کد سوال : 3391
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا انسانها حتماً بايد دين دار باشند؟ چرا بايد حتماً دين اسلام را اختيار كرد؟
پاسخ : نخست بايد دانست اگر نياز انسان را تنها به تأمين آسايش فردي و رفاه اجتماعي بدانيم تا حدودي تجربيات گذشته و عقل بشري راهگشا مي باشد. اما براي افزودن ضريب اطمينان علاوه بر عقل، نياز به وحي قابل انكار نيست. گذشته از اين كه برخي نيازهاي انسان مانند حس پرستش و معرفت به آفريدگار و جزئيات قيامت براي عقل بشري به جز از طريق آموزه هاي ديني و وحياني امكان پذير نيست
A}«كما ارلسنا فيكم رسولا منكم يتلوا عليكم ءايتنا و يزكيكم و يعلمكم الكتاب والحكمه و يعلمكم مالم تكونوا تعلمون؛ {A همان طور كه در ميان شما، فرستاده اي از خودتان روانه كرديم [كه] آيات ما را بر شما مي خواند و شما را پاك مي گرداند و به شما كتاب و حكمت مي آموزد و آنچه را نمي دانستيد به شما ياد مي دهد».
و اما دليل برتري دين اسلام، به عنوان آخرين دين آسماني خود بر كاملترين شريعت آسماني است. احكام و معارف مطرح شده در اسلام در مقايسه با مطالب آمده در تورات و انجيل از جهت گستردگي و عمق و درستي قابل اثبات است. به ويژه آنچه در مذهب شيعه آمده است كه ميراث سنت نبوي و عدالت و پايداري علوي است.
اما در پاسخ شما به طور كلى توجه به چند نكته ضرورى است:
1ـ قانونگذارى و تعيين مسؤوليت مجموعه افراد را بايد در نظر گرفت نه موارد نادر و استثنايى را؛ مثلاً در نصب چراغ خطر، ساعت استثنايى 2و3 بعد از نيمه شب را در نظر نمىگيرند يا رانندهاى را در نظر نمىگيرند كه اگر چراغ خطر هم نباشد، براساس موازين اخلاق و انسانيت مراعات حقوق ديگران را مىنمايد؛ بلكه بيشتر وقتها، نوع افرادرا در نظر مىگيرند كه در چنين شرايطى منفعت همگانى را بر اقليت ترجيح مىدهند.
2ـ در نهاد انسان علاوه بر فطرت، غرايز هم وجود دارد. غريزه شهوت، غضب، حسادت، حبّ ذات، حبّ جاه،و... البته بحث در شرايط عادى نيست؛ بلكه سخن در شرايط بحرانى است. مطمئن باشيد وقتى غرايز طوفان مىكند،فطرت نمىتواند يك تنه آن را مهار كند. حضرت على(ع) در وصف انسانى كه مقهور غرايز گشته است مىفرمايند:H}«قد خرقت الشهوات عقله{H؛ شهوت ها پرده عقلش را دريدهاند» V}(نهجالبلاغه، خطبه 109).{V
در اينجا تربيت فطرى به تنهايى كارساز نيست. مهمترين عامل مهاركننده در چنين شرايطى ديانت و تعهد الهى است: A}«فمن... يؤمن باللّه فقد استمسك بالعروه الوثقى{A؛ پس كسى كه به خدا باور و گرايش يافته، به دستگيره مستحكمى دست يازيده است»V}(بقره، آيه 256).{V
امام صادق(ع) در توضيح اين آيه مىفرمايند: H}«هى الايمان باللّه وحده لاشريك له{H؛ اين دستگيره محكم همان ايمان به خداى يكتاست» V}(كافى ج 2، ص 14).{V
در خصوص اين سؤال باز توجه به چند نكته ضرورى است:
الف) نياز انسان در مسير سعادت و كمال تنها به يك سلسله ضوابط و قوانين نيست. به عبارت ديگر تنها عمل به دستورات مايه كمال انسان نيست، بلكه انسان خلأهاى روحى و نيازهايى دارد و مىخواهد بداند كه سرچشمه هستىكجاست؟ با چه هدف به دنيا آمده است و سرانجام اين هستى چيست؟ سؤالهايى اگر بىجواب بماند، منجر به نيهيليسم و پوچگرايى مىشود. و عمل به وظايف و دستورات ديني چنين خلأهايى را پر مىكند، اين تنها ايمان مذهبىاست كه جوابگوى اين سؤالها بوده و به انسان اميد و آرامش مىبخشد. ويليام جيمز پدر روانشناسى جديدمىگويد: «مؤثرترين داروى شفابخش نگرانى همان ايمان و اعتقاد مذهبى است»، (آيين زندگى،ص 150).
ب ) فطرت انسان تنها در راستاى زندگى دستورالعمل ندارد؛ بلكه يك بعد فطرت عشق و پرستش است و همان فطرتى كه به انسان مىگويد: عادل باش، به او مىگويد: خداى يكتا را پرستش كن. بنابراين گرايش به مذهب و انجام وظايف الهى نيز فطرى انسان است، دانستن اين نكته ضرورى است كه اگر پيامبران الهى نبودند بشر به بىراهه مىرفت و دچار خرافات و تباهى مىشد. با وصفى كه پيامبران و جانشينان آنان ميان مردم بودهاند و آنان را ارشاد كردهاند علماو دانشمندان نيز مردم را راهنمايى نمودهاند، باز هم آنان گرفتار انحرافات شدهاند و...؛ چه رسد به اين كه اگر انبيانبودند و مردم به حال خود واگذاشته مىشدند؟! «افراد آدمى در هر سنى كه باشند، به وسيله احساس بيشتر از منطق به جنبش درمىآيند و از قوانين دشوار زندگى - اگر آنها را معرف ارايه خداوند بدانند نه يك نيروى نابينا - با ميل بيشترى اطاعت مىكنند و با تجربه معلوم شده است كه مردم خيلى بهتر از يك شخص پيروى مىنمايند تا يك اصل.قوانين طبيعى حفظ زندگى و بقاى نسل و تعالى روانى اگر چون مشيت خداوندى در نظر آيند، قدرت و نفوذ بيشترىپيدا مىكنند» V}(راه زندگى، ص169).{V
ج ) ادراكات فطرى در بسيارى از امور توأم با ابهام و نيمه آگاهانه است و به تنبّه و بيدارى نياز دارد. عقل انسان بسيارى از حقايق را درك مىكند؛ ولى ممكن است در جامعه جوى پديد آيد و عقل زير انبوهى از هوا و هوس، دفن شود. در اين جاست كه بايد مربى توانايى به نجات عقل بشتابد.
حضرت على(ع) در وصف پيامبران مىفرمايد: H}«ليستادوهم ميثاق فطرته... و يثيروا لهم دفائن العقول{H؛ آنان آمدند تا بشر را وادار به انجام پيمان فطرت كنند و خردهاى مدفونرا برانگيزانند »V}(نهجالبلاغه، خطبه اول).{V
در اين جا نقش پيامبران نقش مهندس كشاورزى است. مهندس كشاورزى آفريننده گياه و خواص آن نيست؛ ولى پديد آورنده زمينه شكوفايى و رشد آن است.
د ) فطرت انسان كليات را درك مىكند، ولى حدود و ثغور وظايف را درك نمىكند. بر همين اساس وقتى گفته مىشود «دين فطرى است» منظور روح و جان دين است نه جزئيات؛ مثلاً در نماز تشكر از ولى نعمت فطرى است، ولى ركعتهاى نماز، هيأت و كيفيت افعال آن و... فطرى نيست و بستگى به اعتبار شارع مقدس دارد و يا ارث عادلانه زن و مرد چقدر است؟ حد و مرز اين را فطرت درك نمىكند. فطرت تنها از عدالت دم مىزند. با اين بيان نمىتوان به هدايت فطرى بسنده كرد و خود را از هدايت وحى و ارشاد بىنياز دانست. در راستاى كمال، فرض جدايى ديانت ازفطرت و فطرت از ديانت غيرممكن است. فطرت با همه نقشى كه در سعادت بشر ايفا مىكند، اگر متكى به تعهدايمانى نباشد نمىتوان بشر را در مرحله سقوط برهاند. ساير صفات پسنديده نيز در صورتى كه پشتيبانى ايمانى نداشته باشد، در صحنه نبرد؛ با غرايز شكست خواهد خورد. يكى از دانشمندان مىگويد: «بعضىها كه طبعاً اخلاقى هستند مىگويند كه چون مشكل اساسى اطاعت از قوانين اخلاقى است، پس اگر عملاً بتوانيم اين قواعد را به كار بنديم بهمذهب محتاج نخواهيم بود. اين رويه نشانه ندانستن پسيكولوژى است؛ چه انسان هميشه در اعتبار قواعدى كه سرچمشه آن را نمىداند شك مىآورد. به علاوه چنين رويهاى دليل عدم توجه به اصل مشكل است؛ زيرا مقصود اين است كه انسان از درون تكميل شود تا بتواند به طور اخلاقى فكر كند. هدف اين نيست كه انسان را وادار كنيم كه حركات اخلاقى را انجام دهد. مادامى كه رفتار هر فرد نشانه تكامل عميق درونىاش نباشد، عمليات او يك رشته تحليلات مصنوعى قراردادى و معرفتى خواهد بود كه با اول بهانهاى به باد خواهد رفت، V}(انسان و سرنوشت،ص216).{V
دانشمند ديگرى مىگويد: «اگر كسى بخواهد اصول اخلاقى را بدون مذهب بياموزد، مانند اين است كه قصد كند پيكرى زنده اما بدون (نفس) وجود بياورد»، V}(ما وفرزندان، ص8).{V
کد سوال : 3392
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در زمينه عرفان چگونه اطلاعاتم را بالا ببرم؟
پاسخ : چه سخن زيبايي و چه معني بلندي!
P}يک قدم بر خويشتن نه!{E}آن دگر بر کوي دوست{P
عرفان به دو بخش نظري و عملي تقسيم مي شود. بسيارند کساني که فقط در عرفان نظري کوشيده حتي به مقام تدريس آن نيز نائل شده اند و کم نيستند سالکاني که فقط به عرفان عملي پرداخته اند. دسته سومي هم هستند که نادرند، عارفاني که دو بعد نظر و عمل را هم سو و هم وزن، به کمال رسانده اند. حقيقت امر نيز، همين است که کمال کامل در سايه سير علمي و عملي حاصل مي شود.
اساتيد اخلاق و عرفان ابتدا سير علمي را تدوين کرده اند که مقدمه و زمينه سير عملي را فراهم مي کند. براي نمونه، سير علمي در منظر علامه حسن زاده آملي(دامت برکاته) به اين قرار است:
مرحله اول: دروس معرفت نفس (153 درس) تأليف خود استاد علامه.
مرحله دوم: اتحاد عاقل و معقول (34 درس) تأليف خود استاد علامه.
مرحله سوم: عيون مسائل نفس (66 عيني) تأليف خود استاد علامه.
چنانچه در کنار اين دروس، از محضر استادي که مباني عرفان نظري را خوب مي داند، بهره مند شويد، و اين سير علمي را در چند سال طي کنيد، بسيار آماده سير عملي خواهيد شد. آنگاه به دروس حاشيه اي مي توان پرداخت.
«شرح چهل حديث» و «شرح دعاي سحر» و «مصباح الهدايه» امام خميني(ره) دروس اين بخش را تشکيل مي دهد و بهتر است اين درس ها توسط استاد ارائه شود. يکي از رسالت هاي استاد اين است که مقدمات طي راه عملي را فراهم مي کند و مقدمه اين راه «اهتمام تام و تمام به شريعت و رساله احکام» است.
نگارنده اين سطور وقتي به يکي ازاساتيد مراجعه اي داشت تا برنامه اي و دستوري بگيرد، جواب آن بزرگوار اين بود «براي اينکه سير شما سريعتر شود، از رساله احکام شروع کنيد.»
مقلد هر که هستيد رساله عمليه آن فقيه بزرگوار را سرلوحه تمام کارهاي نظري و عملي خود قرار دهيد و به يقين بدانيد تا پايان راه سلوک، به اين ره توشه نياز هست و اصلاً فقه و عرفان در هيچ مرحله و در هيچ مرتبه اي از هم جدايي ندارند.
گذشته از اين مطالب، بر اي اين که مقداري از سوز و عطش شما را فرو بنشانيم، به برخي عرصه هاي سير و سلوک اشاره مي کنيم. اميد داريم، اگر راهنما و راهگشا بود، ما را از نتايج آن آگاه ساخته، اين ارتباط دوام يابد تا زماني که خداوند توجه کند و خود تربيت بنده سالکش را، بطور مستقيم، بر عهده گيرد که او ولي صالحان و مؤمنان است، V} (سوره بقره، آيه الکرسي){V
T} عزم و اراده:{T
عزم راسخ اولين رکن سير و سلوک است. عزم آن نيروي خدادادي است که استواري و استحکام آدمي را تضمين مي کند. عزم از چند جهت اهميت دارد:
اول: عزم و اراده همچون رشته اي است که تمسک به آن، آدمي را از سقوط در دام نفس، شيطان و دنياگرايي، حفظ مي کند.
دوم: آنچه انسان را در مسير رشد و کمال سير مي دهد، عزم است.
P}گوهر خود را هويدا کن، کمال اين است و بس{E}خويش را در خويش پيدا کن، کمال اين است و بس{P
V}(ميرزا حبيب مجتهد خراساني){V
سوم: عزم رکن بنيادين سلوک است. امام کاظم(ع) در دعاي 27 رجب، به اهميت عزم در سلوک الهي، اين گونه تصريح نموده اند: (خدايا!) من حقيقتاً دانستم؛ بهترين توشه روندگان به درگاهت؛ بهترين زاد راه قاصدان کويت، تصميم جدي و اراده راسخ است. اراده راسخي که تحت اختيار توست. (خدايا!) با تصميم جدي با تو مناجات مي کنم، V} (و قد علمت ان افضل زاد الراحل اليک عزم اراده يختارک بها؛ حاج شيخ عباس قمي، مفاتيح الجنان، ص 254){V
T}معناي عزم چيست؟{T
تصميم جدي و قطعي و بي بر و برگرد را عزم گويند. خصوصيت عزم اين است که به انسان حالت مي دهد و او را بي قرار، واله و شيدا مي سازد. همچون کسي که مي خواهد مسافرتي برود، شب پيش از سفر از خواب مي پرد. عزم در سير و سلوک نيز اينگونه است. سالک بوسيله عزم، بدون اينکه اعمال زيادي را انجام داده باشد، مراتبي دروني را طي مي کنند.
امام علي(ع) درباره ويژگي هاي پرهيزکاران مي فرمايد: «روز را به شب مي رساند در حالي که همواره سپاسگزار است . شب را روز مي کند در حالي که همواره با ياد حق به ذکر مشغول است (ذکر در واقع مطابق بودن اعمال با گفتارهاي قرآن است)، «يمسي و همه الشکر و يصبح و همه الذکر يبيت حذرا و يصبح فرحاً».
در ادامه مي فرمايد: شب را به پايان مي برد در حالي که از غفلت خويش نسبت به حق مي ترسد و روز را با شادي اعمال خوب که انجام مي دهد به پايان مي برد، V} (نهج البلاغه، خطبه همان يا متقين){V
تقويت ديگر اصول و ارکان سير و سلوک، مانند: ايمان، صداقت، خويشتن داري و ... به تقويت عزم بستگي دارد. دوام و قوام اين اصول به عزم است.
T}يقظه (بيداري):{T
بزرگان معارف و اخلاق يقظه (بيداري) را نخستين مرحله سير و سلوک مي دانند. سالک ابتدا بايد بيدار شود، بعد عازم گردد.
ممکن است انسان بيدار شود ولي عزم نکند و به حرکت در نيايد. در مقابل، عزم بدون حرکت و رفتن هم امکان دارد. به تعبيري انسان عازم هر لحظه در تلاش و تکاپو است.
سخن گهر بار امام جواد(ع) که اساتيد اخلاق تأکيد بسياري بر آن دارند، دليل اين مدعاست؛ «با دل ها به سوي خداي تعالي آهنگ نمودن رساتر از به زحمت انداختن اعضا با اعمال است»، H}(القصد الي الله ثم بالقلوب ابلغ من اتعاب الجوارج بالاعمال){H؛ V}(بحارالانوار، ج 75، ص 364){V
T}برکات عزم{T
1. بهره گيري از عنايت ها و توفيقات الهي:
A}«ان الذين قالوا ربنا الله ثم استقاموا فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون{A؛ کساني که گفتند: پروردگار ما الله است، نه ترسي براي ايشان است و نه اندوهگين شوند» V} (احقاف، آيه 13).{V
در گفتن «ربنا الله» اسراري هست که به عزم مربوط مي شود.
2. شفاعت و دستگيري:
سالک در طي مسير به کمک نياز دارد. در اين حالت کساني که در مسير صعود به کمالات، مقدم بر او هستند او را دستگيري مي کنند. به بيان ديگر تربيت و ايصال نفوس مستعد، در سير مدراج کمالات باطني، بر عهده اهل بيت عصمت، بخصوص حضرت ولي عصر(عج)، است، V}(«من اراد الله بدأبکم و من وحده قبل عنکم و من تصده توجه بکم؛ هر که خدا را خواهد بايد از شما آغاز کند، و هر کس که بخواهد خداوند را به يکتايي و يگانگي بشناسد و پرستش کند، از تعليمات شما آن را مي پذيرد و هر که آهنگ او را کند، به شما رو آورد (و شما را وسيله قرار دهد» (مفاتيح الجنان، زيارت جامعه کبيره).{V
3. جذبه:
مقامات معنوي و مدارج عرفاني در سير و سلوک فراوان بلکه بي نهايت است. انسان، با توجه به اينکه در حصار محدوديت هايي همچون کوتاهي عمر و ضعف بنيه به سر مي برد، هر قدر هم ره بپيمايد، باز نمي تواند به همه کمالات برسد. اين جا است که اگر او را جذب نکنند، خود او به جايي نمي رسد.
اگر ديده مي شود فردي يک مرتبه از گناهان فاصله گرفته، به معنويات روي مي آورد و يا کسي که با يک موعظه، به حق و حقيقت معطوف مي شود و در فاصله کوتاهي، به طهارت ظاهري و باطني مي رسد، به اين حالت ها «جذبه» گويند. پس معني جذبه اين شد که شخص قابليتي مي يابد که به وسيله آن، [بدون اينکه مقدمه چيني و تلاش زيادي کند]، به نتيجه مي رسد.
T}بسترهاي عزم: {T
عزمي که درباره آثار و برکات آن صحبت کرديم، نعمت و برکتي است که تنها بسترهاي مهيا و آماده، فرودگاه و نزولگاه آن است. عزم در جان هايي ساکن مي شود که از قيود شهوت پرستي، هوامحوري و شيطان مداري رها شده باشند.
امير بيان، حضرت علي(ع) در نهج البلاغه، به صراحت تمام فرموده اند که: H}«و لا تجتمع عزيمه و وليمه؛{H عزم و اراده براي رسيدن به کمال و مقامات عاليه با سور چراني و راحت طلبي سازگار نيست!» V}(ميزان الحکمه، ج 12920 به نقل از نهج البلاغه، خ 241).{V
بعد در ادامه مي فرمايند: چه بسا خواب هاي شب که تصميم هاي روز را از بين برده، و تاريکي هاي فراموشي که همت هاي بلند را نابود ساخته است.»
پس عزم و عازم را علامت هايي است:
1. پارسايي و بلند طبعي در شئون انديشه، گفتار و رفتار.
پيشواي عارفان، امام علي(ع) در طي توصيه اي به فرزند خود امام مجتبي(ع)، به ايشان و هر انساني که طالب رهروي است، اين درس را مي دهد که: «نفس خود را از هر پستي بازدار، هر چند تو را به اهدافت رساند! H}«و اکرم نفسک عن کل دنيه و ان ساقتک الي الرغائب»{H؛ V}(نهج البلاغه، نامه 31){V
2. استقامت و بردباري در برابر سختي ها و نيز تدبير و چاره جويي براي غلبه بر آنها.
استحکام، صلابت و استقامت انسان در برابر مشکلات، ريشه در عزم و اراده او دارد. انسان هاي مصمم و عازم، نه تنها در مقابل مصائب عقب نشيني نمي کنند و چون کوه استوارند بلکه ناهمواري هاي صعود به قله کمالات را با تدبير و جديت هموار و آسان مي سازند.
3. چيرگي اراده بر هوا و هوس در نهاد انسانV} (نهج البلاغه، خطبه متقين){V
در پايان اين بخش از سخن، به اين نکته اشاره مي کنيم که براي تقويت عزم لازم است در دو حيطه تلاش و کوشش شود:
- تقوا ، عفت، پروا پيشگي، پاکدامني و پارسايي.
- دعا، ذکر، مناجات و توسل براي ايجاد عزم.
T} ارتقاء سطح عبوديت:{T
يکي از والاترين مقامات معنوي «بندگي خداوند» است و بندگي راز آفرينش و فلسفه خلقت انسان است. وجود پاک خداوند مي فرمايد: A} «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون؛{A من جن و انس را نيافريدم جز براي اين که عبادتم کنند (و از اين راه تکامل يابند و به من نزديک شوند)» V} (ذاريات، آيه 56).{V
انسان با مجاهده و تلاش مي تواند به مقام عبوديت برسد و بندگي خدا براي کسي مقدور و ميسور است که از بند و بندگي غير خدا رها شده باشد.
براي بلندي و برتري اين مقام همين بس که ما در تشهد نماز ابتدا به عبوديت پيامبر(ص) اقرار مي کنيم و سپس به رسالت آن بزرگوار A}«اشهد ان محمدا عبده و رسوله»{A
به راستي، بندگي ما بر چه اساس و به جه نحوي است؟ آيا خدا را از روي ترس از عذاب، يا طمع رسيدن به بهشت، يا نه، از سر محبت مي پرستيم؟ اگر پاسخ اين سؤال، عبادت از روي محبت است، باز اين سؤال مطرح مي شود که در ساير مراحل و شؤون زندگي در چه حال به سر مي بريم؟
در خواب و بيداري، در خلوت و در جمع، در خانه و در اجتماع، با چه افکار و چه کارهايي مشغوليم؟
ارتقاي سطح عبوديت، نياز به طرح و برنامه اي متين و جامع دارد. امام راحل که به حق پيشگام اخلاق و عرفان بود در اين زمينه به کتاب مفاتيح الجنان حاج شيخ عباس قمي اهتمام خاصي داشت.
در کنار «مفاتيح الجنان» چند کتاب مورد توجه ويژه راهيان کوي دوست است از جمله:
1- ترجمه المراقبات (در اعمال ماه ها)، مرحوم ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي.
2- اسرار الصلوه، مرحوم ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي.
محتواي اين کتاب ها سالک را به چهار عمل سوق مي دهد که در مجموع «ارکان چهارگانه سير و سلوک» ناميده مي شود. اين اصول عبارت است از:
الف) مشارطه؛ سالک هر بامداد و نيز در هر فرصت مناسب با خود شرط مي کند که از راه هدايت (صراط مستقيم) خارج نشود. حتي اعضاء و جوارح را تلقين مثبت مي دهد تا از سرمايه عمر بهترين بهره را برده، در جهت رسيدن به کمال تلاش کنند.
ب ) مراقبه؛ پس از مشارطه، بايد از نفس مراقبت و مواظبت نمود تا از آنچه با او شرط شده تخلف و سرپيچي نکند. به اصطلاح بايد زمام کنترل نفس را محکم گرفت.
سالک به وسيله مراقبه دو کار مي کند:
1. از انحراف نفس به بيراهه ها و سقوط در رذايل اخلاقي جلوگيري مي کند.
2. نفس را بر انجام اعمال شايسته وامي دارد.
ج ) محاسبه؛ سالک پس از فعاليت روزانه، به هنگام فراغت، به بررسي و سنجش کارهاي روزانه خود مي پردازد. اگر آنچه انجام داده، مطابق شروط انجام شده بود، شکر مي کند و از خداوند توفيق روزافزون مي طلبد و اگر خطا و لغزش ديد، اقدام به «معاتبه و معاقبه» که رکن چهارم سير و سلوک است مي کند. به اين ترتيب که اگر تخلف و تخطي جزئي بود، نفس را سرزنش و عتاب مي کند؛ اما اگر لغزش در سطح گناه بود، علاوه بر عتاب، دست به عقوبت و مجازات نفس مي زندV}مطالعه کنيد: رساله لقاء الله ، مرحوم ميرزا جواد آقا ملکي تبريزي [منظور از ارجاع به اين کتاب شريف، اين است که کميت و کيفيت «ارکان چهارگانه سلوک» تحت نظارت و بررسي يک راهنما يا منبع و مرجع معتبر انجام شود تا از هرگونه افراط و تفريط در اين امور جلوگيري به عمل آيد]).{V
P}گر مراقب باشي و بيدار تو{E}بيني هر دم پاسخ کردار، تو{P
P}هين مراقب باش گر دل بايدت{E}کز پي هر فعل چيزي زايدت{P
P}ور از اين افزون تو را همت بود{E}از مراقب کار بالاتر رود{P
P}پس چو آهنگر چه تيره هيکلي{E}صيقلي کن صيقلي کن صيقلي{P
P}تا دلت آيينه گردد پر صور{E}اندرو هر سو مليحي سيم بر{P
V}(مثنوي، دفتر چهارم، بيت هاي 2459 به بعد){V
در اين باره مىتوانيد از كتابهاى زير استفاده كنيد:
1- رساله لقاءاللّه ميرزا جواد ملكى تبريزى.
2- المراقبات ميرزا جواد ملكى تبريزى.
کد سوال : 3393
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : حضرت امير در حديثي (از نهج البلاغه) مي فرمايند: «براي قلوب روي آوردني است و روي گرداندني پس هنگام روي آوردن، آنرا به انجام مستحبات وادار کنيد و هنگام روي گردانيدن به واجبات قناعت ورزيد» و در جاي ديگري مي فرمايند: «افضل الاعمال ما اکرهت نفسک عليک»
مي خواهيم بدانم اگر بخواهي بر طبق حديث دوم عمل کني مي بايست بنگري که نفس تو از چه عملي کراهت بيشتري دارد و او را به انجام همان عمل وادار کني تا به فضيلت «افضل الاعمال» نائل شوي. اما در اين صورت ما مفاد حديث اول را ناديده گرفته ايم که مي فرمايند در موقع روي گرداندن دل و نفس او را مجبور به اعمال مستحب نکن. اين تناقض به چه صورت حل خواهد شد؟
طبيعتأ عملي که نفس بر آن کراهت داشته باشد موجب روي گرداني خواهد شد بنابراين انجام آن عمل طبق حديث دوم «افضل الاعمال» است يا طبق حديث اول بايد آنرا به کناري گذاشت و از انجام آن صرفنظر کرد؟
پاسخ : نکته اي که در اين دو حديث اميرالمؤمنين(ع) قابل توجه است اين است که در حديث اول سخن از قلب است و حالات آن که اقبال و ادبار باشد و در حديث دوم سخن از نفس که همان نفس اماره است مي باشد که به کارهاي بد امر مي کند و از آن خوشش مي آيد و از طاعات و کارهاي خوب نهي مي کند و از آن بدش مي آيد.
با توجه به اين نکته مراد از حديث دوم اين است که: هر عملي از اعمال خوب که نفس انسان به آن راغب نيست و از آن بيشتر بدش مي آيد، آن عمل انسان را به خداوند نزديکتر مي کند ولي در حديث اول سخن از قلب است و حالات آن که اقبال و ادبار باشد و اين دو حالت قلب براي اولياي واقعي خداوند و مؤمنان حقيقي روي مي دهد و شايد بتوان گفت در حالتي که براي قلب آنان ادبار حاصل شده است که مأمور به اکتفاي به فرايضند اگر به نوافل نيز مشغول شوند نفس آنان نه تنها ناراحت نمي شود بلکه خوشحال هم هست چون عبادت خداوند را آن گونه که بايد انجام دهد انجام نداده و به همين جهت نفس او خوشحال است. بنابراين آنچه مورد ابتلاي ماست همان حديث دوم است که هر عملي را که نفسمان از آن کراهت دارد خوب است آن را انجام دهيم و حديث اول حالات اولياي واقعي خداوند است، که ما آن حالات را درک نکرده ايم و اصلا حالت اقبال و ادبار قلب براي ما ملموس نشده است که چگونه است.
کد سوال : 3394
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : ما سالي دو بار به اقوام شوهرم سر مي زنيم عيد يك هفته مي مانيم و تابستان دو هفته با توجه به اينكه ايشان 3 خاله و 5 دايي دارند ولي اقوامشان به شدت در كار ديگران دخالت مي كنند و خيلي هم مادي هستند و هر دفعه من اگر لباسم با دفعه پيش يكي باشد مي گويند ندارند و نبايد لباسم يك جور باشد. و از اين نظر خيلي براي من سخت است كه بخواهيم خودمان را مثل آنها كنيم تا حرف درست نشود چون مادر شوهرم به اصطلاح دهن بين است و حرف آنها در زندگي ما خيلي تأثير مي گذارد (روي رفتار مادر شوهرم) علت تمايل شوهرم و اصرارش به رفت و آمد با اقوامش به خاطر اصرار مادرش مي باشد زيرا در صورت كم شدن اين روابط اعلام نارضايتي از فرزندش مي نمايد.
از طرفي هم چون مادر شوهرم شوهرش را در اوايل جواني از دست داده و شوهرم فرزند ارشدش مي باشد باعث شده از شوهرم انتظار احترام بسيار داشته باشد و اين در حالي است كه مادر شوهرم اصلاً احترام من را در نزد دوستان من و اقوام خودش نگه نمي دارد و بسيار زن پرتوقعي است به همين دليل من دوست دارم كه با اقوامشان ارتباط زيادي داشته باشم چون با مادر شوهرم مي رويم و بر مي گرديم و باعث بروز ناراحتي هايي مي شود. حال در اين وضعيت تكليف من و شوهرم چه مي باشد؟ آيا مادرش هر چه مي خواهد بايد از ما توقع داشته باشد. چون بسيار زود رنج و حساس است. و جالب اينكه دوست ندارد فاميل شوهر دخترش با او اينطور باشند و مي خواهد دخترش راحت باشد. خواهش مي كنم ما را راهنمايي كنيد تا مشكل ما كه از موقع عقد تاكنون وجود دارد كمتر شود. متشكريم. اجركم عندالله.
پاسخ : به دنبال پاسخي كه به قسمت اول سوال شما در مورد مسأله ارتباط با اقوام همسرتان بيان شد توجه شما را به چند نكته مهم جلب مي كنيم، آنگاه تصميم گيرنده نهائي خود شما هستيد.
1- تفاوت ميان انسانها از نظر ويژگي هاي شخصيتي امري مسلم و مورد قبول همگان مي باشد.
2- ويژگي هاي شخصيتي و تفاوتي كه ميان افراد هست رفتارهاي خاصي را اقتضا مي كند به عبارت ديگر هر كسي بر اساس شخصيتي كه دارد رفتار مي كند.
3- انتظار اينكه همه افراد مثل ما فكر كنند و هم عقيده ما باشند و حتي از نظر فرهنگي شبيه به ما باشند امري است غير قابل تحقق.
4- خداوند با توجه به اينكه انسانها با يكديگر از جهات مختلف تفاوت دارند امر به حفظ و ايجاد روابط اجتماعي نموده و در بعضي موارد رعايت اين روابط را واجب نموده و ترك آن را حرام تلقي كرده است.
5- انسان همچنانكه تأثير پذير است تأثير گذار نيز مي تواند باشد.
6- انسان موجودي است كه قدرت انعطاف پذيري دارد و مي تواند با افراد در موقعيت هاي زماني و مكاني گوناگون متناسب با وضعيت روحي آنها برخورد كند.
با توجه به نكاتي كه بيان شد و آنچه شما در مورد وضعيت خانوادگي خود مطرح كرديد به نظر مي رسد شما اصل را بگذاريد بر حفظ روابط با اقوام شوهرتان و همچنين اقوام خودتان، مگر در مواردي كه اين روابط خويشاوندي موجب معصيت و عدم رعايت حلال و حرام الهي شود.
و اما وظيفه شما و شوهرتان نسبت به مادر شوهر چيست؟ هر كدام از شما وظيفه اي خاص نسبت به ايشان داريد. شوهرتان به دليل اينكه فرزند ايشان است وظيفه اي دارد و شما به عنوان عروس ايشان وظيفه اي ديگر. طبيعي است كه مادر توقعاتي از فرزندان خود دارد و به طور مطلق و بدون قيد و شرط بايد مورد احترام فرزندان قرار گيرد، ولي احترام گذاشتن به مادر و اقوام به معناي اين نيست كه انسان در زندگي خود هيچگونه اراده اي از خود نداشته باشد. هر كس بايد براي زندگي خود طرح و برنامه اي داشته باشد و بر اساس آن طرح و برنامه زندگي خود را اداره كند. در عين حال حقوق ديگران را نيز رعايت كند و احترام ديگران را نيز حفظ كند و ايندو منافاتي با هم ندارند. بله گاهي اوقات شخصيت فرد آنقدر منفعل و انعطاف پذير است كه عنان زندگي خود را به دست ديگران مي دهد و گويا براي ديگران و مطابق ميل ديگران مي خواهد زندگي كند. اين در واقع ضعف مديريتي و شخصيتي و ناكارآمدي خود اوست و ارتباطي با ديگران ندارد. بنابراين رعايت احترام مادر و ساير اقوام هيچ منافاتي با استحكام روابط زناشوئي ندارد. زن و شوهر بايد با هم فكري با يكديگر و طراحي كردن يك برنامه مشترك براي زندگي و تربيت فرزندان خود هرچه بيشتر به خانواده خود استحكام ببخشد و از نفوذ و دخالت ديگران جلوگيري كنند. بيشتر اوقات دخالت ديگران به خاطر اختلافاتي است كه بين زن و شوهر وجود دارد طبيعي است كه اينگونه اختلافات راه نفوذ را براي كساني كه روحيه دخالت در زندگي ديگران را دارند باز مي كند و خانواده آسيب پذير مي شود و از استحكام آن كاسته مي شود. به نظر مي آيد شما قبل از اينكه به دنبال اين مطلب باشيد كه آيا ما بايد روابط خود را با خويشاوندان حفظ كنيم يا نه به دنبال برطرف كردن عيوبي باشيد كه در روابط خودتان وجود دارد. معمولا انسان هنگام شكست در كاري كه انجام مي دهد از مكانيزمهاي دفاعي استفاده مي كند. يكي از اين مكانيزمهاي دفاعي فرافكني مشكلات به ديگران است و اين كار نه تنها مشكلات را حل نمي كند بلكه آنرا ريشه دار تر مي نمايد زيرا پاك كردن صورت مسئله يا نسبت دادن آن به ديگران موجب حل آن نمي شود به نظر مي آيد زندگي شما نياز به يك تجديد نظر اساسي دارد و بايد مشكلاتي كه در روابط شما وجود دارد در مرحله اول حل شود سپس به حل مشكلات جانبي بپردازيد.
براي تحقق چنين امري توجه شما را به نكات چهل گانه زير جلب مي كنيم. با دقت مطالعه كنيد و سپس عمل نمائيد.
الف) داشتن ايمان به هدف و كارى كه انجام مىدهيد. هيچ كارى را با ترديد آغاز نكنيد. اگر با ايمان كامل به هدف به كارى روى آوريد، مطمئناً در بين راه سست نخواهيد شد. بنابراين، روشن نبودن اهميت و ارزش كار وهدفى كه در نظر داريد، از موانع استمرار عمل است. پس قبل از انجام هر كارى، اهميت و ارزش آن را شناسايى و براى خود بيان كنيدو هنگام انجام كار نيز نگاهتان به هدف نهايى و نتايج و آثار مثبت آن باشد.
ب)برجسته كردن شكستها يا عدم موفقيتها در ذهن، بسيارى اوقات مايه يأس و نوميدى مىشود. آنچه بايد از تجربههاى تلخ و عدم موفقيتها يادداشت شود، نكات آموزنده آن است تا چراغى فراروى فعاليتهاى آينده باشد.
ج)بيش از آن كه به شكستها بينديشيد، به موفقيتهاىو توانمندىهاى خود بينديشيد. خود را در انجام مسؤوليتها و كارها، مثبت و موفق ارزيابى كنيد و به خود تلقين كنيد كه من از عهدهانجام آن كار كاملاً بر مىآيم.به خود قول دهيد تارسيدن به هدف تلاش مىكنم و هرگز خسته نمىشوم.
د) تجربه نشان داده است، براى حل مشكل ضعف اراده نمىتوان تنهابه رهنمودهاى كتبى و غيابى بسنده كرد. اين مسأله، مانند بسيارى از مشكلات روانشناختى، به ارتباط مستمر با مشاور نيازمند است؛ ولى اجراى توصيههاى زير در تقويت اراده سودمند مىنمايد:
1. علل و عوامل ضعف اراده خويش را بشناسيد. توجّه كنيد ضعف اراده غالباً در عدم اعتماد به بينش و تفكر، عدم شناخت خويش، با ارزش تلقى نكردن خود، عدم امنيت روانى، عدم تدبير عقلانى در تشخيص امورو تميز اهم و مهم، شكستهاى گذشته و عوامل باز دارنده رشدو قوت نفس مانند محروميت و سرزنش و رنجهاى مستمرريشه دارد. زدودن هر يك از اين عوامل در پرتو سرمايه گذارى و برنامه ريزى امكانپذير است.
2. بايد باور كنيد چون ديگر انسانهااز توانمندىهاى بسيار برخورداريد و از ديگران كمتر نيستيد. فراموش نكنيد نقاط قوت انسان از نقاط ضعفش بيشتر است و نبايد خود رادست كم بگيرد. تصميم خوب در پرتو تكيه بر قوتها، جبران ضعفها و احساس توانمندى شكل مىگيرد.
3. پس از مشورت با افراد ذى صلاح، با توجّه به امكانات و توانمندىهاى واقعى خود، براى زندگى تان برنامه ريزى كنيدو بكوشيد هرگز بى جهت از آن برنامه و نظم سر نپيچيد. اوقات استراحت و تفريح و عبادت وهمه فعّاليّتها را در اين برنامه بگنجانيد تازمانى خالى نماند و توجّه به فرصت بيكارى شما را سمت تأخير انداختن كارها سوق ندهد.
4. بكوشيد براى هر رفتارى انگيزهاى قوى داشته باشيد و به ويژه از آثار مثبت تصميمگيرىها و رفتارهاى خاصّ خويش به طور كامل آگاه شويد.
5. محيط زندگى و موقعيت كارى خود را تغيير دهيد و موانع بروز اراده و فعّاليّت را نابود سازيد؛ براى مثال در موقعيتى كه به سرزنش و متهم شدن به ناتوانى و ناپختگى مىانجامد، قرار نگيريد. براى تصميمگيرىها و اقدامات خويش امنيت روانى فراهم آوريد تا بتوانيد به آرامى در برابر ديگران يا همراه آنان ابراز وجود كنيد و برجستگى فكرى و فعّاليّت به جا را از طريق تصميم آشكار سازيد.
6. هر كارى را آسان تلقى كنيد؛ زيرا در برابر اراده پولادين انسان همه سختىها آسان مىگردد. به استقبال كارهاى به ظاهر دشوار برويد و به خود تلقين كنيد مىتوانيد در اين امور درست تصميم بگيريدو افتخار موفقيت در انجام آنها را به دست آوريد.
7. رضايت خداوند را ملاك هر رفتار و گفتار قرار دهيد واز تسليم شدن در برابر تمايلات پوچ و هواهاى نفسانى بپرهيزيد. اين تسليم شدنها اراده را ضعيف و متزلزل مىسازد. تقوا و رعايت حرمت دستورهاى پروردگار براى آرامش روانى و تقويت نفس و اراده بسيار سودمنداست.
8. مدتى برنامه ريزى و تصميمات خود را با فردى ذى صلاح در ميان بگذاريد و از وى بخواهيد مراقب باشد تا در شما دو دلى پديد نيايد و اجراى تصميماتتان را به تأخير نيندازيد.
9. از خواب زياد، پرخورى و ديگر اسباب تنبلى و سستى اراده بپرهيزيد و نگذاريد ديگران به جاى شما تصميم بگيرند.
10. با كسانى كه روحيه و اراده قوى دارند، دوست شويد.
11. بكوشيد تصميمهاتان را بافردى با تجربه در ميان نهيد از قوت و درستى شان اطمينان يابيد. پس از مشورت با اين فرد، بر اساس تدبر و انديشه خود تصميم بگيريد و بدون از دست دادن فرصت اقدام كنيد.
تصميم بايد بر تدبير وانديشه و آگاهىهاى لازم استوار باشد و به عمل بينجامد. تخلف از اين امر جز تلف كردن وقت، پيروى از افكار پوچ و سستى در عمل دستاوردى ندارد و فرد رابا زيانهاى مادى و معنوى روبه رو مىسازد. از اين رو، امور يادشده گناه به شمار مىآيد. ترديد در تصميمگيرى وتأخير در عمل سبب از دست رفتن منافع معنوى و مادى فراوان مىشود و زيانهاى بسيار به ارمغان مىآورد.
12. تصميمات به جا و پر ارزش گذشته خود را به ياد آوريد و توجّه كنيدكه چون گذشته براى انجام دادن كارهاى مهم آمادگى داريد.
13. در تصميمها و فعّاليّتهاى اسوهها دقّت كنيد و در همسان سازى و الگو پذيرى جدى باشيد تاجرأت انجام كار يابيد و توان تصميمگيرى و اجرا در شما تقويت شود.
14. ورزش مستمر و منظم راكه در تقويت اراده بسيار مؤثر است، فراموش نكنيد.
15. با تصميمهاى آسان در كارهاى ساده،به تدريج خود باورى و توانمندى را در خويش پديد آوريد و راه را براى تصميمگيرى در امور مشكل و پيچيده هموار سازيد.
16.در موضوع مورد نظر تمركز پيدا كنيد و از اشتغالات ذهنى متعدد بپرهيزيد تاتصميمگيرى آسانتر صورت پذيرد.
17.پس از تدبير و مشورت ازعواقب تصميمهاى خود هراسناك نباشيد و به خدا توكل كنيد.پيامدهاى تصميم هاتان راكهاز قلمرو انديشه تان بيرون است و باسامان دادن احتمالهاى ضعيف سبب ترديد و تزلزل شما مىگردد،به خداوند متعال كه به بندگانش لطف و رحمت و محبت گسترده دارد،واگذاريد و به آنچه پروردگار پيش مىآورد،خشنود باشيد.خداوند شمارا سمت صلاح و مطلوب واقعىتان رهنمون مىشود.
اما درباره چگونگى طبقهبندى ذهن،بايد توجه داشت،اين امر نيازمند توانايى و استعداد خاصى است كه با تقويت برخى توانمندىهاى انسان به دست مىآيد.امورى كه در اين امر مؤثر مىنمايد،عبارت است از:
1. مطالعه مباحث فلسفى، رياضيات و هندسه كه در تفكر انتزاعى ريشه دارد و سبب رشد و تعميق آن مىشود.
2. انديشيدن درباره مسائل مختلفى كه در كلاس درس مىآموزيد يا در محاورات و گفت و گوها مىشنويد. تأكيد مىشود با تفكر و انديشيدن درباره آنها به تجزيه و تحليل بپردازيد.
3. گسترش ارتباط با افراد فكور و نكته سنج كه تفكر منطقى دارند.
4. كمتر سخن گفتن و اجتناب از پرگويى.
اميرالمؤمنين(ع) كه خود امير بيان و سخن است، در ستايش كم گويى و لزوم اجتناب از پرگويى مىفرمايد: اگر دوستدار سلامت جان و پوشيده ماندن عيبهايت هستى، كمتر سخن بگوى و بيشتر خاموش باش تا انديشهات فزونى گيرد و دلت نورانى شود V}(ميزان الحكمة، حديث 17884).{V
بنابراين، مىتوان با اجتناب از زيادهگويى و رعايت سكوت، زمينه درست انديشيدن و تفكر منطقى را بيشتر فراهم كرد.
کد سوال : 3395
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مسأله بداء و رجعت را توضيح دهيد.
پاسخ : 1- رجعت به معنى عودت، بازگشت است. در اينجا به معنى بازگشت به سوى دنيا مىباشد و در اصطلاح معنى رجعت از نظر علما و دانشمندان شيعه چنين است كه مىگويند، پيش از قيام قيامت در ادامه حكومت حضرت مهدى(ع) به ترتيب، دوران رجعت هر يك از ائمه هدا(ع) فرا رسد و جمعى از نيكان بسيار نيك از هر دوران و همچنين بدكاران بسيار بد از هر زمان به دنيا بازگردند. نيكان براى ديدن دولت كريمه اهلبيت و رسيدن به آرزوى حكومت عدل و داد و بدكاران از براى عقوبت و عذاب دنيا كه سزاى اعمال خود را در اين دنيانديدهاند.
امام صادق(ع) مىفرمايد: H}«ان الرجعه ليست بعامه و هى خاصه لايرجع الا من محض الايمان محضا او محض الشرك محضا؛{H رجعت همگانى نيست بلكه خاص است و فقط كسانى به دنيا باز مىگردند كه مؤمن خالص يا مشرك محض باشند» V}(ميزانالحكمه، ج 4، ص1984، ح 6941).{V
در رجعت اولين كسى كه زمين بر او شكافته مىشود، امام حسين(ع) مىباشد. امام صادق(ع) مىفرمايد: H}«اول من نشق الارض عنه و يرجع الى الدنيا الحسين بن على(ع)؛{H نخستين كسى كه قبر به روى او شكافته مىشود و به دنيا برمىگردد حسين بن على(ع) است». همچنين در روايت آمده است كه امام باقر(ع) به بكيربن اعين فرمود: رسول خدا و على رجعت خواهند كرد، V}(ميزانالحكمه، ج 4، ص 1982، ح 6932 و 6933 - سفينه البحار، ج 3، ص 315).{V
از حضرت رضا(ع) نقل شده است: مأمون به امام رضا عرض كرد: اى ابالحسن نظر شما درباره رجعت چيست. حضرت فرمود: حقيقت دارد. در ميان امتهاى پيشين نيز وجود داشته است و قرآن از آن سخن به ميان آورده و رسول خدا(ص) فرموده است هر چه درامتهاى گذشته بوده در ميان اين امت نيز عينا و مو به مو پيش خواهد آمد، V}(ميزانالحكمه، ج 4، ح 6927، ص 1980).{V
و اين كه در روايت وارد شده است كه از عمر دنيا فقط يك روز باقى مانده باشد خداى تعالى آن روز را طولانى مىكند تا حضرت حجت(عج) ظهور كند:
اولاً، اين روز از روزهاى دنيا است، چون كه ظهور آن حضرت و دولت كريمه اهلبيت(ع) قبل از قيام قيامت است.
ثانيا، منظور معصوم(ع) از اين سخن اين است كه ظهور حتمى و قطعى است و در مقام تأكيد به امر ظهور اين مطلب را فرموده است، بدين معنا كه امام ظهور خواهند كرد و جاى انكارى نيست، اگر از عمر دنيا يك روز مانده باشد. بنابراين مقصود روايت اين است كه ظهورامام(عج) در روز آخر دنيا اتفاق مىافتد، بلكه صرفا در مقام بيان حتميت ظهور آقا مىباشد والا بنا بر روايات رجعت و روايات پيرامون وقايع بعد از ظهور امام زمان(عج) بىشك دوران ظهور و بعد از آن طولانى خواهد بود.
T} خلاصه سخن :{T
1- رجعت از مسلمات مذهب شيعه مىباشد و پيرامون آن دلايل متعددى وجود دارد.
2- رجعت؛ يعنى، بعضى از انسانهايى كه قبل از ظهور امام(عج) از دنيا رفتهاند به زندگى دنيوى باز مىگردند، يكى از گروههايى كه رجعت مىكنند، ائمه(ع) مىباشند.
براى مطالعه بيشتر ر.ك:
1- رجعت از نظر شيعه، نجمالدين طبسي.
2- رجعت، محمد باقر بهبودي.
بداء اسم است از بدأ به معناى ظاهر شدن كه در معناى اسمى به معناى «ظهور» است .بداء يكى از معتقدات خاص شيعه است كه ايمان به آن توصيه شده است و اهل سنت چون معناى آن را نفهميدند با آن به مخالفت پرداخته اند. «بداء» در اصل به معناى «چيزى آشكار شدن از كسى است» و معناى اصطلاحى «بداء» چنانچه از روايات خاندان وحى(س) رسيده و بنابر تفسير شيخ مفيد از بزرگترين علما متقدم شيعه و علامه طباطبائى از بزرگان علما معاصر شيعه به معناى «آشكار شدن امرى از خداوند متعال است» كه اين امر براى انسانها مجهول بوده و خلاف آن را تصور مىكردند.
بنابراين بداء به معناى آشكار شدن پديده ها و حوادث خلاف مقتضيات و شرايط ظاهرى است كه انسان مىپندارد. مثلا اگر به ما خبر برسد كه جوانى كه ظاهرى سالم و سر حال دارد، بر اثر سكته قلبى فوت كرده است، اين خبر براى ما غير منتظره و غافل گير كننده است. و دليل آن نيز جهل ما به سلسله علل و عواملى است كه باعث اين رخداد شده است. ما او را سالم مى پنداشتيم اما در واقع قلب او بيمار بوده است. اما چنين اتفاقى براى خدا از قبل روشن و آشكار بوده است و در علم الهى ثابت. پس بداء يعنى آشكار شدن امرى كه خلاف تصور ما انسانهاى نا آشنا به علل و عوامل اصلى پديدههاست و به معناى تبديل و تغيير در علم الهى نيست. بلكه به معناى تبديل و تغيير در ناحيه علم انسانهاست و اين معنا از «بداء» از معتقدات شيعه است كه ايمان به آن ترغيب و تشويق شده است.
اما بداء در ويژگىهاى ظهور نيز به همين معنا بر مى گردد كه حوادث و اتفاقات و مسائلى پيش مىآيد كه ما انسانها از آنها و علل آنها بىخبريم و برخلاف تصور ماست. به اين دليل توصيه اكيد شده است كه براى فرج دعا كنيد.
در رابطه با بداء در ظهور تفسير ديگرى هم است كه چون مخالف صريح روايات متعدد است و از اصل اشتباه مى باشد، آن را در اينجا ذكر نمى كنيم.
در رابطه با اين تفسير و نقد آن به كتاب گفتمان مهدويت، آيت الله صافى گلپايگانى از انتشارات مسجد مقدس جمكران ص: 221 تا 230 مراجعه كنيد كه ضمن آن اصل مسأله بداء را نيز توضيح دادهاند.
T} سرعت پاسخدهى از انتظارات پرسشگران است. خواهشمند است با اولويتبندى و پيرايش سؤالات، ما را يارى كنيد. بديهى است با ارتباط مكرر، پاسخگوى ديگر پرسشهاى شما خواهيم بود{T
کد سوال : 3396
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : در سال چهارم كارشناسي در يكي از رشته هاي دانشكده ادبيات تهران مشغول تحصيل مي باشم و يكي از بهترين دانشجويان رشته خودم به حساب مي آيم و عاشق ادامه تحصيل و تحقيق ام اما طوفاني بنيان كن زندگي مرا سخت متلاطم كرده است كه ريشه آن به يازده سال پيش بر مي گردد كه پدرم فوت نمودند و مرا با دو خواهر و مادري شايد بتوان گفت بي فكرو لجوج باقي گذاشت مادرم به هيچ وجه راضي نبود كه شهر را ترك و به روستا برگردد بنابراين كم كم تمام اقوام از ما بريدند و ما شديم آن محله نفرين شده او كم كم معتاد مي شود (ترياك) تا اينكه در سال سوم دبيرستان متوجه مي شوم هروئين مصرف مي كند. آن زمان به شدت مشغول تحصيل بودم و از سوي ديگر گريه، بي محبتي و نصيحت هاي آتشين ديگر سود نداد من نيز شهر را ترك كردم به قصد آنكه به قول خودم علم بياموزم اما او در اين مدت براي تأمين مراد خويش دست به فروش و ايجاد يك محل آسوده براي تغذيه سائر معتادان و مصرف در آنجا (منزلمان) در مي آيد و سال سوم وقتي به شهرستان بر مي گردم دو خواهرم را از اين مادر جدا و به بهزيستي تحويل مي دهم و او بعد از مدتي روانه زندان مي گردد در اين مدت به ملاقات او نيز رفتم او ظاهراً پشيمان بود ولي نكته اي كه مرا آزار داد اين بود كه با همان دوستان قبلي در آنجا بود حال از شما عاجزانه مي خواهم كه فرزند خسته خويش را راهنمائي كنيد كه آيا بهتر نيست من ديگر به ادامه تحصيل نپردازم و به فكر سر و سامان دادن به اين خانواده باشم. البته شوق و استعدادم را نيز در نظر بگيريد و حيطه مسئوليتم را در قبال خواهران و مادرم بيان فرمائيد. البته هنوز او تا 4 ماه ديگر در زندان خواهد بود.
لازم به ذكر است كه او در اين مدت 3 بار بدون توجه به ما ازدواج مي كند و هر ازدواج از ازدواج قبلي بدفرجام تر كه حاصل ازدواج دومي فرزندي پسر مي شود كه بعد از تولد، پدر براي هميشه از اين فرزند خداحافظي مي كند اين مهدي كوچك نيز مجبور است كه بزرگ شود و حتي يكباره از گفتن واژه ناز پدر محروم بماند تا اينكه مادرم به زندان مي رود و من او را نيز به بهزيستي مي سپارم (اكنون 8 سال دارد) اما پدر متوجه قضيه مي شود و او را از بهزيستي تحويل مي گيرد با توجه به اينكه او اصلاً اصلاً در اين مدت پدر خويش را نديده آيا حال ما هيچ حقي نسبت به اين پسر نداريم چون من واقعاً براي او پدري كردم و به خاطر او هم خيلي غصه خوردم اشك ريختم لطفاً در مورد شرايط قانوني اين امر هم مرا راهنمايي كنيد.
از شما تقاضا دارم كه جواب اين دو سؤالم را با شرح و تفصيل بنويسيد و سعي نكنيد به من دلسوزي كنيد و در پي دلجوئي برآئيد چون من تنها دوست دارم وظيفه اسلامي خويش را به نحو احسن انجام دهم و معتقدم تمام اين مصيبت ها امتحاني بيش نيستند و به زودي سحر خواهد آمد.
پاسخ : قبل از هر چيز ما از مسؤوليت پذيري و تعهد شما نسبت به اعضاي خانواده قدرداني مي كنيم و اميدواريم اين تعهد و مسئوليت پذيري را كماكان در زندگي علمي، شخصي، اجتماعي و حرفه اي خود دنبال كنيد. قطعا نتايج ثمر بخش آن را در زندگي خواهيد ديد. اما وظيفه شرعي و انساني شما در قبال خانواده اين است كه جنابعالي بطور جدي مراقب دو خواهر خود باشيد كه مبادا آنها نيز بسان مادر در مسير بيراهه قرار گيرند و طعمه شيادان شوند و زندگي آنها به تباهي كشيده شود. طبيعي است انجام اين مسئوليت كار بسيار خطيري است كه همت والا و پشتكار جدي شما را مي طلبد. اما اين مسئوليت را چگونه بايد انجام داد امر مهمي است. سوال اينجاست كه آيا شما با ترك تحصيل، شغل مناسب و قابل دسترسي را سراغ داريد كه هم اقتصاد خانواده را تأمين كنيد و هم سرپرستي آنها را به عهده بگيريد يا نه؟ اگر ترك تحصيل شما مساوي است با بيكاري اين اقدام نه تنها براي شما مفيد نخواهد بود، براي خانواده نيز حاصلي در پي نخواهد داشت و چه بسا خود شما نيز به علت فشار اقتصادي مجبور شويد آنچه نبايد انجام دهيد را مرتكب شويد! لذا پيشنهاد ما به شما اين است كه كماكان به تحصيل خود ادامه دهيد. حداقل تا كارشناسي را تمام كنيد، آنگاه براي ادامه تحصيل در مقطع بالاتر به نظر مي رسد تحصيل را براي مدتي موقتا ترك كنيد و به وضعيت خانواده سر و سامان دهيد.
اما تكليف شما در قبال مادر؛ به دليل مادر بودن شما سعي كنيد احترام او را حفظ كنيد و از او دلجوئي كنيد و به عنوان يك سرپرست دلسوز بعد از رهائي از زندان به صورت جدي مراقب او باشيد كه مبادا دوباره به دام شيادان بيفتد و سعي كنيد رابطه او را با همه آن افراد ناباب و نااهل قطع كنيد ولو با تغيير دادن محل سكونت و ساكن شدن در جائي كه حداقل آن افراد ناباب به اين زودي ها نتوانند دوباره ارتباط برقرار كنند. در صورت امكان دوستان و افراد مناسبي را شناسائي كنيد و با آنها ارتباط برقرار كنيد و مادرتان را به هر نحوي كه امكان دارد به جلسات مذهبي سوق دهيد و اگر ميسور بود كاري را براي او دست و پا كنيد كه بيكار نباشد زيرا بيكاري دوباره ممكن است براي او مشكل آفرين باشد. در هر صورت ما ادامه تحصيل را تا اتمام مقطع كارشناسي حداقل در شرايط فعلي براي شما مناسب مي بينيم اما به دليل اينكه از وضعيت اقتصادي و شغلي خانواده شما بي خبر هستيم خيلي جدي نمي توانيم بر رأي و نظر خود پافشاري كنيم.
اما وظيفه قانوني شما در قبال برادر ناتني كه مادرتان از شوهر ديگرش آورده است. اين كودك قانونا بايد تحت حضانت پدر باشد گرچه شما زحمات زيادي براي اين كودك كشيده ايد و در پيشگاه خداوند مأجور هستيد و قطعا پاداش الهي شامل حال شما خواهد بود، ولي اين كودك قانونا از آن پدر قانوني خود مي باشد و از طرفي وضعيت مادر شما نيز به گونه اي نيست كه عليه اين پدر شكايت كند مبني بر عدم صلاحيت پدر براي سرپرستي زيرا خود مادر نيز به دليل تخلفات عديده و زنداني بودن فاقد صلاحيت سرپرستي مي باشد و در صورت عدم صلاحيت پدر براي سرپرستي كودك باز اين حق در انحصار ولي شرعي او يعني جد پدري است. در هر صورت شما گرچه برادر شرعي اين كودك هستيد و زحمات زيادي نيز براي او كشيده ايد اما با وجود پدر او و همچنين عدم صلاحيت مادر، شما حق قانوني در مورد سرپرستي كودك نداريد البته در چنين مواردي رأي نهائي در صلاحيت دادگاه مي باشد. به نظر مي آيد اگر پدر اين كودك سرپرستي او را به عهده گرفته و صلاحيت براي حضانت او دارد ديگر لزومي ندارد شما در مورد آن كودك اقدامي انجام دهيد زيرا سرپرستي او نيز مشكلاتي دارد و با توجه به اينكه خود شما در زندگي خانوادگي دچار مشكل هستيد فكر كردن به آن كودك مشكلات شما را افزايش مي دهد. البته اگر به نحوي بتوانيد ارتباط عاطفي خود را با او حفظ كنيد تا در آينده كه نوجوان و جوان مي شود احساس هويت بيشتري بكند و دچار بي هويتي شخصيت نشود به شرط اينكه اين ارتباط مشكل آفرين نباشد اشكالي ندارد، البته شايسته است اين ارتباط در حد عاطفي برقرار باشد. بنابراين وظيفه قانوني شما نسبت به اين كودك اين است كه ارتباط عاطفي بي ضرر آري، ولي حق سرپرستي قانونا به عهده پدر كودك مي باشد.
کد سوال : 3397
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : برخي اوقات مطرح مي شود چرا پيامبران (تا آنجايي که مي شناسيم و خصوصاً پيامبران اولوالعزم) همه در محدوده خاص جغرافيايي (تقريباً خاورميانه) ظهور کرده و مثلاً در ساير نقاط جهان همچون آفريقا اروپا و يا آمريکا پيامبري را نمي شناسيم؟
پاسخ : نخست بايد دانست يکي از مهمترين وظايف پيامبران به ويژه پيامبران اولوا العزم، هدايت و داوري ميان مردمي است که به دليل شکل گيري نظام اجتماعي و تزاحم منافع با همديگر اختلاف پيدا کرده بودند زيرا انسان ها در ابتدا به صورت گروه هاي کوچک و به طور اشتراکي زندگي مي کردند. اما رفته رفته با پيدايش آتش و فلز و گسترش امکانات، برخي بر برخي سلطه پيدا کردند و بسياري از هدايت الهي دور شدند و آن يکپارچگي اوليه را از دست دادند. اين بحران ها بيشتر در سرزمين هاي با تمدن کهن که به طور عموم در منطقه خاورميانه بودند شکل گرفت. از اين رو بيشتر پيامبران و به ويژه پيامبران اولوا العزم در اين مناطق مبعوث شدند.
چنان که در قرآن مجيد نيز مي خوانيم: A}«کان الناس امه واحده فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الکتاب بالحق ليحکم بين الناس فيما اختلفوا فيه و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه من بعد ماجاءتهم البينات بغيا بينهم فهدي الله الذين ءامنوا لما اختلفوا فيه من الحق باذنه والله يهدي من يشاء الي صراط مستقيم؛ {A مردم، امتي يگانه بودند؛ پس خداوند پيامبران را نويد آور و بيم دهنده برانگيخت و با آنان، کتاب [خود] را به حق فرو فرستاد تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند داوري کند. و جز کساني که [کتاب] به آنان داده شد - پس از آن که دلايل روشن براي آنان آمد - به خاطر ستم [و حسدي] که ميانشان بود [هيچ کس] در آن اختلاف نکرد. پس خداوند آنان را که ايمان آورده بودند، به توفيق خويش، به حقيقت آنچه که در آن اختلاف داشتند هدايت کرد و خدا هر که را بخواهد به راه راست هدايت مي کند» V} (بقره، آيه 213).{V
براي توضيح بيشتر نظر شما را به مطالب زير جلب مي کنيم:
اولاً، يكى از لوازم نبوت عامه اين است كه هيچ مردمى بدون راهنما نيستند و ممكن نيست خداوند ملتى را بدون رهنما رها كند زيرا خدا مربى و مدبر انسان است و انسان مسافرى است كه عوالمى را پشت سر گذاشته و عوالمى پيش روى دارد انسان بدون راهنمايى وحى نمىداند از چه عوالمى آمده است و به كدام عوالم مىرود قرآن كريم در اين مورد مىفرمايد هيچ امتى بدون پيغمبر و راهنما نخواهد بود «ان من امه إلاخلا فيها نذير»، (فاطر، آيه 24) امكان ندارد جمعيتى در منطقهاى زندگى كنند و خداوند براى آنان راهنما نفرستد خداوند مردم را خواه موحد و خواه غير موحد از نبوت جدا نمىكند اصولاً نبوت از بشريت جدا نمىشود يعنى ممكن نيست در عصرى يا نسلى در سرزمينى گروهى زندگى كنند و براى آنان نبوت نباشد و ممكن نيست جامعه بشرى را بيافريند و وحى و سروش غيبى را خلق نكند زيرا جامعه بدون وحى حيات انسانى نخواهد داشت.
انفكاك بشريت و نبوت ممكن نيست يا خود پيغمبر در يك جامعه معين به سر مىبرد و يا نماينده و جانشين او و يا كتاب و تعاليمش.
اين كه در غرب پيامبرى ظهور كرده است يا نه بايد گفت ممكن است در آن قسمتها جمعيتى نبوده و يا اگر بوده ما دليلى نداريم كه خداوند براى آنها انبيايى نفرستاده است چون همه انبيايى كه آمار و نامشان در جوامع روايى هست تنها نام بعضى در قرآن ذكر شده است خداى سبحان مىفرمايد: «منهم من قصصنا عليك و منهم من لم نقصص عليك»؛ ما پيش از تو رسولانى فرستاديم سرگذشت گروهى از آنان را براى تو باز گفته و گروهى را براى تو بازگو نكردهايم، V}(غافر، آيه 78){V لذا شايد در غرب نيز انبيايى بودهاند كه در قرآن قصه آنان نيامده است و علت عدم ذكر نام و قصه آنان در قرآن اين است كه كتاب و آثار تبليغى آنها براى مردم مشرق زمين و خاورميانه اصلاً آشنا نبود، V}(تفسير موضوعى، ج 6، آيت عبدالله جوادى آملى).{V
ثانيا، بايد راهى وراى حس و عقل باشد كه بتوان از آن براى هدايت مردم استفاده كرد اما فعليت يافتن هدايت افراد مشروط به دو شرط است: يكى آنكه خودشان بخواهند از اين نعمت الهى بهرهمند شوند، دوم آنكه ديگران موانعى براى هدايت آنان فراهم نكنند و محروم ماندن بسيارى از مردم از هدايت انبياء در اثر سوء اختيار خودشان بوده است چنانكه محروميت بسيارى ديگر در اثر موانعى بوده كه ديگران در راه گسترش دعوت انبياء بوجود آورده بودند. و پيامبران خدا همواره براى برداشتن اين موانع مىكوشيدند با دشمنان خدا و بويژه زورمندان و مستكبران به ستيز برمىخواستند بسيارى از ايشان در راه ابلاغ رسالت الهى و هدايت مردم جان خود را فدا كردند.
نكته قابل توجه اينكه ويژگى اختيارى بودن حركت تكاملى انسان ايجاب مىكند كه همه اين جريانات به صورتى انجام يابدكه زمينه حسن يا سوء انتخاب براى طرفين حق و باطل فراهم باشد مگر اينكه تسلط زورمندان و اهل باطل بجايى برسد كه راه هدايت ديگران را بكلى مسدود كند و نور حق و هدايت را در جامعه خاموش سازند در اين صورت خداى متعال از راه هاى غيبى و غير عادى طرفداران حق را يارى خواهد كرد اگر چنين موانعى بر سر راه انبياء نمىبود دعوت ايشان بگوش همه جهانيان مىرسيد و همگى از نعمت هدايت الهى بوسيله وحى و نبوت بهرهمند مىشدند پس گناه محروميت بسيارى از مردم از هدايت انبياء بگردن كسانى است كه جلو گسترش دعوت ايشان را گرفتهاند، V}(آموزش عقايد ج 2 استاد محمد تقى مصباح يزدى).{V
کد سوال : 3398
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : راستش حرف من مشكل نيست بلكه سؤالي است كه مدتهاست ذهن مرا به خود مشغول كرده است و آن را برايتان مي گويم من دختري هستم كه در برخورد با ديگران خيلي راحت صحبت مي كنم با توجه به اينكه جوانب حيا را در نظر مي گيرم اما مانند اينكه فرد مورد مخاطب بارها با من برخورد داشته، با او برخورد مي كنم يعني با استفاده از كلمات نه چندان انشايي و علت كار من نيز اين است كه اگر بخواهم در ذهنم دنبال كلمات و اصطلاحات انشايي بگردم خيلي كند و فاصله دار صحبت مي كنم به همين علت كه مي خواهم طرف مقابل زود منظور مرا بفهمد. اين مشكلي نيست وقتي مخاطبم يك خانم باشد ولي مشكل اينجاست البته به نظر من وقتي طرف صحبت من يك آقا باشد و چون من نيز به علت مسئوليتي كه در بسيج دانشگاه دارم تا حدي اين برخوردها ضروري است. فكر مي كنم مثلاً با كسي كه براي اولين بار است با من برخورد مي كند چه تفكر و برداشتي از رفتار و برخورد من دارد. در صورتيكه من خودم را خيلي راحت در برخورد با ديگران مي دانم ولي حس عجيبي دارم كه مرا تا حدي از اين برخوردها آزرده مي كند يعني حس مي كنم كه طرف مقابل حس خوبي در اكثر موارد به من ندارد و جور ديگري برداشت مي كند واقعاً نمي دانم چه كنم لطفاً مرا راهنمايي كنيد و هر چه سريعتر جواب را برايم بفرستيد.
پاسخ : در رفتارها و از جمله حرف زدن و سخن گفتن چه از نظر شرعي و چه از نظر عرفي و اجتماعي براساس مسؤوليت خود و در محدوده پذيرفته شده عمل کنيد، لذا با برداشت ديگران و احساس ديگران و اين که آنها چه قضاوتي در مورد شما دارند کمتر توجه کنيد.
البته همان گونه که گفته شد با رعايت موازين شرعي و ديني و الا شايد برخي افراد به هر بهانه اي در پي انديشه اي ديگر سير کنند. لازم است اين نکته را خاطر نشان سازيم که اين احساس مسؤوليت و دلهره ديني شما که نشان از عرق ديني و تعهد شرعي شما دارد نيکو و قابل ستايش است ولي آنچه بايد در کنار اين احساس مسؤوليت مد نظر قرار بگيرد آن است که مبادا اين احساسات موجب محدود شدن در انجام وظايف اجتماعي شود يعني اندک اندک مجال و فرصت فعاليت هاي اجتماعي شما را تنگ سازد.
آنچه شما مکلف به انجام آن هستيد انجام وظايف ديني چه فردي و چه اجتماعي است که بايد با رعايت احکام و مقررات ارتباط هاي اجتماعي با جنس مخالف همراه باشد و در اين زمينه افراط و تفريط هر دو زشت و نکوهش گرديده نه به بهانه دين داري مي توان وظايف اجتماعي را کنار گذارد و نه به انگيزه انجام مسؤوليت هاي اجتماعي مي توانم حدود شرعي و مقررات ارتباط با جنس مخالف را زير پا گذارد هر دو را در کنار يکديگر بايد مد نظر داشت و به هر دو بايد بايد پايبند بود.
اگر در موردي شک و ترديد داشتيد نسبت به رعايت احکام و مقررات ديني بيشتر تحفظ و احتياط داشته باشيد و سعي کنيد به سمت انجام احکام تمايل بيشتري نشان دهيد.
کد سوال : 3399
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مي گويند خداوند صفاتي مثل خشنودي ندارد چرا در احاديث آمده كه چنين عملي يا گناه كردن انسان موجب خشم و يا چنين عملي موجب خشنودي خداوند مي شود؟
پاسخ : براي روشن شدن جواب اين سؤال بايد سؤال اساسي تري را مطرح كرد كه ما چگونه اوصاف خداوند متعال را درك مي كنيم. يعني انساني كه متناهي و محصور در زمان و مكان و متغير است چگونه اوصاف موجود نامتناهي و خارج از افق زمان و مكان را ادراك مي كند؟
در اين جا سه جواب اساسي داده شده. برخي با استناد به ظواهر برخي آيات و روايات گفته اند معناي اوصاف در خداوند متعال مانند معناي اوصاف در انسان ها است. لهذا اوصافي مثل علم و غم و شادي و غضب در خداوند مثل وجود اينها در انسان است كه اين گروه به اصطلاح مشبهه هستند كه مي گويند اوصاف در خداوند متعال شبيه اوصاف در انسان است در حالي كه مقام ربوبي و واجب الوجود نامتناهي از هر گونه مشابهت و مماثلت با موجودات امكاني منزه است و اين يك نظريه افراطي است. در مقابل برخي راه تفريط را پيش گرفته اند. اين عده به دليل آنكه نتوانسته اند تفسير مناسبي از وجود اوصاف در خداوند متعال ارائه كنند به نحوي كه به تشبيه نينجامد، مطلقا قدرت انسان را بر شناختن اوصاف خداوند نفي كرده اند و گفته اند عقل در شناخت خدا و اوصافش معطل و ناتوان است كه معروف به مسلك تعطيل است.
ليكن در اين بين نظريه سومي وجود دارد كه راهي است متعادل در ميان افراط و تفريط كه مختار بسياري از متكلمان و فلاسفه مسلمان و بعضي از دانشمندان بزرگ مسيحي و موافق عقل و مورد تأييد پيشوايان معصوم عليهم السلام است كه براي روشن شدن اين مبنا ذكر دو مقدمه ضروري است.
الف- مفاهيمي را كه ما به كار مي بريم دو گونه هستند. بعضي مفاهيم صدقشان بر همه افراد و مصاديقشان به يك نحو است كم و زياد شدت و ضعف در انطباق آن مفهوم بر مصاديقش معنا ندارد مثلا مفهوم منطقي كلمه انسان بر همه انسان هاي عالم به يك نحو صدق مي كند و اينگونه نيست كه انساني حيوان ناطقتر از انسان ديگر باشد كه در اصطلاح به اين مفاهيم متواطي مي گويند.
دسته ديگر مفاهيم، مفاهيمي هستند كه در صدق بر افرادشان تفاوت دارند مثل مفهوم نور كه هم بر نور شمع صدق مي كند و هم بر نور خورشيد. لكن صدقش بر نور خورشيد قوي تر از صدقش بر نور شمع است كه اصطلاحا مشكك ناميده مي شوند. نكته مهم در اين مقدمه اين است كه اختلاف مصاديق يك مفهوم باعث تفاوت مفهوم نمي شود. لهذا معنا و مفهوم نور در تمام مصاديق يكي است. ‹‹الظاهر لنفسه المظهر لغيره؛ چيزي كه خود ظاهر و ظاهر كننده امور ديگر است››.
ب- مفاهيم در يك تقسيم بندي ديگر باز 2 قسم مي شوند. مفاهيمي كه از موجودات محدود حكايت مي كنند به گونه اي كه اگر از جهت محدوديت آنها صرف نظر شود آن مفهوم از بين مي رود مثل مفهوم جسم يعني شيئي كه داراي طول و عرض و عمق است كه اگر بخواهد جسمي باشد كه اين محدوديت ها (طول و عرض و عمق) را نداشته باشد ديگر جسم نخواهد بود. دسته ديگر از مفاهيم، مفاهيمي هستند كه از كمالات وجودي حكايت مي كنند و متضمن هيچ نقص و محدوديتي نيستند و هيچ محدوديتي در صدق ندارند لهذا هم بر وجودات متناهي صدق مي كنند و هم بر وجودات نامتناهي مانند وجود، علم، قدرت.
بعد از ذكر اين دو مقدمه به بيان چكيده نظريه مقبول مي پردازيم. اين نظريه مي گويد اگر اوصاف از قبيل مفاهيم دسته اول باشدكه ملازم با محدوديت هستند اين قبيل اوصاف را نمي توان به خداوند متعال نسبت داد. چون يا دست از محدوديت اين مفاهيم بر نمي داريم كه مستلزم محدود شدن خداوند است (تعالي الله عنه) يا از محدوديت و نقص آنها دست بر مي داريم كه ديگر آن مفهوم نيست بلكه به مفهوم ديگري تبديل مي شود. اما اگر اوصاف از مفاهيم دسته دوم بودند مي توان آنها را به خداوند متعال نسبت داد.
بدين نحو كه ما در آغاز صفاتي مانند علم و قدرت و حيات و ... را در خود يا موجودات ديگر پيرامون خويش مي يابيم و علاوه بر اين درك مي كنيم كه اين اوصاف در مقايسه با اموري چون جهل، عجز، ... نوعي كمال محسوب مي شوند در مرحله بعد تمام قيود و لوازمي كه باعث محدوديت اين اوصاف مي شود از قبيل حدوث، امكان، محدود بودن در زمان و مكان نياز به ابزار و آلات خطاپذيري و ... را سلب مي كنيم يعني معنا و مفهوم اوصاف را از هر قيدي كه سبب محدوديت مي گردد تجريد مي نمائيم كه در نتيجه مي شود مفهومي كه از يك سو حاكي از كمالات وجودي است و از سوي ديگر هيچ شائبه نقصان و محدوديت در آن راه ندارد و در اين صورت اسناد آن به خداوند متعال هيچ اشكالي نخواهد داشت. لهذا مي توان گفت الله عالم و قادر و حي و اگر بفرمائي كه علم و قدرت و حيات خداوند يا اين اوصاف در ما قابل مقايسه نيست چون اين اوصاف در ما در اضعف مراتب و در خداوند در اقوي مراتب است. مي گوئيم چنانچه در مقدمه اول اشاره شد اختلاف در مصاديق در ضعف و قوت باعث اختلاف در مفهوم نمي شود لهذا معناي عالم يعني من له العلم كه هم بر انسان ها صدق مي كند و هم بر خداوند متعال كه اين معنا بصورت زيبا و مختصر در روايات آمده كه مثلا فرموده اند عالم لا كعلمنا، يعني مي توان بر خداوند اطلاق عالم كرد و مفهوم عالم در خدا همان مفهوم عالم در انسان است ولي بايد توجه داشت كه مصداق اين مفهوم در مورد خداي متعال با ساير مصاديق تفاوت دارد تفاوتي كه به هيچ وجه قابل اندازه گيري نيست زيرا تفاوتي است بين متناهي و نامتناهي.
نتيجه مطالب تا بدين جا اين شد كه مفاهيمي كه نشانگر محدوديت هاي موجودات امكاني هستند قابل اطلاق بر خداوند متعال نيستند اما ديگر مفاهيم عقلي كه از كليت برخوردارند اگر آنها را از شوائب نقص و امكان تجريد كنيم مي توان آنها را به خداوند متعال اسناد داد حال اينكه اوصافي از قبيل خشنودي يا خشم را مي توان به خداوند نسبت داد يا خير بايد ديد اين اوصاف در كدام قسم از اقسامي كه ذكر كرديم قرار مي گيرند. از نظر تقسيم اول روشن است كه خشنودي و خشم مفاهيمي مشكك هستند يعني داراي شدت و ضعف مي باشند و از اين جهت مشكلي پيش نمي آيد. اما اينكه اين مفاهيم در تقسيم دوم در كدام قسم قرار مي گيرند بايد گفت كه خشنودي و خشم دو قسم است: الف) خشنودي و خشم حسي كه از جمله كيفيات نفسانيه اند كه در اين صورت در تقسيم دوم جزء قسم اول هستند كه ملازم با جسميت و امكان هستند و قابل اسناد به خداوند متعال نيستند.
ب) خشنودي و خشم عقلي به معناي ادراك امر ملائم موافق و يا مخالف. درباره خشنودي بدين معنا كه همان لذت عقلي باشد گرچه محل اختلاف است اما نوع متكلمان و حكما پذيرفته اند و از نظر عقلي هم هيچ اشكالي پيش نمي آيد چنانچه علامه حلي در شرح تجريد الاعتقاد مي گويد اما لذت به معناي ادراك ملائم مورد اتفاق [حكماي] اوليه است.V}(كشف المراد، ص320، علامه حلي){V اما خشم عقلي كه به معناي ادراك منافر باشد حكما گفته اند اين معنا در مورد خداوند متعال ممتنع است زيرا همه هستي معلول و مخلوق اوست و هيچگاه بين معلول و علت يا مخلوق و خالق تباين و تنافري نخواهد بود. ممكن است بفرمائيد كه هم در قرآن كريم و هم در روايات خشم و غضب به خداوند اسناد شده است مثلا در سوره فاطر مي خوانيم «ولا يزيد الكافرين كفرهم عند ربهم الا مقتا»V}(فاطر، آيه 30){V كفر كافران در نزد پروردگار چيزي جز خشم و غضب نمي افزايد. ميگوئيم خشم و غضب در خداوند متعال نه به معناي اول است زيرا خشم به معناي اول يك نوع هيجان و برافروختگي دروني است كه سرچشمه حركات خشن مي شود كه در خداوند معنا ندارد و نه به معناي دوم چون هيچ امري منافر با علت و خالق خويش نيست بلكه خشم الهي به معناي برچيدن دامنه رحمت و دريغ داشتن لطف از كساني است كه مرتكب اعمال زشتي شده اند.
پس خشم و خشنودي به آن معناي اول كه ملازم با جسميت باشد را نمي توان به خداوند نسبت داد اما خشنودي به معناي ادراك امر ملائم و موافق با ذات حق و خشم به معناي منع و سد لطف و رحمت اسنادش به خداوند هيچ اشكالي ندارد و اسناد اين اوصاف در آيات و روايات هم ظاهرا به همين معنا است. والله هو العالم.
کد سوال : 3400
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : اگر از شخصي راضي نباشيم به خاطر حرفي كه زده يا حرفي گفته به ديگران كه راضي نباشيم يا به خاطر ضربه اي كه به انسان وارد شده و آن شخص مقصر است يا فرضاً تحقير كرده يا به ايمان شخص خدشه وارد كرده باشد بگوييم آن دنيا شكايت مي كنم؛ آيا در حساب و كتاب شاكي مشكل پيش مي آيد و آيا فقط اين شكايت منجر به عذاب كشيدن شكايت شده مي شود و هيچ تأثيري در ارتقاء رتبه شخص شاكي نمي شود؟
پاسخ : شكايت از ديگران در عالم آخرت، اگر درست باشد، از مصاديق حق الناس است كه شخص بايد آن را تدارك كند و در صورتي كه نتواند حق شاكي را بدهد، بنا به روايات از ثواب هاي او برداشته مي شود و به ثواب هاي شاكي اضافه مي شود و اگر ثوابي نداشت، از بدي هاي شاكي برداشته مي شود و به گناهان وي اضافه مي گردد.
بنابراين اگر كسي به ديگري ظلم كند، با زبان، رفتار و كردار خود، حق الناس بر گردن وي مي آيد و اگر در دنيا رضايت آن فرد را جلب نكند در آن دنيا پاسخگوي حق او خواهد بود. البته عدم رضايت رتبه شخص شاكي را بالا نمي برد، بلكه در دين مبين اسلام تأكيد فراوان شده است كه در امور شخصي گذشت كنيد، گرچه در امور اجتماعي و حق الله گذشت معنا ندارد و بايد مقابله شود.
خلاصه اينكه آن كسي كه حق الناس بر گردن دارد بايد آن را بر طرف كند و گرنه در قيامت گرفتار مي شود، اگرچه به ما نيز دستور داده شده كه در امور شخصي گذشت كنيم تا در قيامت با عفو و گذشت و رحمت الهي مواجه شويم.
پس انسان بايد سعي كند اولا نسبت به ديگران هيچ ظلمي روا ندارد،
ثانيا اگر چنين كرد سريعا با طلب بخشش از وي و از خداوند متعال و همچنين دعا در حق آن كسي كه به وي ظلم كرده گناهان خود را تدارك كند،
ثالثا اگر ظلم شخصي است، حتي المقدور آن را عفو كند به اين اميد كه خداوند از گناهان او درگذرد،
رابعا در حق الله و امور اجتماعي عفو و گذشت معني ندارد و بايد با متخلف برخورد شود،
خامسا كسي كه در دنيا حق الناس را تدارك نديد، در عالم برزخ و قيامت بايد پاسخگوي مردم باشد، كه در اين صورت پاسخگوئي بسيار سخت است.