کد سوال : 3751
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا شيعيان به امامان استغاثه مي كنند؟
پاسخ : يكى از اصول مسلم اسلامى «توحيد ربوبى» است. توحيد در ربوبيت، به اين معنا است كه «تنها خداوند مالك حقيقى عالم هستى است و تدبير همه موجودات عالم را بر عهدهدارد و مىتواند به صورت مستقل و بدون نياز به همكارى يا اذن و اجازه موجود ديگر، درامور هستى تصرف كند و آن را سامان دهد و اگر يكى از مخلوقات او، به تدبير و تنظيم امور موجود ديگرى دست مىزند، اين عمل او وابسته به اذن و اراده و قدرت خداوند و غيرمستقل است».
براين اساس، هرگونه تدبير امور عالم هستى و برآوردن نيازها و حاجات موجودات - از جمله انسان - به طور مستقل از آن خداوند است و تنها او است كه حاجتها و نيازها را برطرف مىسازد.
بله، غير خدا با اذن و اجازه خداوند و متكى به اراده و قدرت او مىتواند در تدبير پارهاى از امور انسان نقش داشته باشد. اما اين نقش استقلالى نيست؛ بلكه تبعى و با اذن و قدرت الهى است؛ يعنى، خداوند، خودش آنان را وسيله و سبب در انجام دادن و تدبير بعضى ازامور قرار داده است. بنابراين ما مىتوانيم از اولياى الهى (پيامبران و ائمه معصومين(ع« بخواهيم حاجت ما را برآورند؛ اما بايد به اين نكته توجه كنيم كه آنان، هرگز نمىتوانند مستقل از اراده و مشيت الهى عمل كنند؛ زيرا آنان متكى به اراده، خواست و قدرت خداوند و واسطه در برآمدنحاجات ما مىباشند.
درباره حكمت اين كه چرا خداوند به بزرگان دين چنين نقشى را داده است و مردم مىتوانند در طلب حاجات خود به آنان به عنوان واسطه و سبب بنگرند، مىتوان گفت: اولاً از ان جا كه اولياى الهى، انسانهايى مثل خود ما هستند، مىتوانيم خيلى راحتتر و زودتر، رابطه عاطفى و نزديك با آنان برقرار كنيم.
ثانيا، خداوند با اين كار، خواسته است اولياى خود را در كانون توجه و اقبال مردم قرار دهد و در عمل، مردم را اسوهها و الگوهاى هدايت ارجاع دهد تا مردم با مراجعه به آنان و الگوگيرى از ايشان، به طريق هدايت و سعادت دست يابند.
با توجه به توحيد در ربوبيت، تنها خداوند مالك عالم هستى است و تنها او است كه مستقل و بدون اذن و اجازه موجود ديگر و بدون نياز به قدرت ديگرى، مىتواند در امور جهان هستى، تصرف كند و ساير موجودات و مخلوقات نيز، تنها با اذن و اراده خدا و متكى بهقدرت او، مىتوانند در عالم هستى تأثيرگذار باشند. از آنجا كه خداوند عالم هستى و امور آن را براساس نظام اسباب و مسببات قرار داده است و فيض خود را از طريق مجارى و اسباب اعطا مىكند، براى نيل به مقصود، بايد به اين اسباب و وسايط متوسل شويم: H}ابىالله ان يجرى الاشياء الا بالاسباب{H، V}(بحارالانوار، ج 2، ص 90){V.
بر اين اساس، خداوندِ سببساز، خود، اولياى خويش را واسطه و سبب در برآمدن حاجات قرار داده و ما را امر به توسل كرده است: A}يا ايها الذين آمنوا تقوالله وابتغوا اليه الوسيله{A؛ اىمؤمنان! پرواى الهى داشته باشيد و به سوى او وسيله تحصيل كنيد، V}(مائده، آيه 35){V.
همچنان كه نماز و روزه و واجبات، وسيله تقرب به خدا هستند، دعاى پيامبران و اولياى معصوم و پاك نيز وسيله قرب به خداوند است. بنابراين اولياى الهى، اسباب و وسايلاند؛ اما توسل به آنان، با توجه به اين نكته است كه براى آنان اصالت قائل نيستيم و ايشان رافاعل مستقل نمىدانيم؛ بلكه هرگونه تأثيرگذارى آنان را متكى به اذن و اراده و قدرت خداوند مىدانيم. در حقيقت توسل به اسباب، هر چند به ظاهر توجه به آنان است؛ اما در حقيقت، مطلوب حقيقى خود خداوند است و در واقع توجه به اسباب، عين توجه به مسببالاسباب (خداوند) است.
و اما در مورد آيه قرآن كه به آن اشاره فرمودهايد. مواردى كه در قرآن، عقيده برخى مردم در مورد پيامبران مورد سرزنش قرار گرفته، اولاً در مواردى است كه آنان را فرزند خدا دانستهاند مانند A}و قالت اليهود عُزَير بن الله وقالت النصارى المسيح ابن الله{A؛ يهود گفتند: عُزَير، فرزند خداست و نصارا گرفتند مسيح پسر خداست، V}(توبه، آيه30){V.
ثانيا، در مواردى است كه آنان، پيامبر خدا را، خدا دانستهاند: A}و اذ قال الله يا عيسى اَاَنت قلت للناس اتخذوا و امى الهين من دون الله{A؛ و آنگاه كه خداوند به عيسى گفت: آيا تو به مردم گفتى كه من و مادرم را اله و معبود خود قرار دهيد، V}(مائده، آيه 116){V.
به هر حال، همان گونه كه در مورد توسل بيان شد، توسل به معصومين نه با اعتقاد به الوهيت و خدايى آنهاست و نه با اعتقاد به ربوبيت آنان (يعنى اين كه آنان در افعال خود مستقل از خداوند و خارج از حيطه قدرت و اراده و خواست الهى عمل كنند). لذا توسل شرك نيست و آيات فوق هم ربطى به اين مسأله ندارد.
کد سوال : 3752
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : چرا مسلمانان اجازه دادند حادثه كربلا اتفاق بيفتد؟ موقعيت اهل بيت درآْن زمان چگونه بود؟
پاسخ :
T}پيشينه تاريخي واقعه عاشورا {T
در زمان ظهور و حيات پيامبر اکرم(ص) در ميان مسلمانان کساني بودند که اسلام را چندان قبول نداشتند و به دلايلي از روي کراهت مسلمان شده بودند، و تظاهر به اسلام کرده بودند. در اين زمينه نيز در قرآن آياتي آمده و حتي سوره اي به نام «منافقون» داريم، و در موارد متعددي در اسلام صحبت از منافقان شده است که اظهار ايمان مي کنند و دروغ مي گويند، و حتي بر اظهار ايمان قسم مي خورند: «اذا جائک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله يعلم انک لرسوله و الله يشهد ان المنافقين لکاذبون» V} ، (منافقون، 1).{V، تا آخر سوره. و موارد فراواني از آيات ديگر درباره وجود اين گروه در ميان مسلمانان و اين که به صورت واقعي ايمان نياورده بودند. قرآن حتي آن کساني را که ايمان ضعيف و متزلزلي داشتند، نيز گاهي جزء منافقان به حساب مي آورد. مثلاً در يک جا در وصف آنان مي فرمايد: «... و اذا قاموا الي الصلوه قاموا کسالي يزاءون الناس و لا يذکرون الله الا قليلاًُ»V} ، (نساء، 142).{V، از اوصاف منافقان اين است که با کسالت در نماز شرکت مي کنند؛ در مسجد نماز مي خوانند اما کسل و بي حال هستند و از روي رياکاري است و در دل به خدا توجه نمي کنند مگر اندکي. به هر حال اين آيه نشان مي دهد که مرتبه اي از توجه را داشته اند. شواهد زيادي هست که قرآن کساني را که ايمان ضعيفي داشتند و ايمان آن ها به حد نصاب نمي رسيده نيز جزو منافقان حساب کرده است. البته الان در صدد بررسي مصاديق اين آيات نيستيم. گروهي از ايشان کساني بودند که بعد از فتح مکه مسلمان شدند و پيامبر اکرم(ص) علي رغم دشمني ها و کينه توزي هاي فراواني که کرده بودند دست محبت بر سر اين ها کشيد، و آنان را «طلقاء» يعني «آزادشدگان» ناميدند، بسياري از بني اميه از اين ها هستند. آنان بعداً در بين مسلمانان بودند و با آن ها معاشرت و ازدواج داشتند. ولي بسياري از ايشان ايمان واقعي نداشتند. نه تنها ايمان نداشتند، بلکه اصلاً به پيامبر اکرم(ص) حسد مي بردند: «ام يحسدون الناس علي ما آتاهم الله من فضله» V}(نساء، 54){V. بعضي از اين افراد از قريش بودند، من را معذور بداريد که بگويم چه کساني! شواهدي وجود دارد که وقتي نام پيامبر اکرم(ص) را در اذان مي شنيدند، ناراحت مي شدند. دو عشيره در قريش بودند که حکم پسر عمو را داشتند. در مورد پيامبر(ص) مي گفتند اين پسر عمو را ببين، طفل يتيمي بود، در خانواده فقيري بزرگ شد، حالا به جايي رسيده که در کنار اسم خدا نام او را مي برند، و از اين وضعيت ناراحت مي شدند.
به هر حال بعضي از آنان بعد از وفات پيامبر(ص) در حدود بيست و پنج سال به منصب هايي در جامعه اسلامي رسيدند تا بالاخره نوبت به حکومت اميرالمؤمنين(ع) رسيد. خوب، مي دانيد قبل از اين که اميرالمؤمنين(ع) به حکومت ظاهري برسد، معاويه در شام از طرف خليفه دوم به عنوان يک عامل، يک والي يا به اصطلاح امروزي استاندار منصوب شده بود؛ و بعداً از طريق خليفه سوم کاملاً تأييد و تثبيت شد. حتي چون خويشاوندي با خليفه سوم داشت اختيارات بيش تري به او داده شد. لذا معاويه در شام دستگاهي براي خود فراهم کرده بود. شام از مدينه دور بود و جزء منطقه تحت نفوذ دولت روم به شمار مي رفت. مردم شام تازه مسلمان بودند. آنان بيش تر با رومي ها در تماس بودند و بسياري از آن ها با هم ارتباط نزديک داشتند. مردم شام با توجه به منطقه جغرافيايي و حاکمي که در طول ده ها سال بر آن ها حکومت کرده بود، آن قدر فرصت پيدا نکرده بودند که معارف اسلامي را به صورت صحيح و کامل ياد بگيرند. معاويه هم چندان علاقه اي به اين که آنان اسلام را به خوبي ياد بگيرند، نداشت. او مي خواست رياست و سلطنت کند؛ کاري نداشت به اين که مردم ايمان داشته باشند يا نه. تا بالاخره بعد از اين که اميرالمؤمنين(ع) به خلافت ظاهري رسيدند، معاويه به بهانه اين که علي(ع) قاتل عثمان است شروع به شورش کرد و بناي جنگ با آن حضرت را گذاشت. من به طور خلاصه بيان مي کنم و فقط اشاره اي به نقطه هاي عطف تاريخ دارم.
معاويه مدتي را در جنگ با اميرالمؤمنين(ع) گذراند تا به کمک عمرو عاص و بعضي ديگر از خويشاوندان، دوستان، بستگان و بزرگان قريش قبل از اسلام، توانست با توطئه ها و نقشه ها و به کمک خوارج، جنگ صفين را به ضرر اميرالمؤمنين(ع) خاتمه دهد. در آن جنگ مسأله حکميت را مطرح کردند و خلافت را به معاويه دادند و بالاخره اميرالمؤمنين(ع) به دست خوارج به شهادت رسيد.
بعد از آن حضرت، نوبت به امام حسن(ع) رسيد و امام حسن(ع) هم مدت کوتاهي مبارزه اي را که اميرالمؤمنين(ع) شروع کرده بودند، ادامه داد. پس از مدتي، معاويه از زمينه هايي استفاده کرد و کاري کرد که امام حسن(ع) مجبور به پذيرفتن صلح شد. از اين مقطع تا حدودي به وقايع نزديک مي شويم. از اين جا به بعد نقشه هايي که معاويه مي کشد، بسيار ماهرانه است. اگر بخواهيم در آن دوران و دوران هاي گذشته چند سياستمدار نشان دهيم که از انديشه مؤثرتري نسبت به طبقه متوسط مردم برخوردار بودند، و در سياست شيطاني نبوغي داشتند، حتماً بايد معاويه را نيز جزو سياستمداران شيطاني به حساب آوريم. البته اين يک بررسي تحليلي است؛ اگر بخواهيم اين مطلب را تفصيلاً از نظر تاريخي اثبات کنيم بايد اسناد و مدارک را بررسي کرد. اما تحليل اين است که معاويه به اين نتيجه رسيد که بايد از زمينه هايي به نفع حکومت و توسعه قلمرو سلطنت خود استفاده کند. اسم حکومت آن ها «خلافت» بود، اما در واقع مثل روم و فارس حکومت سلطنتي بود. اصلاً آن ها آرزوي کسري و قيصر شدن و برپايي چنين سلطنتي را داشتند. آنان براي برقراري و ادامه حکومت خود در جامعه آن روز زمينه هايي را يافتند که مي توانستند از آن ها بهره برداري کنند.
T}زمينه هاي اجتماعي انحراف جامعه{T
1. سطح فرهنگ جامعه؛ اولين زمينه، سطح نازل فرهنگي مردم بود. درست است که چند دهه از اسلام و گسترش اسلام گذشته بوده، اما ارتقاء فرهنگي چيزي نيست که به اين سادگي و سرعت از مدينه تا اقصي نقاط شام گسترش يابد و در اذهان مردم نفوذ پيدا کند. اين که همه کاملاً با فرهنگ اسلامي تربيت شوند و سطح معرفت آن ها بالا رود به اين سادگي ها تحقق يافتني نيست. مخصوصاً وقتي حکومت منطقه در دست کسي مثل معاويه باشد. به هر حال، يکي از زمينه هايي که معاويه روي آن حساب مي کرد، نازل بودن سطح فرهنگ جامعه بود.
2. روح زندگي قبليه اي؛ يکي ديگر از زمينه هاي مورد استفاده معاويه اين بود که روح زندگي قبيله اي در زمينه فرهنگي چنين اقتضا مي کرد که اگر رئيس قبيله در کاري پيشقدم مي شد، همه افراد قبيله و دست کم اکثريت به راحتي به دنبال او راه مي افتادند. اين روحيه، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفي نمونه هاي فراواني دارد. اگر رئيس قبيله اي به پيامبر اسلام(ص) ايمان مي آورد، به سادگي و بدون هيچ مقاومتي ساير افراد قبليه همه مسلمان مي شدند؛ و اگر رئيس قبيله مرتد مي شد، همچنان که بعد از رحلت پيامبر(ص) اتفاق افتاد، به راحتي افراد قبيله هم به دنبال او از اسلام بر مي گشتند. اين تبعيت افراد قبيله از رئيس خود از زمينه هايي بود که معاويه روي آن حساب مي کرد و از آن بهره برداري مي کرد.
3. ضعف ايمان؛ زمينه ديگر، ضعف ايمان مردم بود. به خصوص در منطقه شام که مردم فاقد مربيان ديني بودند، اين ضعف بيش تر مشهود بود. حتي در خود مدينه که مردم زير نظر پيغمبر اکرم(ص) تربيت شده بودند و هنوز مدتي از وفات پيامبر اکرم(ص) نگذشته بود، داستان غدير را فراموش کردند، چه رسد به مردم شام در آن روزگار که داستان هاي عجيبي درباره ناداني و جهالتشان در تاريخ ثبت شده است. اين ها زمينه هايي بود که معاويه از آن استفاده مي کرد: جهالت مردم، نازل بودن سطح فرهنگ مردم، حاکم بودن روح قبيله اي، در اصطلاح به اين موارد «زمينه» مي گويند.
T}عوامل انحراف جامعه{T
اما سه عامل هم وجود داشت که معاويه از آن ها براي کار بر روي اين زمينه ها استفاده مي کرد. البته استفاده از اين عوامل چيز تازه اي نيست، اما معاويه آن ها را خوب شناخت و به خوبي از آنها بهره برداري کرد. معمولاً همه سياستمداران دنيا از قديم الايام تا جديدترين دوران در دنياي مدرن از همين سه عامل استفاده مي کرده و مي کنند.
1. تبليغات؛ عامل اول تبليغات است که همه سياستمداران سعي مي کنند به وسيله آن، افکار مردم را عوض کنند و به جهتي که مي خواهند سوق دهند. از آن جا که فرهنگ ها و جوامع فرق مي کنند، کيفيت به کار گرفتن عوامل تبليغاتي نيز فرق مي کند. آن روز عوامل تبليغاتي در درون جامعه اسلامي مسأله اومانيسم، پلوراليسم يا حقوق بشر امروزي نبود، کسي به اين حرف ها گوش نمي داد، اسلام حاکم بود. مردم به پيغمبر(ص) و خدا معتقد بودند، قرائت هاي گوناگون از دين و حرف هايي از اين قبيل هم خريدار نداشت. ولي عوامل ديگري بود که مي توانستند در تبليغات از آنها استفاده کنند.
از جمله ابزار تبليغاتي مورد استفاده در آن زمان، هنر و ادب، به ويژه شعر بود. شعر در ميان اعراب آن عصر جايگاه بسيار مهمي داشت. همه شما کم و بيش مي دانيد معاويه سعي مي کرد شعراي معروف و برجسته اي را به کار بگيرد تا اشعاري در مدح او و ذم مخالفانش بسرايند و در ميان مردم منتشر کنند. شايد يکي از برجسته ترين اين شاعران، اخفل نصراني بود. شاعر بسيار ماهري بود، و شاگرداني را براي اين کار تربيت مي کرد.
اما بين کساني که به اسلام بيش تر گرايش داشتند آنچه براي آنها معتبر بود، قرآن و حديث بود. لذا معاويه سعي مي کرد کساني را تقويت و تشويق کند که حديث بسازند. ابو هريره يکي از حديث سازان معروف است که خود علماي اهل تسنن درباره او کتاب ها نوشته اند. احادث عجيبي جعل مي کرد، و آن احاديث جعلي را به پيامبر(ص) نسبت مي داد. مردم ساده لوح هم زود باور مي کردند. همين طور کساني که آن زمان به نام قرّاء ناميده مي شدند. قاري بودن در آن زمان مقام مهمي بود، البته قرائت فقط اين نبود که مثلاً با لحن يا با تجويد قرائت قرآن بکنند. علماي بزرگ دين را در آن زمان قاري مي ناميدند و ايشان کساني بودند که قرآن را به خوبي مي خواندند و آن را تفسير مي کردند، مفاهيم قرآن را تبيين مي کردند و غالباً حافظ قرآن بودند. معاويه به خصوص سه دسته قرّاء، شاعران و محدثان، را به کار مي گرفت تا دستگاه تبليغات منسجم و همه جانبه اي را به نفع خود به راه اندازد.
2. تطميع؛ عده اي را با استفاده از ابزار شعر، حديث و قرآن فريب مي داد، اما همه تحت تأثير اين تبليغات نبودند. رؤساي قبليه ها را بيش تر از راه تطميع دادن پست و مقام، هدايا، جوايز سنگين و کيسه هاي طلا فريب مي داد و آن ها را مجذوب خود مي کرد. يک سکه طلا امروز براي ما خيلي ارزش دارد، يک کيسه طلا، صد هزار دينار طلا و يا حتي يک ميليون دينار طلا چقدر ارزش دارد گفتن اين ارقام آسان است. هنگامي که براي رئيس قبيله اي سکه هاي طلا را مي فرستاد، کم تر کسي بود که در برابر آن سکه هاي طلا خاضع نشود. معاويه رؤساي قبايل را به اين وسيله مي خريد.
3. تهديد؛ و بالاخره ساير مردم جامعه را هم با تهديد، مطيع خود مي کرد. کساني که مخالفت مي کردند، به محض اين که به معاويه بد مي گفتند و انتقاد مي کردند، فوراً جلب مي شدند، آنان را کتک مي زدند، زنداني مي کردند، و در نهايت مي کشتند. معاويه خيلي راحت با اين سه عامل «تبليغ» به وسيله شعرا، محدثين و قرّاء، و عامل «تطميع» نسبت به رؤساي قبايل و اشخاص سرشناس، و عامل «تهديد» نسبت به ساير مردم، و به کار گيري اين ابزارها جامعه را به سوي اهداف شيطاني خود منحرف کرد.
معاويه جامعه شام را با اين سه عامل و در سايه زمينه هايي که اشاره شد آن گونه که مي خواست ساخت و اداره کرد. اين کار معاويه چه نتايجي داد؟ مردم چگونه تربيت شدند؟ الان فرصت نيست که اين مطلب را به تفصيل بيان کنيم. بارها شنيده ايد که معاويه جامعه دلخواه خود را بعد از شهادت اميرالمؤمنين(ع) و اندکي هم در زمان امام حسن(ع)، تا حدود بيست سال، (تقريباً از سال چهل تا شصت هجري) ساخت. قبل از شهادت اميرالمؤمنين(ع) حدود بيست سال ديگر هم از زمان عمر بن خطاب تا شهادت اميرالمؤمنين(ع)، معاويه در شام حکومت کرده و زمينه هايي را فراهم کرده بود. براي اين کار تجربه کافي داشت، اشخاص را شناسايي و آزمايش کرده بود و نهايتاً اين نقشه را با استفاده از اين سه عامل به اجرا گذاشت.
سال هاي آخر عمر معاويه که رسيد وصيتي کرد. خيلي علاقه داشت که اين سلطنت در خاندانش باقي بماند. مي خواست يزد جانشين وي بشود، خودش هم خوب مي دانست که يزيد آن گونه که بايد و شايد لياقت حکومت را ندارد. خيلي هم سعي کرد او را به وسيله افرادي تربيت کند، و حتي کساني را گمارد که مراقب او باشند. معاويه براي يزيد وصيتي هم کرد. بنا بر آنچه نقل شده است در آن وصيت خطاب به يزد گفت: من زمينه اي براي سلطنت تو فراهم کردم که هيچ کس ديگر براي فرزندش نمي توانست فراهم کند. حکومت براي تو مهيا است. به اين شرط که تو چند چيز را رعايت کني. نخست دستوراتي نسبت به مردم مدينه و حجاز به او داد. گفت مردم عراق مي خواهند هر روز حاکمشان عوض شود، اگر هر روز گفتند حاکم را عوض کن تو هم اين کار را بکن. اين بهتر از اين است که صد هزار شمشير عليه تو کشيده شود. همچنين گفت مردم حجاز را احترام کن، اين ها خود را متولي اصلي اسلام مي دانند، هر وقت نزد تو آمدند از آن ها پذيرايي کن. جوايزي به آنان بده، و اگر آن ها نيامدند تو نماينده اي نزد آنها بفرست تا جوياي احوال آنان بشود و از آن ها دلجويي کند. اين نصيحت ها را به يزد مي کند. بعد مي گويد: چند نفر هستند که به آساني زير بار تو نمي روند؛ فرزند ابي بکر، فرزند عمر، فرزند زبير و بالاخره فرزند علي(ع). اين چهار نفر که سه نفرشان از فرزندان خلفا هستند، يک نفر ديگر هم فرزند زبير که در مقام احراز خلافت بود، و از اصحاب شوراي شش نفري به شمار مي رفت، بايد مراقب اين چهار نفر باشي. معاويه در مورد هر يک از آن ها به يزيد مي گويد که با آن ها چگونه رفتار کند، تا به امام حسين مي رسد و مي گويد: با حسين(ع) مقابله نکن! تا مي تواني سعي کن از او بيعت بگيري، اگر بيعت نکرد و با تو جنگيد و بر او پيروز شدي باز هم با او مهرباني کن. به صلاح تو نيست با حسين(ع) در بيفتي. حتي اگر کار به جنگ کشيد، در جنگ هم پيروز شدي، بعد هم با حسين(ع) بد رفتاري نکن، فرزند پيامبر(ص) است. در ميان مردم جايگاه خيلي مهمي دارد و شخصيت او با ديگران بسيار فرق دارد.
اين نصيحت ها را به يزيد کرد ولي به هر حال اين گونه نشد. يزد به محض اين که به خلافت رسيد _ بر اساس آنچه در تاريخ نقل شده است _ فوراً به حاکم مدينه دستور داد از اين چند نفر بيعت بگيرد، و اگر بيعت نکردند سر آن ها را ببرد! البته تفصيل اين مطالب را نمي خواهم عرض کنم. اين داستان ها را بارها شنيده ايد. نوجوان ها ممکن است خيلي نشنيده باشند، ولي به هر حال نمي خواهم بحث را در نقل تاريخ بگذرانم. خواستم تحليلي بکنم که چگونه شد که مردم به اين آساني در مدت کوتاهي دست از اسلام کشيدند، و نوه پيامبرشان را کشتند. آن هم چه فرد عزيز و دوست داشتني، کسي که همين افراد هنگامي که ظاهر او را مي ديدند، عاشق جمالش مي شدند؛ اخلاق او را که مي ديدند عاشق اخلاقش مي شدند؛ اگر کسي از او چيزي مي خواست به گونه اي به او مي داد که نگاه آن سائل در چشم آن حضرت نيفتد و خجالت نکشد؛ چنين کسي را به اين وضع قساوت آميز و ضد انساني کشتند. چرا بايد اين گونه بشود؟
بيان اين مقدمه براي آن بود که ببينيد فرهنگ آن جامعه چگونه فرهنگي بود؟ مردم چگونه بودند؟ مؤمنان واقعي که ايمان در اعماق دلشان نفوذ کرده باشد، نه تنها در آن زمان کم بودند، بلکه هميشه کم بوده اند و هميشه کم خواهند بود. هنر رهبر در جامعه اين است که فکر و عقيده افراد متوسط را جهت بدهد و اگر به سطح عالي برسانند، عملاً امکان ندارد. هنر يک رهبر شايسته اين است که سعي کند روز به روز افکار متوسط را و لو اندکي، به سوي خير جهت بدهد، تا آن ها به حق نزديک تر شوند. ولي به هر حال مؤمنان کاملي که هيچ شرايطي نتواند آن ها را عوض کند، بسيار کم هستند، آن زمان هم خيلي کم بودند. معاويه با استفاده از ضعف هاي فرهنگي، ضعف ايمان و ضعف شناخت، توانست به وسيله سه عامل تبليغ و تهديد و تطميع، مردم را به جهتي که مي خواهد سوق بدهد.
اگر امام حسين(ع) يا امام حسن(ع) يا هر امام ديگري در اين شرايط مي خواستند با معاويه مقابله کنند، ترور پنهاني را در پي داشت، و بعد هم به کمک دستگاه هاي تبليغاتي خود با اشعاري که مي سرودند و يا با احاديثي که جعل مي کردند، انبوهي از اتهامات و افترائات عليه آن ها رواج مي دادند و عده اي وعاظ السلاطين و آخوندهاي درباري هم بودند که عامل گمراه کردن مردم مي شدند و مي شوند. هميشه و در همه جا نقش آن ها براي گمراه کردن مردم از همه بيش تر بوده است، به خصوص در يک جامعه ديني که مردم چشمشان به دهان علما است.
قرآن مي گويد که هر فساد و اختلافي که در هر ديني پيدا شد به دست همين علماي خود فروخته بوده است: «فما اختلفوا فيه الا من بعد ما جاءهم العلم بغياً بينهم» V} (جاثيه، 17){V سر رشته فساد، ايجاد اختلاف، آشوب، انحراف و فتنه در دست کساني بود که راه را بلد بودند، دزداني بودند که با چراغ آمده بودند و حاکماني مثل معاويه اين گونه افراد را شناسايي مي کردند، با پول مي خريدند و آن ها را تطميع مي کردند. اگر يکي از اين علما هم غيرتي داشت او را با تهديد و کشتن از صحنه خارج مي ساختند. مثل بسياري از بزرگان اصحاب اميرالمؤمنين(ع) که يکي پس از ديگري ترور شدند، يا به بهانه هايي به دار زده شدند. حجر بن عدي، ميثم تمار و ديگران که در ايمان خود راسخ بود ند و هيچ کدام از اين عوامل در آن ها تأثير نمي کرد، عاقبت آن ها قتل و اعدام بود. گاهي اين قتل و اعدام به صورت رسمي و گاهي هم ترور غير رسمي بود. آنچه باعث مي شد که مردم از دستورات اسلام منحرف شوند و حتي عواطف ديني، سنن قومي، اخلاق عشيره اي و قبيله اي و مهمان دوستي خود را هم از دست بدهند اين سه عامل بود که معاويه از آن ها استفاده مي کرد. در همه زمان ها همين سه عامل موجب فساد، فتنه و انحراف بوده، هست و خواهد بود.
اگر ما بايد درسي از عاشورا بگيريم، بايد اين گونه درس بگيريم. فکر کنيم چگونه شد مردمي که حسين(ع) را روي دست پيامبر(ص) ديده بودند، و بارها مشاهده کرده بودند وقتي پيامبر اکرم(ص) بالاي منبر مشغول سخنراني بودند و حسين(ع) از پله هاي منبر بالا مي آمد پيغمبر اکرم(ص) پايين مي آمدند و او را در آغوش مي گرفتند؛ حضرت گريه او را تحمل نمي کرد. اين قدر رعايت حسين(ع) را به مردم سفارش مي کرد، اما همين مردم چنين رفتاري با امام حسين(ع) کردند.
H}(پاسخ سوال سوم کتاب آذرخشي ديگر از آسمان کربلا ، نوشته آيت الله مصباح يزدي، ص 53 تا ص 61).{H
کد سوال : 3753
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : صحيح بخاري نقل مي كند: رسول خدا فرمود: روز عاشورا روز نجات حضرت موسي است لذا روزه آن مستحب است. تفسير شما از اين حديث چيست؟
پاسخ : شما اگر رساله هاي عمليه را مطالعه کنيد مي بينيد تمام روزهايي که روزه در آن مستحب شمارده شده روزهاي مبارکي هستند مانند مبعث پيامبر _ نيمه شعبان و ... و اصولاً روزه از نظر اسلام و روايات براي شکر و تبرک است و در هيچ عزايي روزه گرفتن وارد نشده و ما مي دانيم روز عاشورا از پر مصيبت ترين روزها است و رسول خدا بارها پيش گويي واقعه دردناک آن روز را نمودند در نتيجه چطور ممکن است اين روز مبارک باشد و روزه اش مستحب باشد.
آري بني اميه اين روز را مبارک شماردند و عيد گرفتند و لباس نو پوشيدن را سنت کردند و به مقدس مآب هاي کم عقل گفتند به نشانه شکر پيروزي ما بر خارجيان مرتد روزه بگيريد _ علماء شيعه روزه اين روز را مکروه مي دانند_ و روايات فراواني از روزه اين روز نهي کرده و اگر رواياتي نيز در باب جواز يا استحباب روزه روز عاشورا وارد شده به جهت تقيه از ظالمان بني اميه بوده.
توجه به يک نکته لازم است و آن اينکه چيزي در تعابير فقهاء و علماء موجود است به نام روزه حزني منظور از اين روزه، روزه اصطلاحي نيست بلکه مراد اين است که در روز عاشورا انسان سير نخورد و سير نياشامد تا به واسطه تشنگي خود به ياد عطش کربلائيان باشد.
اما در مورد نجات حضرت موسي در روز عاشورا در روايات ما در روايتي که راوي آن شخصي به نام «کثير النوا» است را از امام صادق روايت کرده ولي کثير النوا در علم رجال فردي منحرف و فاسد المذهب شمرده شده و روايت او ضعيف محسوب مي شود در برابر اين روايت روايتي از ميثم تمار نقل شده که جناب ميثم تمار پيش گوئي هائي را از اميرالمؤمنين(ع) نقل مي کند که: در روز عاشورا عده اي که خود را امت پيامبر اسلام(ص) مي دانند فرزند پيامبر را مي کشند و روز عاشورا را عيد مي گيرند. راوي حديث به ميثم مي گويد چگونه اين روز را روز برکت خواهند دانست ميثم در اين جا گريه مي کند و مي گويد آنان اين عقيده را بر اساس حديثي که آن را به دروغ به پيامبر نسبت مي دهند معتقدند که در اين روز خداوند توبه حضرت آدم را پذيرفته است در حالي که توبه حضرت آدم در ماه ذي الحجه پذيرفته شده و گمان مي کنند که روز عاشورا روزي است که دريا براي بني اسرائيل شکافته شد در حالي که اين واقعه در ربيع الاول بوده است.
اين روايت گرچه از معصوم نقل شده ولي نظر به اين که ميثم تماز از بزرگ صحابيان و فدائيان اميرالمؤمنين(ع) بوده است براي ما معتبر است و به احتمال زياد اين پيش گوئي ها و مطالب را از اميرالمؤمنين(ع) شنيده است.
T}منابع:{T
- وسائل الشيعه، 10/457.
- بحارالانوار، 45/202.
- حدائق الناضره، 13/369 _ 374.
کد سوال : 3754
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در مورد جهاد دفاعي توضيح دهيد. آيا در جهاد دفاعي اذن ولي فقيه شرط است؟
پاسخ : جهاد به عنوان يکي از واجبات دين اسلام، يا شکل دفاعي دارد يا شکل تهاجمي و ابتدايي جهاد دفاعي در اسلام، عمليات نظامي کشور اسلامي در مقابل متجاوزين به خاک دولت اسلامي يا در مقابل شورشيان حکومت اسلامي است. جهاد دفاعي اصلي مسلم است که کليه ملل به آن اقرار دارند. اگر دولتي اصل دفاع را انکار کند، در حقيقت موجوديت و اصل احترام به وجود سياسي خويشتن را زير سؤال برده است، H}(مسئوليتهاي فرا ملي در سياست خارجي دولت اسلامي، سيد صادق حقيقت، مرکز تحقيقات رياست جمهوري، چاپ اول، مرداد 1376، ص 318).{H
در اسلام هدف از جنگ تدافعي، دفع حمله و سرکوب پيمان شکنان و تجاوزکاران بيگانه و بيرون راندن آنان از سرزمينهاي اشغالي و آزادسازي آن مناطق و دفاع از جان و مال مسلمانان و عقيده و مرام اسلامي است. انجام اين نوع جهاد، که در زمره واجبات عيني است، بر يک يک مسلمانان اعم از زن و مرد، در کليه قرون و اعصار و مادام العمر لازم الاجراست، H}(اسلام و حقوق بين الملل، محمدرضا ضيائي بيگدلي، شرکت سهامي انتشار، چاپ اول، 1375، 128).{H
قرآن کريم در اين زمينه مي فرمايد: «و قاتلوا في سبيل الله الذين يقاتلونکم...؛ و در راه خدا با کساني که با شما مي جنگند مبارزه کنيد»، V}(سوره بقره، آيه 19 و همچنين ر.ک: بقره / 191 و آل عمران / 167).{V
در شرايط مبادرت به جهاد دفاعي بايد گفت: در وجوب اين جهاد (بر خلاف جهاد ابتدايي) اذن و اجازه امام معصوم(ع) يا نائب خاص او و همچنين نائب عام او (فقيه) شرط نمي باشد. بمحض احساس خطر براي اسلام ومملکت اسلامي بايد بر عليه کفار مهاجم خارجي و شورشيان ستمگر و مسلح داخلي (اهل بغي) جنگيد. اين جنگ بر هر مکلفي (اعم از زن و مرد) واجب است، V}(تحريرالوسيله، امام خميني(ره)، ج 1، ص 485).{V
بنابراين به حکم اولي در جهاد دفاعي اذن ولي فقيه شرط نيست و اين موضوع مورد اتفاق فقهاي اسلامي است. اما در برخي موارد تحت عناوين ثانوي و به علت تزاحم اين اصل با ساير اصول _ مانند وجوب اطاعت از حاکم اسلامي در مسائل حکومتي، حفظ مصالح نظام، برخي محدوديتهاي بين المللي از قبيل رعايت مرزها و اصل عدم مداخله در امور داخلي ساير کشورها و ...، اذن ولي فقيه و هماهنگي با ساير برنامه هاي حکومت اسلامي لازم است. مثلاً در زمان کنوني دفاع از بسياري از ممالک اسلامي نظير فلسطين، عراق و ...، که مورد تهاجم نظامي کشورهاي کفر قرار گرفته اند، بدون اذن امام معصوم(ع) و يا نائب او، بر تمامي مسلمانان جهان، واجب است؛ اما اين موضوع به تنهايي باعث نمي شود که مثلاً افرادي از کشور ايران بدون هماهنگي و کسب اجازه از مقامات خويش، جهت مبارزه به فلسطين يا عراق و... بروند، زيرا در کنار اصل وجوب جهاد دفاعي، بايد ساير اصول و مصالح جامعه را در نظر گرفته و اولويتها را مقدم نمود، V}(ر.ک: سيد صادق حقيقت، همان، تزاحم اصول سياست خارجي دولت اسلامي، صص 460 - 482).{V
کد سوال : 3755
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا بيشتر دانشجويان نسبت به مسائل زندگي که غير مهم مي باشد زياد بها مي دهند؟
پاسخ : اين براى اكثر انسانها امرى طبيعى است؛ زيرا ابتدا در جهانى مادى قدم مىگذارند و از آغاز زندگى با نعمتها وحوايج مادى روبه رو مىشوند. ازاينرو به تدريج حب دنيا و امور دنيوى در قلب آنها ريشه مي دواند. در اين ميان تنها گروهي از مردمان هستند که خود را از سرازيري سقوط نجات مي دهند و با ايمان و عمل صالح قوس صعودي را طي مي کنند.
چنان که در قرآن مجيد مي خوانيم: A}«لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم، ثم رددنه اسفل سافلين، الا الذين ءامنوا و عملوا الصلحت فلهم اجر غير ممنون؛ {A به راستي انسان را در نيکوترين اعتدال آفريديم، سپس او را به پست ترين [مراتب] پستي بازگردانيديم، مگر کساني را که گرويده و کارهاي شايسته کرده اند، که پاداشي بي منت خواهند داشت» V} (تين، آيات 4 تا 6).{V
جامعه دانشگاهي نيز نمادي از جامعه است و به طور طبيعي چنين وضعيتي دارد. اما دو ويژگي در دانشجويان هست که انتظار بيشتري از آنان را در ذهن شکل مي دهند.
نخست آن که جامعه دانشگاهي، قشر فرهيخته و تحصيل کرده جامعه مي باشند.
دوم آن که مسؤوليت هاي کليدي دولت و رده هاي مختلف نظام اجتماعي توسط فارغ التحصيلان دانشگاهي اداره خواهد شد.
از اين رو لازم است مسؤولان و خود دانشجويان نسبت به تقويت بنيان علمي و معنوي بيشتر همت کنند.
اما آن چه دست يابي به اين هدف را مشکل ساخته، تغيير و تحولات سياسي و اجتماعي فراوان و سريعي است که در اين دو دهه در کشور ما اتفاق افتاده است که انعکاس برخي ناهنجاري ها در دانشجويان به دليل پتانسيل جواني و حضور در عرصه هاي مختلف بيشتر مشهود است که از آن جمله مي توان رشد سريع جمعيت، کمبود فضاي آموزشي، چند گانگي در سياست گذاري مسؤولان دانشگاه ها، نگراني اشتغال، ازدواج و تهيه مسکن، بالا رفتن سطح مطالبات و انتظارات از حکومت و عوامل بسيار ديگر را نيز برشمرد.
ناگفته نماند در هر جامعه اي کم و بيش کاستي و نقطه ضعف وجود دارد اما در جامعه ما دين داران و حاکمان ديني از دو سو تحت فشار هستند، از يک سو نقاط ضعف عمومي را متوجه انتظار فوق العاده از دين داران و حاکمان ديني، که زندگي نبوي و علوي دارند مي دانند و از طرف برخي نيروهاي داخلي که نقاط ضعف عمومي را متوجه دين داران مي دانند و راه چاره را در کم رنگ کردن ارزش هاي ديني در جامعه مي بينند، اين نگاه حتي در برخي مسؤولان دانشگاه ها بر ناهنجاري ها افزوده است.
از سوي ديگر دشمنان بيروني نيز جهت فرافکني مشکلات خودشان و جلوگيري از عظمت يافتن نظام اسلامي، انواع توطئه ها را براي فرار مغزها و استحاله فرهنگي جوانان به ويژه نسل تحصيل کرده و تأثيرگذار جامعه به کار مي گيرند تا نظام اسلامي را ناکارآمد و پر مشکل جلوه دهند، لذا بايد جوانان و مسؤولان با هشياري کامل در حفظ معنويت خود و جامعه از هيچ کوششي دريغ نورزند که کاري بس مشکل و از مصاديق جهاد اکبر مي باشد.
اگر انسان حقيقت اين دنيا را درست بشناسد و واقعيت فنا پذير و گذراندن آن را با چشم دل بنگرد به خوبى درمىيابد كه اين جهان ابزارى بيش براى سير تكاملى نيست و حيات اصلى انسان زندگى جاويد اخروى مىباشد A}ان الدار الاخره لهىالحيوان{A آنگاه ديگر چه جاى دل بستن بر اين تار لرزان عنكبو ت مىماند؟
براى كاستن تعلق و وابستگى به دنيا امورى را بايد رعايت كرد:
1- پرهيز از آرزوهاى دور و دراز و سراب گونه،
2- پرهيز از شركت در مجالس پر زرق و برق،
3- ساده زيستى در زندگى خويش،
4- قرار دادن برنامههاى عبادى در زندگى،
5- شركت در مجالس موعظه و منابر،
6- معاشرت با خانوادههاى با معنويت و غير مجذوب به دنيا،
7- شركت در تشيع جنازهها و زيارت اهل قبور و فكر نمودن راجع به آنها به طورى كه موجب عبرت گردد.
8- خداوند را - كه منعم حقيقى است و همه نعمتها از اوست - از ياد مىبرند.
براى مطالعه اين منابع معرفى مى گردد:
1ـ معاد شناسى علامه طهرانى.
2ـ مبدا و معاد آيه الله جوادى آملى.
3ـ اسرار عبادت آيه الله جوادى آملى.
4ـ چهل حديث امام خمينى(ره).
5ـ معاد شهيد دستغيب.
6ـ معاد آيت الله مظاهرى.
7ـ علم اخلاق اسلامى دكتر مجتبوى.
کد سوال : 3756
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چگونه مي توان از کتاب نهج البلاغه در امور عملي زندگي استفاده کرد؟
پاسخ : براي استفاده عملي از نهج البلاغه و به طور کلي هر نوع پند و اندرز و راهنمايي و ارشاد بايد شرايطي در بيرون انسان و شرايطي در درون او فراهم گردد تا زمينه استفاده عملي در زندگي ممکن گردد. بايد پند و اندرز و راهنمايي در قالبي جذاب و گيرا و تأثيرگذار و از طرف فردي وارسته وعامل و پيوسته و مرتبط با حق باشد و از طرفي زمينه هاي نظري و فکري و آمادگي روحي و دروني در شنونده يا خواننده يا بيننده وجود داشته باشد تا سخن حق و حکيمانه بر دل آماده نشيند و همچون بذري که آماده رويش است و در زميني مستعد و آماده کشت شده به بار نشيند و بالنده شود و ثمر دهد.
گاه نارسايي پند و راهنمايي و زماني عامل نبودن راهنما به پند و راهنمايي خويش و گاهي آماده نبودن زمين دل و قلب موعظه شونده باعث مي شود تا موعظه و پند و ارشاد اثر مطلوب خود را نداشته باشد و بي اثر يا کم اثر باشد.
پس در آغاز بايد حق را شناخت و از نظر نظري و تئوري با ملاک ها و معيارهاي حق آشنا شد و سپس زمين نامساعد و نامناسب دل و درون را با توجه و استغفار و دوري گزيدن عملي از گناهان و آلودگي ها و انجام وظايف الهي و رعايت تقوا و گام برداشتن در جاده بندگي و عبوديت آماده ساخت و آن گاه ناگزير سخن حق به ويژه از حلقوم تبلور حق و حقيقت يعني امير مؤمنان(ع) بر چنين دل آماده اي مي نشيند و تا اعماق دل نفوذ مي کند و پرتو و رشحه اي از صفات و کمالات الهي آن امام همام در وجود انسان جلوه گر مي شود.
در روايت مي خوانيم: H}«ما اکثر العبر و اقل الاعتبار؛ {Hعبرت ها چه فراوان و عبرت گرفتن چقدر کم است» V}(ميزان الحکمه، ج 6، ص 37، ح 11470).{V
يعني انسان از نظر وجود پند و موعظه و ارشاد و امور عبرت آموز معمولا کمبودي ندارد ولي موانع دروني و حجاب ها و پرده هاي غفلت و گناهان و علاقه بيش از حد معمول و معقول به دنيا و با همه وجود غرق در دنيا شدن يکسره به دنيا پرداختن و حب جاه و ثروت، نمي گذارند اين پندها در دل انسان اثر بگذارند. گاه مي شود يک نصيحت و موعظه نسبت به فردي آثار عجيب و عميقي به جا مي گذارد و زندگي او را کاملا دگرگون مي سازد ولي در فرد ديگري که در کنار او بوده و اين موعظه را شنيده، کوچکترين اثري ندارد و اين دليل بر اين امر است که از طرف نصيحت کننده مشکل و مانعي در کار نبوده بلکه مشکل به وجود موانعي در درون اين فرد بر مي گردد.
خطبه 184 نهج البلاغه (فيض الاسلام) که به خطبه متقين معروف است با پيشنهاد و اصرار و پافشاري يکي از ياران امير مؤمنان(ع) که مردي زاهد و پارسا به نام «همام» بود، ايراد گرديد و در پايان خطبه به حدي کلمات آتشين و فصيح و بليغ حضرت(ع) در دل آماده همام اثر گذاشت که طاقت نياورد و فريادي کشيد و از دنيا رفت. حضرت علي(ع) فرمود: H}«هکذا تصنع المواعظ البالغه باهلها؛{H پند و موعظه رسا و مؤثر اين چنين در دل اهلش اثر مي گذارد».
کد سوال : 3757
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : چرا خواب زنان درست نيست البته به اعتقاد بعضي از افراد؟
پاسخ : در اعتبار و عدم اعتبار خواب فرقي بين افراد نمي کند و به طور کلي خواب اقسامى دارد كه بعضى از آنها رؤياى صادقه است كه به آن مبشره نيز مىگويند و بعضى از خوابها شيطانى است و آن خوابهايى است كه به خاطر افكار و غلبه اوضاع و احوال جسمى و فكرى بر انسان (مثل فشار زندگى، درس و بحث، تشنگى، گرسنگى، علاقه مفرط به فردى داشتن و تب و...).
همچنين خوابهاى وحشتناك و خوابهايى كه دلالت بر متضرر شدن انسان داشته باشد، همه از خوابهايى است كه قابل تعبير نيست؛ بلكه از تشويش انسان ناشى مىشوند كه اينها را «اضغاث احلام» مىگويند. فقط قسم اول از خوابها قابل تعبير است.
زمان خواب ديدن مثل سرشب يا وسط شب يا آخر شب يا بعد از نماز صبح فرق دارد. معمولاً خوابهاى صادقه نيمههاى شب مىباشد و معمولاً خوابهاى بعد از نماز صبح قابل تعبير نيست، حتى فصلهاى سال هم در تعبيرخواب تأثير دارد؛ مثلاً فردى در پاييز ببيند كه درختان او ميوه كرده است، اين دلالت بر ضرر وى دارد و اگر هنگام بهار ببيند دلالت بر منفعت او دارد. حتى شخصى كه خواب مىبيند فرق دارد مثلاً اگر كاسب خواب ببيند كاسه شير مىنوشد دلالت بر كسب مال دارد؛ ولى اگر دانشجو و طالب علم چنين خوابى ببيند، دلالت به تحصيل علم دارد و... .
به طور كلى خواب و رؤيا بر سه قسم است، چنان كه رسول گرامى اسلام(ص) مىفرمايد: H}«الرؤيا ثلاثة: بشرى من الله، و تحزين من الشيطان، والذين يحدث به الانسان نفسه فيراه فى منامه؛{H خواب و رؤيا سه گونه است. گاهى بشارتى از ناحيه خداوند است، گاه وسيله غم و اندوه از سوى شيطان و گاه مسائلى است كه انسان در فكر خود مىپروراند و آن را در خواب مىبيند»، V}(ميزانالحكمه، ج 4، ص 16، انتشارات مكتبه الاسلامى).{V
به هر ترتيب تشخيص اين كه چه خوابى صادقه است كار دشوارى است و اساسا تعبير نمودن خواب جنبه الهامى دارد و با صفاى باطنى به دست مىآيد.
کد سوال : 3758
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : چگونه با مرجع تقليد خود ارتباط برقرار نماييم؟
پاسخ : آدرس و شماره تلفن دفاتر برخي از مراجع ارسال مي گردد.
بهجت: قم - خيابان صفائيه - كوچه شماره 19 - دفتر آيت اللَّه بهجت - تلفن 3 - 7743271.
تبريزى: قم - يخچال قاضى - دفتر آيت اللَّه تبريزى - تلفن 7744286.
زنجانى: قم - خيابان بهار - كوچه شماره 6 - پلاك 25 - دفتر آيت اللَّه زنجانى - تلفن 774322.
خامنهاى: قم - خيابان صفائيه - دفتر مقام معظم رهبرى - تلفن 7474 - 7743232.
تهران - خيابان پاستور - دفتر مقام معظم رهبرى.
فاضل: قم - سه راه بازار - جنب پاساژ موسى بن جعفر - دفتر آيت اللَّه فاضل - تلفن 7717871.
وحيد خراسانى: قم - خيابان صفاييه - روبروى آموزش و پرورش - دفتر آيت اللَّه وحيد خراسانى - تلفن 7740611.
مكارم: قم - خيابان شهداء - كوچه آمار - دفتر آيت اللَّه مكارم - تلفن 3 - 7743111.
سيستانى: قم - يخچال قاضى - دفتر آيت اللَّه سيستانى - تلفن 7741415.
نورى همدانى: قم - خيابان صفائيه - كوچه بيگدلى - دفتر آيت اللَّه نورى همدانى - تلفن 7741850.
کد سوال : 3759
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در مورد کتابهايي که از نظر اخلاقي مفيد مي باشند توضيحي بفرمائيد و چند کتاب مفيد اخلاقي را معرفي نماييد؟
پاسخ : به طور کلي هر کتابي که معرف صفات خوب انساني و الهي باشد و راه تحصيل آنها را به ما نشان دهد و نير بدي ها و رذايل دروني انسان را به او معرفي کند و راه ريشه کن کردن آنها را بياموزد و مقصد اعلاي انسان و هدف نهايي از آفرينش را به انسان معرفي کند، از کتب اخلاقي مفيد محسوب مي شوند.
کتاب هايي که با مطالعه آنها راه رشد و تعالي و نحوه پيمودن آن بر انسان روشن و آشکار گردد و گره از مشکلات اخلاقي او بگشايد و او را قدمي رو به سعادت جلو ببرد.
کتاب هاي اخلاقي زير مناسب مي باشند:
1- معراج السعاده، ملا احمد نراقي.
2- خودشناسي، براي خود سازي، مصباح يزدي.
3- تهذيب نفس، ابراهيم اميني.
4- کتاب هاي استاد محمد شجاعي.
5- کتاب هاي شهيد آيت الله دستغيب شيرازي.
6- کتاب هايي که در مورد سرگذشت و شرح زندگاني بزرگان دين و انسان هاي برجسته مي باشد مثل:
الف. سرگذشت هاي ويژه از زندگي امام خميني(ره).
ب. سلوک معنوي، شرح زندگي حضرت آيت الله بهاء الديني.
ج. فريادگر توحيد، شرح زندگي حضرت آيت الله بهجت.
د. فضيلت هاي فراموش شده، شرح زندگي مرحوم تربتي.
کد سوال : 3760
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در مورد آداب دوستي، دوستي که سبب خير و سعادت باشد توضيح دهيد.
پاسخ : در مورد دوستيابى و انتخاب دوست خوب كه موضوع مورد نظر شماست نكاتى را تقديم مىداريم كه اميدواريم مفيد و راهگشا باشد:
چه انسان را فطرتاً موجودى اجتماعى بدانيم و چه نه داشتن روابط اجتماعى - به ويژه شكل دوستى آن - يك ضرورت بى ترديد و انكارناپذير است و عقل و انديشه هر انسانى وى را به داشتن چنين ارتباطى رهنمون مىگردد و در كنار رسول باطن، رسول ظاهر و توصيههاى دينى نيز ما را به اين عمل ترغيب مىكند. آنگونه كه على بن ابيطالب(ع) مىفرمايند: H}«فقد الاحبه غربه؛{H انسان بى دوست غريب است»، V}(نهج البلاغه فيض الاسلام، حكمت 26){V و يا در روايت ديگرى امام معصوم(ع) مىفرمايند: H}«التودّد نصف العقل»{H؛V} (بحارالانوار، ج 74، ص 168).{V
به هر حال افراد مردم گريز ناقص العقل تلقى شدهاند چه تودّد معادل نصف عقل و انديشه قرار داده شده است. بنابراين بايد در جلب دوستى كوشيد چه اسلام در بين مكاتب بيشترين توجه و اهتمام را به دوستى داده و دارد.
P} درخت دوستى بنشان كه كام دل به بار آرد{E}نهال دشمنى بر كن كه رنج بى شمار آرد{P
اما با چه كسى بايد دوستى نمود و آداب دوستى نمودن چيست؟
دوست مورد نظر، بايد از ويژگيهاى اخلاقى و رفتارى و فكرى خاصى برخوردار باشد تا سزاوار محبت ورزيدن و دوستى نمودن گردد. و اين شرائط فراوان و شرح و بسط آن فراتر از حوصله يك مكاتبه است و لذا به ويژگيهاى يك دوست خوب اشاره مىكنيم تا با رعايت آنها در انتخاب دوست خوب موفق باشيد:
الف = وفادارى: دوست بايد به اصول اخلاقى و تعهدات دوستى و عهد و پيمانى كه منعقد مىسازد پايبند و وفادار باشد.
ب = مؤدب بودن به آداب اجتماعى و متخلّق بودن به اخلاق نيك و پسنديده: چه آدمى متأثر از همنشين و دوست خود است و شخصى بيگانه با آداب اجتماعى نه تنها به شما آسيب مىرساند و به واسطه رعايت نكردن آداب اجتماعى و اخلاق نيك حيثيت شما را تهديد و به آن آسيب مىرساند بلكه بصورت غير مستقيم بى ادبى را به شما نيز مىآموزد و راه و رسم تخلف از اخلاق پسنديده و نيك را به شما ياد مىدهد و سد راه تخلّق به اخلاق حسنه مىگردد.
ج = آگاهى و بينش عالى داشتن. آگاهى و بينش چراغ راه و جهت دهنده حركت است و چه زيباست كه دو همراه در مسير زندگى از پرتو فيض وجود يكديگر بهرمند شده و پا بپاى يكديگر گام بردارند و در اين مسير خود را از انحرافات مصون و وجودشان را از آفات بيمه سازند و اوّلين گام در اين فعاليّت شناخت انحرافات و آفات و راه مقابله با آنها مىباشد و شخص جاهل و نادان از اين كار عاجز و تسليم انبوه انحرافات خواهد شد و از تشخيص راه از چاه ناتوان است. پر واضح است كه چنين فردى نه تنها خود را به اعوجاج و انحراف مىكشاند بلكه همراهان خود را مبتلا مىسازد و لذا براى مصونيت يافتن از انحرافها و پى بردن به آفات و انحرافات و شناخت راه حق داشتن دوست آگاه و مطلع يك ضرورت بى ترديد است.
د = ديانت و پايبندى به احكام دين و فرامين الهى: اگر اهل دين بودن يك امتياز است و پايبندى به احكام شريعت يك ضرورت مىباشد بايد تمام عوامل مؤثر در اين خصيصه را تأمين نمود و دوست خوب به واسطه تأثيرى كه بر رفتار شما دارد بايد شما را به سمت اين ويژگى ايدهال دعوت نمايد. اگر دوست شما باعث محروميّت شما از خوبىها گردد و به نوعى موجب متضرر شدن شما شود -آن هم ضررى كه جبرانناپذير يا جبران آن سخت است- اين دوستى دوستى پسنديده و معقولى نيست.
ه = دور انديشى: تا قبل از بروز خلل و انحراف در زندگى و هر گونه حادثه منفى و ناخوشايندى شما را آگاه و مطلع سازد. و الاّ در آن صورت دو نفر همراه هم به خطا مبتلا مىشويد.
و = خدا پروائى و پرهيزكار بودن در همه امور به طوري که خدا و دستور و رضايت خدا را مدّ نظر داشته باشد.
ز = آينه يكديگر بودن و خير خواهى نمودن و عيب يكديگر را دوستانه -نه خصمانه- متذكّر شدن.
و بالآخره يكى ديگر از شرائط دوست خوب همترازى اجتماعى دو دوست و تواضع نمودن و احترام متقابل است.
شرائط دوست ايده آل بيشتر از اين است كه برشمرديم و همانگونه كه گذشت بيان تفصيلى سخن فراتر از حوصله اينگونه مكاتبات است به اختصار بايد عرض كنيم كه دوست آن است كه:
- سخن گفتنش موجب افزونى علم و دانش شما گردد.
- رفتارش شما را به فكر آخرت بياندازد.
- ديدارش شما را به ياد خداوند اندازد.
امّا از دوستى با چه اشخاصى بايد اجتناب نمود:
از دوستى با افرادى كه ويژگيهاى زير را دارند بايد پرهيز نمود:
1- افراد سخن چين و نمّام.
2- افراد پست و تن پرور و آسوده خواه.
3- افراد دروغگو.
4- افرادى كه به احكام و مقررات دينى پايبند نيستند.
5- كسانى كه تندخو و بد اخلاق مىباشند.
6- افراد ترسو.
7- افراد بخيل و خسيس.
8- افرادى كه متهم شناخته شده و حيثيت اجتماعى مطلوب ندارند.
9- افرادى كه از ستمگرى و عدم رعايت حقوق ديگران اباى ندارند.
10- نادان، كم ظرفيت و پر توقع و... .
در پايان به چند راهكار در كيفيت دوستى اشاره مىكنيم:
دو دوست صميمى بايد از عمق جان نسبت به يكديگر همدرد و خيرخواه باشند و يك لحظه يك رنگى و صفا را فراموش نكنند و در تمام حالات از حقوق دوستى و رفاقت دفاع كنند و بر لغزشها و خطاهاى پيش آمده و غير مترقبه صبر كرد. و بردبارى نشان دهند و بر ناملايمات خنده كنند و از يكديگر توقع و انتظار نداشته باشند و دوستى را زمينه رسيدن به اميال و خواهشهاى شخصى خود قرار ندهند و از مجادله با يكديگر پرهيز كنند و در برابر يكديگر متواضع و فروتن باشند به حرف همديگر گوش دهند و از سرزنش و مذمت يكديگر پرهيز نمايند و بلكه خيرخواه و ناصح همديگر باشند در حق يكديگر دعا كنند و سرّ هم را بپوشانند با دادن هديه - در حد توان - و كلمات محبتآميز اظهار دوستى كنند و در شاد نمودن يكديگر بكوشند - البته به شكلى كه مرتكب گناه نشوند.
همانگونه كه عرض نموديم شرح بيشتر خواهش شما را با مطالعه كتب زير برآورده مىسازيم كه اميدواريم مفيد واقع شود.
1- دوستى در قرآن و حديث، آقاى رى شهرى.
2- دوستى و دوستان، آقاى سيد هادى مدرس، ترجمه حميدرضا شيخى و حميدرضا آژير، از انتشارات آستان قدس رضوى، 1376.
3- آئين دوستى (دوست يابى)، ديل كارنگى، انتشارات پيمان 1378.
4- آئين دوستى در اسلام، آقاى بابازاده.
توجه: بيان اين نكته ضرورى است كه آنچه به عنوان ويژگيهاى دوست خوب بيان شد مطلق و صد در صد نيست چه اينكه انسانها كم و بيش داراى نواقصى نيز هستند كما اينكه خود ما وقتى به كارنامه زندگى خود نگاهى مىافكنيم آن را بى نقص و عيب نمىبينيم لذا همه ويژگيهايى كه گفته شد به اين معناست كه به طور نسبى دوست خوب بايد اين خصوصيات را داشته باشد و جهت كلّى زندگى او نيز به سمت و سوى اين ويژگيها و جنبههاى مثبت باشد.