کد سوال : 3401
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : حديث: «هر كه قرآن را به صورت غنا بخواند از ما نيست» آيا منظور به همراه آهنگ است؟
پاسخ : آنچه در حديث آمده است اين گونه است كه پيامبر اكرم(ص) فرموند: H}«ليس منا من لم يتغن بالقرآن؛{H از ما نيست كسي كه قرآن را به صورت غنا نخواند».
غنا به گونه اي است از صدا و آواز كه طرب انگيز باشد و يا احيانا مناسب مجالس اهل لهو و لعب باشد. به همين جهت در توجيه اين روايت با توجه به اين كه غنا به صورت مطلق نهي شده و حتي خواندن قرآن به صورت غنا نيز نهي شده گفته شده است مراد از آن خواندن قرآن با صوت زيبا و حزين است.
برخي نيز اين گونه معني كرده اند كه از ما نيست كسي كه با داشتن قرآن احساس بي نيازي و غني نكند مؤيد اين معني اين كه در روايت ديگري در كافي وارد شده كسي كه قرآن بخواند غني و بي نياز است V} (معاني الاخبار، ص 279 - جواهر الكلام، ج 41، ص 49 - مجازات النبويه، ص 234).{V
کد سوال : 3402
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : چرا به حضرت مهدي (عج) ابا صالح مي گويند؟ لطفا با استدلال و به تفصيل پاسخ دهيد؟
پاسخ : براي به دست آمدن پاسخ تفصيلي اين سوال بايد به اين چند مطلب توجه کنيد.
1- در اين ترديدي نيست که برخي از مردم به هنگام گرفتاري، حضرت امام زمان عليه السلام را با کنيه «اباصالح» به فريادرسي خوانده اند. نويسنده کتاب «النجم الثاقب» مي گويد: در بين مردم عرب شهري و بياباني، امام زمان را در هنگام گرفتاري با «اباصالح» صدا مي زدند.V}(النجم الثاقب، ج2 ص425، باب نهم، چاپ اول، انتشارات انوار المهدي قم، 1415 هجري قمري، تحقيق سيد ياسين موسوي){V
2- توجه داشته باشيم که «اباصالح» را در وقت گرفتاري و به خصوص گم کردن راه و کالا به کار مي برند نه در همه حالات و مي توان از اسم «صاحب الزمان» اسم مغيث و اسم غوث هم استفاده کرد و در وقت گرفتاري با اين نامها حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه را به فريادرسي خواند.
3- بر پايه برخي از روايات، موکّل بيابانها «صالح» نام دارد و موکل درياها حمزه.V}(فقيه، ج2، از چهار مجلديها، کتاب الحج، باب دعا الضال عن الطريق، ص298، وسائل الشيعه، چاپ آخوندي، ج8 ص325، کتاب الحج، ابواب آداب السفر، باب 53، باب استحباب التيامن لمن ضل عن الطريق و ان ينادي يا صالح ارشدونا و في البحر يا حمزه، ح3، بحار الانوار، چاپ بيروت، ج73 ص253){V اگر کسي در بيابانها گم شود، بهتر است همين «صالح» را با عبارت «يا صالح» به فريادرسي بخواهد و اگر در دريا گم شود فرياد بزند «يا حمزه». افرادي در طول تاريخ چنين کرده اند و موکل بيابانها به فرياد آنها رسيده است.V}(در النجم الثاقب، بحار الانوار و مآخذ ديگر مواردي از گم گشتگان نجات يافته را آورده اند.){V شيخ صدوق در خصال، در ضمن حديث اربعماه آورده است: «... و من ضل منکم في سفر او خاف علي نفسه، فليناد يا صالح! اغثني ...»V}(خصال، ص618 س13، چاپ اعلمي، بيروت، يک مجلدي، 1410 قمري، تحقيق علي اکبر غفاري، چاپ اول){V اين حديث را در وسايل الشيعه، ج8، ص325، ح4 و بحارالانوار، ج73، ص243 نيز آورده است.
اين حديث مي گويد: اگر کسي از شما در مسافرت راه را گم کند و يا خطري او را تهديد کند بايد فرياد بزند «يا صالح کمکم کن» چون در ميان جن هاي مومن که برادران شما هستند يک نفر به نام «صالح» وجود دارد که در شهرها و کشورها گردش مي کند و او خود را وقف شما کرده است و هنگامي که صداي کمک خواهي کسي را بشنود پاسخ مي دهد و کسي را که از شما گم شده، راهنمائي مي کند و اگر مرکب کسي رم کند آن را مي گيرد و براي صاحبش نگه مي دارد.
4- نويسنده کتاب محاسن مي گويد: از حضرت امام جعفر صادق عليه السلام روايت کرده اند که فرمود: H}«اذا ضللت في الطريق فناد يا صالح يا ابا صالح ارشدونا الي الطريق رحمکما الله؛{H هنگامي که راه را گم کردي صدابزن: اي صالح! اي اباصالح! راه را به ما نشان بدهيد››.V}(محاسن برقي، ج2، چاپ دوم، ص110، باب ارشاد الضال عن الطريق، حديث 100، انتشارات المجمع العلمي لاهل البيت، قم، 1416، شماره مسلسل حديث 1300){V
در محاسن چاپ مجمع علمي آمده است: «يا صالح يا ابا صالح» همين حديث را صاحب النجم الثاقب در جلد اول باب دوم، ص 163، از محاسن نقل كرده و آورده است: «يا صالح و يا ابا صالح» و در بررسي متن حديث گفته است ترديد از راوي است. اين سخن مي فهماند که بايد عبارت النجم چنين باشد: «يا صالح او يا اباصالح» بر اين اساس در چاپ النجم الثاقب، الف افتاده است و بايد «او يا اباصالح» باشد نه «و يا اباصالح».
مي توان گفت به قرينه رواياتي که گذشت، عبارت روايت محاسن برقي بايد يا صالح باشد و بر اين اساس، گم گشتگان بيابانها مي توانند موکل بيابانها را که صالح است صدا بزنند و به لطف خدا، صالح به فرياد مي رسد. به اين نکته توجه شود که همه اين روايات به گم گشته ها و موکل بيابان مربوط است و ارتباطي به امام زمان عليه السلام ندارد.
5- آيا حضرت مهدي عليه السلام، کنيه اي به عنوان اباصالح دارد؟ در جواب اين سوال بايد گفت شيخ عباس قمي در منتهي الآمال براي حضرت مهدي عليه السلام نامهائي را ذکر کرده ولي سخني از اباصالح به ميان نياورده است.V}(منتهي الآمال، ج2، چاپ هجرت، ص757 س12){V همين شيخ عباس قمي در سفينه البحار ج2، کلمه هدي، چاپ سنگي، دو جلدي، ص700 که درباره امام زمان بحث مي کند، از اباصالح سخني به ميان نياورده است. و در همين سفينه البحار در کلمه اب، کلمه صحب و صلح هم اشاره اي به اباصالح نکرده است. در اصول کافي، ج1 ص328 باب الاشاره و النص الي صاحب الدار روايات زيادي آورده ولي به اباصالح اشاره اي نکرده است. نويسنده منتخب التواريخ، جاپ قديم، ص855 هم اشاره اي به اباصالح ندارد. در بحار الانوار چاپ بيروت، ج51 ص28 باب دوم، اسماء و القاب و کنيه هاي امام زمان، اشاره اي به اباصالح نشده است. در اين کتابها بر اساس روايات به اين نامها اشاره کرده اند: بقيه الله، حجه الله، خلف صالح، قائم، مهدي، صاحب الامر، صاحب الدار، صاحب الزمان، صاحب، ابوالقاسم، صاحب العصر، منتظر. ممکن است برخي چنين فکر کنند که حضرت مهدي عليه السلام فرزندي به نام صالح دارد و براي همين آن حضرت را اباصالح ناميده اند ولي بايد در جواب اين گفت: نمي توان گفت که حضرت مهدي ازدواج کرده و صاحب اولاد است و اگر فرض کنيم که آن حضرت داراي اولاد است همانطوري که برخي بر اين باورند، در اين صورت مي گوئيم در ميان اولادي که براي آن حضرت ذکر کرده اند کسي به نام صالح نيست.V}(انوار نعمانيه، چاپ تبريز، چهار مجلدي، ج2 ص63. منتخب التواريخ، يک مجلدي، ص861. تاريخ غيبت کبري، نوشته سيد محمد صدر، ترجمه دکتر افتخار زاده، چاپ اول ص91){V به CD جامع الاحاديث و CD المهدي هم مراجعه کرديم و درباره اباصالح بودن امام زمان عليه السلام چيزي نيافتيم. صاحب النجم الثاقب در ص425 ج2 باب نهم مي گويد: «ولم نجد مصدرا ذلک في الاخبار الخاصه الا مارواه البرقي في المحاسن» ما براي کنيه بودن اباصالح براي امام زمان عليه السلام روايتي نيافتيم مگر روايت محاسن برقي. و ما در بررسي هاي گذشته نشان داديم که متن محاسن يا صالح است نه يا اباصالح.
6- به اين حقيقت بايد توجه کرد که در جهان هستي، همه عوامل دست اندرکار، در خدمت حضرت صاحب الامر است. اين يک مطلب عرفاني است و اگر کسي به توحيد عرفاني رسيده باشد اين حقيقت را مي يابد که همه حرکات و فعاليت ها در نظام هستي، زير نظر حضرت صاحب الامر است و از اين نظر آن حضرت اصل همه چيز است و فرمان همه به دست او است. بر اين پايه، موکل بيابانها، موکل درياها و عوامل ديگر در اطاعت او هستند. حال اگر گم شدي و يا به خطر افتادي مي تواني موکل بيابان يا دريا را صدا بزني و مي تواني سرور همه کائنات و سرور همين صالح را صدا بزني و اگر داراي ادب بيشتري باشي، صاحب موکل را صدا مي زني و مي گوئي: يا اباصالح اغثني. اگر يا صالح بگوئي يا يا اباصالح بگوئي، به فرياد تو مي رسند گرچه يا اباصالح گفتن زيباتر است و با وجود او، مأموراني از مأموران او را صدا زدن خوب نيست ولي آنکه به فرياد تو مي رسد همين صالح است و او از سوي امام زمان مأمور است و ممکن است براي برخي اشخاص، خود حضرت ظاهر شود ولي اين امر بسيار کم است.
7- از آنچه گذشت معلوم شد که کنيه اباصالح را خود مردم گرفتار ابداع کرده اند و از سوي امامان سفارشي در اين باره نرسيده است و کلمه صالح به معناي موکل بيابانها است و اب در اين عبارت به معناي سرور، پدر، فرمانده و امام است و علت اينکه شيعيان يا صالح نگفته اند و يا اباصالح گفته اند اين است که خواسته اند ادب را مراعات کنند و از خود حضرت کمک بخواهند نه از مأموري از مأموران او. بنابراين يا اباصالح همان يا صاحب الامر است.
کد سوال : 3403
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : من چند مشكل دارم، يكي از مشكلات من اين است كه من امسال سال سوم دبيرستان را تمام كرده ام و مي خواهم به مقطع پيش دانشگاهي بروم از آنجا كه دبيران مقطع پيش دانشگاهي آقا هستند من نمي توانم با آنها همچون معلمان خانم كه امسال داشته ام راحت برخورد كنم. به طوري كه احساس مي كنم وقتي از من سؤال بپرسند (البته اين شرايط پيش آمده) از پيشاني من عرق جاري مي شود قلبم تند تند مي زند به طوري كه صداي قلبم را مي شنوم و صورتم قرمز مي شود و گاهي هم خيلي سفيد و دستهايم مي لرزد و نمي توانم سليس و ساده صحبت كنم لطفأ به من بگوييد چه كنم كه اگر به همين صورت باشد احساس مي كنم افت تحصيلي پيدا مي كنم.
پاسخ : خواهر گرامي! از مكاتبه شما كه زمينه ساز خدمت و انجام وظيفه گشت سپاس گزاري مي كنيم و اميدواريم در انجام خدمت مفيد و خالص موفق باشيم.
در مورد سوال اول بايد به عرض برسانيم كه بخشي از خجالت و شرم شما از حضور در كلاسي كه معلم آن مرد است شرم بجاست و نشان درايت و علامت تقيد به دين است. بخش ديگر آن شايد علامت اين باشد كه شما مردها را موجوداتي متفاوت با زنان مي شناسيد و الا نبايد اينگونه تحت تأثير آنها قرار بگيريد و همانگونه كه خود مي دانيد اين شناخت شما از مردان درست نيست يعني اگر واقعا مردها را مانند خانمها تلقي كنيد و از اين ديدگاه و چشم انداز به آنها بنگريد نبايد به اين ميزان از آنها متأثر و زندگي تحصيلي خود را به باد بدهيد. هرچند رعايت حدود شرعي و اخلاقي و مستقيم خيره نگاه نكردن به جنس مخالف نشانه حيا و عفت بالاي يك خانم مؤمنه است ولي در عين رعايت كردن اين نكته مي توان در كلاس درس با معلم مرد حضور فعال و بدون اضطراب داشت. لذا در اولين قدم بايد ديدگاه و تلقي خود را از مردان تغيير بدهيد. يعني ابتدا به يك خود شناسي روي آوريد و با بازگشت به درون خود و بررسي محتوائي ذهنتان ببينيد چه چيزي موجب شده است كه اينگونه واكنش نشان دهيد مگر مردها چه تفاوتي با زنها دارند شما كه در صدد افكار گناه آلود نيستيد و در حال درس ياد گرفتن هستيد. چرا از زنها و معلمهاي خانم اينگونه متأثر نمي شويد؟! ولي از آقايان اينگونه تأثير پذيرفته و حتي از هدف درسي خود باز مي مانيد مگر چه ديدي نسبت به مردان داريد؟
خواهر گرامي بعد از آن كه پاسخ اين سوال ها را از درون خود يافتيد به آنها پاسخ دهيد مگر شايد بگوئيد كه مردها متوجه سخن گفتن من شوند آبروي من مي رود و يا به من مي خندند و ... در اين صورت بگوئيد و به خود پاسخ دهيد خوب خنده آنها چه تأثير بايد در رفتار من داشته باشد خيلي افراد شايد به من بخندند مگر من بايد به صرف اينكه آنها مي خندند بايد زندگي خود را تغيير دهم؟
به هر حال شما بايد آن انديشه هاي غلط و نادرستي كه نسبت به مردان در ذهن خود داريد تغيير دهيد و با مطرح كردن آن انديشه هاي نابجا و پاسخ دادن به آنها مي توانيد خود را از چنگال اين انديشه ها رها سازيد لذا تمام هم و غم خود را در اين راه بكار گيريد.
به اين منظور شما مي توانيد از راهكارهاي زير نيز كمك بگيريد و با به اجرا گذاردن آنها كم كم به آنجا برسيد كه با حفظ شئون و احكام ديني مرد و زن براي شما تفاوتي نداشته باشد. اما اين راهكارها به قرار زير است:
1- در تغيير ساختار محتوائي ذهن خود نسبت به مردها به همان شيوه كه در بالا گفته شد كوشش كنيد يعني روزي دو يا سه بار محتواي ذهن خود را در مورد مردها بر روي كاغذ بنويسيد و بعد در روي همان كاغذ به ميزان 4 يا 5 برابر حجم سوالات پاسخ بدهيد يعني اگر يك سطر سوال داريد 4 سطر به آن پاسخ دهيد و اين پاسخ ها را دو يا سه بار با صداي بلند بخوانيد و به خود تلقين كنيد كه مردها تافته اي جدا بافته نيستند و حرف زدن با آنها گوش دادن به سخن آنها همانند زنان مي باشد.
2- كم كم با سخن گفتن در حضور مردهاي فاميل و افرادي كه محرم شما هستند اين شرم و حياي بي مورد را كنار بگذاريد يعني تمرين كنيد و باعمل كردن به خود بياموزيد كه مردها همانند زنها هستند و چه بسيار بدتر و بي دقت تر از زنها هستند و به نكاتي كه شما خانمها توجه داريد التفات ندارند.
3- راهكار ديگر اين است كه به فرض اينكه شما خطاي گفتاري، علمي و ... مرتكب شديد و يك مرد يا عده اي از مردان به شما خنديدند حالا چه؟ مگر دنيا به آخر مي رسد؟ مگر مرتكب گناه كبيره شده ايد چه واهمه اي داريد اصلا كاري بكنيد كه آنها به حرف زدن شما بخندند و شما به خنده نابجا و بي مورد آنها خنده كنيد. يعني خود را غرق در آنجه مي ترسيد نمائيد تا اين ترس براي هميشه از شما دور شود مثل اينكه انسان ترسان از دريا را در دريا بيندازند غرق كه نمي شود مواظب او هستند ولي ترس او با چند بار تكرار كردن و دل به دريا زدن مي ريزد پس خود را به ريسك بزنيد.
4- از منفي بافي نسبت به خود جدا پرهيز کنيد.
5- سعي کنيد در روابط دوستانه، خود را وابسته به دوستانتان نکنيد.
6- جنبه هاي مثبت خود را شناسايي کنيد و آنها را در يک دفترچه يادداشت کنيد و هر روز آن را مرور کنيد.
7- هنگام صحبت کردن سعي کنيد عجله نکنيد واول کمي فکر کنيد و بعد در صورتي که به نتيجه رسيديد صحبت کنيد واگر لازم نبود صحبت نکنيد و نظر ندهيد.
8- به مسائل معنوي مانند نماز اول وقت، تلاوت قرآن با توجه به معنا و ادعيه اهتمام بيشتري بورزيد.
9- از ايجاد ارتباط با افراد منفي بافي و بدگمان نسبت به ديگران اجتناب کنيد.
10- سعي کنند ديگران را دوست داشته باشيد و انتظار نداشته باشيد حتما آنها نيز شما را دوست بدارند. يعني خود را در حالت انتظار قرار ندهيد و توقع از ديگران نداشته باشيد.
11- هميشه رفتار ديگران را صحيح و درست بشماريد و از تعبير و تفسير بد از کارهاي ديگران پرهيز كنيد.
12- هر وقت افکار منفي نسبت به خود يا ديگران به ذهنتان خطور کرد فورا با آن به مقابله بپردازيد و خودتان را مشغول کارهاي ديگري مثل مطالعه،تماشاي يک فيلم يا ورزش کنيد و نگذاريد ذهنتان جولانگاه افکار منفي باشد.
مجددا تأكيد مي كنيم اگر اضطراب شما در ارتباط با نامحرم و جنس مخالف ناشي از حيا و عفت ديني و اخلاقي است تا آنجا كه زندگي عادي شما را تحت تأثير قرار ندهد و فعاليت آموزش و تحصيلي تان افت نكند پسنديده و نيكوست و آن را قدر شناسيد و در حفظ آن كوشا باشيد و ما نيز شما را بخاطر داشتن چنين روحيه اي مي ستائيم و دعاگوي شما هستيم. اما اگر اين اضطراب از حد طبيعي خارج است و زندگي عادي و آموزشي تان را تحت تأثير قرار داده و از حد معمول خارج است به توصيه ها و راهكارهاي فوق عمل كنيد و اميدواريم كه به تدريج حل شود.
کد سوال : 3404
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مشکل من اين است که من امسال معدلم 10/98 است آيا من مي توانم با اين معدل که دارم، اگر درس خوب بخوانم در کنکور قبول شوم يا نه البته من در درس هاي مثل تاريخ و جامعه شناسي که درس هاي اختصاصي هستند خيلي زرنگ هستم ولي در درس عربي و زبان فارسي چندان تعريفي ندارم و در بقيه ي دروس متوسط يا يکمي پايين هستم ولي با اين حال به شدت مي خواهم در کنکور قبول شوم. لطفاً به من بگوييد من با اين وضعيت بايد در روز چند ساعت مطالعه داشته باشم. و استفاده از کلاس هاي تقويتي و کنکور تا چه اندازه مؤثر مي باشد آيا ثبت نام کنم يا نه من شديداً دوست دارم به اين سؤال من بيشتر توضيح بدهيد از زحما شما متشکرم . من به کلاسهاي زبان خيلي علاقه دارم و مي خواهم زبان انگليسي را به خوبي صحبت کنم، آيا امکان اين کار در يک سال فراهم مي شود و چگونه؟
پاسخ : در پاسخ به اين سوال بايد به عرض برسانيم كه شما با پشتكار و تلاش برنامه ريزي شده و هدف دار به عالي ترين مراتب كمال علمي و تحصيلي مي توانيد برسيد كافي است اراده كنيد و برنامه ريزي كرده و بر اساس برنامه به سمت هدف خود حركت كنيد لذا:
- درسهاي خود را به دو گروه قوي و ضعيف تقسيم كنيد.
- بيشتر وقت خود را به تقويت درسهاي ضعيف اختصاص دهيد.
- در 24 ساعت بيشتر اوقات خود را به مطالعه و درس اختصاص دهيد.
- از تمام ابزار و امكاناتي كه به شما در فهم درس كمك مي كنند از همشاگردي، كلاس تقويتي، معلم و ... ياري بگيريد و استفاده كنيد.
- هرگز يأس و نا اميدي به خود راه ندهيد همت بلند داريد كه مردان و زنان بزرگ از همت بلند به عالي ترين مرتبه علم و دانش رسيده اند.
- به درسي كه بيشتر علاقه داريد اهتمام داشته باشيد البته ديگر درسها را رها نكنيد كه موجب افت معدلي شما شود.
- ميزان مطالعه شما بستگي به توان شما دارد تا مي توانيد درس بخوانيد. درس، درس؛ همه چيز مقدار و ميزا ن دارد جز دو چيز: يكي ذكر خدا و ديگري درس و مطالعه پس تا مي توانيد درس بخوانيد.
- براي 24 ساعت خود به هدف درس خواندن برنامه ريزي كنيد و مطابق برنامه طراحي شده عمل كنيد و در آخر شب به هنگان خواب ميزان موفقيت خود را در اجراي برنامه بررسي كنيد و روز به روز به ميزان آن بيفزائيد.
- تلاش، تلاش، انشاء الله موفقيت همراه شماست.
کد سوال : 3405
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در طريقه سلوک الي الله هر گونه لذتي مادي مانند لذت خوردن، گناه (نه به معناي شرعي آن) و ناشايست تلقي مي شود. زيرا لذت براي انسان تعلق مي آورد و تعلق زندگي دنيا را زيبا و شيرين جلوه مي دهد و با نظر اميرالمؤمنين که مثلأ حلاوت دنيا تلخي آخرت و تلخي دنيا حلاوت آخرتست» در تناقض مي افتد بنابراين هر گونه تلذذ به لذتهاي مادي عمل ناشايست (نمي گويم حرام!!) و مخالف با سلوک الي الله است (به دليلي که عرض شد). با اين حساب من نتيجه مي گيرم که بعنوان مثال طعامهايي که نياز به نمک دارند تا خوشمزه تر شوند را بي نمک تناول کنيم تا لذت غذا کمتر شده و تعلق خاطري نسبت به آن براي ما پيدا نشود مي خواهم بپرسم آيا اين مسأله که سعي کنيم غذا را بدون لذت بخوريم تناقضي با سيستم گوارشي بدن ندارد و آنرا مختل نمي سازد يعني مي خواهم نتيجه بگيرم که اگر غذا را با در نظر نگرفتن لذت آن ميل کنيم مي بايست سيستم گوارشي بدن با اين حالت غذا خوردن (بدون لذت) سازگارتر باشد تا با غذا خوردن با درک لذت آن. آيا اين گفته نتيجه گيري صحيح است؟
پاسخ : هر حظ بردن نفس مذموم و غيرخدايى نمىباشد. حظ نفسى و هواى نفسى بر دو گونه است:
1- ممدوح: خداوند تعالى بشر را به گونهاى آفريده كه به اقتضاى عالم بشرى و مادى يك سلسله خواهشها وهواهاى نفسانى دارد مثلاً ميل به خوردن و آشاميدن، شهوت جنسى، خوابيدن و هر چيزى كه خلقت بشرى به آن نيازدارد و براى بقاء و ادامه حيات مادى از آن ناگزير است همه و همه وقتى برآورده مىشوند نفس انسان حظ مىبرد و ازروى هوا و لذت انجام مىگيرند تمام اين هواها و خواهشها و حظ بردنهاى نفس را خود خداوند تعالى با طبيعت انسان آميخته كرده است. حال اگر اين هواها و حظ بردنهاى نفس محدود به دستورات شرع مقدس و فرامين الهىشود ممدوح و خواست خداوند تعالى تحقق پيدا كرده است و بر طبق سنت رسول اكرم اسلام(ص) مىباشد.
2- مذموم: اگر همين مقتضيات طبع بشرى و هواى نفسانى در خدمت شيطان و نفس اماره دربيايد، حتما و قطعامذموم است و انسان را به ورطه هلاكت و قعر جهنم پرت مىكند. اگر مثلاً ميل به خوردن يا آشاميدن و... از راه حرام اشباع شود، اين خود پاسخگويى به شيطان و نفس اماه و بىاعتنايى به حريم الهى و پا گذاشتن بر روى هدف خلقتمىباشد. اگر كسى مىخواهد يك قدم فراتر گذارد و بيشتر از حرام را رعايت كند و بيشتر حظ نفس را محدود سازد مىتواند پارهاى از مكروهات را نيز رعايت كند.
خلاصه هر كدام از نيازهاى بدن مادى و طبع بشرى از روى هوا، لذت وحظ نفس مىباشد ولى مهم اين است كه بدانيم هر حظى منافات با مبارزه با نفس اماره و شيطان ندارد بلكه بعضى ازحظهاى نفسانى واجب شرعى هستند. فقط بايد توجه داشت كه حظ نفسانى را در راستاى شرع قرار داد تا خدايىشود.
كتب زير براى مطالعه مفيد است:
1- نردبان آسمان، ويرايش و تدوين: اكبر اسدى.
2- سلوك معنوى، ويرايش و تدوين: اكبر اسدى.
3- خودشناسى براى خودسازى، استاد محمد تقى مصباح يزدى.
بنابراين آن چه در آيات و روايات و سيره پيامبر(ص) و امامان(ع) توصيه شده است با رعايت اعتدال در خواب و خوراک و پوشاک است و رياضت ها در قالب روزه و نمازهاي نافله و خدمت به ديگران تعريف شده است. که از اين نوع رياضت ها به عنوان، رياضت شرعي ياد مي شود.
اما در توجيه رياضت شنيده شده از برخي بزرگان بايد دانست از ويژگيهاي بدن «سازگاري» است لذا اگر مدتي به يک نوع غذا عادت کند. نيازهاي خود را تأمين مي کند. چنان که برخي از روستائيان گاهي سه وعده غذاي خود را نان و ماست مي خوردند و با توانمندي به کار خود ادامه مي دادند اما براي ما چنين رژيم غذايي ناسازگار است و موجب ضعف و پائين آمدن فشار خون مي شود.
کد سوال : 3406
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هدف خداوند از اعطاي کتاب به پيامبراني که صاحب شريعت نبودند، چه بود؟
پاسخ : در اينكه هدف از اعطاي كتاب به پيامبراني كه صاحب شريعت نبودند چه بوده، اول بايد ديد پيامبر اولوا العزم يا صاحب شريعت به چه معنا است و به چه كساني اطلاق مي شود. مطابق روايات زيادي كه در كتب شيعه و سني ذكر شده پيامبران اولوا العزم پنج تن يعني حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسي، حضرت عيسي و حضرت محمد -عليهم سلام الله- هستندV}(مجمع البيان، ج9 ص94){V و طبق يك روايت از امام صادق عليه السلام نقل شده كه وقتي راوي مي پرسد چرا به اين پنج پيامبر اولوا العزم گفته مي شود حضرت فرمودند چون اينها مبعوث به شرق و غرب عالم هستند.V}(تفسير نمونه، ج21 ص377 و علامه طباطبائي، ترجمه الميزان، ج2 ص218 ذيل آيه 213 سوره بقره){V پيامبران اولوالعزم و صاحب شريعت را همان پنج نفر دانسته و تصريح مي فرمايد كه انحصار شريعت در اين پنج نفر منافاتي ندارد كه پيامبران ديگري هم باشند كه خداوند به آنها كتاب عطا كرده باشد چنانچه در روايات نقل شده كه خداوند به حضرت يونس و آدم و شيث كتاب عطا كرده.V}(الميزان، ج2 ص213 ذيل آيه 213سوره بقره){V حال طبق اين احتمال كه مقبول است اين پرسش مطرح مي شود كه اگر اينها صاحب شريعت نبودند پس اعطاء كتاب به آنها به چه غرضي بوده؟ در اين جا احتمالاتي مي رود كه بعضي مفسرين به بعضي از آنها اشاره فرموده اند.
الف- آن كتابها كتاب شريعت نبوده است چون مي دانيم شريعت يك اصطلاح خاص است كه به مجموعه اي از اصول و فروع (عقايد و احكام) مي باشد. ليكن آن كتابها مشتمل بر اين اصول و فروع نبود، بلكه مجموعه اي بوده از مناجاتها و نيايشها و اندرزها چنانچه درباره كتاب حضرت داود يعني زبور كه در قرآن از آن اسم برده شده V}(سوره نساء، آيه 163){V بعضي مفسران به اين نكته اشاره فرموده اندV}(تفسير نمونه، آيت الله مكارم، ج13، ص516 و ترجمه تفسير الميزان، 13، ص165، ذيل آيه 55، سوره اسري){V پس طبق اين احتمال اين پيامبران گرچه كتاب داشته اند ليكن كتابشان كتاب شريعت نبوده و آنها اولواالعزم و صاحب شريعت نمي باشند و كتاب آنها اندرز و اخلاق و دعا و نيايش بوده است.
ب- مي دانيم به پيامبري صاحب شريعت گفته مي شد كه شريعتي جديد بياورد و اگر پيامبري داراي كتاب باشد كه كتابش همان اصول و فروع پيامبر قبلي را كه از بين رفته يا تحريف شده عينا بيان كند به اين پيامبر صاحب كتاب، صاحب شريعت گفته نمي شود، در توضيح اين نكته بايد اين مسئله را در نظر داشت كه كتب آسماني بجز قرآن كريم مصون از تحريف و تبديل نبودند و در آنها احتمال اينكه كلا يا بعضا از بين بروند يا تحريف شوند مي رفت، حال در كتابي كه به پيامبر جديد داده مي شد اصول و فروع جديد بيان نمي شد چون انديشه و فرهنگ مردم تفاوت نكرده بود تا محتاج به شريعت جديد باشد بلكه همان اصول و فروع كه از بين رفته يا تحريف شده بود عينا بيان مي شد.
ج- احتمال مي رود كه اين كتب كه خداوند يه اين پيامبران تبليغي عطا مي نمود در شرح و توضيح كتاب پيامبر صاحب شريعت قبلي بوده، البته اينها احتمالاتي است كه عقلا مي توان مطرح كرد و بحسب تاريخي كتابهاي آسماني غير از كتابهاي پيامبران صاحب شرايع كه باقي مانده باشد فقط قسمتهائي از مزامير داود است كه اشاره كرديم مشتمل بر نكات اخلاقي و اندرز و دعا و نيايش است و كتاب اوستا كه اساسا در پيامبر بودن صاحب اين كتاب و اسناد اين كتاب به زرتشت اختلافات زيادي است و بسياري اين كتاب را آسماني نمي دانند. در اين رابطه مي توانيد به كتاب چهره زرتشت در تاريخ نوشته داود الهامي مراجعه بفرمائيد. بنابراين كتاب هائي كه در بعض روايات و يا تواريخ براي بعضي انبياء ذكر مي كنند مانند كتاب ارمياي نبي و كتاب شيث و كتاب جاماسب و كتاب حضرت يحيي و غيره را مي توان به يكي از وجوه فوق حمل نمود
کد سوال : 3407
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا لفظ ولايت مطلقه فقيه بعد از فوت امام و در سال 1368 در قانون اساسي آورده شد؟ چرا قبل از آن انجام نشده بود؟
پاسخ : بررسي متکامل ترين نظرياتي که در جنبه هاي مختلف زندگي بشر پا به عرصه ظهور گذاشته اند حاکي از اين واقعيت است که گذشت زمان و رويارويي با واقعيات در تبيين و تکميل اين نظريات نقش اساسي و برجسته اي داشته است.
نظريه ولايت فقيه و شکل متکامل و شفاف آن يعني ولايت مطلقه فقيه، هر چند مبتني بر مباني و آموزه هاي ديني بوده و داراي پيشينه تاريخي طولاني تا عصر امامان معصوم(ع) مي باشند، ولي شکل گيري نظام جمهوري اسلامي مبتني بر نظريه ولايت فقيه - که به عنوان تنها شکل مشروع حکومت در زمان غيبت از سوي امامان معصوم(ع) معرفي شده است - در ابتدا و برخورد ملموس و عيني اين نظريه با واقعيات جامعه در عرصه مديريت جامعه باعث تکامل و تبيين هر چه بيشتر اختيارات ولي فقيه و زواياي پنهان آن در قالب نظريه «ولايت مطلقه فقيه» شد.
پس از استقرار نظام اسلامي، دايره اختيارات دولت اسلامي با جنبه هاي عملي و کاربردي فراواني مواجه گرديد و در اثر بسياري از ابهامات بحث هاي نظري در مسير يافتن طرح هاي عملي با اشکال روبرو شد. در کشاکش همين مباحثات بود که آراي متضادي در تفسير اختيارات حکومت اسلامي ارائه گرديد. برخي از اين مسائل عبارت بودند از: قانون مربوط به اراضي کشاورزي، کنترل قيمت ها، نظارت دولت بر توزيع کالا و... که نگرش دخالت دولت را در اين گونه موارد با موازين شرعي منطبق نمي دانست و بر اين عقيده بود که بايد مردم را آزاد گذارد تا نسبت به مسکن، توزيع کالا، قيمت گذاري، اشتغال، منابع طبيعي و... هرگونه که مي خواهند تصميم گيري کنند و لذا اعمال هرگونه سياستي که به محدوديت براي مردم بيانجامد، ناروا و خلاف شرع است و صرفا در شرايط بحراني و اضطراري دولت مجاز به سياست گذاري و برنامه ريزي شناخته مي شد.
با طرح چنين ديدگاه هايي بر مبناي محدوديت اختيارات حكومت اسلامي حضرت امام براي حفظ مصلحت جامعه اسلامي و پس از يک دوره هشت ساله از تجربه عملي شدن و عينيت يافتن دولت اسلامي و آشکار شدن نيازهاي حکومت و دشواري هايي که در شرايط حساس جنگ يا محاصره اقتصادي رخ مي دهد، بحث ولايت فقيه را به صورت شفاف تر و صريح تر مطرح نمودند و بر بسياري از تفسيرهاي ناروايي که از آموزه هاي ديني در مورد ميزان اختيارات دولت مي شد، خط بطلان کشيده شد V} (ر.ک: دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1378، صص 615 - 670).{V
مجموعه نظرات حضرت امام(ره) در مورد حدود اختيارات ولي فقيه، به «نظريه ولايت مطلقه فقيه» مشهور شد. ولايت مطلقه اي که حضرت امام(ره) در نامه مورخ 16/10/1366 خود ترسيم کرده اند و در بازنگري قانون اساسي 1368 آورده شد چيزي جز آن چه در کتاب البيع و کتاب حکومت اسلامي خويش آورده اند نمي باشد، چرا که قلمرو تصرفات آن را محدود به رعايت «مصالح کشور و اسلام» دانسته اند و اين به معناي پذيرش همان دو قيدي است که در کتاب البيع خود براي ولايت مطلقه بيان کرده اند V}(حدود اختيارات ولي فقيه، محمد جواد ارسطا، امام خميني و حکومت اسلامي، ج 5، ص 78).{V
اينک پس از آشنايي مختصر با چگونگي مطرح شدن ولايت فقيه و ولايت مطلقه فقيه، جهت اطلاع کامل از اين نظريه و عدم تفاوت آن با «ولايت فقيه» توضيحاتي را بيان مي نماييم:
بين «ولايتفقيه» با «ولايت مطلقه فقيه» تفاوتى در ماهيت و جوهره ولايت سياسى فقيه جامعالشرايط در عصر غيبت نيست، تنها تفاوتى كه وجود دارد در نحوه نگرش و چگونگى استعمال اين اصطلاح است. زمانى كه ولايتفقيه بدون قيد مطلقه استعمال شود، مراد از آن همان حكومت و زمامدارى امور جامعه است كه براساس ادله عقلى و نقلى (آيات - روايات) متعددى در زمان غيبت امام معصوم(ع) بر عهده فقيه جامعالشرايط گذاشته شده و فقيه عادل جامعالشرايط از سوى آن بزرگواران براى اداره و رهبرى جامعه اسلامى منصوب گرديده و داراى حق حاكميت مىباشد. اما زمانى كه ولايت مطلقه فقيه استعمال مىشود، ناظر به حيطه اختيارات و گستره وظايف و مسؤوليتهاى ولىفقيه است و الا در اصل اثبات ولايت براى فقيه جامعالشرايط هيچ تفاوتى با «ولايتفقيه» ندارد. توضيح اين مطلب مبتنى بر تحليل و تبيين دقيق ولايت مطلقه فقيه است كه به اختصار توضيحاتى را بيان مىنماييم: نظريه حضرت امام(ره) درباره حوزه اختيارات ولى فقيه كه مورد قبول اكثريت فقهاى شيعه مىباشد، اين است كه فقيه همه اختيارات لازم حكومتى امام معصوم(ع) را دارد و هر نوع ولايتى كه در حوزه رهبرى جامعه براى امام ثابت شده براى فقيه نيز ثابت است. جز آنچه كه به دليل خاص از مختصات امام معصوم(ع) شمرده شده است، از قبيل عصمت، ولايت تكوينى و نيز پارهاى از اختياراتى كه پيامبر در حوزه مسائل خصوصى افراد داشتهاند. در حقيقت اختصاصات ياد شده مربوط به جنبه ولايت به معنى زعامت و رهبرى اجتماعى نيست، بلكه به خاطر جهات شخصيتى و شرافت مقام امامت و عصمت امام معصوم(ع) است. از اختيارات حكومتى ياد شده به «ولايت مطلقه» تعبير مىشود كه ما به اختصار به توضيح آن مىپردازيم. كلمه «مطلق» يا «مطلقه» در لغت به معناى آزادى، رهايى و ارسال است؛ ليكن موارد استعمال آن متفاوت است. به عبارت ديگر گاهى «مطلق»(Absolute) در برابر «نسبى»(Relative) به كار مىرود و گاهى در برابر «مشروط»(Conditioned). استعمال نخست صرفا در علوم حقيقى است، ولى استعمال دوم هم در علوم حقيقى و هم در علوم اعتبارى (مانند علوم سياسى) جريان دارد. از طرف ديگر كاربرد اين واژه در علوم اعتبارى نيز از نظر دايره و وسعت اطلاق، بسيار متفاوت است. به عبارت ديگر هر كجا كه اين واژه به كار مىرود، بايد به دقت در نظر داشت كه مراد از آن اطلاق در برابر كدامين قيد مىباشد؛ مثلاً «مطلقه»(Absolutist) در نظامهاى سياسى غالبا به رژيمهاى فاقد قانون اساسى(Constitution) اطلاق مىشود؛ ولى در نظام ولايت فقيه به گونه ديگرى استعمال مىشود. مقصود از «ولايت مطلقه فقيه» اين است كه اگر «مصالح اهم اجتماعى» مسلمانان با يكى از احكام اوليه شرعى - كه از نظر ملاک و اهميت در رتبه پايينترى قرار دارد - در تزاحم قرار گيرد، ولى فقيه كه موظف به حفظ مصالح عاليه جامعه اسلامى است؛ به خاطر حفظ مصالح اهم جامعه اسلامى مىتواند، بلكه بايد موقتا آن حكم شرعى اولى را تعطيل كند و مصالح اهم جامعه را بر آن مقدم بدارد؛ مثلاً در فقه اسلامى تخريب مسجد حرام مىباشد. اكنون اگر به تخريب مسجدى جهت خيابانكشى حاجت افتاد، چه بايد كرد؟ ديدگاه مخالف ولايت مطلقه بر آن است كه صرف مصلحت اهم اجتماعى مجوز تخريب مسجد نيست و تا زمانى كه كار به ضرورت نرسد نمىتوان دست به اين كار زد؛ ليكن براساس نظريه «ولايت مطلقه» لازم نيست حكومت اسلامى آن قدر صبر كند كه براى جامعه مشكلات زيادى فراهم شود و كارد به استخوان برسد، تا آن گاه از سر ناچارى و براى خروج از بنبست و انفجار اجتماعى، مسجد را تخريب كند. بلكه اساسا اگر بخواهيم چنين كنيم، هميشه از قافله تمدن عقب خواهيم ماند و همواره در مشكلات دست و پا خواهيم زد و شارع مقدس به چنين چيزى راضى نيست. از آنچه گذشت روشن مىشود كه: اولاً؛ ولايت مطلقه فقيه از قواعد رافع تزاحم است؛ يعنى، مطلق بودن ولايت گره گشا در تزاحم احكام و مصالح اهم اجتماعى است. ثانيا؛ ولايت مطلقه خود، مقيد به قيودى است نه اين كه از هر حيث مطلق باشد. قيودى كه در اعمال ولايت مطلقه وجود دارد عبارت است از: 1- مصلحت، 2- اهم بودن، 3- اجتماعى بودن. به عبارت ديگر، ولى فقيه نمىتواند:
1- به طور دلخواهانه و بدون رعايت مصالح جامعه اقدامى كند.
2- مصلحت مورد نظر در اينجا مصالح امت است، نه شخص ولى فقيه.
3- تنها مصالحى را مىتواند بر احكام نخستين مقدم بدارد كه از نظر اهميت داراى رتبه بالاترى بوده و شارع مقدس راضى به ترك آنها نباشد.
و اين اختيارات چيزى بيش از اختيارات لازم و ضرورى براى حكومت و اداره جامعه نيست و هيچ حكومتى فاقد آن اختيارات نمىباشد. «البته فضايل پيامبر(ص) بيش از همه انسانها است و... ليكن فضايل معنوى بيشتر، اختيارات حكومتى را افزايش نمىدهد. خداوند همان اختيارات و ولايتى كه به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) در تدارك و بسيج سپاه تعيين واليان و استانداران، گرفتن ماليات و صرف آن در مصالح مسلمانان داده است، براى حكومت فقيه نيز قرار داده است، نهايت تفاوت اين كه ولايت فقيه در رابطه با شخصى معين نبوده و روى عنوان عالم عادل ثابت است.»، V}(ولايت فقيه امام خمينى، ص 55){V. حضرت امام خمينى(ره) در توضيح اين نظريه مىافزايد: «وقتى مىگوييم ولايتى را كه رسول اكرم(ص) و ائمه(ع) داشتند. بعد از غيبت، فقيه عادل دارد، براى هيچ كس اين توهم نبايد پيدا شود كه مقام فقهاء همان مقام ائمه و پيامبر اكرم(ص) است زيرا اينجا صحبت از مقام نيست، بلكه صحبت از ولايت ـ يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس كه يك وظيفه سنگين و مهم است ـ مىباشد، نه شأن و مقام برتر و غير عادى، به عبارت ديگر ولايت مورد بحث يعنى حكومت و اجراء قوانين الهى و اداره جامعه اسلامى و... ولايت فقيه از امور قراردادى و اعتبارى عقلايى است و واقعيتى جز جعل قانونى ندارد، وقتى كسى به عنوان ولى در موردى نصب مىشود، مثلاً براى حضانت و سرپرستى كسى يا حكومت، ديگر معقول نيست در اعمال اين ولايت فرقى بين رسول اكرم(ص) و امام يا فقيه وجود داشته باشد. به عنوان مثال، ولايتى كه فقيه در اجراى حدود و قوانين كيفرى اسلام دارد، در اجراى اين حدود بين رسول اكرم(ص) و امام و فقيه امتيازى نيست. حاكم، متصدى اجراى قوانين الهى است و بايد حكم خدا را اجرا نمايد، چه رسول الله(ص) باشد و چه امام معصوم(ع) يا نماينده او يا فقيه عصر»،V}(همان، ص 56).{V
براى اثبات ولايت مطلقه فقيه و گستره اختيارات او در حوزه اختيارات پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) دلايل متعددى وجود دارد كه به اختصار عبارتند از:
1. همه دلايل عقلى و نقلى كه ضرورت حكومت و ولايت فقيه را با عنوان فقاهت و عدالت در عصر غيبت اثبات مىكند، دامنه و گستره اين حكومت و ولايت را اثبات مىكند.
2. رسالتها و مسؤوليتهايى كه از جانب خدا و دين او بر عهده ولى فقيه واجد شرايط حكومت و رهبرى نهاده شده است درست همان رسالتها و مسؤوليتهايى است كه پيامبر و امام معصوم(ع) بر عهده داشتند و آن حفظ احكام اسلام از انحرافات، تبليغ و اجراى اسلام، اصلاح امور مسلمانان، هدايت و ارشاد آنها و نيز دفاع از مظلومان و مقابله با زورگويان و ستمگران و برقرارى عدالت اجتماعى انجام اين رسالتها و مسؤوليتها همان گونه كه براى معصومين(ع) قدرت و حكومت مطلقهاى را ايجاب مىكند. قدرت و حكومت مطلقهاى را براى فقيه متصدى حكومت و دولت اسلامى نيز ايجاب مىكند در غير اين صورت بسيارى از احكام به اجرا در نخواهد آمد و معطل خواهد ماند و ايجاد محدوديت در اختيارات باعث تقويت مصالح جامعه مىگردد.
3. ولايت فقيه به عنوان نهاد حكومتى كه در شخصيت حقوقى حاكم تبلور مىيابد، مانند همه نهادهاى حكومتى ديگر اعم از حكومتهاى لائيك، دمكراتيك و ساير انواع آن كه داراى قدرت مطلقهاي فراتر از تعريف ياد شده هستند، او نيز بايد داراى قدرت و اختيارات مطلقه در چارچوب ارزش هاي اسلامي باشد تا بتواند امور اجتماعى را سامان بخشد و معضلات جامعه اسلامى را حل و فصل كند اين مقدار جاى هيچگونه انكارى نيست.
براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر.ك:
1- كاظم قاضى زاده، انديشههاى فقهى ـ سياسى امام خمينى(ره)، ص 190.
2- جوادى آملى، ولايت فقيه.
3- محمدجوادى نوروزى، نظام سياسى اسلام، ص 221.
4- نبىالله ابراهيم زاده آملى، حاكميت دينى، ص 153.
5- ولايت فقيه و جهاد اكبر، امام خمينى.
6- ولايت فقيه از ديدگاه فقها و مراجع، على عطايى.
7- ولايت فقيه به زبان ساده، شفيعى.
8- حدود ولايت حاكم اسلامى، احمد نراقى.
9- حكومت الهى و ولايت و زعامت، مصطفى آيت اللهى.
10- ولايت فقيه و حاكميت ملت، طاهرى خرمآبادى.
11- ولايتفقيه، شهيد هاشمىنژاد.
12- مجله حوزه شماره 85 - 86 بحثى درباره ولايت فقيه، نجابت.
13- ولايت فقيه يا حكومت اسلامى در عصر غيبت، محمد يزدى.
14- ولايتفقيه، آيتالله معرفت.
15- عباس كعبى، تبيين مفهوم ولايت مطلقه فقيه، انتشارات ظفر، 1380.
16- امام خمينى و حكومت اسلامى، مجموعه آثار، ج 5، محمد جواد ارسا، حدود اختيارات ولى فقيه، ص 55.
17- محمدمهدى نادرى قمى، نگاهى گذرا به ولايت فقيه، انتشارات مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى(ره).
18- سيد محد هاشمى، حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران، ج 2، ص 56، نشر دادگستر، 1380.
کد سوال : 3408
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا قانون اساسي جعلي است يا اعتباري؟
پاسخ : اولا، تفكيك ميان امور جعلي با امور اعتباري، صحيح نمي باشد؛ زيرا امور جعلي خود اعتباري بوده و هر دو در مقابل امور واقعي هستند. از اين رو سؤال فوق را براساس تفكيك ميان «اعتباري يا واقعي» دنبال مي نماييم.
ثانيا، اگر منظور از قانون اساسي، مطلق قوانين اساسي است، پاسخي كلي و واحد به اين سؤال نمي توان داد؛ زيرا قوانين اساسي كشورها هر كدام براساس مكاتب حقوقي حاكم بر آن جامعه شكل گرفته و آنها نيز بسته به ماهيت قواعد حقوقي و مباني مشروعيتشان متفاوت مي باشند. برخي مبتني بر مكتب «حقوق طبيعي» هستند كه ملاك قوانين و قواعد حقوقي را تنها واقعيات عيني مي دانند و برخي مبتني بر مكتب «حقوق عقلي» كه فقط دستورات عقل عملي را ملاك حقوق و قانون قرار مي دهند و برخي مبتني بر مكاتب «حقوق پوزيتويستي» هستند كه قانون و حقوق را داراي ماهيتي صرفا قراردادي و اعتباري مي دانند و برخي نيز مبتني بر مكتب «حقوقي اسلام» بوده كه برخلاف مكاتب فوق، ماهيتي دو رويه و مزدوج دارند، يعني داراي ماهيتي «اعتباري - واقعي» است اعتباري از آن جهت كه متعلق جعل و اراده خداوند قرار گرفته است و واقعي است از آن جهت كه اراده تشريعي الهي همسوي با اراده تكويني او و هماهنگ با واقعيت هاي موجود در آفرينش جهان و انسان است و در نتيجه قوانين اسلام مبتني بر واقعيات و مصالح و مفاسد نفس الامري است. قواعد حقوقي اسلام نه صرفا واقعيتي مكشوف است و نه صرفا اعتباري مجعول بلكه اعتباراتي است مبتني بر واقعيات، اعتباراتي كه اعتبار كننده و جاعل آن خداوند عليم و حكيم است. اين از نظر ماهيت و در مبناي مشروعيت نيز نگاه اسلام با نگاه ديگر مكاتب حقوقي متفاوت است چرا كه از يك سو از نگاه مكاتب طبيعي و عقلي مبناي مشروعيت، انطباق قاعده حقوقي با طبيعت و حكم عقل است؛ هر قاعده قحوقي كه از اين وصف برخوردار باشد مشروع است، اگر چه دولت و مردم آن را نپذيرند و هر قاعده اي كه فاقد اين وصف باشد، نامشروع است اگر چه مورد قبول دولت و مردم باشد و از سوي ديگر از نگاه مكاتب حقوق پوزيتويستي - برعكس نگاه مكاتب حقوق طبيعي و عقلي - مبناي مشروعيت اعتبار محض است هر قاعده اي را كه دولت يا مردم الزامي بدانند قاعده اي حقوقي و مشروع محسوب مي شود، اگر چه مخالف قوانين طبيعت و عقل باشد و برعكس هر قانوني را كه دولت و يا مردم الزامي نپندارند، قاعده اي غيرحقوقي و احيانا نامشروع تلقي خواهد شد، هر چند منطبق بر واقعيات و داده هاي عقلي باشد.
اما از نگاه اسلام، مبناي مشروعيت، انطباق قاعده حقوقي با اراده خداوندي است كه حكيم و عليم علي الاطلاق است. هر قاعده و قانوني كه منطبق بر اراده مطلق حاكم بر جهان و انسان يعني اراده خداوند باشد مشروع محسوب مي گردد اگر چه مورد قبول دولت و مردم قرار نگيرد و برعكس قاعده و قانوني كه با اراده الهي ناسازگار باشد از مشروعيت بي بهره است هر چند مورد پذيرش دولت و مردم باشد V}(فلسفه حقوق، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، چاپ چهارم، 1379، صص 63 - 73). {V
ثالثا، اگر منظور از قانون اساسي در سؤال قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران است، بايد گفت از آنجا كه اين قانون اساسي مبتني بر مكتب حقوقي اسلام و منابع اصيل اسلامي يعني قرآن، سنت و عقل بوده و از نظر ماهيت و مبناي مشروعيت تابع آن است داراي ماهيتي «اعتباري-واقعي» است.
کد سوال : 3409
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا قانون اساسي ايران الگويي از قانون هاي فرانسه و ديگر کشورها است؟
پاسخ : مسلما در بررسي و مقايسه قوانين اساسي كشورها با يكديگر، شباهت ها و تفاوت هايي وجود دارد و قانون اساسي ما نيز از اين قاعده مستثني نيست، اما هرگز نبايد تصور شود كه وجود برخي شباهت ها به معناي الگو گيري قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران از قوانين اساسي ساير كشورهاست، زيرا همچنان كه در ذيل مي آيد، مباني و منابع تدوين حقوق اساسي جمهوري اسلامي كاملا جديد و الگويي متفاوت از حقوق اساسي ساير كشورهاست. البته استفاده از تجارب و دستاوردهاي مثبت بشري در اداره هر چه بهتر جامعه از آموزه هاي مؤكد دين مبين اسلام است كه تدوين كنندگان قانون اساسي نظام اسلامي به آن عمل نموده اند.
در هر صورت به دليل گستردگي موضوع، به ذكر برخي از مهمترين تفاوت ها و شباهت هاي قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران با قانون اساسي فرانسه مي پردازيم:
T}الف. شباهت ها:{T
قانون اساسي كشور ما همانند قانون اساسي فرانسه «شكلي مي باشد».
جهت آگاهي بيشتر ر.ك: ابوالفضل قاضي، بايسته هاي حقوق اساسي، نشر يلدا، 1373، ص 22.
قانون اساسي شكلي، قانوني جامد، سخت و انعطاف ناپذير است و بازنگري و تجديد نظر در قانون اساسي به شيوه قوانين عادي و از طريق مجالس مقننه ممكن نيست بلكه اين امر بايد توسط مجلس ويژه اي (مجلس خبرگان يا مجلس مؤسسان) يا به وسيله آراء مردم و همه پرسي و يا مخلوطي از شيوه هاي مختلف انجام پذيرد.
قواعد حقوقي فرانسه، داراي سلسله مراتبي مي باشند؛ يعني مصوبات انجمن شهر و روستا نمي تواند خلاف مصوبات هيئت دولت باشد و مصوبات هيئت دولت نمي تواند خلاف مصوبات مجلس باشد و مصوبات مجلس نمي تواند مغاير مصوبات قانون اساسي باشد قانون اساسي يك هنجار برتر حقوقي است و بنا به نظر قائلان به قانون اساسي شكلي، اين اصل برتر، تنها در قانون اساسي شكلي وجود دارد در مقابل قانون اساسي شكلي، قانون اساسي ماهوي است كه بيشتر قواعد آن، براساس عرف تدوين مي شود و الگوي آن انگلستان است، چيزي به نام كتابچه قانون اساسي وجود ندارد، چنان كه در قواعد حقوقي آن نيز سلسله مراتبي وجود ندارد و اصلي به نام اصل برتر قانون اساسي، نسبت به ساير هنجارهاي حقوقي منعقد نيست؛ بنابراين مجلس عوام آنها به راحتي مي تواند برخلاف اصول قانون اساسي تصميم بگيرد، مثلا پادشاهي مشروط انگلستان را به پادشاهي جمهوري تبديل كند و... .
بنابراين شكل ظاهري قانون اساسي جمهوري اسلامي و شيوه تدوين آن بيشتر همانند قانون اساسي فرانسه است. وجود ديوان عدالت اداري و بعضي از ساختارها و سازمان هاي ديگر در قانون اساي ما، همانند مدل فرانسه است V}(قانون اساسي و ضمانت هاي اجرايي آن، عباس كعبي، مركز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه، چاپ اول 1380، ص 15). {V
T}ب. تفاوت ها: {T
اما با اين همه قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در منشأ تدوين و شكل گيري، منطبق با هيچ كدام از شيوه هاي متداول در دنيا نيست بلكه شيوه متفاوتي است كه مي توان آن را «قانون اساسي ناشي از شريعت» نام گذارد و آن را چنين تعريف كرد: قانون اساسي مجموعه ي قوانين و مقرراتي است درباره ماهيت دولت، حكومت و حقوق ملت كه مبتني بر شرع مقدس تدوين شده است.
اركان تدوين قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران عبارتند از: 1- پذيرش ملت، 2- اجتهاد مستمر فقها براساس كتاب و سنت معصومين(ع) 3- تأييد ولي فقيه V} (همان، ص 10).{V
و حال آن كه منشأ تدوين قانون اساسي فرانسه تنها براساس ديدگاه مادي گرايانه اومانيستي وخواست مردم استوار است. يكي ديگر از تفاوت ها در اين است كه طبق اصل پنجم قانون اساسي فرانسه، عالي ترين مقام كشور رئيس جمهوري است اما در قانون اساسي ايران، رئيس جمهور بعد از ولي فقيه قرار دارد. و تفاوت هاي بيشمار ديگري كه جهت آشنايي با آنان مي توانيد به منابعي كه درباره حقوق اساسي تطبيقي نگاشته شده است مراجعه نماييد. (مانند: حقوق اساسي تطبيقي، دكتر سيد جلال الدين مدني، نشر گنج دانش، چاپ اول 1374).
کد سوال : 3410
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در چه صورتي اين قانون اساسي ايران مي تواند توسط مردم تغيير يابد؟
پاسخ : اگر منظور از تغيير، تغييرات جزئي و به نوعي اصلاح و بازنگري برخي اصول قانون اساسي است، بايد گفت كه خود قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران در اصل يكصد و هفتاد و هفتم، چنين مسأله اي را پيش بيني و راه كارهاي قانوني آن را معين نموده است. براساس اين اصل بازنگري در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، در موارد ضروري به ترتيب زير انجام مي گيرد:
مقام رهبري پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طي حكمي خطاب به رئيس جمهور موارد اصلاح يا تتميم قانون اساسي را به شوراي بازنگري قانون اساسي با تركيب زير پيشنهاد مي نمايد:
1. اعضاي شوراي نگهبان، 2. رؤساي قواي سه گانه 3. اعضاي ثابت مجمع تشخيص مصلحت نظام 4. پنج نفر از اعضاي مجلس خبرگان رهبري 5. ده نفر به انتخاب مقام رهبري 6. سه نفر از هيأت وزيران 7. سه نفر از قوه قضائيه 8. ده نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي 9. سه نفر از دانشگاهيان.
مصوبات شورا پس از تأييد و امضاي مقام رهبري بايد از طريق مراجعه به آراء عمومي به تصويب اكثريت مطلق شركت كنندگان در همه پرسي برسد.
بنابراين براساس اين اصل مردم با شركت در همه پرسي مي توانند در تغيير و اصلاح برخي اصول قانون اساسي مؤثر باشند. البته همچنان كه ذيل اين اصل بيان مي دارد، محتواي اصل مربوط به اسلامي بودن نظام و ابتناي كليه قوانين و مقررات براساس موازين اسلامي و پايه هاي ايماني و اهداف جمهوري اسلامي ايران و جمهوري بودن حكومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره امور كشور با اتكاء به آراء عمومي و دين و مذهب رسمي ايران تغييرناپذير است.
اما اگر منظور از تغيير، تغيير كل قانون اساسي است بايد گفت كه اين در صورتي است كه نظام اسلامي مقبوليت مردمي خويش را در نزد اكثريت مردم از دست بدهد و مردم با تغيير نظام قانون اساسي ديگري تدوين كنند.