• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 2991
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مرز بين عشق آسماني و زميني كجاست .يعني تا چه اندازه مجاز هستيم به عشق زميني بپردازيم البته عشق الهي نهايت همه عشق هاست ولي مگر عشق زميني باعث تكامل و پختگي روح نمي شود اگر مي شود تا چه اندازه به چه صورت و چگونه بايد عشق ورزيد به يك بنده اي از بندگان خدا كه هر چه سعي مي كنم فراموشش كنم به قول معروف يا خودش سر راهم سبز مي شود يا نامه اش (البته شوخي )ولي واقعا بعضي چيزها را نمي شود فراموش كردچون بارها از خدا خواسته ام و هميشه تلاش كرده ام كه هرگز سر راهش نباشم و از مكان هايي كه احتمال مي دهم ايشان آنجا باشد دوري مي كنم ولي باز هم بدون اراده من و بدون فكر يا حتي برنامه ريزي قبلي ديدار ميسر مي شود و فراموش كردن ايشان مشكل مي شود ولي من دوست ندارم اين مسئله در رابطه من با خدا يا معنويات خدشه اي وارد شود چون همين طور،رابطه آدمي مثل من با خدا خودش مي داند چگونه است.واي به حال اينكه مسئله عشق به بنده اي از خدا هم در ميان باشد.لازم به ذكر است كه من هرگز رابطه نامشروع يا نامه يا هر چيز ديگر با اين بنده خدا ندارم فقط به علت كمالات روحي ايشان و ارتباط هايي كه كاملا از نظر خودم آنها را منطبق بر شرع مي دانم علاقه مند به ايشان هستم ضمن اينكه خود ايشان هم ارادت و ا احترام خاصي به من مي گذارند؟
پاسخ : عشق يعني علاقه و محبت شديدي که بين دو طرف ايجاد مي گردد و باعث مي شود عاشق خود و خواسته هاي خود را نبيند و همه چيز را براي معشوق بخواهد، علاقه و عشق محصول توجه به کمال است، آدمي زماني که در چيزي يا کسي کمالي مي بينيد، به آن علاقه مند مي شود واگر اين کشش به هر دليلي قوي باشد اين علاقه (اصطلاحا) به عشق منجر مي گردد. اين کلمه (عشق) را هم عارفان و سالکان راه خدا به کار مي برند و هم افراد معمولي از آن استفاده مي کنند. منظور عارفان، عشق و محبت خداست که اگر واقعي باشد، دو اثر دارد: 1. به هر کسي و هر چيزي که وابسته به خدا است عشق مي ورزد، حتي اگر تلخ ترين چيزها باشد. 2. از هر کسي يا هر چيزي که وابسته به خدا نيست، جدا مي شود، حتي اگر شيرين ترين چيزها باشد. ثمره چنين عشقي اين است که خواسته هاي خود و اطرافيان خودرا فراموش مي کند و فقط به هر چه خواست و اراده خداست فکر مي کند. به اين عشق، عشق آسماني مي گويند. بنابراين در عشق آسماني، محبوب اصلي و معشوق حقيقي خداست و سپس هر کس به خدا نزديکتر است معشوق اوست که در درجه اول انبيا و ائمه اطهارند و سپس مؤمنين و ساير مخلوقات و به طور کلي هر چيزي که نشاني از خدا داشته باشد. P}به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست{E}عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست{P اما اگر چيزي در مسير الهي نباشد عاشق از او جدا مي شود، حتي اگر نزديکترين افراد به او باشند، مثل اعضاي خانواده و نيز حتي اگر پرجاذبه ترين اشياء باشد مثل مال و منال دنيا و پست و مقام و مانند آن. اما مفهوم عشق در نزد مردم معمولي به اين معنا نيست، زيرا ملاک آنها در کمال و زيبايي، ماديات است. وقتي ملاک ماديات باشد، معشوق اصلي افراد، لذايذ خودشان و غرايز مادي خودشان مي شود. به همين دليل هر چيزي به غرايز آنها نزديک باشد محبوب آنهاست. گاهي آن چيز مال دنيا و مظاهر مادي است و گاهي انساني مثل همسر يا فرزندان است. به اين عشق، عشق زميني مي گويند. گاهي به احساسات و علايق شديدي که بعضا در افراد به وجود مي آيد، به اشتباه نام عشق مي دهند. در حالي که اين عواطف، زودگذر است و با اندک حادثه اي از بين مي رود. به همين جهت مولوي مي گويد: P}عشق هايي کز پي رنگي بود{E}عشق نبود عاقبت ننگي بود{P با توجه به اين مقدمه، در پاسخ به بخش اول سؤال شما مي توان گفت عشق و علاقه بين پسران و دختراني که با هم آشنا شده اندو مي خواهند ازدواج کنند يا تازه با هم عقد کرده اند، معمولا نه از نوع عشق آسماني است و نه زميني، بلکه همان طور که گفتيم صرف احساسات و عواطف بشري است که برخواسته ازغريزه جنسي به معناي عام آن است. به اين معنا که انسان به طور طبيعي و فطري وقتي به بلوغ مي رسد، در درون خود احساس نياز به رابطه با جنس مخالف پيدا مي کند. اين احساس که گاهي بسيار شديد است برخواسته از غريزه جنسي و از آثار رواني آن است. خداوند اين احساس را در وجود آدمي قرار داده و آن را چنان قوي کرده تا بتواند پسران و دختران بالغ را از علاقه هاي خانوادگي جدا کند و به وصال يکديگر برساند. اگر چنين احساسي در آدمي نبود، کمتر پسر و دختري حاضر بود از محيط گرم خانواده اش جدا شود و با فردي غريبه و نا آشنا به نام همسر زندگي کند. در نتيجه نسل بشر منقرض مي شد. خداوند در يکي از آيات قرآن از اين احساس خارق العاده به عنوان نشانه قدرت و عظمت خود ياد مي کند و مي فرمايد: «يکي از نشانه هاي عظمت خدا اين است که براي شما از جنس خودتان همسراني آفريد و ميان شما رأفت و مهرباني برقرار نمود تا در کنار آنان آرامش يابيد و با هم انس گيريد» V}(روم، آيه 21). {V بنابراين به اين احساس طبيعي و غريزي نمي توان نام عشق (حتي عشق زميني) گذاشت، زيرا همان طور که گفتيم عشق، علاقه و کششي است که محصول توجه به کمال باشد و با تعقل و تفکر حاصل مي شود. البته اين احساس غريزي مي تواند مقدمه عشق شود، ولي خود آن نيست. به همين دليل با کوچکترين حادثه اي کمرنگ مي شود و حتي از بين مي رود. اما اگر دو نفر عاشق هم باشند، يعني محبت بين آنها بر پايه توجه به کمال استوار شده باشد، با يک اتفاق ساده اين محبت از بين نمي رود. زيرا تا وقتي آن صفت کمال پابرجا باشد، عشق هم پابرجاست. به همين جهت متخصصان امور خانواده مي گويند: عشق بين زن و شوهر مانند نهالي است که دائما بايد آن را آبياري کرد تا بر اثر گذشت زمان رشد کند و تکامل يابد. آبياري و تغذيه عشق، به زياد کردن کمالات و خوبيهاست. صفات خوب انساني است که سبب عشق مي شود و الا زيبايي ظاهري برانگيزنده همان احساس غريزي بيش نيست. اگر بسياري از همسران پس از گذشت مدتي کوتاه، عشق و علاقه خود را از دست مي دهند و حتي گاهي به طلاق و جدايي کشيده مي شوند به اين دليل است که آنها از اول عاشق هم نشده بودند. بلکه صرف احساس غريزي آنها را کنار يکديگر جمع کرده بود و اين احساس مبدل به عشق نشده بود. اما در مورد بخش دوم سؤال شما يعني حکم شرعي اين علاقه و محبت هاي احساساتي بين پسر و دختر چيست، خدمتتان عرض مي کنيم، ما وقتي به سن تکليف مي رسيم، اگر بخواهيم نسبت به وظايف و تکاليف خود پاي بند باشيم، بايد تمام احساسات و علايق خود را با ترازوي عقل و دين ارزيابي کنيم و هر جا که شرع حلال کرد، حلال بدانيم و هر جا که حرام کرد، ترک کنيم. احساسي که شما به آن پسر پيدا کرده ايد يک احساس غريزي است که بر اثر ارتباطات عادي در محيط درسي دانشگاه در شما بيدار شده است. گرچه اين احساس مي تواند مقدمه ازدواج شما با آن پسر باشد، ولي تمام مسأله اين نيست. زيرا اولا همان طور که گفتيم زندگي بايد براساس تعقل و تفکر پايه ريزي شود نه بر پايه احساسات. بايد ببينيد آيا آن پسر تمام شرايط همسري با شما را دارد؟ آيا مانند شما به مسايل ديني و اسلامي حساس است؟ آيا مسأله اصلي پيش او خدا و معنويات است يا دنيا و ماديات؟ آيا از اخلاق همسرداري مناسبي برخوردار است؟ و بالاخره بايد ببينيد آيا شما مي توانيد همسر خوبي براي او باشيد؟ آيا در خود توان شوهرداري و همراهي در يک زندگي مشترک را احساس مي کنيد و خود را براي چالش هاي احتمالي آن آماده کرده ايد؟ اينها سؤالات بسيار جدي است که بايد قبل از ازدواج به آن فکر کنيد. ثانيا، همان طور که خودتان هم در نامه اشاره کرده ايد، يک مسلمان بايد سعي کند تمام افکار و احساساتش را در دايره شرع و دين قرار داده و در هر حالي تقوا و پرهيزکاري را سرلوحه زندگي خود قرار دهد. گرچه اصل به وجود آمدن چنين احساسي در شما نسبت به يک نامحرم يک امر غريزي است و از اختيار شما خارج است و به همين جهت به آن تکليفي تعلق نمي گيرد تا بگوييم حلال است يا حرام، ولي دو چيز کاملا در اختيار شماست و نسبت به آنها مکلفيد: 1. نسبت به پيشگيري و مقدمات آن مکلفيد، يعني شما بايد از هر کاري که اين احساس را در شما تشديد مي کند مثل ارتباطات کلامي و غيرکلامي، اجتناب کنيد، هر چند خود را قانع سازيد که اين ارتباطات سالم است. زيرا همين برخوردهاست که تأثيرات ناخودآگاه در انسان مي گذارد. آيا نشنيده اي که باباطاهر چه گلايه اي از اين قبيل برخوردها دارد: P}زدست ديده و دل هر دو فرياد {E}که ديده هر چه بيند دل کند ياد{P P}بسازم خنجري نيشش زفولاد{E}زنم بر ديده تا دل گردد آزاد{P بايد از هر چيزي که باعث گرفتار شدن دل و به دام افتادن آن و به اصطلاح عاشق شدن در امور غير مجاز مي شود اجتناب کنيد. در روايتي از امام علي(ع) نقل شده که مي فرمودند: من به همه مردم (چه زن و چه مرد) سلام مي کنم جز به دختران جوان، زيرا مي ترسم جواب سلام آنها در من اثر نامطلوب بگذارد V} (بحار، ج 40، ص 335).{V همچنين در روايات زيادي توصيه شده است که هيچگاه زن و مرد نامحرم در جايي خلوت نکنند (حتي اگر تصادفي باشد) زيرا نفر سوم شيطان است (يعني کاري مي کند بين آنها ارتباط غيرشرعي ايجاد شود). از طرفي از برخي روايات به دست مي آيد که اگر انسان قلبش را از ياد و محبت خدا خالي کند، محبت هاي ديگر جاي آن را مي گيرد. در حديثي، مفضل از امام صادق(ع) مي پرسد به چه سبب عده اي به دام عشق (عشق هاي حرام) مي افتند؟ امام پاسخ مي دهد: «قلوب خلت عن ذکر الله فاذا قها الله حب غيره؛ چون دل هاي آنها از ياد خدا خالي است خداوند هم آنان را به محبت و عشق مبتلا مي کند» V}(بحار، ج 73، ص 158). {V بنابراين ما بايد هميشه مواظب قلب و احساساتمان با شيم تا محبت هاي حرام در آن جاي نگيرد. 2. مقاومت در برابر اين احساس: اگر پيشگيري نکرديم و به دام عشق و احساس مبتلا شديم نبايد اين دام سبب شکسته شدن حريم ها شود و انسان را از دايره عفت و حيا خارج کند. تا وقتي عقد شرعي و قانوني بين پسر و دختر جاري نشود حق هيچگونه تمتع و لذت بردن از يکديگر را ندارند، حتي اگر در حد يک نگاه يا صحبت باشد. در اينجاست که مرز بين بنده بودن و تسليم بودن در برابر فرمان الهي و بين بنده نبودن معلوم مي شود، بلکه ثمره تمام عبادات به حفظ و تقوا وعفت در اينگونه موارد است و ارزش عفت و تقوا در اينجا معلوم مي شود. در روايتي از رسول خدا نقل شده: «من عشق فکتم و عف فمات فهو شهيد؛ هر کس نسبت به نامحرمي عاشق شود، پس عشق خود را کتمان کند (و به طرف آن را اظهار نکند) و عفت خود را حفظ کند، خداونداجر شهيد به او مي دهد» V}(ميزان الحکمه، ج 6، ص 231). {V همچنين امام علي(ع) در نهج البلاغه مي فرمايد: اجر مجاهدي که در راه خدا شهيد مي شود بالاتر از کسي نيست که توان رابطه نامشروع با نامحرم را دارد ولي عفت خود را حفظ مي کند، چه بسا شخص عفيف به درجه فرشتگان برسد (حکمت 474). بنابراين عفت و پاکي چنان با ارزش است که انسان را فرشته خو مي کند. چنانچه شاعر گويد: P}در جواني پاک بودن شيوه پيغمبريست{E}ورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزکار{P روايات ما اگر مي گويند مقام عفيف بالاتر از مقام مجاهد شهيد است شايد به اين خاطر است که مجاهد در ميدان اصغر مي جنگد ولي عفيف در ميدان جهاد اکبر که ميدان مبارزه با شيطان و خواهش هاي نفساني و حيواني است مبارزه مي کند. در پايان به يک نکته مهم اشاره مي کنيم و آن اين که بهترين راه غلبه بر احساسات برخواسته از غريزه جنسي، ازدواج است. اگر با توجه به آنچه گفتيم شما به اين نتيجه رسيديد که آن جوان براي زندگي با شما مناسب است و ايشان هم به اين نتيجه رسيد و تمايل به ازدواج با شما داشت، از او بخواهيد هر چه زودتر از شما به طور رسمي خواستگاري کند و اگر شرايط اجتماعي و اقتصادي و يا مشکلات درسي هم اجازه عروسي شما را نمي دهد، مي توانيد با توافق خانواده بين خودتان عقد شرعي و قانوني اجرا کنيد و به اين طريق به يکديگر حلال شويد و تا فراهم شدن شرايط عروسي و شروع زندگي رسمي صبر کنيد. شما با اين کار هم ايمان و عفت خود را حفظ کرده ايد و هم به دغدغه هاي فکري خود پايان داده ايد و هم راهي سالم براي ابراز احساسات و عشق خود يافته ايد. به همين جهت در روايات به طور مکرر آمده است که اگر جوان ازدواج کند نصف و بلکه دو سوم ايمانش حفظ مي شود. اما اگر آن پسر قبول نکرد که بين شما عقد جاري شود يا به هر دليلي امکان آن ايجاد نشد، بايد از او دوري کنيد.
کد سوال : 2992
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : طبق اخبار طينت كه در كتاب 110 پرسش از محضر استاد طباطبايي به اين نتيجه مي رسيم كه اگر انسان از بهشت آفريده شده به بهشت و اگر از جهنم آفريده شده به جهنم خواهد رفت آيا اين منافي اصل اختيار انسان نيست.كتاب در محضر علامه طباطبايي ص 55 سئوال 100
پاسخ : نخست بايد دانست؛ آنچه به صراحت در آيات و روايات آمده، اختيار انسان و تأثير اعمال او در دنيا و آخرت است. مانند «انا هديناه السبيل اما شاکرا و اما کفورا» V} (انسان، آيه 3).{V و حتي گاهي از تأثير اعمال انسان درجلب لطف خدا و يا محروميت از لطف خدا سخن به ميان آمده «ان عدتم عدنا...» از اين رو درباره روايات طينت و سعادت و شقاوت و... لازم است با روشن بيني و جامع نگري قضاوت کرد تا بديهيات مخدوش نشود. از آن جمله اين گونه روايات را براساس اقتضائيت دانست مانند عوامل ژنتيکي و محيطي که به طور معمول اثر خود را خواهند گذاشت. البته انسان توانايي آن را دارد که آثار ژنتيکي و محيطي را به حداقل برساند و يا از راه هاي ديگر آسيب هاي آن را جبران کند. به همين جهت در برابر روايات طينت، روايات بدا و لوح محو و اثبات مطرح مي شود V} (طباطبايي، محمد حسين، پرسش و پاسخ ها در محضر علامه، صص 48 - 58).{V نكته دوم : بهشت و جهنم "شدني " است لذا تا انسان به دنيا نيايد ظرف بهشت و جهنم او ساخته نمي شود. نکته مهم ديگر اين که در تبيين روايات طينت بايد به اين نکته معرفتي توجه کرد که برخي صفات خداوند هم صفات ذات است و هم صفات فعل مانند علم و اراده البته با توجه به مراتب مختلف؛ در مرتبه فعل، مجموعه عوامل از آنجمله اراده و اختيار خود انسان مظهر اراده فعلي خداوند است يعني عوامل مختلف به اضافه اراده خود انسان علت تامه براي تحقق فعلي و سزاواري پاداش و عذاب مي شود. با درک اين نکته دقيق مي توان به روشن بيني رسيد به طوري که هم جايگاه اختيار انسان محفوظ مي ماند و هم تجلي اراده خدا بدون جبر و حلول و اتحاد معنا پيدا مي کنند. براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: 1. اين ادعا که بهشتيان از ازل براي بهشت و جهنميان براي جهنم آفريده شده اند، با آموزه هاي مسلم ديگر ديني، ناسازگار است که به برخي از آنها اشاره مي شود: الف. قضا و قدر: روشن ترين معناي قضا و قدر که به کارهاي اختياري انسان مربوط مي شود، نظام مند بودن جهان هستي است (قضا فعل خداوند و قدر مشکل جريان دستگاه هستي است). بدين توضيح که در دستگاه پهناور هستي، خداوند ميلياردها عوامل و پديده ها را به جريان انداخته، که گاهي براي انسان روشن، و ديگرگاه، تحت محاسبه او قرار نمي گيرند. چنين تفسيري از قضا و قدر، نه تنها انسان را در کارهاي خود مجبور نمي کند، بلکه او را وامي دارد تا در راه افزايش صدمات خود کوشيده، با تحت محاسبه درآوردن آنها در زندگي خود، گستره موفقيت خود را فزوني بخشد؛ وانگهي، اراده و اختيار انسان نيز در ردونه عوامل و پديده هاي مزبور قرار دارد. ب. اختيار انسان: بي ترديد انسان موجودي مختار بوده و در بستر کارهاي اختياري، خود را به سعادت حقيقي و يا نقطه مقابل آن خواهد رساند. افزون بر آن که انسان، اين حقيقت را در باطن و درون خود مي يابد، از منظر استدلال عقلي نيز، مکلف و مسؤول بودن انسان تنها در پرتو اختيار معنا پيدا مي کند؛ وانگهي آيات قرآن نيز بر آن گواهي مي دهند از جمله: «انا هديناه السبيل اما شاکرا و اما کفورا» V(دهر، آيه 3). {V «و ان ليس الانسان الا ما سعي و ان سعيه سوف يري ثم يجزاه الجزاء الاوفي» V} (نجم، آيه 41). {V و آيات مشابه ديگر. پيداست آيات مزبور، تنها در پرتو مختار بودن انسان، توجيه پذير است. نتيجه آن که بهشت و جهنم، ثمره تلاش خود انسان بوده و دست يابي به آن، وامدار اعمال اختياري خود اوست. 2. در کنار آيات اشاره شده آياتي نيز وجود دارند مانند آيه 82 سوره مبارک اسراء که مي فرمايد: «قل کل يعمل علي شاکلته فربکم اعلم بمن هو اهدي سبيلا؛ بگو، هر کس مطابق با روش (و خلق و خوي) خود عمل کرده و پروردگارتان کساني را که راهشان نيکوتر است بهتر مي شناسد» ولي در توضيح آيه شريفه مزبور بايد گفت: گو اين که ميان ملکات نفساني، احوال روح و ويژگي هاي دروني انسان و رفتارهايش، گونه اي پيوستگي وجود دارد، ولي در همان حال، از مرز اقتضاء تجاوز نکرده و اثرش تا بدان جا نيست که انسان را به انجام کارهايي مناسب با آن ويژگي ها مجبور نمايد؛ به طوري که ترک آن کارها را محال نمايد. به ديگر سخن، اثر صفات دروني، علت تامه رفتارهاي انسان نيست. آياتي که دين را امري فطري دانسته که آفرينش تبديل ناپذير انسان از آن خبر مي دهد نيز بر اين حقيقت گواهي مي دهند؛ چرا که معنا ندارد از يک سو فطرت آدمي او را به سوي دين حق و سنت معتدله دعوت کرده، از ديگر سوي، آفرينش او وي را به سوي شر و فساد و انحراف فرا بخواند، آن هم به گونه عليت تامه و تخلف ناپذيرد. 3. سخن آخر آن که خود مرحوم علامه طباطبايي در تفسير آيه 82 سوره مبارکه اسراء، تصريح مي کند: «اين که بعضي گفته اند سعادت و شقاوت، از لوازم ذات بوده و هرگز از آن تخلف نمي پذيرد... و يا اين که گفته اند مسأله سعادت و شقاوت، قضاي ازلي الهي بوده و دعوت پيامبران نيز تنها براي اتمام حجت است، حرف غلطي است، ... زيرا در اين صورت حتي اتمام حجت انجام گرفته در دعوت نيز لغو بوده، بلکه حجت مزبور به نفع مردم و عليه خداوند متعال مي بود؛ چرا که او خود، شقي را شقي، آفريده و يا از ازل شقاوت را برايش نوشته است پس، همين که مي بينيم خداوند متعال عليه خلق، حجت اقامه مي کند، بايد بفهميم که هيچ يک از سعادت و شقاوت، ضروري و لازمه ذات کسي نيست؛ بلکه از آثار اعمال نيک و بد او و اعتقادات حقه و باطله است» V} (علامه محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج 13، ص 190، مؤسسه الاعلمي للمطبوعات، بيروت 1972).{V براي مطالعه بيشتر ر.ک: 1. جبر و اختيار، مرحوم علامه محمد تقي جعفري 2. جبر و اختيار، استاد جعفر سبحاني 3. الميزان في تفسير القرآن، ج 7، ص 18 به بعد و نيز ج 3، ص 12 به بعد
کد سوال : 2993
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : من يك تحقيقي دارم با عنوان «فرزند صالح در قرآن»و حالا كه به دنبال منابع رفته ام مي بينم كه اصلا تا آن جا كه من گشته ام چيزي در اين مورد پيدا نكرده ام.و يا اگر هم بوده باشد در كتابخانه هاي مورد مراجعه من نبوده است هر چقدر كتاب در مورد تعليم و تربيت فرزند و حتي فرزند در قرآن مطالعه و نگاه كرده ام ولي متاسفانه چيزي يافت نكرده ام تا آنجا كه نااميد شده ام و موضوعم را تغيير داده ام چون ترم دارد تمام مي شود و من حتي منابع آن را پيدا نكرده ام ولي از آنجا كه چون به امور آموزشي مراجعه كردم و حتي از امور آموزشي درخواست راهنمايي كردم به من گفتند كه اين موضوع پروژه تحقيقاتي است اين برگه را به من دادند و گفتند از اين طريق مي توانيد كمك بگيريد.تصميم گرفتم كه اين موضوع را به عنوان پروژه تحقيقاتي بردارم. خواهشمندم اگر مي شود منابعي را معرفي كنيد كه بتوان آنها را پيدا كرد.از كمك شما متشكرم؟
پاسخ : 1. آداب معاشرت از نظر قرآن و عترت، سيد حمزه موسوي، تبريز، 1363 (اوصاف فرزند صالح و ناصالح، ص 165 - 159) 2. بررسي تاريخي منزلت زن، ثريا مکنون - مريم صانع پور، سازمان تبليغات اسلامي، 1374 (فرزند صالح ثمره ازدواج مبتني بر قرآن، ص 179 - 176) 3. ترجمه اثبات الوصيه، مسعودي و ديگران، اسلاميه تهران، 1362 (شکر به داشتن فرزند صالح ص 21 - 2) 4. سيماي انسان کامل در قرآن، جعفر سبحاني، دفتر تبليغات قم، 1356 (درخواست فرزند صالح، 345 - 350) به طور کلي کتاب هايي که درباره تعليم و تربيت و سيماي صالحان در قرآن و روايات به نگارش در آمده، به تحقيق شما کمک شاياني خواهد کرد.
کد سوال : 2994
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : اگر ممكن است بگوييد در كدام جلدهاي تفاسير و سوره هاي قرآن در مورد فرزند صالح مطالبي ذكر شده است؟
پاسخ : آيات زير هر کدام به نوعي به موضوع فرزند صالح مربوط است. - تأثير ايمان فرزند بر پدر در قيامت، تفسير ابن کثير، ج 4، ص 374، سوره طور، آيه 21 - تفسير المنير، ج 27، ص 67، سوره طور، آيه 21. - آثار بد رفتاري با همسر در تربيت فرزند، تفسير مراغي، ج 2، ص 189، سوره بقره، آيه 233. - انگيزه زکريا(ع) در طلب فرزند از خدا، تفسير کبير، ج 21، ص 183، سوره مريم، آيه 5 - الميزان، ج 14، ص 14، سوره مريم، آيه 6. - حکم طلب فرزند از خدا، تفسير المنير، ج 3، ص 219، سوره آل عمران، آيه 38. - فطرت فرزند خواهي انسان، الميزان، ج 14، ص 14، سوره مريم، آيه 6. - اجابت دعاي پدر براي فرزند، تفسير التحرير، ج 26، ص 33، سوره احقاف، آيه 15. - نقش پدر در سعادت فرزند، الميزان، ج 13، ص 349، سوره کهف، آيه 82. - منشأ علاقه انسان به فرزند، التحرير، ج 3، ص 181، سوره آل عمران، آيه 14 - الميزان، ج 3، ص 89، سوره آل عمران، آيه 10. - اهميت فرزند صالح، کشف الاسرار، ج 6، ص 53، سوره مريم، آيه 49 - تفسير نمونه، ج 5، ص 33، سوره انعام، آيه 87. - پاداش خدا به ابراهيم(ع) با فرزند صالح، المنير، ج 7، ص 277، انعام، آيه 84. - تأثير فرزند در شخصيت پدر و مادر، تفسير کاشف، ج 5، ص 150 ، کهف آيه 80. - سودمندي فرزند در قيامت، الميزان، ج 15، ص 288، سوره شعرا، آيه 88. براي آگاهي بيشتر ر.ک: فرهنگ موضوعي تفاسير (طبقه بندي موضوعات 20 دوره کامل تفسير قرآن) مدخل، فرزند، مرکز فرهنگ و معارف قرآن، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم.
کد سوال : 2995
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا خداوند متعال حوا را بعد از آدم و از باقيمانده او آفريد.مگر خداوند، قادر نبود كه اراده كند و آنها را در يك زمان بيافريند؟
پاسخ : اولا، آيات قرآن مجيد پيرامون خلقت آدم و حوا بيانگر ترتيب نيست .زيرا به دنبال بيان خلقت حضرت آدم(ع) مي فرمايد: «... وخلق منها زوجها» (سوره نساء، آيه 1) در اين آيه خلقت حوا با كلمه «واو» بر آدم عطف شده كه مفيد ترتيب نيست . بنابراين از نظر اثباتي ظاهر آيه قرآن دلالتي بر چگونگي مطلب ندارد بلكه چه بسا همزمان خلق شده باشند. وقتي شما مي گوييد برادرم وارد خانه شد و خواهرم، معنايش اين نيست که خواهر شما بعد از برادرتان وارد خانه شد ولي اگر بگوييد (برادرم وارد خانه شد سپس خواهرم از اين جمله ترتيب زماني فهميده مي شود. ثانيا، اين آيه بيانگر اين نيست که حواء از باقي مانده و اضافي گل آدم آفريده شده باشد، بلکه آيه چنين است «خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا و نساء کثيرا؛ خداوند شما انسان ها را از نفس واحده آفريد و از آن نفس جفتش را بيافريد...». بحث از گل و آدم نيست و نفرموده که خلق آدم را از گل واحدي بلکه فرموده همه انسان ها را از نفس واحدي معين حقيقت واحدي آفريد يکي از آن انسان ها هم آدم است. پس هيچ يک بر ديگري از نظر حقيقت برتري ندارد، حتي جفت آنها هم از همان نفس و حقيقت آفريده شده. اگر گفته شود مراد از «نفس واحده» در آيه آدم است پاسخ مي دهيم؛ اين ترجمه با ادامه آيه که مي فرمايد «و بث منهما رجالا و نساء ...» و گسترش داد از آن دو (آدم و حوا) مردان و زنان زيادي را سازگار نيست زيرا معناي اول آيه اين مي شود که همه شما را از يک نفر آفريد و معناي آخر آيه اين مي شود که همه شما را از آن دو نفر آفريد و گسترش دارد. اما اين که اگر نفس واحده به معناي حقيقت واحد است نه آدم و خلقکم به همه انسان ها اعم از زن و مرد بر مي گردد پس چرا خلقت زوجش را دوباره تکرار فرمود؟ پاسخش اين است که در ذهن مردم آن زمان چنين بود که جنس و وجود زن تفيلي وجود مرد است و با اين جمله خداوند پاسخ مي دهد که خير همه شما انسان ها از يک حقيقت و نفس آفريده شده ايد و زوج اين حقيقت هم از همين حقيقت است. ثالثا، بر فرض اين که آدم و حوا را در دو زمان آفريده باشد و يکي بعد از ديگري بوده باشد اين مسأله نه دليل بر برتري آدم مي شود و نه دليل بر عدم قدرت خداوند در قرآن مي فرمايد ما زمين و آسمان را در شش شبانه روز (شش دوران) آفريديم يعني با وجودي که قدرت داشت به گونه اي ديگر بيافريند ولي اراده و حکمت متعالي او چنين تعلق گرفت که در شش دوران بيافريند.
کد سوال : 2996
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در مورد شيعه علي اللهي يا شيعه علي وار و اعتقادات انها توضيح دهيد؟
پاسخ : شيعه‏ى دوازده امامى دو گونه است: الف. شيعه‏ى دوازده امامى پايبند به احكام شريعت و معتدل در اعتقاد. ب. شيعه‏ى دوازده امامى غالى. گروه دوم، اقليت ناچيز را تشكيل مى‏دهند. جمع كلمه غالى «غُلات» است. غلات به معناى غلو كنندگان مى‏باشد. كلمه‏ى غلو به معناى تجاوز از حد است، (صحاح اللغة). اين اقليت، درباره امامان معصوم اعتقادات خاصّى دارند. به عنوان مثال برخى از آنان معتقدند كه خداوند، كار جهان را به حضرت على(ع) سپرده است، برخى از آنان مى‏گويند: امام صادق(ع) غايب شده و وفات نكرده است و برخى مى‏گويند: ابن ملجم على(ع) را نكشت بلكه على(ع) به آسمان عروج كرده و كسى كه كشته شده، او نبوده است و حتى برخى از اينها مى‏گويند كه جبرئيل وحى را بايد به على(ع) مى‏رسانيد و خيانت كرد كه وحى را بر حضرت محمد(ص) آورد، (تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 3، ص 1364، عبدالله مبلّغى آبادانى). اين نوع اعتقادات، تجاوز از حد و غلو ناميده مى‏شوند. على اللهى‏ها، جزو غلات شيعه‏ى دوازده امامى هستند، (شيعه در اسلام، ص 40، س 5) براى مطالعه عقايد على اللهى‏ها به لغتنامه‏ى دهخدا، كلمه‏ى «على اللّهى» مراجعه كنيد و مى‏توانيد به تاريخ اديان و مذاهب جهان نوشته‏ى عبدالله مبلغى آبادانى مراجعه كنيد. درباره كافر بودن و كافر نبودن على اللّهى‏ها بايد گفت: غلات به معناى غلو كنندگان در اعتقاد و متجاوزان از حد اعتدال، چند طايفه‏اند: طايفه‏اى مى‏گويند: حضرت على(ع) اله و خداى مجسم است. اگر چنين گفته باشند هم نجس و هم كافر هستند. طايفه‏اى از غلات مى‏گويند: جهان را خداوند آفريده ولى كار تشريع و تكوين به دست حضرت على(ع) سپرده شده است. اين اعتقاد را تفويض و معتقدان به آنرا مفوّضه گويند. اگر كسى آگاهانه و عمدا چنين بگويد، ترديدى در كفر او نيست ولى اگر شبهه‏اى براى او حاصل شده و در اثر مطالعه برخى از روايات و دعاها به چنين اعتقادى رسيده، در اين صورت، نمى‏توان به كفر او حكم كرد. به طور کلي غلوي که به توحيد در خالقيت و توحيد در ربوبيت تکويني و تشريعي و توحيد در الوهيت و عبوديت ضرر نزند، هر چند مردود است اما موجب کفر نمي رسد، (التنقيح فى شرح العروة الوثقى، ج 2، ص 73، ميرزا على تبريزى غروى، چاپ نجف). به عنوان مثال گروهى از آنها ذكر مى‏گويند؛ ولى نماز نمى‏خوانند و مى‏گويند انسان مى‏تواند به جايى برسد كه نيازى به شريعت نداشته باشد و گروهى ديگر حضرت على(ع) را خدا مى‏دانند و گروهى هم مى‏گويندحضرت على(ع) خدا نيست؛ ولى مخلوق هم نيست و به جاى روزه ماه رمضان فقط سه روز روزه مى‏گيرند و... كه همه اينها مخالف صريح آيات قرآن وادله معتبر شرعى است. علاوه اين كه ما چيزى در اسلام به عنوان درويش‏گرى نداريم و نفس تفرقه انداختن بين مسلمان و درست كردن فرقه‏هاى متعدد كار صحيحى نيست. البته ممكن است، شخص خاصى از دراويش، هيچ يك از اشكالات ذكر شده را نداشته باشد و مقيد به اصول و فروع دين باشد كه در واقع خارج از آن مسلك خواهد بود.
کد سوال : 2997
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در حديث معروفي پيامبر فرمود :اگر مسواك كردن بر امت من مشقت نداشت من آن را واجب مي كردم.با توجه به اينكه احكام دين تنها از طرف خداوند متعال بر بشر نازل مي شود و پيامبران وظيفه اي جز ابلاغ ندارند اين سخن پيامبر را چگونه توجيه مي كنيد؟
پاسخ : پيامبر اکرم(ص) هيچگونه حکمي را برخلاف اراده و مشيت الهي نمي کند و هر چه را در هر موضوعي حکم کند همان حکم خداست و تفکيک بين حکم خداوند و پيامبر نمي توان کرد. در قرآن کريم آمده است: «و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي؛ [پيامبر] هرگز از روي هواي نفس سخن نمي گويد آنچه مي گويد چيزي جز وحي که بر او نازل شده نيست» V}(نجم، آيه 3 و 4). {V همچنين در آيه ديگر مي فرمايد: «ما آتيکم الرسول فخذوه و ما نهيکم عنه فانتهوا؛ آنچه را رسول خدا براي شما آورده بگيريد (و اجرا کنيد) و از آنچه نهي کرده خودداري نماييد» V} (حشر، آيه 7).{V از آيه شريفه استفاده مي شود كه پيامبر (ص) ظرف اراده الهي است.وغير از آنچه مورد رضايت خداست اعلام نمي كند .علاوه بر اينكه پيامبر (ص) داراي آنچنان مقامي است كه اگر از خداوند در خواست كند خداوند اجابت كند وتشريع پيامبر را تاييد كند.چنانكه در تبديل برخي نمازهاي دوركعتي به چهار ركعتي اين چنين شد. بنابراين حق تشريع از جانب خداوند براي پيامبر محفوظ است و اگر پيامبر يا ائمه معصومين(ع) حکمي کردند اين حکم در حقيقت همان حکم خداوند است .
کد سوال : 2998
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : به چه دليل برخي از داستان هاي قرآن چندين بار تكرار شده اند حال آنكه برخي ديگر از داستانها بسيار مختصر و حتي مبهم بيان شده اند.
پاسخ : قصص قرآنى جهت پند و درس از حوادث گذشته است و در هر مورد كاملا متناسب با آيات مطرح شده آن سوره است البته درك اين ارتباط به جهت محتواى عميق و اسرار و رموز قرآن جز با مطالعه و بررسى عميق ميسور نمى‏گردد. اما دليل مذكور شدن سرگذشت بنى اسرائيل و حوادث تاريخى آن در موارد متعددى از آيات قرآن اين است كه: اولا براى بنى اسرائيل كه همان فرزندان يعقوب‏(ع) هستند -پيامبران بسيارى مبعوث شده‏اند؛ همانند يعقوب، يوسف، موسى و عيسى عليهم السلام كه همه از پيامبران بنى اسرائيل هستند. بنابراين بنى اسرائيل عمده‏ترين امتى هستند كه پيامبران زيادى در بين آنان مبعوث گشته و حوادث زيادى در تاريخ آنان به وقوع پيوسته است. ثانيا شباهت حوادث و تحولات پيش آمده براى بنى اسرائيل با امت اسلام است. در روايات آمده است كه هر آنچه بر بنى اسرائيل گذشت و براى آنان پيش آمد دقيقا براى مسلمانان نيز پيش خواهد آمد. بنابراين ذكر تاريخ بنى‏اسرائيل در موارد متعدد بدون حكمت و جهت نيست. افزون بر آن تکرار داستان بني اسراييل در سوره هاي مکي و مدني متفاوت است. در سوره هاي مکي تأکيد بيشتر بر روي برخورد حضرت موسي با فرعون و اطرافيان او است. اما در سوره هاي مدني عموما از رابطه حضرت موسي با بني اسراييل سخن به ميان آمده و از مشکلات اجتماعي و سياسي آنان صحبت شده است. بنابراين تکرار آيات و برخي از داستان ها هر کدام بجا و داراي حکمت خاصي است V}(شبهات و رد حول القرآن الکريم، محمد هادي معرفت، ص 430، مؤسسه التمهيد، چاپ اول، 1423 هجري شمسي). {V
کد سوال : 2999
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : چرا موضوع جنگ صليبي هم اكنون از سوي برخي از سياستمداران مسيحي مطرح مي شود؟
پاسخ : به نظر مي رسد سياستمداران خوش خيال کاخ سفيد، متأثر از فشارهاي لابي صهيونيستي - که به شدت به دنبال مواجهه تمام عيار غرب و کشورهاي مسيحي با جهان اسلام و بهره برداري از اين فرصت براي تحقق نيات شوم خود بودند - از يک سو و همچنين القاآت دو استراتژيت سياست خارجي آمريکا يعني «ساموئل هانتينگتون» با نظريه «برخورد تمدن ها» يش و «فوکوياما» با نظريه «پايان تاريخ» خود و وعده پيروزي قاطع و تسلط و برتري دين مسيحيت و ايدئولوژي ليبرال سرمايه داري بر تمام جهانV} (جنگ جهاني چهارم و رفتار شناسي آمريکا پس از 11 سپتامبر، دکتر حسن عباسي، انتشارات پارسايان، چاپ اول 1382){V به اين تحليل دست يافتند که سناريوي از پيش تهيه شده 11 سپتامبر بهترين زمان براي تحقق عملي اين آرزوها و در نتيجه نابودي جهان اسلام - به عنوان مهمترين رقيب جدي و قدرتمند ايدئولوژي ليبرال سرمايه داري - و تک قطبي نمودن جهان به سردمداري آمريکاست. از اين رو بلافاصله بعد از حوادث 11 سپتامبر تعبير «جنگ صليبي» از سوي جرج دبليو بوش رئيس جمهور آمريکا مطرح مي شود و مکنونات و نيات شوم قلبي خويش را ظاهر مي سازد او تصور مي کرد تا افکار عمومي جهان تحت تأثير بازي دروغين آنها (حادثه 11 سپتامبر) و شک ناشي از آن با نسبت دادن اين مسأله به گروه هاي به ظاهر اسلامي نظير القاعده مي تواند خاطرات تاريخي جهان مسيحيت (جنگ هاي صليبي) را دوباره تجديد نموده و با بهره گيري از آموزه هاي مسيحيت خود را منجي بشريت و مأموري الهي براي نجات کل انسان ها اعلام نمايد و بدين وسيله حمايت آنان را جذب نمايد. اما واقعيت چيز ديگري بود، زيرا اکثريت افکار عمومي جهان و دولت هاي غربي چنين تهمت و ادعايي را نپذيرفتند و جهان اسلام نيز به هيچ وجه تاب تحمل چنين تهمت هايي را نداشت و از اين رو بوش سخن خود را پس گرفتV}(ر.ک: 11 سپتامبر و حمله آمريکا به عراق، نوآم چامسکي، بهروز جندقي؛ موضوع برقراري رابطه، علي اکبر ولايتي نشر معارف 1382). {V
کد سوال : 3000
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا در تعداد سجده ها و ركوع ها و ركعت ها در نماز محدوديت وجود دارد.وقتي انسان بي خود مي شود شمارش از ياد مي رود؟
پاسخ : نماز دو حرکت است. يکي فرار از خوديت و فرديت و انانيت و حاصل آن بي خود شدن است چون ديگر خودي نمي بيند اما حرکت دوم روي آوردن به خدا و توجه به ذات ربوبي و حاصل آن فناء است. از اين رو کمال هشياري براي نمازگزار سالک وجود دارد زيرا گرچه از خود بي خود شده است اما رها نگشته است بلکه در خدا غرق شده است و توجه به خدا عين هشياري است. لذا تمام ارزش نماز به حضور قلب در آن مي باشد. توضيح آن از زاويه ديگر اصولا در معدودات (امور عددي) اين پرسش سيال است؛ يعني اگر بر هر عددي توقف شود، باز جاي اين پرسش هست که چرا کمتر و بيشتر نيست؛ اما نسبت به فعل حکيم، عقل در مي يابد که اين امر حتما حکمتي دارد، هر چند عقل ناقص ما آن را درنيابد. سر محدوديت و حتي تفاوت رکعت هاي نمازها، از اموري است که تاکنون انديشه هاي بشري، نتوانسته به آن پي ببرد و در متون ديني نيز به اين موضوع پرداخته نشده است، مگر دو، سه روايت که تنها اشاره اي گذرا داشته اند. در اين گونه موارد توجه به چند نکته لازم است: 1. آنچه که براي ما روشن مي باشد، اين است که روح نماز، عبوديت و تسليم در برابر خداوند متعال است و تسليم بودن در برابر حق، يعني اين که بنده دستورات خدا را بدون چون و چرا انجام دهد و اختلاف تعداد رکعات نماز و محدوديت آنها - افزون بر رموز و اسراري که ما از آن ها اطلاع نداريم - روحيه تسليم در برابر خدا و دستورهاي پيامبر را در ما تقويت و استوار مي کند. 2. در متون ديني، در مواردي که لازم بوده، به برخي اسرار و فلسفه احکام، مستقيم، مورد اشاره قرار گرفته است (مانند فلسفه نماز، حج، روزه) لکن در جزييات نياز به تبيين نبوده است و گاه اصحاب ائمه از آنان نمي پرسيدند وگرنه پاسخ هاي مناسب را دريافت مي کردند. افزون بر نکات ياد شده، تعيين مقدار براي رکعت هاي نماز، حکايت از نظم و همساني عبادت براي همگان دارد؛ چه اين که مي دانيم بسياري از مردم به چنان حالت هاي عرفاني در نماز دست نمي يابند، چنانچه محدوديت برداشته مي شد، برخي حتي به نصف رکعت هم قناعت مي کردند. ديگر اين که حضور قلب با محدوديت رکعت هاي نماز تنافي ندارد، آدمي بدون اين که به حضور قلبش لطمه وارد شود، مي تواند از تعداد رکعت ها مطلع باشد. در واقع يکي از چيزهايي که در نماز از ما خواسته شده، توجه به رکعات نماز توجه به اين که نماز مي خواندمي باشد. چنانچه انسان، به قدري از خود بي خود شود که حتي فراموش کند، نماز مي خواند، اين نماز از او پذيرفته نيست.