کد سوال : 3651
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : آيا اطلاق عناوين و القابي چون: «مقام عظماي ولايت» يا «ولي امر مسلمين جهان» به حضرت آيت الله خامنهاي، از نظر معظم له، بلامانع است؟ آيا استفاده از چنين القاب و الفاظي، متضمن توهين به ساحت امام زمان (عج) نيست؟
پاسخ : در نظام سياسي اسلام و رابطه متقابل ميان مردم و رهبر اينچنين نيست كه كاربرد مطلق عناوين و القاب نهي شده باشد بلكه با دو نوع القاب و عناوين روبرو مي باشيم؛ نوع اول عناوين و القايي هستند كه مورد تأييد و مأخوذ از آموزه هاي ديني است و در سيره بزرگان دين نيز متداول بوده و نوع دوم، عناويني است كه به خاطر تأثيرات و پيامدهاي منفي آن بر فرد و اجتماع، به شدت از كاربرد آن نهي شده است.
الفاظى از قبيل «عظمى» ـ كه مترادف با لفظ «معظّم»، باشند ـ نيز براى مراجع تقليد در آيت العظمى استعمال مىشود و هيچ صبغه مدح ناشايست ندارد؛ بلكه نوعى توقير و احترام معنوى است كه در سنت اسلامى داراى موردتأكيد مىباشد. در روايتى از امام على(ع) آمده است: H}مَن وقرّ عالما فقد و قرّ اللّه{H؛ كسى كه عالمى را احترام كند، خدا را احترام كرده است»، V}(غرر الحكم،ص 47، توقير العلماء، حديث 218){V و همچنين عنوان «ولي امر مسلمين جهان» مضافاً بر آنچه گذشت، داراي پشتوانه ديني و برگرفته از احاديث ائمه معصومين(ع) و امام زمان(عج) است. توضيح آنكه ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم از شؤون ربوبيت الهى است و تنها با نصب و اذن خداى متعال، مشروعيت مىيابد و چنان كه معتقديم اين قدرت قانونى به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) يكى بعد از ديگرى داده شده است. در زمان غيبت بر اساس ادله عقلى متعددو روايات زيادى كه از امامان معصوم(ع) وارد شده فقيه جامعالشرايط عهدهدار منصب ولايت و رهبرى جامعه اسلامى مىباشد و از طرف امام زمان(عج) به صورت عام منصوب مىباشند. بنابراين نصب ولى امر مسلمين جهان، يكى از القاب واقعى براى مجتهد جامعالشرايطى است كه درزمان غيبت امام معصوم(ع) براى رهبرى و اداره امور سياسى، اقتصادى، اجتماعى و... جامعه، از سوى امامان معصوم(ع) منصور گرديده است و بر اين مطلب دلايل عقلى و نقلى متعددى دلالت دارد. مانند: توقيع شريف امام زمان(عج) كه مىفرمايند: H}و اما الحوادث الواقعه فارجعوا الى رواه احاديثنا فانهم حجتى عليكم و انا حجه الله عليهم{H و ادله بسيار متعدد ديگر. پس چنين نيست كه لقب ولايت و جانشينى از امامان معصوم(ع) راخود ولىفقيه براى خود برگزيده باشد. بلكه از طرف امامان معصوم داراى چنين مسؤوليتى مىباشد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك: آيتاللّهجوادى آملى، ولايتفقيه ص 400 و 478 - فصلنامه حكومت اسلامى، سال اول، شماره اول،آيتاللّهمصباح يزدى، اختيارات ولىفقيه در خارج از مرزها، ص 81.
کد سوال : 3652
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : بنده در رابطه بافلسفه اسلامي وحکمت متعاليه و حرکت جوهري مطالعاتي داشته ام. خواهشمند است به سوالات بنده بطور کاملا فلسفي و مفصل و متقن پاسخ دهيد: 1- در عالم ملک بر اساس مباني حرکت جوهري و بخاطر قوه و استعداد و دار تزاحم امکان به فعليت رسيدن وجود دارد. در عالم برزخ اين موضوع چگونه است؟ آيا در آنجا حرکتي وجود دارد؟ به چه نحو؟
پاسخ : در عالم برزخ تکامل و حرکت وجود دارد و اين حرکت و تکامل از منظر متون ديني (اسلام) امري مسلم است ولي عقل به تنهايي نمي تواند به آن حکم کند. هر آنچه عقل در اين باره متعرض شده پس از آن است که شريعت از آن سخن گفته است. پس اگر آيات و روايات در اين مسأله، که از مشکل ترين مسائل عقلي است، سخني نمي گفت عقل انسان هيچ گاه به مسأله تکامل برزخي پي نمي برد زيرا عقل و برهان تکامل و حرکت را درصورتي مي پذيرد که حرکت با خروج از قوه به فعل همراه باشد و اين ويژگي تنها در اشياء مادي اين جهان قابل تصور است زيرا تنها ماده است که به صورت دائم و جوهري از قوه به فعليت مي رسد. اگر قرار بود چنين حرکتي (حرکت جوهري) در جهان برزخ نيز جاري باشد، جهان برزخ هم جهان عادي مي شد نه جهان جديد. به هر حال با حرکت جوهري ملاصدرا نمي توان حرکت و تکامل برزخي را اثبات کرد. زيرا خروج از قوه به فعل، استعداد مادي و زمان و مکان مي طلبد و عالم برزخ عالمي را فرامادي و تهي از زمان و مکان است و قوه و استعداد است.
علامه حسن زاده آملي دراين باره مي گويد: «نظر را قم اين است که ورود اين بحث و نظير آن از کلام شرع و منطق و وحي وارد در کتب فلسفي شده است و الا فيلسوف از کجا به فکر تکامل برزخي افتاده است و لولا منطق وحي از چه راهي به اين موضوع پي برده است و آنگهي حال که از منطق شرع بدان راه يافته است در يافتن برهان و اثبات آن عاجز مانده است» V} (هزار و يک نکته / 399){V
عرفا نيز در اين باره سخنان زيبايي دارند و حرکت و تکامل برزخي را با اصطلاح حرکت شوقي تعبير مي کنند و مي گويند عوالم مادون به عوالم فراتر از خود، شوق و اشتياق دارند و به سوي آنها در حرکت اند. پس ساکنان عالم برزخ به خاطر شوق به عالم جبروت و عوامل بالاتر به حرکتي دائمي به سوي آن عوالم مشغولند. در اين باره مي توانيد به کتاب انسان کامل نسفي مراجعه کنيد.
توضيحات کامل تر در کتاب هزار و يک نکته استاد حسن زاده آملي صفحه 396 تا 407 آمده است. و نيز در عيون مسائل نفس و شرح آن صفحه 379 تا 398.
کد سوال : 3653
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مساله تعليم و تعلم در برزخ چگونه است و آيا با پاسخ سوال قبل سازگاري دارد؟
پاسخ : تعليم و تعلم از امور ممکني است که مي تواند در برزخ و بهشت وجود داشته باشد زيرا:
1- تعليم و تعلم جهان برزخ با تعليم و تعلم جهان مادي کاملا متفاوت است و با نظام عالم برزخ که فقط نظامي متفاوت با نظام عالم مادي است، تناسب دارد . در واقع چون انسان اين جهاني فقط با نظام حاکم بر اين جهان آشناست، از درک چگونگي پديده هاي جهان برزخ عاجز است مگر آنکه بتواند به تجرد برزخي برسد V}(ر.ک: معاد يا بازگشت به سوي خدا، استاد شجاعي ج 1 ص 134) {V
2- بر اساس آيه 31 سوره فصلت، در بهشت برزخي هر چيزي که امکان دارد، مي شود خواست . بلکه فراتر از اين خدا در قرآن مي فرمايد که هر چه بخواهند در آنجا وجود دارد:«فهم مايشاؤن فيها» V} (الميزان ف تفسير القرآن / ج17/ ص416){V مربوط به برزخ بهشت است نه بر اين اساس، ساکنان عالم برزخ از اين امکان برخوردارند که تعليم و تعلم را به عنوان امري تملق از خدا بخواهند و خدا برايشان اين دو پديه را در سيماي برزخي و نوين آن بيافريند.
باتوجه به آنکه تکامل برزخي در اسلام از امور مسلم است، احتمال دارد که بتوانيم تعليم و تعلم درعالم برزخ را از اموري به حساب آوريم که باعث تکامل روح علاقمندبه آن است.
لذا آشنايي با حقايق و شفاف شدن بسياري از واقعيات و ارتباط و گفت و گوي بسياري از ارواح در عالم برزخ قابل اثبات است و اين آزادي عمل و تکامل علمي براي مؤمنان وارسته و شهداي راه خدا بيشتر نمايان است چنان که در قرآن مجيد مي خوانيم: A}«و لاتحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياه ... و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم من خلفهم ....» {A هرگز کساني را که در راه خدا کشته شدند مرده مپنداريد بلکه زنده اند .... و براي کساني که از پي ايشانند و هنوز به آنان نپيوسته اند شادي مي کنند.V} (سوره ال عمران «3»، آيه 169 و 170){V و يا درباره مؤمن ال فرعون مي خوانيم: «قيل ادخل الجنه قال يليت قويم يعلمون» (پس از آن که به دستور فرعون کشته شد) گفته شد: به بهشت در آي ... گفت اي کاش قوم من مي دانستند. V}(سوره يس «36» ، آيه 26){V و اين آگاهي بيشتر و شفاف سازي حتي از هنگام احتضار و ارتباط اوليه با عالم برزخ شروع مي شود.V}(سوره مؤمنون «23»،آيه 100){V
علاوه بر اينکه در روايات از حضور در مجلس پيامبران و امامان معصوم (ع) و شنيدن صوت حضرت داود (ع) ياد شده است که همه حکايت از بهره هاي علمي بهشتيان دارد.
کد سوال : 3654
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : برگشت فعليت به قوه محال است. با توجه به اين امر و با توجه به بحث «تبدل جوهري» مساله سقوط از کمالات در مورد برخي از بزرگان و همچنين حبط اعمال و يا تکفير سيئات را توضِيح دهيد.
پاسخ : اگر چه برگشت فعليت به قوه محال است. اما فساد و استحاله فعليت محال نيست. لذا در اثر بي احتياطي شكستگي اشياء مادي و لغزش كمالات معنوي بسيار اتفاق مي افتد. و اين همان معناي حبط اعمال است.
و در باره تكفير سيئات نيز بايد دانست هر عملي آثار دروني و بيروني دارد كه كاستي هاي به وجود آمده با فعليت جديد و ترسيم تازه قابل جبران است.
براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
وقتي فردي برخي کمالات ثانوي (يعني کمالات غير ذاتي) را وا مي نهد، نفس او از صورت و فعليت جديدي برخوردار مي شود. يعني چنين فردي فعليت و کمال ثاني جديدي پيدا کرده است نه اينکه فعليت و کمال پيشين خود را رها کرده باشد و به قوه قبلي خود برگشته باشد.
حرکت جوهري نيز بر آن است که موجود مادي به صورت دائم فعليت هاي جديد به دست مي آورد. حال اگر کسي تقواي پيشين خود را از كف داد با از دست دادن فعليت و صورت تقوي، از فعليت وصورت جديدي مثل صورت ظالم بودن برخوردار شده است.
اگر مقصود از احباط و تکفير اين است که اعمال نيک بعدي اعمال ناپسند قبلي از بين ببرد و معدوم کند يا اعمال ناپسند بعدي اعمال نيک بعدي را معدوم کند، از ديدگاه کلامي و قرآني باطل است، V}(ر.ک: کشف المراد . 413 ، الميزان في تفسير القرآن 2/177){V
اما اگر احباط و تکفير چنانکه در قرآن آمده به اين معنا باشد که برخي اعمال نيک کار ناپسند را مي پوشاند، V}(ر.ک: سوره انفال / 29، سوره بقره / 203؛ سوره نساء / 30){V يا اينکه برخي اعمال کار زشت را تبديل به کار نيک مي کند، V}(ر.ک: سوره فرقان / 70){V معنايي درست است.
اما از ديدگاه فلسفي با انجام عمل خاص ، صورتي معنوي و مجرد در نفس انسان نقش مي بندد که با انجام اعمال ديگر صور ديگري در نفس انسان نقش مي بنند که صور جديد باعث نابودي صور قبلي نمي شود بلکه با وجود صورت قبلي، صورتي فوق آن نقش مي بندد و به اصطلاح لبس بعد اللبس است نه لبس بعد العدم. يعني نفس انسان دائماً صورت هاي گوناگون و جديد مي پذيرد بدون اينکه صور قبلي زايل شود. V}(ر.ک: هزار و يک نکته، استاد حسن زاده آملي، نکته 429، صفحه 223){V
چنين تفسير عقلي با اصطلاح قرآني «تبديل» و «تکفير»، سازگار است (البته نمي توانيم به صورت قطعي و يقيني اين تفسير عقلي را با همه آنچه مقصود قرآن است تطبيق کنيم. پس مي گوييم اين تفسير احتمالاً با مراد قرآن سازگاري دارد).
کد سوال : 3655
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : «دهر» و «سرمد» و رابطه آنها با «زمان» را بيشتر از آنچه در کتب است براي بنده توضيح دهيد؟
پاسخ : براي روشن شدن كامل معناي دهر و سرمد بايد معناي زمان روشن شود و خصائص آن عيان شود. مسأله زمان از مسائل كهن و ريشه داري است كه همواره محل اختلاف و نزاع ميان متفكران بوده و اقوال مختلفي درباره آن بيان شد. كه شايد بهترين كتاب براي شما دانشجوي عزيز در اين زمينه كتاب فضا و زمان در فيزيك و متافيزيك نوشته علي عابدي شاهرودي است كه به نحو كامل به تبيين معناي زمان پرداخته.V}(فضا و زمان در فيزيك و متافيزيك، علي عابدي شاهرودي، ج 1، دانشگاه قم، انتشارات اشراق).{V
لكن ما در اين جا به اختصار به چند قول اشاره كرده و بعد به بيان قول مشهور فلاسفه اسلامي درباره ماهيت زمان و نظريه خاص ملاصدرا پرداخته و در آخر به نسبت بين معناي دهر و سرمد با زمان مي پردازيم.
درباره زمان عده اي قائل شده اند كه زمان جوهري مجرد است. برخي مي گويند زمان مقدار وجود است عده اي قائلند زمان مقدار حركت است و عده اي زمان را امر موهوم و خياليV}(طبيعات شفا ، فن اول، مقاله دوم، فصل دهم، اسفار، ج 3، ص 141 تا 148){V و بعضي مثل كانت با نظريه واقعگرايانه در مورد زمان مخالفت كردند و زمان را يك تصور ضروري كه در بن نگرش ها نهاده شده يعني زمان بنظر كانت چيزي عيني نيست بلكه تصوري است كه ذهن بر پديده ها تحميل مي كند.V}(چند مقوله فلسفي، ترجمه و اقتباس پرويز بابائي، ص 29){V
اما رأي مشهور ميان فلاسفه اسلامي، زمان نوعي مقدار و كميت متصل است كه ويژگي آن قرارناپذيري است كه بواسطه حركت عارض بر اجسام مي شود. كه علامه طباطبايي بر اثبات زمان به اين معنا يعني يك كميت متصل كه ذاتش قرار ندارد با سه مقدمه استدلال نموده.
الف. حوادث و پديده هاي كه حركت در آنها روي مي دهد قابل انقسام هستند.
ب. اجزاي فرضي اين حوادث با يكديگر جمع نمي شوند چون وجود فعلي هر قطعه متوقف است بر زوال قطعه قبلي.
ج. هر يك از قطعه هاي به دست آمده نيز به نوبه خود قابل انقسام هستند به قطعه هاي ديگري با همان رابطه يعني محال بودن جمع شدن در هستي و اينكه وجود قطعه بعدي منوط به زوال قطعه پيشين است. از مقدمات سه گانه بدست مي آيد كه بر اجسامي كه تغيير و تحول در آنها روي مي دهد يك كميت غير مستقر و متصل عارض مي شود.V}(بدايه الحكمه، علامه طباطبايي){V
ملاصدرا با پذيرفتن نقاط مثبت نظريه فلاسفه قبل به تصحيح آن پرداخت. و مي گويد اينكه زمان امري ممتد انقسام پذير است درست و اينكه بين زمان و حركت رابطه ناگسستي وجود دارد و تحقق زمان بدون وجود نوعي حركت و دگرگوني امكاني ندارد هم درست است. لكن اينكه حركت و زمان مند بودن را به اعراض اختصاصي داده ايد و به تبع انتساب بيواسطه زمان را به اجسام انكار كرده ايد درست نيست و حركت در ذات اجسام است و به تبع زمان هم مستقيما به ذات اشياء انتساب دارد و زمان بعد چهارم اشياءمي شود. خلاصه آنكه طبق اين نظر زمان عبارت است از بعد و امتدادي گذرا كه هر موجود جسماني علاوه بر ابعاد مكاني [طول، عرض و عمق] داراست.V}(نقل از آموزش فلسفه، آيت الله مصباح يزدي، ج 2، ص 155 و 156){V
حال كه روشن شد كه زمان بعد چهارم اجسام و تابع حركت است و از طرف ديگر حركت خروج تدريجي از قوه به فعل است. روشن مي شود كه چيزي كه جسم نيست و فعليت محض است و داراي قوه نيست. زمان ندارد و اينكه تقدم و تأخر مخصوص حوادثي است كه در عمود زمان قرار مي گيرند اما موجوداتي كه فراتر از افق زماني هستند يعني غيرجسم و فعليت محض هستند چه الفاظي را براي آنها بكار ببريم.
آيت الله مصباح يزدي مي فرمايد: واژه دهر كه در عرف به معناي زمان طولاني است در اصطلاح فلسفي بمنزله ظرفي نسبت به مجردات است كه در مقابل زمان براي ماديات تلقي مي شود و در واقع نشانه مبري بودن آنها از امتداد زماني است چنانچه واژه سرمد را به مقام الهي اختصاص مي دهند كه نشانه تعالي وجود اقدس الهي از صفات همه مخلوقات است.V}(نقل از آموزش فلسفه، آيت الله مصباح يزدي، ج 2، ص 155 و 156){V
به عبارت ديگر براي بيان امتداد غير مجامع موجودات جسماني و داراي قوه واژه زمان و براي بيان امتداد [كه اين اطلاق تسامح است و به تعبير آيت الله حسن زاده امتداد موسوم] مجردات مخلوق اصطلاح دهر و براي امتداد مجرد تام غيرمخلوق كلمه سرمد بكار برده مي شود. و به بيان سوم درباره واژه سرمد به موجودي كه مبدأ ندارد يعني از جهت آغاز او افق زمان بيرون است قديم و ازلي گفته مي شود و به موجودي كه انتهاء و نهايت ندارد ابدي و اگر بخواهيم موجودات را ابدي و ازلي بدانيم اطلاق سرمد مي كنيم.
کد سوال : 3656
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا تفاوتي در ديدگاه اهل كتاب با مسلمانان درباره معاد و قيامت وجود داردí لطفا توضيح دهيد.اگر كتابي در اين زمينه وجود دارد معرفي نماييد؟
پاسخ : براي روشن شدن پاسخ بايد در دو بخش جداگانه بحث شود:
الف) معاد در بين يهود:
در اين زمينه سه سوال مطرح مي شود. آيا يهوديان اساسا معاد و رستاخيز را قبول داشتند يا خير؟ بر فرض قبول آيا جزو اصول آنها است يا خير؟ و آيا به معاد جسماني قائلند يا روحاني؟
قبل از پرداختن به جواب اين سوال ها ذکر اين نکته لازم است که اولا به تصريح قرآن کريم و شهادت تاريخ دين يهوديت و مسيحيت دچار تحريف شده است. ثانيا اين دو دين داراي فرقه هاي بسيار گوناگون و متنوع هستند که گاه داراي آراي متناقض در يک زمينه هستند.
1- يهود و رستاخيز:
در مورد اعتقاد يهوديان به رستاخيز آقاي دکتر جواد مشکور در دو مورد از کتاب خلاصه اديان تصريح مي کند بر اينکه بر خلاف مسلمين و نصاري، يهوديان اعتقاد روشني به آخرت و روز جزا ندارند و سزا و جزاي اعمالشان را بيشتر در اين جهان مي دانند و اعتقاد به رستاخير که در دين ايشان ذکر شده اعتقادي قديم نيست و چنانجه از پيش گفتيم اين عقيده را پس از آزادي ايشان از اسارت بابل به دست کورش از نشست و برخاست با ايرانيان زرتشتي فرا گرفتند.V}(خلاصه اديان، دکتر محمد جواد مشکور، ص134 و 142){V ليکن در کتاب گنجينه از تلمود (احاديث ... در سال 216 م توسط دانشمندي يهودي بنام رابي يهودا همراه يکصد و پنجاه تن از علما يهود جمع آوري شد و ميشتاه ناميده شد چون کتاب ميشتاه نياز به شرح داشت علماي يهود بر آن شرحي نوشتند به نام گمارا از ترکيب ميشتاه با گمارا کتابي عظيم در بيان عقايد يهوديت بوجود آمد که معروف است به تلمود) که به صورت تفصيلي به اين بحث پرداخته استفاده مي شود که يهوديان معتقد بر معاد هستند و معاد جزو اصول دين آنهاست. نويسنده در اين کتاب تصريح مي کند که در تعليمات ديني دانشمدان يهود هيچيک از موضوعات مربوط به جهان آينده مانند اعتقاد به رستاخيز مردگان داراي اهميت نيست اعتقاد به رستاخير يکي از اصول دين و ايمان يهود است و انکار آن گناهي بزرگ محسوب مي شود در تلمود چنين آمده است: «کسي که به رستاخيز مردگان معتقد نباشد و آن را انکار کند از رستاخيز سهمي نخواهد داشت»V}(گنجينه اي از تلمود، ص362، نقل از سنهدرين 90 الف){V ليکن بايد گفت اين اعتقاد گروهي از يهوديان به نام فرسيان است حال اگر گروهي ديگر به نام صادوقيان چنين تعليم مي داند که با مردن جسم روح نيز معدوم مي شود و مرگ پايان موجوديت انسان است و دليل صادوقيان بر رد رستاخيز مردگان اين بود که در اسفار پنجگاه تورات ذکري از اين موضوع به ميان نيامده در مقابل فرسيان مخالفت کرده و مواردي را ذگر کرده اند که تورات اشاره به مسئله رستاخيز دارد که فعلا جاي تفصيل نيست.
2- همگاني بودن معاد:
اختلاف عظيم ديگر در بين علمايي از يهود که معتقد به معاد هستند واقع شده که آيا معاد براي همه افراد است؟ بعضي قائلند براي همه مردگان و برخي معاد را مختص يهوديان دانسته و عده ديگر محدود تر از اين گفته اند که حتي يهودياني که لياقت و امتيازات لازم را کسب نکرده باشند از پاداش زندگي بعد از مرگ محروم خواهند بود.
3- معاد روحاني يا جسماني:
اما در باره اينکه معاد را يهود جسماني مي داند يا روحاني از مجموع نوشته هاي آنها معاد جسماني استفاده مي شود گرچه در نحوه اين معاد جسماني اختلافاتي دارند.
4- چگونگي معاد جسماني:
مثلا پيروان مکتب شماي مي گويند شکل يافتن انسان در جهان آينده مانند شکل يافتن او در اين جهان نخواهد بود در اين جها ن شکل يافتن بدن از پوست و گوشت شروع شده و با رگها و استخوانها خاتمه مي يابد ولي در جهان آينده بر عکس از رگها و استخوانها آغاز و با پوست و گوشت پايان مي پذيرد.V}(گنجينه اي از تلمود ص368 نقل از حزقيال 8:37){V اما پيروان مکتب هيلل مي گويند شکل پذيرفتن بدن انسان در چهان آينده مانند شکل يافتنش در اين جهان خواهد بود يعني از پوست و گوشت شروع شده و با رگها و استخوانها خاتمه مي يابد.
سوال ديگر که در بين علماي يهود درباره رستاخيز مطرح است درباره افرادي است که در اين دنيا داراي نقايص جسماني بوده اند آيا در آخرت هم اين نقايص جسماني را دارند يا خير. علماي يهود با استناد به برخي موارد از تورات و منابع ديگر قائل شده اند که با همان نقايص جسماني برانگيخته مي شوند. مثلا در کتاب جامعه سليمان نقل شده که نسلي ميرود و نسل ديگري مي آيد در شرح کلين جمله علماي يهود در تلمود مي گويند يک نسل همان طور که مي رود همانگونه نيز باز مي گرد و اگر کسي با پاي لنگ يا چشم کور از دنيا رفت با پاي لنگ و چشم کور برانگيخته خواهد شد.V}(جامعه سليمان 4:1){V و قائلند که مأمور واقعه عظيم رستاخيز ايلياس (الياس) نبي است چنانچه در ميشاسوطا جلد 9 ص15 نقل شده که رستاخيز مردگان توسط ايليا عملي خواهد شد.
حاصل سخن:
از مطالبي که ذکر کرديم به دست مي آيد که در تورات نص صريحي بر معاد نيست بلکه اشاراتي است که بعضي دلالت آنها بر معاد پذيرفته بعضي انکار کرده لهذا وجود معاد در بين علماي يهود خصوصا يهود اوايل محل اختلاف است و ثانيا فرقه اي که قائل به معاد هستند آنرا جزء اصول دانسته و ليکن در اينکه آيا براي همه است يا بعضي افراد اختلاف داردند و ثالثا از نفل هاي که در آخر از فرقه شماي و هيلل بيان کرديم روشن شد که معتقدين به معاد از يهود معاد را جسماني مي دانند نه روحاني.
V}(براي يافتن مستندات اين مطالب مي توانيد به کتاب افتخار اسلام به ساير اديان تأليف محمد صادق فخر الاسلام ص129 به بعد و کتاب گنجنه اي از تلمود ص362 به بعد و کتاب خلاصه اديان ص134 به بعد مراجعه فرمائيد.){V
ب) معاد در مسيحيت:
آنچه از كتاب مقدس و كتبي كه درباره مسيحيت نوشته شده به دست مي آيد اين است كه همه مسيحيان معتقد به رستاخيز هستند و در باره اينكه رستاخيز از اصول است يا خير، علماي مسيحي آن را جزء اصول مي دانند ليكن برتراند راسل در كتاب «چرا مسيحي نيستم» مي گويد اعتقاد به دوزخ پيرو دستور شوراي خصوصي، هرچند كه اسقف اعظم كانت بري و اسقف اعظم پورت آن را به رسميت نشناختند، جزء اصول اعتقادي مسيحيت نمي باشد ليكن در تعاليم اساسي كتاب مقدس و به تصريح يونس و ديگر رسولان جزء اصول اعتقادي محسوب مي شود.V}(انجيل مرقس باب9 آيه 43-49، يوحنا باب 5 آيه 20-27، رساله اولاي يونس باب 15 آيه 15){V اما در باره اينكه معاد جسماني است يا روحاني از مواضع متعدد از كتاب مقدس تصريح به جسماني بودن معاد شده چنانچه شيخ محمد صادق فخر الاسلام در كتاب افتخار اسلام بر ساير اديان مي گويد: «اقرار به معاد و حشر جسماني از ضروريات دين نصاري و مجمع عليه جميع فرق ايشان است و در اين مسئله با ما هيچ اختلافي ندارند و اقرار به حشر جسماني مخصوص عليه اناجيل است در مواضع كتبره.» و ايشان شش مورد از مواردي را كه در اناجيل مختلف تصريح به جسماني بودن معاد است ذكر مي فرمايند.V}افتخار اسلام ...، شيخ محمد صادق فخر الاسلام ص120){V ليكن نكته اي كه لازم به يادآوري است كه ولو علماي مسيحي و اناجيل تصريح به جسماني بودن معاد دارند ولي درباره لذات و آلام مي گويند در قيامت لذت و درد روحاني است كه اين خود يكي از موارد تناقض در عقابه مسيحيت است.V}(همان، ص121){V
شايان ذكر است كه گروهي از متألهين ليبرال و نوارتدكس واقعيتهاي كتاب مقدس را انكار و قائل به روحانيت معاد شده اند.
مسئله ديگري كه نبايد از آن غفلت كرد مسئله رستاخيز حضرت مسيح در بين نصاري است كه قائلند مسيح مرد و بعد از مرگ زنده شد و اين رستاخيز جسماني بود كه بر اين مطلب از موارد متعددي از اناجيل تصريح شده است.V}(انجيل يوحنا 1/23، مرقس 15/45، مثي 28/9، لوقا 24/34 و يوحنا 20/25 و موارد ديگر){V كه اين مسئله رستاخيز مسيح نبايد با مسئله معاد خلط شود.
براي مطالعه بيشتر مي توانيد در باره معاد در كيش يهود به كتابهاي خلاصه اديان تأليف راب ترجمه امير فريدوني گرگاني و درباره مسيحيت به كتاب هاي درآمدي بر تاريخ و كلام مسيحيت تأليف محمد رضا زيبائي نژاد، كلام مسيحي تأليف توماس ميشل ترجمه حسن توفيق و منابع ديگر مراجعه فرماييد.
کد سوال : 3657
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : «من به دولت راجع به مجاني كردن آب و برق و بعضي چيزهاي ديگر فعلا براي طبقات كم بضاعتي كه در اثر تبعيضات خانمان برانداز رژيم شاهنشاهي دچار محروميت شده اند و با برپايي حكومت اسلامي به اميد خدا اين محروميتها برطرف خواهد شد». (9 اسفند 1357) آيا منظور امام از جملات فوق اين بوده است که مواردي مانند آب و برق مجاني باشد؟ اگر منظور امام چنين چيزي بوده چرا اين مسئله محقق نشده و اگر منظور ايشان اين نبوده چه تعبيري مي توان از جملات فوق داشت؟
پاسخ : جملات فوق و برخي ديگر از بيانات حضرت امام در اوان انقلاب و بعد از آن كه به مناسبتهاي مختلف بيان شده بيش از هر چيز بيانگر اهتمام جدي و عنايت خاص آن بزرگوار به قشر مستضعف و محروم جامعه و توجه زمامداران جامعه به مشكلات پايين ترين طبقات اجتماعي است كه در سيره عملي آن بزرگوار نيز با تأسيس بنيادها ونهادهايي نظير كميته امداد، حساب 100 امام، بنياد مستضعفان و غيره تبلور عيني و مصداق بيروني پيدا كرده است، اساساً امام قشر مستضعف جامعه را كه اكثريت جامعه آن دوران را نيز تشكيل مي داد صاحبان و سرمايه هاي اصلي انقلاب دانسته و بر توزيع درست امكانات و بسط عدالت اجتماعي و حذف محروميتها با تكيه بر اسلام ناب به عنوان يك آرمان بزرگ الهي و نه يك اتوپياي خيالي مي نگريست نگاه ناقد و معرفت عميق حضرت امام به اسلام، آن بزرگوار را به اين باور حقيقي رسانده بود كه در صورت پياده شدن احكام نوراني اسلام با تمام ملزومات آن مسلماً مشكلات قشر محروم جامعه به حداقل ممكن خواهد رسيد. آنچه مسلم است رسيدن به اين نقطه مطلوب نياز جدي به پشتكار و جديت مسؤولين، خواست عمومي و توليد ثروت در كشور و سپس بسط و توزيع مناسب آن، مستلزم گذشت زمان است. مسلماً ايجاد چنين فضاي آرماني، ساختمان پيش ساخته اي نيست كه يك شبه آن را ساخت، بايد ديوارهاي آن را آجر به آجر و با عنايت به امكانات كشور بالا برد و آن را بنا كرد. با نگاه منصفانه به عملكرد دولتهاي پس از انقلاب چه در زمان حيات حضرت امام و چه بعد از ايشان به وضوح مي توان ديد كه عليرغم نارساييهاي موجود، قدمهاي مؤثري در اين راه برداشته شده هر چند با نقطه آرماني و مطلوب حضرت امام فاصله بسيار است و نيازمند تلاشهاي جدي تري است. به عنوان نمونه مي توان به بسط و تعميق آموزش و پرورش، بهداشت، آب و برق و امكانات ارتباطي به دوردست ترين نقاط كشور و نيز هدفمند كردن يارانه ها در اين اواخر اشاره كرد كه به طور مسلم نقش بسزائي در رفع محدوديتها داشته و خواهد داشت.
آنچه در پايان تذكر آن ضروري به نظر مي رسد، توجه به اين نكته است كه محقق شدن مصاديق آرمانهاي حضرت امام نظير آنچه كه در متن سؤال فرض شده است، نيازمند عنايت خاص همه اقشار جامعه به انديشه هاي متعالي آن حضرت كه ملهم از اسلام ناب است مي باشد و به طور قطع اگر چنين امري تحققق يابد، ( به عنوان مثال اگر خمس و زكات به عنوان ماليات از سوي اقشار پردرآمد جامعه پرداخت شود) و امكانات كشور اجازه دهد. تأمين سعادت دنيوي و اخروي مردم و يا آب و برق مجاني براي اقشار مستضعف امري دست يافتني خواهد بود.
مسئله مهم ديگر موانع و معضلاتي بود كه استكبار جهاني و در رأس همه آمريكا در قالب جنگ تحميلي و محاصره اقتصادي براي كشور عزيزمان پديد آوردند و در واقع طلايي ترين فرصتهاي ترقي و پيشرفت را از مردم خوب ما گرفته و آن روحيه ايثار و تلاش و آن غيرت پرصلابت انقلابي را مصروف دفاع و جنگ نمودند تا جايي كه كشور به جاي اينكه به سمت و سوي رفاه و پيشرفت پيش رود روز به روز رو به خرابي و ويراني ناشي از جنگ و تحريم اقتصادي گذاشت و پس از آن نيز نياز به انرژي و امكاناتي عظيم جهت بازسازي وجود داشت. ولي با وجود همه اين مشكلات با وجدان كاري و انضباط اجتماعي مي توان به قله هاي ترقي دست يافت.
کد سوال : 3658
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : با سلام من کارمند و مسئول دايره اعتباري هستم قبل از وارد شدن به اين پست در شهري ديگر خدمت مي کردم زماني که مي خواستم به شهر جديد بيايم مسئول همان دايره از من خواست که به آنجا نيايم زيرا که در آنجا کار فراواني وجود دارد و از عهده آن بر نمي آيي ولي من با اين وجود رفتم اما هر بار وي با شخص ديگر سعي در اخلال کارم را دارند و هر بار به رييس اداره متمسک مي شوند و وي را بر عليه من مي شورانند خو اهشمند است مرا راهنمايي فرماييد رفتارم در مقاّبل اينگونه افراد چگونه بايد باشد لطفا در پاسخ بطور کامل و شفاف توضيح دهيد.
پاسخ : برادر عزيز قبل از پرداختن به پاسخ از حسن اعتمادتان تقدير و تشكر مي كنيم و در راستاي جواب توجه شما را به نكات زير جلب مي كنيم و اميدواريم با عمل به آنها و توكل به درگه الهي مقصود حاصل آيد، توصيه هاي مد نظر براي اصلاح رفتار در برابر سه شخصيت مؤثر در اين معركه ارائه مي شوند و شما بايد در برابر هر يك به آنچه گفته مي شود عمل فرمائيد تا به هدف نائل آئيد.
T}1. در برابر رئيس اداره:{T
بدون بدگويي نمودن از كسي و يا اشاره به اسم شخصي خاص هرگاه با رفتارهاي خلاف او مواجه شديد علت آن را مستقيم از خودش بخواهيد و با اين عبارت وارد سخن با وي شويد كه: «احساس مي كنم كه شما از عملكرد من ناخرسند هستيد و من مي خواهم علت آن را بدانم و در مسير تحصيل خرسندي و رضايت شما گام بردارم پس شما بفرمائيد خطاي من كجا بود. و حال براي جبران آن چه كنم؟» كلمات احترام آميز و برخواسته از حسن نيت موجب مي گردد رئيس اداره اندك اندك به شما اعتماد پيدا كند. و در متن به وي گوشزد كنيد كه اگر در صدد ارائه پيشنهاد هستيد و مي خواهيد مرا بشناسيد مستقيم با خودم مرتبط باشيد «از نزديك در مورد كار من و عملكردم قضاوت كنيد. البته اگر وي از شما انتظاري خلاف شرع و قانون را مطالبه نمود با توجه به سابقه ي قبلي مخالفت صريح نكيند ولي از وظيفه خود دست نكشيد و به مقامات بالاتر با ارائه مدرك گزارش كنيد.
T}2. در برابر شخصي كه زبان به بدگوئي مي گشايد{T
براي رسيدن به هدف خود هرگز رفتار اطلاعاتي و خبردهي و شكوائيه اي در برابر وي نداشته باشيد از اظهار نظر در مورد ديگران در برابر او اجتناب كنيد ارتباط شما با ايشان تنها و تنها ارتباط عاطفي و دوستي باشد هرگز به گفته هاي عملي و خبري او اعتماد نكنيد و از اظهار نظر كردن درباره اشخاص و پديده ها در برابر او اجتناب كنيد تا مشت گيري نكند و مستمسك و دستگيره اي براي كوبيدن خودتان به دست وي ندهيد و ارتباط شما در برابر ايشان تنها رابطه عاطفي و دوستي باشد نه حساب و اعتبار باز كردن و اعتماد نمودن و روابط خود را با وي در همين سطح نگهداريد نه كاهش دهيد و نه افزايش.
T}3. توصيه هاي در مورد عملكرد خودتان{T
الف. تمام تلاش شما بايد صرف انجام وظيفه اي كامل و دقيق و مخلصانه شود و ذره اي در عملكرد خود از جاده حق منحرف نشويد تا هم خود آسيب ببينيد و هم راه را براي نفوذ ديگران و نقطه ضعف گرفتن ديگران باز نكنيد.
ب. بين وظائف شخصي و تكاليف شخصي با وظائف شرعي اجتماعي تفكيك قائل شويد شايد اگر به محدوده رفتار شخصي خود نگاه كنيد شما مكلف به انجام عملي باشيد ولي تعقيب نمودن آن باعث هرج و مرج و بي آبرو شدن گروهي شود و يا جامعه پذيرش انجام آن را نداشته باشد در اين صورت تنها به عنوان وظيفه فردي به آن عمل كنيد و از ديگران انتظار نداشته باشيد تا همانند شما باشند و همانند شما عمل كنيد و بيانديشند و اگر مطابق شما عمل نكردن بي دين هستند.
ج. امر به معروف و نهي از منكر هميشه در قالب زبان محقق نمي شود. چه بسا بايد با عمل صالح و گذشت از حق خود ديگران را به معروف دعوت نمود و توجه داشته باشيد كه امر به معروف شرائطي دارد كه اگر آن شرائط فراهم نباشد واجب نيست و شما هم نبايد اصرار داشته باشيد. و چه بسا براي فراگير شدن معروف بايد به جاي امر و نهي اطلاع رساني نموده و راه آگاهي دادن را پيش گرفت و با افزايش سطح آگاهي، توجه دروني مردم را به سمت خوبيها جلب نمود. لذا از اين مسير و با اهرم محبت و زبان گرم استفاده كنيد تا قانون خشك و بي چون و چرا و امر و نهي هاي بي مفهوم كه براي برخي ارزشي ندارد و آنها را خسته مي كند.
د. از اظهار نظر در برابر افراد ناآشنا و فاقد اعتبار و اعتماد خودداري كنيد و از جانب ديگر در جلب نظر ديگران با اهرم محبت تلاش كنيد و حتي رئيس اداره را مي توان با محبت به خود علاقمند نمود چه انسان بنده احسان است و از هر راهكار ديگري اين راهكار نافذتر است و تأثير بيشتر مي دارد و از جانب ديگر در برابر ناملايمات و رفتارهاي ناشايست ديگران از واكنش نشان دادن سريع و تند اجتناب كنيد و انجام وظيفه و تأمين خواسته را به فرصت مناسب و با چهره باز بسپاريد.
اميدواريم رعايت امور فق شما را در رسيدن هدف مقدستان ياري نمايد.
کد سوال : 3659
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا در تحرير الوسيله عنوان شده كه در طلاق اطلاع زن مهم نيست چه برسد به رضايت آن؟
پاسخ : طلاق، در نظام حقوقي اسلام از ايقاعات است نه از عقود. يکي از تفاوت عقد با ايقاع در اين است که در عقد تعهد با خواست طرفين ايجاد مي شود مانند نکاح که با رضايت و اراده آزادانه دو طرف قابل تحقق است، اما ايقاع، تعهد يک طرفه انجام مي شود، ايقاع يک عمل حقوقي است که با خواست يک طرف بدون آن که نياز به طرف ديگر باشد انجام مي شودو طلاق از جمله ايقاعات است نه عقود اما چرا طلاق ، عقد نيست و رضايت يا اطلاع طرف مقابل او شرط نيست، با برخي قيود و تبصره هاي آن، توجه به نکات ذيل مناسب است:
طبق ماده 1133 قانون مدني مرد مي تواند هر وقت که بخواهد زن خود را طلاق دهد. اين قاعده مبتني بر فقه اسلامي است که اختيار طلاق را اصولاً به دست مرد داده است. اين قاعده را با غلبه احساسات در زن و اينکه در حقوق اسلامي مرد در تشکيل خانواده سهمي بيشتر دارد و بار مخارج و مسئوليت خانواده بيشتر بر دوش اوست و به همين نسبت علاقه اش به بر هم نخوردن خانواده شديد مي باشد توجيه کرده اند، V}(يحيي نوري، حقوق زن در اسلام و جهان، چاپ چهارم، تهران 1337، ص 227 و 228){V و نيز در توجيه اختيار مرد در طلاق گفته اند: هر زمان که شعله محبت و علاقه مرد خاموش شود ازدواج از نظر طبيعي مرده است، V}(مرتضي مطهري، نظام حقوق زن در اسلام، چاپ تهران 1353، ص 282){V؛ روانشناسي زن و مرد متفاوت است؛ طبيعت، کليد فسخ طبيعي ازدواج را به دست مرد داده است؛ يعني اين مرد است که با بي علاقگي و بي وفائي خود نسبت به زن او را نيز سرد و بي علاقه مي کند، بر خلاف زن که بي علاقگي اگر از او شروع شود تأثيري در علاقه مرد ندارد بلکه احياناً آن را تيزتر مي کند؛ از اين رو بي علاقگي مرد منجر به بي علاقگي طرفين مي شود ولي بي علاقگي زن منجر به بي علاقگي طرفين نمي شود؛ سردي و خاموشي علاقه مرد مرگ ازدواج و پايان حيات خانوادگي است، اما سردي و خاموشي علاقه زن به مرد آن را به صورت مريضي نيمه جان در مي آورد که اميد بهبود و شفا دارد؛ در صورتي که بي علاقگي از زن شروع شود، مرد اگر عاقل و وفادار باشد، مي تواند با ابراز محبت و مهرباني علاقه زن را بازگرداند و اين کار براي مرد اهانت نيست که محبوب رميده خود را به زور قانون نگهدارد تا تدريجاً او را رام کند؛ ولي براي زن اهانت و غيرقابل تحمل است که براي حفظ حامي و دل باخته خود به زور و اجبار قانون متوسل شود؛ البته اين در صورتي است که علت بي علاقگي فساد اخلاقي و ستمگري مرد نباشد؛ اگر مرد ستمگري آغاز کند و زن به خاطر ستمگري و اضرار مرد به او بي علاقه گردد مطلب ديگري است، V}(همان کتاب، ص 284 و 285){V و زن در اين صورت با شرايطي که خواهيم گفت مي تواند براي طلاق به دادگاه رجوع کند.
بايد توجه داشت که طلاق در اسلام امري ناپسند است و مرد مسلمان نبايد از روي هوي و هوس و بدون دليل موجه اقدام به طلاق زن خود کند. به ديگر سخن «اسلام با طلاق سخت مخالف است. اسلام مي خواهد تا حدود امکان طلاق صورت نگيرد؛ اسلام طلاق را به عنوان چاره جويي در مواردي که چاره منحصر به جدايي است تجويز کرده است»، V}(همان کتاب، ص 271){V
معهذا صرف قواعد اخلاقي براي جلوگيري از طلاقهاي ناروا کافي نيست، بلکه ضمانت اجراي حقوقي لازم است و به عبارت ديگر پاره اي تدابير حقوقي براي جلوگيري از سوء استفاده مرد از اختيار طلاق بايد به کار گرفته شود. در قانون مدني چنين ضمانت اجرا و تدابيري پيش بيني نشده بود و همين امر موجب سوء استفاده بعضي از مردان از اختيار طلاق مي شد. لذا قانون حمايت خانواده ماده 1133 قانون مدني را به طور ضمني نسخ و اختيار مطلق مرد را از ميان بردو طلاق مرد را به مواردي خاص محدود نمود. ليکن قانون دادگاههاي مدني خاص مصوب مهر ماه 1358 با بازگشت به نظام قانون مدني ماده مزبور را احياء کرد؛ ولي براي جلوگيري از سوء استفاده مرد ارجاع به داوري و سعي در سازش زوجين از اين طريق و لوزم اجازه دادگاه براي طلاق در صورت عدم حصول سازش را مقرر داشت(تبصره 2 ماده 3). قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب 1370، مانند قانون حمايت خانواده، صدور گواهي امکان سازش براي طلاق را لازم شناخت.
بنابراين، اگر امروز شوهر بخواهد زن خود را طلاق دهد بايد به دادگاه رجوع کند و دادگاه با ارجاع اختلاف به داوري اقدام به اصلاح بين زوجين خواهد کرد و در صورتي که بين زن و شوهر سازش حاصل نشود گواهي عدم امکان سازش به شوهر خواهد داد. دفتر طلاق پس از دريافت گواهي عدم امکان سازش به اجراي صيغه طلاق و ثبت آن اقدام خواهد کرد.
برابر بند آخر ماده 10 قانون حمايت خانواده که مي توان گفت هنوز به قوت و اعتبار خود باقي است، «هرگاه شوهر بدون اجازه دادگاه مبادرت به طلاق نمايد به حبس جنحه اي از شش ماه تا يک سال محکوم خواهد شد. همين مجازات مقرر است براي سردفتري که طلاق را ثبت نمايد«. به علاوه از سردفتر خاطي سلب صلاحيت خواهد شد (ماده واحد قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق مصوب 1370).
لزوم اجازه دادگاه يا گواهي عدم امکان سازش براي طلاق به اراده شوهر که در راه مصلحت خانواده و جلوگيري از خود سري و سوء استفاده مرد در زمينه طلاق مقرر شده يک قاعده حقوق جديد است که در ايران نخستين بار به موجب قانون حمايت خانواده 1346 پذيرفته شد و قانون حمايت خانواده 1353 نيز آن را تأييد کرد؛ آنگاه لايحه قانوني دادگاههاي مدني خاص و قانون اصلاح مقررات مربوط به طلاق هم آن را لازم شمردند . اين قاعده هر چند که در فقه اسلامي به صراحت مطرح نشده با آن مباينتي ندارد، بلکه با اصول عاليه اسلام سازگار است.
جامعه هر اندازه و به هر وسيله اقداماتي به عمل آورد که تصميمات ناشي از عصبانيت و غفلت (در امر طلاق) عملي نشود بجاست و مورد استقبال اسلام است قانون در راه مصلحت اجتماع مي تواند متصديان دفاعار طلاق را از اقدام به طلاق، تاوقتي که محکمه عدم موفقيت خود را در ايجاد صلح و سازش ميان زوجين به اطلاع آنها نرسانده است، منع کند. محاکم کوشش خود را در ايجاد صلح و سازش ميان زوجين به عمل مي آورند و فقط هنگامي که بر محکمه ثابت شد که امکان صلح و سازش ميان زوجين نيست گواهي عدم امکان سازش صادر مي کند و به اطلاع دفاتر مي رساند، V}(همان کتاب، ص 303){V
T}مبحث دوم - طلاق به درخواست زن{T
- فقه اسلامي
فقهاي اسلامي در پاره اي موارد به زن اجازه داده اند که از حاکم درخواست طاق کند و دلايلي از آيات و روايات در اين زمينه آورده اند. کاملترين و مفصلترين بحثي که در اين مسأله در فقه اماميه به نظر ما رسيده است تقريرات آيت الله شيخ حسين حلي مقيم نجف اشرف تحت عنوان «حقوق الزوجه و آثارها الوضعيه» است، V}(رجوع شود به کتاب بحوث فقهيه به قلم عز الدين بحر العلوم. چاپ بيروت، 1393 هجري قمري، 1973 ميلادي، ص 183 به بعد؛ براي خلاصه اي از بحث مذکور رجوع شود به مرتضي مطهري، نظام حقوق زن در اسلام، ص 321 به بعد){V
بنابر آنچه در اين رساله آمده است، تخلف شوهر از اداء وظايف زوجيت (اعم از انفاق و همخوابگي و داشتن روابط جنسي و حسن معاشرت) چه ناشي از تقصير شوهر و چه بدون تقصير باشد، در صورتي که زندگي زناشويي و بقاء نکاح را دشوار کند، به زن حق مي دهد که براي طلاق به حکام شرع رجوع نمايد؛ حاکم شوهر را مجبور به طلاق خواهد کرد و اگر شوهر از آن خودداري کند، حاکم به عنوان ولي ممتنع زن را طلاق خواهد داد.
در اين باره مؤلف به آيات و روايات استناد کرده است.
در جامع الشتات تأليف فقيه بزرگ، ميرزاي قمي، در پاسخ به حق زن در طلاق آمده است؛ هرگاه زوج تخلف کرد از حقوق زوجه و مطالبه زوجه نفعي نکرد به حاکم شرع رجوع مي کند و بعد از ثبوت در نزد حاکم او را الزام و اجبار مي کند بر وفاي حقوق يا بر طلاق دادن زوج. هرگاه براي حاکم علم حاصل شود به اينکه زوجه سلوک به معروف نمي کند و وفاي به حقوق زوجه نمي کند او را اجبار مي کند بر طلاق و اين اجبار منافي صحت طلاق نيست...»، V}(جامع الشتات، چاپ سنگي 1303 هجري قمري، کتاب الطلاق، ص 508){V
از اين سؤال و جواب نيز به خوبي بر مي آيد که هرگاه شوهر حقوق واجبه زن را وفا نکند و اجبار او به ايفاء ممکن نباشد، حاکم شوهر را اجبار به طلاق مي کند و در صورت امتناع شوهر از طلاق، حاکم زن را طلاق مي دهد و اين طلاق شرعاً صحيح است.
علاوه بر اين موارد، در فقه اسلام زني که شوهر او غايب مفقود الاثر شده مي تواند با شرايطي از دادگاه طلاق بگيرد و نيز زن مي تواند به موجب شرط ضمن عقد از شوهر براي طلاق وکالت بگيرد که در صورت تحقق پاره اي امور يا به طور مطلق از طرف او خود را طلاق دهد.
- قانون مدني
قانون مدني در مواد 1129 و 1130 موجباتي را براي طلاق به درخواست زن مقرر داشته است که مبتني بر فقه اسلامي است. ماده 1129 مربوط به استنکاف يا عجز شوهر از دادن نفقه است و عدم امکان اجراء حکم محکمه و الزام به دادن نفقه که در اين مورد زن مي تواند براي طلاق به حاکم رجوع کند و حاکم شوهر او را اجبار به طلاق مي نمايد.
ماده 1130 ق.م. (اصلاحي 14/8/1370) مربوط به عسر و حرج است که به موجب آن اگر دوام زندگي زناشويي براي زن موجب مشقت شديد و غيرقابل تحمل باشد زن مي تواند از دادگاه تقاضاي طلاق کند.
علاوه بر موارد فوق، قانون مدني به تبعيت از فقه به زني که شوهر او چهار سال غايب مفقود الاثر بوده اجازه داده است که از دادگاه تقاضاي طلاق کند (ماده 1029). وکالت زن براي طلاق هم در قانون مدني مانند فقه اسلامي پذيرفته شده است (ماده 1119). اينک بجاست درباره موجبات مذکور بيشتر سخن بگوييم.
کد سوال : 3660
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا در ازدواج مي شود سن دختر چند سال از پسر بزرگتر باشد؟
پاسخ : ازدواج يکي از مهمترين حوادثي است در زندگي انسان رخ مي دهد و نقش تعيين کننده اي در رشد و تکامل و آينده او دارد لذا بايد با دقت کامل انجام گيرد چه اينکه ازدواج نه تنها در سرنوشت زوجين نقش تعيين کننده دارد در شکل گيري نهاد خانواده بعنوان بنيادي ترين نهاد اجتماعي نيز نقش مهمي دارد بنابراين در شکل گيري يک جامعه اي سالم يا ناسالم تأثير تعيين کننده دارد.
عوامل مهمي در يک ازدواج موفق نقش دارد که شما قطعاً با مطالعه کتابهايي که در اين زمينه تدوين شده با آگاهي کامل از آن عوامل اقدام به ازدواج خواهيد نمود اين عوامل بعضاً از اهميت خيلي زياد برخوردارند که به هيچوجه نبايد از آنها چشم پوشي کرد مانند مسائل اعتقادي، فرهنگي، خانوادگي، سلامت جسماني و رواني اما بعضي از شرائط از جمله شرايط سني از اهميت کمتري برخوردار است و بيشتر جنبه توافقي دارد به عبارت ديگر مسئله سن يا قيافه ظاهري بستگي به نوع سليقه افراد و توافق يکديگر دارد اما توجه به اين نکته ضروري است که همين مسائل دست دوم نيز اگر در ازدواج لحاظ شود بهتر است بنابراين براي پاسخ دقيقتر به سئوال شما در مورد شرايط سني ازدواج کمي به تحليل فيزيولوژيکي و روان شناختي آن مي پردازيم. از نظر فيزيولوژيکي و تجربي اين مطلب به اثبات رسيده که معمولاً بلوغ دختران بويژه بلوغ جنسي آنها زودتر از پسران رخ مي دهد و علائم جسماني آن هم اين مسئله را بخوبي تأييد مي کند البته بطور دقيق نمي توان گفت چند سال يا چند ماه زودتر اين مسئله اتفاق مي افتد از نظر روان شناختي نيز مسئله حائز اهميت است چه اينکه مسائل فيزيولوژيکي که در بدن دختر رخ مي دهد و همچنين زايمانهاي او بعد از ازدواج در جاذبه هاي ظاهري تأثير مي گذارد به عبارت ديگر کمي زودتر از پسرها شکسته مي شوند و اين مسئله ممکن است در سالهاي اوليه ازدواج خيلي جلوه گر نباشد اما بتدريج علائم ظاهري آن در چهره و اندام زن نمايان مي شود و چه بسا اگر زن و شوهر از جنبه هاي ديگر نيز کمي ناسازگاري داشته باشند اين عامل ظاهري نيز بر عمق اختلافات بيفزايد و زمينه مسائل ناگواري را در زندگي مشترک آنها فراهم کند نکته مهم ديگري که از نظر روان شناختي و همچنين از جهات ديگري مانند مديريت خانواده و مسائل تربيتي بايد مورد توجه قرار گيرد اينست که در فرهنگ ما و بر اساس اعتقادات ديني ما زن و شوهر يک سلسله حقوقي نسبت به يکديگر دارند و متقابلاً هر کدام مسئوليتها را بايد در خانواده به عهده گيرند مثلاً نفقه زن اعم از تغذيه، پوشاک، مسکن و ... به عهده مرد است در مقابل تربيت فرزند و مسائل عاطفي و تربيتي در خانواده بيشتر به عهده زنهاست همچنين مديريت خانواده به عهده مرد است و زن بايد بعنوان يک مشاور امين اين مديريت را بپذيرد اينگونه مسائل مي طلبد که مرد از نظر سني، فکري، علمي و تجربي آمادگي بيشتري بايد برخوردار باشد تا بتواند اين مسئوليت ها را انجام دهد و الا جايگاه زن و مرد در خانواده عوض مي شود و بدون ترديد در دراز مدت مشکلاتي را بدنبال خواهد داشت البته ممکن است يک موارد استثنايي پيدا شود که عليرغم بزرگتر بودن زن مشکلي را ايجاد نکند اما ما نبايد استثناءات را ملاک قرار دهيم لذا توصيه ما به شما اين است که حداقل 2 سال و حداکثر 6 سال تفاوت سني بين زن و شوهر اگر رعايت شود بهتر است يعني مرد بزرگتر از زن باشد. البته همانطور که گفته شد موارد استثنايي نيز وجود دارد که زن و مرد هم سن هستند يا زن بزرگتر از مرد است ولي مشکلي هم ايجاد نمي شود مثل اينکه مرد عليرغم اينکه سن کمتري دارد ولي از توانايي و مديريت بالايي برخوردار است و مي تواند مديريت خانواده و مسئوليت هاي ديگري که دارد به عهده گيرد، انجام دهد يا بالعکس مرد فرد ضعيفي است و توانايي فکري يا جسماني او پايين است به گونه اي که نيازمند يک زن توانمند و با تجربه تر است تا کاستيهاي او را در خانواده جبران کند در اينگونه موارد اشکالي ندارد که زن و مرد هم سن باشند يا حتي سن زن بيشتر از مرد باشد اما در غير موارد استثنايي اينگونه ازدواجها توصيه نمي شود و بهتر است سن مرد کمي بيشتر از زن باشد.