کد سوال : 4261
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا رفتن به حوزه علميه را پيشنهاد مي كنيد ضمن اينكه در شهر ما حوزه براي بانوان وجود ندارد به نظر شما اگر به شكل غير حضوري در حوزه قم ثبت نام كنم چطور است. اگر راه حل ديگري غير از اين به نظرتان ميرسد مرا راهنمايي كنيد؟
پاسخ : در همه جا و در هر لباس مىتوان بنده خوب خدا بود و اين از ويژگىهاى دين مقدس اسلام است كه هيچ محدودهاى براى بندگى خداوند و اطاعت از او وجود ندارد. در هر حال و در هر زمان و در هر جايى مىتوان اهل طاعت و فرمانبردار خداوند بود. البته زمينه بندگى در بعضى زمانها و مكانها بيشتر وجود دارد و اسباب و ابزار براى كسب رضاى الهى و آشنايى بيشتر با او آمادهتر است. در حوزههاى علميه به لحاظ محتواى درسى و ارتباط با قرآن كريم و روايات معصومين(ع) كه منبع روحانيت و معنويت و سكوى صعود به جايگاه قرب است وجود دارد. ولى شرايط در زمينههاى تحصيل در حوزههاى علميه براى همه فراهم نيست و نيز استفاده از معنويت و روحانيت حوزههاى علميه نيز بستگى به آمادگى فردى دارد كه در آن جا تحصيل مىكند. چون بايد اين قابليت و زمينه در فرد وجود داشته باشد و اين اشتها و ميل در او باشد تا بتواند از غذاهاى روحانى و لطيف روحى بهرهمند شود. پس تحصيل در حوزههاى علميه هر چند زمينهساز آشنايى بيشتر با قرآن كريم و معارف والا و عميق آن است و از اين نظر اگر براى كسى چنين زمينهاى فراهم شود، توفيق خداوند و لطف او شامل حالش شده، ولى اين بدين معنا نيست كه هر كس در حوزههاى عاليه تحصيل نمايد، حتماً به اهداف خود مىرسد و يا مىتواند گمشده خود را در آن جا بيابد و به زيور فضيلتها و كمالات آراسته گردد:
P}گوهر پاك ببايد كه شود لايق فيض{E}ور نه هر سنگ و گِلى لؤلؤ و مرجان نشود{P
کد سوال : 4262
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در سوره كهف آيه 26 ولايت را جز براي خدا نفي كرده و مي گويد تنها ولايت را براي افرادي قائل شده است كه از طرف او معين شده باشند با توجه به آيه فوق مفهوم ولايت غير ائمه چيست ؟
پاسخ : قبل از پرداختن به موضوع اصلى سؤال، لازم است نكاتى را به عنوان مقدمه بيان نماييم:
يكى ار روشهاى مهم در تفسير و فهم صحيح آيات قرآن كريم، بررسى ساير آياتى است كه پيرامون آن موضوع وجود دارد تا با كمك آن آيات اقدام به فهم نظر قرآن كريم در مورد موضوعى خاص بنماييم. اين روش كه به روش «تفسير موضوعى» شناخته مىشود، كارايى بسيار زيادى در فهم و تفسير آيات قرآن كريم دارد. زيرا اگر بخواهيم ديدگاه قرآن دربارهى مسائل گوناگون اجتماعى، فرهنگى، سياسى، اقتصادى و... را بدانيم و نيازهاى انسان معاصر را پاسخ دهيم، چارهاى جز پرسش از قرآن و يافتن پاسخ آن را نداريم و اين معنا جز با تفسير موضوعى حاصل نمىگردد(V}دانشنامه قرآن و قرآنپژوهى، بهاءالدين خرمشاهى، تهران، نشر دوستان، چاپ اول، 1377، ج 1، ص 640{V.
). با توجه به اين نكته در مورد «ولايت» از ديدگاه قرآن بايد گفت كه: ولايت به معنى محبّت و نصرت، و نيز قبول اولويت كسى در تدبير امرى، و نيز به معنى سلطه و سلطنت و... است()V}دايرةالمعارف فارسى، جلد 2، بخش 2، صفحهى 3175{V. .
در قرآن كريم 233 بار مشتقات مختلف ماده «ولى» به كار رفته است. بر اساس موارد استعمال قرآنى، مراد از ولايت نحوهاى نزديكى بدون فاصله بين دو شىء است كه موجب نوعى حق تصرف و مالكيت تدبير در غير مىشود. در ولايت نوعى اولى و اَحق بودن به غير از خود او نهفته است. از جنبههاى مختلف ولايت را تقسيم كردهاند و براى هر يك اقسامى را بيان نمودهاند. مانند تقسيم ولايت به تكوينى حقيقى و انشايى اعتبارى، ولايت به معناى اخص و ولايت به معناى اعم، ولايت اجبارى و ولايت اختيارى، ولايت عامه و ولايت خاصه، ولايت مطلقه و ولايت مقيّده (يا محدوده) و... همچنين ولايت از جهت دارندهى آن يعنى «ولىّ» نيز اقسامى دارد، مانند ولايت خداوند، ملائكه، پيامبر و ائمه(ع)، سپس فقيه جامعالشرايط، پدر، جدّ، مادر، متولى بر وقف، ولىّ دم و... V}بلغة الفقيه، سيد محمد آل بحر العلوم، ج 3، ص 211 و 213{V. (.
در كلىترين تقسيم، ولايت در قرآن به دو قسم ولايت ايجابى و ولايت سلبى تقسيم مىشود. مراد از ولايت ايجابى، ولايتى است كه از سوى قرآن كريم به رسميت شناخته شده، تجويز شده و بالاتر از آن از پيروان قرآن كريم خواسته شده آن را بپذيرند و از بركات دنيوى و اخروى آن بهرهمند شوند. دخول در حوزهى ولايت ايجابى از لوازم ديندارى و خداپرستى است.
ولايت ايجابى در قرآن كريم از حيث اقسام صاحبان ولايت به سه قسم تقسيم مىشود:
1ـ ولايت الهى (ولايت خداوند بر ماسوى): خداوند متعال صاحب دو گونه ولايت است: ولايت تكوينى و حقيقى و ولايت تشريعى و اعتبارى. ولايت تكوينى يعنى تصرف در همهى اشياء و تدبير امر خلق هر گونه كه اراده كند. از جمه شواهد ولايت تكوينى خداوند اين دو آيه است: A}ام اتخذوا من دونه اولياء فالله هو الولى{A(V}شورى، آيهى 9{V. ).
A}ما لكم من دونه من ولى و لاشفيع{A(V}سجده، آيهى 4{V. ).
مراد از ولايت تشريعى، ارشاد، توفيق، تشريع شريعت و به طور كلى ولايت در امور مرتبط با دين است. A}الله ولى الذين آمنوا يخرجهم منالظلمات الى النور{A(V}بقره، آيهى 257{V.).
2ـ ولايت ملائكه: ولايت فرشتگان نيز بر دو گونه است: برخى امور عمومى عالم را بر عهده دارند. و دسته دوم ملائكه مسدّدين مختص به اولياى الهى است. فرشتگان نگهبان، موكلان، ارزاق و آجال، از نوع اول و آيهى 123 تا 127 سورهى آل عمران از نوع دوم است: A}ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا تتنزّل عليهم الملائكة الاّ تخافوا و لاتحزنوا وابشروا بالجنة الّتى كنتم توعدون * نحن اوليائكم فى الحيوة الدنيا و فى الاخرة{A(V}فصلت، آيه 30 و 31{V. ).
3ـ ولايت بشرى: در قرآن سه قسم ولايت بشرى مطرح شده است:
الف) ولايت خاص رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) و امامان معصوم(عليهم السلام): A}النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم{A(V}احزاب، آيهى 6{V. ).
A}انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون{A(V}مائده، آيهى 55{V. ).
A}يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرّسول و اولىالامر منكم{A(V}نساء، آيهى 59{V. )
ب) ولايت اصناف خاص فقهى از قبيل اولياء دم، اولياى صغار و اولياى ارث. براى ولىّ دمّ آيهى 33 سوره اسراء؛ براى ولى صغير و سفيه آيهى 282 و 237 سوره بقره و براى ولى ارث آيات 33 سورهى نساء، آيهى 5 و 6 سورهى مريم و آيهى 6 سورهى احزاب را مىتوان نام برد.
ج) ولايت عامهى مؤمنين و مؤمنات: همهى آحاد امت اسلامى نسبت به يكديگر «ولى» محسوب مىشوند: A}ان الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم... اولئك بعضهم اولياء بعض{A(V}انفال، آيهى 72{ V. ).
اما قسم دوم: ولايت در قرآن يعنى ولايت سلبى، درباره كسانى است كه ولايت خدا را نپذيرفتند و گمراهند: A}والذين كفروا اوليائهم الطاغوت{A(V}بقره، آيهى 257{V )
A}لاتتخذوا اليهود و النصارى اولياء...{A(V}مائده، آيهى 51{V.
). همچنين: A}لايتخذ المؤمنون الكافرين اولياء من دون المؤمنين{A(V}آل عمران، آيهى 28{V.
).
از تدبّر در آياتى كه در زمينه «ولايت» در قرآن كريم وجود دارد مىتوان به نكات ذيل (در ارتباط با سؤال) پى برد:
اولاً اگر چه در آيهاى كه بيان نموديد و ساير آيات مشابه، نفى ولايت از غير خداوند شده است، ولى با بررسى كامل آياتى كه پيرامون ولايت وجود دارد، ولايت را براى غيرخداوند نيز ثابت مىكند، مشخص مىشود كه منظور از نفى ولايت از غير خداوند، ولايت بالذات و مستقل است. نه نفى ولايت بالعرض. زيرا خداوند تنها ولى مطلق و بالاصالة است. A}فالله هو الولىّ{A(V}شورى، آيهى 9{V. )
. و اگر براى غير خداوند ولايتى در قرآن ثابت شده است، از جانب و با اذن و ارادهى خداوند متعال است. بر اين اساس به هيچ وجه از نفى ولايت در اين آيه نمىشود، نفى ولايت پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله)، ائمه معصومين(عليهم السلام)، اولياء دمّ و ارث، ولى فقيه و... در راستاى ولايت الهى هستند را نتيجه گرفت.
ثانياً اگر چه اصطلاح «ولايت فقيه» كه يك اصطلاح فقهى است، در قرآن به كار نرفته است، ولى مفهوم ولايت فقيه، از مجموعه آيات قرآن كريم كه دربارهى رهبرى و اداره جامعهى اسلامى است به راحتى و روشنى به دست مىآيد(V}حدود 200 آيه شريفه از قرآن كريم، مستقيم و غيرمستقيم، خطوط كلّى حكومت و ولايت در جامعه را نشان مىدهد. ر.ك: مبانى قرآنى ولايت فقيه، على ذوعلم، نشر مؤسسه فرهنگى دانش و انديشه معاصر{V. ).
هر چند تنها مدرك و مستند شرعى و اسلامى بودن موضوعى ارجاع آن به قرآن كريم نمىباشد. زيرا علاوه بر قرآن كريم منابع ديگرى مانند، روايات و عقل نيز از منابع مهم اسلامى به شمار مىروند. مثلاً در مورد ولايت فقيه، هر چند مىشود خطوط و اصول كلى قرآن آن را استنباط نمود، ولى معمولاً جهت اثبات آن به روايات صادره از معصومين(عليهم السلام) كه ولايت تشريعى خود را براى ولى فقيه جعل و تفويض كردهاند، و همچنين به ادلهى عقل، استناد مىشود(V}جهت آشنايى با اين ادله به پاسخ سؤال دوم مراجعه نماييد{V. ).
ثالثاً: ولايت فقيه نه به معناى «ولايت بالذات» است كه با آيه مذكور منافات داشته باشد، و نه ولايت تكوينى است و نه ولايت خاص رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) و ائمه معصومين(عليهم السلام) كه به معناى ولايت تدبير، تصرف و ولايت مودّت و محبّت و مقام «ولىاللهى» است، و نه ولايت اولياى دم و صغار و...، بلكه ولايت فقيه همان ولايت زعامت است. يعنى ادارهى امور جامعه و زعامت سياسى جامعه كه يكى از شئون امامت پيامبر(صلي الله عليه و آله) و امامان معصوم به شمار مىرفته است. از سوى آن بزرگواران در زمان غيبت به فقيه واجدالشرايط واگذار شده است. ولايت سياسى از آن جا كه امرى جعلى و اعتبارى و از مقولهى احكام است، مربوط به ولايت تشريعى خداوند است و به دليل آن كه امر تقنين و تشريع به دست اوست مىتواند اين منصب جعلى و اعتبارى را براى اشخاص با ويژگى خاص جعل كند.
براى تشخيص اين كه خداوند چه كسانى را در اين منصب اعتبارى قرار داده، بايد به سراغ متون دينى رفت و يا آن كه اگر عقل راهى دارد به حكم عقل وجود حكمى اعتبارى به نام ولايت را براى اشخاص استنباط كرد؛ با مراجعه به نصوص دينى و ادلهى عقلى، اين چنين جعلى با واسطه از سوى خداوند متعال براى فقيه جامعالشرايط ثابت مىشود. فقيه كسى است كه از شايستگىهاى لازم در سه بُعد فقاهت، عدالت و تدبير برخوردار است و عهدهدار امور جامعه است. به عنوان مثال، وقتى مرحوم ميرزاى شيرازى حكم تحريم تنباكو را صادر كرد، بر همهى شيعيان كه در آن زمان زندگى مىكردند، تبعيت از اين حكم واجب بود. زيرا بر حسب اعتقادات اسلامى اين حكم از سوى فقيهى صادر شده بود كه جانشين امام معصوم(عليه السلام) بود. حتى علماء و مراجع نيز كه خودشان صاحب فتوا بودند، نيز خود را ملزم به رعايت اين حكم كردند(V}جهت مطالعهى بيشتر در اين زمينه ر.ك: ولايت فقيه، ولايت فقاهت و عدالت، آيةالله جوادى آملى، نشر اسراء، چاپ اول، پايير 1378، صص 122 و 147/فقه سياسى، عباسعلى عميد زنجانى، ج 2، صص 352 - 362{V. ).
جمعبندى: خلاصه آن كه ولايت ولى فقيه در طول و امتداد ولايت خداوند است. بدين معنا كه خداوند ولايت تشريعى (زعامت) كه بالاصالة و بالذات از آنِ اوست، را به پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) تفويض نموده و ايشان نيز به ائمه معصومين(عليهم السلام) و آن بزرگواران به فقهاى جامعالشرايط واگذار نمودهاند. بنابر اين چنين ولايتى كه از جانب خداوند است، هرگز ولايت غير خدا نيست تا مصداق «من دونه» در آيه كريمهى مورد نظر قرار گيرد.
کد سوال : 4263
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : از حديث «الفقها امناء الرسول مالم يدخلوا في الدنيا قيل يا رسول ا... و ما دخولهم في الدنيا» به عنوان لزوم اطاعت از ولي فقيه استفاده شده است اما آنچه در تفسير حديث آمده ولي فقيه مورد نظر همان مرجع تقليد امروزه است و اصولا به اجماع فقها اشاره شده نه يك فقيه و انتخاب فقيه بر حسب نگرش ما قابل تغيير و انتخاب است اصولا تعبير حديث فوق چيست؟
پاسخ : جهت آشنايى بيشتربا چگونگى استدلال صحيح به روايت مذكور، در جهت اثبات ولايت فقيه،سفارش می شود به كتاب ولايت فقيه، امام خمينى(ره)، نشر مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام(ره)، چاپ هفتم، 1377، صص 60 تا 63 مراجه نماييد.
اما در نكتهاى كه بيان نموديد (ولى فقيه مورد نظر همان مرجع تقليد امروزه است...)، بايد گفت كه: همچنان كه از توضيحات حضرت امام(ره) پيرامون اين دو بحث، مشخص شد؛
اولاً: فقهاء امناءالرسل هستند در كليه امورى كه به عهدهى پيامبران الهى است از ارشاد و تبليغ و هدايت گرفته تا اداره و رهبرى سياسى و اجتماعى جامعه. آن چه كه محور اهل روايت است. مجتهد جامعالشرايط است، كه هم شامل ولى فقيه (يعنى مجتهد جامعالشرايطى كه اقدام به تشكيل حكومت و اداره و رهبرى جامعه اسلامى نموده است)، و هم شامل مراجع تقليد (يعنى مجتهدانى كه از شأن اجتماعى «مرجعيت» برخوردار بوده و داراى رسالهى عمليه و مقلّدين و... مىباشند) مىشود. زيرا هم چنان كه از تفسير حديث مشخص شد: وظايف و مسؤوليتهاى فقها بسيار گسترده بوده، شامل منصب فتوا، قضا، و ولايت سياسى، اداره و رهبرى جامعه است؛ كه هر كدام از آنان به تناسب توان شخصى و اجازهى شرايط محيطى و...، اقدام به انجام وظايف خود مىنمايند.
ثانياً با توجه به تفسير حديث، عكسِ اين مطلب (ولى فقيه مورد نظر همان مرجع تقليد است) ثابت مىشود؛ زيرا مصداق تامِ فقيهى كه در روايت از آن به عنوان امين پيامبران در كليه امور...، توصيف شده است؛ همان فقيه واجدالشرايطى است كه اقدام به تشكيل حكومت اسلامى و اداره و رهبرى جامعه نموده است كه از آن به «ولى فقيه» نام برده مىشود. نه فقط مسأله افتاء و بيان مسائل و احكام مورد نياز مقلّدين.
ثالثاً لفظ «الفقهاء» كه در روايت آمده است عام استغراقى است كه شامل فرد، فرد فقها مىشود و اين وظايف را بر عهدهى يكايك آنها گذاشته است نه، عام مجموعى كه به اجماع فقهاء اشاره داشته است. زيرا نه تنها قرينهاى بر چنين عامى (مجموعى) نداريم؛ بلكه با قراين و ادلهى(عقلى و نقلى) زيادى ناثواب بودن چنين برداشتى نيز، ثابت مىشود؛ تأسّى به سيرهى پيامبران كه هر كدام به صورت شخصى در جهت اصلاح و ادارهى جامعه قيام نمودند شاهدى بر اين مدعاست.
رابعاً مطلبى را كه در مورد انتخاب فقيه و بيان نموديد مبهم است؛ و به صورت دقيق مشخص ننموديد كه آيا اين حديث به نظر شما دلالت بر نظريه انتخاب دارد و...، اما به صورت مختصر بايد گفت: همچنان كه از اين حديث و ساير ادلهى ولايت فقيه مشخص مىشود، فقهاى جامعالشرايط در زمانى كه دسترسى به رهبران معصوم(ع) مقدور نباشد، از طرف آن بزرگواران منصوب مىباشد وانتخاب و مقبوليت مردم جنبهى كارآمدى و فعليّت بخشيدن به ولايت فقيه داشته تأثيرى در مشروعيت حكومت ولى فقيه ندارد.
کد سوال : 4264
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : آيا نكاح منقطع امروزه در ايران مي تواند جايي براي خود داشته باشد؟
پاسخ : نسخ حكم نكاح منقطع و عدم آن يكى از موارد اختلافى بين اهل سنت و شيعيان است. چرا كه گروه اول معتقدند اين تأسيس حقوقى توسط پيامبر اسلام به دستور خداوند متعال قرار داده شد ليكن به جهت گذشتن و سپرى شدن آن وضع خاص توسط خليفهى دوم نسخ گرديد. اين عده در اثبات اعتقادشان به ادلهى سه گانهى قرآن، سنت و اجماع نيز استناد مىكنند. در مقابل، گروه دوم يعنى شيعيان معتقدند حكم الهى قابل نسخ توسط هيچ كسى ديگر نيست و فقط پيامبر مىتواند حكم را نسخ كند و عمر بن الخطاب قادر به چنين عملى نبوده است. فلذا اين عده حكم نكاح منقطع را تا به امروز جارى و سارى مىدانند و در جاى خودش بطور مفصل به ادلهى اهل سنت پاسخ مىدهند.
قانون مدنى ايران نيز چون تحت تأثير فقه شيعه بوده است از ابتداء تا به امروز نكاح منقطع را به رسميت شناخته است. شما هم اكنون در مواد 1075: 1076، 1077، 1113، 1152 مىتوانيد بطور ايران يك تأسيسى است شناخته شده و رسمى و غير قابل خدشه.
عليرغم پذيرش اين نوع نكاح در شرع و قانون همواره بحث بين معتقدان و منتقدان اين نوع ازدواج رواج داشته است. علت هم آنست كه هر گروهى با ديدگاه خاص و از زاويهاى خاص به قضاوت مىنشيند. بنظر مىآيد براى قضاوت نمودن بين اين دو عقيده و اشراف به بحث لازم باشد ادلهى هر گروه را مورد بررسى قرار دهيم:
T}الف: ادلهى منتقدين نكاح منقطع:{T
1. عدهاى اين نوع ازدواج را راهى براى سوء استفاده دانستهاند. اين عده هميشه پيرمرد پول دارى را تصور مىكنند كه براى خوشگذرانى، دخترى را صيغه مىكند و بعد از ارضاء شهواتش او را رها مىسازد، يا مرد زندارى كه بىاعتناء به خانوادهاش هر روز بدنبال يك زيباروئى است كه بتواند او را اسير كند و كام گيرد و... .
در جواب اين عده همين بس كه، همهى آزاديهاى قانونى و تأسيسهاى حقوقى مىتوانند مورد سوء استفاده قرار گيرند فى المثل حق رانندگى كه يك حق مشروع و پسنديدهاى است توسط يك عدهاى به بدترين نحو مورد استفاده قرار مىگيرد و حتى منجر به وارد آمدن خسارت جانى و مالى مىشود. پس بدين ترتيب بايد گفت حق رانندگى يك امرى مذموم و پليد است در حالى كه چنين نيست. پس ملاحظه مىفرمائيد اگر عدهاى از اين نهاد حقوقى به جهت سوء استفاده بهرهبردارى مىكنند اين امر خدشهاى به اصل آن نهاد وارد نمىكند بلكه ايراد به خود اين افراد يا گريزگاههاى قانونى و... وارد است.
2. عدهاى ديگر از مخالفين با تشبيه نكاح منقطع به كرايه و اجاره، سعى دارند كه وانمود نمايند زنى كه صيغه مىشود در واقع به اجارهى زوج خويش درآمده است و اينرا خلاف شأن زن مىدانند و اين را سوء استفاده از زن دانستهاند.
در جواب اين عده بايد عرض نماييم كه اولاً آن چه كه خلاف شأن زن است آنستكه زن همچون كالائى بدون هيچ حق و حقوقى و بدون هيچ ضابطهاى مورد بهرهبردارى جنسى قرار گيرد يعنى دقيقا آن چه كه در دنياى غرب اتفاق مىافتد يا آن چه كه در نزد افراد لاابالى و بىبند و بار در مشرق زمين مىگذرد. اين كه زن اين چنين مورد سوء استفاده قرار گيرد، خلاف شأن زن است يا اين كه او به طور قانونى و مشروع با حفظ حقوقش به استمتاعاتش دسترسى نمايد؟
ثانيا: به فرض كه عقد نكاح منقطع در مواردى شبيه عقد اجاره باشد، آيا اين دليل مىشود كه اين دو عقد يكى باشند؟ در حالى كه مىدانيم اين دو عقد در خيلى از اوصافش با يكديگر متفاوتند.
ثالثا: نكتهاى كه مخالفين از آن غفلت ورزيدهاند آن است كه ايشان گمان مىكنند در عقد نكاح منقطع فقط مرد است كه بهره مىبردو زن در اينجا هيچ بهرهاى نمىبرد در حالى كه بهرهمندى ايندو طرفينى است. و همانطور كه زن در مقابل مرد تكاليفى دارد، حقوقى نيز دارد و برعكس.
3. عدهاى ديگر متعه و نكاح منقطع را سدى در جهت تشكيل خانواده مىدانند. چرا كه افراد اگر براى ارضاء نيازهايشان به سهولت دسترسى به ديگرى داشته باشند انگيزهشان براى تشكيل دائمى خانواده كم مىشود.V}(اسماعيل هادى، دورنماى حقوقى ازدواج موقت، ص 90 ـ 75).{V
ما به اين دسته مىگوييم همانطورى كه شما با ديد منفى نگاه مىكنيد و اين امر را سدى براى تشكيل خانواده مىدانيد ما از زاويهى مثبت به اين نهاد مىنگريم و آنرا زمينهساز تشكيل خانوادهى دائمى مىدانيم كه بعدا توضيح بيشترى مىدهيم. بدين ترتيب ملاحظه مىشود مبناى اكثر استدلال مخالفين همان سوء استفادههايى است كه از اين نوع ازدواج مىشود كه در قسمت 1 جواب اين امر داده شد.
T}ب. ادلهى موافقين نكاح منقطع:{T
1. عدهاى از موافقين معتقدند كه در اجتماعى كه دسترسى به ازدواج دائم روز به روز مشكلتر مىشود، ازدواج موقت راهكار مناسبى است تا افراد بتوانند در كنار يكديگر به آرامش برسند و بدين ترتيب متعه مانع رواج فساد و فحشاء مىشود.
2. اگر اين نوع ازدواج در غياب نكاح دائم تجويز نشود افراد براى ارضاء روحى و جنسى خويش به روابط آزاد و نامشروع روى مىآورند و بديهى است كه اين روابط آزاد از هيچ انضباط و نظم و تعهدى نمىتواند برخوردار باشد. در حالى كه نكاح منقطع براى طرفين تعهد و مسؤوليت ايجاد مىكند. بفرض زن از زوج مىتواند طلب نفقه كند يا اين كه مشخص كند اگر فرزندى حاصل شد، تكليف او چگونه باشد. كه هر يك از اين مسؤوليتها مىتواند ضمانت قانونى داشته باشد.
اما در مقابل تصور كنيد اگر اين ضوابط موجود نباشد، فرزندى كه حاصل مىشود تكليفاش چيست؟ در اينجا مرد مىتواند اين فرزند را به مرد ديگرى نسبت دهد و از پذيرفتن مسؤوليت او شانه خالى كند. به همين جهت است كه در كشورهاى پيشرفتهى دنيا كانونهائى وجود دارد تا چنين فرزندانى را سرپرستى كند. آيا اين وضع را مىپسنديد؟
3. كسانى كه نمىتوانند بار مسؤوليت پيمان دائم را بر دوش بكشند، عقد منقطع بهترين راه براى ارضاء جنسى آنها است فلذا است كه حسن اين نوع نكاح از ديدگاه برتراند راسل دانشمند معروف انگليسى نيز مخفى نمانده است. او مىگويد: «در عصر حاضر بدون اختيار ازدواج به تأخير مىافتد در حاليكه صد تا دويست سال قبل تحصيلات دانشجو در هر رشتهاى كه بود 18 سالگى تمام مىشد... اما در حال حاضر از سن بلوغ تا 30 سالگى كه فرد آمادگى براى زندگى حاصل مىكند (يعنى 15 سال) مىگذرد كه دقيقا دوران بحران جوانى و نمو غريزهى جنسى است... براى مقابله با اين بحران و پاسخگوئى به نيازهاى جنسى در حاليكه فرد نمىتواند مسؤوليت زندگى دائمى را بپذيرد، چه بايد كرد؟ يا بايد جوانان را از تحصيل محروم كردو آنها را مجبور نمود كه در جوانى ازدواج كنند كه اين معقول نيست يا بايد به آنها اجازه دهيم قواى غريزى خويش را در فاحشه خانهها مصرف نمايند كه اين مستلزم بروز عوارض روحى و امراض مقاربتى است، پس فقط يك راه باقى مىماند و آن ازدواج موقت است.»V}(حسين صفائى، اسدالله امامى، حقوق خانواده صفحهى 22).{V
4. دختر و پسرى كه مىخواهند با يكديگر ازدواج نمايند، لازم است كه هر چه بيشتر و بهتر با خصوصيات يكديگر آشنا شوند در همين راستا نكاح منقطع مىتواند يك دورهى آزمايشى براى ازدواج دائم باشد كه افراد سنتى و مذهبى خيلى خوب از اين نهاد مىتوانند استفاده كنند. اين نوع ازدواج موقت در بين مسيحيان آمريكا نيز مورد توجه قرار گرفته است.V}(سيد رضى شيرازى، بن بستهاى اجتماعى، صفحهى 16).{V
اينك با تمام اين اوصاف خود شما به قضاوت بنشينيد و معايب و محاسن را در دو كفهى ترازو بگذاريد و نظاره كنيد كه كفهى ترازو به نفع كدام گروه سنگين تر است؟
اما سئوال اينجاست كه: با اين همه محاسن و خوبيهائى كه ازدواج موقت دارد و در واقع در غياب ازدواج دائم بهترين راهكارى است كه مىتوان ارائه كرد، پس چرا بازتاب اجتماعى آن پسنديده نيست و جامعه خصوصا بانوان با ديد مثبت به آن نمىنگرند؟ در جواب به اين سؤال مىتوان به علل زير اشاره نمود:
1. سوء استفادهى برخى انسانها از اين نوع ازدواج سبب شده است جلوهاى ناميمون از آن نهاد حقوقى بجاى بماند. و همين مسأله سبب شده كه برخى منتقدين با متذكر شدن اين سوء استفادهها اصل اين نوع ازدواجها را زير سؤال ببرند.
2. يكى از مهمترين علل آن است كه، جامعهى امروزين ما هر بيشتر با فرهنگ غرب آشنا شده است در حالى كه اين فرهنگ يكى از اركانش آنارشيسم و بىبند بارى جنسى است. طبق اين آموزه بهرهمندى هر چه بيشتر و منفعت هر چه بالاتر از جنس مخالف بدون داشتن مسئوليتى در مقابل او مورد تأكيد قرار مىگيرد و رائج مىشود. بديهى است افرادى كه با اين فرهنگ مأنوس مىشوند ياد مىگيرند كه تن به محدوديتى در خصوص روابط جنسى ندهند و خود را محصور به يك نفر ننمايند و در عين حال مسئوليتى نداشته باشند. اين نكته را شما از طيف افرادى كه با نكاح منقطع مخالفت مىكنند مىتوانيد ملاحظه كنيد كه اينها در واقع افرادى هستند كه عمدتا تحت تأثير فرهنگ غرب قرار دارند.
3. يكى ديگر از علل مخالفت عمومى با اين نهاد حقوقى، تبليغات منفى گروهها و افرادى است كه در حول وحوش اين نوع ازدواج مىنمايند. چرا كه عدهاى هستند كه قائل به ارتباط آزاد بين دختر و پسر مىباشند بديهى است اين عده چون منافعشان و يا اعتقاداتشان چنين ارتباطاتى را اقتضاء مىكند، پيرامون اين نوع ازدواج تبليغات منفى مىنمايند.
4. در اين نوع ازدواج گمان بانوان آنستكه هيچ حق و حقوقى ندارند و به تعبيرى ديگر گمان مىكنند كه صرفا استثمار آنها مورد نظر بوده است و چيز ديگرى بدست نمىآورند. و اين امر سبب مخالفت ايشان با اين نوع ازدواج مىشود.
با اين اوصاف ملاحظه مىفرمائيد كه برخى دختران و پسران در عين حالى كه با افراد متعددى ارتباط دارند و روابط نزديكى را نيز با ايشان برقرار مىكنند و احيانا لطمات روحى و جسمى متعددى نصيبشان مىشود اما حاضر نيستند كه در طى يك عقد حقوقى و با ضمانت قانونى با يك نفر ارتباط منضبط و مسؤوليتآور داشته باشند. آيا فكر نمىكنيد كه اين امر علتى جز احساسى برخورد نمودن بامسأله غرائز و ازدواج باشد؟ يا حتى شايد بتوان گفت: مخالفت برخى از ايشان بخاطر هواپرستى و شهوترانى باشد. ممكن است برخى بگويند صيغه بودن براى زندگى آينده يك دختر در صورت مطلع شدن شوهر آيندهاش مىتواند خطرآفرين باشد. كه ما به اين عده مىگوييم ارتباط قانونى با فردى كه معلوم است كيست و از كجا آمده است خطرش بيشتر است يا ارتباط با افراد متعددى كه بدون هيچ ضابطهاى به انجام رسيده و معلوم نيست كه آنها چه كسى بودهاند و از كجا آمدهاند؟
با فوائدى كه از ازدواج موقت برشمرديم بنظر مىرسد براى بسترسازى اين امر بايد به نكات زير توجه نماييم:
1. فعاليت فرهنگى جهت روشن شدن اذهان جوانان با محسنات اين تأسيس حقوقى و اين كه آن چه مخالفين مىگويند در واقع چيزى جز نگريستن به ظاهر ازدواج موقت و برداشتى سطحى از آن نمىباشد.
2. فعاليت فرهنگى در بين خانوادهها تا اولياء بدانند اين نوع ازدواج براى آن كه فرزندانشان در آستانهى ازدواج يكديگر را بهتر بشناسند بهترين روش است و يقينا اولويت دارد بر آشنايىهاى بدون ضابطه و نظارت.
3. فعاليت فرهنگى براى روشن شدن حقوق و تكاليف زوجين در اين عقد، چرا كه آن چه كه در سطح عمومى مطرح است آن است كه پسر در عقد موقت همه كاره است. در حالى كه اين تصور غلط است چرا كه قانونگذار تا حدودى هر يك از شرايط و حقوق و تكاليف را براى زوجين معين نموده است اما اين زوجين هستند كه بدون اطلاع كافى مبادرت به اين ازدواج مىكنند و در اين بين حق يكى از طرفين ضايع مىشود در حالى كه دختران خصوصا با ديد كافى اگر اقدام به اين نوع ازدواج نمايند قادر خواهند بود شروطى را در عقد بگنجانند كه حق خود را تماما استيفاء نمايند از جملهى شروطى كه مىشود مطرح نمود آنستكه شرط كنند در اين ازدواج مباشرت جنسى نباشد و... .
4. نمىتوان منكر شد كه قانون در اين زمينه نقصى ندارد. بهرحال ابهاماتى در قانون وجود دارد كه هم سبب مىشود افراد كما هو حقه به حقوقشان دسترسى نداشته باشند و هم اين كه عدهاى سود جو سوء استفاده مىنمايند و از ابهامها، گريزگاه براى خود مىسازند. قانونگذار مىتواند با شفافيت قانون ازدواج موقت خدمت بزرگى در جهت گسترش آن نمايد.
در پايان حديثى را از حضرت على(ع) ذكر مىكنيم: H}«ما كانت المتعه الا رحمه من الله رحم بها امه محمد(ص)؛{H قانون متعه رحمتى است از طرف پروردگار بر امت محمد(ص)».
راستى چه رحمتى بالاتر از اين كه انسان در ايام جوانى و غروبت خويش بتواند خويشتن را از وسوسههاى شيطانى و آتش شهوت رها سازد و در عين حال دچار عواقب نامطلوب سركوب غريزه جنسى نيز نگردد كه يكى از اين طرق ازدواج موقت است.
يکي از موانع و مشکلات جدي بعد فرهنگي اين مسأله است که متأسفانه در جامعه ما ظرفيت پذيرش چنداني ندارد و لکن مهمتر از آن ريشه اين بر نيافتن فرهنگي است و آن سوء استفاده مردان هوسباز لاابالي، لذا هرگونه قانون اگر بخواهد تصويب شود يا نهادي ايجاد شود بايد در آن ساز و کار جلوگيري از هوسراني و سوء استفاده نيز گرفته شود.
کد سوال : 4265
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : زمان ظهور حضرت حجت(عج) قضاي الهي محسوب مي شود يا قدر؟ چون چندي پيش از يكي از علماي شهرمان شنيدم كه فرموده بودند: «ظهور حضرت قضاي الهي محسوب مي شود و با دعاي ما عقب يا جلو نمي افتد و اين كه بزرگان دين بر امر تعجيل فرج اصرار دارند و گفته مي شود بسيار دعا كنيد، تنها به خاطر ايجاد محبت بين فرد و آقا امام زمان(عج) است. و علت خواندن دعاي ندبه، عهد و... تنها عدم دوري ما از آن حضرت است كه اگر اين امر صورت نگيرد به مرور زمان مردم فراموش مي كنند كه منتظر جانشين خدا بر روي زمين بوده اند». اين موضوع فكر مرا مغشوش كرده و بعد از هر نماز تنها ذكر «اللهم عجل لوليك الفرج» را به نيت 5 تن آل عبا تكرار مي كردم ولي طي اين مدت تنها «دعاي الهم كل لوليك» و «الهي عظم البلاء...» و «آل ياسين» و از اين قبيل را مي خوانم، يعني با ديد ديگري به مسأله ظهور امام زمانم مي انديشم. خواهشمندم در اين زمينه مرا راهنمايي فرماييد.
پاسخ : به فرموده امام علي(ع): خداوند كارها را به حسب قضايش انجام مي دهد نه رضايت شما، V} (ميزان الحكمه، روايت شماره 16456){V
و مقدمه قضاي الهي قدر الهي است. چرا كه هر كار بر اساس اندازه و هندسه خاص خود انجام مي گيرد. به فرموده امام صادق(ع): چون كه خداوند چيزي را اراده كند مقدر مي نمايد آنرا (اندازه و مقدار آنرا معين مي نمايد) و پس از تقدير قضايض به آن تعلق مي گيرد، V} (همان مصدر، روايت شماره 16461){V
قدر عبارت است از هندسه و اندازه وجودي هر چيز و قضاء به معناي گذراندن و يكسره كردن و به پايان رساندن است تقدير الهي موجودات عالم مشهود را بسوي آنچه در مسير وجودشان براي آنها تقدير و قالب گيري كرد، هدايت مي كند همچنانكه خداي بزرگ فرمود: A} «الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي{A؛ M} آنچه را كه خلق كرده بسوي آنچه كه برايش مقدر نموده هدايت فرمود. و سپس همين تقدير و هدايت را با امضاء قضاء تمام و تكميل مي كند» {M؛ V} (سوره اعلي، آيه 3؛ ر.ك: تفسير الميزان، مرحوم علامه طباطبايي، ترجمه ج 37، ص 185){V.
و بسيار مي شود كه خدا چيزي را تقدير مي كند ولي به دنبال تقدير قضائش را نمي راند مانند قدري كه بعضي از علل و شرائط خارج آنرا اقتضاء داشته ولي به خاطر مزاحمت مانعي آن اقتضاء باطل مي شود و يا سببي ديگر و يا اقتضايي ديگر جاي سبب قبلي را مي گيرد و چه بسا چيزي مقدر بشود و قضاء آن نيز رانده شده باشد مثل اين كه از جميع جهات يعني هم از جهت وجود علل و شرايط و هم از جهت نبودن مانع تقدير شده باشد كه در اين صورت آن چيز محقق مي شود و در بعضي از روايات نيز آمده كه قدر ممكن است تخلف كند اما براي قضاء برگشتي نيست. البته تغيير در تقدير مربوط به عالم ماده مي باشد، V} (ر.ك: همان مصدر، ص 185){V
با توجه به اين مقدمه قضاء به معناي اجتماع جميع علل و شرائط و فقدان هر گونه مانعي است كه مسلماً انجام مي گيرد و هيچ گونه برگشتي در آن نيست. اما اين بدان معني نيست كه قصد كنيم دعا كردن با قضاء الهي منافات دارد. چه بسا همين قضايي كه مجموعه شروط متعدد است يكي از آن شروط دعاي بندگان باشد.
و آميختگي و همسويي دعا و قضاء در روايات بخوبي مشهود است. اميرالمؤمنين علي(ع) در انتهاي نامه 31 نهج البلاغه به فرزندشان امام مجتبي(ع) مي فرمايد: دين و دنياي تو را به خدا مي سپارم «و اسأله خير القضاء لك» و بهترين خواسته الهي را در آينده و هم اكنون در دنيا و آخرت براي تو مي خواهم. و اين اجتماع درخواست از خدا (سؤال) و قضاء. بسيار زيباست.
در روايت آمده كه حضرت امير(ع) از زير ديواري كه در شرف خراب شدن بود حركت كردند و به جاي ديگر رفتند از آن جناب سؤال شد آيا از قضاي الهي (حكم حتمي الهي) فرار مي كنيد آن امام بزرگوار فرمودند از قضاي الهي به سوي قدر الهي فرار مي كنم!، V} (ر.ك: ميزان الحكمه، ج 8، ص 162){V
به اين معني كه در صورت توقف تمام مقدمات لازم براي زير آوار ماندن مهيا مي گردد و قضاي الهي تحقق مي پذيرد. اما با حركت به سوي مكاني ديگر مقدمه اي از آن مقدمات ناقص مي گردد و هندسه اي ديگر شكل مي گيرد و آن تحقق سلامت و امنيت است.
و لذا منافات ندارد كه حتي دعا، قضاي الهي را متبدل سازد. دعايي كه از جمله مقدمات و شروط حكم حتمي الهي است. در روايت از رسول اكرم(ص) وارد شده كه: H} «لا يرد القضاء الا الدعاء»{H؛ قضاي الهي را رد نمي كند مگر دعا V} (ر.ك: منتخب ميزان الحكمه، روايت شماره 2101){V
بنابراين در عين حال كه همه امور به قضاي الهي تحقق مي پذيرد.
منافات ندارد كه ما موظف به دعا كردن باشيم. نه صرفاً به علت يك امري صوري و ظاهري بلكه چون دعا خود در سلسله طولي تحقق اشياء تأثير جوهري دارد.
و اين تأثير به اذن و اراده الهي انجام مي گيرد. خود حضرت حق ما را مأمور به دعا كردن نموده است و براي اين دعا تأثير قائل شده است.
نتيجه اين كه آري زمان ظهور حضرت حجت(ع) مثل بقيه امور و اسرار به قضاي الهي است. در عين حالي كه ما موظف به دعاي در جهت تعجيل فرج آن بزرگوار مي باشيم. و دعاي ما مي تواند در مجموعه علل ظهور مؤثر باشد.
کد سوال : 4266
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا سحرو جادو حقيقت دارد وآيا جادو مي تواند سير طبيعي امور را بر هم زند و يا اينكه قسمت هر كس آن چيزي است كه پيش مي آيد و هيچ عاملي نمي تواند آن را مختل كند؟
پاسخ : 1ـ سحر حقيقت دارد، اما در تحليل ماهيت سحر ديدگاههاى مختلفى است. نظر مرحوم علامه طباطبايى و بسيارى از محققين بر اين است كه سحر در واقع تصرف در قوه خيال است و ساحر در خيال افراد تأثير مىگذارد(V}ر.ك: الميزان، علامه طباطبايى، ذيل آيه 81 سورهى يونس{V. ).
2ـ قسمت و مصلحت به معناى جبر نيست، بلكه انسان در محدودهاى داراى اختيار است و در حوزه افعال اختيارى انسان هيچ امر جبرى وجود ندارد. بنابر اين حقيقت داشتن سحر منافاتى با قسمت و مصلحت ندارد. بلكه سحر همچون ساير علل در حيطهاى مىتواند تأثير بگذارد. ولى در عين حال سلب مطلق اختيار نمىكند. انسان با كمك دعاهايى مىتواند جلوى تأثير سحر را بگيرد.
کد سوال : 4267
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : من در جايي خوانده ام كه انسان هر گاه حضور قلب داشته باشد مي تواند مناجات شعبانيه بخواند آيا اين درست است؟
پاسخ : دعاهايى كه در كتابهاى دعا وارد شده است، دو گونه است: بعضى مخصوص وقتى خاص و يا مكانى خاص مىباشند، مثلاً دعاى كميل كه در شب جمعه وارد شده و دعاى ندبه كه در صحيح جمعه و عيد قربان و عيد فطر و عيد غدير وارد شده و يا دعاهاى مخصوص ماه رجب و شعبان و رمضان.
ولى بعضى ديگر وقت خاصى براى آنها بيان نشده و در هر زمان مىتوان آنها را خواند. مثلاً مناجات خمسه عشره كه در كتاب مفاتيح الجنان شيخ عباس قمى(ره) آمده و نيز بسيارى از دعاهاى صحيفه سجاديه از اين گونه است.
ولى بعضى از دعاها در عين حال كه داراى وقت خاصى است، ولى در خود روايات فرمودهاند كه اگر حالى و توجهى باشد در بقيه اوقات هم خواندنش مطلوب و پسنديده است. از جمله دعاهايى كه خواندنش در هر وقتى مناسب است، مناجات شعبانيه است كه مناجات همه ائمه(ع) بوده است و با وجود اين كه در ماه شعبان وارد شده، ولى تصريح شده كه خواندنش در همه زمانها خوب است.
مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب مفاتيح الجنان در پايان دعاى شعبانيه مىفرمايد: اين از مناجاتهاى جليلالقدر ائمه(ع) است و بر مضامين عاليه مشتمل است و در هر وقت كه حضور قلبى باشد خواندن آن مناسب است(V}مفاتيح الجنان، اعمال ماه شعبان، مناجات شعبانيه{V).
کد سوال : 4268
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا مشكلات رواني بعد از مرگ با روح مي ماند؟ يا ارتباطي با آن امر الهي ندارد؟
پاسخ : انسان موجودى مركب از دو چهره است؛ بدن مادى و روح مجرد غير مادى. يعنى مركب از دو عالم روحانى و جسمانى است و به اين دليل اشرف مخلوقات الهى است. حكماء و فلاسفه اثبات كردهاند كه روح پس از بدن حادث مىشود و به تعبير ملاصدرا حكيم بزرگ مسلمان؛ روح جسمانيت الحدوث و روحانيت البقاء است. بنابراين تا در اين دنيا در بند جسم است، با آن نسبت تأثير و تأثر دارد. يعنى روح از جسم تأثير مىپذيرد و بر روى آن تأثير مىگذارد. زيرا بدن به منزله ابزار روح براى كار در دنياست. انسان تا در دنيا مىزييد، ناچار است كه از ابزار متناسب همين دنيا استفاده كند و چشم و گوش و ديگر اعضاء و جوارح ابزار روح براى عمل دنيوى است. اين روح در نظام تأثير و تأثر به بيمارى دچار مىشود كه موجب اضطراب درونى و مشكلات روانى براى انسان مىشود و چنانچه جسم در حالت بيمارى نيازمند مراقبت و معالجه است، روح نيز نيازمند مراقبت و معالجه است؛ به اين دليل است كه قرآن «شفاء» معرفى شده است و آن شفاء دلهاى مريض و روحهاى بيمار است. V}(طباطبائى، علامه سيد محمد حسين؛ الميزان فى تفسير القرآن؛ انتشارات اعلمى، ويرايش جديد؛ بيروت ج: 13 ص: 183 ـ 179 ذيل آيه 82 سوره مباركه اسراء){V
به عبارت ديگر زبان آلوده مىشود، روح و روان را آلوده مىكند، چشم به منظره گناه مىنگرد، اثر وضعى آن اضطراب روح است و... .
اما با مرگ كه انقطاع كامل روح از بدن جسمانى است، آخرت انسان آغاز مىشود ـ اگرچه انسان در آن ديار، منازل و مراحل مختلفى را پشت سر مىگذارد، اما نام كلى همه اين مراحل و منازل، آخرت است. ـ و جسم مادى در اين دنيا مىماند و روح مجرد با مرگ به بقاى ابدى مىرسد، كه در اين زندگى جاودان، هرچه از دنيا با خود آورده به مثابه سرمايه به كار مىآيد و سعادت ابدى يا شقاوت سرمدى را با سرمايه دنيوى كسب مىكند. اگر دنيا كشتزار آخرت است.V}(روايت منسوب به پيامبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلم)؛ عوالى اللالى ج: 1 ص: 267){V
روح با ابزار بدن در اين كشتزار هر چه كِشت، در آخرت برداشت مىكند و بهشت پاداش و بلكه تجسم اعمال نيك دنيوى است و جهنم نيز جزا و تجسم، رفتار پست دنيوى است. پس مشكلات روانىاى را كه روح در اين دنيا كِشت كرده است، پس از مرگ با خود مىبرد و برزخ و محشر و جهنم، براى معالجه همين بيمارى است. زيرا بهشت فقط جايگاه ارواح سالم است.
تذكر اين نكته لازم است كه منظور ما از مشكلات روانى، همان است كه در قرآن از آن به «فى قلوبهم مرض» V}( اين اصطلاح 11 بار در قرآن تكرار شده است و تنها مختص به منافقان و كفار هم نيست، بلكه شامل مسلمانان ضعيف الايمان هم مىشود: بقره: 10؛ مائده: 52؛ انفال: 49؛ توبه: 125؛ حج: 53؛ نور: 50؛ احزاب: 12 و 60؛ محمد: 20 و 29؛ مدثر: 31){V تعبير مىشود كه در اصطلاح علماء اخلاق از آن به «رذائل اخلاقى» ياد مىشود. اما بيماريهاى روانى و عصبى كه مربوط به دنيا هستند، پس از مرگ برطرف مىشوند. زيرا جايگاه آنها دنياست؛ مثلاً آنكه در دنيا به شديدترى بيمارىهاى روانى يعنى ديوانگى و جنونهاى خطرناك گرفتار است، با مرگ از آن، آسوده مىشود. پس آنچه كِشته نفس است، در آخرت برداشت مىشود و آنچه مربوط به دنياست، در همين دنيا باقى مىماند.
کد سوال : 4269
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا در كشور ما فرهنگ انتقادپذيري وجود ندارد؟
پاسخ : واقعيت اين است كه اين مسأله تا حدود زيادی در جامعه ما وجود دارد كه به هيچ وجه زيبندهى جامعه اسلامى ما نيست. دين مبين اسلام براى انتقاد و انتقادپذيرى ارزش و جايگاه ويژهاى را جهت اصلاح، تكامل و پيشرفت فرد وجامعه در نظر گرفته است. چنان كه حضرت صادق(ع) مىفرمايد: H}«من رأى اخاه على امر يكرهه فلم يرده و هو يقدر عليه، فقد خانه ؛ {H هر كس برادر مؤمن خود را درحالى كه ناخوشايند اوست ببيند و او را با اين كه مىتواند از آن باز ندارد به او خيانت كرده است»V}(بحارالانوار، ج 71، باب 14).{V
امام باقر(ع) در باب انتقادپذيرى مىفرمايد: H}«اتبع من يبكيك و هو لك ناصح...؛ {H از كسى كه از روى خيرخواهى با يادآورى عيبهايت تو را به گريه درآورد پيروى كن و از كسى كه از روى ناخالصى تو را به خنده وا مىدارد، متابعت مكن...»V}(الكافى، ج 2، ص 638).{V
امام على(ع) نيز در اين زمينه از مردم مىخواهد كه حرف حق را در هر حال به او يادآورى كنند: H}«فلا تكفّوا عن مقالة بحق او مشورة بعدل، فانى لست فى نفسى بقول ان اخطىء ولا آمن ذلك من فعلى الا ان يكفى الله من نفسى ما هو املك به منّى»{H؛V}(نهجالبلاغه، خطبه 216).{V
بنابراين در آموزههاى دينى تأكيد بسيارى هم بر انتقاد مشفقانه و هم برانتقادپذيرى شده است. اما چرا با اين وجود، هنوز در جامعه ما برخى از مردم يا مسؤولين در رفتار فردى و اجتماعى خود چنين موضوعى را برنمىتابند، نيازمند بررسى عوامل متعددى است كه در اينجا از دو منظر انسانشناختى و جامعهشناختى به آن مىپردازيم:
الف) حب ذات امرى است كه خداوند متعال آن را براى صيانت نفس در هر موجود زندهاى قرار داده است، ولى عدم جهتدهى صحيح آن توسط انسان، اين صفت را گاهى منشأ انحراف در نگرش او نسبت به زشتىهاى اخلاقى و رفتارى خود نموده و خويشتن دوستى را به خودپسندى، كبر، غرور و... مبدل ساخته است. به گونهاى كه ممكن است در كسى عيبى باشد ولى بدان توجه نكند و يا حتى آن را ستايش كند، در حالى كه اگر همان عيب را در ديگرى ببيند بر او خرده مىگيرد.
انسان چه بسا در اثر حبّ نفس، در آغاز از توجه انتقاد ديگران به خود رنجيده خاطر شود، زيرا آن را نشانه نوعى شكست و عدم توفيق خود دانسته و اعتبار خويش را در معرض خطر و تهاجم مىپندارد، در حالى كه اگر نيك بنگرد خواهد يافت كه حتى همان «حب ذات» خردمندانه او را به قبول نقدهايى كه از روى خيرخواهى و نيكانديشى بر او وارد مىشود، دعوت مىكندV}(انتقادگرى و انتقادپذيرى در حكومت علوى، مهدى موسوى كاشمرى، نشريه صداى عدالت).{V
اما وجود صفاتى از قبيل، غرور، خودخواهى و خودبرتر بينى در بسيارى از افراد، مانع از اين ژرفانديشى و خردنگرى شده و لذا با همه وجود در برابر انتقاد ديگرى ايستادگى و مقاومت مىكنند.
ب ) از ديدگاه جامعهشناختى در بسيارى از جوامع به علت سابقهى طولانى حاكميت استبداد وعدم وجود آموزش رفتار مشاركتى و همراه با گفتگو در خانه، مدرسه و جامعه و از طرف ديگر شرايط سخت زندگى و ناكامىها و عدم امكان اظهار نظر، فرهنگ انتقاد و انتقادپذيرى نه تنها بسيار كم وجود دارد، بلكه بسيارى از ديدگاه منفى به آن مىنگرند. به علاوه شيوه انتقاد نيز صحيح نمىباشد، زيرا:
1- انتقادها عموما همراه با احساس مىباشند.
2- طى آن از الفاظى استفاده مىشود كه بار ارزشى منفى دارند و توهينآميز و پرخاشگرانهاند. در نتيجه باعث خدشهدار شدن وجهه و احترام شخص مقابل شده وآمادگى او براى پذيرش انتقاد كاهش مىيابد و برعكس موجب تثبيت رفتار و مقابله با انتقادكننده مىگردد.
3- عموما هدف شخص انتقادكننده از انتقاد، بزرگ نشان دادن خود و تحقير انتقادشونده است.
4- در طى فرايند انتقاد، جنبههاى مثبت در نظر گرفته نمىشود و شخص مورد نظر در كليه زمينهها نفى مىگرددV}(توسعه و تضاد، فرامرز رفيعپور، شركت سهامى انتشار، چاپ چهارم، 1379، 393).{V
نتيجه عوامل فوق، كاهش روحيه انتقادپذيرى و گسترش روحيه خودبينى، تملّق و چاپلوسى است و در جهت مقابله با آن تحقق امور ذيل حائز اهميت است:
- ترويج و نهادينه نمودن ارزشهاى اسلامى در مورد انتقاد و انتقادپذيرى.
- انتقاد اقدامات مستقيم نظير آموزش در خانواده و مدارس، امكان ابراز نظر و آزادى انتقادهاى علمى بىغرض و كنترل شده.
- متجلى نمودن روحيه انتقادپذيرى از سوى تمامى مسؤولين در اعمال و رفتار خود آن گونه كه امام على(ع) در نامهى خود به مالك اشتر مىفرمايد: «بايد برگزيدهترين آنان نزد تو، آن كس از وزيران باشد كه سخن تلخ حق را بيشتر به تو بازگو كند و كمتر تو را در آنچه خدا از اوليايش نمىپسندد و مطابق هواى توست» يارى و مساعدت كند و خود را با صاحبان تقوا و صداقت، محشور كن و عادتشان بده كه ثناگويى و ستايشت نكنند واز اين كه باطلى را ترك كردهاى - كه وظيفه توست، با مدح خود - تو را شادمان نسازند: زيرا ستايش زياد، خودپسندى مىآورد و شخص را به تكبر نزديك مىكند»V}(نهجالبلاغه، نامه 53).{V
کد سوال : 4270
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : قيس بن اشعث كيست ؟آيا جزء صحابه پيامبر است و محمد بن اشعث برادر او مي باشد؟
پاسخ : يكى از افرادى كه در تاريخ اسلام از آن ياد مىشود «اشعث بن قيس» است. نام اصلى او «معديكرب»، لقبش «اشعث» است و اشعث به معناى ژوليدهمو مىباشد(V}ريحانةالادب، ج 1، ص 129/الاستيعاب، ج 1، ص 133/الاصابة فى تميير الصحابه، ج 1، ص 87{V).
پدر اشعث، قيس، جدّ اولش معديكرب، جدّ دومش معاوية بن جبله و كنيهاش ابومحمد است.
(V}الاستيعاب، ج 1، ص 133{V).
در سال دهم هجرت كه همهى قبايل و طوايف عرب، دين اسلام را پذيرفتند، طايفهى كِنده هم كه طايفه اشعث بن قيس است، اسلام آورد. هيئتى از طايفهى كِنده به رياست اشعث بن قيس در مدينه نزد پيامبر آمد و مسلمان بودن طايفه كنده را اعلام كردند و اشعث در آن روز مسلمان شد(V}تاريخ طبرى هشت جلدى، ج 2، ص 394/سيرهى ابن هشام، ج 4، ص 223/حياة محمد(ص)، نوشته محمد حسين هيكل، ص 457{V).
پس از وفات پيامبر، طايفه كِنده و خود اشعث بن قيس مرتدّ شدند و از اسلام برگشتند(V}رجال الطوسى، شيخ طوسى، ص 4{V)
و در زمان ابوبكر، نيروهاى اسلامى با مرتدان جنگيدند و آنان را شكست دادند. در اين جنگها اشعث بن قيس اسير شد، او را نزد ابوبكر آوردند. اشعث از ابوبكر درخواست كرد كه مرا نكش، براى جنگهايت نگهدار و خواهرت امفروه را به همسرى من درآور. ابوبكر هم او را نكشت، آزاد كرد و خواهرش امفروه را كه نابينا بود، به او تزويج كرد(V}الاستيعاب، ج 1، ص 133 به بعد/الاصابة، ج 1، ص 87 به بعد و منابع ديگر{V).
اين اشعث يك بار هم قبل از اسلام اسير شد و داستان آن از اين قرار است كه پدر او را كشتند و او براى گرفتن انتقام خون پدر قيام كرد، ولى خودش هم اسير شد و با دادن سه هزار شتر خود را آزاد كرد. على(ع) به اين دو اسارت اشاره كرد و فرمود: H}الله لقد أَسَركَ الكُفرُ مَرّةً و الاسلام اخرى {Hو در همين سخنان فرمود: H}عليك لعنةالله و لعنة اللاعنين{H؛(V}ريحانةالادب، ج 1، ص 129{V). اشعث بن قيس جزو نفرينشدههاست. شيخ طوسى درباره او آورده است: اشعث بن قيس الكندى در كوفه ساكن شد، پس از پيامبر اكرم مرتّد گرديد و عاقبتش اين شد كه خارجى و ملعون گرديد(V}نهجالبلاغه دشتى، خطبه 19، ص 64{V).
ابوبكر در مرض موت خود مىگفت: كاش سه كار را نمىكردم و سه كار ديگر را مىكردم. آن سه كارى كه نكردم و كاش مىكردم يكى اين بود كه كاش آن روز كه اشعث بن قيس را به عنوان اسير پيش من آوردند، او را مىكشتم و زنده نگه نمىداشتم(V}رجال الطوسى، ص 4{V).
بر اساس برخى از مآخذ، اشعث بن قيس در قتل حضرت على(ع) هم دست داشت(V}منتهىالامال، ج 1، چاپ هجرت، ص 324/ريحانةالادب، ج 1، ص 129/قاموسالرجال، ج 2، ص 157{V).
- اشعث بن قيس چند پسر داشت كه يكى از آنها محمد بود(V}همه مآخذ{V).
- محمد بن اشعث مادرش امّفروه خواهر ابوبكر است(V}همه مآخذ{V).
- اين محمد بن اشعث همان است كه در كوفه از سوى عبيدالله بن زياد مأمور شد تا با مسلم بن عقيل كه نماينده امام حسين(ع) در كوفه بود، بجنگد و همين محمد بن اشعث مسلم را پس از زخمى شدن دستگير كرد(V}منتهى الامال، ماجراى مسلم بن عقيل{V).
- وقتى كه مختار قيام كرد و قاتلان خاندان پيامبر را به كيفر مىرسانيد، محمد بن اشعث فرار كرد و به عضويت نيروهاى مصعب بن زبير درآمد و در موقع جنگ با نيروهاى مختار، كشته شد(V}قاموسالرجال، ج 9، ص 123{V.).
- امّفروه خواهر ابوبكر علاوه بر محمد، اسماعيل و اسحاق را هم به دنيا آورد(V}قاموسالرحال، ج 2، ص 155{V).
- پسر ديگر اشعث بن قيس، قيس است. اين قيس، در كربلا حاضر بود و جزو قاتلان خاندان پيامبر است. عصر تاسوعا كه نيروهاى عمر بن سعد به سوى خيمههاى امام حسين(ع) هجوم آوردند، امام حسين(ع) برادرش ابوالفضل(ع) را فرستاد تا از آنان مهلت بخواهد. يكى از كسانى كه به عمر بن سعد گفت: مهلت بده همين قيس بن اشعث است(V}تاريخ طبرى هشت مجلدى، ج 4، ص 316{V). در سازماندهى نيروهاى عمر بن سعد در كربلا، قيس بن اشعث فرمانده طايفه ربيعه و كِنده بود. در تارخى طبرى نام اين شخص را به اين صورت آورده است: قيس بن اشعث بن قيس و اين عبارت به خوبى نشان مىدهد كه پسر همان اشعث ملعون و نفرين شده است (V}تاريخ طبرى هشت مجلدى، ج 4، ص 320{V).
امام حسين(ع) در روز عاشورا با صداى بلند گفت: اى شبث بن ربعى، اى حجّار بن ابجر، اى قيس بن اشعث و اى يزيد بن حارث! مثل شما نبوديد كه براى من نامه نوشتيد؟! قيس بن اشعث گفت: اى حسين بن على! در برابر حكومت پسرعمويت يزيد تسليم باش. چون آنان راحتى تو را مىخواهند. امام حسين(ع) در جواب او گفت:H}انتَ اَخو اخيكَ أَتُريد اَنْ يَطلُبَكَ بنوهاشم بِأَكثَرَ مِن دَمِ مُسلم بن عقيل{H؛(V}تاريخ طبرى هشت مجلدى، ج 4، ص 323{V).
اين عبارت مىرساند كه قيس بن اشعث، همان اشعث نفرين شده و برادر محمد بن اشعث است. مسلم بن عقيل را محمد بن اشعث دستگير و تحويل عبيدالله بن زياد داد. در قاموسالرجال آمده است: محمد بن اشعث به مسلم بن عقيل امان داد، ولى به عهد خود وفا نكرد. روز عاشورا امام حسين(ع) به برادر او قيس بن اشعث فرمود: تو برادر همان محمد هستى، آيا مىخواهى بنىهاشم تو را به بيش از خون مسلم بن عقيل تعقيب كنند(V}تاريخ طبرى هشت مجلدى، ج 2، ص 157{V).
نويسنده قاموسالرجال عبارت H}قالالحسين يَومَ الطَفّ لاخيه قيس بن الاشعث{H را آورده و به صراحت برادر بودن قيس بن اشعث با محمد بن اشعث را آورده است. در مآخذ ديگر هم شواهدى وجود دارد كه قيس بن اشعث كه در كربلا حاضر بود، برادر محمد بن اشعث است. اشعث بن قيس در سال چهلم هجرت و پس از چهل روز از شهادت على(ع) مُرد(V}الاستيعاب، ج 1، ص 134/ريحانةالادب، ج 1، ص 129{V).
از آن چه گذشت به دست آمد كه اشعث بن قيس كه رئيس طايفه كِنده است، صحابه پيامبر بود و در سال دهم هجرت اسلام آورد و پيامبر را خيلى كم ملاقات كرد. اين صحابى، پس از وفات پيامبر مرتد و ملعون گرديد، پسرش محمد در كوفه مسلم بن عقيل را به كشتن داد. پسر ديگرش قيس در كربلا از قاتلان امام حسين(ع) و خاندان آن حضرت است و دخترش جُعده امام حسن(ع) را مسموم كرد و به اين ترتيب خاندان اشعث، همه جزو نفرين شدهها هستند.
توجه داشته باشيم كه قيس بن اشعثِ ديگرى هم داريم. اين قيس بن اشعث، قيس بن اشعث بن سواد است كه از اصحاب امام حسن(ع) است و غيز از قيس بن اشعث حاضر در كربلاست(V}معجم رجال الحديث، ج 15، ص 94{V).
به اين نكته هم اشاره كنيم كه حضرت على(ع) قيس بن سعد بن عبادهى خزرجى را به عنوان والى و حاكم به آذربايجان ايران فرستاد. وقتى كه جنگ صفين بر پا شد، امام او را از آذربايجان آورد. قيس بن سعد بن عباده از صحابه پيامبر و از اصحاب حضرت على(ع) و امامحسن(ع) است و جزو مؤمنان و مخلصان است. اين قيس در سال 60 هجرى قمرى وفات كرد و در مدينه دفن شد(V}قيس بن سعد بن عباده، ص 118، 120 و 168، محمد رضا الحكيم{V).