کد سوال : 3851
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : رابطه آزادي عقايد با بحث ارتداد چيست؟
پاسخ : آيه مباركه «لااكراه فى الدين» حامل دو معنا است:
اول اينكه دين قابل اكراه نيست زيرا پذيرش دين با اعتقاد و ايمان است و حصول اعتقاد و ايمان مقدمات خود را مىطلبد. اكراه فقط مىتواند بر اعمال ظاهرى تأثير كند اما اعمال قلبى اكراه بردار نيستند. اين معنا از آيه يك جمله خبرى است كه از واقعيت اكراه ناپذيرى اعتقاد و ايمان دينى خبر مىدهد.
دوم اينكه ديگران را نبايد به پذيرش دين اكراه كرد. يعنى نبايد ديگران را مجبور كرد كه اسلام را بپذيرند. اين معنا از آيه، يك جمله انشايى و يك حكم است مبتنى بر معناى اول است.
و آيه مباركه شامل هر دو معنا مىشود. دليل اين حكم نيز ادامه آيه است كه فرمود: «قد تبين الرشد من الغى» (راه درست از راه انحرافى روشن شده است) پس زمانى كه حق از ناحق بيان شده ديگر نيازى به اكراه وجود ندارد. اما اين حكم در نظر ابتدايى با برخى از احكام ديگر مانند جهاد و مجازاتهاى اسلامى مخالف به نظر مىرسد.
درباره جهاد كه خارج از سؤال شماست به دو نكته اشاره مىكنيم:
1ـ جهاد دفاعى به هيچ وجه توهم مخالفت با آيه را ندارد.
2ـ جهاد ابتدايى نيز در واقع از ميان بردن موانع تبليغ آزادى دين است لذا اسلام در جهاد ابتدايى پس از تأمين اين هدف اجازه هيچگونه تعدى به انسانها و حتى مظاهر اديان ديگر را نمىدهد. جز با بتپرستى كه اسلام هيچ سازشى با آن ندارد. زيرا اسلام بتپرستى را دين نمىداند.
اما درباره مخالفت آيه مذكور با مجازاتهاى اسلامى و از جمله مجازات ارتداد، ذكر چند نكته لازم است:
اول) حيطه احكام فردى و اجتماعى چيست؟ هر رفتارى كه تنها تأثير فردى بر فاعل آن داشته باشد، در حيطه احكام فردى، و هر رفتارى كه به صحنه جامعه كشيده شود و تأثير اجتماعى داشته باشد در حوزه احكام اجتماعى قرار مىگيرد.
احكام اجتماعى بر اساس مصالح اجتماعى وضع مىشوند و گاه تأمين اين مصالح، بخشى از آزادىهاى فردى را محدود مىكند. اين نكته در هيچ جامعهاى قابل انكار نيست.
دوم) آيا ارتداد جرم است؟ قطعا شخصى كه تمام تلاش خود را براى شناخت حق به كار برده است و به هر دليلى نتيجه تلاش او به خروج از دين و ارتداد انجاميد، نزد خداوند معذور است «لا يكلف الله نفسا الا وسعها»، V}(بقره، آيه 286).{V
اين كه سرنوشت او در قيامت چگونه است، مسئله ديگرى است كه در مباحث عدل الهى مطرح مىشود. اما اگر او ارتداد خود را به سطح جامعه كشاند و به ديگران اعلام كرد و به تبع، شبهاتى كه او را به ارتداد كشاند دين ديگران را نيز در معرض شك قرار داد، چطور؟ در اين صورت رفتار او ديگر در حوزه احكام فردى نيست و به حيطه احكام اجتماعى كشيده شده است، و ملاك فردى نيست و به حيطه احكام اجتماعى كشيده شده است، و ملاكهاى احكام اجتماعى، كه همان مصالح نوعى جامعه است، بر آن حاكم مىشود نه ملاكهاى رفتار فردى.
اگر ارتداد او، از روى هواى نفس و لجاجت نباشد، و در انكار حق مستضعف فكرى و جاهل قاصر محسوب شود، نه جاهل مقصر، در حوزه احكام فردى مجرم و گنهكار نيست ولى در حوزه احكام اجتماعى مجرم است زيرا: اولاً: حقوق ديگران را ضايع كرده است. زيرا كسى كه از دين خارج شده و ارتداد خود را تبليغ مىكند در اذهان عمومى ايجاد شبهه و شك مىكند. و واضح است كه ترويج شبهات در افكار عمومى باعث ضعف روحيه ايمانى جامعه مىشود. از سوى ديگر، طرح شبهات و بررسى آنها وظيفه دينشناسان و محققان است و آحاد جامعه توانايى آن را ندارند. لذا مردم ديندار حفظ روحيه دينى جامعه را حق خود مىدانند و مشروعيت اين حق از ديدگاه آن دين بديهى است.
مثال ديگرى كه در آن نيز حكم فردى و اجتماعى متفاوت است به فهم اين مطلب كمك مىكند مريض يا مسافرى كه از نظر شرعى معذور در روزه گرفتناند و بلكه روزه بر آنان حرام است، حق ندارند در ملأ عام روزهخوارى كنند و اين روزهخوارى جرم به شمار مىآيد و داراى مجازات است.
اين بدان دليل است كه ملاك حكم فردى و اجتماعى با هم متفاوت است. ثانيا: با قطع نظر از اينكه حفظ روحيه دينى از حقوق مردم است، اسلام آن را از مصالح اجتماعى، بلكه از مهمترين مصالح مىداند و لذا تعظيم شعائر دين را ترغيب فرموده V}(سوره حج، آيه 32){V و از شكستن حرمت آن نهى فرموده V}(سوره مائده، آيه 2){V اين دو نكته ثابت مىكند كه ارتداد گرچه در برخى از موارد از لحاظ فردى جرم نيست از لحاظ اجتماعى جرم است.
سوم) فلسفه مجازات مرتد چيست؟ با توجه به دو نكتهاى كه براى اثبات جرم بودن ارتداد گفته شد فلسفه مجازات مرتد نيز تا حدودى واضح مىشود اما براى توضيح بيشتر، بايد به فلسفه مجازاتهاى حقوقى در اسلام توجه كرد.
1. استحقاق مجازات.
مجرم با جرم خود به حقوق ديگران تجاوز كرده است و اختلالى در نظم اخلاقى جامعه به وجود آورده است. از اين رو استحقاق مجازات دارد و مجازات او رنجى است كه به تبع اين اختلال تحمل مىكند. بر اساس اين فلسفه مجازات، ميزان كيفر او بايد متناسب با ميزان اختلالى باشد كه در جامعه ايجاد كرده است. در اين باره بايد ديد تضعيف روحيه دينى به وسيله اظهار و ترويج ارتداد در جامعه از چه اهميتى برخوردار است.
دين به عنوان بزرگترين نعمت خداوند، كه بدان بر بشر منت نهاده است V}(آل عمران، آيه 164){V، عامل اصلى هدايت انسان به سوى كمال و سعادت واقعى است جامعهاى كه در آن دين و روحيه دينى ضعيف و منزوى است هر چند از نظر مادى پيشرفته باشد جامعهاى به دور از سعادت واقعى است پس دين در جامعه از جايگاه ارزشى بالا و بلكه بالاترين ارزش برخوردار است. و بايد از هر گونه تحريف و تضعيف به دور ماند بنابراين علاوه بر ارتداد، هر عملى ديگرى دين و اعتقادات دينى را تضعيف يا تحريف كند جرم است و مجازات سنگين دارد. مثلاً ناسزاگويى به پيامبر اكرم(ص) و ائمه اطهار(ع) مجازات مرگ دارد. زيرا وقتى تقدس آنها در جامعه شكسته شود راه نابود كردن دين نيز باز مىشود و يا بدعت و تحريف دين كه نه تنها شخص مجرم را به گمراهى مىكشد گاه نسلهاى آينده را به گمراهى مىكشد. لذا در اسلام تأكيد فراوانى بر مبارزه با بدعت و تحريف در دين شده است.
2ـ هدفمندى مجازات
آنچه گفته شد فقط از زاويه استحقاق مجازات بود اما مجازات در اسلام علاوه بر استحقاق هدفمند نيز هست. اين هدف هم در راستاى سعادت مجرم است و هم در راستاى سعادت جامعه.
آنچه مربوط به سعادت جامعه است عبارت است از:
1ـ جلوگيرى از ادامه تبليغ ارتداد توسط شخص مجرم؛
2ـ جلوگيرى از تبليغ ارتداد توسط افراد ديگر؛
3ـ نشان دادن اهميت دين و جايگاه ارزشى آن؛
4ـ حفظ روحيه دينى جامعه.
در اينجا دوباره تأكيد مىشود كه پاسخگويى علمى به شبهات دينى اولاً از اسلامشناسان و متخصصان دينى ساخته است و آحاد جامعه شايد در برابر شبهات بدون پاسخ بمانند و ايمان آنها تهديد شود. ثانيا فضاى سالم مىخواهد. طرح شبهات جامعه زمانى مىتواند باعث پيشرفت علمى دين و اعتقادات دينى شود كه در فضايى سالم مطرح شودو امكان پاسخگويى علمى به آن فراهم باشد اما اگر شبهات دينى در فضايى ناسالم مطرح شود پاسخگويى به آن نيز نمىتواند تأثيرات سوء شبهه را در افكار عمومى از بين ببرد.
لذا وظيفه روشنفكران و عالمان دينى است كه با طراحى و برنامهريزى دقيقى، فضاى سالم را براى طرح شبهات و پاسخگويى به آن فراهم كنند به گونهاى هم اعتقادات عمومى ارتقاء يابد و هم روحيه دينى تقويت شود.
فضايى كه معمولاً از سوى شخص مرتد براى ابراز و تبليغ عقايد خود فراهم مىشود فضاى ناسالم است و متأسفانه در جامعه اسلامى امروز، اهداف سوء سياسى بيگانگان و برخى مغرضان سياسى داخلى فضاى طرح مسائل علمى را تحتالشعاع خود قرار داده طرح شبهات دينى ابزارى براى بهرهبرى سياسى گشته است كه فضاى علمى را مغشوش مىكند.
و آنچه مربوط به سعادت شخص مجرم است عبارت است از:
1ـ بازداشتن او از جرم بيشتر.
از ديدگاه اسلام بازداشتن قهرى مجرم از ارتكاب جرم به نفع او است گرچه مخالف اراده فردى او باشد. زيرا هر جرمى او را از رسيدن به سعادت واقعى باز مىدارد و از كمال، دورتر مىكند و بر ورز و جرم او مىافزايد.
2ـ مجازات دنيوى از مجازات اخروى جرم مىكاهد.
هر گناه و جرمى عقاب اخروى دارد، هركس حاضر به تحمل مجازات دنيوى گناه خود شود كيفر اخروى او بخشيده مىشود و خدا كريمتر از آن است كه انسان را براى يك گناه دوبار كيفر دهد.
لذا در صدر اسلام بسيار ديده مىشود كه مجرمين خود براى تحمل كيفر اقدام به اعتراف نزد قاضى مىكردند تا از عقاب اخروى مصون بمانند. البته اسلام اين راه نجات از عقاب اخروى را توصيه نكرده است بلكه توبه و بازگشت به سوى خدا و اصلاح آنچه فاسد شده را توصيه نموده است.
چهارم ارتداد چگونه ثابت مىشود؟
از مسائل مهمى كه در نظام كيفرى اسلام مطرح است اين است كه قوانين كيفرى آن به گونهاى است كه قبل از اجراى قانون كيفرى بتواند از ارتكاب جرم جلوگيرى كند نه اينكه راه ارتكاب جرائم را باز بگذارد و با اجراى كيفر بخواهد از ارتكاب مجدد آن جلوگيرى كند. لذا قوانين كيفرى اسلام بسيار محكم است اما راههاى اثبات جرم را سخت كرده است. اصل وجود قانون كيفرى مانع از ارتكاب جرم مىشود ولى اثبات جرم، مخصوصا در جرايمى كه كيفر سنگين دارد مانند حد زناى محصنه يا ارتداد بسيار دشوار است. نگاهى اجمالى به تاريخ صدر اسلام و نيز به تاريخ دو دهه انقلاب اسلامى ايران در آمار كسانى كه حد زناى محصنه يا ارتداد نشان مىدهد كه راه اثبات اين چه قدر دشوار و اسلام بيش از آنكه به اجراى كيفر اهتمام ورزد به بازدارندگى اصل قانون از جرم توجه داشته است.
در اثبات ارتداد يك مسأله مهم، ملاك اصلى است و آن اينكه وجود خدا و توحيد يا رسالت نبى اكرم(ص) انكار شود. لذا انكار هر مسألهاى از اعتقادات اسلام ارتداد محسوب نمىشود. هر گاه توحيد يا رسالت حضرت محمد(ص) به صورت مستقيم انكار شود يا چيزى انكار شود كه مستلزم انكار اينها باشد و انكار كننده، متوجه اين استلزام باشد به گونهاى كه آنها را انكار كرده باشد ارتداد ثابت مىشود.
شرايط ديگرى نيز در اثبات ارتداد مطرح است كه در كتب فقهى و حقوقى نوشته شده است. و هدف از بيان اين مطلب توجه دادن خواننده محترم به اين مسأله بود كه اسلام با قوانين كيفرى، مىخواهد قبل از ارتكاب جرم، از آن جلوگيرى كند نه صرفا بعد از آن، كيفرى دهد.
پنجم) آيا توبه مرتد پذيرفته است؟
توبه مرتد اگر قبل از اثبات ارتداد نزد قاضى باشد هم از لحاظ حكم فردى پذيرفته است و هم از لحاظ حكم اجتماعى. يعنى اثر فردى آن را كه بين شخص مرتد و خداوند است اصلاح مىكند و هم مجازات دنيوى آن را از بين مىبرد.
ولى اگر اين توبه بعد از اثبات ارتداد نزد قاضى باشد، مجازات آن در برخى موارد (مرتد فطرى «مسلمان زاده» مرد) ساقط نمىشود ولى توبه او به لحاظ حكم فردى، يعنى آنچه بين او و خدا است پذيرفته مىشود. و عدم سقوط مجازات او به دليل همان فلسفهاى است كه قبلاً ذكر شد.
براى مطالعه بيشتر مضموم آيه لااكراه فى الدين رجوع كنيد به:
الميزان، علامه طباطبايى، ذيل آيه 256 سوره بقره، ج 2، ص 278.
تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازى، ج 2، ص 360.
براى مطالعه فلسفه كيفر در اسلام رجوع كنيد به:
1ـ فلسفه حقوق، قدرت الله خسروشاهى و مصطفى دانشپژوه، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى، چاپ سوم، 1378، ص 201ـ222.
2ـ عدل الهى، شهيد مطهرى، انتشارات صدرا.
کد سوال : 3852
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با نثري روان و ساده، چند دليل براي اثبات خدا و اثبات معاد ارائه نماييد (دلايل عقلي محكم)؟
پاسخ : در زمينه اثبات وجود خدا، براهين بسيارى وجود دارد و كتب زيادى در اين زمينه تأليف شده است كه اگر علاقهمند به بيان ساده و روان و در عين حال استدلال محكم و منطقى هستيد، كتاب آفريدگار جهان، تأليف آيتالله ناصر مكارم شيرازى و نيز كتاب خدا را چگونه بشناسيم از همين مؤلف را به شما پيشنهاد مىكنيم.
در مورد اثبات وجود خدا ما به بيان دو برهان در اين زمينه اكتفا مىكنيم و شما را به كتب فوق ارجاع مىدهيم.
T}الف) برهان نظم:{T خداپرستان براى اثبات خداى جهان به دلايل فراوانى استدلال كردهاند؛ در ميان دلايل آنها روشنترين و قانعكنندهترين دليلى كه جلب نظر مىكند «برهان نظم» است. زيرا اين برهان هم عقل را قانع مىكند و هم وجدان را راضى مىسازد و از اين جهت هميشه مورد توجه دانشمندان و فلاسفه الهى بوده است.
پايههاى اساسى اين برهان: اين برهان بر دو پايه اساسى قرار دارد: 1- در هر گوشهاى از اين جهان پهناور آثار نظم و حساب و قانون و هدف به چشم مىخورد، 2- هر دستگاهى چنين باشد سازنده آن يك مبدأ عالم و عاقل است.
اكنون به توضيح اين دو مقدمه توجه فرماييد.
پايه اول: در هر گوشهاى از جهان پهناور، دستگاههاى منظم و سازمانهاى مرتب به چشم مىخورد، برنامه و حساب و قانون حتى بر كوچكترين اجزاء عالم حكومت مىكند و هر يك از اين موجودات گوناگون چون لشكرى انبوه كه به دستههاى مختلفى تقسيم شده باشند، با صفوف منظم و با هماهنگى شگرفى تحت فرماندهى واحدى به سوى مقاصد خاصى حركت مىكنند. به عبارت ديگر: جهان هستى درهم و برهم نيست و همه موجودات و حوادث در يك خط سير معينى سير مىكنند. به عبارت سوم: يك نوع ارتباط و هماهنگى خاصى در ميان تمام اجزاء و موجودات عالم هستى مشاهده مىشود كه در اولين نظر محسوس است.
براى روشن شدن اين حقيقت توجه شما را به نكات زير جلب مىكنيم.
1- بررسى اجمالى برخى از عظمت و نظم كرات و سيارات:
نيوتون منجم معروف، در نظريه معروف خود مبنى بر جاذبه عمومى مىگويد: قانون جاذبه عمومى به ضميمه قوه «گريز از مركز» بر تمامى سيارات حكمفرما است و در هر يك از اجرام بالا، اين دو قوه به طور متعادل وجود دارد و از طرفى چون قوه جاذبه نسبت مستقيم با حجم دو جسم و نسبت معكوس با مجذور دو جسم دارد به همين دليل وزن هر يك از سيارات متناسب با فاصله و سرعت سير آنها است، بنابراين اگر تساوى بين اين دو ناموس برقرار نبود يعنى مثلاً قوه جاذبه بيشتر از قوه دافعه مىشد، جسم بزرگتر، كوچكتر را به سوى خود جذب مىكرد و اگر قوه دافعه زيادتر مىشد سيارات تدريجا از مركز خود دور شده نابود مىگرديدند. يعنى در اجرام سماوى اين دو نيرو به طور متساوى حكمفرما است كه اگر كوچكترين تخلفى روى دهد يعنى قوه جاذبه و يا نيروى گريز از مركز كم و زياد گردد و به طور كلى اگر سيارات فاصله يا حجم يا سرعت سيرى را كه دست قدرت براى آنها تعيين كرده از دست بدهند وضع آنها به كلى به هم مىخورد و اين خود يكى از مصاديق نظم در جهان بالا است.
حركت سيارات يكى از شواهد بارز نظم است كه روى يك حساب منظم و دقيقى به طور يكنواخت در حركتند. به طورى كه طى هزاران سال كمترين تغييرى در وضع آنها ديده نمىشود.
مسأله خسوف و كسوف هم از موضوعات قابل ملاحظه است، زيرا مىتوان وقوع آنها را از سالها قبل دقيقا پيشبينى كرد و اين خود به خوبى حكايت مىكند كه گردش كواكب چقدر منظم و دقيق است، به طور كلى در هر 18 سال و 11 روز 43 مرتبه كسوف و 28 مرتبه خسوف صورت مىگيرد. پس از گذشتن اين مدت باز كسوف و خسوف در اوقات معين تكرار مىشود. يعنى در هر 18 سال و 11 روز خورشيد و ماه و زمين در وضع متناسبى، مشابه جريان قبل قرار مىگيرند.
2- نگاهى گذرا به نظم در كوچكترين ذرات عالم:
كوچكترين موجودى كه تاكنون در دسترس علم بشر قرار گرفته «اتم» و اجزاء آن مىباشد. اتم كه از شگفتانگيزترين موجودات جهان آفرينش است به قدرى ريز و كوچك مىباشد كه حتى با نيرومندترين ميكروسكوپهاى الكترونى كه موجودات را چندين دههزار برابر بزرگتر نشان مىدهد قابل رؤيت نيست. ولى تنها، محاسبات علمى و رياضى و آثار گوناگونى كه ضمن آزمايشها روى شيشههاى عكاسى و مانند آن ظاهر مىشود، بشر را به وجود اين موجود حيرتآور پر از قدرت هدايت نموده است.
اتمها همان واحدها و مصالح ساختمان عظيم جهان ماده است كه از به هم پيوستن آنها به طرزهاى گوناگون، اجسام و موجودات متنوع اين جهان به وجود آمده است و به عبارت ديگر تمام اجسام و موجودات عالم طبيعت مجموعهاى است از اتمها و يك جسم بسيار كوچك كه به زحمت به چشم ديده مىشود، در حقيقت از تراكم ميليونها اتم روى هم انباشته، به وجود آمده است.
ساختمان درونى اتم: اتم با آن همه كوچكى داراى اجزاء متعددى است كه عمده آنها سه قسمت زير است كه آنها را به منزله اركان اتم مىشود معرفى كرد:
«پروتون» كه داراى بار الكتريكى مثبت است. «نوترون» كه از نظر خاصيت الكتريكى خنثى است. «الكترون» داراى بار منفى بوده و گاهى به آن «نگاتون» هم گفته مىشود.
اين اجزاء بىنهايت ريز به طور شگفتانگيزى ساختمان اتم را تشكيل دادهاند، به اين ترتيب كه پروتون و نوترون به طور اجتماع در مركز قرار گرفته هسته اتم را تشكيل مىدهند و ذرات الكترونها هم در فاصلههاى معينى در اطراف هسته به سرعت سرسامآورى در گردشند.
دانشمندان، ساختمان اتم را به ساختمان منظومه شمسى و حركت الكترونها را به حركت دورانى سيارات تشبيه كردهاند، با اين تفاوت كه اگر تعجب نكنيد سرعت سير سارات اتمى به مراتب از سرعت سير سيارات منظومه شمسى بيشتر است و چنانچه خواهيم ديد، تعداد ذرات هسته و الكترونها و فاصله آنها و بالاخره مداراتشان در اتمها فرق مىكند.
ابعاد اتمها: پروتون كه يكى از اجزاء هستهاى اتم است به اندازهاى كوچك است كه هرگاه هزار ميليارد تا دههزار ميليارد از آنها كنار هم چيده شوند تازه طول اين صف عجيب! فقط يك سانتيمتر خواهد بود.
حجم يك اتم بيش از هزار برابر حجم يك پروتون مىباشد ولى تمام اين حجم هم پر نيست و فاصله ميان الكترونها و هسته كه نسبت به حجم هسته بسيار وسيع مىباشد كاملاً خالى است و براى تصوير اين فضاى عجيب كافى است بدانيم كه اگر قطر يك اتم را يك كيلومتر فرض كنيم تنها يك متر آن به وسيله هسته و پروتون اشغال شده و الكترونها در فاصله يك كيلومترى به دور هسته گردش مىكنند و بقيه را يك فضاى خالى تشكيل مىدهد.
قسمت پر و اشغال شده اتمها نسبت به فضاى خالى آنها به قدرى ناچيز است كه درست مانند جرم كره خورشيد است در مقابل فضاى وسيع ميان آن و دورترين سيارات و روى اين حساب پيداست كه قسمت مهم حجم اتم خلاء بوده و ماده اصلى بسيار كوچك است و به گفته «ژوليو» دانشمند معروف اگر فضاى خالى ميان اتمهاى بدن يك انسان را از بين ببريم و تمام اجزاء اتمهاى آن را به وسيله مثلاً فشار فوقالعاده به هم بچسبانيم، همين بدن انسان به قدرى كوچك مىشود كه به زحمت مىتوان آن را مشاهده كرد! و عجيبتر آن كه اين جسم بسيار كوچك وزن اوليه خود را از دست نخواهد داد، يعنى وزن آن برابر با وزن بدن اصلى مثلاً همان 70 كيلوگرم خواهد بود.
از سريع هم سريعتر! الكترونها كه ذراتى سبكوزن و داراى بار منفى هستند و گرد هسته مركزى اتم با سرعت سرسامآورى حركت مىكنند در اتم هيدروژن كه سادهترين اتمها است و داراى يك الكترون مىباشد سرعت سير الكترون سه هزار كيلومتر در ثانيه است و در اتم اورانيوم كه الكترونهاى متعددى دارد سرعت حركت آنها به 164 و 201 كيلومتر در ثانيه مىرسد.
اكنون فكر كنيد در اين ميدان بىنهايت كوچك موجودى با اين سرعت عجيب، گردش كند چه وضعى به خود گرفته و در يك ثانيه چند مرتبه گرد مركز خود بايد طواف كند و چه مسافتى را بپيمايد؟
با توجه به اين بيان تصديق خواهد كرد كه سيارات شمسى هم با آن عظمت و سرعتى كه دارد هرگز به گرد اين الكترونهاى كوچك و ناچيز نمىرسد!
تفاوت اتمها: سابق بر اين گمان مىكردند كه ساختمان تمام اجسام از عناصر اربعه: آب، باد، خاك، آتش ساخته شده و اين چهار عنصر سازنده جهان مادى خود بسيط بوده قابل تجزيه نيستند. ولى در اثر تحقيقات و آزمايشات علمى معلوم شد كه نه تنها «عناصر» منحصر به چهار نيست بلكه اين چهار عنصر اساسا قابل تجزيه بوده و خود از عناصر بسيط ديگرى پديد آمدهاند.
از اين عناصر تاكنون حدود 104 عنصر كشف شده كه از حيث تعداد ذرات هستهاى و الكترونها با هم تفاوت دارند و همين اختلاف است كه تنوع اتمها را ايجاب كرده است.
به اين معنى كه اين اجسام گوناگون با آن همه اختلافاتى كه در خواص فيزيكى و شيميايى دارند تفاوت و اختلافى جز در كم و زياد تعداد الكترونها و پروتونها ندارند.
سادهترين اتمها، اتم هيدروژن است كه فقط داراى يك الكترون و يك پروتون است تا مىرسد به اتم اورانيوم كه در آن 92 الكترون «ديوانهوار» در مدارات متعدد دور هسته مركزى (كه داراى 136 تا 147 نوترون و پروتون مىباشد) در گردشند و بعد از عنصر اورانيوم عناصر ديگرى كشف شده كه داراى الكترونهاى بيشترى هستند.
مطالعه در عالم «بىنهايت كوچك» اتمها درسهايى به ما مىآموزد كه ما را به خداوند «بىنهايت بزرگ» راهنمايى كرده و به عظمت و قدرت و علم بىپايان او آشنا مىسازد.
در اينجا كافى است كه ما چهار قسمت را كه بيش از همه جلب توجه مىكند و هر كدام نمونه بارزى از علم و قدرت آفريننده اتم مىباشد مورد مطالعه قرار دهيم:
1- نظم اتمها: 104 عنصرى كه تاكنون كشف شده همه داراى يك قاعده منظم و ترتيب مخصوصى مىباشد كه تعداد الكترونهاى آنها به ترتيب از يك شروع شده تدريجا روز نقشه منظم و واحدى بالا مىرود. به طورى كه توانستهاند تمام آنها را دستهبندى كرده و تحت يك جدول (معروف به جدول مندليف) تنظيم كنند.
2- تعادل نيروى جاذبه و دافعه: دو «بار» مخالف الكتريسيته همواره يكديگر را جذب مىكنند، يعنى اگر يك جسم كه حامل الكتريسيته مثبت است با ديگرى كه داراى الكتريسيته منفى است نزديك شود آن دو جسم به سوى يكديگر حركت كرده و همديگر را در آغوش مىفرشاند و جرقهاى كه بايد نام آن را برق عشق گذارد جستن مىكند.
روى اين حساب، الكترونها كه داراى بار منفى و پروتونها كه حامل بار مثبت هستند بايد به فوريت يكديگر را جذب كنند واين گردشهاى پرهيجان جاى خود را در دل اتمها به سكون مرگبارى بدهند. بديهى است اگر چنين مىشد، جهان وضع ديگرى به خود مىگرفت. ولى هرگز چنين حادثهاى در جهان اتفاق نيافتاده و نخواهد افتاد و اين، روى يك حساب كلى دقيق و پايدارى مىباشد كه اين تعادل عجيب و نظم شگفتانگيز را در درون اتم به وجود آورده است.
رمز اين مطلب در اين است كه يك نظم و حساب معينى در اندرون اتم حكومت مىكند كه نگهدار و پديدآورنده اين تعادل است، يعنى يك قوه ديگرى كه در اثر گردش دورانى الكترونها به دور هسته توليد مىشود و آن را قوه گريز از مركز مىنامند قوه جاذبه هسته مركزى را تعديل مىبخشد.
«قوه گريز از مركز» كه در اثر حركت دورانى به وجود مىآيد و قدرت آن متناسب با سرعت حركت مىباشد، همواره جسم متحرك را از هسته مزبور به عقب مىراند و از طرفى هم هسته مركزى با قوه جاذبه كه در اثر نزديكى دو «بار» الكتريكى توليد شده، الكترونها را به شدت به طرف خود مىكشاند.
اكنون فكر كنيد كه براى حفظ موجوديت اتم بايد سرعت سير الكترونها به اندازهاى باشد كه قوه دافعه متولد شده از آن، درست به اندازه قوه جاذبه و جوابگوى آن بوده باشد و اگر كوچكترين تجاوزى از اين حد و قانون معين رخ دهد دستگاه اتم از كار خواهد افتاد، يعنى اگر كمى قوه گريز از مركز زيادتر شود الكترونها به زودى فرار كرده و اتم تجزيه مىشود و اگر اين تعادل به نفع قوه جاذبه به هم بخورد، اجزاء اتم به زودى به هم نزديك شده و از كار خواهد افتاد و به اين ترتيب دستگاه اتم از بين خواهد رفت. فكر كنيد تنظيم اين حساب دقيق در آن محيط فوقالعاده كوچك چه كار مشكلى است!
3- نيروى فوقالعاده اتم: هسته اتم كه از ذرات پروتون و نوترون تشكيل يافته است، داراى يك نيروى فوقالعاده عظيمى مىباشد كه در دل هسته اتم نهفته است و به عبارت صحيحتر اين ذرات چيزى جز «نيرو و انرژى متراكم» نيستند! لذا وقتى اين نيرو از هسته اتم آزاد مىشود توليد يك انرژى عظيم مىكند كه آثار خارقالعادهاى به وجود مىآورد. ولى با اين همه، اين نيروى بزرگ به طور اسرارآميزى در درون ذرات بىنهايت كوچك هسته اتم مهار شده و آزاد كردن آن به اين سادگى و آسانى هم امكانپذير نيست، بلكه براى اين منظور احتياج به ماشينهاى عظيم الكتريكى دارد.
حال فكر كنيد اگر اين ديو ديوانه به زودى مىتوانست زنجير خود را پاره كرده و اتم را منفجر سازد چقدر زندگى در اين جهان خطرناك و مشكل بود!!
مطالعات اين نكات توحيدى درباره ساختمان دقيق اتم و ابعاد و نظم اسرارآميزى كه در هر قسمت از آن به كار رفته و نيروى فوقالعادهاى كه در دل آن نهفته است بدون شك ما را به يك منبع عظيم قدرت و علم كه به وجود آورنده آن است راهنمايى مىكند.
راستى آيا ممكن است اين همه دقايق و اسرار نظامى را كه در وجود يك موجود بىنهايت كوچكى به كار رفته است معلول علل و عواملى دانست كه كاملاً از آنها بىاطلاع و بىخبر مىباشد حتى به اندازه يك كودك دو ساله هم ازعقل و شعور بهره ندارد؟!
پايه دوم: سازمانى با اين نظم و دقت نمىتواند معلول تصادف و اتفاق باشد. يعنى يك سلسله علل فاقد عقل و شعور آن را ايجاد كرده باشند. از اين دو مقدمه (عالم منظم است و نظم آن بدون فاعل عاقل حكيم ممكن نيست) چنين نتيجه مىگيريم كه جهان داراى مبدئى دانا و توانا است كه اين سازمان عظيم را طبق نقشه و هدف خاصى ايجاد كرده و رهبرى مىكند.
اكنون كه اساس اين استدلال اجمالاً روشن شد به توضيح كامل هر يك از دو مقدمه آن مىپردازيم و چون مطالب مقدمه دوم سادهتر و از طرفى هنگام مطالعه از مقدمه اول جلوتر است. ما هم ابتدا مقدمه دوم را اثبات مىكنيم و سپس به بحث در پيرامون مقدمه اول مىپردازيم.
چرا نظم حاكى از عقل و فكر است؟ براى رسيدن به اين حقيقت كه نظم همواره حكايت از يك مبدأ عاقل و متفكر مىكند دو راه در پيش داريم، از هر كدام ميل داشته باشيد مىتوانيم به مقصد برسيم ولى چه بهتر كه هر دو راه را با هم جمع كنيم:
راه اول: همه مىدانيم كه براى ساختن يك آپارتمان آبرومند، يك خانه معمولى از هرگونه مصالحى نمىتوان استفاده كرد. مثلاً مقوا و كاغذ و لاستيك براى اين كار به درد نمىخورد، بلكه سنگ و چوب و آهن و سيمان ومانند آن لازم است و باز مىدانيم كه اين مصالح «با كميت خاصى» به درد مىخورد و هر مقدارى از هر كدام باشد كافى نيست. حتما بايد هر كدام به نسبت معينى باشند. اين هم نيز مسلم است كه مصالح مزبور هر كدام بايد با «كيفيت خاصى» باشد تا مفيد واقع شود. مثلاً اگر آهن به صورت «براده» و چوب به صورت قطعات خيلى كوچك در آيد به هر مقدار هم كه باشد كوچكترين فايدهاى براى اين ساختمان نخواهد داشت.
از اين بيان چنين نتيجه مىگيريم كه براى هر ساختمانى «مواد مخصوص» با «كميت مخصوص» با «كيفيت مخصوص» لازم است. بنابراين براى رسيدن به مقصود بايد از ميان تمام مصالح و مواد گوناگون فراوانى كه در اين جهان هست مواد مورد نظر را انتخاب نموده و جدا سازيم. همچنين بايد توجه به مقدار و اندازه آن نيز داشته باشيم كه كم و زيادى پيش نيايد و نيز كيفيت و چگونگى هر يك از مصالح را از ميان تمام كيفيات موجود انتخاب كنيم و الا هرگز به منظور خود نائل نخواهيم شد. تازه از اين سه مرحله كه گذشتيم صحبت از «طرز تركيب» اين مصالح مختلف پيش مىآيد كه آنها را به صورت خاصى به هم پيوسته و تركيب كنيم تا ساختمان مورد نظر به دست آيد.
بديهى است هر يك از اين مراحل چهارگانه يعنى: انتخاب نوع مصالح، كميت لازم، كيفيت مورد نظر، طرز تركيب آنها به يكديگر محتاج به يك مبدأ عقل و شعور است كه آن را انجام دهد و بدون آن هيچ يك از اين مراحل عملى نيست، تصادف كور و كر نمىتواند مصالح لازم و كيفيت و كميت آن را انتخاب كرده و به طرز خاصى به هم تركيب كند، از اينجاست كه ما از مشاهده يك ساختمان فورا متوجه مبدأ عقل و شعورى كه در ساختن آن به كار رفته مىشويم.
راه دوم حساب احتمالات: كتابى است علمى، مطالب آن طبق شماره صفحه مرتبه شده و داراى 100 برگ است. اوراق آن را در هم ريخته و مخلوط سازيد به طورى كه شمارهها و مطالب به طور مشوش و نامنظمى قرار گيرند، اكنون كتاب را به دست شخص بيسواد يا نابينايى بدهيد و خواهش كنيد كه آن را به صورت اول بازگرداند! او نابينا است يا سواد ندارد و در هر حال نمىتواند شماره ورق اول را بخواند. به منظور برداشتن همان ورق اول، ورقى را از ميان آن اوراق پراكنده برمىدارد، به اميد اين كه همان ورق اول باشد، ناگفته پيداست كه احتمال رسيدن او به اين مقصد يك احتمال از صد احتمال است. اين ورق را هر چه هست كنار مىگذارد، ورقى را به احتمال برگ دوم برمىدارد، احتمال درست از آب در آمدن آن يك احتمال در 99 احتمال است. بنابراين موفقيت او در قرار گرفتن شمارههاى 1 و 2 پشت سر هم تقريبا يك احتمال در مقابل ده هزار احتمال است يعنى: ميان اين ده هزار احتمال يك احتمال آن مطابق با واقع است و آن در صورتى است كه در دفعه اول ورق اول و در دفعه دوم ورق دوم را برداشته باشد و همچنين اگر ورقى ديگر را به منظور برگ سوم بردارد احتمال موفقيت آن يك احتمال در 98 احتمال است، يعنى احتمال منظم شدن برگ اول و دوم و سوم تقريبا يك احتمال در مقابل يك ميليون احتمال است. پس احتمال موفقيت اين شخص نابينا يا بيسواد در جمعآورى اين كتاب و مرتب كردن آن يك احتمال از عدديست نامتناهى، يعنى تقريبا يك احتمالى است در برابر «عدد 1 كه دويست صفر در سمت راست آن قرار داشته باشد»!
مثال ديگر: فرض كنيد شعرى در كمال فصاحت روى كاغذى نوشته شده اين شعر يك مطلب اخلاقى را بيان مىكند و بسيار موزون و خوشقافيه و بالاخره مشمول كليه مزاياى شعرى است و از طرفى داراى مضمون بسيار عالى است و چنين به نظر مىآيد كه مربوط به هزار سال قبل است. آيا هيچ كس احتمال مىدهد كه اين شعر نتيجه حركات مدادى است كه به وسيله دست يك بچه خردسال به قصد بازى انجام گرفته و بالاخره از روى اتفاق به وجود آمده است؟
يا اين كه فرض كنيد لوحه بسيار زيبا و نقاشى شدهاى در يكى از حفارىها به دست آمده و كارشناسان و متخصصين فن آن را مربوط به دو هزار سال قبل تشخيص دادهاند آيا مىتوان احتمال داد كه اين لوحه در اثر چرخيدن ناموزون دست كسى كه هيچگونه اطلاعى از اصول نقاشى نداشته به وجود آمده؟ بديهى است كه انسان از مشاهده اين آثار پى مىبرد كه شاعرى زبردست و با اطلاع از شعر و اخلاق و همچنين هنرمندى كه كاملاً از فن نقاشى اطلاع داشته در سرودن آن شعر و ترسيم اين لوحه دست در كار بودهاند.
بدن انسانى را در نظر بگيريد: فرض كنيد اين بدن داراى صد جزء است كه با صد كيفيت تشكيل يافته كه هر كدام از اين اجزاء با يك حساب دقيق تنظيم و هر كدام به طور منظمى كار خود را انجام مىدهند، اكنون آيا احتمال به وجود آمدن اين بدن با اين كيفيت از روى تصادف و اتفاق، روى حساب احتمالات مساوى با صفر نيست؟ و آيا مىتوان اين موجود منظم و صدها بلكه هزارها موجود ديگر را كه در سازمان خلقت به چشم مىخورد به علل فاقد شعور و اراده نسبت داد؟
از دو پايه فوق نتيجه مىگيريم: اين دستگاه شگفتانگيز با آن همه ريزهكارىهاى دقيق از روى «تصادف» به وجود نيامده است و احتمال پيدايش تصادفى آن مساوى با صفر است، بلكه وجودى عاقل و مقتدر كه خود در هستىاش محتاج به غير نيست جهان هستى را خلق كرده و اداره مىكند.
T}ب ) برهان عليت:{T مقدمه اول اگر مثلاً «الف» در وجودش محتاج «ب» باشد به گونهاى كه اگر «الف» نباشد «ب» هست اما اگر «ب» نباشد خبرى از الف نيست. در اين صورت به «الف» معلول و به «ب» علت مىگويند.
مقدمه دوم: يك علت ممكن است خودش معلول علت بالاترى باشد مثلاً اگر شما يك آهنرباى قدرتمند در پشت يك صفحه فلزى قرار دهيد و مقدارى براده آهن در جلو صفحه فلزى بريزيد اين برادهها جذب صفحه مىشوند. پس علت جذب اين برادهها صفحهى فلزى است اما خود صفحه نيز حالت مغناطيسىاش را مديون آهنربا است يعنى آهنربا علت اصلى است و معلول آهنرباى ديگرى نيست اما صفحه فلزى معلول آهنربا است و علت جاذبه برادههاى آهن. و اما برادهها فقط معلولاند و ديگر علت جذب چيز ديگر نمىباشد (در اين مثال).
مقدمه سوم: بين علت و آثار آن سنخيت و هماهنگى است. يعنى از علت گرمازا حرارت صادر مىشود و از علت سرمازا برودت صادر مىشود. از آب لطافت و از گل عطر و بوى خوش.
مقدمه چهارم: هر معلولى علتى دارد و اين را يك طفل شيرخوار نيز درك مى كند و لذا وقتى آرام به صورت او دست مىزنيد فورا به سوى شما متوجه مىشود. چرا كه فطرتا مىداند هر واقعهاى سبب دارد.
حال وقتى وارد منزل مىشويم در صورتى كه مشاهده كنيم كتابهاى ما پاره شده است چرا به سراغ برادر يا خواهر كوچكترتان مىرويم؟ چون اولاً پذيرفتهايم كه هر حادثه علتى دارد پس اين پاره شدن كتابها نيز بىجهت و بىسبب نمىباشد پس علتى دارد اما چرا سراغ بچهها مىرويم؟ چون مىدانيم پاره كردن كتاب كار عاقلانهاى نمىباشد از طرفى پدر و مادر ديگر افراد بزرگسال منزل عاقلاند پس اين كار را نمىكنند. اما چون كوچكترها عاقلانه كار نمىكنند، حتما پاره شدن كتابها كار آنهاست. (و اين همان سنخيت ميان علت و آثار آن است)
مقدمه پنجم: اگر موجودى فقط علت باشد و معلول نباشد بايد وجودش هميشگى باشد يعنى ازلى و ابدى باشد چرا كه اگر قبلاً نبوده و بعدا موجود شود حتما براى موجود شدن علتى مىخواهد و در اين صورت معلول مىشود. خوب آيا ما مىتوانيم بدون علت باشيم؟ نه، چرا؟ چون صد سال پيش ما نبوديم و عمر و سن ما دليل اين است كه در زمانهاى بسيار دور نبودهايم و به قدر سنمان سابقه وجود داريم پس چون قبلاً نبودهايم و بعد موجود شدهايم پس معلوليم. و چون معلوليم علت مىخواهيم.
علت ما كيست؟ آيا طبيعت است؟ آيا پدر و مادر است؟ آيا... هيچكدام اينها علت ما نمىباشند چون هر كدام به نحوى سابقه نيستى دارند. و در وجود خودشان مديون موجود ديگرى هستند.
و اگر اين سلسله موجودات را دنبال كنيم به چيزى مىرسيم كه فقط علت است و ديگر معلول نيست. آن موجود شريف كه علت همه معلولها است و خود معلول نمىباشد خداوند است حال اگر كسى بگويد چرا خداوند علت ندارد؟ پاسخ مىدهيم در مقدمه چهارم گذشت كه هر معلول علت مىخواهد اما علت ديگر علت نمىخواهد. خداوند معلول نيست تا علت بخواهد. بلكه چون فقط علت است ديگر علتى براى او نيست.
با توجه به مقدمه سوم (سنخيت ميان علت و آثار آن). وقتى ما به تابلو زيباى يك نقاش يا خط خوش يك خطاط نگاه مىكنيم چرا صاحب آن اثر را تمجيد مىنمائيم؟ چون مىدانيم وقتى معلول زيباست علت آن نيز بايد داراى حسن و كمال و زيبايى باشد در غيراين صورت چرا يك بچه خردسال كه هيچ گونه تعليم خط نديده است نمىتواند خطاط ماهرى باشد؟ و همه اينها بخاطر ارتباط ميان علت و معلول است.
حال همانگونه كه يك تابلو زيباى نقاشى ما را به دو امر راهنمايى كرد يكى وجود نقاش ديگرى هنر و حسن و مهارت او وقتى به آسمان و دريا و كره و طبيعت و... نگاه مىكنيم.
در درجه اول در مىيابيم كه آنها معلولاند. چون وجودشان هميشگى نيست. و چون معلولاند علتى دارند. و آن علت بايد صاحب حسن و زيبايى باشد. و آن خداى بزرگ و مهربان است كه خالق همه هستى است و كمالات موجودات همه و همه ريشه در كمالات او دارد.
براى مطالعه در باب استدلالهاى فلسفى دو كتاب زير بسيار مفيد است:
1- جوادى، محسن، درآمدى بر خداشناسى فلسفى، نشر معارف
2- اصول فلسفه و روش رئاليسم، با تعليقات شهيد مطهرى، ج 5
قرآن و روايات پيرامون مسأله معاد بسيار بحث نمودهاند و معارف ارزشمند و عميقى را ارائه كردهاند. معارفى كه در متون موجود ساير اديان اصلاً مطرح نگشته است.
اثبات معاد هم از طريق نقل (قرآن و روايات) ممكن است و هم عقل. از طريق نقل بعد از اثبات خدا و نبوت رسول اكرم(ص) و عصمت او و اثبات وحيانى بودن قرآن مىتوان به آيات و روايات متواتر تمسك كرد و معاد را اثبات نمود اما اگر از طريق عقلى بخواهيم معاد را اثبات كنيم، بايد متذكر شويم كه ارتباط عميق بين معاد و مسأله تجرد روح وجود دارد كه موجب لزوم توجه به مسأله روح مىشود.
ما براى نمونه مطالبى را (تقريبا) به عينه از استاد مصباح يزدى از كتاب «آموزش عقايد» نقل مىنماييم. در اين كتاب ابتدا ارتباط بحث نفس و تجرد آن با معاد مطرح شده و سپس وارد بحث معاد مىشود.
T}ملاك وحدت در موجود زنده{T
بدن انسان مانند همهى حيوانات، مجموعهاى از ياختهها (سلولها) است كه هر يك از آنها همواره در حال سوخت و ساز و تحول و تبدل مىباشد و شمارهى آنها از آغاز تولد تا پايان زندگى، عوض نمىشود يا تعداد ياختههايش همواره ثابت مىماند.
با توجه به اين تغييرات و تحولاتى كه در بدن حيوانات و به خصوص انسان، رخ مىدهد اين سؤال، مطرح مىشود كه به چه ملاكى بايد اين مجموعهى متغير را، موجود واحدى به حساب آورد؛ با اين كه ممكن است اجزاء آن در طول زندگى، چندين بار عوض شود؟V}ر.ك: آموزش فلسفه، ج اول، درس 29{V.
(
پاسخ سادهاى كه به اين سؤال داده مىشود اين است كه ملاك وحدت در هر موجود زندهاى پيوستگى اجزاى همزمان و ناهمزمان آن است و هر چند سلولهايى تدريجا مىميرند و سلولهاى تازهاى جاى آنها را مىگيرند اما به لحاظ پيوستگى اين جريان مىتوان اين مجموعهى باز و در حال نوسان را موجود واحدى شمرد. ولى اين، جواب قانعكنندهاى نيست، زيرا اگر ساختمانى را فرض كنيم كه از تعدادى آجر، تشكيل شده و آجرهاى آن را تدريجا عوض مىكنند، به طورى كه بعد از مدتى هيچ يك از آجرهاى قبلى، باقى نمىماند؛ نمىتوان مجموعهى آجرهاى جديد را همان ساختمان قبلى دانست هر چند از روى مسامحه و به لحاظ شكل ظاهرى، چنين تعبيراتى به كار مىرود مخصوصا از طرف كسانى كه اطلاعى از تعويض اجزاى مجموعه ندارند.
ممكن است پاسخ گذشته را به اين صورت، تكميل كرد كه اين تحولات تدريجى در صورتى به وحدت مجموعه، آسيبى نمىرساند كه براساس يك عامل طبيعى و درونى، انجام بگيرد چنان كه در موجودات زنده، ملاحظه مىشود. اما تبديل آجرهاى ساختمان به وسيله عامل بيرونى و قِسرى، حاصل مىشود و ازاينرو نمىتوان وحدت و اين همانىِ حقيقى را در طول جريان تعويض اجزاء به آنها نسبت داد.
اين پاسخ، مبتنى بر پذيرفتن عامل طبيعى واحدى است كه در جريان تحولات، همواره باقى مىماند و نظم و هماهنگى اجزاء و اعضاى ارگانيسم را حفظ مىكند، پس سؤال درباره خود اين عامل، مطرح مىشود كه حقيقت آن چيست؟ و ملاك وحدت آن كدام است؟
طبق نظريهى فلسفى معروف، ملاك وحدت در هر موجود طبيعى، امر بسيط (=غيرمركب) و نامحسوسى به نام «طبيعت» يا «صورت»V}بايددانست كه هر يك از اين واژهها، معانى اصطلاحى ديگرى نيز دارند و منظور از آنها در اينجا همان صورت نوعيه است{V.
( است كه با تحولات ماده، عوض نمىشود و در موجودات زنده كه افعال مختلف و گوناگونى از قبيل تغذيه و نمو و توليد مثل، انجام مىدهند اين عامل به نام «نفس» ناميده مىشود.
فلاسفهى پيشين، نفس نباتى و حيوانى را «مادى» و نفس انسانى را «مجرد» مىدانستهاند ولى بسيارى از حكماى اسلامى و از جمله صدرالمتألهين شيرازى، نفس حيوانى را نيز داراى مرتبهاى از تجرد دانسته و شعور و اراده را از لوازم و علائم موجود مجرد، قلمداد كردهاند ولى ماترياليستها كه وجود را منحصر به ماده و خواص آن مىدانند روح مجرد را انكار مىكنند و ماديين جديد (مانند پوزتيويستها) اساسا منكر هر چيز نامحسوسى هستند و دستكم، امر غيرمحسوس را نيز نمىپذيرند و طبعا پاسخ صحيحى براى ملاك وحدت در موجودات زنده هم ندارند.
بنابر اين كه ملاك وحدت در نباتات، نفس نباتى آنها مىباشد زندگى نباتى در گروى وجود صورت و نفس نباتى خاص در مواد مستعد مىباشد و هنگامى كه استعداد مواد از بين برود صورت يا نفس نباتى هم نابود مىشود و اگر فرض كنيم كه همان مواد مجددا استعداد پذيرفتن صورت نباتى را پيدا كنند نفس نباتى جديدى به آنها افاضه مىشود ولى دو گياه كهنه و نو با وجود مشابهت كامل نيز، وحدت حقيقى نخواهند داشت و با نظر دقيق نمىتوان نبات جديد را همان نبات قبلى دانست.
اما در مورد حيوان و انسان، چون نفس آنها مجرد است مىتواند بعد از متلاشى شدن بدن هم باقى باشد و هنگامى كه مجددا به بدن، تعلق بگيرد وحدت و «اين همانى» شخص را حفظ كند چنان كه قبل از مرگ هم همين وحدت روح، ملاك وحدت شخص مىباشد و تبدل مواد بدن، موجب تعدد شخص نمىشود. ولى اگر كسى وجود حيوان و انسان را منحصر به همين بدن محسوس و خواص و اعراض آن بپندارد و روح را هم يكى يا مجموعهاى از خواص بدن بشمارد و حتى اگر آن را صورتى نامحسوس ولى مادى بداند كه با متلاشى شدن اندامهاى بدن، نابود مىشود چنين كسى نمىتواند تصور صحيحى از معاد داشته باشد زيرا به فرض اين كه بدن، استعداد جديدى براي حيات پيدا كند خواص و اعراض نوينى در آنها پديد مىآيد و ديگر ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانى» آنها وجود نخواهد داشت زيرا فرض اين است كه خواص قبلى به كلى نابود شده و خواص جديدى پديد آمده است.
حاصل آن كه: در صورتى مىتوان حيات پس از مرگ را به صورت صحيحى تصور كرد كه روح را غير از بدن و خواص و اعراض آن بدانيم و حتى آن را صورتى مادى كه در بدن، حلول كرده باشد و با متلاشى شدن آن، نابود شود، ندانيم. پس اولاً بايد وجود روح را پذيرفت، ثانيا بايد آن را امرى جوهرى دانست نه از قبيل اعراض بدن و ثالثا بايد آن را قابل استقلال و قابل بقاى بعد از متلاشى شدن بدن دانست نه مانند صورتهاى حلول كننده (و به اصطلاح، منطبق در ماده) كه با متلاشى شدن بدن، نابود مىشوند.
T}موقعيت روح در وجود انسان:{T نكته ديگرى را كه بايد در اينجا خاطرنشان كنيم اين است كه تركيب انسان از روح و بدن، مانند تركيب آب از اكسيژن و ئيدروژن نيست كه با جدا شدن آنها از يكديگر، موجود مركب به عنوان يك «كل» نابود شود بلكه روح، عنصر اصلى انسان است و تا آن، باقى باشد انسانيت انسان و شخصيت شخص، محفوظ خواهد بود و به همين جهت است كه عوض شدن سلولهاى بدن، آسيبى به وحدت شخص نمىرساند. زيرا ملاك وحدت حقيقى انسان، همان وحدت روح اوست.
قرآن كريم با اشاره به اين حقيقت، در پاسخ منكرين معاد كه مىگفتند: «چگونه ممكن است انسان بعد از متلاشى شدن اجزاى بدنش حيات جديدى بيابد» مىفرمايد: A}قل يتوفاكم ملك الموت الذى و كل بكمM}{Aبگو (شما نابود نمىشويد بلكه فرشته مرگ شما را مىگيرد{M(V}سجده، آيه 11{V).
پس قوام انسانيت و شخصيت هر كسى به همان چيزى است كه ملكالموت آن را قبض و توفى مىكند نه به اجزاى بدنش كه در زمين، پراكنده مىشوند.
تا اينجا دانستيم كه مسألهى معاد، مبتنى بر مسأله روح است، يعنى هنگامى مىتوان گفت: «كسى كه بعد از مرگ، زنده مىشود همان شخص سابق است» كه روح او بعد از متلاشى شدن بدن، باقى بماند و به ديگر سخن: هر انسانى غير از بدن مادى، داراى يك جوهر غيرمادى و قابل استقلال از بدن مىباشد. در غير اين صورت، فرض حيات مجدد براى همان شخص، فرض معقولى نخواهد بود. پس، قبل از پرداختن به اثبات معاد و بيان معاد و بيان مسائل مربوط به آن، بايد اين مطلب به اثبات برسد.
براى اثبات آن از دو راه، استدلال مىكنيم: يكى از راه عقل، و ديگرى از راه وحى(V}ممكن است توهم شود كه استدلال از راه وحى براى اثبات مسائل روح و معاد، استدلال دورى است. زيرا در برهانى كه براى ضرورت نبوت، اقامه گرديد حيات اخروى كه (مبتنى بر مسأله روح است) به عنوان «اصل موضوع» در نظر گرفته شد، پس اثبات خود اين اصل از راه وحى و نبوت، مستلزم دور است. ولى بايد توجه داشت كه صحت استدلال به وحى، نيازمند به مسأله «ضرورت» نيست بلكه مبتنى بر «وقوع» آن است كه از راه معجزه، ثابت مىشود (دقت كنيد). و چون قرآن كريم، خود به خود معجزه و دليل حقانيت پيامبر اسلام(ص) است استدلال به آن، براى اثبات مسأله روح و معاد، صحيح است{V).
T}دلايل عقلى بر تجرد روح:{T از ديرباز، فلاسفه وانديشمندان درباره روح (كه در اصطلاح فلسفى «نفس» ناميده مىشود(V}بايد دانست كه اصطلاح فلسفى «نفس» غير از اخلاقى آن است كه در مقابل «عقل» و به عنوان ضدّ آن به كار مىرود{V). بحثهاى فراواني كردهاند و مخصوصا حكماى اسلامى اهتمام فراوانى به اين موضوع، مبذول داشتهاند و علاوه بر اين كه بخش مهمى از كتابهاى فلسفى خودشان را به بحث پيرامون آن اختصاص دادهاند رسالهها و كتابهاى مستقلى نيز در اين زمينه نوشتهاند و آراى كسانى كه روح را عَرضى از اعراض بدن يا صورتى مادى (منطبع در ماده بدن) مىپنداشتهاند را با دلايل زيادى رد كردهاند.
روشن است كه بحث گسترده پيرامون چنين موضوعى متناسب با اين مقال نيست ازاينرو، به بحث كوتاهى بسنده مىكنيم و مىكوشيم در اين باب بيان روشن و در عين حال متقنى را، ارائه دهيم. اين بيان را كه مشتمل بر چند برهان عقلى است با اين مقدمه آغاز مىكنيم:
ما رنگ پوست و شكل بدن خودمان را با چشم مىبينيم و زبرى و نرمى اندامهاى آن را با حس لامسه، تشخيص مىدهيم و از اندرون بدنمان تنها به طور غيرمستقيم مىتوانيم اطلاع پيدا كنيم. اما ترس و مهر و خشم و اراده و انديشه خودمان را بدون نياز به اندامهاى حسى، درك مىكنيم و همچنين از «من»ى كه داراى اين احساسات و عواطف و حالات روانى است بدون بهكارگيرى اندامهاى حسى، آگاه هستيم. پس انسان، به طور كلى از دو نوع ادراك برخوردار است: يك نوع، ادراكى كه نيازمند به اندامهاى حسى است و نوع ديگرى كه نيازى به آنها ندارد.
نكتهى ديگر آن كه: با توجه به انواع خطاهايى كه در ادراكات حسى، روىمىدهد ممكن است احتمال خطا در نوع اول از ادراكات راه بيابد به خلاف نوع دوم كه به هيچ وجه جاى خطا و اشتباه و شك و ترديد ندارد. مثلاً ممكن است كسى شك كند كه آيا رنگ پوستش در واقع، همانگونه است كه حس مىكند يا نه. ولى هيچ كس نمىتواند شك كند كه آيا انديشهاى دارد يا نه؛ آيا تصميمى گرفته است يا نه و آيا شكى دارد يا ندارد.
اين، همان مطلبى است كه در فلسفه با اين تعبير، بيان مىشود: علم حضورى مستقيما به خود واقعيت تعلق مىگيرد و از اين جهت، قابل خطا نيست ولى علم حصولى چون با وساطت صورت ادراكى، حاصل مىشود ذاتا قابل شك و ترديد است(V}ر.ك: آموزش فلسفه، ج اول، درس سيزدهم{V).
يعنى يقينىترين علوم و آگاهىهاى انسان، علوم حضورى و دريافتهاى شهودى است كه شامل علم به نفس و احساسات و عواطف و ساير حالات روانى مىشود. بنابراين، وجود «من» درك كننده و انديشنده و تصميمگيرنده به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست چنان كه وجود ترس و مهر و خشم و انديشه و اراده هم ترديدناپذير است.
اكنون سؤال اين است كه آيا اين «من» همان بدن مادى و محسوس است و اين حالات روانى هم از اعراض بدن مىباشد يا وجود آنها غير از وجود بدن است هر چند «من» رابطه نزديك و تنگاتنگى با بدن دارد و بسيارى از كارهاى خود را به وسيلهى بدن، انجام مىدهد و هم در آن، اثر مىگذارد و هم از آن، اثر مىپذيرد؟
با توجه به مقدمه مزبور، پاسخ اين سؤال به آسانى به دست مىآيد، زيرا: اولاً «من» را با علم حضورى مىيابيم ولى بدن را بايد به كمك اندامهاى حسى بشناسيم، پس من (=نفس و روح) غير از بدن است.
ثانيا «من» موجودى است كه در طول دهها سال، با وصف وحدت و شخصيت حقيقى، باقى مىماند و اين وحدت و شخصيت را با علم حضورى خطاناپذير مىيابيم در صورتى كه اجزاى بدن، بارها عوض مىشود و هيچ نوعى ملاك حقيقى براى وحدت و «اين همانىِ» اجزاى سابق و لاحق، وجود ندارد.
ثالثا «من» موجودى بسيط و تجزيهناپذير است و فىالمثل نمىتوان آن را به «نيمه من» تقسيم كرد در صورتى كه اندامهاى بدن، متعدد و تجزيهپذير است.
رابعا هيچ يك از حالات رواني مانند احساس و اراده و... خاصيت اصلى ماديات يعنى امتداد و قسمتپذيرى را ندارد و چنين امور غيرمادى را نمىتوان از اعراض ماده (بدن) به شمار آورد. پس موضوع اين اعراض، جوهرى غيرمادى (مجرد) مىباشدV}ر.ك: آموزش فلسفه، ج دوم، درس چهل و چهارم و چهل و نهم{V).
از جمله دلايل اطمينانبخش و دلنشين بر وجود روح و استقلال و بقاى آن بعد از مرگ، رؤياهاى صادقهاى است كه اشخاصى بعد از مرگ، اطلاعات صحيحى را در اختيار خواب بيننده قرار دادهاند و نيز از كرامات اولياى خدا و حتى از بعضى از كارهاى مرتاضان هم مىتوان براى اثبات روح و تجرد آن، استفاده كرد و بحث پيرامون اين مطالب در خور كتاب مستقلى است.
T}شواهد قرآنى:{T وجود روح انسانى از نظر قرآن كريم، جاى ترديد نيست روحى كه از فرط شرافت، به خديا متعال نسبت داده مىشود(V}ر.ك: اصول كافى، ج 1، ص 134{V). چنان كه درباره كيفيت آفرينش انسان مىفرمايد: A}و نفخ فيه من روحهM}{Aپس از پرداختن بدن، از روح منسوب به خودش در آن دميد{M() (نه اين كه - العياذ بالله - چيزى از ذات خدا، جدا و به انسان منتقل شود) و در مورد آفرينش حضرت آدم(ع) مىفرمايد: A}و نفخت فيه من روحى{A(V}سجده، آيه 9{V).
V}ر.ك: حجر، آيه 29 - ص، آيه 72{V.
همچنين از آيات ديگرى استفاده مىشود كه روح غير از بدن و خواص و اعراض آن است و قابليت بقاى بدون بدن را دارد از جمله بعد از نقل سخن كافران كه مىگفتند: A}ءاذا ضللنا فىالارض ءانا لفى خلق جديدM}{Aهنگامى كه ما (مرديم و) در زمين گم شديم (و اجزاى بدن ما در خاك، پراكنده شد) آيا آفرينش جديد خواهيم داشت؟!{M(V}سجده، آيه 10{V).
چنين پاسخ مىدهد: A}قل يتوفاكم ملك الموت الذى وُكِلّ بكم ثم الى ربكم ترجعونM}{Aبگو (شما گم نمىشويد بلكه) فرشته مرگ كه بر شما گمارده شده شما را مىگيرد و سپس به سوى پروردگارتان بازگردانده مىشويد{M(V}سجده، آيه 11{V).
پس ملاك هويت انسان، همان روح اوست كه به وسيله فرشته مرگ، گرفته مىشود و محفوظ مىماند نه اجزاى بدن كه متلاشى مىشود ودر زمين، پراكنده مىگردد.
و در جاى ديگر مىفرمايد: A}الله يتوفى الانفس حين موتها والتى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضي عليها الموت و يُرسِلُ الاخرى الى اجل مسمّىM}{Aخداى متعال جانها (يا اشخاص) را هنگام مرگشان مىگيرد و نيز كسى را كه در خواب نمرده است (يعنى كسى كه به خواب رفته و مرگش فرا نرسيده است) پس آن كه مرگش فرا رسيده، نگه مىدارد و آن ديگرى را تا سرآمد معينى رها مىكند{M(V}زمر، آيه 42{V).
و در بيان كيفيت مرگ ستمكاران مىفرمايد: A}اذِ الظالمون فى غمرات الموت والملائكة باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم...M}{Aهنگامى كه ستمكاران در سكرات مرگند و فرشتگان دستهايشان را گشودهاند (و به آنان مىگويند) جانهاى خود را بيرون كنيد (=تسليم كنيد){M(V}انعام، آيه 93{V).
از اين آيات و آيات ديگرى - كه براى رعايت اختصار، از ذكر آنها صرفنظر مىكنيم - استفاده مىشود كه نفسيت و شخصيت هر كسى به چيزى است كه خدا و فرشتهى مرگ و فرشتگان گمارده بر قبض روح، آن را مىگيرند و نابودى بدن، آسيبى به بقاى روح و وحدت شخصى انسان نمىزند.
نتيجه آن كه: اولاً در انسان، چيزى به نام روح وجود دارد. ثانيا روح انسانى، قابل بقاء و استقلال از بدن مىباشد نه مانند اعراض و صور مادى كه با تلاشى محل، نابود مىشوند و ثالثا هويت هر فردى بستگى به روح او دارد و به ديگر سخن: حقيقت هر انسان همان روح اوست و بدن، نقش ابزار را نسبت به روح ايفاء مىكند.
اعتقاد به معاد و زنده شدن هر فرد انسان در عالم آخرت، يكى از اصلىترين اعتقادات در همهى اديان اسمانى است و انبياى الهى تأكيد فراوانى بر اين اصل داشتهاند و براى تثبيت اين عقيده در دلهاى مردم، رنجهاى بسيارى بردهاند و در قرآن كريم، اعتقاد به معاد و عدل همسنگ اعتقاد به خداى يگانه، دانسته شده و در بيست و چند آيه، كلمات «الله» و «واليوم الاخر» با هم به كار رفته است (علاوه بر مطالبى كه در حول و حوش عالم آخرت در بيش از دو هزار آيه آمده است).
در آغاز اين بخش توضيح داديم كه تصور صحيح معاد، مبتنى بر پذيرفتن روحى است كه ملاك هويت هر انسانى باشد و بعد از مرگ، باقى بماند تا بتوان گفت: همان شخصى كه از دنيا رفته است بار ديگر در عالم آخرت زنده مىشود. سپس به اثبات چنين روحى از راه عقل و وحى پرداختيم تا زمينهى بحثهاى اصلى پيرامون زندگى ابدى انسان، فراهم شود. اينك نوبت آن رسيده است كه به اثبات اين اصل مهم اعتقادى بپردازيم.
همانگونه كه مسأله روح از دو راه (عقل و نقل) اثبات مىشد اين مسأله هم از دو راه، قابل اثبات است و ما در اين درس، دو دليل عقلى بر ضرورت معاد بيان مىكنيم و بعدا به ذكر بخشى از بيانات قرآنى در زمينه امكان و ضرورت معاد مىپردازيم.
T}برهان حكمت{T
در بخش خداشناسى توضيح داديم كه آفرينش الهى بيهوده و بىهدف نيست بلكه محبت به خير و كمال كه عين ذات الهى است بالاصاله به خود ذات و بالتبع به آثار آن كه داراى مراتبى از خير و كمال هستند تعلق گرفته وازاينرو جهان را به گونهاى آفريده است كه بيشترين خير و كمال ممكن، بر آن مترتب شود و بدينترتيب صفت حكمت را اثبات كرديم كه مقتضاى آن اين است كه مخلوقات را به غايت و كمال لايق به خودشان برساند. ولى از آنجا كه جهان مادى، دار تزاحمات است و خيرات و كمالات موجودات مادى با يكديگر تعارض پيدا مىكند مقتضاى تدبير حكيمانهى الهى اين است كه به صورتى آنها را تنظيم كند كه مجموعا خيرات و كمالات بيشترى بر آنها مترتب شود و به ديگر سخن: جهان، داراى نظام احسن باشد و به همين جهت است كه انواع عناصر و كميت و كيفيت و فعل و انفعالات و حركات آنها طورى تنظيم شده كه زمينه آفرينش گياهان و جانوران و در نهايت، زمينه آفرينش انسان - كه كاملترين موجودات اين جهانى است - فراهم شود و اگر جهان مادى طورى آفريده شده بود كه پيدايش و رشد موجودات زنده را ناممكن مىساخت خلاف حكمت مىبود.
اكنون مىافزاييم: با توجه به اين كه انسان، داراى روح قابل بقاء است و مىتواند واجد كمالات ابدى و جاودانى گردد آن هم كمالاتى كه از نظر مرتبه و ارزش وجودى، قابل مقايسه با كمالات مادى نيست، اگر حيات او منحصر به همين حيات دنيوى محدود باشد با حكمت الهى، سازگار نخواهد بود. مخصوصا با توجه به اين كه حيات دنيوى، توأم با رنجها وسختىها و ناگوارىهاى فراوان است وغالبا تحصيل يك لذت بدون تحمل رنج و زحمت، فراهم نمىشود به طورى كه حسابگران را به اين نتيجه مىرساند كه تحمل اين همه رنج و ناخوشى براى دستيابى به لذايذ محدود نمىارزد و از همين محاسبات است كه گرايش به پوچى و بيهودگى پديد مىآيد و حتى كسانى را با وجود علاقهى شديد فطرى به زندگى، به سوى خودكشى مىكشاند.
راستى، اگر زندگى انسان جز اين نمىبود كه پيوسته زحمت بكشد و با مشكلات طبيعى و اجتماعى، دست و پنجه نرم كند تا لحظاتى را با شادى و لذت بگذراند و آنگاه از فرط خستگى به خواب رود تا هنگامى كه بدن آمادگى فعاليت جديد را پيدا كند و مجددا «روز از نو روزى از نو» همى تلاش كند تا مثلاً لقمهى نانى به دست آورد و لحظهاى از خوردن آن، لذت ببرد و ديگر هيچ! چنين تسلسل زيانبار و ملالآورى را عقل نمىپسنديد و به گزينش آن، فتوا نمىداد. مثل چنين حياتى در بهترين شكل آن اين است كه رانندهاى تلاش كند اتومبيل خود را به پمپ بنزين برساند و ظرف بنزينش را پر كند آنگاه با مصرف كردن بنزين موجود، اتومبيل خود را به پمپ بنزين ديگرى برساند و اين سير را همچنان ادامه دهد تا هنگامى كه اتومبيلش فرسوده شود و از كار بيفتد يا در اثر برخورد با مانع ديگرى متلاشى شود! بديهى است نتيجهى منطقى چنين نگرشى به زندگى انسان جز پوچگرايى نخواهد بود.
از سوى ديگر، يكى از غرايز اصيل انسان، حب به بقاء و جاودانگى است كه دست آفرينش الهى در فطرت او به وديعت نهاده است و حكم نيروى محرك فزايندهاى را دارد كه او را به سوى ابديت، سوق مىدهد و همواره بر شتاب حركتش مىافزايد. اكنون اگر فرض شود كه سرنوشت چنين متحركى جز اين نيست كه در اوج شتاب حركت، به صخرهاى برخورد كند و متلاشى شود آيا ايجاد آن نيروى فزاينده با چنين غايت و سرنوشتى متناسب خواهد بود؟! پس وجود چنين ميل فطرى، هنگامى با حكمت الهى سازگار است كه زندگى ديگرى جز اين زندگى محكوم به فنا و مرگ، در انتظار او باشد.
حاصل آن كه: با ضميمه كردن اين دو مقدمه - يعنى حكمت الهى و امكان زندگى ابدى براى انسان - به اين نتيجه مىرسيم كه مىبايد زندگى ديگرى براى انسان وراى اين زندگى محدود دنيوى وجود داشته باشد تا مخالف حكمت الهى نباشد و مىتوان ميل فطرى به جاودانگى را مقدمه ديگرى قرار داد و به ضميمهى حكمت الهى آن را برهان ديگرى به حساب آورد.
ضمنا روشن شد كه زندگى ابدى انسان بايد داراى نظام ديگرى باشد كه مانند زندگى دنيا مستلزم رنجهاى مضاعف نباشد وگرنه، ادامهى همين زندگى دنيوى حتى اگر تا ابد هم ممكن مىبود با حكمت الهى، سازگار نمىبود.
T}برهان عدالت:{T در اين جهان، انسانها در انتخاب و انجام كارهاى خوب و بد، آزادند: از يك سو، كسانى يافت مىشوند كه تمام عمر خود را صرف عبادت خدا و خدمت به بندگان او مىكنند و از سوى ديگر، تبهكارانى ديده مىشوند كه براى رسيدن به هوسهاى شيطانى خودشان، بدترين ستمها و زشتترين گناهان را مرتكب مىگردند و اساسا هدف از آفرينش انسان در اين جهان و مجهز ساختن او به گرايشهاى متضاد و به نيروى اراده و انتخاب و به انواع شناختهاى عقلى و نقلى و فراهم كردن زمينه براى رفتارهاى گوناگون و قرار دادن وى بر سر دوراهىهاى حقيقت و باطل و خير و شر اين است كه در معرض آزمايشهاى بىشمار، واقع شود و مسير تكامل خود را با اراده و اختيار برگزيند تا به نتايج اعمال اختيارى و پاداش و كيفر آنها برسد و در حقيقت، سراسر زندگى دنيا براى انسان، آزمايش و ساختن و پرداختن هويت انسانى خويش است و حتى در آخرين لحظات زندگى هم معاف از آزمايش و تكليف و انجام وظيفه نيست.
اما مىبينيم كه در اين جهان، نيكوكاران و تبهكاران، به پاداش و كيفرى كه در خور اعمالشان باشد نمىرسند و چه بسا تبهكارانى كه از نعمتهاى بيشترى برخوردار بوده و هستند و اساسا زندگى دنيا ظرفيت پاداش و كيفر بسيارى از كارها را ندارد. مثلاً كسى كه هزاران شخص بىگناه را به قتل رسانيده است نمىتوان او را جز يك بار، قصاص كرد و قطعا ساير جناياتش بىكيفر مىماند در صورتى كه مقتضاى عدل الهى اين است كه هر كس كوچكترين كار خوب يا بدى انجام دهد به نتيجهى آن برسد.
پس همچنان كه اين جهان، سراى آزمايش و تكليف است بايد جهان ديگرى باشد كه سراى پاداش و كيفر و ظهور نتايج اعمال باشد و هر فردى به آنچه شايسته آن است نايل گردد تا عدالت الهى، تحقق عينى يابد!
ضمنا از همين بيان، روشن مىشود كه جهان آخرت، جاى انتخاب راه و انجام تكاليف نيست و در آينده، بحث بيشترى در اينباره خواهد آمد.
در پايان چند منبع مفيد براى مطالعه پيرامون مسأله معاد معرفى مىشود:
1- كتابهاى استاد شجاعى (از شاگردان برجسته علامه طباطبايى) شامل:
معاد، 2 جلد، شركت سهامى انتشار، تهران
بازگشت به هستى، كانون انديشه جوان، تهران
عروج روح، كانون انديشه جوان، تهران
قيام قيامت، كانون انديشه جوان، تهران
تجسم عمل و شفاعت، كانون انديشه جوان، تهران
مواقف حشر، كانون انديشه جوان، تهران
2- كتابهاى شهيد مطهرى شامل:
معاد، انتشارات صدرا
حيات اخروى، انتشارات صدرا
کد سوال : 3853
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در سوره صافات آيه «سلام علي ال ياسين» درست است يا «آل ياسين» و منظور چيست؟
پاسخ :
پاسخ: در اين باره آن چه در جميع قرآنهايى كه در دسترس ماست آيه شريفه از حيث نوشتارى H}سلامٌ على إِل ياسين{H مىباشد. ولى از جهت قرائت قراء مكه و بصره و كوفه آن را (إِل ياسين) به كسرهى همزه خواندهاند و قراء مدينه هم چون قرائت نافع و ابنعامر و يعقوب و زيد (آل ياسين) قرائت كردهاند(V}تفسير طبرى، تأليف أبى جعفر محمد بن جرير طبرى، مجلد 10، انتشارات دارالمعرفة، بيروت، لبنان. تاريخ چاپ 1407 ه. ق، ج 23، ص 61 / تفسير الميزان، علامهى طباطبائى، انتشارات بنياد علمى و فكرى علامهى طباطبائى، ترجمهى محمد باقر موسوى همدانى، تاريخ چاپ 1363، ج 17، ص 251 / معارف و معاريف، سيد مصطفى حسينى دشتى، چاپ دانش قم، چاپ دوّم، 1376، ج 1، ص 121{V). كه چنانچه قرائت اوّل را پذيرفتيم آيه مربوطه مىشود به «الياس» كه يكى از پيامبران بزرگ خداست و نام اين پيامبر بزرگ در دو آيه از قرآن مجيد آمده است: A}وَ انَّ الياسَ لَمِنَ المُرسلين{A؛ و الياس از رسولان ما بود(V}صافات، آيهى 123{V). و آيهى A}و زكريا و يحيى و عيسى و الياسَ كلُّ منَ الصالحينM}{Aو هم زكريا و يحيى و عيسى و الياس همه از نيكوكارانند{M؛ V}(.....................){V. ولى چنانچه قرائت دوّم را بپذيرىV}انعام، آيهى 85{V.
م يعنى (آل ياسين) با الف ممدوده آيه دو احتمال برايش نقل شده است: يكى آن كه مراد از (ياسين) نام پدر الياس است. بنابر اين مىشود خاندان ياسين پدر الياس و احتمال دوّم آن كه مراد از (ياسين) طبق نقل بعضى از روايات(V}در كتاب معانى الاخبار صدوق، چاپ جامعةالمدرسين قم، ص 122، به سند خود از قادح از امام صادق(ع) از پدرش و از پدران بزرگوارش از على(ع) روايت كرده كه فرموده: معناى آيهى «سلام على آل ياسين» سلام بر ما آل محمد است. چون مراد به كلمه «يس» رسول خدا(ص) است. و از كتاب عيون اخبار الرضا(ع) نظير اين حديث روايت شده است{V).
از نامهاى پيامبر گرامى اسلام(ص) است. بنابراين «آل ياسين» به معنى خاندان پيغمبر گرامى اسلام(ص) است. با توجه به توضيحات بالا معلوم مىگردد كه بحث حول آن يك بحث علمى است و اختلافات در تطبيق آيه نيز بازگشتش به اختلافات قراء و يا روايات و مفسرين مىباشد و اين كه هر يك از اقوال را با توجه به مستندات آن مورد پذيرش قرار گيرد دليل بر تحريف نمىباشد. چون اگر مراد تحريف لفظى قرآن باشد كه قطعاً اين چنين نمىباشد. چون تحريف قرآن هنگامى صورت مىپذيرد كه چيزى از آن كم و يا زياد كنيم كه اين امر صورت نپذيرفته و اگر مراد تحريف معنوى باشد، باز مىگوييم چنين امرى صورت نپذيرفته. چون تصرفى در معنا صورت نپذيرفته، آن چه در اين جا صورت پذيرفته اختلاف در تطبيق مصداق است و گرنه هر دو دسته بر پيام كلى آيه اتفاق نظر دارند.
و امّا اين كه در تفسير نمونه نسبت به احاديث معتبر اهمال مىگردد نياز به تحقيق و تفحص در همهى 26 جلد تفسير نمونه دارد تا ببينيم آيا واقعاً چنين اهمالى صورت پذيرفته و يا نه، ثانياً مىبايست مبانى رجالى مؤلف محترم را نيز مدّ نظر داشت. چه بسا رواياتى كه از نظر ما بر مبنائى كه به دست آوردهايم معتبر و صحيح باشد، در حالى كه بر مبناى مؤلف غيرمعتبر باشد. كه در اين صورت اهمال در كار نخواهد بود. ثالثاً در مباحث علمى اختلاف نظر و نقد و بررسى امرى بديهى و محققپرور است و در آيه مورد بحث به نظر مىرسد بحث علمى است. رابعاً در تفسير نمونه با اين كه نسبت به اسناد روايات عنوان مىگردد كه قابل گفتگوست، ولى باز نظر قطعى اعلام ننموده و در جلد 19، ص 145 گفتهاند «بهتر اين است كه از قضاوت دربارهى اين روايات خوددارى كنيم و علم آن را به اهلش بسپاريم».
تذكر: نكتهاى كه مىبايست توجه كنيم آن است كه ما اين آيه را با هر يك از موارد كه تطبيق كنيم قطعاً اين طور نيست كه به طرف ديگر ضربهاى بزند. چون به اندازه كافى در آيات ديگر نسبت به اهلالبيت(ص) و همچنين الياس پيغمبر تأييد هست.
کد سوال : 3854
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : با توجه به آساني مسافرت در حال حاضر، شکسته بودن نماز چه فلسفه اي دارد؟
پاسخ : شكسته بودن نماز مسافر و افطار روزه از احكام «امتنانى» اسلام است؛ زيرا نوعا سفر با يك سرى مشكلات و خستگىها و... روبهروست. لذا خداوند متعال نوعى تخفيف در اعمال قائل شده است. گرچه براى برخى ممكن است هيچ زحمتى نداشته باشد ولى اسلام مصلحت نوعى را در جعل اين گونه احكام در نظر گرفته است و نيز وحدت رويه در انجام تكاليف را ايجاد نموده است .
براى اين كه پرسش شما را بهتر پاسخ دهيم توجه شما را به چند نكته جلب مىكنيم:
1- گرچه اين روزها، وسايط نقليه و ابزار مسافرت با گذشته فرق كرده است؛ ولى در عين حال هماكنون نيز مسافرت داراى محذورات زيادى است. شما اگر به تجارب خودتان مراجعه كنيد، ملاحظه خواهيد كرد كه اصولاً در سفر - به ويژه در بين راه - آن آرامش لازم وجود ندارد؛ به ويژه آن كه در سفر با وسايل سريع، دغدغهها بسيار زياد و فرصت اندك است. بنابراين با توجه به مشكلات زياد و عدم آرامش، دستور قصر نماز مسافر صادر شده است.
2- خستگى ناشى از طول مسافت كه طبعا با وسايل نقليه در روزگاران گذشته دشوارتر بود، يكى از حكمتهاى مهم قصر نماز است و نه آن كه تمام العلة باشد و نه در روايتى و نه به هيچ دليل عقلى ما دسترسى پيدا نكرديم كه دليل قصر منحصرا همين امر بوده است تا اشكال مذكور وارد باشد.
3- رواياتى كه بيانگر قصر نماز مسافر است بر دو دسته است:
- ملاك قصر را «ثمانية فراسخ» يعنى 8 فرسخ رفت و برگشت مىداند.
- ملاك قصر نماز مسافر را «مسيرة يوم» مسير يك روز، مىداند.
مشهور فقيهان بلكه اجماع فقها به روايات ثمانية فراسخ تمسك كردهاند و روايات «مسيرة يوم» را حمل نمودهاند بر اين كه در زمانهاى قديم يك روز مسافرت، با هشت فرسخ مساوى بوده است و نظر به اين كه «مسيرة يوم» يك روز مسافرت با «ثمانية فراسخ» يعنى 8 فرسخ منطبق بوده است در احاديث معصومان(ع) گاهى ملاك شكسته شدن نماز با عنوان 8 فرسخ بيان شده است و گاهى با عنوان يك روز مسافرت.
4- مسافر به كسى مىگويند كه از وطن خويش خارج شده است و خروج از وطن، اصل اساس در مسافرت است يعنى اگر كسى از وطن خويش خارج نشود ديگر مسافر نيست، زمان معرف و نشانه مسافرت است نه اصل مسافرت. به همين جهت در عرف، مسافر به كسى مىگويند كه از منزل خارج شده و قصد 8 فرسخ را دارند.
جمعبندى: نظر به اين كه از منظر مشهور فقيهان موضوع قصر نماز، «مسيرة يوم» نيست بلكه «ثمانية فراسخ» (8 فرسخ) است ديگر شبهه اين كه «مسافرت در گذشته با اسب و شتر بوده و امروزه ممكن است با هواپيما باشد و كمتر از يك ساعت طول بكشيد و حكم مسافر شرعى را ندارد، وارد نيست؛ زيرا اين شبهه در صورتى وارد است كه به موضوع قصر نماز «مسيرة يوم» يعنى يك روز كامل مسافرت باشد نه 8 فرسخ در حالى كه از روايات استفاده مىشود كه موضوع قصر نماز 8 فرسخ است نه «مسيرة يوم». بنابراين حكم نماز شكسته كه در فقه مطرح شده است براى زمان حال هم مثل گذشته و آينده صادق است.
کد سوال : 3855
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در برخي از احاديث از ارزش انگشتر عقيق قرمز،يا كبود و ... و يا انگشتر هاي ديگر سخن به ميان آمده بدين صورت كه اين انگشتر ها باعث مثلا دور ماندن از آفات و آسيبها و يا عاقبت به خيري و... مي شوند آيا اعتقاد به تأثير اين گونه وسايل با اراده خداوند تناقض ندارد؟ اين در حالي است كه ما اعتقاد ديگران به چيزهايي از اين قبيل خرافات مي دانيم مثلا اعتقاد به بستن كفش كهنه به اتوبوس يا ميني بوس در هند در هند براي مصون ماندن از آسيبها؟
پاسخ : پرسش شما در واقع از مرز ميان خرافات و حقيقت و معيار بازشناسى خرافه از حقيقت مىباشد. به طور خلاصه مىتوان گفت ملاك شناخت حقيقت در حوزه معارف دينى دو منبع اصلى وحى و عقل است. اگر هر يك از عقل يا وحى موضوعى را تأييد نمود به عنوان حقيقت مىپذيريم. البته بايد توجه داشت كه استفاده از عقل و وحى ضوابطى دارد كه دانشمندان مسلمان در تنقيح آن ضوابط زحمات بسيارى كشيدهاند و بايد به آن ضوابط توجه نمود.
بعد از اين مقدمه توجه شما را به چند نكته جلب مىكنيم:
اول، عقل توانايى درك همهى حقايق را ندارد و يكى از حكمتهاى نياز به وحى نيز همين نكته مىباشد.
دوم، علوم تجربى در حوزه خودش قابل استناد است كه البته محدود به امور مادى مىباشد.
سوم، حرف عدم درك يك چيز موجب انكار آن نمىشود، اگر در روايات معتبر براى انگشتر عقيق خواصى ذكر شده كه ما از درك آن از طريق عقل يا تجربه عاجزيم، نبايد منكر گرديم. چرا كه از يك سو عقل ناتوان است و از سوى ديگر بسيارى از امور به مرور زمان در علوم تجربى روشن مىگردد. ما به استناد علم كامل و عصمت معصومين(ع) از كلمات آنان تبعيت مىكنيم و علم و عصمت آنان را با ادله قطعى، عقلى و نقلى اثبات مىكنيم.
بنابر اين در شناخت خرافه از حقيقت تكيهگاه اصلى معيارهاى شناخت است. وقتى ما اصل يك دين را تحريف شده يا جعلى بدانيم، مسلماً دستورات آن را غيرمطابق با واقع مىبينيم.
براى آگاه از معيارهاى شناخت و ارزش معلومات نگاه كنيد:
1. آيةالله جوادى آملى، معرفتشناسى در قرآن، اسراء، قم.
2. علامه طباطبايى، اصول فلسفه و روش رئاليسم با پاورقىهاى شهيد مطهرى، مقاله چهارم.
کد سوال : 3856
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : اگر خداوند زيبايي مطلق است چرا اجازه ديدن همه چيز را به انسان نمي دهد؟
پاسخ : آن چه محور اصلىِ استدلالتان در اين پرسش است اين است كه پس از اذعان به ارتباط عالم به خدا و جلوهى حق بودنِ آفرينش و پرتوى از حُسن و زيبايى بودن پديدهها، اين تلازم را به دست آوردهايد كه پس در اين صورت مىتوانم خيلى راحت به تمام پديدهها (مخصوصاً زيبائىها) نگاه كنم، چون در واقع اين نگاه به نشانهها و تجلّىهاى رنگارنگ و متنوّع خدا در عالَم است. و آن گاه كه با خطّ و نشانهاى محدوديتساز دين در مورد اين نگاهها برخورد مىشود، تعجّب كرده و مىگويد:
1ـ چرا خداوند، نگاه به خيلى چيزها را حرام كرده؟
2ـ مگر نه اين است كه اين زيبائىها همه از خداست، پس چرا نمىشود به آينهى نمايانگر خدا نگريست؟
براى پاسخ به اين سؤالات، ضمن تأكيد بر توجّه به مقدّمه گفته شد، عرض مىشود كه:
1. همچنان كه خداوند خيلى از خوردنىها و آشاميدنىها را حلال كرده و فقط اندكى از آن را تحريم نموده، به همين ترتيب، بسيارى از پديدهها، اشياء و آفريدهها را مىتوان ديد و فقط ما از ديدنِ چند قلم محدود از امور منع شدهايم. نگاه كردن زن و شوهر به يكديگر حتى با قصدِ لذّت و ميل جنسى نيز كاملاً حلال بوده و صد در صد مورد تأئيد، بلكه تشويق دين و دينآفرين (خداوند) است. و همچنين نگاه كردن همجنس به همجنس چنانچه توأم با انگيزههاى شهوانى و لذّتخواهى نباشد، اشكال ندارد (به شرط عدم نگاه به شرمگاه) و همچنين نگاه به ساير محرمهاى نَسبى (پدر، مادر، خواهر، عمه، خاله، مادربزرگها، پدربزرگها، فرزندان، نوهها) نيز به همان شرطى كه در مورد همجنسها گفتيم اشكال ندارد. به همين ترتيب نگاه كردن به محرمهاى سَبَبى (داماد، عروس، پدرزن، مادرزن، و والدين همسر) نيز با حفظِ شرط گفته شده ايراد ندارد. حتى نگاه كردن به صورت و دستهاى زن نامحرم به شرطِ عدم انگيزهى لذت و شهوت، و زينتمند نبودن دست و صورت (آرايش يا حلقه و... نداشته باشد) - به فتواى مشهور- حرام نيست. هر چند احتياط در حفظ و خوددارى از اين نوع نگاههاست. همهى اينها در كنار جواز نگاه به طبيعت، ساختمانها، اماكن، باغها و صدها هزار پديدهى ديگرى است كه حتّى برخى از آن مىتواند مستحب هم باشد (مثل نگاه به طبيعت و جويبارها كه مورد تشويق قرار گرفته است).
2. با توجه به شرط گفته شده در نكتهى پيشين چنين فهميده مىشود: هر آن چه زمينهى نفوذ شيطان، هوسرانى، نظربازى و بر هم زدنِ آرامش فكرى و ترويج شهوترانى را فراهم كند، ممنوع و حرام مىباشد. تصوّر ما اين است كه نيازى به توضيح علل اين شرط و حرمت نقض آن نباشد.
چه اين كه دشمنِ قسمخوردهاى مثل شيطان، تعهّد كرده تا اكثر انسانها (مگر بندگانِ برگزيده و مخلص) را جهنّمى نكند، دستبردار نباشد و زمينهى نفوذِ اين دشمن نيز هوسرانى و نگاه است. جهت آگاهى فزونتر از اهميت «نگاه» و اثرات مخرب «نگاههاى لذت طلبانهى شهوترانى» به احاديث و عبارتهاى زير دقت فرمائيد:
ـ نگاه، دام شيطان و وسيلهى صيد اوست(V}حضرت اميرالمؤمنين على(ع)، غررالحكم{V).
ـ حتى از نگاههاى غيرحرام، ولى افراطانه نيز دورى كنيد! چون همينهاست كه بذرِ هوى و هوس را در دلتان افكنده و محصول غفلت به دستتان مىسپارد(V} رسول اكرم(ص)، بحار، ج 72، ص 199{V).
ـ چشمى كه با شهوت پوشيده شد، ديگر عاقبت را نخواهد ديد(V}حضرت امير(ع)، غررالحكم{V).
ـ نگاه زياد، حسرت زيادتر و تأسف بدتر بر جاى مىگذارد(V}حضرت امير(ع)، بحار، ج 77، ص 286{V).
P}چشم دل باز كن كه جان بينى{E}آن چه ناديدنى است، آن بينى{P
V}(حضرت رسولاكرم(ص)، بحار، ج 104، ص 41 - ترجمهاى منظوم از حديث: «غَضُّوا اَبصارَكُم تَرونَ العجائب»).{V
ـ مؤمن آن چيزى را مىبيند كه عبرتش فزايد. وگرنه منافق است و ره گمگشته(V}حضرت اميرالمؤمنين(ع)، بحا، ج 78، ص 50{V).
- اگر دل، سنگينى عظمتِ سلطنتِ الهى را بداند، ديدهها برنامهاى جز چشمپوشى نخواهند داشت(V}حضرت اميرالمؤمنين(ع)، بحار، ج 104، ص 41{V).
با توجه به احاديث گفته شده، رمز و راز و حكمتِ ممنوعيت نگاههاى شهوانى تا اندازهاى روشن گرديد. مخصوصاً كه تجربه روانشناختى نيز اثبات كرده، نگاه سرآغاز دوستىهاى نافرجامِ دختران و پسران شده و موجبِ بحرانِ خانوادگى - روانى و انفجار لايههاى عفت و حياء جوانان و پديدهى دختران و پسران خيابانى شده است.
3. شايد عدّهاى ادّعا كنند: «چرا نگاه به دست يا صورتِ زينت شدهى زن حرام است؟ وقتى من با انگيزهى شهوت و لذّت نگاه نمىكنم ديگر چه دليلى بر حرمت است؟
در جواب گفته مىشود:
اوّلاً) همين زينتها و آرايشها، تلازم با ايجاد وسوسه و پديدآورى نگاه حرام دارد. يعنى ضريب خطرساز بودن زينت در جلبِ نظرهاى آن چنانى، بسيار بالاست.
ثانياً) منظور از انگيزهى شهوت و فساد، اين نيست كه حتماً توأم با اين نگاهى كه همين الان انعقاد آن هستى، در شما قصد لذت و شهوت پديد آيد! خير! اگر اين فساد جنبهى بالفعل (زمانِ نگاه) نداشته و بتواند هر چند در آينده شما را به خود مشغول كند و موجبات تصوّرات و تخيّلات شيطانى در شما را فراهم سازد، باز هم حرام و گناه است.
به اصطلاح دقيقتر: هر نگاهى كه يكى از اين دو آفت همراهش باشد حرام و ممنوع است: لذت و ريبه. «لذت» همان حالتِ نفسانى و خوش آمدن شيطانىاى است كه دقيقاً همزمان با نگاه در خاطر و نفس شما پديد مىآيد و «رَيبِه» آن حالتى است كه فعلاً توأم با فساد و شهوت نيست، ولى در آينده مىتواند موجباتِ تشويش روحى و اضطراب جنسى را فراهم آرد.
ثالثاً) بر فرض كه يك نفر بتواند آن چنان خود را كنترل كند كه نه لذّت پيدا كند نه ريبه (فساد بالقوّه)، ولى باز اين هم دليل بر مُعاف بودنِ وى از حكم حرمت و ممنوعيّت نمىشود، چون احكام و قوانين بر محور اكثريت و حالتِ غالب مىچرخد، نه افراد و اقليّتهاى استثنايى!! از اينرو قانونِ نگاه نيز شامل ساير قوانين الهى و بشرى، كلّى بوده و استثناءپذير و تبعيضساز نيست!
در آخر: توصيه مىشود همگان نسبت به احكام الهى، به ويژه احكام نگاه مقيّد بوده و از «توجيه» و ايجاد بستر روانى جهت گريز از واقعيت آن هم با سر پوش گذاشتن بر حقايق و انگيزهها دست بردارند. چنان چه تمايل داريد به مظاهر الهى و جلوههاى او نگاه فرمائيد، آن هدفى را برگزينيد كه خداوند توصيه كرده: نگاه مهربانانه به پدر و مادر، نگاه برادرانه به برادران ايمانى آن هم با انگيزههاى الهى، نگاه به عالم ربّانى، نگاه به حاكم عدالتمدار و ظلمستيز، نگاه به قرآن كريم، نگاه به طبيعت و باغستانها و جويبارها، نگاه به كعبه(V}روايت از رسول اكرم(ص)، بحار، ج 74، ص 73 و ج 10، ص 368{V). باشد كه با حفظ پارسايى و كنترل مدار نگاه، به بالاترين سعادت نگاه كه همانا نظاره كردن بر جمال ولى امر حضرت بقيةالله الاعظم (روحى و ارواح العالمين له الفداء) است نائل بشويم.
P}چه خوش است صوت قرآن از تو دلرُبا شنيدن{E}به رُخَت نظاره كردن، سخن خدا شنيدن{P
جان كلام اين كه: هر كس بهتر مىداند نگاههايش با كدامين نيّت و اثرى همراه است. جهت مطالعه بيشتر ر.ك:
-چشم و نگاه، محمد حسين حقجو، نشر مركز فرهنگى المهدى(عج).
کد سوال : 3857
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : براي شناخت انسان و اسرار دروني او به ويژه نفس چه كتبي را پيشنهاد مي كنيد؟
پاسخ : سير مطالعاتى كه ما براى شناختن نفس و راهكارهاى تربيتى آن پشنهاد مىدهيم اين گونه است:
مرحله اول: «دفتر معرفت نفس»، 1 و 2 و 3، علامه حسن زاده آملى(دامت بركاته).
مرحله دوم: «اتحاد عاقل و معقول»، علامه حسن زاده آملى(دامت بركاته).
مرحله سوم: «عيون مسائل نفس»، علامه حسن زاده آملى(دامت بركاته).
اين سه مرحله اگر زير نظر استاد فن گذرانده شود، مسلماً بركات عمدهاى به دست خواهد داد. كتابهاى جانبى:
1. شرح چهل حديث امام راحل.
2. شرح دعاى سحر امام راحل.
اين دو كتاب، در كنار مطالعات مرحلهبندى شده فوق، مورد بررسى قرار گيرد.
آن چه كه بسيار حائز اهميت مىباشد اين است كه انس با قرآن و نهجالبلاغه(V}مخصوصاً نامه 31 نهجالبلاغه را با دقت مورد توجه قرار دهيد{V). در تمام شئونات زندگى مورد نياز اهل معارف و معانى مىباشد و هيچ شخصى نيست كه بىنياز از ثقل اكبر و ثقل اصغر باشد. پس به صورت يك فعاليت دائمى، قرائت و تدبّر در اين دو كتاب شريف را انجام دهيد و باز خورد و نتيجه اين سير مطالعاتى را بعد از مدّتى براى ما بنويسيد. در عمل به اين سير مطالعاتى به تدريج پيش برويد، بعد از كسب معرفت در هر قسمت عمل با دانستهها (معارف) توفيقات بيشترى نصيب شما خواهد شد (انشاءالله).
نفس معانى مختلفى دارد؛ از جمله:
1- در فلسفه، نفس جوهرى است كه ذاتا مجرد ولى درفعل مادى است؛ يعنى به كمك اسباب و لوازم مادى افعال خود را انجام مىدهد؛ مانند نفس انسانى كه از جنس ماده نيست ولى افعال خود را از طريق اعضا و جوارح بدنى انجام مىدهد. در اين معنا نفس در مقابل «روح» قرار مىگيرد كه جوهرى است ذاتا و فعلاً مجرد.
2- در اخلاق، نفس به حقيقت وجود آدمى كه از آن به «خود» تعبير مىكنيم گويند. اين «خود» داراى مراتب و درجاتى است؛ از جمله «نفس اماره، لوامه و مطمئنه» كه اينها همه مراتب يك حقيقتند نه چند حقيقت متباين. بنابراين مهار كردن نفس. يعنى كنترل خويش و اين كنترل نيز مراتبى دارد: كنترل از گناه و نافرمانى پروردگار.
اين مرتبه براى همگان لازم و واجب است. كنترل از مكروهات و آنچه نزد خداوند نامطلوب است. كنترل از مباحاتى كه آدمى را از خدا غافل و به دنيا وابسته مىكند. اين مرحله را كه بالاترين حد كنترل نفس است «ورع سالكين» گويند كه از هرچه غير خدايى است چشم مىپوشند تا آنى به غير خدا سرگرم نباشند. افراط در اين راه زمانى است كه انسان ديگر نيازهاى واقعى را رها كند و تدبير لازم را براى سلامت جسم و تأمين معيشت ننمايد و گاه بالاتر از اين چنان سرگرم برخى از مستحبات شود كه ديگر مسؤوليتهاى اجتماعى را به فراموشى سپارد. لذا از اين روست كه عارفان بالله دم از رياضت شرعى مىزنند؛ يعنى در راه رياضت و مبارزه با هواهاى نفسانى همواره بايد مواظب احكام شريعت بود و از آنچه كه دين مبين اجازه نداده است؛ مانند برخى از رياضات مرتاضان چشم پوشيد و همواره با چراغ شرع در طريق حقيقت گام برداشت.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: «چهل حديث»امام خمينى(ره).
کد سوال : 3858
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چگونه مي شود که انسان چه در بيدار و چه در خواب و خيالبافي از فکرهاي بيهوده و جنبي خود را پاک نگاه دارد؟
پاسخ : يكى از ويژگيهاى انسان اينست كه مىتواند در وضعيت روانى و رفتارى خود تغييراتى ايجاد كند و هيچ گاه نبايد خود را در مقابل هيچ مسئلهاى ناتوان و ضعيف انگارد و قطعا شما اگر بخواهيد مىتوانيد با اين عادتى كه داريد مقابله كنيد و وضعيت خود را در حد اعتدال تغيير دهيد.
باتوجه به آنچه بيان شد رعايت راهكارهاى زير براى ترك اين عادت ضرورى است:
1- به اين افكار و خيالات كمتر اهميت دهيد و هميشه آنها را با خود و ذهنتان همراه نسازيد.
2- اجتناب از تنهايى سعى كنيد كمتر در تنهايى قرار بگيريد.
3- هر گاه اين افكار به ذهن شما آمد براى خود يك حالت حواس پرتى نسبت به آن افكار ايجاد كنيد يعنى خود را مشغول كار ديگرى كنيد.
4- ترك كردن موقعيت هايي كه اين گونه افكار و خيالبافي ها بيشتر به سراغ شما مي آيد و رفتن به مكان هايي كه فكر شما را به افكار مطلوب مشغول مي كند.
5- هر گاه افكار مزاحم به ذهن شما خطور كرد به گونهاى رشته آن افكار را پاره كنيد مثلاً با خود بگوييد «بس ديگه چقدر مزاحم مىشوى» و هر كار ديگرى كه باعث گسسته شده اين افكار شود.
6- براي ذهن خود مشغله مورد علاقه و جذاب داشته باشيد تا اين افكار ناخواسته دامن گير شما نشود. مشغوليت ذهني دائم داشته باشيد تا فرصت را براي اين افكار تنگ كنيد.
7- روابط اجتماعى خود را افرايش دهيد مثلاً شركت در مجالس عمومى مثل مجالس جشن يا مجالس مذهبى.
8- سعى كنيد هيچگاه بيكار نباشيد و با برنامه ريزى براى اوقات شبانه روزى خود همه اوقات خود را به نحوه صحيح و منطقى پر كنيد زيرا يكى از دلايل اينكه اين افكار مزاحم به ذهن خطور مىكنند بيكارى است.
9- از هجوم اين افكار نگران نشويد. گاهي اوقات ترس از يك حالت آدمي را بيشتر با آن دست به گريبان مي نمايد. لذا اين حالت را وضعيتي عادي تلقي كرده و به رهايي از آن اقدام كنيد نه آن كه آن قدر آن را بزرگ و هراس آور تلقي كنيد كه به آن مبتلا باشيد و خود را تسليم آن سازيد. در اين راستا به تقويت اراده نيز نياز داريد كه برخي از راهكار تقديم مي گردد.
در پايان توصيه مىشود براى تقويت اراده خود، راهكارهاى زير را عمل كنيد:
1- هر روز صبح خودتان را ملزم كنيد كه حدود نيم ساعت ورزش كنيد.
2- سعى كنيد نمازهاى خودتان را سر وقت بخوانيد و حتى الامكان به جماعت بخوانيد.
3- هر روز 20 مرتبه اينجمله را تكراركنيد «منمىتوانم كارهايم را بهموقع و سروقت انجام دهم».
4- با خودتان عهد ببنيديد كه هر گاه بدون دليل موجه و منطقى كارى را كه بايد انجام مىدادى بر اثر اهمال كارى انجام نداديد جريمهاى بپردازيد مثلاً مقدارى پول به صندوق بيندازيد يا مثلاً يك روز رزوه بگيرد.
5- سعى كنيد با افرادى معاشرت داشته باشيد و طرح دوستى برقرار كنيد كه آنها را افراد منظم، مرتب، جدى، موفق در زندگى مىدانيد و از دوستى و همنشينى با افرادى كه اهمال كار، تنبل و سست اراده هستند اجتناب كنيد.
راهكارهاى فوق را حدود يك ماه بكار بگيريد و نتيجه آن را براي ما گزارش كنيد ضمنا در نامه بعدى بيان كنيد كه آيا اين افكار مزاحم تكرارى نيز هستند؟ اين افكار ناخوشايند نيز هستند آيا به صورت اجبارى به ذهن شما خطور مىكنند؟ آيا وقتى اين افكار به ذهنتان مىآيد نگران و مضطرب نيز مىشويد؟ آيا در رفتار نيز رفتارهاى تكرارى و اجبارى از شما سر مىزند يا فقط اين شكل را از ناحيه افكار احساس مىكنيد؟
کد سوال : 3859
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر خداوند متعال نمي بود اين جهان و انسان هم نمي بود پس چطور و چگونه لزوم پيدا شده که خدايي باشد تا جهان و انسان را بيافريند؟
پاسخ : واجب الوجود يعنى چيزى كه وجودش بدون درنظر گرفتن هر امرخارجى ضرورى و حتمى است و عدمش محال مىباشد. از همين جا روشن مىشود كه چرا برفرض نبودن جهان باز خدا وجود دارد زيرا او ضرورى الوجود است وعدمش محال مىباشد چه جهان باشد يا نباشد. به عبارت دقيقتر او عين حقيقت هستى و وجود صرف و محض است و وجود از آن جهت كه وجود است عدم برنمىدارد لذا در صرف حقيقت هستى به هيچ وجه عدم راه ندارد و علت اينكه مىبينيم ديگر موجودات چنين نيستند به خاطر آن است كه هيچ يك از آنها عين حقيقت هستى وصرفالوجود نيستند بلكه ماهياتى هستند كه وجود عارض برآنها است.
بنا بر اين از آنچه گذشت نتيجه مي گيريم که حقيقت هستى از آن رو كه هستى است نياز به علت ندارد و مناط غنى و بىنيازى است البته در اينجا نبايد بين هستى و جهان خلط كنيد زيرا جهان بخشى از هستى است كه به اراده و فعل حقتعالى به وجود آمده ولى صرف حقيقت هستى نامعلول است. بنابراين اولا: حقيقت هستى هست و بىنياز از علت مىباشد و نمىتوان گفت چرا وجود دارد زيرا چرادر چيزى رواست كه غير آن بودنش ممكن باشد مانند ماهيات امكانى كه مىتوانند باشند يا نباشند و بود و نبودنشان بستگى به علت آنها دارد و از همين رو است كه به فرض جهان كه مجموعهاى از ماهيات ممكن است وجود نداشته باشد باز حقيقت هستى كه همان خداوند لايزال است وجود دارد زيرا چنانكه گذشت در ذات هستى تعلق و نيازمندىو افتقار به علت وجود ندارد و گرنه احتياج وجود به غير وجود لازم مىآمد درحالى كه غير از وجود چيزى نيست. بنابراين اين نكته نيز روشن مىشود كه ما به خاطر جهان نيازمند به فرض خدا نيستيم بلكه او حقيقتى ذاتى و سرحدى است چه جهانى باشد يانباشد.
و بر فرض محال اگر خداوند واجب الوجود صرف الوجود نمي بود نه تنها انسان نمي بود بلكه هيچ چيز به وجود نمي آمد و اين كه چگونه لزوم پيدا شده كه خدايي باشد پاسخش روشن شد كه او ضروري الوجود است و لزومي از ماوراء ذات او وارد نشده.
کد سوال : 3860
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا انسان قبل از اينکه به اين جهان پا به عرصه بگذارد قبلاً در دوره اي زندگي داشته در اين مورد مسائلي از قرآن توسط افرادي به گوشم رسيده توضيح دهيد؟
پاسخ : يكى از مباحث سنگين علمى، مسأله «تناسخ» است. تناسخ دو قسم است:
1 . تناسخ مُلكى؛ به اين معنا كه نفس آدمى با رها كردن بدن مادى خود، به بدن مادى ديگرى وارد شود.
2 . تناسخ ملكوتى؛ به اين معنا كه نفس با عقايد، انديشهها، نيتها، گفتارها و كردارهاى خود بدنى مثالى متناسب با عالم برزخ؛ و بدنى قيامتى متناسب با عالم قيامت ساخته، به صورت آن مجسم مىشود. به بيان ديگر، انسان با عقايد و افعالى كه در دنيا داشته است، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مىسازد كه نفس او به آن تعلق مىگيرد و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى با آن بدنها تركيب مىيابد. بنا به اعتقاد ما، تناسخ ملكوتى امرى صحيح بوده؛ ولى تناسخ ملكى باطل است. براى بطلان تناسخ ملكى، دلايل متعددى ارائه شده كه ما تنها به يكى و در واقع مهمترين آنها اشاره مىكنيم. اين دليل تكيه بر چند اصل دارد:
يكم: تعلق نفس به بدن، يك تعلق ذاتى است؛ چرا كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدن نباشد. به همين جهت ما معتقديم كه روح در هر عالمى متناسب با همان عالم و احكام و قوانينش، بدون بدن نخواهد بود و روح انسان در هر نشأه و هر عالم، بدنى مناسب با آن عالم خواهد داشت.
دوم: تركيب روح و بدن يك تركيب اتحادى است نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب است كه حقيقتى به نام انسان شكل مىگيرد. روح بىبدن نمىتواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بىروح نمىتواند موجوديت خود را حفظ كند. از اين رو مىگوييم تركيب روح و بدن تركيبى است كه بدون آن نمىتوانند موجود باشند؛ و براساس اين تركيب است كه اين دو موجود مىشوند و وجودى يگانه مىيابند.
در تركيب انضمامى، دو چيزى كه موجود هستند و هستى آنها مستقل از يكديگر است، به هم متصل شده، با هم تركيب مىشوند. يعنى اين طور نيست كه آن دو موجود بر اثر اين تركيب به عالم هستى باريابند؛ بلكه آن دو، هستى مستقل از يكديگر دارند و ما فقط با يك تركيب ميان آن دو، پيوند حاصل كردهايم. اما در تركيب اتحادى، مانند روح و بدن، آن دو به حدى با هم يگانه گشتهاند كه به يك وجود موجودند واين طور نيست كه نخست بدنى موجود شود و آن گاه روحى جدا از آن؛ و سپس ما اين دو را به هم پيوند بزنيم و تركيب كنيم؛ بلكه با وجود انسان، روح و بدن موجود مىشوند و اصلاً در پرتو اين تركيب است كه آن دو به عالم هستى قدم مىگذارند.
سوم: در تركيب اتحادى، بايد دو موجودى كه به يك وجود موجود مىشوند، داراى مرتبه يكسانى باشند؛ يعنى، اگر يكى در مرتبه قوه و استعداد محض بود و يكى در مرتبه فعليت، نمىتوان اين دو را با يكديگر متحد ساخت؛ چرا كه اين دو بر اثر تركيب يكى مىشوند و اين يگانگى در حدى است كه به يك وجود موجودند و نمىتوان موجودى را كه در مرتبه قوه بوده، وجودش ضعيفتر از فعليت و پايينتر از آن است با مرتبه فعليت كه وجودش قوى و بالاتر است، تركيب اتحادى نمود. مرتبه پايين در عين پايين بودن نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه بالا ارتقا يابد؛ چنان كه مرتبه بالا نيز - در عين بالا بودن - نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه پايين تنزل كند. از اين رو، تركيب اتحادى يك موجود بالقوه با يك موجود بالفعل محال است.
چهارم: همه عالم مادي در حركت مىباشد؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود و براساس قوانين حساب شده پيوسته در حركت است و در اين حركت رو به كمال متناسب با خود دارد؛ مثلاً دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده و به تدريج مىرويد، بىشك متوجه آخرين مرحله بوته گندمى است كه رشد خود را تكميل كرده، سنبل داده، دانههاى زيادى به بار مىآورد. هسته ميوهاى كه در درون خاك پنهان شده و سپس پوست خود را شكافته و نوك سبزى بيرون مىدهد، از همان مراحل آغازين آهنگ رسيدن به درجه كمال و برومندى دارد كه درختى پر از ميوه خواهد شد. به هر حال، دستگاه آفرينش، هرگز از پيشه خود (حركت رو به كمال مقصود) دست نمىكشد و به كار خود ادامه مىدهد؛ و كاروان هستىها را پيوسته به سوى مقاصد ويژه خودشان هدايت مىكند. روح و بدن نيز از اين حقيقت و قانون هستى مستثنا نمىباشند. اين دو نيز، مانند ساير موجودات ديگر، پيوسته در حال حركتاند و در اين حركت خود نيز رو به كمال متناسب با خود دارند.
پنجم: حركت، خروج حركت كننده از قوه به فعليت، از نقص به كمال و از فقدان به سمت وجدان است؛ يعنى، متحرك در طى حركت در مسير خود، از قوه به فعليت و از ندارى به دارايى مىرسد. بر اين اساس، روح و بدن در حركت خود، يك سلسله نقصانها، ندارىها و قوهها را پشت سر گذاشته، واجد كمالات، دارايىها و فعليتها مىشوند.
ششم: در هر حركتى، اگر موجودى از قوه به فعليت برسد، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد؛ زيرا حركت هميشه از نقص به كمال، از فقدان به سمت وجدان و از ندارى به سوى دارايى است. از اين رو، امكان ندارد موجودى كه به فعليت رسيده، دوباره به سمت قوه برگردد. مثلاً بدن يك حيوان پس از كامل شدنش، ديگر به حالت نطفه بودن باز نمىگردد؛ چرا كه اين خلاف قانون حركت است.
با توجه به اصول ششگانه ياد شده، مىگوييم: اگر روح پس از مفارقت از بدن مادى، به بدن مادى ديگر تعلّق بگيرد، محال پيش مىآيد؛ چرا كه اگر نفس و روح پس از مفارقت از بدن، بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلق بگيرد، از آن جا كه روح در بدن مادى اول مسير تكاملى خود را در حد عالم مادى طى نموده و برخى از مراتب نقصان و فقدان را پشت سر گذاشته و به فعليتهايى رسيده است؛ بايد با بدن ماديى متحد گردد كه هنوز در مراحل اوليه حركت است و نسبت به روح تكامل يافته، در حد قوه و نقصان اوليه خود مىباشد؛ و اين محال است؛ زيرا از آن جا كه روح و بدن، تركيبى اتحادى دارند و به يك وجود موجودند؛ نمىتوان ميان دو موجودى كه يكى بالقوه و ديگرى بالفعل، يكى ناقص و ديگرى كامل است، تركيب اتحادى ايجاد كرد.از اين رو، روح تكامل يافته، نمىتواند با بدن غيركامل متحد گردد.
اگر بگوييد روح پس از مفارقت از بدن اول، تنزل كرده تا بتواند با بدن ديگرى اتحاد يابد، مىگوييم: بر طبق اصل ششم، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد و اين خلاف حقيقت حركت است.
روح پس از مفارقت از بدن مادى (مرگ) با بدن مثالى متحد گشته، در عالم برزخ نيز به حركت خود ادامه مىدهد. بدن مادى نيز در اين دنيا پس از مرگ، در مسير خاصى مىافتد و به حركت خود ادامه مىدهد تا بر اثر تغيير و تحولات لازم، قابليت اتحاد دوباره با روح را در عالم آخرت و قيامت پيدا نمايد. (محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، الاسفار الاربعه، ج 9، ص 1 - 4.)
آيات و روايات نيز تسلسل روح يا تناسخ ملكى را امرى باطل مىدانند. مضمون آيات و روايات حكايتگر تداوم حركت روح در عوالم پس از مرگ است؛ نه عود و برگشت آن به عالم مادى. اما تعلق روح به بدن آخرتى يا ظهور روح در عوالم ديگر، در حالتهاى مختلف نيز مورد تأييد آيات و روايات مىباشد كه بايد در مبحث معاد به بررسى آن پرداخت.
در روايات نيز تناسخ ملكي مردود شمرده شده V} (نگا: بحارالانوار، ج 10، باب احتجاجات امام صادق(ع) بر عليه بي دينان، ص 176).{V
گروهي از آيات قرآن شواهدي بر صحت تناسخ آورده اند. مثل اين كه بنا بر آيات مائده، آيه 60 و اعراف، آيه 166 دسته اي از انسان ها به واسطه غضب الهي به بوزينه و خوك تبديل گشتند. به طور خلاصه بايد بگوييم كه مسخ (تبديل انسان گناهكار به حيوان) معنايي كاملا متفاوت از تناسخ باطل مي باشد.
اساس تناسخ بر دو چيز است:
1- تعدد بدن: در تناسخ دو بدن وجود دارد بدن سابقي كه روح از آن جدا شده و بدن جديدي كه روح به آن تعلق گرفته است. در حالي كه در مسخ همان بدن انساني تبديل به بدن حيوان مي شود.
2- بازگشت نفس از حد كمال و فعليت هاي به دست آمده اش به حد نقصان و بالقوه و شروع حيات جنيني و طي مراحل رشد. در حالي كه در مسخ بدن انسان به نطفه حيوان نمي شود.