کد سوال : 2901
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : به نظر من بزرگترين ظالم كسي است كه در عين قدرت محل اعرابي براي ظلم قائل شود آيا اين طور نيست؟
پاسخ : بايد دانست از نشانه هاي انسان هاي وارسته اين است که؛ حتي در هنگام قدرت، خويشتن دار هستند و از قدرت خود براي کمک به ديگران و حل مشکلات استفاده مي کنند.
بنابراين شايد بتوان گفت کسي که قدرت به دست آمده را از خدا نبيند و خود را در مقامي ببيند که بدون بازخواست مي تواند به ديگران ظلم کند در حقيقت گرفتار شرک خفي و يا شرک آشکار شده و همانند فرعون و نمرود ادعاي ربوبيت و خداوندگاري کرده است و اين ظلمي نابخشودني است.
اما ناگفته نماند روحيه انسان ها طيف وسيعي را تشکيل مي دهد و چنين حالتي از مقولات تشکيکي و داراي مراتب شدت و ضعف است که چه بسا مرتبه ضعيف آن در بسياري از انسان هاي مؤمن عادي نيز يافت شود لذا عنوان بزرگترين ظالم سزاوار آنها نيست. بلکه اين عنوان تنها براي طاغوتيان مشرک سزاوار است. براي توضيح بيشتر به مطالب زير توجه کنيد:
1. ظلم به معناي خروج از حالت عدل(1)؛ يعني چيزي را در غير محل آن به کار بردن است(2). اين رفتار غير منطقي، در قلمرو وسيع فردي و اجتماعي هر دو، مطرح است. انجام گناه که ظلم به نفس است، نمونه آشکار ظلم در قلمرو فردي و دست درازي به حقوق ديگران از مصاديق بارز ظلم در حوزه اجتماعي است.
2. از نگاه قرآن کريم، ظالم ترين شخص، کسي است که سخن دروغي را به خداوند نسبت داده، و نيز آيات و نشانه هاي او را تکذيب نمايد: «فمن اظلم ممن افتري علي الله کذبا او کذب باياته انه
لا يفلح المجرمون؛ چه کسي ستمکارتر از آن است که بر خدا دروغ مي بندد، يا آيات او را تکذيب
مي کند؟ مسلما مجرمان، رستگار نخواند شد» V} (يونس، آيه 17).{V
مشابه همين تعبير در آيات ديگر از جمله، انعام، آيه 21 آمده است.
3. بازگشت دروغ بستن به خداوند و تکذيب آيات او، به شرک و کفر و عناد است(3). در حقيقت، نتيجه افتراء ر خدا انکار توحيد و تکذيب آيات او انکار نبوت است(4).
4. با توجه به آن چه در رديف سوم گفته شد، آيا ظلمي بالاتر از اين تصور مي شود که انسان جماد بي ارزش ناتوان، همتاي وجود نامحدودي قرار گيرد که بر سراسر جهان هستي حاکم است؟ اين کار از سه جهت ظلم محسوب مي شود: ظلم نسبت به ذات پاک او که شريکي برايش قايل شده، ظلم بر خويشتن که شخصيت و وجود خود را تا سر حد پرستش يک قطعه سنگ وچوب و يا هواي نفس خود پايين آورده و بالاخره ظلم بر اجتماع که بر اثر شرک، گرفتار تفرقه و پراکندگي و دور شدن از روح وحدت و يگانگي شده است(5).
----------
پي نوشت:
1. الميزان، علامه طباطبايي، ج 7، ص 209، دارالکتب الاسلاميه.
2. تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي و ديگران، ج 6، ص 280، دارالکتب الاسلاميه.
3. همان، ج 8، ص 248.
4. همان، ج 5، ص 184.
5. همان.
کد سوال : 2902
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در معني تربيت با توجه به زندگي حضرت موسي كدام مورد قابل قبول است با توضيح
الف)به معني تزكيه روحي كه از جانب خدا با واسطه ؟؟ دريافت كردند
ب)به معني تزكيه روحي كه از جانب خدا با واسطه آسيه دريافت كردند
ج)به معني بزرگ شدن و رشد كردن حضرت در دامن فرعون و آسيه بود.
پاسخ : تبيين دو واژه «تزکيه» و «تربيت» نقش مهمي در پاسخ دارد.
تزکيه: در اصل لغت به معناي «افزودن و نمو دادن» است ولي رشدي که ملازم با خمير و برکت باشد؛ همچنان که علامه طباطبايي در ذيل آيه دوم سوره جمعه مي فرمايند: کلمه «تزکيه» که مصدر «يزکيهم» است. مصدر باب تفعيل است و مصدر ثلاثي مجرد آن زکات است که معناي نمو و رشد صالح را مي دهد. نموي که ملازم با خير و برکت باشد».
از گفته ايشان برداشت مي شود که تزکيه نوع خاصي از تربيت است. در حقيقت تربيتي است که با قيد «صالح بودن» تخصيص خورده باشد.
تربيت: از ماده «ربو» به معناي زياد است V} (قاموس قرآن، سيد علي اکبر قرشي، مدخل «ربو»).{V
در عرف معمولا واژه «تعليم» را در کنار «تربيت» به کار مي برند. اما قرآن کريم به جاي «تربيت» در کنار تعليم از مشتقات تزکيه استفاده مي کند.
در قرآن کريم - برخلاف عرف - مواردي که از مشتقات «تربيت» استفاده شده، مقصود از آن تربيت و رشد جسماني است نه تربيت اخلاقي و پرورش معنوي افراد، آن گونه که الان در عرف متداول است.
از نکات ياد شده، معلوم مي شود. چنانچه مقصود شما از زندگي حضرت موسي (ع) بزرگ شدن ايشان در منزل فرعون باشد.
«الم نربک فينا وليدا و لبثت فينا من عمرک سنين» V} (شعراء، آيه 18).{V
تربيت ايشان به معناي بزرگ شدن و رشد کردن حضرت در دامن فرعون و آسيه خواهد بود.
کد سوال : 2903
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : معني نجم در سوره نجم كدام يك از موارد زير است با توضيح؟
الف)منظور خدا قلب پاك پيامبر است كه بدان قسم خورده است
ب)منظور ستاره هايي است كه شب هنگام در آسمان رويت مي شوند و خدا بدان ها قسم ياد كرده .
پاسخ : در اين که مراد از «النجم» در آيه اول سوره «نجم» چيست؟ مفسران احتمال هاي متعددي دادند.
برخي «نجم» را اشاره به قرآن مجيد مي دانند به خاطر آن که عرب ها از چيزي که به تدريج مي آيد تعبير به نجم مي کنند و چون قرآن کريم در طول 23 سال به تدريج نازل شده است به عنوان «نجم» در اين آيه از آن ياد شده است.
براساس اين نظريه، منظور از «اذاهوي» نزول قرآن بر قلب پاک پيامبر است.
برخي ديگر نيز، مراد از «النجم» را شهاب ها و برخي ديگر مراد از آن را ستاره «ثريا» يا «شهري» دانسته اند. براساس برخي از روايات نيز، مراد از «النجم» خود پيامبر اکرم(ص) است و منظور از «اذا اهوي» رفتن ايشان به معراج و نزولشان از آن است.
بنابراين به نظر علامه طباطبايي و آيت الله مکارم شيرازي، مراد از «النجم» همه ستارگان آسمان است و حتي علامه طباطبايي مي فرمايند مراد از «النجم» هر جرم روشني که در آسمان است
مي باشد و روايت هايي را که «نجم» را به پيامبر اکرم(ص) تفسير کرده اند مربوط به بطون آيه، نه ظاهر آن مي دانند. V}(الميزان7 علامه طباطبايي، ج 19، ص 26 و 33، دارالکتب الاسلاميه ؛ تفسير نمونه، آيت الله مکارم و ديگران، ج 22، ص 477، دارالکتب الاسلاميه). {V
کد سوال : 2904
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : خواستگاه تاريخي شعار «لا حكم الا لله» چيست؟
پاسخ : در جنگ صفين نيروهاي علي(ع) نيروهاي معاويه را در آستانه شکست قرار دادند. عمر و عاص براي رهايي از اين شکست، پيشنهاد داد که شاميان قرآن ها را بر نيزه ها بزنند و بالا ببرند و از نيروهاي علي(ع) بخواهند که قرآن را بين خود حکم و داور قرار بدهند.
پيشنهاد عمر و عاص مورد قبول معاويه قرار گرفت و شاميان با بلند کردن قرآنها، خواستار حکميت قرآن شدند.
حضرت علي(ع) به نيروهاي خود فرمود: فريب نخوريد، آنان مي خواهند خود را از شکست نجات بدهند و به قرآن اعتقاد ندارد. تعداد زيادي از نيروهاي عراقي با علي(ع) مخالفت کردند و گوش به حرف آن حضرت نکردند. عراقيان مخالف، خواستار توقف جنگ شدند و حضرت علي(ع) را به متوقف کردن جنگ مجبور ساختند. پس از آن که شاميان به آرزوي خود رسيدند و جنگ متوقف شد، نوبت تعيين داور رسيد. مي بايستي از طرف شاميان و عراقيان نماينده اي به عنوان داور و حکم انتخاب شود. از سوي شاميان عمر و عاص انتخاب شد و از سوي عراقيان ابوموساي اشعري. علي(ع) پيشنهاد کرد که مالک اشتر انتخاب شود ولي عراقيان مخالف قبول نکردند. علي(ع) عبدالله بن عباس را پيشنهاد داد، او را هم قبول نکردند و گفتند: فقط ابوموساي اشعري را مي پذيريم. امام فرمود: هر کاري مي خواهيد بکنيد. آنان ابوموساي اشعري را بر امام تحميل کردند و امام هم ناچار پذيرفت. وظيفه اين دو حکم اين بود که حکم قرآن را درباره اين جنگ و حضرت علي و معاويه بيان کنند و مردم هم حکم قرآن را بپذيرند ولي وقتي که عمر و عاص و ابوموساي اشعري نتيجه جلسات خود را بيان کردند، معلوم شد که اين داوران درباره وظيفه خود کاري نکرده اندو به کار ديگري پرداخته اند. روز اعلام نتيجه همه آمدند. ابتدا ابوموساي اشعري گفت: اي مردم! من علي و معاويه را از حکومت عزل کردم و عمر و عاص بالاي منبر گفت: اي مردم! من هم علي را از خلافت عزل کردم ولي معاويه را به خلافت نصب کردم.
اين نتيجه، به طور کامل، خلاف انتظار بود و هيچ کس باور نمي کرد که اولا داورها در اين مورد تصميم بگيرند.
ثانيا علي را از خلافت عزل کنند در حالي که علي(ع) در جنگ پيروز شده و معاويه شکست خورده بود. همه عراقيان فهميدند که ابوموساي اشعري خيانت کرده است. عراقيان مخالف، به جاي اين که خود را نکوهش کنند و کار خود را غلط ببينند گفتند: يا علي! تو چرا زير بار حکميت رفتي؟! علي(ع) فرمود: اين شما بوديد که مرا به اين کار وادار ساختيد. از اينجا مخالفت با علي(ع) شروع شد و عراقيان مخالف به عنوان خوارج شناخته شدند.
شعاري که خوارج مي دادند اين بود: «لا حکم الا لله» معناي نخستين اين جمله اين است که: «داوري و فرمان فقط داوري و فرمان خدا» و داوري عمر و عاص و ابوموساي اشعري، داوري باطل و بر ضد داوري خداست و مسلمانان بايد داوري آن دو را قبول نکنند.
علي(ع) هم بارها فرمود که داوري خاص خداست و حکم در همه جا حکم خداست و هيچ حکمي در برابر حکم خدا حرمت ندارد. خوارج پس از چندي از «لا حکم الا لله» معناي ديگري اراده کردند و گفتندکه اصلا هيچ کسي حق حکومت و امارت ندارد و حکم را به معناي امارت و زعامت گرفتند و بر اين پايه نه حکومت علي را قبول کردند و نه حکومت معاويه را و به طور کلي خواستار جامعه بي حکومت شدند.
وقتي که علي(ع) از خوارج شعار «لا حکم الا لله» را شنيد فرمود: «لا حکم الا لله» سخن حقي است ولي آنان از آن باطل اراده مي کنند. ما هم قبول داريم که «لا حکم الا لله» و فرمان و حکمي جز فرمان و حکم خدا پذيرفته نيست ولي آنان مقصود ديگري از اين جمله دارند. آنان مي گويند: هيچگونه زمامداري، رياست وامامت درست نيست و زمامدار و امير فقط خداست در حالي که اين سخن درست نيست و هر جامعه اي بايد امام و زمامدار داشته باشد چه امام و زمامدار خوب و چه امام و زمامدار بد V}(نهج البلاغه دشتي، خطبه 40، ص 92). {V
از اين سخن امام بر مي آيد که مراد خوارج از حکم، حکومت، رياست و امارت است و آنان خواستار برچيده شدن تشکيلات حکومتي حضرت علي(ع) و معاويه بودند و اين، کاري نشدني و غيرعقلايي بود. فرمان و حکم و قانون، خاص خداست ولي همان فرمان و حکم را بايد امام و زمامدار اجرا کند وگرنه خداوند که نمي تواند بر مردم رياست دنيوي داشته باشد. خوارج دست از کار خود بر نداشتند و با علي(ع) درگير شدند و در اين درگيري شکست مفتضحانه اي خوردند. توجه به اين داشته باشيم که عمر و عاص و ابوموساي اشعري، مي بايستي قرآن را حکم قرار مي دادند و اصل حکم قرآن بود و اگر آنان قرآن را حکم قرار مي دادند، صد در صد علي(ع) به عنوان خليفه مي ماند و معاويه عزل مي شد V}(نهج البلاغه دشتي، خطبه 125، ص 236). {V
کد سوال : 2905
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اگر پسري دختري را بسيار دوست داشته باشد و در مقابل دختر هيچ تمايلي به او نداشته باشد و يا در جريان اين علاقه شديد نباشد و نخواهد با او ازدواج كند و از طرفي پسر بگويد اگر با من ازدواج نكني به گناه مي افتم و آن گناه به گردن توست وظيفه دختر چيست.و چه كار بايد بكند كه مهرش از دل پسر برود درضمن اصلا امكان ازدواج نيست؟
پاسخ : انتخاب همسر يکي از حقوق مسلم انسان است و هيچ امري نبايد به اين حق مسلم خدشه وارد کند. در موردي که شما اشاره کرديد اگر واقعا شما علاقه به ازدواج با فرد مذکور را نداريد به صورت قاطع جواب رد دهيد به گونه اي که او از شما مأيوس شود زيرا شما مجبور نيستيد که عليرغم تمايل با آن فرد ازدواج کنيد و به او جواب مثبت دهيد و اين که آن پسر گفته «اگر با من ازدواج نکني به گناه مي افتم و آن گناه به گردن توست» شما هيچگونه وظيفه اي نداريد چه اين که اگر او واقعا مي خواهد ازدواج کند و از آلوده شدن به گناه نگران است مي تواند با شنيدن جواب رد از ناحيه شما فرد ديگري را پيدا کند. اما اين که فرموديد چه کاري بايد انجام دهيد تا علاقه آن پسر نسبت به شما از بين برود انجام راهکارهاي زير بسيار مناسب است.
1. اولا هرگونه ارتباطي کلامي، تلفني و يا از طريق نامه را به ايشان قطع کنيد و اگر او نيز تماس گرفت شما به هيچ وجه ارتباط برقرار نکنيد و به او پاسخ ندهيد.
2. از ظاهر شدن در مقابل او اجتناب کنيد.
3. وقت ورود و خروج خودتان را به گونه اي تنظيم کنيد که با او هيچگونه برخوردي نداشته باشيد و از بيرون آمدن از خانه يا خوابگاه به حداقل اکتفا کنيد.
4. از نگاه کردن به او جدا خودداري کنيد.
5. اگر به صورتي تصادفي برخوردي در بيرون خانه يا خوابگاه با او داشتيد اولا نگاه خود را پايين بيندازيد. ثانيا، با حالت تکبر و بي اعتنايي با او برخورد کنيد چه اين که تکبر براي زن در برخورد با نامحرم نه تنها عيب نيست بلکه امري پسنديده است و جلوي طمع ورزي نامحرم را مي گيرد.
6. از حرف زدن با صداي بلند با ديگران به گونه اي که او صداي شما را بشنود يا خنديدن ولو با ديگران در صورتي که در مقابل او باشد جدا خودداري کنيد.
7. اگر خواستگاري مناسب پيدا شد هر چه زودتر ازدواج کنيد و هيچ امري (مانند ادامه تحصيل و عذرهاي ديگر) مانع ازدواج نشود زيرا ازدواج منافاتي با ادامه تحصيل و اينگونه امور ندارد.
8. پوشش خود را در مقابل نامحرم به ويژه ايشان کاملا رعايت کنيد.
کد سوال : 2906
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : ################
پاسخ : از امام صادق(ع) نقل شده است كه: روزى در نزد امام زينالعابدين(ع) صحبت از تقيه شد، حضرت فرمود: به خدا قسم اگر ابوذر مىدانست آنچه را در قلب سلمان است، هر آينه او را مىكشت. در حالى كه پيامبر(ص) عقد برادرى بين آن دو بست، پس گمان شما به ساير مردم چيست. علم علما (ائمه طاهرين) سخت و سنگين است و نمىتواند آن را تحمل كند؛ مگر نبي مرسل يا ملك مقرب يا بنده مؤمنى كه خداوند قلب او را براى ايمان امتحان كرده باشد. آن گاه فرمود سلمان از علما گرديد چون شخصى از ما اهل بيت بود، (بحارالانوار، ج 22، ص 343).
گفتنى است كه آنچه در قلب سلمان بوده از معارف توحيدى و پيامبر و ائمه(ع) بالاتر از معارفى بوده كه ابوذر مىدانسته و سلمان آنها را از او كتمان مىكرده است كه اگر براى او اظهار مىكرد ابوذر سلمان را نسبت كفر مىداد و قتل او را واجب مىدانست. يا اين كه دانستن اين مطالب سبب كشته شدن خود ابوذر مىشد، از اين جهت كه نمىتوانست آن اسرار را تحمل كند. ايمان داراى مراتب و درجاتى است. هر چه درجات ايمان بالاتر باشد، درك شخص از معارف الهى گستردهتر خواهد بود و اين معارف براى كسانى كه به آن نرسيدهاند قابل تحمل نخواهد بود؛ چنان كه اگر سلمان هم آنچه در قلب ائمه(ع) بود مىدانست، نمىتوانست آن را تحمل كند.
اما اين که آن مطالب چه بوده در روايات مستقيما به آن پرداخته نشده است، گرچه اگر روايات ائمه متأخر (از امام صادق(ع) به بعد) را ملاحظه کنيم شايد به بخشي از آن دست يابيم. به عنوان مثال حال که شفاعت از گناه براي اهل بيت قطعي است آيا شفاعت در تکوين هم براي اهل بيت و رسول خدا ثابت هست؟
معناي شفاعت در تکوين اين است که معصومين مانند خداوند خالق و رازق باشند به احيا و اماته بپردازند و... البته نه در عرض خداوند که شرک و چند خدايي محسوب گردد بلکه به اذن خداوند و در طول اراده او.
در زمان صدر اسلام تا مدتي هضم و درک اين مسأله براي مؤمنين مشکل بود - حتي خواص هم ظرفيت درک اين مطلب را نداشتند مگر گروهي نادر مانند سلمان - ولي بعدها که مسأله امامت و ولايت بيشتر براي شيعيان شناخته شد امام هادي(ع) توانست بخشي از مقامات اهل بيت(ع) را در قالب زيارت جامعه کبيره بيان فرمايد. در اين زيارت مي خوانيم: «بکم فتح الله و بکم يختم، بکم ينزل الغيث و يمسک السماء ان تقع علي الارض الا باذنه؛ خداوند به وسيله شما و حقيقت و نور شما خلقت عالم را آغاز کرد و به وسيله شما بساط عالم را جمع مي کردند، به وسيله شما فيض روزي و باران مي بارد و به وسيله شما خداوند قوانين طبيعي را قرار داده که کرات آسماني با زمين برخورد نکنند و...».
قرآن هم در ضمن آيات شفاعت از گناه، آياتي مربوط به شفاعت در تکوين دارد از قبيل «ان ربکم الله الذي خلق السموات والارض في سته ايام ثم استوي علي العرش يدبر الامر ما من شفيع الا من بعد اذنه؛ خداي شما کسي است که آسمان ها و زمين را در شش روز خلق نمود، سپس بر کرسي فرمانروايي قرار گرفت و تدبير امور نمود، هيچ شفيع و شخص دومي در اين تدبير امور وجود ندارد مگر اين که خداوند اذن دهد» V}(يونس، آيه 3). {V
پس فهميده مي شود حتي در خلق آسمان ها و زمين و تدبير امور اگر خداوند اذن فرمايد اشخاصي مي تواند کارگزار باشند و از روايات فراوان فهميده مي شود که اين اذن و اجازه را خداوند به رسول خدا(ص) واهل بيت معصومين(ع) کرامت فرموده است.
براي اطلاع بيشتر ر.ک: الميزان، سوره بقره، ايه 48.
اين گونه مسائل چيزي نيست که قابل درک براي همه افراد باشد. همچنين مسائل ديگري راجع به توحيد هست که بيان و فهم آن براي همه کس ميسور نيست.
کد سوال : 2907
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : آيا در قرآن آيه اي در مورد عشق معنوي داريم؟
پاسخ : در قرآن کريم آيات فراواني راجع به عشق و محبت هاي معنوي وجود دارد که البته از واژه هاي ديگري استفاده شده است.
توضيح: درست است كه كلمه »عشق « در قرآن نيامده ; اما قرآن مي فرمايد: »والذين آمنوا اشد حبا لله ; كساني كه ايمان آوردند حب و محبت و علاقه شديدتري به خدا دارند«, (بقره , آيه 165). و يا مي فرمايد: »يحبهم و يحبونه ; [خدا] آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند«, (مائده , آيه 54). نجواهاي عاشقانه نيز در قرآن زياد است مانند: »يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله «, (زمر, آيه 5).
»يا عبادي الذين آمنوا ان ارضي واسعه فاياي فاعبدون «, (عنكبوت , آيه 56).
»واذا سالك عبادي عني فاني قريب اجيب دعوه الداع اذا دعان «, (بقره , آيه 186).
»نبيء عبادي اني انا الغفور الرحيم «, (حجر, آيه 49).
البته در روايات واژه عشق به دو گونه مطرح شده است .
1- نكوهش از عشق هاي مبتذل : امام صادق (ع ) در پاسخ به سؤالي درباره عشق فرمود: »قلوب خلت عن ذكر الله فاذاقها الله حب غيره ; دل هايي كه از ياد خدا خالي گردد خدا محبت غيرخود را به آنها مي چشاند«, (ميزان الحكمه , ج 8, ص 3788).
»من عشق فكتم وعف أو مات مات شهيدا"; هر كه عاشق شود پس آن را پنهان دارد و عفت بورزد و بميرد شهيد مرده است «, (ميزان الحكمه , ج 8, ص 3788).
P}عشق هايي كز پي رنگي بود{E}عشق نبود عاقبت ننگي بود {P
2- تجليل از عشق هاي متعالي :
الف ) »افضل العباد من عشق العباده و عانقها; برترين بندگان خدا كسي است كه به عبادت حق تعالي عشق بورزد و در عشق ورزي عبادت را در آغوش بگيرد و خود را به آغوش عبادت بسپارد«.
ب ) »ان هيهنا لمصارع العشاق ; اين جا (سرزمين كربلا) جايي است كه عاشقان الهي در آن بر زمين فرود مي آيند«, (سفينه البحار, ج 2, حرف »عين «).
اما اين که چرا از واژه عشق در قرآن استفاده نشده علت هاي گوناگوني ممکن است داشته باشد که رسيدن به همه آن براي ما ممکن نيست. شايد يک وجهش اين باشد در آن زمان اشعار مبتذل عاشقانه خيلي فراوان بوده و استعمال اين واژه موجب تداعي آن شعرها مي شده، لذا در روايات هم کمتر استعمال گشته است. همانگونه که مجسمه سازي در صدر اسلام به يادآورنده بت ها و صنم هاي بت پرستان بوده.
کد سوال : 2908
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در مورد آيه 72 سوره مريم كه :همه وارد جهنم مي شوند منظور از همه چه كساني هستند.؟
پاسخ : «و ان منکم الا واردها کان علي ربک حتما مقضيا، ثم ننجي الذين اتقوا و نذر الظلمين فيها جثيا؛ و همه شما (بدون استثناء) وارد جهنم مي شويد، اين امري است حتمي و قطعي بر پروردگارت، پس آنان را که تقوا پيشه کردند از آن رهايي مي بخشيم و ظالمان را - در حالي که (از ضعف و ذلت) به زانو درآمده اند - در آن رها مي سازيم» V}(مريم، آيه 71 و 72).{V
مفسران در اين دو آيه مطالب متعددي با توجه به معناي «ورود» گفته اند:
برخي معتقدند که ورود در اينجا به معناي نزديک شدن و اشراف پيدا کردن است؛ يعني همه مردم، خوبان و بدان، بدون استثناء براي حسابرسي يا براي مشاهده سرنوشت نهايي بدکاران، به کنار جهنم مي آيند، سپس خداوند پرهيزکاران را رهايي مي بخشد و ستمگران را در ان رها مي کند V} (تفسير الميزان، ترجمه: محمد باقر موسوي همداني، ج 14، ص 123، دفتر انتشارات اسلامي){V
تفسير ديگري که برخي مفسران برگزيدند اين است که ورود در اينجا به معناي دخول است و به اين ترتيب همه انسان ها - نيک و بد - وارد جهنم مي شوند. منتها دوزخ نيکان، سرد و سالم خواهد بود همان گونه که آتش نمرود بر ابراهيم سرد و گلستان شد. ولي دوزخيان که (ظالمان) که تناسب با آتش دوزخ دارند همچون ماده قابل اشتغالي که بر آتش برسد شعله ور مي شوندV}(تفسير نمونه، آيت الله مکارم شيرازي و ديگران، ج 13، ص 118، دارالکتب السلاميه). {V
قطع نظر از برخي تفاوت ها در اين دو تفسير نتيجه هر دو يکي است؛ زيرا در هر دو صورت (اشراف و دخول) مؤمنان صدمه اي از آتش نمي بيند و به فرض ورود، آتش براي مؤمنان سرد و سالم مي شود.
فلسفه ورود يا اشراف مؤمنان به آتش جهنم اين است که مؤمنان با مشاهده عذاب جهنميان حداکثر لذت را از نعمت هاي خدادادي در بهشت ببرند؛ چرا که قدر عافيت را کسي مي داند که به مصيبتي گرفتار آيد.
کد سوال : 2909
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا عبادت كردن بندگان براي حب ذات مي باشد توضيح دهيد؟
پاسخ : آري مي توان گفت عبادت اکثر عبادت کنندگان به خاطر حب ذات است يعني مي خواهند به کمال و بهشت و جوار الهي برسند يا جهنم نروند ولي نخست بايد دانست «حب ذات» با «حب نفس»، «خودخواهي» و «خودبيني» تفاوت دارد. حب ذات در حقيقت به معناي پي بردن به ارزش وجودي حقيقت انسان و پيوند آن با ذات مقدس حق تعالي است. از اين رو حب ذات با تلاش براي دستيابي به تمام كمالات انساني و معنوي منافات ندارد. به طور مثال براي حفظ ذات خود از آفت عجب و تكبر به تواضع و خشوع روي مي آورد و به عبارت ديگر حب ذات، ريشه كرامت آدمي است. چنان كه امام علي(ع) مي فرمايد: «من كرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته؛ هر كس خويشتن را گرامي بدارد، به شهوات با ديده حقارت مي نگرد» V}(نهج البلاغه، كلمات قصار 449). {V
در مقابل كسي كه خود را بي ارزش بپندارد به هر گونه شر و بدي چه بسا اقدام كند. امام هادي
مي فرمايد: «من هانت عليه نفسه فلا تامن شره؛ هر كس خويشتن را خوار ببيند از شرش در امان نباش» V}(ميزان الحكمه، ري شهري، ج 4، ص 982). {V
لذا آنچه مهم است اين است كه انسان به خودش مشغول نشود و مفتون ويژگي هاي بارز خود نشود به طوري كه از رذايل عجب و تكبر و خودبيني مصون بماند.
براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي كنيم:
1- از نظر معرفتى حب ذات غير از غرور است و يكى از پيامدهاى منفى حب ذات افراطى، غرور مىباشد.
2- توجه داشته باشيد كه حب ذات يك حالت روحى صد در صد زشت و ناپسند نيست بلكه آنچه مذموم شمرده شده همانا غرور افراط گونه است كه موجب ناديده گرفتن حق، به چشم نيامدن ديگران و حقوق آنها و تنها خود را ديدن و هر چيزى را براى خود خواستن مىشود و الا اگر حب ذات و دوست داشتن خود نباشد ما هرگز به دفاع از خود، در صدد سير نمودن خود، رسيدن به كمالات مادى و معنوى روى نمىآوريم.
3- حالت افراطگونه حب ذات كه مورد نظر است و ريشه در يك شناخت غلط از خود و ديگران دارد و بر پايه سيستم شناختى نادرست بنا مىگردد، لذا راهكارهاى ارائه شده جهت علاج آن بيشتر به اصلاح شناختى توجه دارد و از همين رو در کنار حب ذات انسان بايد به چند امر توجه داشته باشد:
الف) قصر وجودي خود نسبت به خداوند.
ب) جايگاه خود در مجموعه نظام هستي (ذره اي در مقابل بيکران عالم).
ج) ضعف بدن و اعضاء و جوارح.
کد سوال : 2910
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : با ذكر آيات و روايات و احاديث و بحث علمي در مورد اثر معنوي دعا و خواندن موسيقيايي قرآن و عزاداري ما را در جهت توصيه علمي اين مسائل در مقابل انديشه هاي مخالف ياري نماييد؟
پاسخ : در مورد خواندن قرآن با صوت زيبا روايات فراواني وارد شده است و ما را به تلاوت قرآن با صداي زيبا ترغيب و تشويق کرده اند و آن را از آداب تلاوت قرآن کريم به شمار آورده اند. در روايتي از پيامبر(ص) چنين مي خوانيم: «زينوا القرآن باصواتکم؛ قرآن را با صداي خوب خود زينت بخشيد» V}(مجمع البيان، طبرسي، چاپ مکتبه علميه اسلاميه، ج 1، ص 16). {V
و در روايتي ديگر از پيامبر(ص) چنين آمده است: قرآن را با لحن و لهجه و صداي عرب بخوانيد و مانند لحن و صداي اهل فسق و گناه و اهل تورات و انجيل نخوانيد. پس از من گروهي مي آيند به هنگام تلاوت قرآن صدا را در گلو مي چرخانند و قرآن را به سبک و روش غنا و اهل دير و معبد و به سبک نوحه مي خوانند و اين خواندن از حنجره آنها تجاوز نمي کند. قلب اين ها و قلب کساني که به کار اين ها اهميت مي دهند و حيرت مي کنند وارونه و فريفته است V} (همان).{V
در حديث ديگري از پيامبر(ص) چنين مي خوانيم: «ان لکل شي و حليه و حليه القرآن الصوت الحسن؛ هر چيزي زيوري دارد و زيور قرآن صداي زيبا است».
در روايتي ديگر مي خوانيم: حضرت سجاد(ع) قرآن را چنان زيبا و دلنشين تلاوت مي کردند که کساني که آن را مي شنيدند به حال غش مي افتادند. بدون شک نغمه موزون و صداي دلنشين اثر عميقي در روح انسان دارد و خواندن کلام وحي و سخن الهي با صداي دلنشين و با لحن عربي و نيز خواندن دعا و عزاداري با صدايي محزون و موزون تأثير به سزايي در بهره مندي روحي انسان و تأمين نياز روحي او دارد مشروط به اين که از حدود شرعي و متعارف تجاوز نکند و به تعبير روايات شبيه صوت و صداي اهل گناه و لهو و فسق نباشد. متأسفانه در بعضي موارد توجه به آهنگ و نغمه عزاداري ها باعث مي شود توجه به محتوا و مضمون آنها کمتر گردد و بيشتر به قالب و شکل آن پرداخته گردد تا محتوا و درون آن و از اين نظر بايد توجه کافي داشت که اين زمينه ساز انحراف و دوري از اعتقادات صاف و درست و اصيل نگردد و باعث کمرنگ شدن محتوا و مضمون اين برنامه هاي انسان ساز و سعادت آفرين نگردد.