کد سوال : 3761
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در مورد ظهور امام زمان(عج)، که همه انسانهاي کافر کشته خواهند شد و فقط آيا همان ياران واقعي ايشان باقي مي مانند و کسان ديگري که ايمان دارند ولي از نظر ايماني بسيار خوب نمي باشند باقي نمي مانند؟
پاسخ : در مورد قتل و کشتار در دوران ظهور، برخي افراط مي کنند و از امام زمان و يارانش چهره اي خشن ارائه مي دهند و در مقابل، برخي تفريط مي کنند و مي گويند امام از طريق ولايت و تصرف تکويني و اعجاز همه را مطيع مي کند. لکن حق مطلب اين است که سياست امام (عج) همان سياست پيامبر اکرم(ص) است.
گاهي مقتضاي عدالت و گستردن آن بر جامعه، اين است که دشمنان سر سخت و لجوج را که هرگز و به هيچ وجه با حکومت حضرت کنار نمي آيند و زير بار عدالت نمي روند از سر راه بردارد. يقينا قبل از ظهور و مقارن با آن، ستمگران خون ريزي بر جهان حاکمند که از هيچ جنايتي فرو گذار نمي کنند در چنين وضعيتي در برابر امامي که براي برپائي عدل و داد قيام مي کند، بي ترديد گروههاي معاندي که دستشان به خون بشريت آلوده شده است و حق مردم را غصب کرده اند و يا پست و مقامشان به خطر افتاده، در مقابل حرکت و نهضت اصلاح گرايانه امام ايستادگي مي کنند و تن به عدالت نخواهند داد، اينان کساني هستند که کشته خواهند شد. اما کساني که چنين نيستند هرچند مسلمان هم نباشند، کشته نخواهند شد.
بر اساس روايات، امام زمان (عج) نسبت به اهل کتاب (يهود و نصارا) نيز سياست نرمش و مدارا را در پيش خواهد گرفت. در ابتداي امر، اهل کتاب با پرداخت جزيه در حکومت حضرت به صورت مسالمت آميز زندگي مي کنند اما بعد از اتمام حجت و بر طرف شدن موانعي که بر سر راه هدايت و ايمان افراد وجود دارد و تشکيل مدينه فاضله و زمينه بسيار مناسبي که در جهت رشد و شکوفائي ايمان و فطرت الهي انسان ها مهيا مي شود در چنين شرايطي عده بسيار زيادي از کفار و مشرکين واهل کتاب ايمان مي آورند و ديگر کسي کافر و گمراه و مشرک باقي نمي ماند مگر افراد لجوج که در عين تمام شدن حجت، کفر مي ورزند. اين افراد عنود و لجوج محکوم به قتل و فنا هستند.
بنابراين خلاصه سخن اينکه: در بدو ظهور جز افراد عنود و ظالمي که در برابر عدالت حضرت مي ايستند، کشته نخواهند شد حتي از کفار، اما در دوران شکوفائي علم و ايمان و مدينه فاضله و عدل مهدوي، ديگر بهانه اي براي کفر و نپذيرفتن اسلام باقي نمي ماند و در آن دوره کساني که از سر عناد کفر مي ورزند کشته خواهند شد.
کد سوال : 3762
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تمام نوزادارن در هنگام تولد نيروي عقل و شهوت يکساني دارند بعبارت ديگر عقل مطبوع همه انسانها يکسان است در ابتدا يا خير؟
پاسخ : انسان داراي عقل فطري و غريزهاى است که به وسيله آن از حيوانات جدا مىشود و براى دريافت علوم و فنون آماده مىگردد. در حقيقت، اين عقل غريزي فصل مميز انسان از حيوان است. عقل در اين معنى در همه انسانها است و انسانها در جهت داشتن اين معنى تفاوتى باهم ندارند و از اين جهت، فرقى بين کودن و تيز هوش نيست، چنانكه فرقى خواب و بيهوش و غافل نيست. هر انسانى صاحب اين غريزه است. پس عقل غريزهاى که مشترك در همه انسانها است انسان را از حيوان جدا مىكند و انسان را براى كسب علوم و معارف و صنايع آماده مىكند و در هر انسانى يافت مىشود.
عقل در اين معنى، در همه افراد انسانى مساوى نيست. بلكه گوهرهاى خِرَد انسانى در اصل فطرت و سرشتشان، از جهت تابناكى و تيرگى، روشنايى و تاريكى مختلف هستند. به اين دليل برخى از نفوس در حد بالايى از استعداد و تيزهوشى هستند تا جايى كه حتى برخى نيازمند معلم و آموزگار بشرى براى هدايت و تكميل عقل خود نيستند (همانند پيامبران و ائمه اطهار سلام الله عليهم) و در مقابل برخى از نفوس، گوهر خِردشان تيره و تار است و ذوق و قريحه شان نزديك خاموشى است تا حدى كه آموزش و پرورش به حال آنها سود کمتري دارد V}(ملاصدرا ، شرح اصول کافي، جلد يک ، صفحه 223 و 225، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي تهران).{V
پس کودکان در ابتداي تولد در عقل و شهوت يکسان نيستند و برخي داراي استعداد عقلي بيشتري هستند و برخي داراي استعداد کمتري مي باشند. در بعد شهوات نيز انسانها يکسان نيستند. اما نکته مهم اينکه همه انسانها حداقل عقل فطري که ملاک تکليف است؛ دارا هستند و حداقل نيروي غريزه را براي بقاي نسل دارا هستند.
کد سوال : 3763
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تشيع دقيقاً شکلي از اسلام است که با آموزه هاي باطني و محتواي آن بين صرف اطاعت از قوانين و زندگي عميق معنوي تميز قائل مي شود؟
پاسخ : ابتدا به نظر ميرسد كه اين پرسش مقداري ابهام دارد و بايد خود پرسش تبيين و تفسير شود آنگاه پاسخي در خور به آن داده شود.
شايد منظور از اين سؤال كه آيا ميان آموزههاي فقهي و رسالهاي كه بزرگان مراجع در مورد فروعات فقهي نگاشتهاند، و آموزههاي باطني و معارفي و سير وسلوكي، تفاوتي وجود دارد، و اگر چنين فرقي در ميان است، آن نقطة افتراق كجا و چگونه است و ارتباط ميان اين دو سنخ از آموزهها چيست؟ آيا فقه و شريعت (به معناي خاص) با طريقت و سير وسلوك، و همين طور با حقيقت خداوندي و نيل به كمال لايتناهي ارتباطي دارند و آيا از طريق التزام به فقه ميتوان در جهت خود سازي گامي برداشت و خود را به خداي متعال رساند، يا آنكه مباحث فقهي و احكام شرعي، صرفا اموري اعتباري و قرار دادي هستند كه هيچ تأثيري در زندگي انسان وسيروسلوك قلبي فرد ندارند، و براي سير وسلوك بايد از راهكاري ديگر ومجزا از فقه و احكام فقهي برگزيد؟
بعد ديگري كه از اين پرسش به ذهن ميآيد اين است كه چرا در ميان اديان يا مذاهب، گفتمان دينيِ شيعه برترين است، و آيا در اين ميان اديان ديگري كه در دنياي امروز وجود دارند، نميتوانند كاركرد دين شيعي را داشته باشند و با گزارههاي ظاهري و باطني، انسان را از مسير نيستي و هلاكت خلاصي بخشند؟
اما در مورد جهت اول از اين پرسش كه آيا ميان آموزههاي ظاهري و فقهي، با آموزههاي باطني و سيرو سلوكي يا آموزههاي مربوط به معارف هستي، ارتباطي وجود دارد، يا آنكه اين سه حوزه به كلي از هم جدا هستند و ارتباطي ميان آن سه وجود ندارد، بايد گفت كه اساسا در ميان كساني كه در مباحث عرفاني و سيروسلوكي سر رشته دارند، به اين بحث، تحت عنوان «شريعت، طريقت و حقيقت» آشكارا پرداخته شده است.
مراد از شريعت همان احكامي است كه خداي سبحان از طريق پيامبر اكرم، براي بندگان معلوم ساخته، كه تبعيت از آن موجب انتظام امور معاش و معاد انساني ميشود كه در اين ميان خواص و عوام از مردم در التزام به آن مشترك هستند، وهيچ تفاوتي در ضرورت تقيد به شريعت، ميان بندگان وجود ندارد. يعني همگان از عوام گرفته تا خواص، بايد متلزم به مسايل و فروعات فقهي باشند. مسايل خمس، زكات، جهاد، صلوه، تجارت، طهارت، همه و همه، براي همگان است و در اين بين، ميان عارفان، فقها و عوام در اصل تبعيت از دستورات فقهي، هيچ تفاوتي وجود ندارد.
اما طريقت به يك معنا همان افعال جوانحي است كه در بستر ظاهر شريعت و درضمن افعال جوارحي شريعتي تحقق پيدا ميكند كه از آن طريق كاركرد طريقتيِ شريعت تأمين ميگردد. كسي كه كار شريعتي و جوارحي انجام ميدهد براي استفاده از كاركرد طريقتي ميبايست فعلي مضاعف ـ البته جوانحي ـ بر كار شريعتي انجام دهد. مرحوم لاهيجي در اين مورد و معناي طريقت مينويسند:
(طريقت) يعني بعد از آنكه ظاهراً قيام باداي حقوق شرعي كه بي آن آدمي از لبس كمال بالكل عور و برهنه است نموده باشد، باخلاق و ملكات فاضله مثل اين صفات مذكوره كه سبب قرب به مبدأ و وصول تام ميگردند، متخلق و متصل و متحقق گردد و برزخ ربوبيت و مربوبيت و عبوديت و معبوديت گشته، بلوازم جانبين قيام نمايد و از تكاليف شرعيه مفروضه اصلا عدول نجويد و تجاوز ننمايد.
بنابراين بيان، شريعت البته فعلي جدا از طريقت است، ولي كاركرد سير و سلوكي آن منوط به انضمام بُعد طريقتيِ آن است. شريعتِ بدون طريقت هر چند كاركردهايي در ظاهر دارد و موجب انتظام ديني و دنيوي ميگردد، ولي ثمرة سير و سلوكي و طريقتي نخواهد داشت و انسان را به خواستههاي معنوي خود نخواهد رساند. چه بسيار از افرادي هستند كه كه در ظاهر التزام به شريعت و احكام فقهي دارند، ولي به خاطر غفلت از قابليتهاي طريقتيِ شريعت و افعال طريقتيِ خاص كه مكمل كار شريعتي به حساب ميآيد، از وصول به حقيقت كه جز در سايه التزام به طريقت و شريعت ـ توأمان ـ به دست نميآيد، محروم ماندهاند.
مراد از حقيقت نيز همانطور كه روشن شد همان معارف وحقيقتي نوراني است كه انسان پس از التزام به فقه و شريعت، و پس از آنكه در ميان جوانج و دنياي قلب خود، استعداد لازم را كسب نمود، بدان نايل ميشود.
بنابراين حقيقت همان نتيجه و ماحصل فعل است كه امري مجزّا از خود فعل و البته متناسب با فعل است و بايد پس از انجام فعل بدان نايل آمد.
در عُرف عرفاي اسلامي، تا التزامي به شريعت نباشد، نميتوان به طريقت دست يافت و تا طريقتي هم در كار نباشد، امكان تحصيل حقيقت وجود نخواهد داشت. شريعت بستر طريقت و ضامن اثرگذاري آن است و طريقت نيز راهي انحصاري براي حصول حقيقت است. به بيان ديگر رابطه ميان اين سه، رابطهاي مقدمي است كه بدون هريك، تحقق ديگري امري محال و ناشدني است.
عرفايي مانند ابن عربي كه در ميان عرفاي اسلامي ـ شيعي از جايگاه ويژهاي برخوردار است، در جابه جاي فتوحات به سرزنش كساني چون باطنيه ميپردازد كه با پرداختن به باطنِ صِرف، از ظاهر قرآني غفلت كرده و به نوعي به لااباليگر در دين دچار شدهاند، همينطور كه كساني را هم كه صرفاً به ظاهر توجه كرده، نسبت به حقايق باطني قرآن چشم بستهاند، مورد سئوال قرار ميدهد.
ناگفته نماند كه هر چند حقيقت و شريعت و طريقت در نهايت به يك چيز بر ميگردد و نميتوان هريك از آنها جداي از ديگري در نظر گرفت، ولي مقام و منزلت هر يك از آنها با همديگر تفاوت دارد. به بيان روشنتر كساني كه صرفا در مرحلة ظاهر شريعتي قرار گرفتهاند و با شريعت خود به سير و سلوكِ قلبي و جوانحي نميپردازند، بيشك نسبت به كساني كه التزام به شريعت دارند، ولي درعين حال بُعد طريقتي و جوانحي و سيرو سلوكي شريعت را نيز لحاظ ميكنند و همراه با شريعت، از نظر جوانحي و قلبي حالت خمودي و خموشي ندارند، درمرتبهاي نازل قرار دارند.
اين نكته نيز گفتني است كه روش يافتِ شريعت، طريقت و همين طورحقيقت، بايد با همراهي كساني صورت بگيرد كه خود اهليتِ شريعتي، طريقتي و حقيقتي را دارا بوده باشد ودر اين ميان نبايد از كيد شيادان حرفهاي كه با فنون درويشي، شيفتگان حقيقت را به خود و نه به خدا دعوت ميكنند، غافل ماند و سعادت خود را با تبعيت از نااهلان و نامحرمانِ راه خدا از دست داد.
براين اساس ميتوان بخش اول از پرسش را تاحدي بيان نمود، ولي اگر مراد از سئوال، حقانيت كلي مذهب شيعه بوده باشد، در اين ميان ما خواننده محترم را به كتاب « شيعه در اسلام» اثر علامه طباطبايي، و كتاب معروف « شبهاي پيشاور» ارجاع ميدهيم كه پس از مطالعة اين دو، اگر دوباره نكتة ابهامي باقي مانده باشد، ميتوان به گفتگويي ديگر ودوباره پرداخت.
پي نوشت ها
1 . ر.ك: شيخ محمد لاهيجي، شرح گلشن راز، چ؟، انتشارات كتابفروشي محمودي، سال؟، ص 290. و نيز ر.ك: سيد حيدرآملي، جامع الاسرار، چ دوم، تهران، انجمن ايرانشناسي فرانسه وانتشارات علمي وفرهنگي، 1368، ص 344.
2 . محمد لاهيجي، شرح گلشن راز، ص 291.
3 . ر.ك: سيد حيدرآملي، جامع الاسرار، ص 344.
4 . ر.ك: سيد حيدر آملي، جامع الاسرار، ص 353. و نيز ر.ك: عبدالكريم القشيري، رساله قشيريه، چ دوم، بيروت، دار الجيل، سال؟، ص 82 ـ 83. همين طور ر.ك: . ابن عربي، فتوحات ، ج 1، ص 551.
5 . ر.ك: ابن عربي، فتوحات، ج2، ص 240.
6 . ر. ك: سيد حيدر آملي، جامع الاسرار، ص 354.
کد سوال : 3764
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : عقل اول يعني چه؟ مگر چند عقل داريم؟ (در مورد نور محمدي - صادر اول نيز توضيح دهيد).
پاسخ : اين سؤال، مشتمل بر سه مسأله مهم فلسفى (قاعده الواحد، صادر اول و صدور كثرت از وحدت و تعداد عقول) است.
T}الف. قاعده الواحد:{T
اين قاعده كه يكى جز از يكى صادر نگردد (H}الواحد لا يصدر عنه الا الواحد{H)، از مهمترين قواعد فلسفى به شمار مىرود؛ زيرا كه در پيدايش بسيارى از اصول و مسائل فلسفى، نقش بزرگى داشته است. به طورى كه -اگر ادعا شود بيشتر مسائل فلسفى با آن در ارتباط است، سخنى به گزاف گفته نشده است. مرحوم ميرداماد، در مقام تعبير، اين قاعده را از امهات اصول عقليه دانسته است و برخى ديگر از آن، به «اصل الاصيل» تعبير نمودهاند، V}(قبسات، ص232){V.
بيشتر حكماى اسلامى، اين قاعده را در آثار خويش آورده و مفاد آن را پذيرفتهاند. فارابى نيز، مبتكر آن را ارسطو معرفى كرده است.
سيد جلال الدين آشتيانى در اين زمينه مىگويد: «اين قاعده مورد اتفاق كليه حكماى مشّاء و اشراق و جمع زيادى از متكلمان و عارفان است. هر چند تعبيرات آنان از صادر اول؛ مختلف است، يعنى، حكماى مشاء و اشراق، صادر اول را عقل نخست و نور اول و عارفان آن راوجود عام، فيض منبسط، نفس رحمانى و اراده و مشيت فعليه حق تعالى معرفى كردهاند. حكيمان و فيلسوفان اسلامى، هر يك براى اثبات قاعده الواحد، برهانى اقامه نمودهاند كه مىتوان گفت: همگى آنها از اصل سنخيت معلول با علّت خود، تبعيت مىكند و مفهومشان يكى است،V}(مجموعه منتخباتى از آثار حكماى الهى ايران، ج 1، ص 246){V.
بهمنيار در كتاب «التحصيل» در اثبات اين قاعده مىنويسد: «همواره در وجود علت خصوصيتى وجود دارد كه بر اساس آن، هر علتى منشأ صدور معلول خاصى واقع مىشود؛ خصوصيتى كه بدون آن صدور معلول از علت خود، ترجيح بلا مرجح است و محال [بنابراين اگركسى شعرى را مىسرايد و يا صنعتى دارد، نشانه آن است كه ملكه شاعرى و صنعت، در وجود او هست و هر معلولى بايد از اين نظر مسانخ علت خود باشد].
اين ويژگى، چنانچه احديت و بساطت ذات علت باشد، قهرا از چنين علتى جز معلول واحد بسيطى، صادر نخواهد شد و صدور معلولهاى متباين از آن، مستلزم وجود جهات متعدد در آن است كه خلاف فرض است»، V}(التحصيل، ص531){V.
از اين برهان چنين نتيجه گرفته مىشود كه چون واجب الوجود و علت حقيقى عالم (حق تعالى)، وجودى واحد و بسيط است، از چنين علت احدى الذاتى جز معلول واحد احدى الذات، صادر نمىشود و صادر اول جز يكى نيست.
در حكمه الاشراق آمده است: «از واجب الوجود ذاتى - كه همانا نور الانوار است - جز نور واحدى صادر نمىشود؛ زيرا همين كه وجودى علت براى دو معلول باشد، دليل بر تركيب جهات آن است و ذات واجب از هر گونه تركيب و جهتى كه زايد بر ذات باشد، مبرا است»،V}(حكمهالاشراق، ص 325){V.
T}مسأله دوم: {T
شيخ اشراق در مورد اين مسأله كه صادر اول كيست، قائل به اين معنا است كه: «صادر اول از نور الانوار، نور مجرد واحدى است كه هيچگونه ظلمتى را در بر ندارد، زيرا اگر مشتمل بر ظلمتى بود، جهاتش متعدد مىشد و وحدتش از ميان مىرفت. اين نور واحد، همان است كه آن را مشانيان «عقل كل» مىنامند و در قرآن كريم به آن اشاره شده است (A}«و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر»{A؛ V}(قمر، آيه 50 - همان، ص 328){V.
از كلام شيخ اشراق كه بگذريم صادر اول، تحت عنوان «اول ما خلق» در روايات اسلامى نيز مطرح شده است. در كتاب «بحارالانوار» از رسول خدا(ص) رواياتى وارد شده كه حضرت رسول(ص)، در آن وجود نورى خويش را به عنوان اولين مخلوق و صادر اول معرفى كرده است؛ مانند: H}«اول ما خلق الله العقل»{H و يا H}«اول ما خلق الله نورى»{H.
بر اين اساس عارفان نيز از اولين فيض و نخستين فعل و مظهر حق تعالى؛ به حقيقت محمديه، نفس الرحمان، هويت سارى، فيض منبسط و اراده و مشيت فعليه حق تعالى تعبير مىكنند و آن حقيقت را واسطه سريان فيض و مشيت و رحمت تكوينى و تشريعى حق تعالى، به تمام هستى مىدانند.
البته اختلاف موجود در بيان فيلسوفان و عارفان، تنها يك نزاع لفظى نيست آنان، در اين مسأله متفاوت مىانديشند و اختلافشان، اساسى و عميق است.
يكى از اختلافات فيلسوف و عارف در عنوان «صدور» است. فيلسوف در اين زمينه معتقد است كه خداوند كه همان واجب الوجود است. مصدرى است كه از او وجودات امكانى صادر مىشود و جاعلى است كه وجود جعل مىكند و علّتى است كه وجود معلولى مىآفريند. ازاين نظر واژه «خلق» در قرآن كريم را به عليت و صدور و جعل تفسير مىكنند.
عارف به هيچ يك از اين امور معتقد نيست؛ او تنها به تجلّى قائل است. نظر عارف آن است كه تمام موجودات مظاهر حقاند نزاع هم لفظى نيست. عارف دشمن كثرت است و به هيچ وجه، وجود ثانى را براى حق تعالى و در عرض يا طول حق نمىپذيرد. او هر موجودى را درجنب حق تعالى، شريك البارى مىداند و اعتقاد به آن را شرك مىشمارد. اهل عرفان، واژه «خلق» را به ظهور و تجلّى تفسير مىكنند و معتقدند در تجلّى و ظهور، نوعى وحدت حكم فرما است. مظهر همان ظهور ظاهر است و حقيقت جلوه، چيزى جز خود متجلّى نيست. جلوه شىء ثانى شىء نيست. جلوه يك حقيقت مرتبهاى از مراتب همان حقيقت است و نه موجودى در كنار آن حقيقت؛ در حالى كه بنابر نظر فيلسوفان، ميان واجب و ممكن، غيريت حاكم است. وجود واجب غير از وجود ممكن است. در كنار وجود واجب، موجوداتى هستند به نام ممكن الوجود. «وجود» به دو قسمت ممكن و واجب تقسيم مىشود فيلسوف، به وجود علت و وجود معلول قائل است؛ نظريهاى كه از سوى عارف به شدّت مردود اعلام مىشود، V}(مقالات فلسفى شهيد مطهرى، ج 3، ص 130 و131){V.
يكى ديگر از وجوه اختلاف ميان فيلسوف و عارف، «وحدت و كثرت تجلّى و خلق» است. فيلسوف قائل است به اين كه اولاً از وجود واجب تعالى، وجود ممكن و موجودات امكانى فراوان صادر شده است. ثانيا ميان موجودات، به مراتب وجود (اول ما صدر و ثانى ما صدر) قائل است. موجود دوم معلول موجود اول است؛ همان طور كه موجود اول، معلول واجب الوجود بود. او عليت را منحصر به ذات حق نمىداند و به علتى غير ذات حق نيز قائل است؛ البته علتى كه از طرفى معلول، حق است و از طرف ديگر علت مادون خود و در طول عليت حق مىباشد. فيلسوف معتقد است که به تعداد موجودات امكانى عالم، علت وجود دارد.
عارف گذشته از اين كه عليت را به كلى منكر است، در مورد تجلّى هم تكرار در تجلّى را قبول ندارد. عارف علاوه بر اين كه جز يك وجود واحد مشخص را - كه حق است - نمىپذيرد به صدور ممكن از واجب اعتقاد ندارد؛ قهرا مراتب موجودات را هم قبول ندارد. وقتى اصولاً وجود منحصر بر وجود حق است، ديگر موجوداتى وجود ندارند كه ميان آنها، مراتب تشكيكى برقرار باشد و همچون فلاسفه قائل شويم به اين كه اولى، از حق و دومى، از اولى و سومى، از دومى به وجود آمده است.
عارف، قائل به وحدت حقيقى تجلّى است؛ يعنى، حق تعالى با يك تجلّى عين ثابت (وجود علمى) فيض منبسط را - كه مجمع جميع اعيان ثابته مادون خود است - آفريده است. عين ثابت انسان كامل، حقيقت محمديه، نفس الرحمان، مظهر كامل، كون جامع و حقيقت انسانيت راآفريد و چون در او ظهور نمود، تمامى كثرات اعيان ثابت و سپس اعيان خارجى، از همان تجلّى و يقين اول ظاهر شدند. به ظهور و كثرت ايشان - كه مراتب ظهورى و نزولات حق هستند - نيز هيچ گونه كثرتى در وجود و امر شخصى حق تعالى، حادث نشده است.
قرآن مىفرمايد: A}«و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر»{A؛ V}(قمر، آيه 50){V.
P}اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود{E}يك فروغ رخ ساقى است كه بر جام افتاد{P
T}پيدايش كثرت از معلول اول{T؛ V}(همان، ص 129){V
مسأله سوم در مورد چگونگى پيدايش كثرت از وحدت نيز بايد به مطالبى چند اشاره نمود تا حتى المقدور اين مسأله پيچيده فلسفى - كه از مشكلات طرح قاعده (H}الواحد لا يصدر عنه الا الواحد{H) نيز هست روشن گردد.
فيلسوفان اعتقاد دارند كه منشأ صدور كثرت از معلول اول، جهات كثرتى است كه در معلول اول وجود دارد. اين جهات لازمه ذاتى معلوليت معلول اول است؛ به طورى كه از مرتبه نقصان معلوليت انتزاع مىشوند و بر آن حمل مىگردند. صدر الدين قونوى در كتاب «مصباح الانس» جهات كثرت را در صادر اول، بر شش قسم مىداند:
1. تعقل موجد،
2. تعقل وجوب خويش از سوى غير (وجوب غيرى)،
3. امكان ذاتى،
4. وجود خويش،
5. هويت خويش،
6. تعقل ذات خويش.
سپس صادر اول را به اعتبار جهات اول تا سوم، منشأ صدور عقل دوم و نفس كلى و جسم فلكى به حساب مىآورد.
قهرا همين جهات كثرتى كه در معلول دوم هست، موجب پيدايش عقل سوم و مراتب ديگر مي گردد و بدوين ترتيب سلسله عقول دهگانه و افلاک نهگانه براساس تحليل ابونصر فارابي شکل مي گيرد.
علامه طباطبايي مي فرمايد: بنا بر قاعده الواحد، ما نياز به صادر اول داريم و با آن وجودعالم عقل قبل از عالم مثال و عالم ماده ثابت مي شود ولي از آنجا که جهات موجود در عالم مثال فراوان است عالم مثال نمي تواند از عقل اول که بسيط مي باشد صادر شود و براساس قاعده الواحد بايد علت عالم مثال خود داراي جهات متعددي باشد بنابراين نياز به عقول متعدد داريم تا عقل اخير داراي جهات متعدد مناسب با عالم مثال باشد. اما اين که تعداد عقول طوليه چه اندازه است ما راهي براي تعيين آن نداريم V} (بدايه الحکمه، فصل 11، مرحله 12).{V
حکماء مشاء عقيده داشته اند که تعداد عقول طولي ده عدد است و آخرين آنها را عقل فعال مي نامند که آن را علت عالم مثال مي دانند.
ابن سينا اين مطلب را در کتاب الهيات شفا به طور مفصل بررسي نموده است V}(شفاء مقاله نهم فصل چهارم).{V
براي مطالعه بيشتر در اين باره ر.ک:
- سجادي، سيدجعفر، فرهنگ علوم فلسفي و کلامي، ص 506.
- سبزواري، هادي، شرح منظومه، ج 2، ص 673 تا 695 با تعليقه آيت الله حسن زاده آملي.
کد سوال : 3765
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : راه اينکه قوه خيال را تحت کنترل درآوريم چيست؟
پاسخ : كنترل افكار (خواطر) راه هاي متعددي دارد, ولي نبايد پنداشت كه با اولين گام همه چيز درست مي شود؛ بلكه كسي كه مي خواهد زمام افكار خويش را به كف گيرد, بايد با تمام توان به خودسازي بپردازد و با جديت اين راه را دنبال نمايد تا به تدريج به سمت هدف نزديك گردد:
1- راه دل و عشق :
ذهن و فكر انسان همواره متوجه چيزي است كه به آن عشق مي ورزد; چنان كه عاشق , آني از فكر معشوق خود بيرون نمي رود. اين كه مثلا ما هميشه در نمازهاي خود به ياد ديگر مسائل مي افتيم , به جهت تعلق نفس به آنها و عدم آشنايي با محبوب حقيقي است ; ليكن عاشق دلباخته ذات جميل علي الاطلاق , در همه حال به ياد خدا است ; چنان كه گويي هميشه درنماز است . پس بايد دل را از تعلق به كثرات پالاييد و منزلگه عشق ربوبي ساخت تا انديشه نيز بدان سوي توجه يابد.
2- ضبط قوه خيال :
پرنده لجام گسيخته خيال چون چكاوكي است كه هر دم بر سرشاخساري مي نشيند, سپس به شاخه ديگر پرواز مي نمايد. از اين رو افكار انسان ث خود ناساخته , قرار و آرامي ندارد. آن گاه اگر آدمي با دقت در كنترل آن بكوشد; يعني , همواره از آن مراقبت نموده و هرگاه به اين سوي و آن سوي گريخت بلافاصله آن را به امور شريفه متوجه گرداند, كم كم رام و مطيع مي گردد.
3- انس دادن ذهن :
با داشتن برنامه منظم و پيوسته مي توان ذهن را به سمت خاصي جهت داد; مثلا با برنامه هاي منظم همه روزه دعا و قرآن , توجه به مطالعه كتبي پيرامون اخلاق , معاد, خداشناسي , عواقب گناه و حداقل روزي يك ساعت شركت منظم و پيوسته در مجالس ديني .
براي آگاهي بيشتر ر . ك : آداب الصلاه يا پرواز در ملكوت , امام خميني(ره).
هر چند منظور شما از اين پرسش براي ما روشن نيست و نيازمند توضيح بيشتري است که مي توانيد در مکاتبه بعدي اين سؤال را روشن تر بيان کنيد و توضيح بيشتري درباره آن برايمان ارسال نماييد، در عين حال مطلب زير را خدمتتان عرضه مي کنيم:
انسان داراى حواس چندگانهاى است. اين حواس در حكم رادارهايى هستند كه هر كدام امواج خاصى را دريافت مىكنند مثلاً چشم امواج نورى را از طريق گيرندههاى خود دريافت مىكند. گوش امواج صوتى، بينى امواج بويايى پراكنده در فضا را مىگيرد و همين طور گيرندگان ديگرى كه در مفاصل و عضلات ما قرار دارند و يا دستگاه تعادل كه در گوش درونى ما قرار دارد هر كدام مسئول دريافت پيامهاى محيطى خاصى هستند آيا تاكنون هيچ فكر كردهايد كه اگر اين گيرندگان حسى در بدن ما وجود نداشت چه اتفاقى مىافتاد؟
آرى اين گيرندگان حسى در واقع مجموعهى اطلاعات لازم را از محركهاى محيطى مىگيرند و به دستگاه سيستم عصبى (مغز) ما تحويل مىدهند و مغز روى اين دادهها عمليات ويژه انجام مىدهد و با توجه به نيازها و انگيزهها و اهداف ما اين اطلاعات تفسير مىشود و نهايتا ما به ادراك و شناخت از محركهاى محيط مىرسيم و در نتيجه مىتوانيم خودمان را با محيط زندگىمان سازگار كنيم اگر اين گيرندگان حسى وجود نداشت.
اولاً شناختى و ادراكى براى ما حاصل نمىشد (حداقل ادراكهايى كه مبتنى بر دادههاى حسى است).
ثانيا ما نمىتوانستيم در خودمان سازگارى ايجاد كنيم در نتيجه هم در خلأ اطلاعاتى بسر مىبرديم و هم در ادامهى حيات دچار مشكل مىشديم و به خاطر خلأ اطلاعاتى و عدم انطباق با محيط هر چه زودتر از بين مىرفتم بنابراين اصل دريافت اطلاعات و وارد شدن آن در ذهن ما امرى كاملاً طبيعى است و بايد اين چنين باشد.
اما نكتهى ديگرى كه بايد به آن توجه كنيم اين است كه دستگاه ادراكى ما از ميان اطلاعات و پيامهايى كه از محركهاى محيطى دريافت مىكنيم دست به گزينش مىزند به عبارت ديگر دستگاه ادراكى ما يك ويژگى دارد به نام دفاع ادراكى يعنى هر چيزى را دريافت نمىكند بلكه آن چيزهايى را از گيرندههاى حسى دريافت مىكند كه مورد نياز ارگانيزم است لذا يكى از ويژگيهاى ذهن اين است كه يك حالت دفاع ادراكى دارد براى اينكه جلوى اطلاعات غيرضرورى را بگيرد تا ذهن ما را شلوغ نكند و از نظر پردازش اطلاعات ما دچار مشكل نشويم اما گاهى اوقات بدلايل گوناگونى سيستم دفاع ادراكى ما ضعيف مىشود و ذهن ما شلوغ مىشود و ترافيك اطلاعات خيلى سنگين و در نتيجه اختلال در پردازش اطلاعات بوجود مىآيد اما اين مسئله چرا بوجود مىآيد گاهى اوقات بخاطر اينكه ما دستگاههاى حسى خود را خوب كنترل نمىكنيم يعنى نگاهمان را كنترل نمىكنيم به هر چيزى نگاه مىكنيم يا گوشمان را كنترل نمىكنيم و هر صدايى را گوش مىدهيم و همين طور ساير حواس در اينجاست كه ما هم از نظر اخلاقى دچار مشكل
مىشويم و انحرافات اخلاقى براى ما بوجود مىآيد و هم ذهن ما با يك هجمه زياد اطلاعات مواجه مىشود و ممكن است دچار اختلال شود و گاهى اوقات نيز بر اثر بيمارىهايى جسمانى يا روانى دستگاه ادراكى ما دچار مشكل مىشود مثلاً اضطرابهاى شديد كه به هر دليلى در زندگى ما بوجود مىآيد و ما را تحت فشار روحى قرار مىدهد سيستم ادراكى ما را ضعيف مىكند و قدرت كنترل آنرا از بين مىبرد و در نتيجه ما دچار افكار اجبارى و وسواس گونه مىشويم يعنى افكارى به ذهن ما مىآيد كه به ارادهى خود ما نيست بلكه جنبهى اجبارى دارد و در نتيجه هجمهى افكار اجبارى ما را دچار وسواس فكرى و بدنبال آن وسواس عملى مىكند. بنابراين اگر چنين مشكلى را در خودتان احساس مىكنيد به راهكارهاى زير توجه فرمائيد:
1. حواس مختلف خود را (بينايى، شنوايى و ساير حواس...) را كنترل كنيد به خصوص اگردر ابتداى چنين مشكلى قرار گرفتهايد.
2. در صورت تشديد افكار مزاحم به روانشناس يا روانپزشك مراجعه كنيد تا تحت درمان دارويى و روان درمانى قرار گيريد.
3. از قرار گرفتن در خلوت و تنهايى اجتناب كنيد.
4. از بيكار ماندن شديدا پرهيز كنيد.
5. سعى كنيد در اجتماعات و تجمعهاى مختلف شركت فعال داشته باشيد.
6. با افراد اجتماعى و با نشاط و در عين حال متدين و متشرع معاشرت كنيد ... .
7. افكار و انديشههاى مختلفى كه به ذهنتان خطور مىكند منظم كرده و دستهبندى نمائيد.
کد سوال : 3766
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مي خواهم به نهايت شرم و حيا دست يابم. آن را آن قدر شيرين و جذاب مي دانم که خدا مي داند. از خدايم بخاطر چنين نعمت زيبايي تشکر مي کنم. خواهش مي کنم در مورد شرم و حيايم بنويسيد.
پاسخ : پرسش در مورد حياء و نحوه دستيابي به آن بسيار ارزشمند است زيرا درباره يکي از بهترين صفات انساني و الهي است، صفتي که هر کس به آن آراسته باشد از متانت و وقار و شخصيت ولاا برخوردار است. حيا براي زن و مرد زيبنده است، اما آراستگي زن ها به حيا از دو جهت اهميت دارد: يکي از اين جهت که زنان با حيا از شخصيت و متانت والايي برخوردارند و ديگر اين که حيا موجب مصونيت آنها از آفت ها و آسيب هايي است که گوهر وجود زن را نشانه رفته اند. از اين رو، تبيين حيا و متمايز ساختن حياي پسنديده از آنچه به ظاهر حيا ناميده مي شود ولي پسنديده نيست، امري شايسته است.
«حيا» در لغت يعني شرم از ارتکاب زشتي ها و در اصطلاح حالت رواني خاصي است که موجب متانت و وقار در رفتار وحرکات و سکنات انسان مي شود.
در نتيجه هر چه اين حالت در انسان قوي تر باشد، شخصيت آدمي وزين تر و رفتارش سنجيده تر خواهد بود و از آنچه با آراستگي شخصيت منافات دارد، بيشتر اجتناب مي کند. در روايات حيا را محصول ايمان و حتي عين ايمان شمرده اند.
امام صادق(ع) مي فرمايد: «حيا از ايمان است و ايمان در بهشت» و نيز: «حيا و ايمان در يک رشته و همدوش يکديگرند، چون يکي از آن دو رفت، ديگري هم مي رود». بنابراين حيا ثمره ايمان است و هر چه ايمان انسان بيشتر باشد، در رفتارش حيا بيشتر ديده مي شود و از ارتکاب کارهاي زشت بيشتر احساس شرمندگي مي کند. در مقابل هر چه ايمان ضعيف تر باشد گستاخي براي انجام گناه بيشتر خواهد بود.
حضرت صادق(ع) فرمود: «آن که حيا ندارد، دين ندارد» يعني، حياء معادل و همرديف دين است واين امر ارزش حيا و جايگاه بلند آن در معارف ديني را نشان مي دهد.
گاه مردم به سب جهل و عدم آشنايي با تعاليم ديني، امور ناپسند را پسنديده مي پندارند. از اين رو پيامبر گرامي(ص) و امامان معصوم(ع) در جهت بيان معناي واقعي کلمات و واژه ها کوشيده اند .
پيامبر گرامي(ص) فرمود: حيا بر دو قسم است؛ حياي عقل و حياي حمق. حياي عقل علم و حياي حمق ناداني است. حياي عقلاني همان حياي پسنديده است که معادل ايمان و دين معرفي شده است. انسان مؤمن با حياست ولي حيا مانع پرسش او نمي شود. بدين جهت هر چه را نمي داند مي پرسد و با کمال متانت و جرأت از ميان جهل و ناداني خود مي کاهد. کم رويي سبب مي شود، افراد نتوانند از توانايي هايشان به خوبي استفاده کنند، جرأت سؤال کردن نداشته باشند و در جهل باقي بمانند. اين نوع حيا امري ناپسند است و همان چيزي است که روان شناسان آن را اختلال ارتباطي مي گويند.
افراد خجل و کم رو در واقع بيماراني هستند که نيازمند درمان هستند. در برابر اين گروه، دسته اي نيز راه افراط پيموده، از خود گستاخي بيش از حد نشان مي دهند و بدون تفکر به هر عملي دست مي زنند. پس حيا حالتي است متعادل و دارنده اين حالت، علاوه بر حفظ ايمان ودين، از گستاخي در اعمال نسنجيده و رفتارهاي حماقت آميز و انزوا طلبي و کم رويي مي پرهيزد.
براي رسيدن به مرز اعتدال در روابط و فردي و ايجاد حالت حيا، راه کارهاي زير سودمند است:
1- دوري از گناه، حتي گناهان کوچک.
2- اهتمام و توجه به تکاليف ديني.
3- دوستي با افراد با حيا و اجتماعي.
4- قطع ارتباط با افراد گناهکار و بي پروا.
5- سنجيده و با احتياط سخن گفتن.
6- کنترل چشم و گوش و زبان.
7- تقويت ايمان از راه عبادات با توجه و توسلات و قرآن خواندن با تدبر.
کد سوال : 3767
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : به كتابهاي فلسفي علاقه دارم ولي مبتدي هستم يعني با اصطلاحات ان هم آشنا نيستم، چه كتابهايي را معرفي مي كنيد؟
پاسخ : در زمينه آشنايى با فلسفه بهتر است از كتابهاى «دروس فلسفه» استاد مصباح يزدى و «آغاز فلسفه» علامه طباطبايى شروع كنيد.
فلسفه عبارت است از بحث استدلالى در زمينه حقيقت پديدهها از اين رو قدمتى به بلنداى حيات بشر دارد در واقع فلسفه مولود نگرش عقل آدمى به اصل جوهر و سرنوشت وجود هستى است تا در پرتو آن به درك حقيقت و حقايق نايل آيد بنابراين معرف يك بحث فلسفى اين است كه با استمداد از يك سلسه قضاياى بديهى يا نظرى كه ريشه در همان بديهيات دارد با همراهى منطق فطرى در كليات جهان هستى بحث كرده و به اين وسيله به حقايق جهان هستى مبدأ آن كيفيت پيدايش و آغاز و انجام آن پى برده شود. V}(ر.ك: ظهور شيعه علامه طباطبايى انتشارات فضيه و كانون خدمات فرهنگى الست، تهران: بى تا ص 39){V.
کد سوال : 3768
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : لطفا كتابهايي در مورد آمادگي قبل از ازدواج معرفي نماييد.
پاسخ : 1- جوانان و انتخاب، همسرعلي اكبر مظاهري، انتشارات پارسايان.
2- روان شناسي ازدواج، عبدالمجيد رشيدپور.
3- ازدواج مكتب انسان سازي، جلد اول، دکتر پاک نژاد.
4-انخاب همسر، ابراهيم اميني.
5- اين گونه ازدواج كنيم، سيد ابراهيم علوي.
6-جوان و تشكيل خانواده، استادان طرح جامع آموزش خانواده انتشارات انجمن اولياء و مربيان.
7- ازدواج در اسلام، سيد مصطفي كاشفي.
8- آشنايي با تعليم و تربيت اسلامي، مجيد رشيدپور.
9- مراحل ازدواج در اسلام، مجيد رشيدپور.
10- آنچه بايد يك جوان بداند، پرويز سپهري.
11-مشاوره ازدواج شكوه، نوابي نژاد، انتشارات انجمن اولياء و مربيان.
کد سوال : 3769
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : ولايت يعني چه ؟
پاسخ : T}معناى ولايت:{T لغت شناسان كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استيلا،رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در اين جا معناى اين كلمه را با برخى از مشتقاتش فقط از كتابهاى لغت اهل سنت برايتان نقل مىكنيم:
- راغب اصفهانى مىنويسد: «وِلايت؛ يعنى، يارى كردن. و وَلايت؛ يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت ماننددِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است. ولى و مولى نيز در همين معنا به كار مىرود»، (المفردات الراغب، ص 570).
- ابن اثير مىنويسد: «ولىّ؛ يعنى، ياور... و هر كس امرى را بر عهده گيرد، «مولى و ولىّ آن است». سپس خودش مىگويد: «و از همين قبيل استحديث «من كنت مولاه فعلى مولاه»... و سخن عمر كه به على(ع) گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»؛ يعنى، «ولى مؤمنان گشتى»، (النهاية، لابناثير، ج 5، ص 227).
- صاحب صحاح اللغة مىنويسد: «... هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد ولى او است»، (الصحاح فى لغة العرب، ج 6، ص2528).
- صاحب مقاييس مىنويسد: «.. هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد «ولىّ او است»، (معجم مقاييس اللغة، ج 6، ص ص 141).
کد سوال : 3770
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا هنوز ظهار يا برده داري در فتوي فقها اجازه داده مي شود؟
پاسخ : نخست بايد دانست احکام شرعي هم مانند قانون است. که هرگاه موضوع آن اتفاق افتاد حکم آن بايد جاري شود. ولي مطرح نبودن اين موضوع در اين زمان دليل بر لغو آن قانون و حکم نيست چنان که در اعلاميه حقوق بشر نيز که مربوط به چندين دهه قبل است هنوز اين موضوعات مطرح است. و حداقل فايده آن آگاهي به تحولات تاريخي مي باشد. اگر چه به دليل مطرح نبودن اين موضوعات در شرايط فعلي بايد کمتر به گفت و گو در اين باره پرداخت. براي آگاهي بيشتر در اين باره توجه شما را متن زير جلب مي کنيم.
- ظهار سنت باطلى در زمان جاهليت بوده كه اسلام آن را منسوخ كرده و بر انجام آن كفاره وضع نموده است.
ظهار به اين شكل بوده كه مرد به همسر خود مىگفت: «پشت تو چون پشت مادر من است» و اين عبارت را نوعى طلاق و موجب حرمت ابدى به حساب مىآوردند.
اما در خصوص اين كه فلسفه بردهدارى و مشروعيت آن در اسلام چيست؟ چرا اسلام كه دين آزادى و رهايى بخش است برده دارى را به طور كلى لغو نكرده است؟
بايد توجه داشت كه: نظام هاى اجتماعى در هر دوران تابعى از مجموعه شرايط اقتصادى، سياسى، فرهنگى و... مىباشد. همان گونه كه امروزه نظام كارگرى و كارفرمايى و... در جهان حاكم است و شرايط اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى خاص آن را ايجاب نموده است. تا چند قرن پيش در تمامى جهان نظام برده دارى روش مناسب براى اداره امور آن دوران بوده است؛ به گونه اى كه هيچ نظامى در شرايط آن روز امكان جايگزينى آن را نداشته است. از اين رو مناسب ترين شيوه در شرايط آن روز، شيوه برده دارى بوده است. بررسى زمينههاى اين موضوع بسيار وسيع و گسترده و از مجال اين پاسخ خارج است. اسلام نيز با توجه به اينكه تغيير اساسى در سيستم اجتماعى آن روز نه ضرورى بوده و نه ممكن، به اصل اين مسائله صحه گذاشت، ولى با وضع قوانين در چند جهت حركت كرده است :
1. تأمين حقوق افراد با وضع قوانين در مورد كيفيت استرقاق (بنده گرفتن) و تحريم آن جز در موارد خاص.
2. وضع قوانين در جهت حمايت از حقوق بردگان و تنظيم روابط صحيح بين مالك و برده.
3. ترغيب مردم به آزادسازى بردگان و وضع قوانينى براى حصول اين مقصود (مانند كفارات و شرايط عتق).
در مجموع اسلام شرايطى را براى بردگان فراهم ساخت كه آنان به مقامات و درجات مهم علمى و سياسى در جامعه اسلامى دست يافتند و حتى مدت ها حكومت «مماليك » بر بسيارى از نقاط كشورهاى اسلامى پديدار شد. در حقيقت اسلام با فراهم آوردن شرايط انسانى و عاطفى براى زندگى بردگان، بردگان را از سراسر دنيا مشتاق به پيوستن به جامعه اسلامى نمود و آنان در بازگشت به موطن خود همراه با آزادى، مبلغ و مروج اسلام مىشدند. اسلام راه برده شدن افراد آزاد را مسدود كرد و از سوى ديگر راه آزادى بردگان را گشود و مسلماً يكى از عوامل دگرگونى نظام بردگى در جهان، نقش اسلام در اين زمينه بوده است. كنيزها نيز در اين بين مشمول همين قاعده و قانون بودهاند. آنان از كشورهاى ديگر كه در جنگ با مسلمانان اسير مىشدند، و يا به صورت تجارى وارد ممالك اسلامى مىگشتند، با فرهنگ اسلامى و مزاياى نجات بخش آن آشنا شده و بسيارى از آنان همانند ديگر مردم در جامعه اسلامى زندگى مىكردند و مالكيت كنيز در حكم عقد ازدواج بود و موجب محرميت به مالك آن مىگرديد. بجاست بدانيم كه مادر برخى از ائمه ما كنيز بودهاند، حتى مادر امام زمان(عج) نيز كنيزى رومى بوده است. سخن در اين مقوله بسيار گستردهباشد. اما توجه به اين نكته مهم است كه تنها عاملى كه در اسلام مجوز استرقاق (گرفتن بنده و كنيز) است موردى است كه كسانى در جنگ با اسلام به عنوان دين حق اسير شده باشند و پرواضح است كسى كه به خداوند رحمان كفر ورزيده است و باز به اين حد هم بسنده نكرده است؛ بلكه با دين حق مبارزه مىنمايد. آيا حق حيات براى اين گروه قائل شدن، جز از روى تفضل الهى است ؟! معذ لك، اسلام حق حيات اينان را تضمين كرده، كشتن اسير را جز در شدت درگيرى و در معركه جنگ روا ندانسته است، لكن بايد اين افرادى كه از آزادى عمل خود سوء استفاده نموده عليه دين خدا قيام نموده در نبرد عليه دين خدا و مؤمنين به آن شركت جسته است، دايره فعاليت هايشان و آزادى آنها محدود گردد. با وجود اين آموزههاى بسيارى در اسلام براى رهايى آنان ارائه نموده است و براى تحقق اين آموزهها نيز پاداش بسيار زيادى قرار داده است.(1)
احكام اسلام به شكل كلى است كه هرگاه چنين قضيهاى رخ داد، حكم آن چنين است. از اين رو در زمان فعلى نه بردهاى از نظر اسلام وجود دارد و نه بردهدارى، بله اگر با اسرائيل و كفار، جنگى در گيرد و آنها را اسير كنيم آنها برده مىشوند و احكام الهى بردهدارى بايد اجرا گردد.
- براى مطالعه بيشتر ر.ك:
الف. طباطبايى، سيدمحمدحسين، تفسير الميزان، ج 6 (عربى) ج 12 (فارسى)، ذيل آيات 116 تا 120 (سخنى درباره بردگى و بردگى گرفتن)؛
ب. موسوى زنجانى، اسلام و مسأله آزادى، بردگى؛
پ. حجتى كرمانى، از بردگى روم قديم تا ماركسيسم؛
ت. مكارم شيرازى، ناصر، فرآوردههاى دينى؛
ث. بيدار فكر، بردهدارى در روم باستان؛
ج. مبشرى، اسدالله، حقوق بشر؛
ح. گرامى، محمد على، نگاهى به بردگى؛
خ. ايرجى، صادق، بردگى در اسلام.