کد سوال : 4001
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت بين بخشنده و بخشاينده چيست؟
پاسخ : در فرهنگ معين در معني بخشنده آورده است: عطا کننده (که در امور مالي مانند انفاق، هديه و...) به کار مي رود و براي بخشاينده: عفو کننده و رحم کننده که در امور معنوي به کار مي رود.
آنچه که در ترجمه «الرحمن الرحيم» به بخشنده بخشاينده «بخشايشگر» آمده است، نکاتي را مفسران در اين باره بيان مي دارند.
«الرحمن» صيغه مبالغه و دال بر کثرت دارد اما «الرحيم» صفت مشبه دال بر دوام و ثبوت دارد، لذا تأکيد نبوده و هر کدام معنايي مستقل و خاص دارد V} (تفسير الميزان و تفسير المنار، ج 1، ص 47، عبده).{V
«رحمان» رحمت عام خداوند متعال که شامل همه بندگان مؤمن و کافر و رحيم رحمت خاص که شامل مؤمنين است و بندگان خاص و صالح.
در روايات هم در اين باره آمده که H}«الله اله کل شيء الرحمان بجميع خلقه و الرحيم بالمؤمنين؛ {Hخداوند معبود هر چيزي است که رحمان نسبت به همه آفريدگان و مهربان نسبت به مؤمنان مي باشد».
«الرحيم» اسم عام بصفه خاصه V}(تفسير نمونه، جر 1، ص 21){V.
رحمن در قرآن به صورت مطلق آمده نشانه عموميت آن است.
رحيم گاهي مقيد مانند «کان بالمؤمنين رحيما» V}(احزاب، آيه 43).{V
کد سوال : 4002
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت بين رسول و نبي چيست؟
پاسخ : ما معمولاً براى معادل عربى رسول در زبان فارسى لفظ پيغمبر، پيامبر و پيمبر به كار مىبريم ولى لفظى كه مترادف با نبى باشد نداريم و به ناچار لفظ پيامبر كه هم معنى رسول است را به كار مىبريم و حال آنكه قرآن دو تعبير به كار مىبرد يكى رسول و ديگرى نبى، اين گونه استعمال موجب شده ميان انديشمندان مسلمان بحث شود كه آيا رسول و نبى باهم تفاوت دارند يا نه و اگر تفاوت ندارند پس علت استعمال دو لفظ نبى و رسول در قرآن خصوصا در احاديث چيست؟ اين استعمال مىتواند سبب جعل دو اصطلاح متفاوت از هم باشد يا نه؟
براى روشن شدن بحث نكاتى را متذكر مىشويم:
نخست اينكه اين دو از نظر مفهوم تفاوتى آن چنانى ندارند زيرا واژه نبى يا به معناى فرد داراى خبر مهم است و يا به معناى فرد داراى مقام بلند، و واژه رسول هم يا به معناى فرد داراى پيام است يا به معناى واسطه در انجام كار پس از جهت مفهوم هيچ كدام اعم يا اخص از ديگرى نيستند.
ثانيا از اختلاف موارد استعمال لفظ نبى و رسول در قرآن خصوصا با توجه به روايات شريفه راجع به انبيا و رسل مىتوان فهميد كه نبى از نظر مصداق اعم از رسول است يعنى همه فرستادگان خدا نبى بودهاند ولى رسول نبودهاند همين اختلاف در كاربرد سبب شده است كه علما نبى را غير از رسول از نظر اصطلاح بدانند.
ثالثا در ميان علما در بيان وجه تمايز ميان دو اصطلاح نبى و رسول تفاوتهايى ديده مىشود كه در ذيل به آنها اشاره مىگردد:
1ـ به نظر علامه طباطبايى نبى آن كسى است كه خواب مىبيند و در خواب به او وحى مىشود و لى رسول آن كسىاست كه ملك وحى بر او نازل مىشود و او ملك را مىبيند و با او سخن مىگويد و ثانيا از حديث ذيل استفاده مىكند:
در كافى از امام صادق(ع) نقل شده است كه: خداوند عزوجل ابراهيم را بنده خود قرار داد قبل از آنكه او را پيغمبر كندو او را پيغمبر خود قرار داد پيش از آنكه رسول خود كند (دقت كنيد) و او را رسول خود قرار داد پيش از آنكه خليل خود قرار دهد...V}(نك: ترجمه الميزان، ج 1، ص 382 و ج 14، ص 582){V.
2ـ به نظر برخى مانند استاد مصباح نبى به هر فرستاده و پيكى گفته مىشود ولى رسول بر پيك مخصوص اطلاق مىشود.
ايشان اين تفاوت را از نگرش به موارد متفاوت استعمال نبى و رسول در قرآن و حديثى كه دارد 313 نفر از انبيا فقط داراى رسالت خاصى بودهاند، استفاده مىنمايند. V}(محمد تقى مصباح، راهنماشناسى، ج 2، ص 16ـ13){V
فرق هاى ذيل هم ميان نبى و رسول گفته شده كه توسط علما به چالش و نقد كشيده شدهاند.
الف ـ رسول كسى است كه مبعوث به شريعت جديدى شده باشد و نبى اعم از او كسى است كه شريعت سابق را تبليغ كند.
ب ـ رسول كسى است كه داراى كتاب باشد و نبى آن كسى است كه كتاب نداشته باشد.
ج ـ رسول كسى است كه داراى كتاب باشد ولى فىالجمله نسخ شده باشد و نبى كسى است كه چنين نباشد.
د ـ رسول كسى است كه به او وحى مىشود و مأمور به ابلاغ هم باشد ولكن نبى كسى است كه از طرف خدا به او وحىشده خواه مأمور رساندن محتواى وحى به مردم باشد يا نباشد.
کد سوال : 4003
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : حالت قبض و بسط كه براي انسانها پيش مي آيد يعني چه؟ توضيح دهيد.
پاسخ : انسان داراي حالات جسماني و روحي مختلفي است و عوامل مختلفي که برخي شناخته شده و بعضي ناشناخته اند در روح انسان و حالات او تأثير دارند. نوع انديشه و تفکر و چگونگي اعمال و نيت هاي انسان و حتي وضعيت محيطي و رنگ و نور و نوع آب و هوا و ميزان سردي و گرمي هوا در انسان ها تأثيرات مختلف و گاه متضاد دارند.
در اين ميان هيچ چيز به اندازه نوع بينش و جهان بيني و نحوه رفتار و کردار در روح انسان تأثير ندارد. گاهي انسان در خود احساس شادماني و نشاط و سبکي روحي و معنوي مي کند و آماده ايجاد ارتباط و راز و نياز و دعا و نماز و تلاوت قرآن و يا تفکر در آثار صنع و خلقت الهي است که اين حالت را حالت بسط و انبساط روح مي گويند و زماني حوصله و زمينه و آمادگي براي هيچ عبادت و توجه و ايجاد ارتباطي را در خود نمي بيند و نوعي سردرگمي و گيجي و سنگيني و افسردگي دروني در خود احساس مي کند که از آن به قبض و انقباض روحي و معنوي ياد مي کنند.
چيزي که داراي اهميت است اين است که در انسان هاي معمولي که سعي در بندگي خداوند و اطاعت فرمان ها و دستورات او را دارند و احيانا دچار گناه و خطا و لغزش نيز مي گردند، علت قبض و بسط به اعمال خود فرد و نوع عملکرد و نيت او بر ميگردد. يعني انجام گناه و ارتکاب محرمات اين اثر طبيعي را در روح انسان دارد که روح را دچار خمودي و گرفتگي و قبض مي کند و نشاط براي عبادت و کارهاي خير را از او مي گيرد و برعکس انجام خيرات و طاعت الهي زمينه ساز نشاط روح و انبساط و گشادگي آن مي باشد و اين امري وجداني و يافتني است که انسان با انجام کار خيري مثل احسان به پدر و مادر و يا رفع گرفتاري از انسان دردمندي و کمک به نيازمندي در خود احساس نشاط روحي و گشادگي دروني مي کند و برعکس انجام گناه اگر گناه کردن براي انسان عادي نشده باشد در روح تيرگي و کدورت و سنگيني ايجاد مي کند. البته در بعضي افراد برجسته در مراحل بالاتر گاهي قبض براي تربيت و رشد دادن و رفع برخي موانع راه باشد ولي در نوع انسان ها عکس العمل و اثر طبيعي گناهان و غفلت ها و خطاهاست و لذا در وقت قبض، استغفار زياد و توبه به درگاه خداوند در رفع اين حالت بسيار مؤثر است.
کد سوال : 4004
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : تفاوت علم نظري و علم ضروري چيست؟
پاسخ : فلاسفه علم حصولي را به دو قسم تقسيم مي کنند:
1) تصور: مثل تصور انسان و درخت و چوب.
2) تصديق: مثل حکم به اينکه کل از جزء بزرگتر است، روزهاي تابستان طولاني است، و آب در دماي 100 درجه به جوش مي آيد.
در تقسيم ديگري هم از علوم حصولي (تصور و تصديق) به دو قسم منقسم مي شود:
1) بديهي يا همان ضروري.
2) نظري.
علم ضروري (بديهي) به نوعي از ادراک انساني اطلاق مي شود که در حصول آن، تفکر به کار نيايد. بنابراين اين دانش خود به خود و بدون مقدمات فکري و بدون صرف وقت حاصل مي شود. مثلا ما مفهوم هستي را بدون هيچ انديشه کردن در مي يابيم و يا بدون هيچ شک و ترديد يا توقف و صرف وقتي در مي يابيم که کل از جزء بزرگتر است.
علم نظري (کسبي): به علمي مي گويند که به کسب و نظر و فکر محتاج است. مثلا مفهوم روح، مفهومي نظري است و با مفهوم بديهي وجود تفاوت اساسي دارد و يا زمين به دور خورشيد مي گردد قضيه اي نظري و نيازمند استدلال است، و قضيه کل از جزء بزرگتر است قضيه اي ضروري و بي نياز از استدلال.
براي اطلاع بيشتر رجوع کنيد به: ترجمه و شرح بدايه الحکمه، علامه طباطبائي، نگارش علي شيرواني، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ج3، ص 305-328.
کد سوال : 4005
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه علم به صانع و علم به صفات ثبوتيه و سلبيه پيدا كنيم؟
پاسخ : علم به طور کلي بر دو قسم است. علم حضوري و علم حصولي. هرگاه مدرکي معلوم خويش را بي واسطه و مستقيم مي يابد و با خود آن ارتباط بي پرده و بي حجاب پيدا مي کند، علم حضوري شکل مي گيرد. مانند علم آدمي به نفس خويش. علم وي به احساسات، دردها، لذت ها، اندوه ها، شادي ها، گرسنگي ها و تشنگي هاي خويش. اما علم حصولي آن است که ادراک کننده معلوم خويش را با واسطه و غير مستقيم مي يابد و با يک صورت ذهني با آن ارتباط دارد. چنين صورتي همانند تصوير در آينه است که آدمي به جاي آن که خود شيء را ببيند به تصوير آن در آينه مي نگرد و به واسطه آن تصوير به شيء خارجي علم پيدا مي کند. به چنين علمي، علم مفهومي نيز مي گويند.
گروهي از انديشمندان مسلمان کوشيدند تا با علم حصولي و مفهومي حق سبحانه و تعالي را بشناسند و بشناسانند و با تحليل عقلي که مبتني بر مفاهيم حصولي است خداي تعالي و صفات پاک او را روشن سازند و لذا با براهين متعددي همچون برهان صديقين برهان نظم و برهان حدوث و امکان دورنمايي از هويت هستي مطلق خداوندگار بي پايان را معرفي کردند که نقل اين براهين در اينجا موجب طولاني شدن پاسخ مي شود و خواننده را به کتاب هاي فلسفي و کلامي همانند آموزش عقايد، آيت الله مصباح يزدي ارجاع مي دهيم.
اما گروهي ديگر از صاحبان انديشه که عارفان صاحب دل نيز بودند، شناخت خداي بي پايان و صفات زيبايش را به علم حضوري بسته دانستند. بنابراين در ميان بزرگان دين شناخت خدا را به دو گونه دانستند: علم حضوري و علم حصولي. علم حصولي از آنجا که با مفاهيم سر و کار دارد بديهي است که نمي تواند يک واقعيت خارجي را با تمام خصوصياتش به ما نشان دهد. زيرا مفهوم تنها نشانگر يک جهت خاصي از واقعيت خواهد بود و از همان جهت خاص حکايت از موجود خارجي مي کند. بنابراين شناخت ما نسبت به واقعيات از راه مفاهيم به همان نماي کلي محدود مي شود و روشن است که اين شناخت واقعي او کامل يک پديده نيست. مثلا ما هر چه محبت مادر نسبت به فرزند را تعريف و توصيف نماييم هيچ گاه احساس محبت يک مادر نسبت به فرزندش را آن گونه که هست در خود نمي يابيم.
بدين ترتيب آگاهي ما نسبت به خداوند از راه مفاهيم بسيار محدود خواهد بود و هيچ گاه از اين طريق به ذات حق تعالي پي نخواهيم برد. بلکه صرفا با مفاهيم کلي اي آشنا مي شويم که بر ذات حق به عنوان مصداق منطبق اند.
در مورد علم حضوري نسبت به حق تعالي نيز بايد دانست که گرچه اين علم نسبت به ذات خداوندي است اما علم حضوري همان طور که از نظر شدت و ضعف مراتب متعددي دارد، از نظر وسعت و محدوديت هم داراي مراتبي است يعني هر موجودي به اندازه ظرفيت وجودي خويش خدا را مي شناسد براي روشن تر شدن اين مطلب به اين مثال توجه کنيد: اگر شما بالاي بام رفتيد، در آنجا به تماشاي آسمان بنشينيد چشم انداز شما در فضاي آسمان از هر سوي بيکران خواهد بود در حالي که اگر از درون روزنه اي کوچک به آن فضا بنگريد تنها قسمت کمي از آسمان را خواهيد ديد.
در شناخت الهي نيز هر کس از راه وجود خويش و با ظرفيت وجودي محدودي که دارد خدا را مي يابد و لذا ما مي توانيم از راه افعال اختياري به تحصيل کمالات وجودي پرداخته، به تدريج مراحل کمال را پشت سر بگذاريم آنگاه در هر گامي که به سوي کمال پيش مي رويم حق تعالي را بهتر شناخته، علم حضوري به او عميق تر مي شود.
طبيعي است که همين نوع گفتار در باب صفات واجب الوجود (صانع) که عين ذات وي هستند نيز جاري مي شود. يعني اولا، با علم حصولي تنها مفاهيمي از اين کمالات را فهم مي کنيم و ثانيا با علم حضوري به اندازه سعه وجودي خويش متصف به کمالاتي مي شويم که نمايانگر ورشعه اي از کمالات و صفات صانع هستند و لذا حضرت امير مؤمنان در نهج البلاغه بر علم حضوري و شهودي و قلبي تأکيد کرده و مي فرمايد: H}«ان الله احتجب عن العقول کما احتجب عن الابصار ولکن تراه القلوب بحقائق الايمان؛{H همانا خداوند از محدوده ادراک عقل خارج است همان طور که از چشم انداز ديدگان فراتر است ولي دل هايي که به حقيقت ايمان نوراني شده او را مي بينند».
البته کنه ذات حق هيچ گاه درک نمي شود چنان که امام زمان، مهدي موعود در دعاي ماه رجب مي فرمايد: H}«يا موصوفا بغير کنه و معروفا بغير شبه حاد کل محدود و شاهد کل مشهود و موجد کل موجود و محصي کل معدود و فاقد کل مفقود ليس دونک من معبود اهل الکبرياء والجود يا من لا يکيف بکيف ولا يؤين باين يا محتجبا عن کل عين يا يوم يا قيوم و عالم کل معلوم؛{H اي خدايي که وصفت توان گفت اما راه به کنه ذاتت ميسر زمان نيست اي آن که شناخته مي شوي اما نه از راه تشبيه، چرا که شبيه و مانندي برايت نيست اي که حدود و قيود موجودات همگي به دست توست و قلمرو هستي و مرز وجود هر چيز را تو تعيين مي نمايي، اي گواه و شاهد بر آنچه شهود و آشکار است براي آفرينشگر آفريده هاي جهان هستي، اي که بر آنچه در شماره آيد آگاهي و عددشان مي داني، واي که از آنچه رنگ فقدان و نقص دارد پاک و مبرايي، آري... اي خداي بزرگ جز تو معبودي نيست و ستايش تنها تو را سزاست. کبرايي و عظمت تنها از ا« توست، اي صاحب جود و کرم، تويي که هرگز معروض کيفيت ها وحالت و تغييرات قرار نمي گيري و در قيد و بند جا و مکان خاص اسير نمي گردي اي که ديدگان ظاهر را هرگز توان رؤيت تو نيست، اي همواره پايدار و اي هميشه استوار، اي که هر آنچه را دانستي است مي داني و بر هر چيز آگاهي» V}(آموزش عقايد، مؤلفان: غرويان، غلامي، ميرباقري). {V
بنابراين يک راه علم به ذات و صفات الهي از طريق تحقيق و مطالعه منابع معتبر و تدبر در آيات و روايات است که در اين زمينه کتاب هاي شهيد مطهري و آيت الله جوادي بسيار مفيد است اما راه ديگر از طريق عبوديت الهي و تهذيب نفس، جلاي باطن است که به شهود الهي در حد سعه وجودي خود نايل مي شويم.
کد سوال : 4006
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : دفع ضرر محتمل آيا واجب است يا نه؟ توضيح دهيد.
پاسخ : در امور زندگي انسان ها وقتي که احتمال خطر معتنابهي را مي دهند به بررسي و جستجو مي پردازند تا آنجا که مطمئن شوند خطر از بين رفته يا احتمال تحقق آن بسيار ضعيف گشته و اين حکم و الزام يک حکم عقلاني است نه شرعي.
عقل است که در چنين مواردي ما را ملزم به تحقيق مي سازد تا گرفتار خطر نشويم بلکه لزوم تحقيق و بررسي در موارد خطر و ضرر ولو احتمال آن قدر واضح و روشن است که بعضي دانشمندان بحث عقايد فرموده اند: فطرت انسان در چنين مواقعي او را ملزم به تحقيق مي کند. از اين رو واژه وجوب در متن سؤال به معناي الزام و ضرورت عقلي است نه شرعي V} (ر.ک: عقايد اسلامي، سطح 1، ص 10، معاونت فرهنگي سازمان تبليغات اسلامي).{V
از جمله موارد به کارگيري اين قانون عقلي يا فطري اعتقاد به خدا و احکام الهي در مورد فرداي قيامت است.
توضيح اين که بر فرض که در مورد عالم قيامت و عذاب دوزخ ما اعتقاد به هيچ کدام از حقايق ديني نداشته باشيم همين که احتمال وجود ضرر و خطر دوزخ را بدهيم کفايت مي کند که عقل ما را ملزم سازد به کارگيري يک سلسله تمهيدات لازم در جهت دفع خطر محتمل که اين مقدمات و تمهيدات چيزي نيست جز ايمان به خدا و کتاب آسماني و انبياء الهي و حضرات معصومين(ع) و در يک کلمه دين.
بنابراين:
1- مقصود از وجوب دفع ضرر محتمل، لزوم عقلي است نه وجوب شرعي.
2- عقل در صورت احتمال ضرر معتنابه و يا احتمال قوي يک ضرر حکم به لزوم دفع آن مي کند.
3- حکم عقل بديهي است و نياز به اثبات ندارد.
4- از موارد بارز حکم عقل مسأله شناخت خداست.
کد سوال : 4007
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا در اصول دين تقليد جايز نيست و در فروع جايز است؟
پاسخ : بايد دانست جايز بودن تقليد در فروع دين به معناي واجب بودن تقليد نيست بلکه براي کسي که توانايي استنباط احکام شرعي را دارد تقليد در فروع دين نيز جايز نيست. از اين رو اصل اوليه بر آن است که انسان با تلاش خود و يا تکيه بر عقل و انديشه خود به حقايق دست يابد مگر اين که رسيدن به نتيجه نياز به زمان زياد و موجب اختلال در زندگي شود که استنباط جزئيات احکام شرعي که چه بسا مورد نياز زندگي روزمره باشد داراي چنين ويژگي هستند.
اما پي بردن به اصل حقانيت توحيد و نبوت و معاد براي هر انسان داراي عقل و شعوري به آساني ممکن است اگر چه پي بردن به عمق معارف و دفع و رفع شبهات نياز به مطالعه و تلاش پيگير دارد ولي ادامه مطالعه در جزئيات اعتقادي در حالي که اصول اعتقادي پذيرفته شده باشد و از نظر فروع به تقليد از عالم رجوع شده باشد اختلالي در زندگي به وجود نمي آورد.
علاوه بر اين که بازگشت مقوله اعتقادات به پيوند و عقد وجدان باطني با حقيقت است و اين نتيجه جز با تحقيق و به کارگيري عقل و قلب امکان پذير نيست اما بازگشت فروع دين به اعمال ظاهري و روابط حقوقي است که بيشتر از مقوله اعتباريات است و قراردادي و تعبدي مي باشد.
کد سوال : 4008
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اين جمله را توضيح دهيد «لم اعبد ربا لم أره».
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال مهم بايد هويت «شهود، شاهد و مشهود» روشن شود.
اما شهود بر دو قسم است. شهود بصري و شهود قلبي. شهود بصري همان ديدن با چشم است، ديدن جسم و جسمانيات و شهود قلبي که همان شهود دل است به باطن جهان هستي تعلق دارد و از زندان جسم و جسمانيات آزاد است بنابراين چون خداوند جسم و جسماني نيست لذا با چشم سر ديده نمي شود و تنها با چشم دل رؤيت مي شود.
اما چگونه دل، خداوند سبحان را مي بيند؟!
براي پاسخ به اين سؤال بايد دل شاهد و خداوند مشهود شناخته شوند. اما خداوند مشهود، بنا بر توحيد صمدي قرآني خداي نامتناهي بي پايان همه جهان را پر کرده است که «هو الاول والاخر والظاهر والباطن» V}(حديد، آيه 3){V و لذا در دل تک تک ذرات عالم حضور دارد که «هو معکم اينما کنتم؛ هر کجا باشيد او با شماست» V}(حديد، آيه 4){V و اين حضور چنان نزديک و قريب است که جدا انگاري حق از خلق امري ناممکن و محال است که «نحن اقرب اليه من حبل الوريد» V}(ق، آيه 16). {V
و لذا حضرت امير مؤمنان مي فرمايد: «ما رأيت شيئا الا و رأيت الله قبله و بعده و معه و فيه؛ من چيزي را نديدم مگر اين که خدا را قبل از آن و بعد از آن و با آن و در آن ديدم» V}(علم اليقين فيض کاشاني، ج 1، ص 99).{V
اين حضور وجودي خداي سبحان را محدود نمي کند و در حد اشياء قرار نمي دهد واين به دليل احاطه و بي پاياني اوست و لذا در عين اين که در دل تک تک ذرات حاضر است خارج از آن نيز هست که حضرت امير علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: H}«داخل في الاشياء لابالممازجه و خارج عن الاشياء لا بالمبانيه؛{H داخل در اشياء است نه به ممازجت و خلط و خارج از اشياء نه به مباينت و کاملا جدا».
البته شايان ذکر است که فهم کامل توحيد صمدي مستلزم رجوع عالمانه و آگاهانه به کتاب هاي عرفاني همچون مصباح الهدايه حضرت امام خميني(ره) و شرح مقدمه قيصري، استاد سيد جلال الدين آشتياني است.
اما دل شهود کننده، دلي به مقام شهود مشهود حقيقي يعني خداوند سبحان مي رسد که اولا به تمام معنا پاک پاک پاک (مطهر) باشد و از هرگونه رنگ تعلق به ماسو الله پاکيزه باشد و علاوه بر پاکي کامل جانش پخته باشد و در تمام لحظات اهل مراقبه باشد و همواره از حاضر بي پايان يعني خداوند سبحان غافل نگردد و با تمام وجود اعتقاد راسخ به توحيد صمدي داشته باشد در اين صورت اگر در مقام عبادت باشيد و توجه اش را به خداوندگار حاضر، تام کند و تمامي حواس هاي ظاهري و باطني اش را جمع سازد و همه قوا و ادراک ها را توجه و يکسو کند و از هرگونه توجه به غير خداوند مبرا باشد، خداي متعال را با تمام وجودش حس مي کند و حضور او را ادراک مي کند و همين ادراک ديدار او را ميسر مي سازد و جمال دل آراي او را مي بيند و لذا حضرت امير وقتي مي فرمايد: H}«لم اعبد ربا لم اره»{H يعني من علي چنان دل پاکي دارم که با توجه تام خويش خدا را با تمام وجودم احساس مي کنم و در دل خود و تمام اشياء حاضر مي بينم و تا اين ديدار حاصل نباشد عبادت نمي کنم.
و لذا در سخن پربار ديگري مي فرمايد: H}«ان الله احتجب عن العقول کما احتجب عن الابصار ولکن تراه القلوب بحقايق الايمان؛{H همانا خداوند از محدوده ادراک عقل خارج است همان طور که از چشم انداز ديدگان فراتر است ولي دل هايي که به حقيقت ايمان نوراني شده او را مي بيند» H}(نهج البلاغه).{H
کد سوال : 4009
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : رواياتي رسيده كه مي گويد: هر كس در غيبت كبري ادعاي رؤيت كرد (امام زمان(عج) را ديد) او را تكذيب كنيد آيا اين روايت بر خلاف لطف كامل پروردگار نيست و آيا انسان هايي زبده از علماء و صلحاء حضرت مهدِي(عج) را زيارت نكرده اند؟ (توضيح دهيد)
پاسخ : درباره ديدن و مشاهده كردن حضرت حجت(عج) در زمان غيبت كبرى، دو ديدگاه وجود دارد:
الف) در دوران غيبت كبرى امكان ارتباط و مشاهده آن حضرت وجود ندارد و گروهى از بزرگان شيعه بر اين باورند كه در زمان غيبت كبرى امكان ارتباط با امام زمان(عج) براى شيعيان وجود ندارد و برابر دستور آن حضرت مدعى ديدار را بايد تكذيب كرد. دانشمندان وبزرگانى چون محمد بن ابراهيم (معروف به نعمانى) و فيض كاشانى و كاشفالغطاء و شيخ مفيد، اين نظريه را پذيرفتهاند و طبق اين ديدگاه كه از روايات و توقيع امام زمان(عج) به محمد بن سمرى (آخرين نايب آن حضرت در زمان غيبت صغرى) استفاده مىشود كه امكان ارتباط براىشيعيان وجود ندارد؛ مگر به خادمان آن حضرت.
ب ) گروهى از علماى شيعه بر اين باورند كه در غيبت كبرى، امكان ارتباط با امام زمان(عج) وجود دارد؛ دانشمندانى چون سيد مرتضى، محدث نورى، كراجكى و شيخ طوسى و ديگران اين نظريه را طرح مىكنند و چنان كه مشهور است اشخاص جليلالقدر و مورد وثوق و اعتماد در حكايات بسيارى كه از حد تواتر هم گذشته است، تشرف بسيارى را به فيض حضور انور حضرت مهدى(عج) نقل نمودهاند كه با سندهاى معتبر در كتابهاى مشهور ثبت و ضبط است.
براى جمع بين اين دو نظريه مىتوان چنين گفت: مراد از اين كه «مدعى مشاهده» در توقيع آن حضرت كذاب و مفترى خوانده شده است. كسانى باشند كه ادعاى نيابت كنند و بخواهند با دعوى مشاهده و شرفيابى، خود را واسطه بين امام و مردم معرفى نمايند.
از طرف ديگر همين حكايات و وقوع تشرف اشخاص به خدمت آن حضرت هم قرينه و دليلى است بر اين كه در اين توقيع كه امام زمان(عج) به محمد بن سمرى مرقوم فرموده است، نفى مطلق مشاهده و شرفيابى مراد نيست، بلكه مقصود نفى ادعايى است كه دليل بر تعيين شخص خاصى به نيابت باشد.
خلاصه با توقيع، در آن همه حكايات و وقايع مشهور و متواتر نمىتوان خدشه نمود. بلى اين توقيع شريف جلو ادعاى افرادى را كه در صدد بازاريابى و عوامفريبى هستند مىگيرد. لذا مشاهده حضرت توسط برخي بزرگان مانند سيد بحرالعلوم قابل انکار نيست البته ناگفته نماند ملاقات بسياري از افراد با فرستادگان حضرت مي باشد.
کد سوال : 4010
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : علت هاي گمراهي انسان چيست؟ كدام بيشترين تأثير را در گمراهي انسان دارد؟
پاسخ : عوامل بسياري در گمراهي انسان دخالت دارند ولي برخي تأثيرشان عميق تر و دخالتشان اساسي تر است.
در قرآن کريم و روايات بر روي برخي عوامل انگشت گذاشته شده و بر آنها تأکيد بيشتري شده است. غفلت از ياد خداوند و ياد معاد و قيامت در گمراهي انسان نقش ويژه اي دارند.
در قرآن کريم مي فرمايد: A}«ان الذين يضلون عن سبيل الله لهم عذاب شديد بما نسوا يوم الحساب؛ {A کساني که از راه خدا گمراه شدند، سزاوار عذاب شديدي هستند به اين دليل که روز حساب (روز قيامت) را فراموش کردند» V} (ص، آيه 26).{V
و نيز مي فرمايد: A}«فويل للقاسيه قلوبهم من ذکر الله اولئک في ضلال مبين؛ {A واي بر آنان که دل هاي سخت و نفوذ ناپذيري دارند و ذکر خداوند در آنها اثر نمي گذارد» V} (زمر، آيه 22).{V
در اين دو آيه شريفه، فراموشي ياد قيامت و آخرت و منزل اصلي و ابدي و نيز دوري از ياد خدا، دو عامل بزرگ گمراهي شمرده شده است. گناهان و به ويژه شرک و کفر به خدا و معصيت پيامبر و سرپيچي از دستورات او نيز در آيات و روايات از عوامل گمراهي شمرده شده اند: A}«و من يعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبينا؛ {A هر کس خداوند و پيامبر را معصيت کند و از فرمان آنها سرپيچي کند به گمراهي آشکاري گرفتار مي گردد» V}(احزاب، آيه 36).{V
در بعضي روايات آمده است: اگر کسي دچار گناهي شد و از آن گناه پشيمان نشد و توبه نکرد و آن گناهش را تداوم بخشيد بدون احساس شرمندگي، اين گناهان بر روي هم انباشته مي گردد و صفحه دل را که چون آينه است مي پوشاند و چنين فردي ديگر در او پند و موعظه اثر نمي کند و قادر به درک حقيقت نمي باشد و دچار گمراهي شديد مي گردد.
در برخي روايات از محبت و علاقه افراطي و بيش از حد به دنيا به عنوان ريشه و سرچشمه همه گناهان نام برده شد و فرموده اند: H}«حب الدنيا رأس کل خطيئه؛ {H علاقه به دنيا ، ريشه همه خطاها و گناهان است» V}(ميزان الحکمه، ج 3، ص 294، ح 5823، دفتر تبليغات اسلامي). {V
و با نگاهي عميق مي توان فهميد که عواملي که در آيات و روايات به عنوان عوامل گمراهي و ضلالت شمرده شده اند مثل کفر و شرک و گناهان و غفلت از ياد خدا و قيامت همگي به منزله شاخ و برگ درخت حب دنيا مي باشند و ريشه همه گمراهي ها و خطاها و عنادها محبت بيش از حد و خارج از حد و مرز شرع و قانون الهي به دنياست که اين محبت انسان را کور و کر مي سازد و او را از ديدن و شنيدن حقايق محجوب و محروم مي سازد و سرنوشت چنين انساني غوطه ور شدن در درياي گناهان و غفلت و گمراهي و دچار شدن به عذاب ابدي و جاويد است.