کد سوال : 3331
موضوع : كلام و دين پژوهي>تاريخ و سيره
پرسش : در قرآن آمده است كه حضرت خضر كودكي را بخاطر اينكه مي داند در آينده دو نفر را كه پدر و مادرش هستند گمراه مي كند به قتل مي رساند ولي پيامبر و علي عليهما السلام با اينكه مي دانستند عمر و ابوبكر تمام مسلمانان را گمراه مي كنند ولي آنها را به قتل نرساندند؟ آنجا بخاطر فقط دو نفر كودكي بي گناه به قتل مي رسد اينجا بخاطر جهاني دو خائن كشته نمي شوند؟!
پاسخ : داستان حضرت خضر(ع) داستاني پيچيده است به حدي كه حضرت موسي(ع) نيز با آن جلالت قدر و مقام عصمتش نتوانست از كار او سر در بياورد و تا خود حضرت خضر حقيقت را بيان نكرده بود وي از حقيقت ماجرا خبردار نشد.
مأموريت حضرت خضر مأموريتي ويژه بوده است كه آن آشكار كردن علم خود بوده است، علمي كه مبتني بر علوم عادي نبوده و كاملا از جانب خدا بوده است. به اين دليل است كه به حضرت موسي(ع) مي فرمايد: «انك لن تستطيع معي صبرا و كيف نصبر علي ما لم تحط به خبرا» V}(كهف، 67 -68){V زيرا ظاهر اعمال و رفتار وي خلاف بوده و هيچ كس در برابر آن نمي توانسته صبر پيشه كند. همچنين از روايات بر مي آيد كه كار حضرت خضر در اين موارد براي تعليم حضرت موسي بوده است تا بداند كه از او نيز عالم تر در جهان هست و اگرچه وي در علوم شرعي اعلم مردم است، اما در علوم باطني كسي هست كه از وي اعلم است. بنابراين روش حضرت خضر (عليه السلام) قابل تعميم نيست.
اول: اگر ديگر انبياء و اولياء روش او را در موارد متعدد به كار برند در نزد مردم بد جلوه مي كنند و مورد انكار مردم واقع مي شوند زيرا از حقيقت آن مطلع نيستند و همه نيز همانند حضرت موسي نيستند كه سخنان انبياء و اولياء را بدون چون و چرا بپذيرند. اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) آن دو نفر را مي كشت، مردم اعتراض مي كردند كه آنها بي گناه كشته شده اند و پاسخ پيامبر اسلام نيز تنها براي مؤمنان واقعي پذيرفته شده بود. در صورتي كه در زمان پيامبر اكرم، چهار گروه زندگي مي كردند: 1- مشركان 2- مؤمنان واقعي 3- منافقان 4- مؤمنان ضعيف الايمان و كم جنبه. اگر ايشان كاري خلاف ظاهر انجام مي دادند يقينا مورد اعتراض اكثريت واقع مي شدند زيرامشركان و منافقان دنبال بهانه بودند تا نشان دهند كه اسلام دين واقعي نيست و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) نيز پيامبر نيست بلكه فردي است كه مي خواهد به هر نحو حكومت كند. افراد ضعيف الايمان نيز تحت تأثير القائات آنها قرار مي گرفتند و تنها مؤمنان واقعي (كه تعدادشان هم كم بود و از هر جهت پيامبر و رفتار او را قبول داشتند) بر سر پيمان خود مي ماندند.
دوم: بنا نيست انبياء و اولياء - مگر در موارد نادر و به جهت برخي اهداف - بر اساس علم خود رفتار كنند، بلكه بر اساس ظاهر امور رفتار مي كنند و به اين دليل هم اسوه و الگو مي شوند. اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) بر اساس علم خود رفتار مي كرد ديگر پيروي از ايشان معني نداشت زيرا ما داراي چنين علمي نيستيم و قادر به پيروي از ايشان نخواهيم بود.
سوم: اگر پيامبر آن دو را مي كشت، برخي اين روش را كه خاص پيامبر بود، گسترش مي دادند و خود را در به هلاكت رساندن مردم محق مي دانستند و جامعه را به فساد مي كشاندند.
چهارم: مهمتر از همه اين كه دنيا خانه امتحان و عمل است، و انبياء و اولياء راه درست را نشان مي دهند و مردم هستند كه به حسن اختيار يا سوء اختيار خود راه راست يا بيراهه را انتخاب مي كنند. پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله) وظيفه خود را در تعيين امام معصوم پس از خود به خوبي انجام دادند. حال نوبت مردم است كه به دنبال امام برحق بروند و گمراه نشوند. اگر قرار باشد پيامبر آن دو نفر را بكشد، چه تضميني وجود دارد كه ديگران همان ادعاي آن دو را نكنند؟ و اگر چنين بود، خداوند اختيار را از مردم مي گرفت و به اجبار به سمت هدايت مي كشاند، كه اين هم هيچ فضيلتي نيست.
پس روش حضرت خضر(ع) در مأموريت خود با حضرت موسي قضيه اي خاص و ويژه بوده و قابل تعميم نيست و انبياء و ائمه بر اساس ظاهر حكم مي كنند، اگر چه از واقعيت امور باخبرند.
کد سوال : 3332
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا اسلام حجاب را در جاهاي به خصوصي محدود كرده مثلا فرق مو و صورت چيست وي اشاره مي كرد كه اگر قضيهء تحريك باشد لب و دهن و چشم و ابرو كه بيشتر از مو مردها را تحريك مي كند پس چرا دستور به پوشانيدن صورت نيز نيست.
پاسخ : لازم است براي پاسخ شما به مطالب زير توجه فرمائيد:
1- آن چه مسلم است اين که حجاب زن و يا به تعبير صحيح تر پوشش آن با هدف حفظ پيوند خانوادگي و استحکام روابط زن و شوهر، استواري اجتماع و اخلاق عمومي و مهمتر از همه ارزش و حرمت نهادن به شخصيت زن، مورد تاکيد اسلام قرار گرفته است.
2- اين حجاب که در واقع مصونيت و سلامت است نه محدوديت V}(تعبير زيباي شهيد مطهري){V با همه اهميتي که از نظر ديني دارد ولي در عين حال نبايد به گونه اي باشد که سبب گرفتاري و يا مانع فعاليت صحيح زن شود. علت واجب نبودن پوشش دست و صورت (وجه و کفين) به خاطر جلوگيري از بروز سختي و دشواري براي زن بوده است.V}(ر.ک: مسئله حجاب، شهيد مطهري، ص209){V
3- اين که در سوال آمده که چشم و صورت و ... بيش از موي سر محرک است، اما چرا در يکي (موي سر) پوشش واجب است و در ديگري (دست و صورت) واجب نيست، پاسخ آن است که اولا زحمت و سختي که پوشش صورت و دست براي زن ايجاد مي کند، در پوشش موي سر نيست ثانيا صورت و دست زن در حالي که ساده و عادي و طبيعي بوده و با هيچ آرايشي همراه نباشد معمولا جلب توجه نمي کند و تنها در اين صورت است که شرع مقدس پوشش آن را واجب نکرده است. اما اگر زني بخواهد با دست و صورت آرايش شده در محيطي عمومي ظاهر شود، حتما بايد صورت خود را بپوشاند.
در پايان اين مطلب را يادآور مي شويم که واجب نبودن پوشش قرص صورت و دست (از مچ تا سر انگشتان) بدين معنا نيست که زن مي تواند صورت خود را به ديگران بنماياند و يا مرد غير محرم مجاز به نگاه آن باشد. از اين رو همانگونه که در توضيح المسائل مراجع تقليد آمده است، نگاه کردن زن و مرد نامحرم به صورت يکديگر با قصد لذت حرام و گناه است ولي نگاه معمولي و بدون دقت مانعي ندارد. V}(ر.ک: رساله مرجع تقليد خود، بحث نگاه کردن){V
خلاصه اينکه اصل دستور پوشش به عنوان يک راهکار مصونيت بخشي و نه محدوديت زائي، نبايد به گونه اي طرح شود که به انزواي زنان و رکود فعاليت اجتماعي آنان منجر گردد. پوشش به عنوان مانعي در برابر زياده طلبي ها و ابتذال اخلاقي قرار داده است و اين مصونيت بخشي گرچه طبيعتا محدوديت زاست اما بايد تا آنچا که ممکن است اين دو هدف را (مصونيت بخشي و حضور زنان در عرصه فعاليت هاي اجتماعي) با هم جمع کرد. از اين رو مواضعي از بدن به عنوان قاعده اوليه از حکم پوشش استثنا شده است گرچه در صورتي که در همين مواضع نيز اگر خوف ريبه باشد و يا به قصد تحريک کنندگي آرايش شود و ... مشمول حکم پوشش است.
کد سوال : 3333
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : بنده دانشجويي هستم كه در كلاس ما تنها دو پسر و بقيه دختر هستند و با توجه به اينكه بنده شخصا اهل معاشرت با جنس مخالف خود نيستم، اما همكلاسي هاي بنده چنين اخلاق بنده را نمي پسندند و با حركات و رفتار خاصي اين موضوع را نشان مي دهند حال من در خصوص اين موضوع چه بايد بكنم؟ و حدود روابط دو دانشجو با جنس مخالف چگونه بايد باشد؟
پاسخ : اين روحيه شما قابل تحسين است زيرا در حفظ حريم و دوري از حرام بايد جدي بود. چنان كه حضرت موسي(ع) هنگامي كه با دو دختر شعيب به سوي شهر مي رفتند جلوتر راه مي رفت تا آن دو دختر در مقابل نگاهش نباشند و يا امام علي(ع) با وجود عصمت و پاكي فوق العاده، از سلام كردن به خانم هاي جوان خودداري مي كرد. بنابراين حفظ حريم بايد به عنوان يك ارزش در جامعه حاكم شود و در صورتي كه از نظر درسي و آراستگي نقطه ضعفي نباشد، رفته رفته به عنوان يك الگو براي ديگران قابل طرح است.
با توجه به شرايط خاص دوران جواني , طولاني بودن دوران تجرد غالب دانشجويان و خطرات جدي تمايلات آشكار و پنهان غرائز نفساني, لازم است برادران و خواهران دانشجو روابط خود را از نظر كمي و كيفي تحت كنترل قرار دهند و در سطح ضرورت حفظ كنند. بنابراين, توصيه اكيد ما اين است كه : اولا", اگر ضرورتي ايجاب نمي كند حتي الامكان چنين روابطي با نامحرم برقرار نشود. اينكه در احكام شرعي مي فرمايند در غير ضرورت مثلا" مكروه است مرد با زن هم صحبت شود, مخصوصا" مرد و زن جوان , به اين دليل است كه چه بسا همين هم صحبت شدن ها, غرايز جنسي افراد را تحريك كند و يك الفت و محبت شهواني بين مرد و زن ايجاد گردد و نقطه آغازي براي غوطه ور شدن در انحراف و فاسد شود. در هر حال انسان بايد دقيقا" درون خود را بكاود و باطنش را عميقا" مطالعه كند كه مثلا" صحبت كردن با افراد نامحرم چه ضرورتي براي او دارد. ثانيا": در صورت ناچاري و ضرورت , روابط با نامحرم تا آنجا كه به شكستن حريم احكام الهي منجر نشود, اشكالي ندارد. بنابراين , گفتگو و نگاه هاي متعارف بدون قصد لذت و ريبه , اشكالي ندارد. اما با اين حال , حتي الامكان لازم است در كلاسها به گونه اي باشند كه كمترين اختلاط پديد آيد و در برخورد و گفتگو, هنجارهاي شرعي زير رعايت شود:
1- از گفتگوهاي تحريك كننده پرهيز شود.
2- از نگاه هاي آلوده و شهواني خودداري شود.
3- حجاب شرعي رعايت شود.
4- قصد تلذذ و ريبه در كار نباشد.
5- دو نفر نامحرم در محيط بسته , تنها نمانند. بنابراين , سعي كنيد خود را عادت دهيد كه :
1- در صحبت با نامحرم به او نگاه نكنيد و به هيچ قسمتي از بدن او خيره نشويد و قسمت هاي باز و پوشيده برايتان كاملا" مساوي فرض شوند, اين مسأله را با تكرار و تلقين بايد ادامه دهيد.
2- در همه حال , خدا را ناظر بر اعمال و رفتار خود بدانيد و عفت و حيا را فراموش نكنيد.
کد سوال : 3334
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عشق درجاتي دارد. مثلا عشق به مادر، پدر، خواهر و برادر و حتي اشياء و اساس اين درجه بندي چيست؟
پاسخ : عشق و محبت انسان از علاقه او نشأت مي گيرد و زمينه هاي علاقه، زيبايي هاي ظاهري و كمالات باطني و هم آوايي طرفيني مي باشد كه به هر مقدار اين عوامل عميق تر و بيشتر باشد عشق و علاقه شديدتر مي شود.
براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
1. معناى عشق: واژه «عشق» مشتق از «عشقه» به معناى ميل مفرط است. «عشقه» گياهى است كه هرگاه به دور درخت مىپيچد آب آن را مىخورد. در نتيجه درخت زرد شده، كم كم مىخشكد، (ابن منظور: لسان العرب، بيروت، دار احياء التراث العربى، چاپ اوّل، 1408 ق، ج 9، ص 224).
امّا در اصطلاح، «عشق» عبارت است از: «محبت شديد و قوى». به عبارت ديگر، عشق مرتبه عالى محبت است، (غزالى، محمد: احياء علوم الدين، بيروت، دار القلم، چاپ سوّم، بى تا، ج 4، ص 275).
امّا حقيقت آن است كه تعريف حقيقى اين واژه، ممكن نيست. حكيم عشق محى الدين ابن عربى گويد: «هر كس عشق را تعريف كند، آن را نشناخته و كسى كه از جام آن جرعهاى نچشيده باشد آن را نشناخته و كسى كه گويد من از آن جام سيراب شدم، آن را نشناخته كه عشق شرابى است كه كسى را سيراب نكند»، V}(الفتوحات المكية، بيروت، دار احياء التراث العربى، بى تا، ج 2، ص 121).{V
«لويى ماسينيون» مىگويد: نخستين عارفان، واژه عشق را به كار نمىبردند؛ شايد از عشق زمينى و جسمانى هراس داشتند و از اين رو، بيشتر از محبّت ياد مىكردند،V} (ر.ك: بابك احمدى، چهار گزارش از تذكرة الاولياء عطار؛ تهران، نشر مركز، چاپ اوّل، 1376 ش، ص 46){V. عطار گفته است:
P}پرسى تو ز من كه عاشقى چيست؟ {E} روزى كه چو من شوى، بدانى {P
عشق قابل تعريف علمى نيست؛ زيرا نه محسوس است و نه معقول. در حالى كه در دو قلمرو حس و عقل تأثير دارد. اگر تعريف كننده، خود عشق مىورزد، مسلما تعريف او صحيح نخواهد بود؛ زيرا اين پديده غير عادى به تمام انديشه و مشاعر او مسلط مثلاً اگر عاشق بخواهد عشق را تعريف كند مفاهيم موجود در تعريف، با وضع روانى عاشق رنگآميزى مىشود و به اصطلاح «مولوى»، بوى عشق مىدهد، V}(استاد محمدتقى جعفرى: نقد و تحليل مثنوى، به نقل از عباس مخبر دزفولى، فلسفه و قرآن، قم، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوّم، 1368 ش، جلد 3، ص 147).{V
P}هر چه گويم عشق را شرح و بيان {E}چون به عشق آيم خجل باشم از آن{P
P} گر چه تفسير زبان روشن گر است {E}ليك عشق بى زبان روشنتر است {P
P}چون قلم اندر نوشتن مىشتافت {E}چون به عشق آمد، قلم بر خود شكافت {P
P} عقل در شرحش چو خر در گل بخفت {E}شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت {P
P}آفتاب آمد دليل آفتاب {E}گر دليلت بايد از وى رو متاب {P
V}(مثنوى معنو،ى دفتر 1، ابيات 112 ـ 116){V
2. مبدأ عشق: اساس آفرينش جهان، عشق حق به جمال و جلوه خويش است؛ زيرا، حبّ ذات يكى از اسباب عشق است. خداوند نيز به عنوان برترين موجود، به دليل عشق به ذات و جلوه جمالش، جهان را پديد آورد: «كنت كنزا مخفيا فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لكى أعرف؛ گنج پنهانى بودم كه دوست داشتم شناخته شوم، پس آفريدگان را آفريدم تا شناخته شوم»، V}(سخاوى، مقاصد الحسنه، چاپ هند، ص 153).{V
P}گنج مخفى بد ز پرتى چاك كرد {E}خاك را روشنتر از افلاك كرد {P
بنابراين نخستين كسى كه عشق ورزيد، خداى تعالى بود، V}(ابوالحسن ديلمى؛ عطف الألف المألوف على اللام المعطوف، تحقيق و مقدمه، ج. ك. قاديه، مطبعة المعهد العلمى الفرنسى للآثار الشرقية، قاهره، 1962 م، ص 28).{V
خداوند متعال بر اساس همين عشق به خويش است كه مخلوقاتش را نيز دوست مىدارد، V}(ر.ك: علامه طباطبائى، الميزان، جلد 1، ص 411).{V عارف واصل عين القضات همدانى مىگويد:
«دريغا به جان مصطفى، اى شنونده اين كلمات! كه خلق پنداشتهاند كه انعام و محبّت او با خلق از براى خلق است، نه از براى خلق نيست؛ بلكه از براى خود مىكند كه عاشق، چون عطايى دهد به معشوق و با وى لطفى كند. آن لطف نه به معشوق مىكند كه آن با عشق خود مىكند. دريغا از دست اين كلمه! تو پندارى كه محبّت خدا با مصطفى، از براى مصطفى است؟ اين محبّت او از بهر خود است»،V} (تمهيدات، به تصحيح عفيف عيران، تهران، انتشارات منوچهرى، ص 217).{V
چنان كه مبدأ عالم خداوند متعال است، مبدأ عشق نيز اوست. عشق مانند وجود، از ذات حق به عالم سرايت كرده است. عشق انسان زاييده عشق خداست.
P} توبه كردم و عشق همچون اژدها {E}توبه وصف خلق و آن وصف خدا {P
P} عشق ز اوصاف خداى بى نياز {E}عاشقى بر غير او باشد مجاز{P
V}(مثنوى، دفتر 6، ابيات 970 ـ 971).{V
3. عشق و معرفت: از آن جا كه عشق محبّت شديد و قوى است و محبّت فرع معرفت است، عشق نيز بى معرفت، عشق نخواهد بود. شناخت هر چيزى، ريشه ميل يا تنفر انسان نسبت به آن چيز است. اگر انسان چيزى را براى خود سودمند بداند، نسبت به آن ميل و محبّت پيدا مىكند و براى جلب آن تلاش مىكند. صدرالمتألهين مىگويد: «عشق در شىء بدون حيات و شعور، صرفا يك نوع تسميه و نامگذارى است. V}(صدر الدين شيرازى، اسفار الاربعة، منشورات مصطفوى، قم، جلد 7، ص 152).{V
بر اساس تقسيم قواى ادراكى انسان به حسى، خيالى و عقلى، مىتوان با تسامح گفت كه سه عشق حسى، خيالى و عقلى وجود دارد: عشق حسى بر معرفت حسى بنا شده است و تنها قواى حسى (چشم، گوش، شامه، ذائقه و لامسه) از آن مبتهج مىگردد. عشق خيالى، عشقى است كه از قوه خيالى و وهمى آدمى نشأت مىگيرد و تنها اين قوه را تسكين مىدهد. امّا عشق عقلى، عشقى است كه از عقل سرچشمه مىگيرد و بر اساس يافتههاى عقل معشوق و راه وصال به او را مىشناسد. هر چند با شدت يافتن عشق، آدمى عقل خود را نيز پشت سر مىگذارد، ولى براى بار يافتن به آن مرحله نيز بايد از مدخل عقل عبور كند. از آن جا كه قوه خيال از قوه حس در ادراك امور قوىتر است، عشق خيالى از عشق حسى قوىتر است و به دليل آن كه درك عقل قوىتر از خيال و حس است، عشق عقلى به مراتب قوىتر و كاملتر از عشق حسى و خيالى است،V} (ابن سينا، رساله عشق، به تصحيح سيد محمد مشكوة، كلاله خاور، بىجا، بىتا، بىنا، ص 9 ـ 24).{V
معرفت، عشق زا و عشق معرفت افزا است. پس از انعقاد عشق در جان آدمى، در هر مرتبهاى از ظهور، عاشق را در مراحل معرفت و مدارج كمال پيشتر مىبرد، در نتيجه ادراك آدمى قوى و نافذتر مىگردد و عشق را به چشم دقيقه ياب و بصيرتى پرده شكافت مىنگرد و آنچه ناديدنى است، مىبيند.
4. اسباب عشق: براى عشق اسبابى چند مطرح كردهاند كه از همه مهمتر دو سبب است و هر دو ريشه در فطرت هستى دارد.
1ـ4. كمال جويى. همه هستى ميل به كمال دارد؛ كمالطلبى آميخته با حبّ بقا است كه هر دو تبلور حبّ ذاتند. همه موجودات در پى آنند كه چيزهايى را به دست آورند و بهره وجودىاشان را بيشتر كنند. هر موجودى در پى كمال متناسب با خود است. دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده، به تدريج مىرويد، بى شك متوجه آخرين مرحله (بوته گندم) است كه رشد خود را تكميل كند، سنبل دهد و دانههاى زيادى بار آورد. انسان نيز مىخواهد سعه وجودى بيشترى بيابد و علم، قدرت، اراده و حياتش نا محدود و مطلق باشد. حضرت امام خمينى(رض) مىفرمايد: «قدرت مطلق جهان باشد و عالم را در اختيار داشته باشد و به او بگويند كه جهان ديگرى هم هست. فطرتا مايل است آن جهان را در اختيار داشته باشد. يا مثلاً هر اندازه دانشمند باشد و گفته شود علوم ديگرى هم هست فطرتا مايل است آن علوم را هم بياموزد.»،V} (ر.ك: چهل حديث، مركز نشر فرهنگى رجا، تهران، چاپ اوّل، 1368 ش، صص 155 ـ 163).{V
دستگاه آفرينش با تربيت تكوينى خود كمال خواه و كمالجوست و به همين سبب است كه با وجود تمام سختىها و موانع عاشق كمال است و براى رسيدن به آن، از هيچ كوشش و تلاشى فروگذار نمىكند؛ به بيان ديگر اين فطرت كمال خواهى است كه موجودات را عاشق ساخته است، V}(محمد غزالى، احياء علوم الدين، جلد 4، ص 276).{V
P} آتش عشق است كاندر نى فتاد {E}جوشش عشق است كاندر مىفتاد {P
V}(مثنوى معنوى، دفتر 1، بيت 10){V
2ـ4. جمال خواهى: جمال عبارت است از حضور كمالِ لايق و ممكن يك شىء نزد انسان؛ بنابراين اولاً، كمال هر شيئى به قابليت كمال پذيرى آن شىء بستگى دارد. ثانيا، اگر تمام كمالات لايق يك شىء نزد انسان باشد، آن شىء در غايت جمال و زيبايى است و اگر تنها بعضى از آن كمالات حاضر باشد شىء به اندازه آن كمالات متصف به حسن و جمال مىشود؛ مثلاً اگر خطى تمام كمالات لايق خط (متوازى، متناسب و منتظم بودن) را دارا باشد، آن خط در اوج زيبايى است. هر چه اين كمالات كمتر باشد، از زيبايى كمترى برخوردار خواهد بود. اين جمال خواهى در انسان موجب پيدايش شاخههاى گوناگون هنر و فرهنگ در تمدن بشرى شده است و اسلام نيز آن را پذيرفته و حتى بخشى از اعجاز قرآن كريم بر اساس هنر و زيبايى پى ريزى شده است.
بايد توجه داشت كه زيبايى و جمال، منحصر به محسوسات نيست؛ بلكه در غير محسوسات نيز وجود دارد؛ زيرا زيبايى را به علم، اخلاق و ديگر مفاهيم غير حسى نيز نسبت مىدهيم، در حالى كه هيچ يك از اين موارد با حواس پنج گانه ظاهرى درك نمىشود، بلكه با بصيرت باطن و چشم دل كه همان نور عقل است، درك مىكردند.
جمال و زيبايى عامل مهمى در تحقق و سريان عشق است. سرّ اين كه برخى كسانى را دوست دارند كه در زيبايى آنها ترديد است، اين است كه عاشق در معشوق جمال را مىبيند كه ديگران نمىبينند:
P} گفت ليلى را خليفه: كان تويى {E}كز تو مجنون شد پريشان و غوى {P
P}از دگر خوبان تو افزون نيستى {E}گفت: خامش چون تو مجنون نيستى{P
V}(مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 407 ـ 408). {V
5. سريان عشق: از آن جا كه همه هستى داراى حيات و شعور و كمال جو است، عشق در تمام عالم وجود سريان دارد. اين عشق در انسان كه داراى حيات و شعور برتر مىباشد، از شدّت وحدّت بيشترى برخوردار است؛ ولى بر اساس ارتباط معرفت و عشق و اسباب عشق، عشق در همه عالم جريان دارد،V} (ر.ك: اسفار الاربعة، ج هفتم، فصل پانزدهم).{V
آتش نى، جوشش مى، بدايع طبيعت، كشش اجزاى هم جنس به يك ديگر و پيوند و تركيب اضداد از جلوات عشق است؛ جاذبهاى كه جزء را به سوى كل مىراند و ميان اشيا و پديدهها، تناسب، سنخيت و انضمام مىآفريند:
P} عشق جوشد بحر را مانند ديگ {E}عشق سايد كوه را مانند ريگ {P
P}عشق بشكافد فلك را صد شكاف {E}عشق لرزاند زمين را از گزاف {P
V}(مثنوى معنوى، دفتر 5، ابيات 2735 ـ 2736){v
6. انسان و عشق: داستان عشق انسان، داستان ديگرى است؛ زيرا على رغم ژرفا و گستردگى ادراكش، داعيههاى خيالى و وهمى او همواره با عقل و ذات او درگيرند و مزاحمانى از قواى شهويه و غضبيه بر سر راه اوست. بايد دستى از غيب برون آيد و عشق انسان را هدايت كند و راه وصول عشق را به او بنماياند. ارسال رسل و انزال كتب براى همين جهت است تا عشق حقيقى و راستين را از عشق مجازى و دروغين باز شناساند و آدمى را در عشق و عاشقى اش مدد رساند،V} (ر.ك: صدر الدين محمد شيرازى: عرفان و عارف نمايان، ترجمه محسن بيدارفر، تهران، الزهراء، چاپ سوّم، 1371 ش، ص 120).{V كلام پيامبران، بوى گلى است كه انسان را به سمت گلستان مىبرد.
P} اين سخنهايى كه از عقل كل است {E}بوى گلزار و سرو و سنبل است {P
P} بوى گل ديدى كه آن جا گل نبود {E}جوش مل ديدى كه آن جا مل نبود؟ {P
V}(مثنوى معنوى، دفتر 1، ابيات 1898 ـ 1900){V
هر گونه عشق و محبتي در عالم از محبت خداوند سرچشمه مي گيرد و به طور کلي هر چيزي که کمال و فضيلتي در عالم به شمار آيد، در هر موجودي که باشد، از کمالات و فضايل الهي نشأت مي گيرد و پرتوي کم رنگ و ضعيف از کمالات خداوند است. همه کمالات موجود در عالم اگر با اين ديد نگريسته شوند که از خود استقلال و وجودي ندارند بود و قوام و بقايشان وابسته و پيوسته به وجود خداوند است و شعاعي از آن خورشيد پرفورغ هستي و حيات است مي تواند انسان را به خداوند راهنمايي کند و همچون آينه اي باشند که صفات جمال و جلال الهي را مي نمايانند.
کمالات و فضايل و امتيازاتي که در موجودات است اگر آنها را بريده از مبدأ هستي و زيبايي و ايستاده بر روي پاي خود و مستقل از خداوند ديده شوند، دام فريب و غرور شيطان و مانعي بر سر راه تکامل و تعالي انسان است و باعث دور شدن از مقصد و مقصود مي گردد ولي اگر به چشم آيه و نشانه اي از آن معدن کمال و عظمت ديده شوند هر کدام نشانه راه رسيدن به مقصود مي گردند و عاملي براي شتاب در راه رسيدن به هدف والاي انساني و الهي است.
محبت بين زن و شوهر به تعبير صريح قرآن کريم از نشانه هاي خداوند و دليلي بر عظمت و کمالات اوست. قرآن کريم مي فرمايد: A} «و من آياته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الهيا و جعل بينکم موده و رحمه ان في ذلک لايات لقوم يتفکرون؛{A از نشانه هاي خداوند اين است که براي شما همسراني آفريد که در کنارش آرامش يابيد و بين شما دوستي و رحمت قرار داد در اين امر نشانه هايي براي اهل انديشه است» V} (روم، آيه 21).{V
حال چگونه ممکن است چيزي که خداوند خود آفريده و به عنوان نشانه خود معرفي نموده مانعي بر سر راه تکامل و قرب به او باشد؟ چگونه ممکن است محبت بين دو همسر نشانه خداوند باشد ولي مانع شناخت و معرفت الهي گردد؟
اين محبت که آفريده خداوند است و به طور فطري در انسان ها قرار داده شده نه تنها مانع شناخت خداوند و قرب به او نمي باشد بلکه وسيله اي براي معرفت خداوند و تقرب به او مي باشد. بنابراين عشق و محبت بين زن و شوهر و بين پدر و مادر و فرزندان شعبه و شاخه اي از محبت خداوند و در طول محبت و عشق به او مي باشد به شرط اين که به آن استقلال داده نشود و بريده از خداوند نباشد.
کد سوال : 3335
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : بنده گاهي فكر مي كنم آدم دل سنگي هستم چون نسبت به خيلي از چيزها بي احساس هستم و حتي خيلي چيزها كه براي ديگران مهم اساس و نسبت به آن احساسي مي شوند من بي تفاوتم به نظر شما چگونه مي توانم اين روح خشك شده احساس را در خود زنده كنم؟
پاسخ : بىتفاوتى نسبت به مسائل مختلف خصوصا امور معنوى و دينى عوامل متنوع و متعدد دارد و در مجموع گاه يكى و يا چندين عامل موجب مىشود تا اين حالت بروز كند در اين جا به برخى از آن اسباب اشاره مىكنيم تا خود با مطالعه در زندگىشخصى خويش به علت آن پى بريد. و آن را از مسير تكامل كنار زنيد.
1ـ بى اهميت تلقى نمودن مسائل اخروى و دينى و آنها را فاقد نقش و تأثير در زندگى دنيوى و اخروى و سعادت وخوشبختى دانستن، راه جبران اين نقص آن است. به كتب زير در كنار كتابهاى ديگر مراجعه كنيد:
الف. نردبان آسمان، نوشته اكبر اسدى، (از آيت الله بهاء الدينى).
ب. سلوك معنوى، نوشته اكبر اسدى، (از آيت الله بهاء الدينى).
2ـ اشتغال ذهنى و فكرى شديد و ايجاد دل مشغولى به امور پراكنده به خصوص امور دنيوي سراسر زندگى را پرمىكند و موجب مىشود كه فرصت تفكّر در امور معنوى و انجام آنها را نداشته باشد. هميشه احساس خستگىنمايد.
3ـ توجه مستمر به اينكه در محضر حق هستيد عامل اساسى در كسب توفيق است، اگر آدمى هميشه احساس حضور در محضر حق را داشته باشد هرگز گناهى را مرتكب نمىشود و با توجه به حق زندگى مىكند. و اين خود توفيق لحظهبه لحظه را روزى انسان مىنمايد.
4ـ علتيابى توفيقات گذشته: خوب تأمل كنيد چرا قبلاً چنين نبوديد آيا تغيير محيط علّت بى تفاوت شده است؟آيا دوستان اين بى تفاوتى را دميدهاند؟ آيا نرسيدن به آرزوى خاصى و احساس شكست از آن ناحيه شما را بى تفاوت كرده است؟ و دهها عامل ديگر كه هر كدام را خود بايد دقيقا وارسى كنيد تا علّت بى تفاوتى كنونى شما كشفگردد.
5. برنامهريزى و نظم: گاهى در هم ريختن نظم انسان را بى حوصله و سر در گم و بى تفاوت مىسازد از اين رو برنامهريزى و نظم داشته باشيد.
6. فكر در مرگ: اگر بى تفاوتى شما شديد است روزى چند دقيقه در مكانى خلوت واقعيت مرگ و رفتن از دنيا ونياز به توشه آخرت را در دل خود با فكرى عميق جا بيندازيد و اگر آن قدر زياد نيست حداقل هفتهاى يك بار نيمساعت را به اين فكر اختصاص دهيد مخصوصا اگر اين فكر در خود محيط قبرستان باشد.
7. تغيير رژيم غذائى: غذاهاى سنگين و پر انرژى در شب و يا برخى غذاهاى ناپاك مانع مىشود.. در غذا خوردن وآداب غذا خوردن بيشتر از قبل دقت كنيد.
8. درخواست و توسل: از خداوند تعالى بخواهيد و به ائمه معصومين(ع) توسّل جوييد تا اين بى تفاوتى را از شمادور سازند اگر خود حال درخواست و توسل را نداريد در مجالس توسل عمومى شركت كنيد.
9. توبه از گناهان گذشته: گاهى اوقات علت توفيق نيافتن گناهانى است كه مرتكب شدهايم همانگونه كه در روايات به آن اشاره شده است.
10. علاوه بر توبه از گناهان گذشته اهتمام در ترك گناهان داشته باشيد و سعي كنيد گناه را حتي الامكان از زندگي خود حذف كنيد.
11. از معاشرت با افرادي كه به امور معنوي توجهي ندارند اجتناب كنيد.
12. از رفتن به محيط هايي كه دل شما را مي ربايد و فكر و ذهن شما را از امور معنوي جدا مي كند اجتناب كنيد.
براى رقت قلب مىتوانيد راهكارهاى زير را عمل كنيد:
1. اجتناب از گناه: در آغاز هر كارى كمى مكث كنيد اگر آن كار گناه نيست انجام دهيد و گرنه بدون معطلى ترك كنيد.
2. ترك آرزوهاى طولانى: آرزوهاى طولانى و دست نيافتنى دنيوى چيزى جز حسرت و كدورت دل در پى ندارد.
3. شركت در مجالس معنوى: مثل نماز جماعت، دعاى توسل و... .
4. زهد در دنيا: زهد به معناى مال نداشتن نيست بلكه يعنى دل در گرو دنيا نگذاشتن است. براى اين مورد و مورد (2) مطالعه احوال علما بسيار مفيد است رجوع كنيد به كتاب «گلشن ابرار» اثر جمعى از پژوهشگران حوزهى علميه قم و«مفاخر اسلام» اثر آقاى على دوانى. وقتى با مطالعهى احوال بزرگان اوج معنويت و همّت آنان را ببينيد دل را كمتر به دنيا و آرزوهاى آن مىسپاريد.
5. كمخورى: پرخورى قساوت قلب مىآورد در اين باره از افراط و تفريط بپرهيزيد.
درباره فراق ائمه اطهار(ع) چارهاى جز توسل و راز و نياز با آن بزرگواران نيست. آنان ناظر بر اعمال ما هستند و مناجاتهاى ما را مىشنوند از اين رو به ظاهر از آنان دور هستيم ولى در واقع هر وقت آنان را بخوانيم گو اينكه در پيش رويمان حاضر هستند. بسيارى ازمعضلات و گرفتارهاى ما به دست آن بزرگواران حلّ مىشود بنابراين نبايد خود را از آنان جدا بدانيم. در واقع كسى از آنان فراق دارد كه محبّت آنان را در دل نداشته باشد. كيمياى محبّت آنان و زمزمهى عاشقانه حضور و غياب ندارد هر صبح جمعه با دعاى ندبه انس بگيريد و درددلتان را با امام زمان(ع) بگوييد شبكه اوّل سيما هر جمعه از ساعت 30/6 تا 30/8 پخش مستقيم مراسم دعاى ندبه مهديه تهران را مىگذارد اگر برايتان ميسور است حتما استفاده كنيد.
6. رفتن به بيمارستان ها و عيادت از بيماران و كمك به مستمندان واقعي و خانواده هاي فقير.
7. اميد به تغيير در خودتان داشته باشيد و مطمئن باشيد با به كارگيري راه كارهاي فوق به تدريج تغييراتي ايجاد خواهد شد.
کد سوال : 3336
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : با توجه به فرمايشات مقام معظم رهبري كه امسال را سال نهضت خدمت رساني ناميدند، مصداق ها و نمادهاي خدمت رساني در آيات و روايات كدام است؟
پاسخ : در اين باره بايد دانست، آن چه در فرهنگ اسلامي در قالب آيات و روايات و سيره معصومان(ع) تأكيد شده «توسعه پايدار» است.
در توسعه پايدار آرامش انسان و زمينه سازي براي رشد و تعالي او مهمترين فاكتور تعيين كننده است و بارزترين شاخص است كه تمام برنامه ريزي ها و اولويت بندي ها بايد با ملاحظه آن انجام پذيرد.
«انسان» داراي برخي نيازهاي حياتي اوليه است. مانند غذا، پوشاك، مسكن، شرايط زندگي مناسب كه دغدغه اوليه همه مسؤولان و كارگزاران بايد باشد. در اهميت آن نيز گفته شده است «كاد الفقر آن يكون كفرا؛ نزديك است كه فقر به كفر كشيده شود».
و تلاش در اين جهت از عبادت هاي بزرگ است. درباره تأمين نياز خانواده آمده است: H}«الكاد لعياله كالمجاهد في سبيل الله؛{H تلاش گر براي خانواده همانند رزمنده در راه خداست».
درباره رفع نيازهاي مردم آمده كه تلاش در اين جهت از طواف خانه خدا ثواب بيشتري دارد.
علاوه بر تأمين نيازهاي مادي و رشد شاخص هاي اقتصادي، آنچه در فرهنگ اسلامي ارزش بيشتري دارد ارتقاي سطح آموزش و گسترش تحقيقات است كه مسؤولين و افراد توانمند بايد امكانات لازم را هر چه بيشتر فراهم كنند.
تمام آيات و رواياتي كه درباره فضيلت علم و تعليم آمده است بيانگر آن است كه تلاش براي ايجاد فضاي مناسب آموزشي و كوشش براي توليد علم و پربار كردن كتاب هاي درسي و كاربردي كردن آنها از مصاديق خدمت رساني به جامعه مسلماني است. به طوري كه آنان را از عقب ماندگي نجات دهد. حل مشكلات مردم و پيشرفت هاي علمي و اقتصادي مهمترين عامل ايجاد اميد در ميان مردم و موجب تقويت باور آنها به نظام اسلامي و حفظ دين و جامعه ديني در سطح بين المللي مي باشد كه همه افراد در هر موقعيتي كه هستند مي توانند در نهضت خدمت رساني شركت داشته باشد و نقش خود را ايفا كنند.
کد سوال : 3337
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : براي اينكه از اسلام سطحي به اسلام عمقي و قلبي برسيم يعني به ايمان و يقين برسيم (مخصوصا در اصول دين) چه بايد بكنيم. آيا همين كه كسي در قلب خود و با توجه به آنچه ياد گرفته (به طور سطحي) به اين امور برسد كافيست يا نياز به دلايل و براهين عقلي محكم است (با توجه به اين مطلب كه مي گويند شب اول قبر هر كسي نمي تواند جواب سؤالات نكير و منكر را بدهد هر چند در اين دنيا به عنوان مسلمان بوده)؟
پاسخ : بايد دانست پس از اعتقاد به اصول دين آنچه مهم است قلب پاك، انجام عبادات و اعمال شايسته فردي و رفتار مناسب و خداپسندانه اجتماعي است. چرا كه با عبادت و عمل صالح است كه ايمان و يقين عمق پيدا مي كند و آثار ايمان به طور نمايان آشكار مي شود و اعتقادات در قلب نقش مي بندد به طوري كه در ناملايمات زندگي و سختي ها هنگام مرگ و پس از مرگ، همچنان ملكه ايمان آدمي پابرجا مي ماند. البته هر چه معرفت نظري بالاتر باشد كيفيت عمل نيز كامل تر و پايدارتر خواهد بود.
براي توضيح بيشتر توجه شما را به متن زير جلب مي كنيم:
- يقين به خداوند اقسامى دارد و براى رسيدن به هر يك، راهى ويژه را بايد پيمود:
T}الف) يقين عقلى و نظرى (علم اليقين):{T
اين مرحله اولين مرتبه يقين و نيل به آن كمال قوت نظرى است. براى رسيدن به اين مرتبه بايد جهاد و خيزش علمى، كلامى و فلسفى نمود و با تحقيقات و كاوشهاى پردامنه، ادله گوناگون مربوط به وجود خدا و مباحث مربوط به صفات و اسما را بررسى و حجاب شبهات را يكى پس از ديگرى خرق نمود تا بتوان از پرتو خورشيد تابان معرفت، بهره گرفت. در اين زمينه مطالعه كتابهاى زير سودمند است:
- بهترين راه شناخت خدا، محمدى رى شهرى.
- آفريدگار جهان، مكارم شيرازى.
- اثبات وجود خدا، چهل تن از دانشمندان.
- خدا در قرآن، شهيد بهشتى.
- اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5 ، علامه طباطبايى - شهيد مطهرى.
- كليات فلسفه ، ترجمه دكتر مجتبوى.
- علل گرايش به ماديگرى ، شهيد مطهرى.
- راه خداشناسي، استاد جعفر سبحاني.
- براهين اثبات وجود خدا، استاد جوادي آملي.
- مقدمه اي بر جهان بيني توحيدي، شهيد مطهري.
T}ب ) يقين قلبى و شهودى:{T
در اين مرحله به جاى سير با پاى چوبين استدلال، با بال تزكيه و تصفيه نفس از جميع رذايل و خبائث؛ از جمله خودبينى و دنيا پرستى كه ام الرذائل است و با آراستن دل به جميع اوصاف محموده و عبادت و بندگى خالصانه، مىتوان خدا را با تمام وجود يافت. به قول حافظ:
P}شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس {E}ورنه هر كو ورقى خواند معانى دانست{P
از اين رهگذر به آن جا مىتوان رسيد كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: H}«انى لم اعبد ربا لم اره؛{H خدايى را كه نبينم بندگىاش نمىكنم». اين كشف شهودى و احساس باطنى نيز مراتبى دارد كه اول آن «عين اليقين» و آخر آن «حق اليقين» است و هر يك از آن دو را نيز درجاتى است بىشمار. آن كه به چنين جايگاه رفيعى رسيد، ديگر جهان شگفت خلقت را دليل و مقدمه بر اثبات وجود خدا قرار نمىدهد؛ بلكه به كشف لمى با رؤيت جمال و كمال حق، مخلوقات را كه چيزى جز فعل او و درعين ربط و تعلق به او نيستند باز خواهد شناخت. چنان كه ابا عبدالله(ع) در دعاى شريف عرفه به محضر حق عرضه داشت: H}«... كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك، ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى تكون الاثار هى التى توصل اليك، عميت عين لاتراك عليها رقيبا ؛ {Hچگونه بر تو به چيزى استدلال شود كه در وجود به تو نيازمند است؟! آيا غير تو ظهورى افزون بر تو دارد تا آشكار كننده تو باشد؟ راستى كى پنهان گشتهاى تا نيازمند دليل براى راهنمايى به سويت باشى؟ و كى دور گشتى تا آثار و نشانهها، رساننده به سويت باشند؟ آه، چه نابيناست چشمى كه تو را مراقب خود نبيند!» V}(مفاتيح الجنان، دعاي عرفه) {V
براى مطالعه و خودسازى در اين زمينه نگاشتههاى زير سودمند است:
- «چهل حديث»، امام خمينى(ره).
- «آداب الصلوه يا پرواز در ملكوت» ، امام خمينى (ره).
- «نامه حضرت امام» به مرحوم سيد احمد خمينى و به فاطمه (عروسش).
- «اسرار عبادات» ، آيت الله جوادى آملى.
- «كليات اخلاق اسلامى» (ترجمه جامع السعادات) ، ترجمه دكتر مجتبوى.
- «نامهها و برنامهها» ، حسن زاده آملى.
- «ترجمه المراقبات»، ميرزا جواد ملكى تبريزى.
يكى از مهمترين عوامل ايمان آفرين و يقينآور، عبوديت واقعى خداوند تعالى است. از اين رو خصوصيات يك عبد واقعى را بايد بدانيد و سپس آن را به كار گيريد تا در سايه دانستن و عمل كردن، ايمانتان محكم گردد.
T}خصوصيات بنده واقعى خداى تبارك و تعالى:{T
1- شناخت خدا: امام رضا(ع) مىفرمايند:H} «اول عباده الله معرفته...»{H اولين مرتبه عبادت خدا معرفت و شناخت خدا مىباشد بنابراين يك بنده واقعى اول بايد شناخت خدا پيدا كند (براي آگاهي بيشتر ر.ک: توحيد، استاد مطهري).
2- ايمان به خدا: از شناخت و اعتقاد بالاتر و با ارزشتر ايمان به خدا مىباشد امام على(ع) مىفرمايند: H}«الايمان شجره اصلها اليقين...»{H ايمان درختى است كه ريشه آن يقين است پس بر حسب اين روايت ريشه ايمان همان يقين قلبى است نه صرف اعتقاد و شناختى كه در معرض رد واثبات است و در روايتى ديگر امام رضا(ع) مىفرمايند: H}«لا عباده الا بيقين»{H عبادتى نيست مگر با يقين پس اصل شجره ايمان يقين است و يقين قوام بخش عبادت واقعى است در نتيجه ايمان به خدا عبادت واقعى را محقق مىسازد بنابراين بنده واقعى خدا بايد علاوه بر شناخت خداايمان به خدا هم داشته باشد اين نكته قابل ذكر است كه مهمترين چيزى كه ايمان را در قلب پا برجا و مستحكم مىكند ورع است كه در كلام امام صادق(ع) آمده: H}«سئل الصادق(ع) ما الذى يثبت الايمان» قال: الذى يثبته فيه الورع والذى يخرجه منه الطمع» {Hاز حضرت سؤال شد: چه چيزىايمان را در قلب تثبيت مىكند؟ فرموند: چيزى كه ايمان را در قلب تثبيت مىكند ورع (اجتناب از معاصى و شبهات حرام) مىباشد و چيزى كه ايمان را از قلب خارج مىكند طمع (نسبت به گناهان و انجام معاصى) مىباشد.
3- شناخت دستورات خدا: شناخت دستورات خدا بعد از شناخت و ايمان به خدا شناخت فرستادگان الهى را نيز مىطلبد زيرا اول بايد آنها را بشناسيم تا بعد به رسالت آنها پى ببريم و در زمان غيبت امام معصوم(ع) به شأن و رسالت علما و فقهاى عظام واقف گرديم كه در اين باب ازجهت نظرى و بحثهاى كلامى و اعتقادى بايد به بحث نبوت و امامت رجوع كرد ولى از جهت صرف شناخت دستورات عملى كافى است كه به رسالههاى عمليه مجتهدين كرام رجوع شود بنابراين بارجوع به رساله مىتوان واجب و حرام الهى را شناخت تا اين ويژگى ديگر بنده واقعىخدا تحقق يابد.
4- ترجيح دستورات خدا: دستورات خدا را بايد بر دستورات نفس، شيطان و هر چيز ديگرى در عمل ترجيح داد امام سجاد(ع) مىفرمايند: H}«من عمل بما افترض الله عليه فهو من اعبد الناس»{H؛ هر كس به آنچه خدا بر او واجب كرده عمل كند از عابدترين مردم مىباشد.
امام على(ع) مىفرمايند: H}«لا عباده كاداء الفرائض»{H؛ هيچ عبادتى مثل انجام واجبات نيست. بنابراين انجام واجبات و ترك محرمات بر هر چيزى ترجيح دارد و نشانه ديگرى از بندگى واقعى خدا مىباشد.
5- استقامت در بندگى: بندگى خدا مادام العمرى و هميشگى است خداوند تبارك و تعالى به پيامبر اكرم(ص) در قرآن چنين خطاب مىكند: A}«فاعبده واصطبر لعبادته...»{A؛ او را عبادت كن و در راه پرستش او شكيبا باش، V}(مريم، آيه 65){V.
خستگى و عبادت و بندگى مقطعى از ساحت بنده واقعى خدا بدور است حضرت على(ع) مىفرمايند: H}«دوام العباده برهان الظفر بالسعاده»{H؛ عبادت دوام دار و هميشگى دليل قاطع ظفر و دستيابى به سعادت و خوشبختى است، V}(الغرر والدرر، باب العباده، ص 24 و 318){V.
اين نكته درخور يادآورى است كه مراد از عبادت فقط نماز و روزه نيست بلكه يعنى طاعت و فرمانبردارى از دستورات خدا كه در مرحله اول فعل و انجام واجبات و ترك محرمات است زيرا مولا على(ع) مىفرمايند: H}«غايه العباده الطاعه»{H؛ نهايت عبادت طاعت است، V}(همان، 30){V. بنابراين بندگى و سرسپردگى دائم نسبت به خداى تعالى از ويژگىهاى مهم بنده واقعى خدا مىباشد.
6- بندگى با آزادگى: بنده واقعى خدا بايد به حدى برسد كه فقط لذت و محبت و عشق او را به بندگى وادارد از شوق بهشت و ترس جهنم آزاد باشد.
امام صادق(ع) مىفرمايند: H}«ان العباد ثلاثه: قوم عبدوا الله عزوجل خوفافتلك عباده العبيد و قوم عبدوالله تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عباده الاجراء و قوم عبدوا الله عز و جل حبا له فتلك عباده الاحرار و هى افضل العباده»{H؛ بندگان سه گونهاند:
1- گروهى از روى ترس (از جهنم و عذاب الهى) خداى عز وجل را عبادت مىكنند كه اين عبادت از آن بردگان مىباشد.
2- گروهى با دلخواهان ثواب (و دريافت پاداش و بهشت) خداى تبارك و تعالى را عبادت مىكنند كه اين عبادت ازآن مزدبگيران مىباشد.
3- گروهى به خاطر حب وعشق (حقتعالى) خداى عزوجل را عبادت مىكنند كه اين عبادت، بهره آزادگان (و وارستگان از بند غيرعشق) مىباشد و همين عبادت هم برترين عبادتها مىباشد، V}(ميزانالحكمه، ج 6، ص 17، روايت 11346){V.
تذكر: اين قسم اخير عبادت را نبايد از خود انتظار داشت زيرا وصول به آن حال بلند معنوى، سالهاى دراز و پياپى را مىطلبد البته اگر انسان استقامت در بندگى داشته باشد به مرور زمان شمهاى از آن حال را در خود مىيابد. در اين قسم اخير نه تنها عبادت از ريا و عجب خالص است بلكه از ترس جهنم و اراده ثواب هم خالص است آزاد از هر قيد غيرخدايى است.
7- چشم به كرم خدا نه عمل خود: بنده واقعى خدا هميشه خود را مقصر مىبيند و عمل خود را به هيچ مىانگارد براى عمل خود قدرى قائل نيست و پيوسته چشم به كرم كريم دوخته نه از غرور عمل باد در پوست انداخته امام صادق(ع) مىفرمايند: H}«عليك بالجدولا تخرجن نفسك من حد التقصير فى عباده الله تعالى و طاعته، فان الله تعالى لايعبد حق عبادته»{H؛ بر تو باد كوشيدن (و جد و جهد در عبادت) و نفس تو از حد تقصير در عبادت و طاعت خداى تعالى خارج نشود (و خويش را مقصر بداند) زيرا خداوند تعالى آن گونه كه شايسته پرستش است عبادت نمىشود، V}(همان، ص 25، روايت 11407){V.
اينها پارهاى از خصوصيات مهم بنده واقعى خدا مىباشد كه فقط با عمل دقيق به آن مىتوان بنده واقعى حضرت دوست شد.
کد سوال : 3338
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا همه دلشان مي خواهد بروند خانه خدا؟ مگر همه جا خانهء خدا نيست؟
پاسخ : درست است كه خداوند متعال همه جا هست و عالم محضر و محل حضور اوست و هيچ زمان و مكاني از خداوند خالي نيست و اين معناي بي نهايت بودن و غير متناهي بودن اوست ولي در عين حال خداوند در زمين و براي بندگانش نشانه ها و علامت ها و نمادهاي خاصي قرار داده تا بندگان خدا با انسجام و نظم و هماهنگي بتوانند او را بندگي كنند و اعمال و وظايف خود را به جا آورند.
قرار دادن نشانه ها و علامت هاي خاص، اختصاصي به كعبه معظمه ندارد، در مورد مساجد و قبله نيز مطلب اين چنين است. با اين كه همه جا محل حضور خداوند: «فأينما تولوا فثم وجه الله؛ به هر جا رو آوريد، در آنجا با خدا مواجه هستيد» V} (سوره بقره، آيه 115).{V
و نيز «هو الاول والاخر والظاهر والباطن؛ او آغاز و انجام و ظاهر و باطل است» V}(سوره حديد، آيه 3).{V
ولي در عين حال براي نظم بخشيدن به عبادت بندگان مكان هاي خاصي را به عنوان مسجد و عبادتگاه و نيز جهت خاصي را به نام قبله معين نموده تا بندگانش با دستگاه آفرينش كه سراسر نظم و انسجام است، هماهنگ و همراه باشند و در صفي واحد و جهتي واحد با همدلي خداي بزرگ را عبادت و بندگي نمايند.
اگر آثار و بركات اجتماع مسلمانان در كنار خانه خدا و به دور كعبه معظمه و نيز هماهنگي آنها در انجام اعمال حج و ساير عبادات مثل نماز در مساجد مورد توجه قرار گيرد ضرورت تعيين اين گونه مكان هاي ويژه به خوبي احساس مي گردد.
کد سوال : 3339
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا وقتي به طبيعت و كوه و دشت رجوع مي كنيم نيرويي تازه مي گيريم آيا درخت و كوه و ... نيرو و انرژي دارد اگر دارد چگونه مي توانيم آن را بگيريم. آيا در قرآن در اين مورد چيزي گفته شده؟
پاسخ : 1- انسان فطرتا خدا خواه و زيبا دوست است.
2- دامن طبيعت و كوه و دشت دو ويژگي مهم دارد:
الف) آيه و مظهر خداوند هستند. قرآن مي فرمايد: «سنريهم آياتنا في الآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق» به زودي نشانه هاي خود را در افقهاي[ گوناگون] و در دلهايشان بديشان خواهيم نمود تا برايشان روشن گردد كه او خود حق است. V}(فصلت، 53){V آري، ديدار جلوه هاي دلدار محبوب، انسان را به وجد مي آورد و به او نيرو و انرژي مي بخشد.
ب) آنها حس و سرشت زيبا دوستي انسان را تحريك و ارضا مي كنند. انسان فطرتا به طبيعت و كوه و دشت و گل و گياه گرايش دارد و از مظاهر مادي و صنعتي كه به دست خود مي سازد علاقه ذاتي ندارد. زيرا آنها مشكلات زندگي مادي او را برطرف مي كند اما مسائل روحي و رواني او در دامن طبيعت و جاذبه هاي طبيعي حل مي شود. به اين دليل است كه ما آنگاه كه به دامن طبيعت مي رويم نيروي تازه مي گيريم و خستگي از وجودمان رخت بر مي بندد.
اين امر نشان از زيبائي و قدرت حضرت حق (جل و علا) دارد. يعني انسان با ديدن طبيعت و مظاهر آن، در درون خود بعضا به صورت ناخود آگاه به نماد زيبائي و قدرت خداوند متصل مي شود و با ديدن آن نيرو مي گيرد. به اين دليل است كه به ما دستور داده شده كه در خلقت و آفرينش تدبير كنيم.
«افلا ينظرون الي الابل كيف خلقت (17) و الي السماء كيف رفعت (18) و الي الجبال كيف نصبت (19) و الي الارض كيف سطحت (20)» V}(غاشيه، 17 تا 20){V
آيات در اين زمينه بسيار است و براي اطلاع بيشتر ر.ك: قرآن و علوم طبيعي، دكتر مهدي گلشني، انتشارات اميركبير.
کد سوال : 3340
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : از نظر شرع و قرآن و عترت چه ميزان و در چه محدوده هايي مي بايست زن از شوهر تبعيت کند و مرز آن تا کجاست و در چه مواردي عدم تبعيت زن موجب گناه است؟ راستش چيزهايي مثل عدم خروج زن از خانه بدون اجازه شوهر، عدم نذر زن از مال شوهر بدون اذن او و ... را شنيده ام مي خواهم بدانم اين احکام کلي است يا اگر شوهر با اين کار خود موجبات اذيت و آزار و حتي گناه زن را پيش آورد آيا باز هم تبعيت از او لازم است؟ و متقابلا مي خواهم بدانم آيا کاري هست که مثل اين چيزهايي که در مورد زن هست مرد هم مي بايست در مقابل زن انجام دهد که موجبات گناه او را فراهم کند؟
پاسخ : اهم موارد اطاعت از شوهر براى زن در موارد زير است:
1- اگر مانع شرعى مانند عادت ماهانه و روزهدارى ندارد و شوهر درخواست هم خوابگى كرد واجب است اطاعت كند.
2- اگر او را از رفتن به مكانى منع كرد واجب است اطاعت نمايد.
در موارد مستحبات اگر حقوق شوهر با هر عمل مستحبى تزاحم پيدا كند بايستىآن عمل ترك و حقوق شوهر رعايت گردد البته در مورد حقوق زن نيز مساله به همين صورت است يعنى اگر حقوق زن با هر عمل مستحبى شوهر تزاحم پيدا كند بايستىآن عمل ترك و حقوق زن رعايت گردد.
3- اگر زن بخواهد به سفر واجب مانند حج برود اجازه يا منع شوهر اثري ندارد و در صورت جمع بودن همه شرايط استطاعت زن بايد حج را انجام دهد و در اين صورت اجازه شوهر شرط نيست. همين طور براي ياد گرفتن واجبات ديني يا معالجه در صورتي که امکان آن در منزل فراهم نباشد زن مي تواند بدون اجازه شوهر از منزل خارج شود. همچنين براي فرار از خطر جاني و مانند آن.
با توجه به آن كه هر اجتماعي هر چند كوچك , بايد داراي مدير و مسؤولي باشد, خانواده نيز - كه سنگ زيرين اجتماع و هسته اوليه آن است - از اين قاعده مستثني نيست و در نظام خانوادگي اسلام , مسؤوليت اداره و تأمين نيازمندي هاي خانواده , بر دوش مرد نهاده شده است ; ليكن اين به معناي حاكميت او بر زن نيست ; بلكه نوعي مسؤوليت است.
در موارد زير خارج شدن زن از منزل نياز به اجازه شوهر ندارد:
الف ) خارج شدن براي ياد گرفتن معارف و واجبات و محرمات ديني در صورتي كه در منزل امكان ياد گرفتن نباشد.
ب ) خارج شدن براي معالجه بيماري در صورتي كه امكان معالجه در منزل نباشد.
ج ) براي فرار از خطر جاني , مالي , آبرويي .
د ) براي انجام واجبات عيني كه موقوف بر خارج شدن است مثل حج واجب يا نجات جان انساني .
ه ) چنانچه ماندن در منزل باعث عسر و حرج غيرقابل تحمل باشد.
و ) اگر در ضمن عقد ازدواج با شوهر شرط كرده باشد كه براي كار و امثال آن از خانه خارج شود و شوهر هم شرط را پذيرفته باشد.
ز ) مجبور باشد براي تأمين مخارج و معاش از منزل خارج شود در صورتي كه شوهر قدرت بر تأمين مخارج ندارد و يا اگر قدرت دارد مخارج زن را ندهد.
ولي بايد توجه داشت که موارد مذکور به عنوان قانون در شريعت بيان شده اند و در جايي که تفاهم و هم دلي و صميميت باشد در نظام خانواده نوبت به قانون نمي رسد. اصولا چنين قانون هايي در زندگي زناشويي هنگام اختلاف ها بيان مي شود تا هر يک از زن و مردي که با يکديگر ناسازگاري دارند ملزم به رعايت آن گردند و اختلاف شدت پيدا نکند. در غير اين صورت زن و شوهر يک روح در دو بدن هستند و از هر لحاظ غم خوار و دلسوز يکديگرند و چه خوب گفته اند که زن و شوهر شريک زندگي هم هستند و دو مونس و شريک غمخوار بيشتر به ايثار و راضي نگهداشتن يکديگر مي انديشند نه به حد و مرزهاي قانوني و وظيفه هاي خشک.
ناگفته نماند اين كه در فرهنگ اسلام قوانيني براي تأمين نظر شوهر بيان شده است مبتني بر اصول روان شناختي مرد و زن است به طوري كه اگر نظر شوهر تأمين شود او احساس مسؤوليت بيشتر مي كند هر آنچه كه در توان دارد در اختيار خانواده اش مي گذارد و به تجربه ثابت شده زناني كه مدتي ناسازگاري شوهر را تحمل كرده اند و به شوهر ثابت كرده اند پاي بند زندگي هستند و براي خود شوهر نيز بارها اين تجربه اتفاق بيفتد كه در خانه آرامش بيشتر دارد و مورد اطاعت است. رفته رفته از هرگونه ناهنجاري و ناسازگاري و صرف وقت در بيرون از خانه كم مي كند و حتي با زياد شدن محبت و اعتماد به همسرش، مشكل عدم اجازه و سختگيري حل مي شود اما رسيدن به اين وضعيت مطلوب نياز به زمان و تحمل يك دوران دارد.
بنابراين توصيه ما اين است كه به جاي تقابل و استفاده از حقوق متقابل در پي جلب محبت و اعتماد باشيد آن گاه است كه هر خواسته شما از شوهر دست يافتني است و او با ميل و رغبت هماهنگ با شما خواهد شد.