کد سوال : 2651
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : مزاح و شوخی در فرهنگ اسلامی چگونه است؟
پاسخ : در روايات دو گونه مزاح و شوخي وارد شده است :
T}1- مزاح ممدوح {T
رسول اكرم (ص) مي فرمايند: H}«اني أامزح و لا اقول الاحقا»{H; همانا من شوخي مي كنم در حالي كه جز حق نمي گويم , V}(ميزان الحكمه , ج 11، ح 18854){V يعني ; آن شوخي ممدوح است كه از مدار حق تجاوز نكند و به سخنان باطل و ناروا كشيده نشود.
در روايتي ديگر امام محمدباقر(ع ) مي فرمايند: H}»ان الله يحب المداعب في الجماعه بلا رفث;{H خداوند كسي را كه در بين جماعت و اجتماع شوخي مي كند دوست دارد به شرط اينكه اين شوخي همراه فحش نباشد«, V}(همان , ح 18863){V يعني ; آن شوخي ممدوح است كه از فحش بدور باشد.
T}2- مزاح مذموم{T
رسول اكرم (ص ) مي فرمايند: H}«لا يبلغ العبد صريح الايمان حتي يدع المزاح و الكذب ...;{H بنده به ايمان صريح (و صاف و بي شائبه از كفر) نمي رسد تا اينكه شوخي و دروغ را رها سازد» V}(همان , ح 18877).{V اينجا شوخي با دروغ جمع شده است و با هم ارتباط دارند علي (ع ) مي فرمايند: H}«لا يجد عبد طعم الايمان حتي يترك الكذب هزله وجده;{H هيچ بنده اي مزه ايمان را نمي چشد تا اين كه دروغ را ترك كند چه شوخي آن و چه جدي آن». V}(همان , ج 8, ح 17114).{V
معلوم مي شود آن شوخي مذموم است كه آميخته با دروغ باشد. امام صادق (ع) مي فرمايند: H}«لا تمازح فيجترأ عليك;{H شوخي و مزاح نكن تا بر تو جرائت راه پيدا كند, V}(همان , ج 9, ر 18879){V يعني; حد شوخي را نگه دار و آن قدر شوخي نكن تا نسبت به تو گستاخي و جسارت شود. علي (ع ) مي فرمايند: H}«من كثر مزاحه استجهل;{H هر كس زيادي شوخي كند جهالت را پذيرفته است» V}(همان , ح 18896){V يعني شوخي زياد مذموم است حال مي رسيم به روايت مورد سؤال كه ظاهرا" متن عربي آن اين است : علي (ع ) مي فرمايند: H}«مامزح امرؤ (رجل) مزحه الا مج من عقله مجه;{H هيچ مردي (و انساني ) شوخي و مزاح نكرد شوخي كردني مگر اين كه پاره اي از عقلش را رها ساخت رها كردني»V}(همان , ح 18865).{V
مزحه بر وزن فعله در ادبيات عرب دلالت بر مره (يكبار) مي كند و مفعول مطلق تاكيدي براي مزح مي باشد بنابراين ترجمه دقيق آن اين مي شود كه هيچ مردي شوخي نكرد حتي يكبار شوخي كردن مگر اينكه ... اين روايت را بايد با روايات ديگر تفسير كرد تا معلوم شود چقدر زيبا با همديگر جمع مي شوند جمع آن اينگونه است كه آن مزاحي پاره اي از عقل را مي برد كه با دروغ همراه باشد (روايت اول بخش 2), با گستاخ كردن ديگران بر خود همراه باشد (روايت سوم بخش 2) و... به طور كلي همه مواردي كه مزاح در آن مذمت شده مواردي است كه حتي يكبار انجام دادن آن هم با عقل سليم سازگار نيست و اين روايت حضرت آن موارد را نظر دارد و همه مواردي كه مزاح در آن ممدوح شمرده شده مواردي است كه با عقل سليم سازگار است مثل شوخي به هدف ادخال سرور به قلب مؤمن , شوخي به هدف بيان سخني حق و بر مدار حق (روايت 1 بخش 1) شوخي به هدف شادمان كردن و الفت قلوب گروه و اجتماعي بدون فحش (روايت 2 بخش 1).
با اين بيان پاره اي از حدود شوخي سالم بلكه ملاك آن هم بيان شد. در صورتي که در چارچوب شرايط فوق باشد از نظر اسلام اشکال نداشته و از باب ادخال سرور در قلوب مؤمنان نيکوست.
کد سوال : 2652
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : انسان قبل از اينکه به دنيا بيايد يا وقتي که به صورت نطفه است، خداوند سرانجام کار ا و را مي داند با توجه به اين علم، همه ما محکوم به علم حتمي خداوند هستيم. خداوند با علم خود مي داند که يزيد به دنيا مي آيد و فرزندان رسول خدا را شهيد مي کند و در نتيجه به جهنم مي رود پس چرا خداوند يزيد را خلق کرد. نتيجه اين که خداوند عده اي را براي بهشت و عده اي را براي جهنم خلق مي کند؟
پاسخ : علم پيشين الهي نسبت به اعمال ما مستلزم جبر نيست; زيرا زماني جبر است كه علت اعمال ما باشد در حالي كه خدا از افعال ما آگاه است ; چون ما آنها را انجام مي دهيم نه اينكه چون او مي داند ما انجام مي دهيم.
به عبارت ديگر خداوند موجودي است غير زماني و براي او قبل و بعدي نيست و همه زمان ها نزد او يكسان است و گذشته و آينده و حال نزد او مساوي است . پس همين طور كه علم ديگران به اعمال ما در حال انجام يا بعد از آن يا قبل از آن رافع اختيار از ما نيست علم قبلي خداوند به اعمال ما رافع اختيار نيست و علم خدا به افعال انسان قبل از خلقت به اين معنا نيست كه او تقدير كرده انسان چنين اعمالي را انجام دهد; بلكه تقدير و مشيت الهي بر اين قرار گرفته است كه انسان اعمالش را از روي اراده و اختيار خودش انجام دهد و خدا نيز علم دارد كه هر كسي با اراده و اختيار خودش چه كارهايي را انجام خواهد داد و اين مساوي با اراده و اختيار انسان است .
تأثير عوامل غير اختيارى در روحيات و اعمال و كنشهاى انسانها امرى مسلم و ترديد ناپذير است ليكن اين گونه امور هرگز سلب كننده اختيار و آزادى اراده انسانى نيستند و از طرف ديگر نمىتوانند فطرت پاك الهى آدمى را - كه اورا به سوى خدا و فضائل و پاكىها فرا مىخواند - از بين ببرند.
نقش عوامل محيطى يا وراثتى ياد شده آنها ايجاد زمينه گرايش به سوى برخى از رذالتها و منكرات است. بنابراين تفاوت يك انسان حرامزاده يا فردى كه در محيط تربيتي فاسدى تولد و رشد مىيابد با فرد حلال زاده يا كسى كه در محيط سالم تولد و رشد يافته آن است كه در وى زمينه گرايش به كژيها و آلودگىها بيشتر است ولى اين زمينه هرگز توانايى و اراده اصلاح را از او سلب نمىكند و همين انسان بر حسب فطرت الهى ميل به سوى نيكىها و ارزشهاى متعالى نيز دارد. بنابراين مىتواند مانند هر كس ديگر بهسمت ارزشها و فضائل حركت كند. در طول تاريخ نيز بسيارى از انسانهايى كه در محيط سالم رشد كردهاند به سوى انحرافات گرويده و در مقابل افرادى در محيط هاى فاسد بر عليه تمايلات نفسانى پست خود قيام كرده و به اصلاح گراييدهاند. از طرف ديگر عذاب و پاداش الهى نسبت به همه انسانها يكسان نيست. چنان كه گفتهاند: در قيامت سهكتاب وجود دارد كه به حسب آنها پاداش و جزا صورت خواهد گرفت: 1) پرونده سيئات. 2) پرونده حسنات. 3)پرونده نعمات.
مقصود از نعمات صرفا آب و نان و ... نيست. بلكه مهمترين آنها عوامل تربيتى مانند: پيامبران علما خانواده خوب دوستان خوب شرايط اجتماعى مناسب قواى ادراكى شرايط ژنتيك و ... مىباشد. از اين جا روشن مىشود كه مسؤوليت هر كس در پيشگاه خداوند متناسب با نعمتهايى است كه پروردگار به وى ارزانى داشته و عدالت الهى ايجاب مىكند كه با ملاحظه تمام شرايط و عوامل ارادى و غير ارادى دخيل در افعال انسان هر فردى را پاداش و جز ابخشد. آنچه در روايات پيرامون حرامزادگان و ... آمده همه براى تذكر و يادآورى وجود همين زمينههاست و از آنهامىتوان در امور تربيتى نتايج درخشانى گرفت. بنابراين وجود اين عوامل و تأثير آنها هيچ تضادى با عدل الهى و پاداش و عذاب اخروى ندارد.
اما نسبت به الطافى كه به پيامبر(ص) گرديده است بايد دانست كه در نظام خلقت به هيچ موجودى به طور استثنايى چيزى افاضه نمىگردد. بلكه هر موجودى همه كمالات ممكنه خويش را از فياضعلىالاطلاق دريافت مىدارد. بنابراين ديدگاه هر كس ديگرى اگر قابليت دريافت فضائل و عنايتى آن چنانى را دارا مىبود قطعا به وى افاضه مىگرديد و چنان نيست كه چون به پيامبر(ص) لطف شد به چنين كمالاتى رسيد بل چونشايستگى چنين كمالاتى را داشت مشمول عناياتى چنان گرديد.
براى اطلاع بيشتر در اين زمينه ر . ك : «عدل الهى» شهيد مطهرى.
کد سوال : 2653
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : ميزان تأثير آشنايي قبل از ازدواج در زندگي زناشويي را از نظر اسلام و عرف اجتماعي امروزي توضيح دهيد؟
پاسخ : در خصوص ارتباط با جنس مخالف جهت ازدواج چند نكته را يادآور مي شود: بايد طرفين قبل از ازدواج از يكديگر شناخت داشته باشند, اما اين شناخت بايد از راه مناسب و قابل اعتماد بدست آيد. بي ترديد صحبت مستقيم و تنهايي طرفين راه صحيح و مناسب براي تحصيل شناخت نيست.
تجربه نشان داده است كه اين روش، معلومات و اطلاعات صحيح، كامل و بجايي را به دست نمي دهد، لذا اين شيوه كمتر راه گشا بوده و در برخي از موارد به واسطه تحت تأثير قرار گرفتن حقيقت و غلبه احساسات و عواطف بر واقعيت طلبي، موجب زيان هايي شده است . از اين روي در حالي كه شناخت طرفين را قبل از ازدواج لازم و ضروري مي دانيم چند نكته را در اين مورد متذكر مي گردد: شناخت قابل اعتماد و صحيح آنگاه به دست مي آيد كه :
الف - از راه صحيح و به دور از انگيزه هاي ديگر, همانند انگيزه هاي عاطفي و احساسي باشد.
ب - منابعي كه جهت كسب آگاهي به آنها مراجعه مي شود بايد صداقت آنها قبلا" تأييد شده باشد. حداقل اين است كه آنها ذي نفع نباشند.
ج - نوع شناخت و اطلاعات لازم و ضروري كه مورد نظر است و زندگي بر پايه آنها بنا مي شود بايد قبلا" زمينه يابي گردد. بايد از اموري كسب آگاهي نمود كه در آينده براي زندگي شما ضروري است و جهل و ناآگاهي از آنها موجب سردرگمي و يا شكست زندگي مي شود. ولي شناخت هاي غيرضروري به كار نمي آيند.
د - بايد تدبيري انديشيد كه اطلاعات بدست آمده را محك زند و آنها را از افكار رؤياگونه، دروغ پردازي هاي ناخود هشيارانه - و حتي آگاهانه - مبرا سازد، لذا بايد از افراد صاحب تجربه و قابل وثوق كمك گرفت و نسبت به برخي امور آن ها را به جمع آوري اطلاعات ضروري ياري طلبيد. پي بردن به خصوصيات فرد از راه هاي مختلفي ميسر است :
1- مطالعه بر روي دوستان او.
2- مطالعه رفتار افراد خانواده او.
3- تحقيق از دوستان و فاميل او.
4- استفاده از تست هاي روان شناسي كه در اين باره مي توان از واحد مشاوره ازدواج استفاده كرد.
ناگفته نمايند گفتگو در محيطهاي گردشگاهي معمولا" بستر مناسبي براي غلبه عواطف و احساسات است و در صورتي كه به ازدواج نينجامد, ضربه روحي شديدي - به ويژه نسبت به دختران - به وجود مي آورد. علاوه بر اين كه گفتگو در اين حد از نظر شرعي گناه محسوب مي شود. بنابراين توصيه مي شود از راه هاي تحقيق فوق الذكر استفاده شود تا در پرتو آن به شناختي عميق تر دست يابيد.
در پايان زندگي توائم با خوشي پايدار را باري شما آرزومنديم.
کد سوال : 2654
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : در اين نظام چرا بيش از حد به زنان ميدان داده شده است تا جايي که زنان بيشتر از مردان امکان استخدام و کار دارند. چرا دولت برنامه اي جهت رفع تبعيض بين زنان و مردان ندارد و چرا مهريه به مردان تعلق نمي گيرد؟
پاسخ : يکي از اهداف و وظايف اصلي نظام اسلامي اجراي عدالت و احقاق حقوق همه مردم و آحاد جامعه است. زنان نيز به عنوان نيمي از افراد جامعه مانند مردان داراي حقوق مسلمي از جمله حضور در عرصه هاي اجتماعي هستند که نمي توان از آن چشم پوشي نمود زيرا : اولا: با بررسي آيات و روايات متعدد مشخص مي گردد که تأکيد کتاب و سنت بر حضور پاک و بدون گناه مردان و زنان در صحنه هاي اجتماعي در قالب اشتغال و يا تأمين ديگر نيازهاي مشروع فردي و اجتماعي است و از اين جهت فرقي بين زن و مرد نيستV}(ر.ک: نقش جنسيت در اشتغال و ديدگاه، ابوالفضل گائيني، اسلام و فيمينيسم (مجموع مقالات) نشر معارف اسفند 1379){V
ثانيا: همچنان که در مقدمه قانون اساسي، ج 1010، تحت عنوان «زن در قانون اساسي» آمده، «در ايجاد بنيادهاي اجتماعي اسلامي، نيروهاي انساني که تاکنون در خدمت استثمار همه جانبه خارجي بودند، هويت اصلي و حقوق انساني خود را باز مي يابند و در اين بازيابي طبيعي است که زنان به دليل ستم بيشتري که تاکنون از نظام طاغوتي متحمل شده اند استيفاي حقوق آنان بيشتر خواهد بود»
بر اين اساس اصول متعددي از قانون اساسي دولت جمهوري اسلامي موظف شده است که همه امکانات خود را براي تأمين حقوق همه جانبه افراد اعم از زن و مرد، بکار گيرد.V}(اصول سوم، دهم ، بيستم و بيست و يکم قانون اساسي) {V بنابراين، اصل احقاق حقوق فردي و اجتماعي زنان امري مسلم و از وظايف دولت اسلامي است و اين مهم نيز تاکنون دنبال شده و تحول وسيعي در موقعيت اجتماعي، فرهنگي و حقوقي زنان ايران فراهم آمده و در جهت فراهم آوردن زمينه هاي رشد و شکوفايي آنها قدمهاي بزرگي برداشته شده است.
اما بايد به يک واقعيت ديگر نيز اذعان نمود و آن وجود برخي جريانهايي است که سعي دارند با افراط يا تفريط هاي خود در اجراي سالم اين روند اخلال و آن را به انحراف بکشانند و تأکيد بيش از حد بر اشتغال زنان يکي از اين مسائل است زيرا با اينکه نظام اسلامي با اشتغال زنان در چارچوب موازين و مقررات شرعي و قانوني موافق و در عمل نيز در حال اجراي آن است. اما احقاق اين حقوق، نبايد به جايگاه مهم و کليدي زن درعرصه اجتماع و خانواده و شخصيت او آسيب برساند و آن را از ساير حقوق و وظايف فردي و اجتماعي خويش محروم سازد و يا اينکه به حقوق و مسؤوليت هاي ساير آحاد جامعه (مردان) خلل وارد آورد. متأسفانه برخي گرايشها بدون در نظر گرفتن اين مسائل مهم و اولويتهاي جامعه خصوصا در مقطع کوني که براي بسياري از مردان به عنوان مسئول تأمين اقتصاد و معيشت خانواده امکان اشتغال فراهم نيست _ به دليلي بيش از اندازه بر مسأله اشتغال زنان دامن مي زنند: مهمترين اين دلايل عبارتند از:
1 _ بهره برداري از ويژگيها و شخصيت روحي و رواني زنان در جهت منافع خويش و سود جوئي در پرداخت حقوق کمتر،کار بيشتر.
2 _ تضعيف نهاد خانواده و زمينه سازي براي تهاجم فرهنگي بيگانگان.
3 _ نا کار آمد نشان دادن نظام اسلامي در حل مسأله اشتغال و ... اما در مورد قسمت آخر سؤال بايد گفت که در زندگي زناشوئي و نظام خانواده نقش زن داراي ويژگيهايي است که آنرا مستحق مهريه مي کند . و لذا چنين مسأله اي براي مرد وجود ندارد. در توضيح به نکات چندي بايد توجه داشت.
الف ) ساختار وجودي زن , با مشاغل حاد و سخت , سازگار نيست . شما بارداري و زايمان و سپس شيردادن فرزند را در نظر بگيريد, نوعا" اين گرفتاري هاي طبيعي كه براي زن وجود دارد, او را از بسياري مشاغل باز مي دارد. بنابراين مرد, بايد در صدد درآمد و پرداخت هزينه زن و فرزند خويش باشد.
ب ) اصولا" زن , زندگي و وجود خويش را در اختيار شوهر قرار مي دهد. بنابراين مرد هم بايد در ازائ آن انجام وظيفه نمايد.
ج ) اگر دقت كنيم، مي بينيم كه نوعا" مرد است كه به خواستگاري زن مي رود. بر اين اساس وقتي زن جواب مثبت داد، مرد نيز بايد مسؤوليت حفظ و نگه داري از زن و تأمين غذا و لباس و مسكن او را بر عهده بگيرد.
د ) در صورت از دست دادن شوهر (با طلاق و يا فوت مرد) زن نيازمند هزينه زندگي است . بنابراين بايد از او حمايت شود و نبايد او را به حال خود رها كرد. پس بايد سرمايه اي به عنوان «مهر» علاوه بر ارث , در اختيار زن قرار گيرد; مگر آنكه مهر خويش را, قبلا" از مرد گرفته باشد. نكته مهمتر آن كه قرآن كريم از مهريه در سوره نساء, آيه 4 به «نحله» تعبير كرده است كه نزد اهل لغت و مفسرين حاوي دو معني است :
1- بدهي و دبين : مهر يك حق براي زن و بر عهده مرد است نه بهاي زن ; يعني , خداوند متعال در راستاي تعيين حقوق و تكاليف زن و مرد, از جمله حقوق زن و تكاليف مرد, مسائله مهريه است , در قبال برخي حقوق ديگر كه براي مرد جعل شده است و يك سري محدوديت هايي براي زنان منظور شده است.
2- هبه و بخشش بدون عوض : همان طور كه راغب اصفهاني در كتاب ارزشمند «المفردات» مي نويسد: به عقيده من اين كلمه از ريشه «نحل» (به معني زنبور عسل ) آمده است زيرا بخشش و عطيه شباهتي به كار زنبوران عسل در دادن عسل دارد.
براي آگاهي بيشتر ر.ك : كتب تفسيري , ذيل آيه 4 سوره نساء، خصوصا" تفسير نمونه , ج 3, ص 262 - 265.
کد سوال : 2655
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : يکي از استدلالات شيعه مبني بر مسلمان بودن حضرت ابي طالب عموي پيامبر وجود فاطمه بنت اسد در خانه ايشان است اما حضور زينب دختر پيامبر درمنزل ابي العاص کافر حربي که در جنگ بدر هم اسير شد چگونه توجيه مي شود؟
پاسخ : اين درست است که از سوي خدا پيامبر اسلام مأمور شد که به مسلمانان اعلام کند که زن مسلمان نمي تواند در خانه شوهر کافر بماند و بايد از شوهرش جدا شود و در مورد زينب هم مسأله چنين است و او هم از شوهر کافرش جدا شد پس اين حکم راجع به زينب دختر پيامبر هم اجرا شد. منتهي گاهي برخي از کارها به کندي پيش مي رود و يا با تأخير صورت مي گيرد. حالا ماجراي زينب و ابوالعاص را به صورت کوتاه براي شما مي آوريم:
ابو عاص بن ربيع داماد پيامبر و شوهر زينب بود، او از بزرگان مکه به شمار مي رفت، هم ثروتمند بود، هم تاجر بود و هم امانت دار. ابوعاص خواهر زاده حضرت خديجه(س) بود. حضرت خديجه از پيامبر درخواست کرد که زينب را به همسري ابوعاص درآورد و پيامبر هم پذيرفت. وقتي که اسلام ظاهر شد، حضرت خديجه و زينب ايمان آوردند ولي ابوعاص به شرک خود باقي ماند. وقتي که زينب مسلمان شد، عده اي از قريش نزد ابوعاص آمدند و به او گفتند که تو زن مسلمانت را رها کن و ما به جاي آن بهتر از او را برايت فراهم مي کنيم ولي ابوعاص حرف آنان را رد کرد و زن خود را رها نکرد.
از سوي خدا دستور رسيد که زن مسلمان نمي تواند با مرد کافر زندگي کند. وقتي که اين حکم آمد پيامبر اسلام در نظر داشت زينب را از ابوعاص جدا کند ولي مقدمات اين کار فراهم نمي شد و زينب همچنان در خانه ابوعاص بود. رسول خدا به مدينه هجرت کرد و پس از آن جنگ بدر پيش آمد و مسلمانان در اين جنگ از دشمن عده اي را اسير گرفتند. يکي از اين اسيرها همين ابوعاص بود.
ابوعاص، در مدينه نزد پيامبر مي ماند. اهالي مکه براي آزادي اسيران خود اموالي را به مدينه فرستادند، همسر ابوعاص هم اموالي را براي آزادي شوهرش به مدينه فرستاد. در ميان اين اموالي که زينب فرستاده بود، گردنبندي هم بود. پيامبر آن را گردنبند را ديد (آن گردنبند را حضرت خديجه در روز عروسي زينب به زينب داده بود). رسول خدا وقتي چشمش به آن گردنبند افتاد، دلش به حال زينب سوخت و به اصحاب خود فرمود: اگر مصلحت مي بينيد شوهر زينب را آزاد کنيد و اموال او را هم پس بدهيد. اصحاب هم قبول کردند و ابوعاص با اموال زينب به مکه رفت. پيامبر خدا به ابوعاص گفت: وقتي به مکه رسيدي زينب را بفرست بيايد. ابوعاص هم قبول کرد. وقتي ابوعاص به مکه آمد به زينب گفت: تو برو و به پدرت ملحق شود. برادر ابوعاص زينب را سوار بر شتر کرد و روز روشن به طرف مدينه راه افتاد. قريش از اين کار ناراحت شدند و چند نفر فرستادند تا مانع حرکت زينب به مدينه شوند.
هبار و فهري به زينب رسيدند و او را با نيزه تهديد کردند و در اين ماجرا بچه زينب که به آن حامله بود، سقط شد. برادر ابوعاص اصرار به رفتن مي کرد و مردان قريش اصرار به برگرداندند.
در پايان کار ابوسفيان دخالت کرد و گفت: ما نيازي نداريم که اين زن را نگهداريم ولي رفتن شما در روز روشن براي ما ذلت است. شما برگرديد و چند روز در مکه بمانيد و پس از آن که سر و صداها خوابيد شبانه برويد و چنين شد و زينب را شبانه حرکت دادند و به مدينه آوردند.
پيامبر اکرم به اصحاب خود دستور دادند که هبار را که موجب سقط شدن بچه زينب شده بود هر کجا يافتيد بکشيد.
زينب به اين ترتيب از شوهرش جدا شد و به مدينه آمد. ابوعاص در مکه ماند و زينب نزد پيامبر مي ماند. ابوعاص به عنوان تجارت به شام رفت و اموالي از بزرگان قريش را هم با خود برد. موقع برگشتن از شام، عده اي از نيروهاي اسلامي او را ديدند به او حمله کردند و اموال او را گرفتند ولي خود او فرار کرد و گرفتار نشد و آن اموال بين آنان تقسيم شد.
ابوعاص از تاريکي شب استفاده کرد، به مدينه آمد و به زينب پناه برد، زينب هم به او پناه داد. صبح زينب به مردم اعلام کرد که من او را پناه داده ام و مسلمانان هم قبول کردند. سپس پيامبر نزد دخترش زينب رفت و به او گفت: دخترم! ابوعاص را گرامي بدار ولي تو براي او حلال نيستي و او نمي تواند شوهر تو باشد. پيامبر اسلام به آن عده از نيروهاي رزمي که اموال ابوعاص را گرفته بودند فرمود: من دلم مي خواهد اموال او را به او برگردانيد و اگر نخواستيد مي توانيد برنگردانيد. آن نيروها همه اموال ابوعاص را به او پس دادند. ابوعاص اموال را گرفت و تصميم به برگشتن به مکه گرفت. ابوعاص با اموال خودش و اموال قريش به مکه رفت. صاحبان اموال آمدند و اموال خود را گرفتند. پس از آن ابوعاص گفت: اي بزرگان و ثروتمندان قريش! بدانيد که من در مدينه مسلمان نشدم تا شما گمان نکنيد که به خاطر اموال شما مسلمان شدم. حال که اموال شما را پس دادم، بدانيد که H}«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله»{H و به اين ترتيب ابوعاص مسلمان شد و پس از آن به مدينه آمد و پيامبر هم زينب را به او برگردانيد.
درباره امانت داري ابوعاص آورده اند که به ابوعاص پيشنهاد دادند که بيا مسلمان شود و اموال قريش را تملک بکن. او گفت: چقدر زشت است که اسلام خودم را با خيانت آغاز کنمV}(سيره ابن هشام، ج 2، ص 306 به بعد، چاپ مصر، 1355 ق).{V
کد سوال : 2656
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : در كتاب «ياد مهدي» از انتشارات مسجد مقدس جمكران، در يكي از احاديث نوشته شده بود، هر حكومتي كه قبل از امام زمان(ع) ظهور كند و بوجود بيايد حكومت طاغوت است؟ مي توانيد اين حديث را با نظام فعلي ما توضيح دهيد؟
پاسخ : بيشتر روايات به سه قيام اشاره دارند نه نفي تشكيل حكومت پيش از ظهور. پاسخي كه مي توان در مقابل اين روايات داده چنين است:
1- اين روايات چنانچه از محتوا و علت هايي كه در روايات آمده است روشن مي شود، نظر به خلافت بني اميه و بني عباس و ديگر فتنه ها و مصيبت هايي كه در آن زمان اتفاق مي افتاده دارند.
2- در آن زمان - و حتي زمان هاي بعدي - افرادي در مقابل حكومت هاي ظالم و باطل مردم را به اطاعت خويش فرا مي خوانند، ائمه شيعيان را از پيوستن به اين گروه نهي فرمودند تا به ظلم كمك نشود. امادر مقابل كسي كه مردم را به اقامه حق و بازگرداندن حكومت به اهلش دعوت كند مورد حمايت ائمه بوده اند.
3- بسياري از روايات در قضاياي مشخص و شخصي بيان شده است و فرد يا افراد خاصي را از قيام منع مي كردند كه نشان مي دهد كه در آن زمان خصوصيت و ويژگي اي بوده است كه قيام آن افراد به ثمر نمي رسيده با اين كه قيام او دعوت به خود بوده نه حق. در مقابل دليل عقلي و نقلي قائم است كه قيام و تشكيل حكومت در هر زماني مطلوب است.
اما دليل عقلي: احكام اسلام، براي يك زماني خاص نيست. اسلام دين جهاني است كه در همه زمان ها و مكان ها - برنامه براي هدايت و رستگاري و اقامه عدل دارد. در عين حال از ضروري ترين امور زندگاني بشر، وجود نظام اجتماعي و حكومتي است كه پاسدار حقوق جامعه باشد. هيچ جامعه اي نمي تواند از تشكيل حكومت بي نياز باشد. حال يا حكومت ظالمانه باشد يا عادلانه.
اما روشن است كه حكومت عادلانه هدف اصلي زندگي بشري است و انسان ها بايد تلاش كنند كه حكومت عادلانه تشكيل دهند.
پس اولا: احكام اسلامي براي همه زمان ها و همه مكان هاست، حتي زمان غيبت نيز جاري و قابل اجرا است.
ثانيا: اسلام داراي احكام حكومتي است، چنانچه داراي احكام عبادي است و چنانچه لازم است احكام عبادي آن - چون نماز و روزه - پياده شود و در هيچ زمان تعطيل نمي شود احكام حكومتي آن نيز در هيچ زماني تعطيل بردار نيست.
ثالثا: در زمان حضور امام (ع) احكام حكومتي را او اجرا مي كند. اما در زمان غيبت كساني كه از جانب امام اجازه دارند بايد جامعه را اداره كنند (مگر اين كه زمينه تشكيل حكومت موجود نباشد).
اما دليل نقلي: روايات متعددي درباره آخر الزمان و علائم ظهور است كه اشاره دارد پيش از قيام و ظهور مقدس حضرت مهدي(عج) در ايران و يمن حكومت هاي شيعي و مورد تأييد امام تشكيل مي شود و در دنياي پر از ظلم و جور آن زمان، مردم را به حق و عدالت دعوت مي كنند. در اين روايات به قيام ايرانيان و حكومت آنها تأييد بسياري شده است. آقاي علي كوراني از علماء لبناني مقيم ايران، روايات مربوطه را جمع آوري و دسته بندي كرده اند و با توضيحاتي جامع درباره اين روايات توضيح داده است. V}(كوراني، علي، عصر ظهور، ترجمه عباس جلالي، ص 217 - 275، شركت چاپ و نشر بين الملل سازمان تبليغات اسلامي، چاپ دوم 1379، تهران).{V
پس نه تنها حكومت جمهوري اسلامي، مصداق رواياتي كه نهي از قيام و احيانا تشكيل حكومت مي كند نيست، بلكه به دليل عقل و نقل مصداق واقعي حكومت زمينه ساز حكومت جهاني حضرت مهدي(عج) است و خداوند به ما و شما روزي فرمايد كه شايستگي اين را داشته باشيم تا ظهورش را درك كنيم و در ركاب و خدمت آن حضرت باشيم، زيرا روايات متعددي از نقش سازنده ايرانيان پيش و در عصر ظهور براي زمينه سازي و قيام آن حضرت حكايت دارند و خداوند توفيق دهد كه ما نيز جزء اين گروه باشيم، انشاءالله.
_______________________________________________________________
پاسخ اجلاس دوسالانه امام زمان (عج)
پرسش:
در كتاب «ياد مهدي» از انتشارات مسجد مقدس جمكران، در يكي از احاديث نوشته شده بود هر حكومتي قبل از امام زمان (عج) ظهور كند و بوجود بيايد حكومت طاغوت است. ميتوانيد اين حديث را با نظام فعلي ما توضيح دهيد؟
پاسخ: براي پاسخ به اين پرسش مقدمهاي لازم مينمايد و آن اين است كه دركلام هر متكلم حكيم و عاقلي ابتدا بايد همه كلام وي را شنيد و پس از آن دربارهاش قضاوت نمود. زيرا ممكن است حكيم سخن را با «عام» ـ يعني مفهومي كه داراي شمول و وسعت و گسترش بوده و مصاديق و افراد بسياري را شامل ميشود ـ آغاز كند ولي در لابلاي كلام و سخن خويش مراد خويش را با «خاص» توضيح دهد. مانند اينكه در ابتدا بگويد: «از همه عالمان پيروي كرده و دين خود را از آنها بگيريد.» سپس در لابلاي گفتگو و سخن بگويد: «از عالمان دنيامدار و هواپرست پيروي نكنيد و در دين خود به آنها تكيه نكنيد.» بديهي است در چنين مواردي نميتوان به جمله اول تكيه كرد و به سراغ امثال ابوهريره و شريح قاضي، ابوموسي اشعري و... رفت چرا كه مراد اصلي گوينده در جمله دوم به وضوح هر چه تمامتر بيان شده است. با ذكر اين مقدمه پرسش بالا را پاسخ ميگوييم. روايتي كه شما ذكر كردهايد اين است كه امام صادق عليهالسلام فرمودند: «كُلُّ رايَةٍ ترفع قَبل قيامِ القائمِ فَصاحِبُها طاغوتَ يعبد من دون الله عزوجل»(1) هر پرچمي پيش از نهضت «قائم» برافراشته شود، صاحب آن «طاغوتي» است كه در برابر خداپرستش ميشود.
در اين روايت چند مطلب بايد روشن شود:
1 . مقصود از پرچم برافراشته درگيري با نظامهاي حاكم و به وجود آوردن حكومت جديد است.
2 . «قبل از قيام قائم» قطعاً شامل عصر غيبت ميشود. البته زمان صدور روايت به بعد را نيز شامل ميشود.
3 . طاغوت عبارت است از هر متجاوز و هر معبود جز خدا،(2) مرحوم علامه طباطبايي (ره) ميفرمايد: «طاغوت» يعني طغيان و تجاوز ازحد، و معناي آن مانند ملكوت و جبروت خالي از مبالغه نيست، طاغوت بر چيزهايي كه سبب حصول طغيان ميشود مانند چيزهايي كه به جاي خداپرستش ميشود نيز اطلاق ميگردد مثل بتها و شياطين و جن و رهبران ضلال، و همچنين هر كس برخلاف رضاي الهي از او پيروي شود طاغوت ناميده ميشود.(3)
با توجه به صدر و ذيل روايت روشن ميشود پرچمي كه پيش از قيام حضرت حجت (عج) برافراشته ميشود آنگاه طاغوت به شمار ميرود كه ستمگر و جباري آن را برافراشته سازد و مقصودش تجاوز و تعدي به احكام الهي و در مقابل خدا و رسول الله (ص) و امام معصوم (ع) باشد نه عادل و پرهيزكاري كه جزء برگزيدگان از مردم به شمار آيد و علم و تقوي و توحيد در تمام زندگانيش نورافشاني كرده باشد و هرگز از عدالت خارج نشده باشد، برافراشتن پرچم به وسيله چنين شخص صالح و مصلحي براي حاكميت دين برچيدن بساط طاغوت و در مسير تحقق آرمانهاي الهي است. پس با قراين داخليِ روايت، مقصود حديث روشن شد. شاهد بيروني نيز وجود دارد. امام باقر عليهالسلام ميفرمايد: «هيچ كس مردم را تا خروج دجّال فرا نميخواند، جز اينكه افرادي يافت ميشوند كه با او بيعت كنند. هر كس پرچم گمراهي برافراشت، صاحب آن طاغوت است».(5) به قيد «مَنْ رَفَعَ رايةَ ضَلالِةِ» توجه كنيد قيام كنندهاي طاغوت شمرده شده كه پرچم گمراهي برافرازد نه كسي كه مردمان را به سوي نور، روشنايي، احكام الهي و توحيد فرا ميخواند. در روايت معتبر ديگري امام صادق عليهالسلام قيامها را دو دسته ميكنند و ميفرمايند: هرگاه شخصي براي قيام به سوي شما آمد، توجه كنيد كه انگيزه و هدفش چيست و براي چه چيز قيام ميكند. نگوييد كه «زيد» (بن علي) هم خروج كرد، زيد مردي عالم و آگاه و بسيار راستگو بود و به سوي خودش شما را فرا نميخواند بلكه به خشنودي و رضاي آل محمد دعوت ميكرد و اگر موفق ميشد به عهد خود وفا ميكرد وي براي نابودي سلطان ستمگر (بنياميه) قيام كرد، اما شخصي كه امروز قيام كرده است (محمد بن عبدالله) شما را به چه چيزي ميخواند؟ به رضاي آل محمد (ص)؟ ما شهادت ميدهيم كه به دعوت او راضي نيستيم. او امروز كه كسي با او نيست، از ما سرپيچي ميكند، چه رسد به روزي كه پرچمها براي او بسته شود (و داراي امكانات و افراد شود)... پس ميتوان نتيجه گرفت كه هرگاه قيام كننده داعي به حق و در پي رضايت آل محمد (ص) و اجراي احكام الهي باشد و ارادهاي جز اراده آنها نداشته باشد، چنين شخص صالحي گرچه در دوره غيبت باشد مشمول اين روايت نميشود.
يكي از بهترين دليلها روايتي است كه نعيم بن عبدالله به سند خود از ابراهيم بن علقمه از عبدالله نقل ميكند كه ما روزي نزد پيامبر اسلام (ص) نشسته بوديم. گروهي از بنيهاشم نزد ما آمدند. تا چشم پيامبر (ص) به آنان افتاد، رنگش دگرگون و آثار ناراحتي در چهرهاش نمايان شد. اصحاب علت ناراحتي را پرسيدند، حضرت چنين توضيح دادند: «ما خانداني هستيم كه خدا براي ما، آخرت را بر دنيا برگزيده، و اينان كه خاندان من هستند، پس از من دچار بلا و آوارگي و دوري و تبعيد از وطن ميگردند و اين سختيها، ادامه مييابد، تا زماني كه مردمي از مشرق زمين قيام ميكنند. آنان كه اصحاب پرچمهاي سياه هستند. در آغاز قيام، خواستة مردم از حكومت حق است، ولي سردمداران حكومت، زير بار نميروند، 2 يا 3 بار قيام با اين انگيزه صورت ميگيرد، تا اين كه مردم به مبارزه خود ادامه داده و حكومت تسليم خواستههاي آنان ميگردد، ولي اين بار، مردم نميپذيرند. و حكومت جديدي بر اساس حق تشكيل ميدهند، اين حكومت تداوم مييابد تا اين كه مردم آن را به مردي از خاندان من تحويل ميدهند و او زمين را پر از عدل ميكند، همانگونه كه پر از ظلم كردهاند. پس اگر كسي از شما آن زمان را درك كنيد، بايد به آن مردم بپيوندد، هر چند سينهخيز روي برف برود، چون او مهدي (عج) است.» (6) براي روشن شدن بيشتر مطلب به آيه استبدال ـ سوره محمد آيه 38 و مائده 56 ـ 51 و توبه 38 و 39 ـ مراجعه كنيد و همينطور به تفسير نمونه و الميزان در ذيل آيات مذكور.
نتيجه اينكه با توجه به شخصيت كاروانسالار اين نهضت كه آرمانهاي خود را به طور خلاصه در وصيتنامه سياسي ـ الهي خويش آورده و تأكيد ايشان و رهبر معظم انقلاب بر بيزاري از هر آنچه مخالفت با خداي سبحان و تلاش براي كسب رضايت آلرسول عليهمالسلام است و با قبول كمبودهاي موجود و رسالت همه براي برطرف كردن آن در محدوده احكام الهي به اين نتيجه ميرسيم كه چون نظام فعلي ما با همه كمبودها، دشمنيها، محكم و استوار براي پياده كردن احكام الهي در صدد برطرف كردن همه موانع است نميتواند مصداق «طاغوت» باشد، وقتي بزرگترين آرزوي سردمداران اين نظام تحويل آن به وجود مقدس ولي عصر (عج) است، چگونه ممكن است با اين انگيزه آن را طاغوت دانست. *
«اين احاديث هيچ مربوط به تشكيل حكومت خدايي عادلانه كه هر خردمند لازم ميداند نيست.
بلكه در روايت اول دو احتمال است: يكي آنكه راجع به خبرهاي ظهور حضرت وليعصر(عج) باشد و مربوط به علامات ظهور باشد و بخواهد بگويد، علمهايي كه به عنوان امامت قبل از قيام قائم برپا ميشود باطل است.
چنانچه در ضمن همين روايات علامتهاي ظهور هم ذكر شده است و احتمال ديگر آنكه از قبيل پيشگويي باشد از اين حكومتهايي كه در جهان تشكيل ميشود تا زمان ظهور كه هيچكدام به وظيفه خود عمل نميكنند و همينطور هم تا كنون بوده...».(7)
«آن روايات ]اشاره دارد[ كه هر كس علم بلند كند علم مهدي، به عنوان مهدويت بلند كند، ]باطل است[».(8)
خدا ما و شما را به ديدار قدومش موفق بدارد.
پينوشتها:
1. شيخ محمد بن الحسن الحرالعاملي، وسائل الشيعه الي تحصيل مسائل الشريعه، احياء التراث العربي، بيروت، لبنان، ج 11، ص 37 و همينطور مراجعه كنيد به الحاج ميرزا حسين النوري الطبرسي، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، مؤسسة آلالبيت عليهمالسلام لاحياء التراث، بيروت، لبنان، الطبعة الثانيه، 1408 هجري قمري، ج 11، ص 34.
2. ابيالقاسم الحسين بن محمد المعروف الراغب الاصفهاني، المفردات في غريب القرآن، المكتبه المرتضويه، تهران، ص304 ـ 305، درك قاموس قرآن، سيد علي اكبر قرشي، دارالكتب الاسلاميه، ج 4، ص 224، اين كلمه 8 بار در قرآن آمده است و مراد از آن خدايان دروغين و مردمان متجاوز و طاغي است.
3. سيد محمد حسين طباطبائي، الميزان في تفسير القرآن، ترجمه استاد محمد تقي مصباح، بنياد، علمي و فكري علامه طباطبايي با همكاري مركز نشر فرهنگي رجاء، ج 2، ص 485.
4. پيشين، ترجمه استاد سيد محمد باقر موسوي همداني، ج 17، ص 396 و 400.
5. محمد باقر المجلسي، مرآة العقول في شرح اخبار آلالرسول، دارالكتب الاسلاميه، ج 26، ص 258.
6. مجله حوزه چاپ دوم، شماره 71-70، 1374 ص 192-193 و ترجمه ملاحم و فتن سيد بن طاووس كتابفروشي اسلاميه تهران، ترجمه محمد جواد نجفي، باب 93، ص 35 (با كمي تفاوت در ترجمه).
7. كشفالاسرار، ص 225؛ به همين مضمون در صحيفه نور، جلد 20، ص 197.
8. صحيفه نور، جلد 20، ص 197.
.*به بيان فني همچنان كه وقتي حاكم حكيمي دستور دهد عالمان را بزرگ بداريد، شخص جاهل تخصّصاً و موضوعاً حقيقتاً از آن خارج است، قيام هم به دو انگيزه ميتواند صورت گيرد: براي خدا و بسط عدالت چونان پيامبران و براي نفس و ستمگري چونان فرعونيان؛ و يك شيء نميتواند مصداق ضد و مخالف خود باشد، اطاعت خدا چگونه ميتواند مصداق عصيان خدا و تجاوز به حدود الهي (طاغوت) قرار گيرد؟ و در نهايت اگر تخصص را كسي قبول نكند ولي حكم طاغوت بر آن با توجه به دليلهاي ديگر بار نميشود كه به آن در اصطلاح خروج حُكمي و تخصيص گفته ميشود.
کد سوال : 2657
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مورد بسيار مهم ديگر موضوع فريضه علم است. بگذاريد قدري بيشتر توضيح دهم. در اسلام همان طور که مي دانيم به علم و دانش اهميت بسيار داده شده و علم آموزي را به عنوان يک فريضه بر هر مرد و زن مسلمان واجب نموده است. ولي سؤالي که که براي من به وجود آمده اين است که آيا اين علوم ظاهري که ما در دانشگاهها فرا مي گيريم مصداق علم واجب است يا علوم ديگر و آيا اين علوم ظاهري مي توانند نقشي را در کمال و سعادت ما به عهده گيرند يا خير.
بويژه سخنان افرادي از قبيل مولوي که مي گويد: علم رسمي سر به سر قيل است و قال و يا ابن سينا که مي گويد: تا بدانجا رسيد دانش من _ که بدانم همي که نادانم و کارهاي افرادي از قبيل مولوي و غزالي که درس و مدرسه را رها کردند و بويژه اينکه خود پيامبر امي بوده و از اين علوم بهره اي نداشته است مرا در مورد وجوب اين علوم ظاهري شديداً به شک انداخته و افکار مرا شديداً پريشان ساخته تا آنجا که نزديک بود چند بار قيد درس و دانشگاه را بزنم. لطفاً در اين مورد دقيقاً مرا راهنمايي بفرماييد.
پاسخ : آنچه كه يادگيري آن بر هر مسلمان واجب است , در درجه اول اصول اعتقادي (شناخت خدا و رسول و معاد و...) و سپس احكام مبتلا به شرعي است. علوم ديگر نيز در صورت نياز جامعه اسلامي به آنها, به صورت واجب كفايي واجب مي شود.
در اين جا نوعي خلط مبحث به وجود آمده است. علم حقيقي، معرفت خداوند و جهان بيني صحيح است نه يادگيري اصطلاحات و اطلاعات ; چه علم ديني باشد (مانند فقه و اصول) و چه تجربي و ...; چه بسا كه علم ديني نيز حجاب معرفت شود. به گفته حضرت امام (ره) حتي علم توحيد نيز ممكن است حجاب معرفت گردد. البته آشنايي با قرآن و حديث، تأثير به سزايي در بالا بردن معرفت انسان دارد; ولي آنچه اصل است , يافتن سر حيات و هدف آن (تحصيل معرفت خداوند و قرب به او) مي باشد كه مي تواند همه اسباب را در جهت صحيح هدايت كند. و از راه هاي مختلفي مي شود به اين هدف رسيد. ممکن است کسي از راه علم شيمي يا زيست شناسي به عظم خداوند پي ببرد - همان گونه که برخي ازعلم نجوم و نظم عجيب افلاک به خالق حکيم داناي قدرتمند پي برده اند - البته علومي هم که انسان را به اين مرتبه نمي رسانند مورد مذمت قرار نگرفته اند بلکه به عنوان نوعي فضل از آنها ياد شده و منظور مولوي و ابن سينا از آن اشعار اين نيست که نبايد به تحصيل علوم مختلف پرداخت. دليلش هم اين است که خود آنها از پرتلاش ترين انسان هاي عصر خود در باب تعليم و تعلم بوده اند، بلکه مراد آنها اين است که نبايد مغرور شد و به ظاهر علوم اکتفا کرد و بلکه بايد به حقيقت علم که عرفان است رسيد.
کد سوال : 2658
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اصولاً هدف آفرينش انسان و جهان چه بوده است و ما در اين جهان چه مي کنيم؟ آيا اينکه عده اي از انسانها بهشت بروند و عده اي جهنم؟ که چه بشود؟ سپس چه؟ و آيا اين هدف آن قدر بزرگ است که زندگي ما را با اين همه دردها و رنجها و بي عدالتيها توجيه کند؟
پاسخ : بايد گفت؛ چون خدا قدرت دارد آفريد. او قادر مطلق است و به خاطر کارهايش مورد سؤال قرار نمي گيرد؛ يعني، سؤال و مؤاخذه و چون و چرا مربوط به کسي است که وظيفه داشته باشد به ديگران پاسخ دهد يا لااقل ديگران در افقي باشند که حکمت ها و علت هاي مذکور او را بفهمند. خدا تنها قدرت مطلق جهان است و وظيفه پاسخ گويي در قبال کسي را ندارد. A} «لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون»{A؛ V} (انبياء، آيه 23).{V
البته اين بدان معنا نيست که بخواهد زور بگويد، بلکه اصل اين سؤال که چرا خلق کردي، غلط است. به حافظ نمي گويند چرا شعر سرودي، اگر هنرمندي مثل حافظ شعر نمي گفت جاي سؤال داشت، آيا اگر کسي از خورشيد بپرسد چرا نور مي دهي؟ به او نمي خندند! اگر خورشيد نور ندهد خورشيد نيست.
پس اين مخلوقات هستند که بايد به چون و چراهاي آن قادر عظيم پاسخ دهند. فقط يک نکته هست و آن اين که؛ عقل مي گويد خدايي که حکيم و عليم است کار لغو و بيهوده نمي کند، خواست حکيم تابع مصالح و مفاسد واقعيه است.
خداوند اين کلام را تأييد مي کند و حکمت خلقت را در حدي که انسان ها مي فهمند چنين بيان مي کند که: A} «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون»{A؛ جن و انسان را خلق نکردم مگر براي بندگي.V}(ذاريات، آيه 56).{V
و از روايات و آيات مختلف مي فهميم بندگي براي انسان عرفان و کمال مي آورد پس هدف خلقت کمال است.
اگر سؤال شود قطعا گروهي رو به تنزل مي روند نه کمال. مانند شيطان يا به کمال رسيدن گروهي مستلزم جهنمي شدن گروه ديگر است (شيطان و اشخاص بدي که خوبان در قبال وسوسه هاي آنها مقاومت کردند تا بهشتي شوند) و زندگي اي که آخرش رفتن به جهنم باشد کمال نيست و لذا خلقت اين گروه لغو است.
T}پاسخ مي دهيم:{T
اولا، اصل وجود و موجود بودن از نظر عقل کمال است. همين که به اين دنيا آمده نوعي کمال است، شاهد بر اين ادعا اين است کساني که آنها را حبس ابد نموده اند اگر قطعا بدانند عفو نخواهند شد و حتما تا آخر عمر در زندان به سر خواهند برد باز هم غالبا حبس ابد با همه سختي هايش را بهتر از اعدام مي دانند چون زنده مي مانند و زنده بودن را عقل خوب مي داند و اين خوب تعبير ديگري از کمال است.
ثانيا، بر فرض که نپذيريم اصل وجود کمال است يا گفته شود لااقل ما معناي اين حرف را نمي فهميم که چطور معقول است اين همه سختي کشيدن آدم هاي بدبخت کمال باشد؟ بلکه نسبت به اين گروه ظلم است. مي گوييم اصل به وجود آمدن ما اختياري نيست و به اراده قدرت مافوق است و ارادي و اختياري نبودن اصل خلقت موجودات موجب تحقق ظلم از جانب خداوند نمي شود. آن چه عقل اقتضاء مي کند اين است که خالق قدرتمند حالا که قدرت دارد به زير دستانش ظلم نکند. خدا هم فرموده من ظلم نمي کنم A}«لا يکلف الله نفسا الا وسعها»{A از هر کسي به اندازه توانش انتظار دارم. و آن چه که عقل قبيح مي داند اين است که ما در دنيا مجبور به کارهاي بد باشيم. سپس به خاطر انجام آنها ما را جهنم ببرند. در حالي که اين طور نيست زيرا ما مختاريم و خداوند ما را مجبور به کار بد نمي کند و اگر کسي با اختيار خود صدام و بوش و شمر و يزيد شد اگر خداوند او را جهنم ببرد ظلم نکرده. از طرفي همين آدم هاي بدي که از اختيار خود بد شدند موجب امتحان و کمال و بندگي و بهشت رفتن گروهي مي شوند و نظام احسن اقتضاء مي کند در اين عالم شيطان و امثال او باشند تا گروهي در اثر مبارزه با آنان به مراتب و درجات بالا برسند.
حال اگر گفته شود خدايي که علم داشت يزيد با اختيار خود يزيد مي شود چرا او را خلق کرد و خوب بود فقط کساني را خلق کند که با اختيار خود بهشتي مي شوند؟ پاسخ مي دهيم اين ديگر نظام احسن نبود و به طور کلي ارزش خوبي معلوم نمي شد. آيا اگر اصلا مرضي در عالم نبود ارزش سلامتي مشخص مي شد؟ ايا اگر يزيدي و معاويه اي در عالم نبود ارزش اميرالمؤمنين و امام حسين(ع) براي انسانها معلوم مي شد؟ و آيا اصلا تا وسوسه هاي معاويه و باج هاي او نبود شيعه علي بن ابيطالب شدن، سلمان و اباذر شدن ارزش داشت؟ اگر مدعي خلافت بعد از رسول خدا فقط يک نفر بود آن هم انسان شايسته اي بود آيا پيرو علي شدن هنر بود و اصولا راه هاي امتحان آن انسان هاي مختار برچيده مي شد و باطن اين پوسته اختيار چيزي شبيه جبر مي گشت.
تا اين جا مشخص شد که علت و هدف خلقت خواست خداوند است چون اراده مي کند و مي خواهد خلق مي کند گرچه خواسته هاي آن قادر مطلق لغو و عبث نيست و شبه اي که راجع به جهنمي ها به ذهن مي آيد پاسخ داده شد و معلوم گشت خلقت آنها نه ظلم است و نه عبث. ممکن است سؤال شود بعضي ها در دنيا سختي هاي فراوان از قبيل فقر، مرض و... مي کشند. اينها با حکمت و عدالت خداوند و آن کمال مذکور چقدر جمع مي شود؟
پاسخش اين است که اگر زندگي فقط اين چند سال دنيا بود ممکن بود انسان بگويد من اگر نبودم راحت تر بودم ولي فرض اين است که زندگي اصلي در آخرت است و دنيا زودگذر و کوتاه مدت است عقل مي پذيرد يک جنين براي رسيدن به دنيايي با اين زيبايي و وسعت نه ماه در دل مادر سختي تحمل کند همين عقل مي پذيرد انسان براي زندگي هميشگي و رفاه مطلق و بهشت جاودان و يک عمر در جوار رحمت الهي بودن چند سالي در دنيا سختي تحمل کند (مانند بسياري از خانواده ها که در دوران جواني زحمت مي کشند و خانه و کاشانه و پس انداز تهيه مي کنند که در دوران پيري راحت زندگي کنند هيچ عاقلي تحمل سختي دوران جواني را براي رسيدن به زندگي راحت دوران پيري مذمت نمي کند. اين در حالي است که دوران پيري آدمي بسيار کوتاه مدت است و دوران آخرت نه تنها دراز مدت است بلکه انتها ندارد و هميشگي است.
نتيجه: کسي که خلق شده يا در دنيا مرفه است يا محفوف به سختي ها و يا عاقبت جهنمي است يا بهشتي و اگر جهنمي بود يا بالاخره پاک مي شود و به بهشت مي رود يا خالد در جهنم است.
اگر در نهايت بهشتي مي شود پس با خلقتش به کمال رسيده چه در دنيا مرفه زندگي کرده باشد و چه با سختي ها و گرفتاري ها. اگر در دنيا مرفه است و در آخرت جهنمي باز از خلقت لذت برده و استفاده هايي از دنيا برده است. اگر در دنيا بدبخت و در آخرت خالد در جهنم است:
اولا، نفس وجود او نسبت به عدمش عقلا نوعي کمال است حتي اگر جهنمي شود.
ثانيا، اگر پاسخ اول پذيرفته نشود مي گوييم خلقت او براي مجموعه نظام هستي که نظام احسن است کمال است. گرچه براي خودش کمال نيست و هدف از خلقت او در اين فرض به کمال رسيدن نظام احسن است و ظلمي هم به او نشده زيرا فرض بر اين است که خداوند او را مختار آفريده و او با اختيار خود جهنمي شده.
معقول نيست به حافظ گفته شود شعرهايي به اين زيبايي را نگو زيرا ممکن است گروهي در حال يا آينده از آن اشعار به اختيار خود سوء استفاده کنند.
حال اگر سؤال شود اصل اين تکامل براي چيست؟ پيرامون اين سؤال مىتوان به چند چيز اشاره كرد: اصل كمال چيست؟ كمال هرچيزى چگونه است؟ اين كمال براى كيست فعل يا فاعل؟ اصولاً ارزش كمال ذاتى است يا مقدمى؟ نهايت كمال انسان چيست؟ و...
كمال يعنى تأمين آن هدفى كه همه چيز براى آن هدف آفريده شده است؛ مثلاً چشم براى ديدن است. هر چه مناظر و ديدنىها ارزشمندتر، زيباتر و جذابتر باشند، در آن صورت چشم با ديدن آنها به كمال بيشترى نائل خواهدآمد و يا گوش براى شنيدن است و هر چه شنيدنىها ارزشمندتر و با كيفيت فزونترى باشد، گوش به كمال خود بيشتر نائل خواهد آمد است و هم چنين قلب براى درك حقايق و معرفت اشياء است و هر چه آن معارف عالىتر باشد، قلب انسان به كمال خويش بيشتر نائل خواهد آمد و از آنجا كه موجودى برتر از وجود خداى سبحان نيست، بنابر اين الهيات و خداشناسى عالىترين شناختى است كه كمال انسان را تأمين مىكند.
اصولا هر چيزى كمال ويژه خود را خواهد داشت. كمال يك درخت به ميوههاى گوارا و شيرين آن است. كمال اسب در چالاكى و پيشتازى در مسابقات است و كمال انسان نيز در كسب فضايل اخلاق و تحصيل علم و هنر و در نهايت قرب الى اللّه است.
حال اين كمال براى كيست؟ كمال فعل يا فاعل؟ بايد توجه داشته باشيد كه خداى سبحان ـ كه فاعل اين عالم است براى ذات خود هيچ هدفى ندارد تا با تأمين آن به كمال نائل آيد؛ زيرا خدا داراي نقصى نيست تا با رسيدن به هدف، آن نقص مرتفع گردد و تكامل پيدا كند. بنابر اين كمال مورد بحث اصولا براى خداى سبحان (فاعل) نيست. پس براى كيست؟ اين كمال توسط خداى سبحان براى فعل (مخلوق) در نظر گرفته شده است؛ يعنى، خداوند متعال براى هر موجودى از كائنات يا مجموع نظام احسن، هدفى را منظور داشته كه آن موجود يا نظام هستي با رسيدن به آن هدف، به آن كمال نائل خواهد آمد.
در جواب سؤال «د» نيز به اين حقيقت توجه كنيد كه ارزش دو گونه است: ذاتى و مقدمى. در اينجا براى درك بهتر باما همراهى نموده و به سؤالات ما پاسخ دهيد. شما چرا به دانشگاه آمدهايد؟ خواهيد گفت: براى كسب علم و دانش. چرا در جستوجوى علم و دانش بر آمدهايد؟ خواهيد گفت: چون علم و دانش چيز با ارزشى است. در همين جا به يك ارزش ذاتى رسيديد. البته ممكن است سؤال مذكور را بدين گونه پاسخ بدهيد: براى اينكه در سايه علم و معرفت،بتوانم به رتبه عالىترى دست يابم. چرا در جستوجوى رتبه عالىترى هستيد؟ چون زندگى مرفهتر و آبرومندانهترىداشته باشم. چرا زندگى آبرومندانهتر؟ ببينيد اينجا نيز به يك ارزش ذاتى رسيديد. «زندگى آبرومندانه» ديگر چرانمىخواهد. هر انسانى تلاش مىكند تا در نهايت زندگى آبرومندانهترى داشته باشد. باز با ما همراهى كنيد.
چرا به سير و سياحت مىپردازيد؟ براى اينكه تحول روحيه پيدا كنيم و لذّت ببريم. چرا تحوّل روحيه و چرا لذت؟ ببينيد «لذت» بردن ديگر چرا بر نمىدارد هم انسان ذاتاً لذتگراست و هم ارزش لذت، ذاتى است. حال در جواب اين سؤال كه تكامل براى چيست؟ بايد توجه داشته باشيم كه «كمال» هدف نهايى است نه مقدمه موضوع؛ چون ارزش كمال ذاتى است. حضرت موسى(ع) به حضرت خضر(ع) گفت: ممكن است اجازه بفرماييد تا من به دنبال شما بيايم واز علم و معرفت شما در راستاى «رشد» خويش بهرهمند شوم؟ H}«هل اتبعك على ان تعلمن مما علّمت رشداً»{H؛ V} (کهف، آيه 66).{V
در اينجا ديگر كسى سؤال نمىكند كه «رشد و كمال» را براى چه مىخواهيد؟ بنابر اين «كمال» خود هدف نهايى است و داراى ارزشى ذاتى، نه مقدمه براى اهداف ديگر تا سؤال شود كه كمال و تكامل براى چيست؟ در جواب اين سؤال كه نهايت كمال انسان چيست؟ به اين حقيقت بايد توجه شود كه «قرب الهى» نهايت كمالى است كه انسان پيدا خواهد كرد و فراتر از قرب به خدا براى انسان كمالى فرض نمىشود؛ ولى خود «قرب الى اللّه» نيز داراى مراتب است براى نهايت آن نمىتوان حدى را فرض كرد. و بر همين اساس است كه گفته مىشود: تكامل انسان تا بىنهايت ادامه دارد و در عرصه كمال، «ايستگاهى» براى انسان متصوّر نيست.
کد سوال : 2659
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : من در مورد اصول دين و مذهب کتابهاي بسياري مطالعه کردم و فرايض ديني ام را هم تقريباً کامل انجام مي دهم. ولي بعضي مواقع براي خودم هم عجيب است که انگار دچار نوعي شک و ترديد نسبت به همه چيز مي شوم و يک نوع پوچ گرايي در وجودم ريشه مي دواند. حتي بعضي مواقع موقع نماز نعوذ بالله فکر مي کنم با يک خلا محض سر و کار داريم و خدايي نيست و خلاصه از اين جور افکار شيطاني. خلاصه از راه انجام عبادات به آن يقين و نشاط رواني که بايد و شايد نمي رسم. اصولاً راه تحصيل يقين چيست و چه بايد بکنيم تا اين استدلالات عقلي به باور قلبي تبديل شوند.
پاسخ : پاسخ در چند عنوان تقديم مىگردد:
1ـ جايگاه سؤال و شك در رشد تقويت عقيده.
گرچه اعتقاد به خدا و آخرت در فطرت انسان نهفته است اما ذهن پرسشگر انسان و به ويژه جوان هر دم به دنبال شناخت بيشتر و عميقتر مسائل اعتقادى است. مهمترين عوامل پيدايش سؤالهاى دينى عبارتند از:
1ـ غير محسوس بودن مفاهيمى چون خدا، آخرت، روح و... از آن جا كه ذهن انسان با مفاهيم محسوس مادى مأنوس است درك اين گونه مفاهيم غير مادى و ماوراء طبيعى در وهله اول مشكل خواهد بود و لذا سؤال هايى را به وجود مىآورد. اين عامل به طور طبيعى باعث كنجكاوى ذهن نسبت به اين مفاهيم مىشود. پس اين مقدار شک زودگذر طبيعي مي باشد.
2ـ ترويج شكاكيت توسط مكاتب فلسفى ـ كلامى جديد. انديشه هايى چون پلوراليزم و نسبىگرايى در عقيده و اخلاق و... به طور مستقيم عقايد مذهبى را تهديد مىكند و سؤالها و شبهاتى را در ذهن ايجاد مىكند كه اكثر آنها به علت ترويج اين مكاتب است.
هيچ يك از سؤال هايى كه ناشى از اين دو عامل اند نشانه ضعف ايمان انسان پرسشگر نيست. بلكه نقطه حركتى است براى آغاز جستجو و تحقيق و تفكر پيرامون موضوعات دينى. لذا پيدايش سؤال و در پى آن، شك را بايد ميمون و مبارك دانست.
آرى، دو مسأله در اينجا، غير مبارك و خطرناك است:
1ـ كسانى كه به هر نحوى در فرهنگ دينى جامعه مؤثرند بايد در طرح مباحث جديد كلامى، و به ويژه مكاتب غير دينى، به گونهاى عمل كنند كه ايمان دينى عموم مردم ـ كه از اقشار غير كارشناس در اين اموراند ـ تضعيف نشود. يعنى طرح اين مباحث نخست بايد در مراكزعلمى صورت گيرد و پس از تدوين ديدگاه اسلام در هر مورد و زمينهسازى سالم ـ اين گونه مسائل همراه با ديدگاه اسلام در هر مورد مطرح شود. اما اگر افرادى با استفاده از روشهاى غير علمى مانند جوسازى، دروغ، تحريف و امثال آن اين گونه مسائل را مطرح كنند و از سوى ديگرمدافعان دين نيز آمادگى كافى را براى دفاع از عقايد دينى نداشته باشند، به طور قطع ايمان دينى مردم با خطر مواجه مىشود.
2ـ هرگاه روزمرگىهاى زندگى فرصت مطالعه و تحقيق پيرامون سؤالهاى دينى را از انسان پرسشگر بگيرد و پاسخ اين سؤالها اهميت و اولويت اصلى خود را نزد او نداشته باشد و سؤالهاى بدون پاسخ بر هم انبار شود، خطر تزلزل ايمان را فراهم مىسازد. ازاينرو، وجودسؤالهاى دينى و در پى آن شك نسبت به آن مسائل، تا زمانى كه از اين دو امر نامبارك پرهيز شود محرك خوبى براى انسان در تقويت بنيانهاى اعتقادى او است.
يقين به خداوند اقسامى دارد و براى رسيدن به هر يك، راهى ويژه را بايد پيمود:
الف) يقين عقلى و نظرى(علم اليقين): اين مرحله اولين مرتبه يقين و نيل به آن كمال قوت نظرى است. براى رسيدن به اين مرتبه بايد جهاد و خيزش علمى، كلامى و فلسفى نمود و با تحقيقات و كاوشهاى پردامنه، ادله گوناگون مربوط به وجود خدا و مباحث مربوط به صفات و اسما را بررسى و حجاب شبهات را يكى پس از ديگرى خرق نمود تا بتوان از پرتو خورشيد تابان معرفت، بهره گرفت.
در اين زمينه مطالعه كتابهاى زير سودمند است: «بهترين راه شناخت خدا» ، محمدى رى شهرى ؛«آفريدگار جهان» ، مكارم شيرازى ؛ «اثبات وجود خدا» ، چهل تن از دانشمندان، خدا در قرآن ، شهيد بهشتى ؛ «اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5» ، علامه طباطبايى - شهيد مطهرى ؛ «كليات فلسفه» ، ترجمه دكتر مجتبوى ؛ «علل گرايش به ماديگرى» ، شهيد مطهرى
ب) يقين قلبى و شهودى: در اين مرحله به جاى سير با پاى چوبين استدلال، با بال تزكيه و تصفيه نفس از جميع رذايل و خبائث؛ از جمله خودبينى و دنيا پرستى كه ام الرذائل است و با آراستن دل به جميع اوصاف محموده وعبادت و بندگى خالصانه، مىتوان خدا را با تمام وجود يافت. به قول حافظ:
P}شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس{E}ورنه هر كو ورقى خواند معانى دانست{P
از اين رهگذر به آن جا مىتوان رسيد كه اميرالمؤمنين(ع) فرمود: H}«انى لم اعبد ربا لم اره{H؛ خدايى را كه نبينم بندگىاش نمىكنم». اين كشف شهودى و احساس باطنى نيز مراتبى دارد كه اول آن «عين اليقين» و آخر آن «حق اليقين»است وهر يك از آن دو را نيز درجاتى است بيشمار. آن كه به چنين جايگاه رفيعى رسيد، ديگر جهان شگفت خلقت رادليل و مقدمه بر اثبات وجود خدا قرار نمىدهد؛ بل به كشف لمى با رؤيت جمال و كمال حق، مخلوقات را كه چيزىجز فعل او و درعين ربط و تعلق به او نيستند باز خواهد شناخت. چنان كه ابا عبدالله(ع) در دعاى شريف عرفه به محضرحق عرضه داشت: H}«... كيف يستدل عليك بما هو فى وجوده مفتقر اليك، ايكون لغيرك من الظهور ما ليس لك حتى تكون الآثار هى التى توصل اليك، عميت عين لاتراك عليها رقيبا{H؛ چگونه بر تو به چيزى استدلال شود كه در وجود به تو نيازمند است؟!آيا غير تو ظهورى افزون بر تو دارد تا آشكار كننده تو باشد؟ راستى كى پنهان گشتهاى تا نيازمند دليل براى راهنمايى به سويت باشى؟ و كى دورگشتى تا آثار و نشانهها، رساننده به سويت باشند؟ آه، چه نابيناست چشمى كه تو را مراقب خود نبيند!».
از آن جا که سؤال شما بيشتر راجع به قسم دوم است (يعني تبديل علم به باورهاي قلبي) چند راه به شما توصيه مي کنيم:
1- تفکر راجع به دانسته هاي خود.
2- تضرع به درگاه حق - از خداوند بخواهيد شما را به مرحله باور برساند.
3- توسل به اهل بيت.
4- نماز اول وقت و نماز شب.
5- رعايت تقواي الهي.
اهميت اين امور به اين جهت است که قلب انسان در دست خدا است او مقلب القلوب است و تا کمک و عنايات حق تعالي نباشد انسان به مراتب حق اليقين و عين اليقين نمي رسد.
قرآن مي فرمايد: A}«اتقوا الله و يعلمکم الله{A؛ تقواي الهي پيشه کنيد. خدا شما را عالم مي کند» V} (بقره، آيه 282).{V علم در اين آيه شامل هر سه قسم (علم اليقين و حق اليقين و عين اليقين) مي گردد.
براى مطالعه و خودسازى در اين زمينه نگاشتههاى زير سودمند است:
- «چهل حديث» ، امام خمينى(ره).
- «آداب الصلوه يا پرواز در ملكوت» ، امام خمينى(ره).
- «نامه حضرت امام» به مرحوم سيد احمد خمينى و به فاطمه (عروسش).
- «اسرار عبادات» ، آيت الله جوادى آملى.
- «كليات اخلاق اسلامى» (ترجمه جامع السعادات) ، ترجمه دكتر مجتبوى.
کد سوال : 2660
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اين که مي گويند نه جبر است و نه اختيار بلکه امر بين الامرين يعني چه؟ و تکليف علم الهي در اين ميان چه مي شود؟
پاسخ : معناي اين سخن آن است كه آدمي نه در اين جهان مطلق العنان است كه هر چه بخواهد انجام دهد و به هر نتيجه اي مي خواهد برسد ونه كاملا مجبور است كه هر چه انجام مي دهد از اختيار او خارج باشد. توضيح بيشتر: خداوند متعال در اين جهان قوانين و سنت هاي محكم و استواري را بنا نهاده است . اين سنت ها در طبيعت , در جامعه , در روابط انساني و در همه جا جلوه گر است ; مثلاا اگر شما آب را حرارت دهيد بخار مي شود و اگر آن را سرد كنيد در درجه خاصي يخ مي بندد. اگر جامعه اي راه سلامت , اخلاق و انسانيت در پيش گيرد, آسوده خواهد بود و اگر نه در رنج و ملالت خواهد افتاد. بخار شدن آب و يا يخ زدن آن , هم چنين آسودگي و سعادت جامعه و يا بدبختي آن , اموري خارج از اختيارند; يعني , قوانين چنين اقتضا دارد و قوانين لايتغير است , ولي در عين حال آدمي درگرم كردن آب و سرد نمودن آن و يا رفتن به راهي كه منجر به شقاوت و يا سعادت مي شود آزاد است ; اگر چه در اصل حصول نتايج خاص از عمل خاص فاقد اختيار است . از همين روست كه آدمي داراي اختيار ولي در محدوده قوانين و سنت هاي الهي است . اين معناي امر بين الامرين است .
براي آگاهي بيشتر ر.ك : انسان و سرنوشت , شهيد مطهري .
علم پيشين الهي نسبت به اعمال ما مستلزم جبر نيست ; زيرا زماني جبر است كه علت اعمال ما باشد در حالي كه خدا از افعال ما آگاه است ; چون ما آنها را انجام مي دهيم نه اينكه چون او مي داند ما انجام مي دهيم . به عبارت ديگر خداوند موجودي است غير زماني و براي او قبل و بعدي نيست و همه زمان ها نزد او يكسان است و گذشته و آينده و حال نزد او مساوي است . پس همين طور كه علم ديگران به اعمال ما در حال انجام يا بعد از آن يا قبل از آن رافع اختيار از ما نيست علم قبلي خداوند به اعمال ما رافع اختيار نيست و علم خدا به افعال انسان قبل از خلقت به اين معنا نيست كه او تقدير كرده انسان چنين اعمالي را انجام دهد; بلكه تقدير و مشيت الهي بر اين قرار گرفته است كه انسان اعمالش را از روي اراده و اختيار خودش انجام دهد و خدا نيز علم دارد كه هر كسي با اراده و اختيار خودش چه كارهايي را انجام خواهد داد و اين مساوي با اراده و اختيار انسان است.