کد سوال : 2851
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : آيا واقعا قرآن كريم تحريف نشده و اگر نشده پس چرا پيروان سني مذهب نام مبارك علي (ع) را كه مخصوصا در پايان قرآن تلاوت مي شود به زبان نمي آورند.
پاسخ : براي اثبات مصونيت قرآن کريم از تحريف ادله متعددي که از زواياي گوناگون اين مطلب را مورد توجه قرار داده اند، ذکر شده است که به اختصار بيان مي کنيم و تفصيل آن را به کتبي که در اين زمينه تأليف شده واگذار مي کنيم:
T} الف) شواهد تاريخي:{T
1- دستورها و توصيه ها و اهتمام ويژه پيامبر اکرم در مورد تلاوت و حفظ و کتابت قرآن کريم که سبب توجه و عنايت خاص مسلمانان به اين امر به عنوان يکي از وظايف مهم ديني گرديد.
2- علاقه زايدالوصف عرب معاصر قرآن نسبت به قرآن کريم به جهت فصاحت و بلاغت و آهنگ معجزه آساي آن، در کنار توصيه هاي نبي اکرم، عامل مضاعفي در انس هر چه بيشتر آنان با قرآن و اهتمام به تلاوت و حفظ آن مي گرديد.
3- با توجه به مبارزه طلبي قرآن مبني بر اين که اگر قادريد «يک آيه مثل آيات قرآن بياوريد» اگر دست جعل و تحريف در قرآن راه پيدا مي کرد به عنوان دستاويز کافران چه از اهل کتاب (يهود و نصارا) و چه غير آنان مورد تمسک قرار مي گرفت و به تواتر تاريخي نقل مي شد. چون انگيزه براي نقل آن قوي بود و مي توانست مهم ترين دستاويز عليه اسلام باشد.
4- حساسيت ويژه مسلمانان نسبت به هر گونه تغيير در قرآن کريم. با توجه به توصيه هاي پيامبر اکرم و اهتمام و انس مسلمانان به تلاوت و حفظ و کتابت قرآن کريم و با توجه به مقدس و احترام ويژه اي که براي قرآن کريم به عنوان منبع و مرجع اصلي و قانون مدون براي تمام شؤون حيات فردي و اجتماعي خويش قائل بودند براساس شواهد تاريخي مسلمانان حساسيت ويژه اي نسبت به حفظ و صيانت قرآن از هرگونه تغييري از خود نشان مي دادند. به گونه اي که حتي نسبت به حذف يک «واو» از قرآن کريم شديدترين عکس العمل ها را نشان مي دادند و شمشير را از نيام بيرون مي کشيدند V}(همچنان که در مورد واو «والذين يکنزون الذهب» نقل شده است .رک: الدر المنثور، ج 3، ص 232 - دراسات و بحوث في التاريخ والاسلام، ج 1 ، ص 94 - الميزان، ج 9، ص 256){V
5- اگر به هر شکل دست جعل و تحريف به قرآن راه مي يافت به تواتر نقل مي شد. زيرا انگيزه براي نقل آن قوي بود. چرا که مي توانست به عنوان مهم ترين دستاويز کفار اعم از اهل کتاب (يهود و نصارا) و غير آنان، عليه اسلام به کار گرفته شود. به ويژه تحريف به زياد کردن واضافه کردن به قرآن، با توجه به تحدي و مبارزه طلبي قرآن و اين که اگر مي توانيد يک آيه مانند قرآن بياوريد، در دوراني که عرب از سخنوران و شاعراني در اوج فصاحت و بلاغت بهره مي برد هرگز نتوانست جز اظهار عجز پاسخي دهد و هرگونه تلاشي در اين زمينه شکست خورد. چرا که آيات قرآن از نظر بلندي و اوج محتوايي و استحکام آن از نظر فصاحت و بلاغت و نثر موزون و آهنگين، آن چنان بود که هيچ سخني توان برابري با آن را نمي توانست داشته باشد و همچنان اين گونه است به طوري که به آساني کلام بزرگان دين چون امير بيان علي(ع) نيز از آيات قرآني متمايز وجه است.
6- در هيچ مقطعي از تاريخ، قرآن مفقود نشده است و همچنين هيچ گاه کساني به جاي قرآن رايج، ادعاي وجود قرآني ديگر به عنوان قرآن اصلي، نکرده اند و يا هيچ گاه نزاعي و دعوايي بر سر تغيير، حذف يا زيادت آيات قرآن در ميان مسلمانان رخ نداده است. با توجه به انشعابات و فرقه هاي فراواني که در بين مسلمانان پيدا شده با همه اختلافاتي که با يکديگر دارند هيچ کدام بر سر قرآن کريم و اين که اين قرآن، قرآن نازل شده بر پيامبر اکرم است کوچک ترين اختلافي ندارند. بلکه همواره در تمام استدلال هاي خود به قرآن به عنوان منبع و مرجع اصلي استدلال مي کرده اند.
و در طول تاريخ، بالاتفاق سينه به سينه و نسل به نسل قرآن رايج را حفظ و منتقل کرده اند. اگر کوچک ترين تغيير و تحريفي صورت مي گرفت. با توجه به اهتمام مسلمين به حفظ قرآن، منشأ نزاع و خونريزي مي گرديد و به تبع اگر هر يک از امور فوق رخ مي داد با توجه به انگيزه کفار و اين که مي توانست دستاويز خوبي براي آنان باشد، آن را نقل مي کردند. در حالي که هيچ يک از امور فوق حتي توسط مشرکين و کفار و يهود و نصارا نقل نشده است.
7- کتابت قرآن در زمان حيات رسول گرامي اسلام. يکي از عواملي که موجب حفظ و مصونيت قرآن کريم از تحريف شد، اين بود که با اهتمام نبي اکرم، عين الفاظ وحي در زمان خود حضرت نوشته شد V} (القرآن و دعاوي التحريف، رسول جعفريان، فصل سوم، ص 29){V
کتابت قرآن کريم در زمان نبي اکرم از عوامل مهم و اساسي بود که مانع شد قرآن همانند تورات و انجيل دستخوش تحريف شود. درست برخلاف انجيل که به گفته خود مسيحيان مجموعه مکتوباتي است که سال ها پس از حضرت عيسي، توسط شاگردان وي نوشته شده است V}(کلام مسيحي، توماس ميشل، ترجمه حسين توفيقي، ص 26){V
به علاوه مؤلفين انجيل نيز، عين کلام وحي را ننوشته اند. بلکه با محدوديت هاي زباني خود و با نگارش مخصوص خود چيزهايي را که به ذهنشان خطور مي کرده، نوشته اند V}(همان) {V
T} ب ) بررسي محتوايي:{T يکي از راه هاي شناخت اين که آيا کتاب الهي دستخوش دگرگوني و تحريف گرديده يا نگرديده است بررسي محتوايي آن است. يکي از دلايلي که انديشوران آن را به عنوان محکم ترين ادله بر عدم تحريف قرآن دانسته اند، مضامين عاليه و مستحکم و عميق با بياني در اوج فصاحت و بلاغت است که خود قرآن هم بر همين اساس تحدي و مبارزه طلبي کرده است. قرآن از مباحث دقيق و معارف بلند توحيدي گرفته تا ساير آموزه هاي آن، همگي از انسجام استحکام و دقت و ظرافت و عمق و ژرف نگري خاصي برخوردار است. توحيدي که در قرآن تبيين شده با خداشناسي تورات و انجيل قابل مقايسه نيست. خداي تورات با يعقوب کشتي مي گيرد، پيامبر تورات و انجيل مرتکب افعال زشت مي شود و...
T} ج ) تواتر قرآن:{T يکي از اموري که موجب قطع و يقين است تواتر در نقل است. يکي از ادله اي که براي عدم وقوع تحريف در قرآن اقامه مي شود نقل قرآن کريم به صورت متواتر در تمام اعصار در طول چهارده قرن تا به امروز است.
T} د ) دليل عقلي:{T اين دليل از دو مقدمه تشکيل شده است. مقدمه اول: خداوند، قرآن را براي هدايت بشر فرستاده است. مقدمه دوم: با توجه به خاتميت دين و پيامبر اسلام، اگر قرآن تحريف شود، پيامبر ديگري که راه صحيح را به مردم نشان دهد نخواهد آمد و مردم گمراه خواهند شد. بدون آن که در اين گمراهي تقصيري متوجه آنان باشد. بلکه اين گمراهي مستند به عدم حفظ قرآن از سوي خداوند خواهد بود و اين نقض غرض و مخالف با حکمت الهي است.
حکمت الهي اقتضا مي کند خداي تعالي کاري انجام دهد که بندگانش را به طاعت نزديک و از معصيت دور سازد. ديني که پايان بخش اديان آسماني و جاويدان است مي بايست بنياد و پايه هاي آن چنان محکم و استوار باشد که طوفان حوادث روزگار آن را نلرزاند. بر اين اساس، خداوند ضمانت نموده تا قرآن را همواره از تحريف مصون و محفوظ نگه دارد. A} «انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون{A V} (حجر، آيه 9){V
T}ادله وقوع تحريف در تورات و انجيل: {T
1- به اعتراف خود مسيحيان، کتاب مقدس توسط نويسنده هاي بشر تأليف شده و نه عين کلام وحي است و نه عين کلام، حضرت عيسي. بلکه تراوش هاي ذهني اين نويسندگان است. لکن معتقدند خداوند به آنان توفيق داده و آنان را به گونه اي ياري کرده که فقط آن چه را که خدا مي خواسته نوشته اند V} (کلام مسيحي، توماس ميشل، ترجمه حسين توفيقي، ص 26){V
ليکن براي اين ادعاي خود دليلي اقامه نمي کنند.
2- به اعتراف خود مسيحيان، هيچ يک از نسخه هاي اصلي کتاب مقدس در دست نيست V} (کتاب مقدس را بهتر بشناسيم، ساروخاچيکي، ص 14 و 22){V
يعني هيچ کدام از کتب موجود داراي سند متصلي به نويسندگان آنها ندارد.
3- بررسي محتوايي تورات و انجيل، بهترين شاهد بر وقوع تحريف در اين دو کتاب است.
4- پس از اثبات عدم تحريف قرآن، يکي از ادله وقوع تحريف در کتب قبلي، تصريح قرآن کريم به اين امر است: A}«يکتبون الکتاب بايديهم و يقولون هذا من عندالله» {A V}(بقره، آيه 79) {V
A}«يا اهل الکتاب، لم تلبسون الحق بالباطل و تکتمون الحق و أنتم تعلمون»{A V}(آل عمران، آيه 78) {V
نکته آخر آن کلمه «العلي» در جمله «صدق الله العلي العظيم» که در پايان تلاوت قرآن کريم خوانده مي شود - منظور مولي امير مؤمنان علي(ع) نيست، زيرا مثل کلمه «العظيم» در همان جمله، وصف خداوند متعال است. چنان که در قرآن هم آمده است: «هو العلي العظيم» V}(بقره، آيه 255 - شوري، آيه 4){V.
و اما اين که چرا سني ها کلمه ياد شده را نمي آورند به خاطر توهم نابجايي است که از شيعه دارند، غافل از آن که اين کلمه «العلي» در جمله ياد شده «صدق الله...» جز آن که وصف «الله» تعالي باشد معني ديگري ندارد مثل کلمه «العظيم» در همان جمله معني جمله هم اين است «راست فرمود خداي برتر و بزرگ» که کنايه از حق بودن قرآن مجيد است.
بايد اين را بيافزاييم که اهل سنت در بسياري از امور به دليل تبليغات سوء بسياري از علمايشان تلقي نادرستي از عقايد حقه شيعه دارند مثل تهمت پرستيدن مهر نماز، شرک بودن زيارت و امثال آن که يکي از اين موارد سؤال شما دوست عزيز است.
کد سوال : 2852
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : در مورد «ع» و «ص» كه به جاي عليه السلام و صلي الله مي نويسند من از چند روحاني پرسيدم گفتند كه درست نيست اما مي بينيم كه همه جا اين كار صورت مي گيرد حال شما كه يك مجله فرهنگي هستيد بايد در اين مورد بيشتر دقت كنيد.و كلا آيا اين موضوع از نظر شما صحت دارد يا نه؟و اگر درست نيست پس چرا در همه جا اين كار را مي كنند؟
پاسخ : با تشکر از دقت و اهتمام شما خواننده گرامي به امور فرهنگي و ديني.
در مورد پرسش مطرح شده «شهيد ثاني» در کتاب «منيه المريد» در آداب کتابت و نوشت مي فرمايند «از جمله آداب نوشتن اين است که اسم خداي متعال را با واژه هايي که به عظمت و بزرگي او دلالت مي کنند بنويسيم. مانند: «الله تعالي» يا «سبحانه» يا «عز وجل» يا «تقدس» و حتي هنگام نوشتن نيز اين واژه ها را تلفظ کنيم. همچنين پس از نوشتن اسم پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله با عبارت کامل به او سلام و درود بفرستيم و افزون بر نوشتن، صلوات را به زبان بگوييم.
ايشان در ادامه مي افزايند: مبادا درود را مختصر بنويسيم و از تکرار آن خسته شويم هر چند در يک سطر چندين بار تکرار شود که متأسفانه برخي از محرومين از رحمت پروردگار به اين کار اقدام کرده، درود را با واژه هايي مانند «صلعم» «صم» صلسم» و... مي نويسند که اين رفتار مخالف با نص روايت و دست کم محروم شدن از ثواب و پاداشي است که براي آن در نظر گرفته شده است؛ همچنان که از پيامبر اکرم روايت شده است: «من صلي علي في کتاب لم تزل الملائکه تستغفر له مادام اسمي في ذلک الکتاب؛ هر کسي در نامه اي به من درود فرستد، تا هنگامي که اسم من در آن نامه باشد، ملايکه براي نويسنده آن، استغفار مي کنند» V} (منيه المريد، شهيد ثاني، ص 347، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم).{V
از مجموع روايات و سفارش هاي بزرگان دين استنباط مي شود که ما به نگارش کامل درود تشويق شده ايم و شايسته است اين مهم در نوشته ها رعايت شود و در واقع استحباب مؤکد است.
کد سوال : 2853
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دعا يا كاري براي تقويت حافظه وجود دارد و شما چه پيشنهاد مي كنيد؟
پاسخ : در كتاب شريف مفاتيحالجنان در فصل اول از باب اول كه درباره تعقيبات است اين دعا را نقل نموده است و مىگويد: اين دعا را پيغمبر(ص) به اميرالمؤمنين(ع) براى حافظه تعليم نمود: «سبحان من لايعتدى علي اهل مملكته ، سبحان من لايأخذ اهل الارض بالوان العذاب، سبحان الرؤوف الرحيم، اللهم اجعل لى فى قلبى نورا و بصرا و فهما و علما انك على كل شىء قدير».
و در كتاب باقيات صالحات كه در حاشيه مفاتيحالجنان و در بعضى از چاپهاى اخير در پايان مفاتيح چاپ شده است در اواخر باب پنجم از كتاب «مجتنى» سيدبن طاوس نقل مىكند كه براى احياى قلب اين دعا را سه بار بخواند: «يا حى يا قيوم يا لااله الا انت اسئلك أن تحيى قلبى اللّهم صل على محمد و آل محمد».
و در باب ششم مىگويد: نوزدهم و نيز در خلاصه الاذكار است كه در وقت مطالعه بخواند: «اللهم اخرجنى من ظلمات الوهم و اكرمنى بنور الفهم اللّهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا خزائن علومك برحمتك يا ارحم الراحمين».
و در شماره سى و نهم: ... مؤلف گويد كه كسى كه مىخواهد حافظهاش زياد شود مسواك كند و قرآن بخواند و خصوص آيهالكرسى و استمرار خوردن مويز در ناشتا، به خصوص اگر سرخ و بيست و يك دانه باشد، براى فهم و ذهن و حافظه نافع است خوردن حلوا و گوشت نزديك گردن و عسل و عدس نيز مورث حفظ است ... و هر روز بعد از نماز صبح پيش از آنكه تكلم كند بگويد: «يا حى يا قيّوم فلا يفوت شيئا علمُه و لايؤده ...» و اجتناب كند از چيزهايى كه سبب نسيان مىشود و آن ... و كثرت معاصى و كثرت هموم و احزان در امر دنيا و كثرت اشتغال و علائق و ... است.
در كتاب شريف كافى نيز از امام معصوم نقل شده است كه از خدا بخواه كه عقل تو را قوى بگرداند و از خدا طلب فهم و درك نما V}(بحارالانوار، ج 1، ص 224 روايت 17 روايت عنوان بصرى){V
علاوه بر دعاها و امور ذكر شده بطور كلى به دست مىآيد كه امور معنوى و عبادى براى تقويت قواى ذهنى مؤثر است و امور گناه و مكروه براى قواى ذهنى و عقلى مضر است.
آنچه در مورد تقويت حافظه و هوش از کتب روايي و ادعيه بيان شد، علت تامه محسوب نمي شود. بعضي از عوامل مربوط به هوش و حافظه در اختيار ما نيست و مربوط به عوامل ژنتيکي و وراثتي است.
به عبارت ديگر هوش و حافظه و استعداد هر انساني برآيندي از عوامل متعدد وراثتي و محيطي است که بعضي از اين عوامل در اختيار ماست. از قبيل آنچه در بالا گفته شد و بعضي از آنها از حوزه اختيار انسان خارج است مانند نقش عوامل ژنتيکي اجداد گذشته. بنابراين توقع نداشته باشيد که با انجام کارهاي فوق که قطعا مؤثر هستند معجزه ايجاد شود که ناگهان بهره هوشي شما از 90 به 130 ارتقاء پيدا کند و اگر اين چنين نشد اعتقاد به اين توصيه هايي که معصومين کرده اند کم شود. بنابراين همان طور که يک فردي که مثلا 170 سانتي متر است نمي شود قد او را به 190 ارتقاء داد. همين طور هوش 100 را نمي توان به 120 ارتقاء داد.
بله، يک فرد با 170 سانتي متر قد را مي توان از طريق ورزش و تغذيه سالم تقويت کرد تا کارآيي بهتري داشته باشد. يک هوش با نمره 100 را مي توان تقويت کرد تا کارآمدتر باشد. البته در يک دوره هايي از رشد مثل دروان جنيني و سال هاي اوليه زندگي کودک مي توان براساس يک برنامه صحيح تغذيه مادر و همچنين تغذيه کودک و علاوه بر آن غني کردن محيط رشد کودک با فراهم کردن محرک هاي سالم محيطي، حتي بهره هوشي را افزايش داد ولي در دوران جواني و ميان سالي بايد بيشتر به اين فکر بود که موانع کارآيي هوش را حذف کرد و عوامل شکوفايي و قابليت ها را فراهم نمود تا آنچه دست آفرينش در خلقت انسان تعبيه کرده است به منصه ظهور رساند و اين روايات و توصيه ها بيشتر ناظر به همين مسائل است. ولي آنچه روانشناسان درباره حافظه و تقويت آن گفته اند آن است که مي توان با استفاده از راهکارهاي زير به تقويت حافظه پرداخت.
1. تقطيع : يعني حروف را به قطعه هاي واژه اي و قطعه هاي واژه اي را به قطعه هاي عبارتي دسته بندي كردن از طريق تقطيع مي توان حروف يا ارقام را به قطعه هاي معنادار تبديل كرده و ظرفيت حافظه ي خود را افزايش داد مثلا" زنجيره ي عددي 83 - 619 - 2177 - 149 را به زنجيره ي 1492 - 1176 - 1983 (كه سالهاي ميلادي است ) تبديل نموده و حافظه ي خود را افزايش
مي دهيم .
2. معنادار كردن : اين روش بهتر از هر شيوه ديگر به حافظه كمك مي كند و هر چه معنا عميق تر يا با جزئيات بيشتري رمزگرداني شود, مطلب بهتر به ياد مي ماند. بنابراين وقتي مي خواهيد نكته اي را از كتابي به خاطر بسپاريد احتمال يادآوري آن در صورتي بيشتر است كه توجه خود را بيشتر بر معناي آن مطلب متمركز كنيد تا بر واژه ها. هر چه عميق تر و كامل تر به معنا توجه كنيد بهتر آن را به ياد خواهيد آورد.
3. سازماندهي : با سازماندهي مطالب به راحتي مي توان مطالب را ياد گرفت , حفظ كرد و سپس به ياد آورد. يعني براي يادگيري و حفظ موضوع و مطلبي كه داراي زير مجموعه و زيرشاخه هاي متعدد و متكثري است آن را در يك سلسله مراتبي منطقي قرار داده و از كل به جزئ و از بالا به پائين به زيرشاخه هاي جزئي تر تقسيم نموده و به خاطر خود بسپاريد.
4. بافت : ما معمولا" مطالبي را كه مي آموزيم در يك شرايط زماني , مكاني و... خاصي ياد مي گيريم اين مجموعه شرايط حاكم بر فضاي يادگيري را بافت مي گويند ما وقتي مي توانيم به آساني مطالب را بازيابي كنيم كه بافت حاكم بر بازيابي را همان بافتي قرار دهيم كه در زمان يادگيري و وقوع آن وجود داشته است مثلا" اگر قرار باشد شما نام همكلاسيهاي دوران راهنمايي خود را بياد آوريد, با گردشي در راهروهاي مدرسه اي كه دوره ي راهنمايي را در آن گذرانيده ايد بازيابي اسامي دوستان همكلاسي را آسان تر مي توانيد انجام دهيد.
5. روش پس ختام : اين روش كه توانايي دانشجو را در به خاطر سپردن مطالب كتابهاي درسي كمك مي كند به روش پس ختام معروف است كه نام اين روش متشكل از حروف اول شش مرحله ي آن است . 1. پيش خواني 2. سؤال كردن 3. خواندن 4. تفكر 5. از حفظ كردن 6. مرور كردن .
توضيح : فرض كنيد مي خواهيد مطلبي از يك كتاب را به خاطر بسپاريد و سپس بازيابي كنيد ابتدا با پيش خواني يك برداشت كلي از موضوعات مهم انجام مي دهيد. اين نوع پيش خواني باعث
مي شود كه مطالب مهم فصل را شما سازمان دهي كنيد (همان طور كه قبلا" گذشت ) در مرحله ي دوم و سوم : دانشجو بايد درباره ي هر بخشي سؤالهايي طرح كند و در مرحله ي خواندن (سوم ) بايد هر بخش را به قصد پاسخ دادن به سئوالهاي طرح شده بخواند. در مرحله ي چهارم به دانشجو گفته مي شود كه هنگام خواندن , ساختن سؤال ها و ايجاد ارتباط بين دانسته هاي خود درباره ي مطلب فكر كن كه در واقع دانشجو به مطالب خوانده شده معنا دهي مي كند. سپس در مرحله پنجم و ششم يعني در مراحل از حفظ گفتن و مرور كردن دانشجو بايد سعي كند واقعيتهاي اصلي مطالب را كه خوانده بياد آورد و به سئوالهايي كه خود طرح كرده , پاسخ دهد.
علاوه بر آنچه گفته شد عوامل زير نيز در تقويت حافظه مؤثر است .
1. تقويت تمركز و دقت .
2. كاهش اضطراب و كسب آرامش بويژه هنگام مطالعه .
3. تأمين نيازهاي طبيعي و فيزيولوژيكي (تغذيه ي مناسب , ورزش , رعايت بهداشت )
4. كاهش اشتغالات ذهني
5. ياد خدا (انجام امور عبادي بويژه نماز اول وقت , قرائت قرآن و ادعيه )
6. استفاده بيشتر از مواد حاوي گلوكز (مثل خرما, عسل و شيريني جات طبيعي ). مواد داراي كلسيم و فسفر و ويتامينهاي D مانند: لبنيات , روغن ماهي , C پرتقال , گوجه فرنگي , B سبوس گندم , سبزيجات تازه A هويج , جگر.
7. تمرين و تكرار مطالب (خيلي مهم است ).
8. بعد از هر 45 دقيقه مطالعه حدود 10 دقيقه استراحت كنيد.
9. تمرينات تنفسي براي انجام اين تمرين كافي است در حالت ايستاده يا درازكش ريه را از هوا پر نموده و با آرامش بازدم را انجام دهيد.
کد سوال : 2854
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : انسان اگر داراي اختيار است پس چرا موضوع جزا و پاداش و بهشت و جهنم به ميان مي آيد؟
پاسخ : اولا؛ بايد توجه داشت که اختيار تنها گزينه هماهنگ و همخوان با پاداش و بهشت و دوزخ است و ثانيا اين دسته امور به عنوان مشوق و ضمانت اجرايي تکاليف الهي به شمار مي روند و در عين حال به گونه او نيستند که اختيار بشري را سلب نمايند.
پاسخ تفصيلي: براي روشن شدن زواياي مختلف بحث در گام نخست بايد رابطه وثيق ثواب و عقاب با اختيار بشري بررسي گردد و در قدم بعد به فلسفه وجودي ثواب و عقاب پرداخته شود.
الف) رابطه وثيق ميان جزا و اختيار بشري:
بايد توجه داشت که ثواب و عقاب تنها با گزينه اختيار بشري هماهنگ و همنواست و در صورت عدم اختيار بشر نسبت به افعال و سرنوشت خويش، اين مقوله امري بي معنا و خلاف عدالت الهي تلقي خواهد شد زيرا پرواضح است که شخص مجبور و غير مختار همچون دستگاه بي روح و
بي اختياري است که به صورت اتوماتيک يکسري فرامين و برنامه ها را اجرا مي کند که خود هيچ نقشي نسبت به تصميم گيري آنها نداشته است و از اين رو بازخواست از اين دستگاه و تشويق و تنبيه آن امري بي معنا و مضحک خواهد بود چرا که افعالش در سايه تصميم گيري وي حاصل نشده تا وي در جايگاه پاسخگويي به آنها قرار گيرد.
پس مقوله جزا تنها با اختيار بشري سازگار و معقول است و حتي خود بهترين دليل بر اختيار بشري است از اين روست که حضرت امام علي(ع) براي رد سخن شخصي که گمان مي کرد قضا و قدر الهي، انسان را از دايره اختيار خراج مي سازد به مقوله ثواب و عقاب اشاره مي کند و
مي فرمايد: «لوکان کذلک لبطل الثواب والعقاب والامر والنهي...؛ اگر قضا و قدر باعث سلب اختيار بشر گردد مقوله ثواب و عقاب و امر و نهي الهي بي معنا مي شد...» V} (توحيد، صدوق، باب قضا و قدر، ح 28، ص 280، دارالمعرفه).{V
ب) فلسفه وجودي ثواب و عقاب فلسفه بيان آن دو و منافات نداشتن آن با اختيار:
اينک اين پرسش پيش روي ماست که فلسفه وجودي جزا و ثواب و عقاب چيست و در گام بعد اين که چه نيازي به بيان آنهاست و آيا بيان اين راه ها با اختياري بشري منافات نداشته و باعث سلب اختيار او و قرار گرفتن در مسيري خاص نمي شود؟
اما فلسفه وجودي دوزخ و بهشت و ثواب و عقاب در پرتو عدالت الهي معنا پيدا مي کند زيرا در اين جهان انسانها در انتخاب و انجام کارهاي خوب و بد آزادند از يک سو کساني يافت مي شوند که تمام عمر خود را صرف عبادت خدا و خدمت به بندگان مي کنند و در سويي ديگر تبهکاراني هستند که براي رسيدن به هوس هاي شيطاني خود بدترين ستم ها را بر ديگران و خود روا مي دارند اما
مي بينيم که در اين جهان و نيکوکاران و تبهکاران به پاداش و کيفري که در خور اعمالشان باشد نمي رسند و چه بسا تبهکاراني که از نعمت هاي بيشتري برخوردارند و اساسا زندگي دنيا ظرفيت پاداش و کيفر بسياري از کارها را ندارد مثلا شخصي که هزاران نفر را بي گناه به قتل رسانده است نمي توان او را جز يکبار قصاص کرد و قطعا ساير جناياتش بي کيفر مي ماند در صورتي که مقتضاي عدل الهي اين است که هر کس کوچکترين کار خوب يا بدي انجام دهد به نتيجه آن برسد پس بايد سراي درگيري براي تحقق عيني عدالت الهي باشدV}(مصباح يزدي، محمدتقي، آموزش عقايد، ج 3، ص 39، سازمان تبليغات اسلامي، ج 1، 1370). {V
اما پرسش ديگر آن است که آيا بيان اين عذاب ها و نعمت ها اختيار بشري را سلب نمي کند و او را وادار به انتخاب يک مسير مشخص نمي نمايد؟ در پاسخ بايد گفت که بيان عذاب ها و نعمت ها داراي دو حيثيت و دو وجه است و به عبارتي خود داراي دو بار معنايي است.
نخست: حيثيت اطلاع رساني و خبر دهي از راه هاي پيش رو که اين امر نه تنها باعث سلب اختيار وي نمي شود بلکه نشانگر احترام به عنصر اختيار و انتخاب انسان است زيرا اختيار و انتخاب در صورتي معنا مي يابد که انسان بر سر دو راهي سرنوشت قرار گيرد و با شناخت کافي از هر دو راه و نتايج و فوايد و مضرات آن دو، يکي را برگزيند از اين رو خداي متعال سرانجام انتخاب هر يک از هر دو راه زندگي بشري را بيان کرده تا وي بتواند با آگاهي کامل يکي از اين دو راه را برگزيند.
دوم؛ حيثيت تشويق و برحذر داشتن تهديد است که باز اين امر نيز باعث سلب اختيار بشري
نمي شود و اتفاقا اين امر شايسته و بايسته است همانگونه که از يک دوست خوب و ناصح دلسوز شايسته و بايسته است که مسير صحيح را معرفي کرده و ما را نسبت به آن تشويق کند و از قرار گرفتن در مسير ناشايست بر حذر دارد همين امر در مورد خداوند منان که از هر دوستداري نسبت به ما مهربانتر و نزديک تر است به گونه اي پر رنگ تر معنا مي يابد و در عين حال نيز اين امر موجب سلب اختيار بشري نمي گردد، از اين روست که مي بينيم در جهان امروزي بسياري از مردم در عين اطلاع از مسير ناهموار و عاقبت هولناک گناه باز لذات زودگذر آن را بر نعمت هاي جاودان الهي ترجيح داده و اين مسير ناصواب رابرمي گزينند پس روشن است که بيان عذاب و نعمت ها در عين حال که مشوق بشر در انتخاب راه صحيح مي باشد باعث سلب اختيار وي در تعيين سرنوشت نمي باشد.
کد سوال : 2855
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : نمي دانم كار درستي است يا نه آخر من به ندرت پيش مي آيد كه حرفي به كسي بزنم آن هم حرف دلم را و باز به كسي كه او را نمي شناسم ولي من به جمله روي پاكت اعتماد كردم كه نوشته بود در كمال امانت پاسخ گو است. بدو ن مقدمه اصل مطلب را مي گويم. تا كنون خواستگارهاي زيادي و حتي پر و پا قرصي داشته ام اما به دلايل مختلف آنها را رد كردم و چون تقريبا در كارهاي مختلف فرهنگي و هنري فعاليت دارم با افراد زيادي سر و كار داشته ام خيلي وقتها شده است كه از كسي خوشم مي آيد ولي نه اينكه احساس خاصي نسبت به او داشته باشم تا اينكه دانشجوي دانشگاه كاشان شدم ترم اول بود يا دوم دقيقا يادم نيست به هر حال در كلاسهاي كامپيوتر شركت كردم افراد زيادي شركت داشتند من هم مانند بقيه يك عنصري در كلاس بودم ولي نمي دانم چه شد كم كم از يكي از بچه ها خوشم آمد اوايل هيچ احساسي نسبت به او نداشتم تا اينكه اتفاقي با هم به اردوي مشهد رفتيم از آن به بعد احساس مي كنم نسبت به او علاقه مند شده ام البته از اول ادمي نيستم كه نشان دهم و كسي هم از اين ماجرا خبر ندارد.
ولي احساس گناه مي كنم عذاب وجدان دارم براي اينكه مبادا منحرف شوم و يا گناهي از من سر بزند سعي مي كنم با او رو در رو نشوم حتي 6 الي 7 ماه بود كه او را نديده بودم ولي نمي دانم چرا فكرش از ذهنم بيرون نمي رود از طرفي چون تا حدي او را مي شناسم احتمال يك درصد هم نمي دهم كه او حتي يك بار هم به من فكر كرده باشد همه اين حرفها و نصيحت ها را هم مي دانم كه دوست داشتن فقط كافي نيست و خيلي چيزهاي ديگر . خيلي سعي كرده ام كه خودم را راضي كنم كه از فكرم بيرونش كنم ولي نشد. خسته شده ام نمي دانم چه كنم كارم شده در وقت تنهايي گريه كردن . دارم ديوانه مي شوم شما بگوييد چه كنم؟
پاسخ : نيازهاى عاطفى و غرايز ديگر در ايام جوانى، آدمى را به سوى «دوست داشتن و عشق ورزيدن» سوق مىدهد كه البته اين يك امر طبيعى و غريزى است و كمتر مىتوان راهى براى گريز از آن پيدا كرد.
آنچه در اين مقوله اهميت دارد، كنترل عقلايى بر احساسات و پرهيز از مخاطراتى است كه ممكن است فرد را به گرفتارىهاى مختلف روحى و جسمى دچار سازد.
«دوست داشتن و عشق ورزيدن» اگر از مسير معيّن، مشخص و صحيح استيفا نشود، ممكن است عوارض نامطلوبى را براى انسان ايجاد كند.
شما خوب مىدانيد جاذبه بين دو جنس مخالف (زن و مرد) بسيار فراوان است؛ مخصوصا در سنين جوانى، كه اين جاذبه و حساسيت در اوج خود مىباشد، در نتيجه هر چند جوان بخواهد رعايت مسايل شرعى و عرفى را در دوستى با جنس مخالف بنمايد، اما تمايلات نفسى ووسوسههاى شيطانى قوىتر از آنند كه انسان گرفتار خطرهاى بزرگ نشود. به همين جهت عقل اقتضا مىكند انسان خود را در معرض خطرى كه بسيارى از خوش باوران را گرفتار كرده قرار ندهد. روشن است كه هر فرد خود بهتر مىتواند تشخيص دهد كه كجا از مرز فراتر رفته است.A}بل الانسان على نفسه بصيره{A ؛ M}آدمى بر نفس خود آگاه و بيناست{M، V}(قيامت ، آيه 14){V.
آنچه كه اظهار داشتهايد يك امر طبيعى است، ولى در اين جا دو صورت مطرح است: علاقه گاهى مقدمه ازدواج است و گاهى چنين نيست. اگر مقدمه ازدواج باشد، توجه به نكات چندى در اين راستا لازم است:
الف) اين علاقه و گرايش بايد عادى باشد و اجازه ندهيد شدت پيدا كند.
ب ) از ناحيه شما نبايد چيزى ابراز شود كه عواقب ناخوشايندى به همراه خواهد داشت.
ج ) دعا و نيايش در اين راستا مؤثر است؛ يعنى، اگر مورد شايستهاى بود، مىتوان با نيايش، از ايزد منّان درخواست كرد كه علاقه طرف مقابل نيز جلب شود و خداوند نيز مقلب القلوب است و به نيايش و حوايج بندگانش توجه دارد و به هر حال نيايش مؤثر است؛ ولى اگرعلاقه در راستاى ازدواج نباشد، در اين راستا نيز به چند نكته نيك بينديشيد:
1- علاقه اگر در حد انساندوستى و احترام متقابل باشد، بىاشكال است و اصولاً در محيط كار شايسته است انسان به طور معقول ديگران را مورد توجه قرار داده و به آنها احترام بگذارد.
2- بسيار مراقب باشيد كه علاقه و گرايش از اين حد فراتر نرود؛ زيرا اگر گرايش شدت يافت به تدريج در سخن و رفتار انسان بروز كرده و آثار بدى را به همراه خواهد آورد. حال براى اين كه اين گرايش شدت پيدا نكند، نكات ذيل را مراعات فرماييد:
- به نامشروع بودن اين علاقهها و گرايشها، توجه كافى داشته باشيد.
- نتايج سوء و دردناك اين علاقهها را با دقت مورد ارزيابى قرار دهيد.
- در اين راستا آيندهنگر باشيد و فرجام نيك بىاعتنايى را مورد مطالعه قرار دهيد.
- در اين زمينه خودسازى كنيد و تصميم بگيريد كه به اين چيزها دل نسپاريد و بىاعتنا از كنار خواستههاى نفسانى عبور كنيد.
- در برخورد با ديگران، خيلى گرم نگيريد و بيش از حد ضرورت صحبت نكنيد.
در مورد فرد مذکور که فکر و ذهن شما را به خود مشغول کرده انجام راه کارهاي زير بسيار مؤثر است:
1. از قرار گرفتن در تنهايي مگر به اندازه ضرورت اجتناب کنيد چه اين که اينگونه افکار در هنگام تنهايي بيشتر به شما هجوم مي آورد.
2. از بيکاري اجتناب کنيد زيرا بيکاري نيز شرايط را براي هجوم اين افکار فراهم مي کند.
3. هر وقت فکر او به ذهن شما آمد بلافاصله يک تغييري در موقعيت خود ايجاد کنيد و خودت را مشغول کار ديگري کن مثلا اگر در خانه هستي به انجام کارهاي منزل بپرداز اگر در کتابخانه هستي سعي کن با مطالعه ذهن خود را درگير کارهاي علمي کنيد.
4. اگر چيزي از او نزد شماست مانند عکس، جزوه يا کتاب سريعا آن را از نزد خود دور کن.
5. در صورت امکان خواستگارهاي جديد اگر شرايط ازدواج فراهم است رد نکن و با تحقيق و مشاوره با افراد مجرب هر چه زودتر انتخاب کن و ازدواج کن درمان اساسي شما در ازدواج کردن است.
6. تا آنجايي که امکان دارد سعي کنيد هيچگونه ارتباطي با فرد مذکور نداشته باشيد حتي کلاس تان را در صورت امکان تغيير دهيد.
7. از نگاه کردن به او جدا پرهيز کنيد چه اين که يکي از عوامل مهمي که در اين علاقه شما نسبت به فرد مذکور نقش اساسي داشته است نگاه هاي اوليه ايست که در ابتدا شما به ايشان کرده ايد و عدم کنترل چشم اين مشکلات را براي شما پيش آورده است به قول شاعر:
P}از دست ديده و دل هر دو فرياد{E}هر آنچه ديده بيند دل کند ياد {P
P}بسازم خنجري نيشش زفولاد{E}زنم بر ديده تا دل گردد آزاد {P
کد سوال : 2856
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : انسان در چه حالات و ساعاتي مي تواند نيازش را با خداوند يا معصومين مطرح كند؟
پاسخ : خوشبختانه در دين مقدس اسلام، امکان ارتباط انسان با خداوند و اولياي دين در همه حالات و ساعات وجود دارد. برخلاف ساير اديان که اين ارتباط در مکان ها و زمان هاي خاصي مثل کليساها و معابد و يا در روزهايي مثل يکشنبه امکان پذير است. انسان بايد هر حال خوشي را که برايش پيش مي آيد مغتنم شمارد و آن را بهانه و وسيله اي براي ارتباط با خداوند و پاکان درگاهش قرار دهد. زمينه ايجاد ارتباط و طرح نيازها در برخي مکان ها و پاره اي اوقات براي انسان فراهم تر است.
دعا و ارتباط در مکان هاي مقدسي مانند مساجد، به ويژه مسجد الحرام و مسجد النبي و مسجد جامع کوفه و مسجد سهله و مسجد مقدس جمکران و امثال اينها و نيز زمان هاي مبارک و با عظمتي مانند شب قدر، روز عرفه، شب و سحر و عصر جمعه و ايام ميلاد و شهادت ائمه اطهار(ع) در سرعت استجابت و مفيد بودن آن بسيار مؤثر است.
مثلا در مورد شب و سحر جمعه در روايت آمده است وقتي فرزندان حضرت يعقوب(ع) از خطاهاي خود پشيمان شدند به پدر خود چنين گفتند: «قالو يا ابانا استغفرلنا ذنوبنا انا کنا خطئين. قال سوف استغفرلکم ربي انه هوالغفور الرحيم؛ پدرجان از خداوند آمرزش گناهان ما را طلب نما، چون ما خطاکار مي باشيم. حضرت. حضرت يعقوب(ع) فرمود: به زودي از خداوند براي شما آمرزش مي خواهم، چون او بخشنده و مهربان است» V}(يوسف، آيه 97 و 98). {V
در روايت داريم که حضرت يعقوب(ع) اين طلب آمرزش را تا شب جمعه به تأخير انداختند، چون به اجابت نزديکتر است (مفاتيح الجنان، اعمال روز و شب جمعه) و نيز دعاي در سحرگاهان هنگامي که مردم در خوابند و گناهان و جرم ها کمتر است و راه براي بالا رفتن و صعود و اجابت دعا هموارتر است از تأثير و اهميت ويژه اي برخوردار است.
در روايت از حضرت فاطمه زهرا(س) آمده است که در واپسين لحظات غروب روز جمعه لحظه و زماني است که دعا حتي مستجاب است. براي کسي که براي اولين بار چشمش به خانه خدا مي افتد دعا و ارتباط با خداوند امتياز ويژه اي دارد.
دعا کردن زير ناودان طلا و در کنار کعبه معظمه نيز از موقعيت خاصي برخوردار است. ولي شايد بهترين زمان براي طرح نياز و مناجات و دعا و ايجاد ارتباط با خداوند و اولياي برگزيده و پاک او، هنگام حضور قلب، دلشکستگي است چون خداوند دعايي را که از روي توجه و اقبال قلب و ميل و اشتياق آن باشد و نيز دعا و سوز و مناجات برخاسته از قلبي شکسته و دردمند را زودتر اجابت مي کند.
در حديث قدسي خداوند مي فرمايد: «انا عند المنکسره قلوبهم؛ من در نزد دل شکستگانم».
کد سوال : 2857
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا پيروان بابيت ،وهابيت و بهائيت را جزء مسلمين به حساب نمي آوريم با اينكه تا آخرين امام را مشتركا قبول و باور داريم چرا راجع به اعتقادات آنها اين قدر كتاب ،ناياب است. چند كتاب نسبتا ساده و قابل فهم را معرفي كنيد.
پاسخ : وهابي ها جزء مسلمان هاي اهل تسنن به حساب مي آيند و قائل به امامت اهل بيت نيستند و بابيت و بهائيت ابتدا جزء مسلمانان بودند ولي بعدا ادعا کردند که با آمدن دين بهائيت و بابيت دوران دين اسلام پايان يافته است.
توضيح اين که: بهائيت انشعابى از بابيگرى است و بابيت انشعابى از شيخيگرى است.
در اوائل قرن نوزدهم شيخ احمد احسائى و سيد كاظم رشتى، مدعى رابطه مستقيم با امام زمان(عج) شدند و خود را واسطه ميان مردم مسلمان و آن حضرت معرفى كردند» از همينجا راه و رسم شيخى پديد آمد و جمعى از افراد سادهلوح و گروهى از فرصتطلبها به آن گرايش پيدا كردند.
شيخ ملاحسين بشرويه، پس از سيد كاظم رشتى، رهبرى فرقه را به عهده مىگيرد و در سفرى به شيراز با سيد على محمد شيرازى (محمد باب) ملاقات نموده و مريد و سرسپرده او مىشود. محمد باب بعد از ادعاى بابيت امام زمان(عج)، ادعا مىكند كه خود امام زمان است و كار را تا ادعاى نبوت پيش مىبرد و بعد از محاكمه و زندان در تبريز اعدام مىشود. بعد از اعدام سيد باب عدهاى از فريبخوردگان و به تشويق و تحريك فرصتطلبان و توطئه استعمار، عدهاى به ميرزا يحيى نورى (صبح ازل) و عدهاى ديگر به ميرزا حسينعلى نورى (بهاءالله) گرويدند، بهاء خود را پيامبر ناميد و از همينجا فرقه بهايى پديد آمد.
ميرزا حسينعلى نورى و ميرزا يحيى نورى دو فرزند ميرزا عباس بودند كه در شهر نور مازندران زندگى مىكرد. «بهاء» همراه با برادرش در تهران پرورش يافت و مقدمات علوم را آموخت. بهاء و برادرش در ابتدا متمايل به تصوف شدند و به مسلك درويشها درآمدند. سپس به باب گراييدند. اين دو برادر ضمن ملاقات با على محمد باب، تصميم گرفتند كه از طريق تلاش در راه بابيت به آب و نان و مقامى برسند، لذا بهاء و صبح ازل در تهران كار تبليغات بابيت را آغاز مىكنند آنگاه به مازندران و جاهاى ديگر رفتند و همه جا گرد و غبار و فتنه را برمىانگيختند و باب هم به هنگام مرگ وصيتنامهاى نوشت و صبح ازل را جانشين خود كرد و بهاء را به محافظت او گماشت.
عقايد بهاييت: به چند مورد از عقايد آنها اشاره مىشود.
1- اين فرقه مىگويد، سيد على محمد باب امام زمان است كه ظهور كرده و با ظهور او اسلام پايان گرفته و اينك دين جديد ظهور كرده و مردم بايد همگى بهايى شوند، (شخصيت و انديشههاى كاشف الغطاء كتاب (الايات البينات) به كوشش دكتر احمد بهشتى، ص 109، كانون نشر انديشه اسلامى)
2- پنهان كردن دينشان را ضرورى مىدانند به اصطلاح قائل به تقيه هستند.
3- روزه نوزده روز است قبل از عيد شروع و به عيد نوروز ختم مىشود.
4- نماز جماعت باطل است مگر در نماز ميت.
5- قبله آنها مرقد بهاءالله است در عكا.
6- حج براى مردان واجب است و بر زنان واجب نيست، آن هم (حج) در خانهاى است كه بهاء در آن اقامت داشته، يا در خانهاى كه سيد على محمد باب در شيراز در آن سكنى داشته است به جا آورده مىشود.
7- چند تا اعياد دارند:
- عيد ولادت باب، اول محرم.
- عيد ولايت بهاء، دوم محرم.
- عيد اعلان دعوت باب، پنجم جمادى.
- عيد نوروز، (المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، العميد عبدالرزاق محمد اسود، ج 3، صص 311 - 308، انتشارات الدار العربية للموسوعات).
8- نماز پنج تكبير دارد ودر دو وقت خوانده مىشود يكى هنگام تولد و يكى هم هنگام مرگ. و مطهرات پنج تا است: آب، هوا، آتش، خاك، بيان. همه چيز نجس است مگر آنچه آيه (الله اطهر) بر آن خوانده شود و عبادتگاهها طبق وصيت بهاء بايد از نه كناره و يك گنبد تشكيل بشود و اين عبادتگاهها در فرانكفورت در آلمان و سيدنى در استراليا و كامپالا در اوگاندا، ليميت در شيكاگو و پاناما سيتى در پاناما و دهلى نو در هندوستان است، (شخصيت و انديشههاى كاشفالغطاء، ص 111 و 139، دكتر احمد بهشتى).
فرقههاى بابيه و بهائيه:
بعد از اعدام سيد على محمد باب بابيت به سه فرقه تقسيم شد و بعد از مرگ بهاءالله نزاعى كه بين دو برادر عباس افندى و محمد على به وجود آمد دو فرقه ديگر اضافه شد، مجموعا پنج فرقه شدند.
1- ازليه (به رهبرى ميرزا يحيى نورى، صبح ازل)
2- بهائيه (به رهبرى ميرزا حسين على، بهاءالله)
3- بابيه خالص (فقط رهبرى سيد على محمد را قبول دارند)
4- بابيه بهائيه عباسيه (رهبرى عبدالبهاء عباس افندى)
5- ناقضون (اتباع ميرزا محمد على برادر عبدالبهاء)، (المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ج 3، ص 312، العميد عبدالرزاق محمد اسود).
كتابهاى بهائىها عبارتند: 1- الاتقان ؛ 2- اشراقات والبشارات والطرزات ؛ 3- مجموعه الواح مباركه، كه وصايايى بهاء به پسران خود مىباشد ؛ 4- كتاب شيخ ؛ 5- الدرر البهية ؛ 6- الحج البهية ؛ 7- الفرائد ؛ 8- فصل الخطاب.
اين كتابها را به بهاء نسبت دادهاند ولى در حقيقت او ننوشته است بلكه پيروان بهاء اينها را نوشته و به او نسبت دادهاند، (المدخل الى دراسة الاديان والمذاهب، ص 311 و 312).
در كتاب شخصيت و انديشههاى كاشفالغطاء نيز از سه كتاب ديگر اسم آورده است. 1- هفت وادى، 2- هيكل، 3- اقدس.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- شخصيت و انديشههاى كاشف الغطاء (الايات البينات) آيت الله العظمى جعفر كاشف الغطاء، دكتر احمد بهشتى، نشر انديشههاى اسلامى.
2- بهائيت چگونه پديد آمد، نورالدين چهاردهى، انتشارات فتحى.
3- ارمغان استعمار، محمد محمدى اشتهاردى، انتشارات نسل جوان.
T}اما وهابيت:{T
براى شناخت وهابيت و آگاهى از خطرات آنها نسبت به دين اسلام، بايد اين مسلك انحرافى را از زواياى مختلف مورد مطالعه قرار دارد، از جمله: نحوه پيدايش و بوجود آمدن آن، و طرز تفكر آنان نسبت به دين و اولياى الهى و شعائر اسلامى، عملكرد آنها در حوزه اجتماع وسياست و...
الف) مسلك وهابيت، منسوب به محمد عبدالوهاب نجدى است و علّت اين كه آن را به خود شيخ محمد نسبت ندادهاند و نگفتهاند «محمديه» به جهت اين بوده است كه مبادا پيروان اين مذهب، نوعى شركت در نام پيامبر را پيدا كنند.
محمد بن عبدالوهاب، در سال 1115 ه.ق در شهر «عيينه» چشم به جهان گشود. از كودكى به كتابهاى تفسير، حديث و عقايد، علاقه داشت و از همان دوران جوانى، اعمال مذهبى مردم «به خدا» را زشت مىشمرد، وى به مدينه رفت و در آن جا توسل مردم به پيامبر(ص) راناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افكار و عقايد خود را ـ كه قبلاً از سوى ابن تيميه و شاگردش ابن قيم پىريزى شده بود ـ اظهار نمود به تبليغ و ترويج و رسميت دادن همّت گماشت.
ب) وهابيان معتقدند: هيچ انسانى، نه موحد است و نه مسلمان؛ مگر اين كه امورى را ترك كند. اين امور عبارت است از:
1. به وسيله هيچ يك از رسولان و اوليا، به خداوند توسل نجويد. و در صورت توسل در راه شرك گام نهاده و مشرك مىباشد؛
2. زائران به قصد زيارت به آرامگاه رسول خدا نزديك نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روى قبر نسازند؛
3. از پيامبر(ص) طلب شفاعت نكنند؛
4. زيارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه براى آنان، شرك است؛
5. وهابيان بر اين باورند كه مسلمانان، در طى روزگار از آيين اسلام منحرف شدهاند؛
6. هر گونه مراسم تشييع جنازه و سوگوارى حرام است.
و امثال اين موارد كه در اين مجال نمىگنجد. براى آگاهى بيشتر در اين زمينه بايد كتابهاى مربوطه را مطالعه كرده اين منطق خشك و بىپايه، در تقابل با منطق وحى قرار دارد، چرا كه قرآن در موارد ياد شده نظرات صريحى و مخالف وهابيان دارد:
1. A}قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القُربى{A، V}(شورى، آيه 23){V.
يكى از مصاديق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بيت و ذى القرى، قبرهاى آنان و تعمير آنها است. اين راه و رسم در ميان ملتهاى جهان وجود دارد و يك نوع سنّت عرفى به حساب مىآيد.
2. A}... فقالوا ابنوا عليهم بنيانا... قال الذين غلبوا على امرهم لنتخذّن عليهم مسجدا{A، V}(كهف، آيه 21){V.
هنگامى كه وضع اصحاب كهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنان دو نظر ابراز داشتند. آيه شريفه متذكر آن مىشود انتقاد يا لحن اعتراضى نسبت به نظر آنها ندارد. با توجه به آيه شريفه، هرگز نمىتوان تعمير قبور اولياى الهى و صالحان راعملى حرام و يا حتى مكروه قلمداد كرد، بلكه آيه شريفه، به نوعى تشويق مىكند كه براى بزرگداشت اوليا و صالحان و حفظ قبرهاى آنان، بايد كوشا بود.
3. A}و استغفر لذنبك و للمؤمنين{A، V}(محمد، آيه 19){V.
4. A}وصلّ عليهم ان صلاتك سكن لهم{A، V}(توبه، آيه 103){V.
5. A}و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاءوك فاستغفروا الله و استغفر لهم الرسول لوجدوا الله توابا رحيما{A، V}(نساء، آيه64){V.
اين آيات بيانگر اين است كه طلب آمرزش پيامبر در حق افراد، كاملاً مؤثر و مفيد مىباشد. و موضوع شفاعت پيامبر(ص) و دعاى آن حضرت، نه تنها در آيات صريح؛ بلكه در احاديث عامه و خاصه و سيره صحابه نيز مشهود است.
براى آگاهى بيشتر در اين مورد ر.ك:
1. صحيح مسلم، ج 1، ص 54
2. صحيح بخارى، ج 1
3. سنن ترمذى، ج 4، ص 42 (باب ما جاء فى شأن الصراط)
4. مناقب ابن شهر آشوب، ج 1، ص 12
5. شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث، استاد جعفر سبحانى
ج. وهابيان قائل به جنگ با ديگر فرقهها و مذاهب اسلامى هستند و مدعىاند كه يا بايد به آيين وهابيت در آيند و يا جزيه دهند. آنان مخالف خود را متهم به كفر و شرك مىكنند و اموال، نفوس و ناموس و ديگران را حلال مىدانند. خلاصه اين كه آيات قرآنى وارده درباره شرك و كفر را، بر مسلمانان مخالف خود منطبق مىكنند. و اين بزرگترين ضربه به پيكر جامعه اسلامى و مسلمانان است، V}(تاريخ اديان و مذاهب جهان، مبلغى آبادانى، ج 3، ص 1432){V.
با اين تفكر بسته و خشك وهابيت بود كه وقتى كه سعودىها (در سال 1344 هجرى قمرى) بر مكه و مدينه و اطراف آن تسلّط يافتند، مشاهده متبرك بقيع و آثار خاندان رسالت و صحابه پيامبر را شكستند و از بين بردند، V}(الذريعه، ج 8، ص 261؛كشف الارتباب، ص 60 ـ 56){V.
براى عملكرد و كارهايى كه وهابيت در حوزه اجتماع و سياست انجام دادهاند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعى، بايد به كتابهاى تاريخى مراجعه كرد. چهره خشن و متعصب وهابيت، در عرصه سياست، حكومت و مردمدارى، همان بود كه طالبان در عمر موقت سياسىخود در كشور افغانستان به منصه ظهور رساندند. خون مردم مسلمان را بى محابا به زمين ريختند. عرض و ناموس مسلمانان را هتك كردند. و از اسلام يك چهره زشت، خشن و عقب مانده براى جهانيان ترسيم نمودند.
بنابراين وهابيت، هم در نحوه پيدايش و انعقاد تفكّر، مبغوض علماى فرقههاى مختلف مسلمين بوده است و هم در نگرش نسبت به مسائل دينى مورد رد عالمان قرار گرفته است. حتى اولين كتابى كه در رد وهابيت نگاشته شده H}الصواعق الالهيه فىالرد على الوهابيه{H» به وسيله برادر محمد بن الوهاب (سليمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.
در عرصه سياست نيز جاده صاف كن دشمنان دين و اسلام بودهاند؛ اين آيين و مسلك، ساخته و پرداخته خود انگليسىها مىباشد و چه ضربه و ضررى محكمتر و بيش از اين بر اسلام و مسلمانان مىتوان تصور نمود.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1. آيين وهابيت، جعفر سبحانى.
2. وهابيت، مبانى فكرى و كارنامه عملى، جعفر سبحانى.
3. تاريخ اديان و مذاهب جهان، ج 3، ص 1430
4. وهابيان، على اصغر فقيهى
5. خاطرات مسترهمفر (جاسوس انگليسى در كشورهاى اسلامى، ترجمه استاد على كاظمى)
6. وهابيت از ديدگاه مذاهب اهل سنّت، استاد خالصى خراسانى
7. تاريخ عقايد وهابى، قزوينى.
کد سوال : 2858
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در مورد اخلاق در خانواده و طرز برخورد با خواهر و برادر از نظر اسلام و قرآن توضيح دهيد؟
پاسخ : در برخورد با خواهر و برادر به چند نکته بايد توجه داشت:
1. بعد عاطفي: بهترين شيوه براي برخورد با خواهر و برادر توجه کردن به عواطف آنهاست و راه ارتباط عاطفي با آنها اين است که با آنها همدلي و همدردي داشته باشيد، شرايط آنها را درک کنيد و صميميت و دلسوزي نسبت به آنها ابراز کنيد و مهمتر از همه پذيرش مثبت غير مشروط نسبت به آنها است يعني صرف اين که آنها انسان هستند و از طرفي خواهر يا برادر شما هستند آنها را بپذيريد و اين پذيرش را مشروط نکنيد به اين که اگر اين کار را انجام دادي من تو را مي پذيرم و تو را دوست دارم بلکه به آنها بگوييد من تو را به خاطر اين که برادرم يا خواهرم هستي دوست
مي دارم ولي آن رفتار بدي که تو انجام دادي ان رفتار را دوست ندارم.
2. توجه به سطح شناختي: اگر برادر يا خواهر شما از نظر سني کوچکتر از شما هستند بايد توجه داشته باشيد که او از نظر رشد عقلي و شناختي در چه سطحي قرار دارد اگر در دوران کودکي به سر مي برد يعين سن او کمتراز يازده سال است از استدلال عقلي و انتزاعي با او خودداري کنيد زيرا او هنوز قدرت درک مسائل انتزاعي را ندارد بايد منطق شما با او بيشتر براساس عينيات و چيزهاي قابل مشاهده باشد و اگر در دوره نوجواني است و سن او بين 12 تا 16 سال يا بيشتر است در اين صورت سبک گفتگوي شما با او بايد مستدل، منطقي و حساب شده باشد زيرا او به خوبي مسائل انتزاعي را مي فهمد - البته به شرط اين که از رشد شناختي خوبي برخوردار باشد - از اين رو بايد از حرف هاي غير منطقي و استدلالات ضعيف با او اجتناب کنيد در عين حال به او اجازه فکر کردن، نظر دادن و حتي ابراز مخالفت بدهيد چه اين که مخالفت هاي او در اين سنين کاري درست و متناسب با سطح تحول و رشد شناختي اوست او بايد ابراز وجود کند، بايد به استقلال برسد، در نتيجه گهگاهي موضع گيري مستقل مي کند بايد او را آزاد گذاشت تا ابراز وجود کند و افکارش را اظهار کند و به هويت خود دست يابد.
در اين سنين (نوجواني و جواني) بايد با آنها دوست شويد و در قالب دوستي حرف هاي خودرا به آنها منتقل کنيد از زورگويي و تحکم در اين دوره بايد اجتناب کرد زيرا منجر به درگيري و نزاع و آسيب هاي جدي مي شود و حتي ممکن است موجب ارتباطات نادرست با دوستان ناباب شود و منجر به اعتياد، بزهکاري و کارهاي خلاف شود لذا دوره نوجواني بسيار حساس و پرمخاطره است.
نکته پاياني اين که در تمام دوره هاي سني ارتباط و برخورد با برادر و خواهران وحتي ديگران بايد براساس احترام متقابل باشد هر چه صميميت، احترام، دلسوزي بيشتر بر روابط شما حا کم باشد بهتر مي توانيد تأثير گذار باشيد و از بروز تنش ها در خانواده بهتر مي توانيد جلوگيري کنيد و از آسيب هاي خانوادگي مي توانيد پيشگيري نماييد.
کد سوال : 2859
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در مورد شيطان و وسوسه كردن او ،آيا شيطان همه جا هست آيا همه جا انسان را وسوسه مي كند چگونه از وسوسه هاي او در امان باشيم حتي بعضي اوقات در نماز هم فكرمان جاي ديگر مي رود اين هم وسوسه شيطان است؟
پاسخ : ستيز و مجاهده با شيطان کاري مستمر و دايمي است و تا انسان در اين عالم زنده است و زندگي مي کند ادامه دارد. و دام هاي شيطان براي انسان هاي با تقوا و داراي کمال و شناخت بيشتر، ظريفتر و پيچيده تر و مخفي تر است. نخستين گام در مبارزه با شيطان اين است که اطاعت از او را به تدريج کم نموده و به آهستگي از شبکه هاي دام او خارج شويم هر چند در اين مبارزه ممکن است پاي انسان بلغزد و در مورادي فريب او را بخورد. هر چقدر ارتباط انسان با خداي متعال و معرفت نسبت به او عميق تر و گسترده تر باشد، تسلط شيطان بر او کمتر است. چنانچه خداي متعال در اين مورد مي فرمايد: A}انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوکلون{A ؛ M}شيطان تسلطي بر کساني که مؤمن بوده و بر پروردگارشان توکل مي کنند ندارد{M (نحل، آيه 99)و نيز مي فرمايد: A}ان عبادي ليس لک عليهم سلطان{A؛ M}تو (شيطان) بر بندگان خاص من تسلط و نفوذي نداري{M (اسراء، آيه 65)
به طور کلي کار شيطان وسوسه کردن است و با پناه بردن دائمي به خداوند و ارتباط پيوسته با او و توسل و ربط با اولياي الهي(ع) مي توان از اين وسوسه ها رها شد و يا آن را به حداقل رسانيد و شيطان را تسليم نمود، چنانچه در روايت داريم که پيامبر بزرگ اسلام(ص) فرمودند: شيطان من به دست من مؤمن و رام گرديد. پس بهترين راه حل، توجه کامل و دايمي به خداوند متعال و اوليائش و خود را در قلعه استوار و نفوذ ناپذير او و اولياي پاک او درآوردن و رعايت کامل تقواي الهي کردن است.
براي مبارزه با گناه و هواهاي نفساني رعايت چند نکته لازم است و از آنجا که افراد از نظر روحيه و فکر متفاوت هستند برخي از نکات براي بعضي از اشخاص کاربردي تر مي باشد و تشخيص اين مطلب با خود شما است.
يك) كوچك نشمردن هيچ گناهي هرچند به نظر صغيره باشد.
دو) عزم جدي و آهنين بر ترك معصيت و مراقبت جدي و دائمي نسبت به تمام افعال خود.
سه) شرط نمودن با خدا مبني بر ترك معصيت و هم چنين از او استعانت جستن.
چهار) هر گاه فكر گناه و وسوسه آن به ذهن آمد بلافاصله آن را از لوح ذهن خارج كردن و توجه خود رابه خدا و امور شريفه مشغول داشتن .
جديت و موفقيت در اين امر پيروزي بزرگي است و در واقع دفع دشمن شيطان نفس از همان خاكريز اول است .
قرآن مجيد در وصف پارسايان مي فرمايد: A}«ان الذين اتقوا اذا مسهم طائف من الشيطان تذكروا فاذاهم مبصرون{A; پرهيزگاران چون گرفتار وسوسه شيطان شوند هماندم متذكر (ياد خدا) شده و بصيرت يابند» V}(اعراف, آيه 201){V
پنج) مطالعه و تفكر پيرامون عواقب سوء و وخيم گناه. (در اين رابطه مطالعه كتب پيرامون معاد مانند معاد شهيد دستغيب و معاد شهيد مطهري بسيار نافع و لازم است)
شش) خود را همواره در محضر حق تعالي دانستن و او را به يقين در همه حال مراقب و بيناي به افعال خود نگريستن.
هفت) استمداد از خداوند و دعا و نيايش كه فرمود: «اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود هيچ كدام به فضيلت و تزكيه روي نمي آورديد» (و لو لا فضل الله عليكم و رحمته ما زكي منكم من احد ابدا و لکن الله يزکي من يشاء)V}(نور، آيه 21){V
هشت) جايگزين سازي اعمال و عادات نيكو; مانند شركت دائمي در نماز جماعت، نماز شب، زيارت اهل قبور و دعا. «ان الحسنات يذهبن السيئات»V}(هود، آيه 114){V ; خوبي ها سرانجام ميدان را بر بدي ها تنگ خواهد كرد و آنها را از بين خواهد برد.
نه) توجه به چهره كريه و زشتي واقعي گناهان.
ده) براي ترك معاصي لازم است در بسياري از موارد انسان از مكروهات و چه بسا از برخي مباحات نيز چشم پوشد تا او را به انجام زشتي ها نزديك نسازند.
يازده) در حد ممكن دوري جستن از مكان ها و شرايطي كه آدمي را به گناه ترغيب مي نمايد.
دوازده) تقويت اراده از راههاي معقول و مشروع نظير روزه داري در ايام خاص (دوشنبه يا پنجشنبه هر هفته).
سيزده) محاسبه نفس همه روزه و در صورت رخداد خطا خود را محاكمه و توبيخ نمودن و بلافاصله استغفار كردن.
چهارده) مطالعه پيرامون زندگي پارسايان و زاهدان و مطالعه كتب اخلاقي و ...
پانزده) ذکر و ياد خدا
عصاره آنچه تا حال مطرح شد ذکر و ياد خداوند است.
ذکر خدا آثار مثبت فراواني دارد. «ذکر» از آن جهت که با ذاکر اتحاد وجودي مي يابد و ذکر خدا با حضور او همراه است، پس ذاکر خود را در مشهد و محضر خدا حاضر مي بيند و از کمال قرب بهره مند مي شود. در نتيجه بر محور حيااز بسياري از افکار پليد و اخلاق زشت و اعمال نکوهيده احتراز مي کند.
اين که انسان «حيا» را سرلوحه افکار و اعمال خود قرار دهد از مهمترين اهداف تربيتي اسلام شمرده مي شود. خداوند در اولين آيات نازل شده بر پيامبر - صلي الله عليه و آله - روي اين اصل تربيتي تاکيد بسيار نموده، آنجا که مي فرمايد: آيا انسان نمي داند ( و حيا نمي کند) از اين که خدا او را
مي بيند؟ (الم يعلم بأن الله يري)V}(علق، آيه 14){V
مومن با اين ويژگي در مصاف با اهريمن درون و بيرون که او را به هوي فرا مي خواند و بساط هوس را را به روي او مي گشايد، (بر آنها) پيروز مي شود به طوري که براي دفع هر خطر آلودگي به گناه محفوظ مي ماند يا براي رفع گناه مرتکب شده، تائبانه کوشش مي کند. از سوي ديگر شيطان که عامل نسيان و غفلت از حق است با ذکر خدا رانده مي شود. پس ذکر و ياد خدا يکي از دو اثر مثبت را خواهد داشت: يکي آن که مانع غفلت است و به اصطلاح جنبه دفع خطر دارد و ديگر آنکه نسيان پديد آمده را به توجه تبديل مي کند و به تعبيري جنبه رفع خطر دارد.
نکته مهمي که درباره ذکر خدا بايد مراعات شود استمرار آن است. شيطان هرگز از تعدي نسبت به انسان صرف نظر نمي کند، بنابراين بايد عامل دفع يا رفع آن نيز استمرار داشته باشد. از اين رو به «ذکر کثير» امر شده است. «يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا»V}(احزاب، آيه 41){V
يکي از مهمترين نمونه هاي ذکر، تلاوت قرآن است. سعي کنيد از هر فرصتي براي اين منظور استفاده کرده، آيات قرآن را با توجه به معاني و مفاهيم آن قرائت نمائيد. مخصوصا شبها سوره واقعه را بخوانيد. در باره فضيلت تلاوت اين سوره از پيامبر عظيم الشأن اسلام نقل شده که فرمود: کسي که سوره واقعه را بخواند، نوشته مي شود که اين فرد از غافلان نيست.V}(تفسير مجمع البيان، ج9 ص212، به نقل از تفسير نمونه، ج23 ص194){V
به قول حافظ (عليه الرحمه):
P}زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه باک{E}ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند{P
مطالعه کنيد: شهيد دستغيب، قيامت و قرآن (تفسير سوره طور)
در مورد اين که آيا شيطان همه جا حضور دارد و همه جا انسان را وسوسه مي کند بايد گفت: بله شيطان و نسل و طايفه و فرزندان او در همه جا حضور دارند. البته در جاهايي که امکان وسوسه کردن وجود داشته باشد و زمينه اغوا و گمراهي فراهم باشد.
قرآن کريم در آيه 27 سوره مبارکه اعراف مي فرمايد: «انه يراکم هو و قبيله من حيث لاترونهم؛ او (شيطان) و همکاران و دار و دسته اش شما را مي بينند و شما آنها را نمي بينيد» يعني در حقيقت آن جا که تصور مي کنيد فقط خودتان هستيد و خودتان، ممکن است شيطان حضور داشته باشد و به راستي در برابر چنين دشمن ناپيدايي که لحظات حمله او رانمي توان پيش بيني نمود بايد هميشه آماده دفاع بود.
البته شيطان و طايفه اش هرگز اجازه ورود به منطقه روح و قلب افرادي که آمادگي خود را براي پذيرش دعوت آنها اعلام نکرده اند ندارند و به تعبير ديگر گام هاي نخستين از طرف خود انسان برداشته مي شود و اجازه ورود به کشور تن از طرف او داده مي شود و تنها پس از موافقت خود انسان است که شيطان مي تواند از مرزهاي روح او بگذرد. بنابراين کساني که دريچه روح خود را به روي شياطين ببندند، آنها قدرت عبور از آن را ندارند.
در سوره مبارکه نحل، آيه 99 و 100 مي خوانيم: «انه ليس له سلطان علي الذين آمنوا و علي ربهم يتوکلون انما سلطانه علي الذين يتولونه والذين هم به مشرکون؛ شيطان تسلطي بر اهل ايمان و اهل توکل بر خداوند را ندارد و تنها بر کساني که او را ولي و سرپرست خود قرار داده و کساني که او را پرستش مي کنند، تسلط دارد يعني هر چند ما شيطان و همکارانش را نمي بينيم ولي رد پاي آنها را مي توانيم مشاهده کنيم. هر جا مجلس گناه است و در هر نقطه اي وسايل معصيت فراهم باشد و هر زمان پاي زرق و برق دنيا و تجمل پرستي به ميان آيد، شيطان آماده حمله است. به هنگام طغيان غرايز و برافروخته شدن آتش خشم و غضب، حضور شيطان قطعي است.
کد سوال : 2860
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : راههاي كسب معرفت و تشنه شدن چيست ما امام زمان را براي چه مي خواهيم؟
پاسخ : اگر منظورتان از کسب معرفت، معرفت به خداوند باشد بايد گفت:
پرسش شما ناظر به روايت مشهورى از حضرت على(ع) است كه فرمودند: «من عرف نفسه فقد عرف ربّه؛ هر كه خود را شناخت، خداى خويش را شناخته است» » V}(عبدالواحد بن محمد تميمى، شرح غررالحكم و دررالكلم، ص 232.){V
اين حديث شريف و روايات ديگرى از اين دست كه حاكى از ملازمه اكيد ميان شناخت انسان و شناخت خداوند است، تفسيرهاى فراوانى را در بر داشته و بحثهاى دامنهدارى را فراروى انديشمندان نهاده است كه طرح تفصيلى آن خارج از حوصله اين مقال مىباشد؛ ولى در عين حال مىكوشيم نقاط اساسى را در حد پرسش حضرتعالى، روشن سازيم.
در يك نگاه كلى، شناخت انسان نسبت به خداوند سبحان دوگونه است:
1. شناخت حصولى؛ كه مقصود از آن شناخت از راه عقل، تفكر، انديشه و استدلال و برهان است.
2. شناخت حضورى؛ كه خود دوگونه است:
يكم. درك فطرى يا خداشناسى فطرى؛ كه يك علم حضورى غيراكتسابى در نهاد انسان و بيرون از محدوده اختيار او است. اين شناخت فطرى - كه در قلمرو اخلاق قرار نمىگيرد - در بيشتر انسانها تنها استعداد و مايهاى است كه آدمى با تلاش خود مىتواند آن را از استعداد به فعليت واز حالت ابهام به مرحلهدرك حضورى آگاهانه برساند. اين دو آيه از قرآن شريف به اين نوع معرفت ناظر است: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها...؛ پس روى خود را با گرايش تمام به حق، به سوى اين دين كن با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است» » V}(روم (30)، آيه 30.){V
«وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ * أَوْ تَقُولُوا إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا ذُرِّيَّةً مِنْ بَعْدِهِمْ أَ فَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ الْمُبْطِلُونَ؛ و چون پروردگارت فرزندان بنى آدم را از پشتهاى ايشان برگرفت و آنان را بر خودشان گواه گرفت [و پرسيد] آيا پروردگار شما نيستم؟ گفتند: چرا شهادت مىدهيم تا مبادا روز قيامت بگوييد ما از اين [حقيقت ]بىخبر بوديم. يا مبادا بگوييد همانا پدران ما در گذشته شرك آورده بودند و ما فرزندانى از پى ايشان بوديم، آيا ما را به خاطر كارى كه باطل انديشان كردند هلاك مىكنى» V}(اعراف (7)، آيه 172 و 173.){V
P} آن ندايى كَاصْل هر بانگ و نواست{E}خود ندا آن است و اين باقى صداست{P
P} ترك و كرد و پارسىگو و عرب{E}فهم كرده آن ندا بىگوش و لب{P
P} خود چه جاى ترك و تاجيك است و زنگ{E}فهم كردست آن ندا را چوب و سنگ {P
(مولوى، جلال الدين، مثنوى، دفتر اوّل، ابيات 2107 - 2109.)
دوّم. علم حضورى اكتسابى؛ كه يك علم حضورى روشن و آگاهانه است و آدمى با تلاش و پس از پيمودن مراحل تكامل، اين شايستگى را مىيابد كه خداوند آن را به او افاضه نمايد. اين نوع معرفت، داراى مراتب گوناگونِ شديد و ضعيف است كه آخرين مرحله آن همان هدف نهايى آفرينش و بالاترين مرتبه كمال انسانى مىباشد. هر چند دريافت اين معرفت حضورى، مانند گونه قبل، مستقيماً در اختيار آدمى نيست؛ مقدمات دستيابى به آن، از افعال اختيارى است. در حقيقت، افاضه اين كمال - معرفت به خداوند - پاداش بخشى از افعال اختيارى انسان است كه به صورت تام و كامل در آخرت به او داده مىشود؛ گرچه مراتب ديگرى از اين معرفت حضورى براى برخى از اولياى خدا در اين دنيا فراهم مىآيد. در قرآن مجيد از اين معرفت به «رؤيت»، «شهود»، «نظر» و مانند آن ياد شده است: «وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ * إِلى رَبِّها ناظِرَةٌ؛ رخسارهايى در آن روز برافروخته [و به چشم دل] به سوى [جمال ]پروردگارشان نظر كنندهاند»V}(قيامت (75)، آيه 22 و 23.){V
«وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِين؛ و اين گونه ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نمايانديم تا از جمله يقين كنندگان باشد» V}(انعام (6)، آيه 75.){V
با توجه به اينكه شناخت خدا از راه خودشناسى، در قلمرو علم حضورى مذكور قرار مىگيرد، پاسخ به اين دو پرسش شما كه: 1. مقصود از معرفت نفس چيست؟ 2. چطور مىتوان به آن دست پيدا كرد؟ متفاوت خواهد بود؛ هر چند ميان آن دو، تمايز كامل نباشد.
T} شناخت نفس{T
اما مراد از شناخت نفس در گونه اول درك حضورى، معرفت به فطرت و سرشت انسان است. اينكه بداند و بفهمد: فطرت چيست؟ بينش و گرايشهاى فطرى كدامند؟ فطرت در منظر قرآن چگونه تحليل مىشود؟ آيا اساساً ميان همه انسانها مشتركاتى يافت مىشود؟ چه ضابطه و ملاكى براى تشخيص آنها وجود دارد؟ آيا بهرهورى آغازين انسانها از اين مشتركات يكسان است؟ فطرى بودن خداشناسى به چه معناست؟ آيا خدا در نهاد انسان هست؟ اگر هست، پس چگونه پارهاى از انسانها خدا را انكار كرده، از او اعراض مىكنند؟ و...
(براى آگاهى بيشتر در اين زمينه، نگا: شيروانى، على، سرشت انسان.)
دستيابى به اين معرفت و به عبارت ديگر بازشناسى امور فطرى، از روشهاى گوناگون ميسّر خواهد شد:
1. روش تجربى يا تاريخى؛ در اين روش با مراجعه به جامعه و تاريخ و تحولات گوناگون آن، عناصرى كه در همه جا بوده و هميشه حضور داشتهاند ولو با شدت و ضعف [شاخصها و نشانهاى امور فطرى ]كشف مىشود. البته اين عناصر، بايد عناصرى باشد كه در قلمرو انسانيت انسان قرار داشته باشد، از اين رو، روحيه استخدام ديگران در جهت منافع خود، تجاوز به غير، ظلم و عدالتستيزى كه همواره در طول تاريخ ظهور كرده، در اين عناصر جاى نمىگيرند.
2. روش تعقلى؛ در اين روش كوشش مىشود تا به مدد برهان اصالت عموم، گرايشهاى انسانى (مانند علم دوستى، فضيلتخواهى و...) اثبات گردد؛ يا گرايش به خدا و حس پرستش يا فطرى بودن دين مبرهن شود.
3. روش شهودى؛ در اين روش، با مراجعه به وجدان و شهود، گرايشها و بينشهاى فطرى شناخته مىگردد. اگر انسان در درون خود، فارغ از همه ويژگىها و شرايط، احساس كرد كه زيبايى را دوست دارد، علم را دوست دارد، به فضايل اخلاقى عشق مىورزد ودارنده آنها را مىستايد و در پى آن است كه آنها را در خود احياء نمايد، مىتواند به گرايشهاى فطرى انسان دست يازد.
4. روش نقلى؛ در اين روش با مراجعه به كتاب و سنت (منابع روايى) امورى كه به عنوان گرايشها و بينشهاى فطرى انسان طرح شده، شناسايى و طبقهبندى مىشود.
اما منظور از معرفت نفس در گونه دوم معرفت حضورى، معرفت به نفس و شناخت شخصيت و انسانيت انسان است. اينكه دريابد و علم پيدا كند: نفس چيست؟ خصوصيات آن كدام است؟ مراتب آن چگونه است و به چه شكل با يكديگر در ارتباطند؟ رابطه نفس و بدن به چه كيفيتى است؟ نفس، عقل و قلب آيا يكى هستند و اگر خير، وجه تمايز آنها از يكديگر چيست؟ نفس از ديدگاه قرآن و روايات چگونه تفسير مىشود؟ هبوط و عروج نفس چيست؟ مراد از تهذيب نفس چيست؟ ارتباط نفس و عمل چگونه است؟ نفس داراى چه استعدادها و قابليتهايى است؟ تجرد نفس به چه معنا است؟ قواى آن كدام است؟ آيا مىتوان از راه شناخت نفس به شناخت و معرفت خدا دست يازيد؟ اين معرفت در چه حد و مراتبى است؟ و در يك كلام آدمى بايد «نفس» يا «روح» يا «حقيقت» خود را بشناسد تا بداند كه چه بوده و چه شده و چه مىتواند باشد؟
(براى آگاهى بيشتر در اين زمينه ر . ك : حسنزاده آملى، حسن، دروس معرفت نفس؛ شجاعى، محمد، مقالات، ج 1.)
خداوند متعال در اين آيه شريفه با لحنى تأملبرانگيز به اين معرفت تأكيد فرموده است: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ؛ اى كسانى كه ايمان آوردهايد، به خود و حقيقت خود توجه داشته باشيد و خود و حقيقت خود را بيابيد. اگر شما به صراط مستقيم هدايت يافتيد، منحرف شدن ديگران به شما ضرر نمىرساند و برگشت همه شما به سوى اللَّه است و در آن روز خداوند متعال شما را از اعمال و راه و روشتان آگاه خواهد كرد» V}(مائده (5)، آيه 105.){V
با توجه به اينكه آخر آيه از برگشتِ همه به سوى حضرت حق و نايل گشتن همه به نتايج حركات و اعمالشان در روز لقاء پروردگار خبر مىدهد، توصيه به معرفت نفس و شناخت حقيقت خود معناى عميقترى مىيابد. با اين ديدگاه معناى روايت «من عرف نفسه فقد عرف ربه» اين خواهد شد كه هر كس خود را آن چنان كه هست و مظهر و مجلاى وجه حق است بشناسد، پروردگار خود را خواهد شناخت و ناظر وجه او خواهد بود.
قبل از بررسى چگونگى دستيابى به معرفت نفس به گونه دوّم، تذكر چند نكته ضرورى است:
1. تهذيب نفس و حصول كمال آن، متوقف بر معرفت نفس و شناخت عوامل انحطاط و سعادت است.
2. شناخت نفس در حقيقت شناخت «راه» و «راهرو» مىباشد، چرا كه نفس انسانى است كه به سوى خدا سلوك مىكند (رهرو) و راهى را كه آدمى بايد در رسيدن به خدا طى كند نيز همان مراتب نفس خويش است كه با گذر از هر مرتبه از آن، به مرتبه بالاتر صعود مىكند (راه). مهمتر آنكه بر طبق آيه شريفهاى كه پيشتر نقل شد، غايت اين راه خداوند متعال است. پس بايد آدمى مدام در ياد خدا باشد؛ چرا كه اگر آدمى غايت راه را فراموش كند خود راه را نيز فراموش مىكند. پس فراموشى خدا، فراموشى نفس را به دنبال خواهد داشت.
3. اصل معرفت نفسى كه مورد تأكيد منابع اصيل اسلامى قرار گرفته، معرفتى است كه وسيلهاى براى معرفت خداوند قرار مىگيرد، نه شناختى كه براى ترتب آثار ديگر مقصود باشد.
4. براساس منابع قرآنى و روايى، اين شناخت بايد به عنوان يك اصل عملى تلقى شود؛ يعنى، حركت به سوى كمال باشد وگرنه، صرف شناخت نفس از جهت علمى و نظرى تنها آشنايى با مفاهيم است، نه عين واقع در مرحله عمل و كمال V}(طباطبايى، سيدمحمدحسين، الميزان، ج 6، ص 163 - 169.){V
در حقيقت، امرى كه انسان را به شهود وجه حق مىرساند، شناخت حقيقت خود و حركت به سوى مقام اصلى خود است و اين امر، جز با تحصيل تقوا ميسر نخواهد بود.
براى آگاهى بيشتر نگا: شجاعى، محمد، مقالات، ج 2 و 3.
عطار خيلى زيبا در چند بيت، شرايط تحصيل تقوا را بيان كرده است:
P} چون فرود آيى به وادىّ طلب{E}پيشت آيد هر زمانى صد تعب{P
P} صد بلا در هر نفس اينجا بود{E}طوطىِ گردون مگس اينجا بود{P
P}جدّ و جهد اينجات بايد سالها{E}زانكه اينجا قلب گردد حالها{P
P} مِلك اينجا بايدت انداختن{E}مُلك اينجا بايدت در باختن{P
P} در ميان خونْت بايد آمدن{E}وزهمه بيرونْت بايد آمدن{P
P} چون نماند هيچ معلومت به دست{E}دل ببايد پاك كرد از هر چه هست{P
P} چون دل تو پاك گردد از صفات{E}تافتن گيرد ز حضرت نورِ ذات{P
P} چون شود آن نور بر دل آشكار{E}در دل تو يك طلب گردد هزار{P
(عطار، منطق الطير، صص 180 - 181.)
علاوه بر آنچه گفته شد، معرفت نفس از دو سو مىتواند به معرفت ربّ بيانجامد نخست آن كه بدانيم:
حقيقت وجودى انسان عين ربط، وابستگى و نيازمندى محض به خداى متعال است و از خود هيچ استقلالى ندارد، از اين رو تمام وجود ما و متعلقات آن از خدا و متعلق به خداست «انّا للّه» V}(بقره (2)، آيه 156.){V و او حقيقت پايدارى است كه هستىبخش مطلق و عطاكننده همه كمالات به موجودات از جمله انسانهاست «هو الحىّ القيّوم» V}(بقره (2)، آيه 255؛ آلعمران (3)، آيه 2؛ طه (20)، آيه 111.){V بدون آن كه نيازى به كسى يا چيزى داشته باشد «يا ايهاالناس انتم الفقراء الى اللّه و اللّه هو الغنى الحميد» V}(فاطر (35)، آيه 15.){V
اينها حقايقى است كه با دريافت حضورى و شهودى با رفع موانع معرفت از قبيل غفلت ناشى از سرمستى و غوطهور شدن در شهوات و دنياطلبى و دنيادوستى، قابل وصول است. V}(اعراف (7)، آيه 179.){V
دوم آن كه با شناخت توانمندىهاى ظاهر و باطن آدمى و اعتراف به ناشناخته ماندن گستره توانمندىهاى او و سرگشگى در درك حقيقت روح او، مىتوان به جلوهاى از شناخت خداوند دستيافت زيرا در انسان نفخهاى از روح خدا دميده شده است و مىتواند خليفه خداوند در روى زمين باشد.
و اگر مرادتان کسب معرفت به امام زمان(عج) باشد، به پاسخ سؤال 1 مراجعه نماييد.
در احاديث معتبري كه پيرامون فلسفه و فايده ي وجود امام (ع ) در دوران غيبت به ما رسيده است , فوايد گوناگوني را عنوان فرموده اند, از جمله :
1- امام غايب (ع ), واسطه ي فيض و امان اهل زمين است . امامان معصوم (ع ) و امام زمان (عج ) امان اهل زمين مي باشند و اگر زمين از اين حجت هاي الهي خالي بماند, دنيا و اهلش نابود خواهند شد; لذا وجود امام (ع ) موجب بركات بسياري مي باشد. پيامبر اسلام (ص ) هم در اين مورد فرموده است : »اي والذي بعثني بالنبوه , انهم لينتفعون به و يستضيئون بنور ولايته في غيبته كانتفاع الناس بالشمس و ان جللها السحاب ; آري خداوندي كه مرا به پيغمبري مبعوث گردانيده است , آن ها از وجود او منتفع مي شوند و از نور ولايتش در طول غيبت بهره مي گيرند, چنان كه از آفتاب پشت پرده استفاده مي برند.«, (ينابيع الموده , قندوزي , ج 3, ص 170). خود امام زمان (ع ) در اين باره فرموده است : »همان طور كه از خورشيد در وقتي كه توسط ابرها پنهان شده است , بهره گيري مي شود, از من نيز در زمان غيبتم به همان صورت بهره مي برند و همانا من سبب آرامش و امنيت مردم روي زمين هستم , چنان كه ستارگان امان اهل آسمانند, (كمال الدين و تمام النعمه , شيخ صدوق , ص 485).
2-ديگر اين كه سينه ي امام و روح بلندش , صندوق حفظ آيين الهي است كه همه اصالت هاي نخستين و ويژگي هاي آسماني دين را در خود نگاهداري مي كند, تا دلايل الهي و نشانه هاي روشن پروردگار, باطل نگردد و به خاموشي نگرايد.
3- اثر اميد بخشي به مسلمين و تربيت گروه منتظر و آگاه : ايمان و اعتقاد به امام غائب (عج ) سبب اميدواري مسلمانان نسبت به آينده ي پر مهر و صفاي خويش در عصر ظهور امامشان مي گردد. جامعه ي تشيع به اعتقاد خويش به وجود امام شاهد و زنده , هر لحظه انتظار بازگشت آن بزرگوار(ع ) را مي كشد.
شيعه هر چند امام زمان (ع ) را در ميان خود نمي بيند, اما خود را جدا از آن وجود نازنين نمي داند. امام غايب (عج ) هم همواره مراقب حال شيعيان خويش مي باشد; چنان كه خود فرموده است : »ما در رسيدگي و سرپرستي شما, كوتاهي نكرده و ياد شما را از خاطر نبرده ايم ; پس تقواي الهي پيشه كنيد تا از فتنه اي كه به شما رو مي آورد, شما را نجات بخشيم «, (احتجاج طبرسي , ج 2, ص 497).
وجودمقدس امام زمان(عج) فرد کامل انسانيت و واسطه بينعالم ماده و عالم معناست. اگر امام(ع) نباشد ارتباط جهان ماده با عالم ربوبي بريده و گسسته است. قلب و روح پاک امام زمان(عج) به منزله کارخانه برقي است که به هزاران لامپ و وسيله، برق مي رساند و به همگي حرکت و فروغ مي بخشد. اشراقات و افاضات و عنايات عالم غيب در آغاز بر آينه قلب امام(ع) و توسط تو بر دل هاي مردم نازل مي گردد. اگر امام(ع) نباشد نظام آفرينش و نوع انسان منقرض و نابود مي گردد. اگر حجت خدا و امام زمان(عج) بر روي زمين نباشد، خداوند در حد کمال شناخته و عبادت نمي گردد و روشن است که در حصول اين آثار تفاوتي بين حضور وغيبت امام(ع) وجود ندارد.
علامه بزرگوار طباطبايي در کاب ارزشمند شيعه در اسلام در بخش امام دوازدهم مي فرمايد: وظيفه امام تنها بيان ظاهري معارف و راهنمايي صوري مردم نمي باشد بلکه امام(ع) ولايت و رهبري باطني اعمال را نيز بر عهده دارد و او است که حيات معنوي مردم را تنظيم مي کند وحقايق اعمال را به سوي خدا مي کشاند. امام(ع) از راه باطن به نفوس و ارواح مردم اشراف و اتصال دارد گرچه از چشم ظاهري ايشان مستور است و وجودش همراه لازم است هر چند موقع ظهور و اصلاح جهاني اش نرسيده باشد.
اصل وجود امام(ع) موجب دلگرمي و قوت روح بندگان خدا و سالکان راه هدايت و سعادت مي باشد و به عبارت ديگر نقطه اتکايي براي رهپويان راه حقيقت است. اگر چه خداوند متعال تکيه گاه همه است و همه به او اتکال و اعتماد دارند ولي وجود امام زنده اي که پناهگاه و پشتيبان وحافظ شريعت است موجب قوت قلب و استحکام روح و مانع از تسلط اهريمن يأس و نوميدي بر پاکان و مجاهدان و رهروان راه بندگي است و همواره از او کمک مي گيرند و همت مي طلبند.
براي آگاهي بيشتر ر.ک:
1. دادگستر جهان، استاد ابراهيم اميني
2. ولاء و ولايت ها، استاد شهيد مطهري