوت هم راه را نشان داد (اصلاح گري و انجام اصلاحات) و نشانه هاي اصلاحات راستين را که ايجاد امنيت براي مظلومين و ستمديدگان را اجراي دستورات الهي و حاکميت ارزشهاي ديني در مصلحان اجتماعي يعني همان کساني که صلاحيت دارند داعيه دار اصلاحات در جامعه باشند يعني شيفته خدمت بودن، اهتمام به تبلور و تجلي عيني شعائر و ارزش هاي ديني در جامعه و نه تشنه قدرت و مال و منال دنيا و رقابت در دنيا طلبي. عدالت اجتماعي سنگ بناي جامعه ارزشي و اسلامي و راه تحقق آن اصلاح گري از سوي مصلحان واقعي باهدف گيري حاکميت دين است چون بدون حاکميت دين عدالت گستري اگر فرضا ممکن باشد همه جانبه نخواهد بود. و همه اين راهکارهاي عملي در راه و کلام ابا عبد الله (ع) در نهضت بزرگ عاشورا بيان شد. در جوامع کنوني شايد شکل ها و قالب هاي اعمال حاکميت متفاوت از آن زمان باشد ولي اين اصل ثابت را نبايد از نظر دور داشت که در تنظيم روابط اجتماعي در قالب سياست هاي کلان و خرد اقتصادي، سياسي، فرهنگي و ... بايد عدل محور باشيم. اباعبدالله (ع) نهضت اصلاح طلبي خود را در مواجهه با برادرش محمد بن حنفيه قبل از عزيمت از مدينه به مکه چنين معرفي نمود: «اني لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح في امت جدي، اريد ان آمر بالمعروف و انهي عن المنکر و اسير بسيره جدي و ابي علي ابن ابي طالب (ع)...» يعني من از روي هوي و هوس و سرکشي و تبهکاري و ستمگري قيام نکردم، تنها به انگيزه سامان بخشي در امت جدم برخاستم، مي خواهم به نيکي ها فرمان دهم و از بدي ها بازدارم و روش جد خود و پدرم علي (ع) را دنبال کنم. راهي که انبياء و ائمه بزرگوار براي اصلاح جامعه اتخاذ کردند فرهنگ سازي، امر به معروف و نهي از منکر و همگاني نمودن قيام عليه حاکميت طاغوت با اهداف شايسته و نيز اقدامات سنجيده و پسنديده بود.V}فرهنگ جامع سخنان امام حسين (ع)، ص330{V متأسفانه مجال ضيق و سخن زياد است، البته زياد بودن سخن ناشي از گستره بسيار وسيع ابعاد نهضت عظيم حسيني است از جمله شيوه اقدامات امام حسين (ع) در اين نهضت نيز راهکارهاي عملي بسيار زيادي بيان شده است، از جمله: فرهنگ ايثار، شهادت طلبي، توجه به خدا و مقدم داشتن رضاي او بر هر چيزي، به فکر وظيفه بودن نه در انديشه نتيجه ماندن، ابلاغ پيام نهضت به وسيله مبلغان شايسته اي که خود در صحنه بودند نه تازه از راه رسيده هائي که بخواهند از آن کلاهي براي خود درست کنند و ...
کد سوال : 4276
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفكر و تعقل منطقي درباره «مسكوت عنه قرآن» چه سان است آيا همان اهميت و فضيلت مسائل گفته شده را دارد؟
پاسخ : تفكر به معناي رسيدن به مجهول و حل آن از طريق معلومات متناسب، در اسلام پايگاهي بسيار ارزشمند دارد. به فرموده امام علي(ع): H} تفكر انسان را به سمت نيكوئي و عمل به آن دعوت مي كند{H؛ V} (ر.ك منتخب ميزان الحكمه، روايت شماره 5116) {V تا آنجا كه ساعتي تفكر برتر از عبادت يك سال برشمرده شده است. V} (ر.ك: همان مصدر، روايت شماره 5126).{V و لذا اصل تفكر و انديشه از امور ارزشي است حال چه درباره ظاهر موجودات و حقايق محسوس و به عبارت قرآني آيات آفاقي و چه درباره غيبت و حقيقت خويشتن و به تعبير قرآن آيات النفسي. در هر صورت تفكر مبارك است و آدمي را از تاريكي جهل بسوي روشناي معرفت خارج مي سازد. و بينش و وسعت نظر به او مي بخشد. اما در باب آنچه قرآن درباره آن سكوت كرده است. در اينجا دو نكته لازم است. اولاً اساس حقايق و واقعيات هستي و اصول معرفت و كليد نجات و سعادت را قرآن بيان كرده است. و انسان در باب اصول رشد و كمال دنيا و آخرت. نيازمند به هيچ چيز نمي باشد كه قرآن اساس آنرا طرح نكرده باشد. اما روشن است كه منظور از A} لا رطب و لا يابس الا في كتاب مبين{A V}(سوره انعام آيه 59) {V اين نيست كه همه جزييات و مصاديق محسوس و نامحسوس را قرآن بيان كرده باشد. دوم آنكه اگر فكر كه مشعلي روشن و چراغي پر فروع است در مسير خطا واقع شود ضربه اش شديدتر و سقوط آدمي وحشتناكتر است . اين بيان همان مثال معروف است كه (چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا) و به فرموده امام علي(ع):H} انديشه در غير حكمت هوس است{H؛ V}(ر.ك: منتخب ميزان الحكمة، روايت شماره 5129){V حال با توجه به مطالب مذكور تفكر در مسائلي كه صراحتاً قرآن درباره آنها بياني ندارد. در هر صورت در قلمرو نظام هستي است و تفكر در باب وجود موجود تفكري مقدس و ارزشمند است همانگونه كه بسياري از مسائل فلسفه كه در باب موجودات عالم هستي بحث مي كند صراحتاً در قرآن مطرح نشده است مثل قاعده الواحد - قاعده امكان اشرف - قاعده سنخيت علي و معلولي حركت جوهري. انواع عقول و امثال آن و بسياري از آنها اصول اعتقادات آن را استحكام مي بخشد. اصول اعتقاداتي كه ركن جهانبيني و شاكله معرفتي هر كسي را تشكيل مي دهد. و لذا توجه و عنايت بيانات ديني ما در باب ارزشمندي تفكر و انديشه منحصر به مصاديق مطروحه در كتاب و سنت نمي باشد بلكه به نحو عام تفكر به استثناي امور بي ارزش و به تعبير روايات هوي و هوس در بقيه امور مقدس و متعالي است و انسان را با عمق و ژرفاي درياي وجود آشنا مي كند.
کد سوال : 4277
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بحث هايي كه در مورد بهشت شده خيلي قانع كننده نيست بالا خره انسان بعد از مدتي خوردن وخوابيدن خسته مي شود؟
پاسخ : در پاسخ به سؤال شما نظر سه تن از عالمان برجسته را ارائه مى‏كنيم: 1. شهيد مرتضى مطهرى: براى پاسخ به اين سؤال ذكر مقدمه‏اى لازم است. انسان هميشه دنبال دارا شدن است و اين‏كه انسان دنبال چيزى مى‏رود و بعد كه آن را واجد شد، شوقش كاهش مى‏يابد و بلكه حالت تنفر و دلزدگى پيدا مى‏كند، دليل آن است كه، آنچه انسان در عمق دلش مى‏خواسته آن چيز نبوده است؛ خيال مى‏كرده آن بوده ولى در اصل دنبال چيز برتر يعنى كمال مطلق بوده است. انسان طالب كمال است آن هم كمال نامحدود، چون از محدوديت كه نقص و عدم است، تنفر دارد. به هر كمالى كه مى‏رسد، اول همان بارقه كمال نامحدود او را به سوى اين كمال محدود مى‏كشاند، خيال مى‏كند مطلوب و گمشده‏اش اين است. دنبال يك اتومبيل يا خانه يا فلان مُد مى‏رود و تصورش اين است كه گمشده واقعى‏اش اين است. وقتى كه مى‏رسد و آن را كمتر از آنچه مى‏خواست مى‏بيند، باز دنبال چيز ديگر مى‏رود به آن هم كه رسيد چون اشباع نمى‏شود، مجددا از آن دلزده شده و دنبال ديگرى مى‏رود و... حال اگر اين انسان به چيزى يا جايى رسيد كه كمال مطلق است (يعنى به آنچه كه در نهادش قرار داده شده است) در آنجا آرام مى‏گيرد، دلزدگى هم ديگر پيدا نمى‏كند، طالب تحول هم نيست. درست مانند رود خروشانى كه به اقيانوس مى‏رسد و يكمرتبه از خروش مى‏افتد. با ذكر اين مقدمه در پاسخ به سؤال فوق بايد گفت اگر آنچه كه در بهشت هست از نوع آن چيزهايى است كه در دنياست، مطلب از همين قرار است كه در سؤال آمده يعنى آنجا هم انسان دچار دلزدگى و خستگى خواهد شد. امّا در بهشت انسان به چيزى مى‏رسد كه عين خواسته نهايى اوست و آن كمال مطلق است. بعد از آن كمال نيست، كه انسان دچار خستگى و دلزدگى شود و در آرزوى مافوق آن باشد. قرآن هم ظاهرا براى همين نكته بوده است كه اين تعبير را درباره بهشت مى‏كند: (لايَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً) سوره كهف، آيه 108 يعنى بر عكس نعمت‏هاى دنيا كه وقتى داشته باشد خسته و طالب تحول و تجدد مى‏شود. اگر به انسان چيزى بدهيم كه ماوراى آن چيزى نيست و آن «همه چيز» باشد ديگر خستگى معنا ندارد. اينجاست كه عرفا نظرى پيدا كرده‏اند. آنها روى همين حساب، صد در صد معتقدند كه مطلوب واقعى انسان يعنى آنچه كه در آرزوى انسان است، غير از غريزه‏هاست. غريزه حساب ديگرى است، يك نيروى تقريبا مادّى و حيوانى است كه انسان را مى‏كشاند. آن چيزى كه به صورت هدف و ايده و كمال آرزو در انسان واقعا وجود دارد، غير از خدا هيچ چيز نيست. حافظ مى‏گويد: P}روشن از پرتو رويت نظرى نيست كه نيست{E}منت خاك درت بر بصرى نيست كه نيست{P P} ناظر روى تو صاحب نظرانند آرى{E} سرّ گيسوى تو در هيچ سرى نيست كه نيست{P يا سعدى مى‏گويد: P} به جهان خرّم از آنم كه جهان خرم از اوست{E} عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست{P P} نه فلك راست مسلّم نه ملك را حاصل{E} آنچه در سرّ سويداى بنى آدم از اوست{P آنچه كه در سّر سويداى بنى آدم مى‏دانند همين است كه او جز با خداى خودش با هيچ جا پيوند واقعى ندارد؛ با هر چه پيوند داشته باشد پيوندى است موقتى و مجازى، و روزى اين پيوند را خواهد بريد V}(معاد، استاد شهيد مرتضى مطهرى، ص 172 ـ 170).{V 2. آيت اللّه جوادى آملى: ما اگر معناى ثبات را از سكون جدا كنيم و براى ما روشن شود كه به دارالقرار مى‏رسيم اين سؤال براى ما مطرح نيست. ما يك ساكن داريم و يك ثابت. مثلاً درختى اينجا ساكن است، امّا بالاخره از بين مى‏رود. امّا معادلات رياضى ثابت هستند و زمان ندارند. نه در مكان خاصى و نه در زمان خاصى قرار دارند. قضاياى رياضى نه در مكانى هستند كه بشوند متمكّن و نه تاريخ و زمان دارند كه بشوند متزّمن. اگر چيزى نه زمان دار بود و نه مكان دار، ثابت است و نه ساكن. آيا قانون عليت خسته مى‏شود؟ اين‏ها ثابت‏اند نه ساكن، انسان هم به دار ثبات و دارالقرار مى‏رسد. خستگى مال بدن است و روح هم چون متعلق به آن است خسته مى‏شود. وگرنه يك موجود مجرد ثابت است، آنجا روح همراه بدن نيست بلكه بدن همراه روح است. پس مرگ و زوال هم در آن نيست. ما از اين موجودات ثابت زياد داريم فرشتگان و عالم مثال ثابت هستند. 3. آيت الله حسن زاده آملى: به فرموده خداى متعالى: لَهُم ما يَشاؤون فيها/(در بهشت) براى آنان هر چه بخواهند حاضر است(V}ق(50): 35{V). اين آيه و آيات مشابه دلالت مى‏كند كه خواسته‏هاى نفس در عالم آخرت به انشاء (ايجاد) اوست بلكه همه لذّت‏ها و رنج‏هاى او در آن عالَم از مقوله فعل‏اند نه اِنفعال. لذّت‏هاى دنيوى همه از قبيل انفعال‏اند يعنى از خارج بر نفس وارد مى‏شوند و در وى اثر مى‏كنند به خلاف لذت‏هاى آخرت كه از باب فعل و تأثير و انشاء نفس‏اند. در روايت آمده است كه فرشتگان بايد از اهل بهشت اجازه بگيرند تا برآنان وارد شوند و بالاترين سلطنت‏ها همين است كه اهل بهشت هر چه اراده كننده بشود. و آن ‏چه ملالت و خستگى را به دنبال دارد انفعال نفسانى است نه فعل و تأثير و انشاء نفس و لذا در عالم آخرت هيچگونه خستگى و مَلالتى وجود ندارد. V}(هزار و يك نكته، حسن زاده آملى، نكات 796 و 923).{V
کد سوال : 4278
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا دين مبين اسلام در كشور اسلامي ما نتوانسته رسالت اصلي خود را كه همانا حفظ ارزش هاي ديني و عملي و اجرايي مناسب باشد؟
پاسخ : رسالت و كار ويژه‏ى اصلى دين «هدايت انسان و تبين هر آن چه كه در جهت تكامل و سعادت دنيوى و اخروى بشر در ابعاد فردى و اجتماعى، به آن نيازمند است» مى‏باشد. همان طور كه قرآن كريم مى‏فرمايد: A}«و نزّلنا عليك الكتاب تبياناً لكل شى‏ء و هدىً و رحمه و بُشرى للمسلمين؛{A و بر تو كتاب را نازل كرديم كه روشنگر همه چيز است و هدايت و رحمت و بشارت براى مسلمين استV}(نحل، آيه‏ى 89).{V تحقق عينى و اجراى عملى اين آموزه‏هاى دينى در سطح جامعه از حوزه‏ى رسالت دين خارج نمى‏باشد. اين وظيفه در حقيقت بر عهده‏ى مقام امامت و افراد آن جامعه گذاشته است. چنان كه قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد: A}ان الله لايغيّر ما بقومٍ حتى يُغيّروا ما بأنفسهم؛{A خداوند وضع هيچ مردمى را عوض نمى‏كند، مگر آن كه خود آن‏ها وضع نفسانى خود را تغيير دهند»V}(رعد، آيه‏ى 11).{V با توجه به مقدمه‏ى فوق، در پاسخ به سؤال بايد گفت كه: اگر بخواهيم به صورت منطقى؛ علّت‏يابى و شناخت عواملى كه در پديده‏اى به نام عدم شكل‏گيرى و تحقّق كامل ارزش‏ها و آموزه‏هاى دين مبين اسلام در جامعه‏ى ايران نقش داشته‏اند بپردازيم: دو دسته از عوامل درون دينى و عوامل برون دينى نيازمند بررسى و تحقيق است. در اين جا به اختصار به بررسى ميزان تأثير هر كدام در اين پديده مى‏پردازيم: الف) عوامل درون‏دينى: در بررسى اين عوامل بايد سراغ متون دينى برويم و از اين طريق درصدد يافتن پاسخى براى اين پرسش باشيم كه آيا خود دين اسلام در هدايت و تبيين نيازهاى جامعه‏ى بشرى در ابعاد مختلف سياسى، اجتماعى، اقتصادى و...، رسالت و وظايف خويش را كاملاً انجام داده است. به نحوى كه از اين بُعد هيچ‏گونه تقصير و قصورى را نتوان متوجه دين نمود؟ يا اين كه نه برعكس اين دين نيز مانند برخى اديان ديگر در پاسخ‏گويى به نيازهاى بشرى و اصلاح جوامع انسانى ناتوان مى‏باشد؟ همچنان كه برخى ريشه‏ها و عوامل شكل‏گيرى مبانى تفكر غرب از قبيل سكولاريسم، اومانيست و... را كه باعث بحران‏هاى عظيم جوامع بشرى در غرب شده است را در دين مسيحيت جستجو مى‏كنند. [به عنوان نمونه يكى از عوامل مؤثر در شكل‏گيرى سكولاريزم و جدايى دين از سياست، نارسايى دستگاه دينى مسيحيت بود. از آن جا كه آيين مسيحيت در مورد مسائل اجتماعى و حقوقى و سياست، قوانين انبوه و روشنى ندارد، در حقيقت آن چه در دوران حاكميت كليسا مورد استناد بود، قوانين بشرى و برخاسته از علوم قديم بود، كه علم جديد يا نارسايى آن‏ها را اثبات كرده بود و يا در اعتبار و وثاقت آن‏ها شك داشت و آن‏ها را كنار گذاشت و همچنين از عوامل مهم اومانيسم و راسيوناليسم و... نارسايى مفاهيم دينى و كلامى مسيحى مى‏باشد]. براى آگاهى بيشتر ر.ك: ريشه‏ها و نشانه‏هاى سكولاريسم، على ربانى گلپايگانى، كانون انديشه جوان، ص 52 و 57...؛ فرهنگ و مسيحيت در غرب، محمدرضا كاشفى، مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر. بر اساس اصول اعتقادى، كلامى و آموزه‏هاى دينى، دين اسلام به عنوان كامل‏ترين و جامع‏ترين و آخرين دينى است كه از سوى خداوند جهت هدايت و تكامل انسان و پاسخگويى به نيازهاى مادى و معنوى آن در تمام ابعاد فردى و اجتماعى، نازل شده است(V}ر.ك: قلمرو دين، عبدالحسين خسروپناه، مركز مطالعات و پژوهش‏هاى فرهنگى حوزه علميه قم، چاپ اول، پاييز 1381{V. چنان كه قرآن كريم مى‏فرمايد: A}«ما فرطنا فى الكتاب من شى‏ء ثم الى ربهم يحشرون؛{ Aما هيچ چيز را در اين كتاب فروگذار نكرديم، آن گاه همه به سوى پروردگارشان محشور شوند». و همچنين A}«اليوم اكملت لكم»{A؛V}(انعام، آيه‏ى 38).{V A}« دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيتُ لكم الاسلام ديناً{A؛ امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما برگزيدم».V}(مائده، آيه‏ى 3).{V امام باقر(ع) در تبيين اين موضوع مى‏فرمايد: H}«ان الله تبارك و تعالى لم يدع شيئاً يحتاج اليه الامّة الا انزله فى كتابه و بينه لرسوله؛ {H خداوند تبارك و تعالى چيزى از نيازمندى‏هاى امت را وانگذاشت، مگر آن كه آن را در كتابش فرو فرستاد و براى رسولش بيان فرمود» و امام صادق(ع) نيز مى‏فرمايد: H}«ما من شى‏ء الاّ و فيه كتابٌ او سنه؛{Hچيزى نيست مگر در مورد آن در كتاب يا سنت بيانى هست» V}(اصول كافى، ج 1، صص 9 - 76).{V و در عمل نيز دين مبين اسلام توانايى خود را جهت اداره و رهبرى جوامع انسانى و پاسخگويى به نيازهاى مختلف آن، در هر كجا كه ساير شرايط انسانى و محيطى فراهم بوده است، در مقاطع مختلفى از تاريخ به اثبات رسانيده است: چنان كه ويل دورانت در اين زمينه مى‏گويد: «اسلام طى پنج قرن، از سال 81 هجرى تا 597 هجرى از لحاظ نيرو و نظم و بسط قلمرو و اخلاق نيك و تكامل سطح زندگانى و قوانين منصفانه انسانى و تساهل دينى (احترام به عقايد و افكار ديگران) و ادبيّات و تحقيق علمى و علوم و طبّ و فلسفه پيشآهنگ جهان بود»(V}تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج 11، ص 317{V). هم او در جاى ديگر مى‏گويد: «تنها به دوران‏هاى طلايى تاريخ، يك جامعه مى‏توانسته است در مدّتى كوتاه اين همه مردان معروف در زمينه‏ى سياست و تعليم و ادبيات و لغت و جغرافيا و تاريخ و رياضيات و هيأت و شيمى و فلسفه و طبّ و مانند آن‏ها كه در چهار قرن اسلام، از هارون الرشيد تا ابن‏رشد بوده‏اند، به وجود آورد»(V}همان، ص 322{V.) پيروزى انقلاب اسلامى ايران، و ساير دستاوردهاى مهم و عظيم آن در ابعاد مختلف كه با الهام و تكيه بر آموزه‏هاى دين اسلام صورت پذيرفت نمونه ديگرى بر اثبات اين واقعيت است. بنابر اين نمى‏توان وجود مشكلات در جوامع اسلامى كنونى نظير ايران را به اساس دين مرتبط نمود. بلكه بايد علّت و عوامل آن را در جاى ديگر جستجو كرد. ب) عوامل برون‏دينى: منظور از اين عوامل، كليه علل و اسبابى است كه از خارج دين اسلام، باعث عدم تحقّق و اجراى كامل تعاليم و آموزه‏هاى دين مبين اسلام شده است. توضيح آن كه: مسلماً صرف وجود دينى كه متضمن مكانيسم‏هاى دقيق براى تعالى و سعادت مادى و معنوى جوامع انسانى باشد، براى تحقق عينى اين مكانيسم و آموزه‏ها كافى نيست. بلكه علاوه بر آن، نيازمند عوامل انسانى مورد نياز، كارگزاران و مديران صالح، مردمى معتقد و خواستار اجراى ارزش‏ها، كفايت منابع مادى و اقتصادى و... از يك سو و به علاوه فقدان موانع و مشكلاتى از قبيل تهديدات خارجى و تهاجمات فرهنگى و نظامى بيگانگان، بدعت و سنت‏هاى غلط، دنياگرايى و تجمل‏پرستى و... از سوى ديگر مى‏باشد. و گرنه هرگز آن دين در اجراى اهداف خود و اصلاح كامل جامعه‏ى انسانى موفق نخواهد بود. بررسى اصل وجودو ميزان تأثير هر كدام از اين عوامل بر پديده‏ى عدم تحقق و شكل‏گيرى كامل ارزش‏ها و آموزه‏هاى دين مبين اسلامى، نيازمند ارائه مباحثى مبسوط بوده كه از ظرفيت و حوصله‏ى يك نامه خارج است. اما به صورت اجمال به نكات ذيل اشاره مى‏نماييم: بر اساس آموزه‏هاى قرآنى(V}رعد، آيه‏ى 11{V). هر گونه تغييرى در سرنوشت انسان‏ها و اصلاح يا انحطاط اجتماعى و فردى يك جامعه، منوط به خواست و اراده‏ى انسان است. افراد يك جامعه، زمانى به طور كامل اصلاح مى‏شوند كه بر اساس اراده، گزينش و كنش اختيارى خود بتوانند از شرايط محيطى ـ كه به بركت حاكمانى عادل و الهى، قوانين، احكام و ارزش‏ها و معارف اسلامى به وجود آمده ـ استفاده كنند و راه تعالى و تكامل خود را در پيش گيرند. به بركت وجود انقلاب اسلامى ايران كه الهام گرفته از تعاليم حيات‏بخش اسلام بود، تا حدود زيادى تحوّلات و دگرگونى‏هاى اساسى در بينش افراد و ارزش‏هاى جامعه‏ى ما به وجود آمد، ولى اين مقدار هر چند لازم و بسيار با اهميت بود، ولى به هيچ وجه جهت دستيابى به جامعه‏اى كاملاً مطابق با تعاليم اسلامى، كافى نمى‏باشد. ادامه و بقاى فرهنگ فاسد و... 2500 ساله پادشاهى در ايران، عدم تثبيت ارزش‏هاى اسلامى و قانون‏گرايى و پايبندى به ضوابط و مقررات اسلامى در مردم و بسيارى از مسئولين مسأله تغيير ارزش‏ها، پس از دوران دفاع مقدس، مانند با ارزش شدن پول، شهرت، مدرك‏گرايى، رفاه‏طلبى، تجمّل‏پرستى، و... از داخل، و تهاجم فرهنگى شديد همه جانبه بيگانگان جهت مقابله با انقلاب اسلامى و ارزش‏هاى الهى، از خارج، همگى از جمله دلايلى هستند كه نقش بسيار مهمى در ايجاد اين مسأله دارند. علاوه بر اين مسأله مشكلات اجتماعى و اقتصادى نظير فقر و تبعيض و بى‏عدالتى، اعتياد، كمبود اشتغال، مسكن، تورم و...، زمينه‏هاى بسيار مناسبى را براى ناديده گرفتن ارزش‏هاى الهى در جامعه، آن هم براى افرادى كه اين ارزش‏ها براى آن‏ها نهادينه نشده است، فراهم مى‏آورد. A}«من لامعاش له لا معاد له»{A. نتيجه آن كه عدم تحقق كامل ارزش‏هاى دينى در جامعه ما معلول عواملى برون‏دينى (اعم از عوامل انسانى، شرايط فرهنگى، اجتماعى، اقتصادى و...) است. و اين ارتباطى با توانايى دين در اين زمينه ندارد. دين اسلام به عنوان كامل‏ترين و جامع‏ترين اديان توانايى پاسخگويى به نيازهاى جامعه‏ى بشرى و تأمين سعادت دنيوى و اخروى آن را در همه‏ى زمان‏ها دارد. اما تحقق اين امر با خواست، اراده و همكارى و جانفشانى عوامل انسانى و فراهم بودن ساير عوامل محيطى بستگى دارد. جهت اطلاع بيشتر در اين زمينه ر.ك: - توسعه و تضاد، فرامرز رفيع‏پور. - آناتومى جامعه، فرامرز رفيع‏پور. - انقلاب و ارزش‏ها، على ذوعلم. - انسان و سرنوشت، شهيد مطهرى.
کد سوال : 4279
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : توضيح المسائل با عقل من جور در نمي آيد. چگونه و به چه دليل بايد به مرجع تقليد اعتماد كرد؟ چگونه مرجع اعلم را بايد انتخاب كرد؟
پاسخ : بايد توجه داشت: 1- احكام شرعى يا مطابق نص صريح آيات قرآن و سخن معصومين است و يا با استفاده از قواعد علمى استنباط شده است. 2- از آنجا كه خداى متعال و معصومان(ع) علاوه بر مصالح جسمى، روحى، اجتماعى و به طور خلاصه دنيوى و آخرتى را در نظر دارند، با اطمينان مى‏توان نتيجه گرفت كه دستورات آنان در بلندمدت به نفع افراد و جوامع بشرى است، لذا اگرچه برخى موارد، از نظر عقلى براى ما قابل هضم نيست ولى مى‏توانيم با اطمينان به آن‏ها عمل كنيم. استنباط احكام شرعى از طرف علما و فقهاء از آنجا كه به عنوان كارشناس برتر در مسايل فقهى مطرح‏اند، ضريب اطمينان ما را نسبت به ديگرانى كه از جهت علمى در سطح پايين‏ترى مى‏باشند، بيشتر خواهد كرد و عمل به نظرات آنان از نظر عقلى سزاوارتر مى‏باشد.
کد سوال : 4280
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چطور در ذهنم توجيه كنم كه خدا از اول بوده است؟
پاسخ : ما چون در طبيعت پرورش يافته‏ايم و با آن انس گرفته‏ايم و هر چه ديده‏ايم جسمانى و داراى مكان و زمان معين بوده وابعاد و اشكال مخصوصى داشته است، هنگام شناخت صفات خدا گرفتار تشبيه مى‏شويم و تصور ذاتى كه نه جسم دارد، نه مكان و نه زمان و در عين حال نامحدود است و برتمام زمان‏ها و مكان‏ها احاطه دارد، برايمان دشوار است. زيرا محتاج به بلندپروازى فكر و انديشه وخالى ساختن آن از تصوراتى است كه نسبت به موجودات مادى و طبيعى داريم. به همين جهت، نخستين شرط شناسايى صفات خداوند، نفى صفات مخلوقات از آن ذات مقدس و تشبيه نكردن او به موجودات محدود عالم طبيعت است. درك اين حقيقت، كه ذات خداوند با موجودات جسمانى اطراف ما شباهت ندارد، كليد رمز اين بحث است كه با كشف آن مى‏توان با صفات خدا آشنا شد. دستيابى به پاسخى دقيق و روشن، متوقف بر تبيين حقيقت زمان از يك سو و بيان اوصاف موجودات مادى و مجرد از سوى ديگر است. از اين رو طى چند مرحله به سوى پاسخ اين سؤال خواهيم رفت. T}1ـ حقيقت زمان: {T الف) زمان، امتداد است، V}(بداية الحكمه، علامه طباطبائى، ص 78 و هستى‏شناسى، عبدالرسول عبوديت، ص 328){V امتداد، عبارت است از چيزى كه عقل انقسام آن را به اجزاء (دو جزء يا بيشتر) ممكن بداند (خواه تقسيم آن در خارج براى انسان ممكن باشد، خواه ممكن نباشد) به عنوان مثال خط (و نيز سطح و حجم)، يك امتداد است زيرا از نظر عقل قابل انقسام به دو پاره خط است و هر يك از آن دو پاره خط نيز خود قابل انقسام به دو پاره خط ديگر است و اين قابليت تقسيم پذيرى همواره ادامه دارد و از نظر عقل ممكن است هر چند در خارج وقتى ما تقسيم را ادامه دهيم به جائى مى‏رسيم كه پاره خط آنقدر كوتاه مى‏شود كه ما نمى‏توانيم آن را تقسيم كنيم امّا همين پاره خطى كه در خارج قدرت بر تقسيم آن نداريم، از نظر عقل قابل تقسيم است چون به حكم خط بودن ـ بر خلاف نقطه ـ بُعد دارد و از همين رو عقل آن را قابل انقسام مى‏داند. «زمان» نيز، امتداد است يعنى امرى پيوسته است كه از نظر عقل قابل انقسام به اجزاء كوچك‏تر است به عنوان مثال هر ساعت را مى‏توان به شصت جزء تقسيم كرد و دقيقه ناميد و هر كدام از آن اجزاء را به شصت جزء تقسيم كرد و ثانيه ناميد و هر ثانيه نيز قابل انقسام به هزارم ثانيه و هر هزارم ثانيه قابل انقسام به اجزاء ديگر است و اين قابليت تقسيم پذيرى همچنان ادامه خواهد يافت. نتيجه سخن: هر چيزى را كه داراى نوعى اتصال و پيوستگى است به گونه‏اى كه تقسيم آن از نظر عقل ممكن است، امتداد مى‏نامند و زمان امتداد است. ب) زمان، امتداد سيال است (توضيح: در كتب فلسفه‏اى كه به زبان عربى است از امتداد به (كم متصل) و از سيال به (غير قارالذات) تعبير شده است)، V}(هستى‏شناسى، عبدالرسول عبوديت، ص 350).{V امتداد دو گونه است: 1ـ امتداد پايدار 2ـ امتداد سيّال V}(در كتب فلسفى، از امتداد به «كم متصل» و از پايدار به «قار الذات» و از سيال به «غير قار الذات» تعبير شده است){V. امتداد پايدار: امتدادى است كه اجزاى آن، همه با هم موجودند مانند اجزايى كه براى يك خط متصور است. امتداد سيال: امتدادى است كه اجزاى آن، هرگز با هم در وجود جمع نمى‏شوند؛ بلكه به تدريج يكى پس از ديگرى، موجود و معدوم مى‏شوند، به گونه‏اى كه در آنِ واحد همواره يك جزء موجود است و ساير اجزاى آن، يا قبلاً موجود شده و الان معدوم گشته‏اند و يا بعدا موجود خواهند شد. زمان از اين گونه است يعنى امتدادى است كه اجزاى آن هيچ گاه با هم موجود نيستند، بلكه همواره تنها يك جزء موجود است كه در آنِ بعد معدوم و جزء ديگر موجود مى‏شود. از اين رو زمان به گذشته و حال و آينده تقسيم مى‏شود. گذشته، معدوم شده؛ آينده هنوز موجود نشده و تنها حال موجود است و همواره حال، گذشته مى‏شود و آينده، حال (از آنجا كه هر جزء فرضى زمان، خود داراى امتداد است و هر اندازه هم كه تقسيم شود باز قابل انقسام عقلى است؛ هر جزء فرضى زمان را كه در نظر بگيريد ـ هر اندازه هم كه كوچك باشد مثلاً يك ميليونيم ثانيه يكباره موجود نمى‏شود بلكه به تدريج موجود مى‏شود) نتيجه: زمان، امتداد سيال است يعنى، امر متصل و به هم پيوسته‏اى است كه اجزاء آن با هم در وجود جمع نمى‏شوند بلكه به تدريج و يكى پس از ديگرى موجود مى‏گردند. ج) زمان، امتداد سيال شى‏ء متحرك است. حقيقت زمان ـ چنان كه گذشت ـ امتداد سيال است؛ امّا بايد توجه داشت كه زمان ـ به عنوان يك امتداد ـ وجودى مستقل از ساير اشيا ندارد، بلكه امتدادِ شى اى است كه داراى حركت است. توضيح: حركت، عبارت است از تغيير تدريجى؛ مانند: تغيير تدريجى دماى آب از يك درجه به هشتاد درجه و تغيير تدريجى يك دانه كاشته شده در زمين به يك نهال و يك نطفه به يك انسان بالغ. حركت به معناى دقيق فلسفى آن، تغيير دفعى و آنى را در بر نمى‏گيرد. از همين رو حركت داراى امتداد و پيوستگى است و اين امتداد، امتدادى سيال است يعنى اجزاى فرضى آن هيچ گاه با هم موجود نيستند؛ بلكه به تدريج و يكى پس از ديگرى موجود مى‏شوند. با توجه به اينكه قبلاً معلوم شد كه «زمان، امتداد سيال است»، اكنون رابطه ميان حركت و زمان مشخص مى‏شود و آن اينكه: هر حركتى داراى زمان است و زمان همان امتداد سيال است كه در هر حركت وجود دارد به عبارت ديگر، زمان امتداد و بُعد شئ متحرك است. از اين رو، زمان بر خلاف تصوير ساده ذهنى ما، امرى مستقل و جداى از ساير اشياء نيست بلكه بُعد و امتداد شئ متحرك است. همان گونه كه طول و عرض و ارتفاع وجودى مستقل و جداى از جسم ندارند بلكه امتداد ـ از نوع پايدار ـ و بُعد جسم هستند؛ زمان نيز وجودى مستقل و جداى از جسم ندارند بلكه امتداد ـ از نوع سيّال ـ و بُعد چهارم آن است. د) هر حركت، زمان مخصوص به خود دارد. همان گونه كه طول، عرض و عمق، امرى مستقل و جداى از جسم نيستند؛ بلكه ابعاد و امتدادهاى هر جسم هستند و از اين رو هر جسمى، طول، عرض و عمق مخصوص به خود دارد. همچنين زمان، امرى مستقل و جدا از حركت نيست؛ بلكه بُعد حركت و امتداد آن است لذا هر حركتى، زمان مخصوص به خود دارد و ما به تعداد حركت‏هاى موجود در عالم هستى، زمان داريم. بنابراين، اين تصوير ساده ذهنى ـ كه زمان امرى مستقل و جداى از حركت است و سپس حركت با آن مقايسه و بر آن منطبق مى‏شود ـ تصوير درستى نيست. تصوير ساده اين است كه زمان امر مستقلى است كه از ازل وجود داشته و سپس در بستر زمان، حركت‏هايى پيدا شده است؛ مثلاً نطفه‏اى به كودكى تبديل شده و آن كودك به سن جوانى و پيرى رسيده، سپس فرزند او همين مسير را طى كرده است در حالى كه واقع مطلب اين است كه هر حركتى، بُعد و امتدادى مخصوص خود دارد كه زمانِ آن حركت است. از اين رو هر حركت زمان مخصوص به خود دارد؛ ليكن براى مقايسه اندازه حركت‏هاى مختلف با هم، زمانِ يكى از حركت‏ها را واحد و مقياس عام قرار داده‏ايم و آن زمانِ حركت وضعى زمين (حركت زمين به دور خودش) است. اين زمان را 24 قسمت كرده‏ايم و هر قسمت را يك ساعت ناميده‏ايم و هر ساعت را شصت قسمت كرده و دقيقه ناميده‏ايم و هر دقيقه را شصت قسمت كرده و ثانيه ناميده‏ايم. همچنين سى واحد از اين زمان را يك ماه و دوازده ماه را يك سال و صد سال را يك قرن ناميده‏ايم. بنابراين، زمانِ عام هم خود زمانِ يك حركتى خاصى است (حركت وضعى زمين) كه براى سادگى در هنگام مقايسه زمان‏ها با يكديگر، آن را معيار عمومى قرار داده‏ايم؛ مانند اين كه متر را مقياس عام براى سنجش طول قرار مى‏دهيم. ه) زمان، ويژگى موجوداتى است كه داراى حركت و تغييراند. با توجه به حقيقت زمان (امتدادِ سيال شى‏ء متحرك)، زمان ويژگى موجودِ متغيّر و متحرك است. از اين رو هر موجودى كه داراى حركت و تغيير است، زمان دارد و هر موجودى كه حركت ندارد، زمان ندارد (نظير طول، عرض و عمق كه ويژگى موجود مادى و جسم است). هر موجودى كه داراى جسم است، طول، عرض و عمق دارد و هر موجودى كه جسم ندارد، طول و عرض و عمق ندارد. همان گونه كه در مورد موجودى كه جسم ندارد، بى معنا است كه براى آن طول و عرض ذكر كنيم (مثلاً نمى‏گوييم «ناراحتى من از اين موضوع، چهل متر طول دارد»)؛ در مورد موجودى كه حركت و تغيير ندارد، نيز بى معنا است كه تغييرات زمانى به كار بريم و آنها را در ظرف زمان قرار دهيم. T}2ـ حقيقت مكان: {T الف) تعريف مكان، V}(هستى‏شناسى، عبدالرسول عبوديت، ص 342){V: هر موجودى كه داراى امتدادهاى سه گانه (طول، عرض و عمق) است، اين امتدادهاى سه گانه‏اش فضايى را اشغال مى‏كند. فضائى كه اين امتدادهاى سه گانه را احاطه كرده است، مكان آن موجود ناميده مى‏شود. (گاهى از باب مسامحه تنها به يكى از سطوحى كه جسم را احاطه كرده توجه مى‏كنيم و به ساير سطوحى كه در برگيرنده جسم است نظر نمى‏كنيم؛ (مثلاً مى‏گوييم: مكان فلان كتاب، روى ميز است يا مكان رضا، فلان قطعه از زمين است (توجه ما به سطح زيرين كتاب و زير پاى رضا است). ب ) مكان، ويژگى موجوداتى است كه جسم‏اند: با توجه به تعريف بالا، معلوم شد كه مكان خصوصيت موجوداتى است كه داراى ابعاد سه گانه‏اند (يعنى موجود جسمانى)؛ زيرا جسم، جوهرى است كه ابعاد سه گانه دارد. 3ـ نتيجه زير از شناخت حقيقت زمان و مكان به دست مى‏آيد: يكم: موجود مجرد، فراتر از مكان و زمان است؛ زيرا مكان ويژگى موجودى است كه جسم دارد. از اين رو مكان داشتن در مورد موجود غير جسمانى، معنا و مفهومى ندارد، زيرا در جهات سه گانه امتداد ندارد تا مكان اشغال كند. زمان نيز ويژگى موجوداتى است كه داراى حركت و تغييراند. از اين رو موجود مجرد ـ كه مجرد از ماده است تغيير و حركت ندارد تا مقدار حركت (زمان) داشته باشد، لذا موجود مجرد فرا زمان است. دوّم: موجود مكانى و زمانى، ناقص و محدود است. زمان و مكان، نشانگر نقص و كاستى موجود زمان‏مند و مكان‏مند است؛ زيرا موجود مكان‏مند اوّلاً محدود به مكان خاصى است (در جايى هست و در جاى ديگر نيست) ثانيا در وجودش محتاج و نيازمند به مكان است. از طرف ديگر موجودى كه زمان‏مند است به اين معنا است كه در او تغيير و حركت وجود دارد. كه دقيقا به معناى اين است كه آن شى‏ء كمالى را فاقد است و با حركت به سوى آن، مى‏خواهد واجدِ آن شود. هسته‏اى كه در زمين كاشته مى‏شود، تنه، شاخ، برگ و ميوه ندارد و با حركت به سوى درخت شدن، داراى اين امور مى‏شود. پس حركت نشانه فقر و نادارى است. 4ـ خداوند، مجرد تام و واجد جميع كمالات و پيراسته از هر گونه نقص و كاستى است. خداوند، مبدأ هستى و سرچشمه همه وجودات و كمالات است. بر اساس قانون عليّت، موجودات پيرامون ما، همگى منتهى به علتى مى‏شوند كه واجب الوجود بالذات است. چنين موجودى بايد واجد جميع كمالات وجودى بوده و هيچ گونه نيازى به غير نداشته باشد؛ زيرا فاقد شى‏ء نمى‏تواند اعطاكننده و افاضه كننده آن به ديگرى باشد. لازمه جسمانى و مادى بودن، زمان‏مند و مكان‏مند بودن است و چنين موجودى، ناقص و محتاج به غير است، و چون خداوند، از هر نوع نقصان و نياز پيراسته است، لاجرم موجودى مجرد و فرامكانى و فرا زمانى است. او در ظرف زمان و مكان نمى‏گنجد و از چنين نقص و محدوديتى به دور است. مكان، مانند طول و عرض و ارتفاع از ابعاد موجوداتى است و بعد چهارم آن است. خداوند و همه مخلوقاتى كه مجرد هستند مانند ملائكه، اصلاً زمان ندارند.