• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 2181
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا رفتارهاي پدر و مادر زوجه و يا اعضاي خانواده زوجه در انتخاب او تاثير گذار است؟
پاسخ : هر فردي محصول يک خانواده است و اعضا خانواده به ويژه والدين هم از نظر ژنتيکي و هم از لحاظ روحی و روانی و حتی محيطي در تکوين شخصيت فرزندان خود تأثير می گذارند. به عبارت ديگر شخصيت هر فردي متأثر از اعضاء خانواده و افرادي است که بيشتر اوقات خود را با آنها سپري کرده است. همچنين اعضاي خانواده همسر بعد از ازدواج نيز نقش بسيار مؤثر در زندگي به ويژه تربيت فرزندان دارند. يک بخش از اين تاثيرات قهری است و چه بخواهيدو چه نخواهيد همرا ه فرزندان شماست اين تاثيرا همان تاثيرات ژنی هستند ولی گروه ديگری از خصايص که غير ژنی می باشند تأثيرگذاري آنها بستگي به ميزان ارتباط شما با خانواده همسرتان دارد. چه رابطه صميمي و نزديکتري با خانواده همسر برقرار باشد طبيعي است که اين نوع تأثيرگذاري آنها بر روي خانواده شما بيشتر خواهد بود. بنابراين يکي از فاکتورهاي بسيار مهمي که براي انتخاب همسر بايد مد نظر قرار گيرد. خانواده و اعضاي خانواده همسر است و غفلت از آن ممکن است مشکلاتي را به دنبال داشته باشد. بنابراين پاسخ سؤال شما با توجه به مطالبي که بيان شد مثبت است يعني بله رفتارهاي آنها تأثير دارد ولي ميزان تأثير گذاری به تأثيرپذيري طرف مقابل و نوع خصِيصه و ميزان و سطح ارتباط بستگی دارد. T} سرعت پاسخ‏دهى از انتظارات پرسشگران است. خواهشمند است با اولويت‏بندى و پيرايش سؤالات، ما را يارى كنيد (در هر نامه بيش از 5 سؤال مطرح نفرماييد) بديهى است با ارتباط مكرر، پاسخ‏گوى ديگر پرسش‏هاى شما خواهيم بود{T
کد سوال : 2182
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چند منبع که بدون دشمني در باره دين يهود و مسيح باشد به من معرفي کنيد (اگر امکان دارد هزينه را پرداخت کنم و کتاب ها را برايم ارسال کنيد)
پاسخ : در اين زمينه ر.ک: 1. تاريخ اديان، 3 جلد، عبدالله مبلغي آباداني، انتشارات حر، چاپ اول 1376 قم 2. مدخلي بر کاووش در تاريخ اديان، دکتر محمد عبدالله دراز، ترجمه و نگارش: دکتر سيد محمد باقر حجتي، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ اول 1376 3. تاريخ جامع اديان از آغاز تا امروز، جان ناس، ترجمه علي اصغر حکمت، انتشارات پيروز، 1345، تهران، چاپ دوم (ظاهرا در سال هاي اخير اين کتاب تجديد چاپ شده است) 4. درآمدي بر تاريخ و کلام مسيحيت، محمدرضا زيبايي نژاد، نشر معارف، 1375، قم 5. ايده آل بشر و تجزيه و تحليل افکار، تحقيقي در دين مسيح، تحقيقي در دين يهود، مهندس جلال الدين آشتياني، نشر نگارش، 1379، تهران
کد سوال : 2183
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : اينجانب دانشجوي سال دوم رشته اديان و عرفان هستم در ابتدا در فعاليت هاي بسيج شرکت مي کردم و به عنوان يک دانشجوي بسيجي شناخته شدم هر چند در ابتدا سعي مي کردم ظاهرم چون بسيجي ها محجبه باشد ولي احساس مي کردم ظاهرم نمايان باطني پاک است در صورتي که من اين گونه نبودم تا اينکه سال اول در مسئوليت فرهنگي بسيج تمام شد و در سال دوم با اصرار خيلي زياد از اطرافيان مسئول بسيج شدم ولي هميشه احساس مي کردم با هر طرح و تفکر من مخالف اند و انعطاف پذيري مسئولين بالاتر و يا ساير دانشجويان بسيجي سال بالايي کم بود آزادي فکر نداشتم و خلاصه با يک روحيه خراب از مسئوليت استعفا دادم و الان در درس هايم خيلي افت کرده ام و از نظر موقعيت اجتماعي هم موقعيت خوبي ندارم يعني بسيجي ها مرا به عنوان فردي از بسيج کنار کشيده و غير بسيجي ها به عنوان يک بسيجي شناخته شدم نمي دانم چه کار کنم. در عين حال هنوز خودم را کاملا از بسيج کنار نکشيده ام. ولي ميل آن چناني ندارم و در ضمن الان ظاهرم نسبت به گذشته فرق کرده نه اينکه بي حجاب و... نه مثلا بعضي از مواردي که فقط بسيجي ها رعايت مي کردند را من ديگر رعايت نمي کنم. حال مي خواهم بدانم سال سوم تحصيلي را چگونه آغاز کنم که شادابي و روحيه دانشجويي داشته باشم؟
پاسخ : يکي از چيزهايي که باعث مشکلات روحي انسان مي شود و نشاط و شادابي و همچنين آرامش رواني را از او سلب مي کند تعارضات فکري و رفتاري خود انسان است. در واقع فردي که اعتقادات و باورهاي او و همچنين تفکراتش با رفتارهاي او همخواني ندارد همواره دچار تشتت، اضطراب و نگراني است و براي انجام هر کاري بايد حداقل دو برابر افراد عادي انرژي مصرف کند زيرا هر رفتاري که مي خواهد انجام دهد با يک مانع دروني که همان باورهاي اوست مواجه مي شود و اين باعث مي شود هم رفتار او يک رفتار متعادلي نباشد و هم در درازمدت دچار مشکلات روحي شود و طبعا نشاط و شادابي خود را نيز از دست خواهد داد. با توجه به آنچه بيان شد اگر مي خواهيد سال تحصيلي جديدي را با نشاط و روحيه اي شاداب آغاز کنيد بايد مشکل تعارض بين رفتار ظاهري و تفکرات و باورهاي خود را حل کنيد و الا با حفظ اين وضعيت انتظار آرامش رواني و نشاط روحي نداشته باشيد. به نظر مي آيد شما بايد در مرحله اول نظام ارزشي خود را سر و سامان دهيد اگر واقعا بسيج را و تفکر بسيجي را جزء نظام ارزشي خود قرار دهيد و با آن کنار بياييد و رفتار خود را نيز متناسب با ارزش هاي بسيجي انجام دهيد از تعارضي که فعلا با آن مواجه هستيد نجات پيدا مي کنيد و يکي از ثمرات آن آرامش روحي است و به دنبال آرامش روحي نشاط و شادابي خود را نيز به دست مي آوريد اما اگر کماکان بخواهيد هم بسيجي باشيد هم نباشيد هم رفتارهاي متناسب با ارزش هاي بسيج انجام دهيد و هم گاهي اوقات برخلاف آن عمل کنيد بدون ترديد همواره دچار تعارض خواهيد بود و انتظار آرامش، شادابي و نشاط روحي نداشته باشيد. تجربه شما در اين دو سال نشان مي دهد که ناهمخواني فکر و عمل خسارات جبران ناپذير شخصيتي و روحي و همچنين آسيب هاي صنفي و شغلي به شما وارد نموده است و ادامه اين راه به صلاح شما نيست و سلامت رواني شما را به صورت جدي تهديد مي کند ما به عنوان مشاوري دلسوز به شما دانشجوي گرامي توصيه مي کنيم دوباره برگرديد به بسيج و ارزش هاي بسيجي را دروني کنيد و رفتارهاي خود را متناسب با ارزش هاي بسيج انجام دهيد و از تمسخر ديگران هيچگونه هراسي به خود راه ندهيد اگر بسيجي بودن يک ارزش است و بسيج مدرسه عشق و هر بسيجي مخلص سرباز داوطلب جبهه حق و به تعبيري زيباتر اگر بسيجي «جندالله» است و جنود الهي همواره بر جنود شيطاني برتري دارند و به سعادت واقعي مي رسند بنابراين چرا ما بايد از بسيجي بودن واهمه داشته باشيم مگر وارد شدن در جبهه حق ترس دارد؟ هرگز، بنابراين بايد در اين دعوا و درگيري دروني که با خود داريد کار را يکسره کنيد و تعارضات دروني را حل کنيد. انشاءالله هر چه زودتر به آرامش رواني و شادابي دست خواهيد يافت.
کد سوال : 2184
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : انسان چگونه مي تواند جزء افرادي باشد که بيشتر سکوت مي کنند.در واقع چطور بايد ظاهر و باطن متين را در خود ايجاد کرد.آيا از طريق تفکر امکان دارد و يا راههاي ديگر هم هست؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال چه خوب است ابتدا به اين نکته اشاره شود که هر سکوتي پسنديده و ارزشمند نيست بلکه سکوتي ارزشمند و نيکوست که از روي درماندگي و ضعف در سخن گفتن نباشد همانطور که حضرت علي(ع) مي فرمايد: «کن صموتا من غير عي ؛ خاموش باش نه از روي درماندگي» V} (غررالحکم، 7177 به نقل از ميزان الحکمه روايت 10831).{V بنابراين سخن گفتن به آنچه حق است و صحيح، بهتر از سکوت و خاموشي و درماندن. پس اگر قرار باشد زبان به هنگام ضرورت و بيان سخن حق بسته شود، خير و برکتي نخواهد داشت. حضرت علي(ع) مي فرمايد: «لا خير في الصمت عن الحکم کما انه لا خير في القول بالجهل؛ در فروبستن زبان از حکمت خيري نيست همچنان که در ندانسته سخن گفتن خيري نمي باشد» V}(نهج البلاغه، حکمت 173 به نقل از ميزان الحکمه، ح 10834). {V خلاصه آن که نمي توان گفت به طور کلي و هميشه سکوت و خاموشي بهتر از سخن گفتن است. بله اگر سخن گفتن ناشي از پرگويي و ياوه گويي باشد ناپسند و مذموم است. اما آنچه که مي تواند به سکوت و پرهيز از پرگويي بيانجامد و به شما کمک کند امور زير است: 1. تفکر و انديشيدن درباره ارزش و اهميت سکوت و خاموشي و فوائد و آثار مثبت آن. 2. به خاطر آوردن موارد گذشته خود يا ديگران که در آن موقعيت ها به خاطر پرگويي و حرافي دچار مشکل شده ايد و يا به موفقيت نرسيده ايد و رمز شکست در همان پرگويي و زياد سخن گفتن بوده است. 3. مطالعه روايات ائمه معصومين(ع) که درباره اهميت، فوائد و آثار مثبت سکوت و خاموشي وارد شده است. 4. انتخاب دوستان کم حرف و ارتباط داشتن بيشتر با چنين افرادي. 5. همنشين شدن با بزرگان، علما، اساتيد و افراد عاقل کم حرف و الگو گرفتن از نوع رفتار آنها. 6. تمرين سکوت کردن، به اين معني که درباره رفتار و ارتباط هاي اجتماعي و گفتگوهاي خود با ديگران خوب انديشه کنيد و با خود عهد کنيد که به تدريج سکوت و کم حرفي خود را افزايش دهيد و روزانه يا به طور هفتگي ميزان به سکوت خود در قالب يک جدول زمان بندي شده بيافزاييد.
کد سوال : 2185
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : بارها از دوستان و غير دوستان مي شنويم که مي گويند فيلم هاي سينمايي و تلويزيوني ما ديني نيست و با ارزشهاي ما در تعارض است و يا در فيلم هاي کارگردانان مي بينيم که براي ديني کردن فيلم تنها کاري که مي کنند اين است که در فيلم شان شخصي را نشان مي دهند که مشغول نماز و قرآن خواندن است.آيا با اين طور نمايش دادن فيلم ،فيلم ديني مي شود. مشخصات و ويژگي هاي يک فيلم ديني را بيان کنيد؟
پاسخ : پاسخ دقيق به اين سؤال از يک سو نيازمند شناخت دقيق هنر ديني است و از سوي ديگر بايد به اين نکته توجه شود که نمي توان قضاوت کلي پيرامون تمامي محصولات و توليدات سينمايي و تلويزيوني در کشورمان داد، بلکه بايد هر کدام را براساس ويژگي ها و معيارهايي که براي يک هنر يا فيلم يا سينماي ديني وجود دارد، در نظر گرفت و سپس ميزان ديني يا ديني نبودن آن را مشخص نمود. ولي از اين واقعيت نيز نمي توان گذشت که بحمدالله بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و با ورود نيروها و عناصر متعهد و متخصص انقلابي به عرصه سينما، گام هاي بسيار مهمي - هر چند ناکافي - در جهت ديني شدن صدا و سيما و محصولات سينمايي کشورمان برداشته شده است و توانسته است ميزان عظيمي از فرهنگ، معارف و ارزش هاي اسلامي را به جامعه منتقل نمايد. البته اين واقعيت نيز وجود دارد که موانع بي شمار داخلي و خارجي - از قبيل رسوبات فکري و فرهنگي دوران قبل از انقلاب در ميان برخي از هنرمندان سينمايي، تهاجم فرهنگي غرب براي القاء فرهنگ منحط خود و تأثيرگذاري آن بر برخي جريانات داخلي و ناکافي بودن تعداد هنرمندان متعهد و منابع مادي، کاستي در نظارت و... سبب شده تا متأسفانه برخي محصولات سينمايي و تلويزيوني ما معيارهايي غير از الگوهاي اسلامي را تعقيب نموده و چهره اي غير اسلامي به توليدات خود بدهند. T}هنر و امكان ديني شدن آن!{T براي‌ بحث‌ از امكان‌ ديني‌ شدن‌ هنر نيازمند آن‌ هستيم‌ تا تصوير مشخصي‌ از ماهيت‌ هنر يا حقيقت‌ هنر داشته‌ باشيم‌ و از مطالبي‌ كه‌ در مورد روش‌ تعريف‌ هنر و دشواري‌هاي‌ دسترسي‌ به‌ ماهيت‌ هنر در بخش‌ اول، سخن‌ گفتيم‌ معلوم‌ شد كه‌ تصوير روشني‌ از ماهيت‌ هنر وجود ندارد و هر فرد يا گروهي‌ از فيلسوفان‌ و هنرمندان‌ و انديشمندان، هنر را بگونه‌اي‌ تبيين‌ كرده‌اند كه‌ به‌ سختي‌ بتوان‌ به‌ توافقي‌ حتي‌ نسبي‌ در مورد ماهيت‌ هنر و اثر هنري‌ دست‌ يافت. بنابراين‌ براساس‌ ابهامي‌ كه‌ در تعريف‌ هنر و هويت‌ هنر وجود دارد - و نه‌ به‌ جهت‌ اينكه‌ توافق‌ جمعي‌ در مورد تعريف‌ هنر وجود ندارد - منطقي‌ترين‌ سخن‌ در باب‌ هنر ديني‌ آن‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ هنر ديني‌ نيز هنوز در هاله‌اي‌ از ابهام‌ قرار دارد. بحث‌ فني‌ و دقيق‌ فلسفي‌ در مورد هنر ديني‌ آن‌ هنگامي‌ ميسر است‌ كه‌ حقيقت‌ هنر براي‌ ما مكشوف‌ شده‌ باشد و چطور مي‌توان‌ در حالي‌ كه‌ ماهيت‌ هنر هنوز در ابهام‌ است‌ هنر ديني‌ را با وضوح‌ تمام‌ تشريح‌ كرد؟! پرسش‌ و مسئله‌ اين‌ است‌ كه‌ ملاك‌ و ميزان‌ ديني‌ شدن‌ علوم و امور مختلف‌ چيست؟ ادراكات‌ و آگاهيهاي‌ ما در چه‌ صورتي‌ متصف‌ به‌ دينيّت‌ مي‌شوند؟ واقعيت‌ خارجي‌(fact) در چه‌ صورتي‌ متصف‌ به‌ ديني‌ بودن‌ مي‌شود؟ مثلاً فرهنگ، يا حكومت‌ يا يك‌ اثر هنري‌ به‌ عنوان‌ واقعيات‌ خارجي‌ بر چه‌ اساسي‌ ديني‌ محسوب‌ مي‌شوند؟ ملاك‌ ديني‌ بودن‌ يك‌ موضوع‌ آن‌ است‌ كه‌ نه تنها آن‌ موضوع‌ تعارضي‌ با دين‌ نداشته‌ باشد بلكه‌ كاملاً با اهداف، مباني، بينش‌ و ارزشهاي‌ ديني - اسلامي‌ سازگار باشد. از ديدگاه ما هنر صورت‌ و سيرتي‌ دارد و اسلام‌ به‌ عنوان‌ يك‌ دين‌ هم‌ در شكل‌ بخشيدن‌ به‌ صورت هنر و هم‌ معني‌ بخشيدن‌ به‌ سيرت‌ هنر، توانمند است. اثر هنري‌ از هر مقوله‌اي‌ كه‌ باشد؛ سينما، تئاتر، مجسمه‌سازي، نقاشي، موسيقي، شعر و... - از صورت‌ و سيرتي‌ برخوردار است‌و صورت‌ آن‌ محصول‌ نوعي‌ مهارت‌ و تكنيك‌ است‌ و سيرت‌ آن‌ مبتني‌ بر نوعي‌ معرفت‌ و آگاهي، دين‌ در اين‌ ميان‌ هم‌ بر مهارت‌ و تكنيك‌ اثر هنري‌ تأثيرگذار است‌ و هم‌ بر معرفت‌ و مضمون‌ بكار گرفته‌ شده در آن، گو اينكه‌ شايد نتوان‌ ميزان‌ دخالت‌ دين‌ در تمامي‌ عرصه‌ها و شاخه‌هاي‌ هنري‌ را يكسان‌ و يك‌ اندازه‌ دانست‌ في‌المثل‌ دخالت‌ دين‌ در شكل‌ بخشيدن‌ به‌ صورت‌ يك‌ نقاشي‌ بيش‌ از دخالت‌ دين‌ در شكل‌ بخشيدن‌ به‌ صورت‌ يك‌ شعر است. با اين‌ اوصاف‌ في‌المثل‌ سينماي‌ ديني، سينمايي‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ از مضمون‌ ديني‌ و اسلامي‌ برخوردار باشد بلكه‌ صورت‌ و اشكالي‌ كه‌ آن‌ محتوي‌ را به‌ نمايش‌ مي‌گذارند نيز بايد مطابق‌ ضوابط‌ و جهان‌بيني‌ و ارزشها ديني‌ و اسلامي‌ باشد و يا بالعكس‌ اگر اشكال‌ و صورت‌ يك‌ فيلم‌ هماهنگ‌ با ضوابط‌ ديني‌ باشد اما پيام‌ و محتواي‌ آن‌ فيلم‌ هماهنگ‌ با ارزشها و اهداف ديني‌ نباشد آن‌ فيلم‌ يا سينما هنوز كاملاً ديني‌ نيست. سينماي‌ ديني‌ يا فيلم‌ ديني‌ هنگامي‌ تحقق‌ مي‌يابد كه‌ صورت‌ و سيرت‌ آن‌ مبتني‌ بر ارزشها و اهداف‌ و موازين‌ ديني‌ باشد. البته‌ ديني‌ با تمامي‌ گستردگي‌ و وسعتش‌ كه‌ شامل‌ تمامي‌ ارزشهاي‌ والاي‌ انساني‌ و بشري‌ است. ديني‌ بودن‌ يا ديني‌ شدن‌ يك‌ امر ذو مراتب‌ است‌ يعني‌ ما مي‌توانيم‌ از ديني و ديني‌تر شدن‌ سخن‌ بگوييم. از اين‌ رو اي‌ بسا يك‌ اثر هنري‌ از حيث‌ صورت‌ ديني‌ باشد اما از حيث‌ محتوي‌ غير ديني‌ يا بالعكس‌ از جهت‌ مضمون‌ و پيام‌ ديني‌ باشد اما از جهت‌ صورت‌ غيرديني‌ - و نه‌ لزوماً ضد ديني‌ - و اي‌ بسا يك‌ اثر هنري‌ از نظر صورت‌ و سيرت‌ تواماً ديني‌ باشد اما بتوان‌ پرداختي‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اثر هنري‌ داشت‌ كه‌ آن‌ را ديني‌تر كند. يك‌ اثر هنري‌ تمام‌ عيار آن‌ است‌ كه‌ دين‌ در صورت‌ و سيرت‌ آن‌ تواماً حضور جدي‌ و شفاف‌ داشته‌ باشد. گو اينكه‌ نمي‌توان‌ انكار كرد كه‌ صورت‌ و سيرت‌ يك‌ اثر هنري‌ در خارج‌ چنان‌ در هم‌ تنيده‌ و با يكديگر در آميخته‌اند كه‌ به‌ دشواري‌ بتوان‌ يكي‌ را از آن‌ ديگري‌ جدا كرد و مستقلاً مورد ارزيابي‌ و داوري‌ قرار داد. با توجه‌ به‌ كاركرد و جايگاه‌ هنر ديني‌ در حيات‌ بشري‌ شايد در نهايت‌ بتوان‌ گفت‌ هنر در مقام‌ كاركرد هم‌ داراي‌ كاركردهاي‌ منفي‌ بوده‌ است‌ و از آن‌ در مسير باطل‌ بهره‌برداري‌ شده‌ است‌ و هم‌ داراي‌ كاركردهاي‌ مثبت‌ بوده‌ است. از اين‌رو اگر بخواهيم‌ هنر ديني‌ - اسلامي‌ را براساس‌ كاركردهاي‌ مثبتش معرفي‌ نماييم‌ مي‌توان گفت هنر ديني، هنري‌ است‌ كه‌ آدمي‌ را از اسارت‌ وسوسه‌ها و هوسها مي‌رهاند و خدا را با شكوه‌ و عظمت‌ و زيبايي‌ در چشم‌ آدمي‌ مي‌نمايد. هنر ديني، حق‌بين‌ و حق‌جو است‌ و با هر صورتي‌ از ظلم‌ و باطل‌ و زشتي‌ سرستيز دارد. به‌ آدمي‌ غمهاي‌ متعالي‌ مي‌دهد و غمهاي‌ حقيرش‌ را مي‌ستاند. انبساطها و شگفتي‌هاي عميق‌ روحي‌ به‌ او مي‌بخشد و او را از دام‌ شاديهاي‌ كودكانه‌ مي‌رهاند. هنر ديني‌ بال‌ و پري‌ است‌ براي‌ برون‌ پريدن‌ از قفس‌ تنگ‌ زمان‌ و مكان‌ و فرصتي‌ است‌ براي‌ تنفس‌ كردن‌ در سرسراي‌ فراخ‌ لازمان‌ و لامكان. هنر ديني‌ واقعيتي‌ است‌ كه‌ بيشتر از جنس‌ راه‌ است‌ تا از جنس‌ مقصد و از همين‌ رو، دعوتي‌ است‌ براي‌ عبور كردن‌ و نه‌ تأكيدي‌ براي‌ ماندن. هنر ديني‌ تمثّل‌ عطش‌ و التهاب‌ يك‌ روح‌ بي‌قرار و معطوف‌ به‌ سوي‌ ابديت‌ است. و جان‌ كلام‌ اينكه‌ هنر ديني‌ چيزي جز هنر عاشقي‌ و هنر عاشقان‌ نيست. P}عاشق‌ و رند و نظر بازم‌ و مي‌گويم‌ فاش {E}تا بداني‌ كه‌ به‌ چندين‌ هنر آراسته‌ام‌ {P P}عشق‌ مي‌ورزم‌ و اميد كه‌ اين‌ فنّ شريف‌ {E}چون‌ هنرهاي‌ دگر موجب‌ حرمان‌ نشود{P (محمد رضا اسدي منبع: سايت باشگاه انديشه به نقل از www.soroushpress.com امكان‌ ديني‌ شدن‌ هنر! )
کد سوال : 2186
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چگونه است که برصيصاي عابد با سالها عبادت به آن سرنوشت دچار مي شود با آنکه خداوند مي فرمايد هر کسي به سوي ما بيايد او را هدايت مي کنيم و زهير بن قين که از طرفداران عثمان بود و مخالف حضرت علي جزء شهداي کربلا قرار مي گيرد و در آخرين لحظه رستگار مي شود؟
پاسخ : مطالعه زندگى ياران شهيد پاكباخته اباعبدالله(ع) نشان مى‏دهد كه با وجود عاقبت نيك و پايان خوش زندگى آنها - كه با بالاترين عظمت و افتخار همراه بود - در آغاز نهضت امام(ع) از نظر دلدادگى و ارادت و همراهى با امام حسين(ع) وضع يكسانى نداشت. زهير بن قين كه از ياران خوشبخت و سعادتمند امام است را ورق مى‏زنيم تا در راه پر پيچ و خم زندگى از آن بهره‏مند گرديم: زهير از شخصيت‏هاى برجسته كوفه و مردى شجاع بود. وى جايگاهى معروف و چشمگير در جنگ‏ها داشت. در آغاز از هواداران عثمان بود، در سال 60 ه. - كه سيدالشهدا(ع) از مكه به قصد كوفه در حركت بود - وى به همراه خانواده‏اش از سفر حج برمى‏گشت و دوست نداشت با امام(ع) برخورد كند و هم منزل شود هر گاه امام(ع) حركت مى‏كرد، «زهير» مى‏ماند و هر جا آن حضرت(ع) منزل مى‏كرد، زهير حركت مى‏كرد. در يكى از منزل گا‏ها ناچار شد، خيمه‏اش را با فاصله از خيمه امام(ع) برپا كند. عده‏اى از همراهان «زهير» مى‏گويند: مشغول خوردن چاشت بوديم كه ناگاه پيكى از جانب امام حسين(ع) آمد و سلام كرد و به زهير گفت: اباعبدلله الحسين(ع) تو را مى‏طلبد. اين حادثه به حدى براى ما غير منتظره بود كه در جا خشكمان زد و به گونه‏اى كه لقمه در گلوى‏مان گير كرد! نه مى‏توانستيم آن را فرو ببريم و نه مى‏توانستيم آن را از دهان بيرون آوريم. همسر زهير به او گفت: سبحان الله! فرزند پيامبر(ص) تو را مى‏طلبد و تو در رفتن درنگ مى‏كنى؟ اين سخن، زهير را به خود آورد و او را از گيجى و بهت خارج كرد. زهير نزد امام حسين(ع) رفت. امام با او صحبت كرد. سخنان نورانى آن حضرت(ع) آتشى در دل او افروخت و شبستان تاريك دلش را روشن نمود. «حسينى» شد و شاد و خرم و با چهره‏اى برافروخته، برگشت و خيمه خود را نزديك خيمه‏هاى امام(ع) نصب كرد. سپس براى اينكه در راه دشوارى كه در پيش گرفته، به همسر بيدار دلش آسيبى نرسد، او را طلاق داد و عده‏اى را مأمور كرد او را به خانواده‏اش برسانند. آن زن خيرانديش و تيز بين نيز دامن زهير را گرفت و او را سوگند داد در روز قيامت در نزد پيامبر(ص) او را شفاعت نمايد. وقتى سپاه حرّ راه را بر امام حسين(ع) بستند، «زهير» با اجازه سيد الشهدا(ع) با آنان سخن گفت و به امام پيشنهاد كرد با آنان بجنگد؛ ولى امام نپذيرفت. در عصر تاسوعا، پس از آنكه امام(ع) به بستگان و ياران خود اجازه بازگشت داد، «زهير» از جمله كسانى بود كه با نطقى پر شور، مراتب اخلاص و حمايت و جانبازى خويش را نسبت به امام ثابت كرد و گفت: به خدا قسم! دوست داشتم هزار بار كشته شوم و زنده گردم و خداوند با اين كار من، جان تو و جوانان اهل بيت را حفظ مى‏نمود.V}بحارالانوار، ج‏44، ص‏393.{V در روز عاشورا، سيد الشهدا(ع) فرماندهى جناح راست سپاهش را به زهير سپرد. او پس از امام حسين(ع) اولين كسى بود كه سواره و غرق در سلاح، مقابل دشمن رفت و به نصيحت آنان پرداخت. ظهر عاشورا نيز او و «سعد بن عبدلله» جلو امام ايستادند و سپر تيرها شدند تا امام نماز بخواند.پس از پايان نماز، به ميدان جنگ رفت و شجاعانه نبرد كرد تا به فوز شهادت نايل آمد. امام(ع) به بالين او آمد و او را دعا و كشندگانش را نفرين كرد.V}منتهى الامال، ج‏1، ص‏607، فرهنگ عاشورا، ص‏201.{V تغيير عقيده و مسير «زهير» در ديدارى كوتاه با امام حسين(ع)، از حوادث عجيب و پر رمز و راز و آموزنده حادثه عاشورا است. معلوم نيست در آن ملاقات روحانى، زهير از دهان پاك امام(ع) چه سخنانى را شنيد كه از فرش تا عرش پر كشيد و شيفته و فدايى امام(ع) گرديد. بدون شك «زهير» مورد نظر ولى زمان خود واقع گرديد و پرده فطرتش برداشته شد و مقام ولايت و امامت امام حسين(ع) را به اندازه ظرفيت خود شناخت. سخنان و رشادت و فداكارى بزرگ او، بيانگر عظمت روحى و شناخت وى، نسبت به مقام و منزلت اباعبدلله(ع) است.V}فروغ شهادت، ص‏200.{V بى ترديد تا در درون انسان قابليت و زمينه مساعدى نباشد، قرعه بخت به نام او نمى‏افتد و چنين سرانجام خجسته‏اى نمى‏يابد: P}گوهر پاك ببايد كه شود لايق فيض‏{E}ورنه هر سنگ و گلى لوءلوء مرجان نشود{P پيامبر(ص) در حديثى مى‏فرمايد: «گاهى نسيم‏هاى رحمت الهى بر شما مى‏وزد، بيدار باشيد و خود را در برابر وزش آنها قرار بدهيد و از آنها رو برنتابيد».V}رساله لب الالباب، علامه سيدمحمدحسين طهرانى، ص‏25، انتشارات حكمت. {Vجوانمردى چون حر و زهير با همه وجود، خود را در مسير وزش نسيم رحمت الهى قرار دادند و درخت وجود آنها سيراب شد و ميوه عشق و معرفت و سعادت را برايشان به ارمغان آورد. امام حسين(ع) در مسير حركتش، از عده ديگرى نيز براى پيوستن به قافله نور و فضيلت دعوت كرد؛ ولى آن بى‏مايگان، اين شايستگى را نداشتند كه در ركاب سرور آزادگان به افتخار شهادت نايل شوند و نام‏شان جاودانه گردد. اين افراد طيف وسيعى را تشكيل مى‏دادند و انگيزه‏هاى متفاوتى داشتند كه در اين مختصر تنها به يك نمونه آن اشاره مى‏شود؛ عاقبت به خيري همان تامين سعادت آخرت است . پس هر كاري كه انسان خالصانه براي سعادت آخرت انجام دهد تامين كننده آن است . هر اندازه انسان در برابر پروردگار خاضع تر باشد محبوب تر است اما درك اين كه واقعا به چنين موفقيت ارزشمندي نائل شده يا نه چندان آسان نيست و بلكه مصلحت انسان نيز نمي باشد. زيرا موجب غرور و عدم التجاي بيشتر در درگاه خدا و مانع كسب فيوضات بيشتر است . پس آدمي همواره بايد خود را در حالت خوف و رجا نگهدارد و پيوسته در پي كسب هر چه بيشتر رضاي حق تعالي برآيد و از خودش در اين راه مدد جسته و به اهل بيت (ع ) نيز متوسل شود. افزون بر اينها, اگر انسان خدا را در زندگي خود حاضر و ناظر ببيند, در زندگي به مرحله اي برسد كه هميشه خدا را در زندگي احساس كند. در چنين صورتي به اين امر واقف خواهد شد كه رمز زيستن جز رنگ الهي بخشيدن به زندگي چيز ديگري نيست. بديهي است كسي كه از خود غافل نشود از خداي خود هم غافل نخواهد شد. چنين شخصي در زندگي با دقت بوده و رضايت الهي و عاقبت به خيري را در عمل كردن به شريعت آسماني خواهد ديد. خلاصه کلام آن که انسان تا وقتي که قابليت هاي فيض و رحمت و هدايت الهي را از دست نداده باشد همواره اميد سعادت برايش وجود دارد؛ عبادت و زهد يک جنبه قضيه است نه تمام آن به عبارت ديگر انسان تا وقتي که مختار است هر دو جنبه هدايت و ضلالت براي او وجود دارد؛ دو چيز سعادت انسان را تأمين مي کند: 1. پيدايش هدايت و در مسير هدايت قرار گرفتن. 2. (مهمتر از آن) فقط اين هدايت و رستگاري است که با دو بال تداوم عمل و عقيده نيک و ديگري عدم ورود گناه و معصيت در عرصه زندگي است. همان طوري که ضلالت هم پيدايش آن يک خطر است و تداوم و طولاني شدن آن خطري بزرگتر است حال ممکن است فردي يک عمر در طاعت و بندگي باشد ولي با دست و به اختيار خود همه را يکجا از کف بدهد مثل شيطان با يک نافرماني گستاخانه الهي (سجده و کرنش در برابر آدم) تمام عبادت شش هزار ساله (به تعبير امام علي(ع) در نهج البلاغه) خود را بر باد داد و رهبر تمام گمراهان دنيا از اول تاريخ تا برپايي قيامت شد و يا مثل «برصيصا» که با عبادت زياد به آن حد از مقام قرب الهي رسيده بود که بيماران رواني را وقتي نزد او مي آوردند با دعاي او سلامت خود را باز مي يافتند ولي وقتي دست به جنايت مي زند و بر بالاي دار مي رود و سجده بر شيطان مي کند و کافر از دنيا مي رود V}(تفسير نمونه، ج 23، ص 544). {V چنان که به عکس آن نيز امکان پذير است که آدمي در يک آن (مثل داستان حر رياحي در کربلا) چراغ ايمان و فطرت الهيش بيدار و روشن شود و ناگهان مسير زندگيش دگرگون گشته و به سعادت ابدي نايل شود. نکته اين تحول دو گانه (يکي سعادت آني و ديگري ضلالت هميشگي) آن است آدمي تا وقتي تمام جهات زندگي را در مسير خدا قرار داد، خوشبخت خواهد شد و اما اگر يک بعدي بود مثلا فقط نماز خواند، روزه گرفت و محرماتي را هم مرتکب شود خطر بي تأثيري نماز و روزه و خداي ناکرده عاقبت به خير نشدن وجود دارد. اينجاست که در فرهنگ اسلامي به ما ياد داده اند که همواره در خوف و رجا باشيد؛ خوف و ترس از اين که مبادا راه را گم کنيد و رجا و اميد به اين که بگوشيم راه رحمت الهي همواره به روي ما گشوده باقي بماند.
کد سوال : 2187
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : فرق کرامت انساني که صفتي بسيار پسنديده است با غرور و خودبيني در چيست. انسان براي حفظ کرامت انساني اش اعمال و رفتاري را انجام مي دهد که با غرور و خود بيني در ظاهر فرقي ندارد؟
پاسخ : در رابطه با خودبيني ذكر مقدمه اي لازم است , و آن اين كه تمامي حيوانات به حكم غريزه خصلت هاي حيواني را بدون اكتساب دارا هستند, ولي انسان بايد انسانيت را كسب كند, چون انسان بودن به ظاهر و جنبه بيولوژيكي نيست ; يعني , موجودي كه به نام انسان و آدم است , غير از اين ظاهر است . P} تن آدمي شريف است به جان آدميت{E}نه همين لباس زيباست نشان آدميت{P بنابراين حال كه ارزش هاي انساني اكتسابي است , اولا بايد ارزش ها را شناخت و ثانيا آنها را كسب كرد. هر انسان در ابتدا خصلت خود محوري دارد و همه چيز را براي خودش مي خواهد. خود محوري و خودبيني چند قسم مي شود: 1- تمام تلاش و كوشش انسان براي خود و شكم و زندگي و فرزندان باشد. اين خصلت خيلي شبيه حيوانات است . 2- انسان همه چيز را براي خودش بخواهد و قانع نباشد و بيش از اندازه و نياز جمع آوري كند, با اين كه مي بيند ديگران ندارند و گرسنه اند, ولي اعتنايي به آنها نداشته باشد. اين خصلت را آز و حرص مي گويند كه سرانجام آن بخل است . اين صفت پست تر از صفت حيواني است . 3- انسان نمي خواهد ديگران چيزي داشته باشند و دائم نقشه مي كشد ديگران را بيچاره و تهي دست كند ولو اين كه به خودش هم ضرر برسد. اين حسد است كه چنين شخصي از درون خود را نابود مي كند و انسانيت را همانند خوره از بين مي برد. پس »انانيت « همان خودبيني و خود محوري و خودخواهي است كه اگر افراط شود, تكبر و حرص و حسد مي شود و اگر تفريط شود, ذلت و خواري و پوچ گرايي مي شود و اگر اعتدال رعايت شود, تواضع مي باشد كه مطلوب است . مرحله اولي كه ذكر شد, تا اندازه اي خوب است , زيرا انسان بايد به فكر خود و زندگي و زن و بچه باشد. اين از دستورهاي اسلامي است . »الكاد لعياله كالمجاهد في سبيله ; تلاش براي زن و فرزند همانند جهاد در راه خدا است «. اما اگر از اين حالت خارج شود و به صورت حرص و آز و يا بدتر از آن حسادت درآيد, انانيت مذموم و مورد نكوهش است . پس انسان داراي دو نفس است كه يكي از آنها را بايد از بين ببرد و با آن مبارزه كند كه پيروي نمودن از هواهاي شيطاني و نفساني است . اين صفت انسان را از حالت اعتدال خارج مي كند ; مانند مرحله دوم و سوم كه در بالا ذكر شد. به تعبير قرآن با نفس »اماره بالسوء« بايد مبارزه كرد ; يعني , با نفسي كه انسان را به بدي ها امر مي كند. جهاد اكبر همين است . اما نفسي كه موجب كرامت و عزت انسان است و او را از بدي ها وا مي دارد و يا به خوبي ها امر مي كند, مثل نفس لوامه و يا نفس مطمئنه ; بسيار خوب است و بايد آن را بزرگ شمرد. قرآن مي فرمايد: «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين ; عزت و بزرگواري مخصوص خدا و پيامبر و مؤمنان است» V}(منافقون، آيه 8). {V به خاطر عزت نفس است كه امام حسين (ع ) مي فرمايد: »موت في عز خير من حياه في ذل ; مردن با عزت بهتر از زندگي با ذلت است «. اسلام به ما اجازه نداده است براي مبارزه با نفس و انانيت از حد اعتدال خارج شويم , به طوري كه مانند مرتاض هاي هندي به خود فشار آوريم و به اندك خوراك و خواب اكتفا نماييم و از لذت هاي دنيا كناره گيريم و يا مانند »ملامتيه « كه براي مبارزه با نفس , خودشان را پست مي پندارند و يا در انظار كارهاي پستي انجام مي دهند, تا مردم خيال كنند اينها انسان هاي بدي هستند و يا مانند ضعف گراها كه آن قدر قدرت خود را تضعيف مي كنند كه گويا كمال انسان را در ضعف مي دانند. همچون شاعر كه گفته است : P} نه آن مورم كه در پايم بمالند{E}نه زنبورم كه از نيشم بنالند{P P}چگونه شكر اين نعمت گزارم{E}كه زور مردم آزاري ندارم{P پس بايد از شيوه هاي صحيح جهت رفع صفت خودخواهي استفاده نمود كه عبارتند از: 1- ضمن توجه به اين كه ما انسانيم و داراي كرامات انسانيت هستيم . در اين آيه شريفه تفكر نماييم : »قتل الانسان ما اكفره، من اي شيء خلقه، من نطفه خلقه فقدره، ثم السبيل يسره، ثم اماته فأقبره«, (عبس , آيات 17 - 21). 2- ديگران را دوست بداريم و به آنها محبت كنيم , زيرا اگر انسان نسبت به بندگان خدا خوش گمان بود و با ديد مثبت به آنها نگريست و جنبه هاي خوب آنها را لحاظ كرد, اندك اندك نسبت به آنها محبت پيدا مي كند و دوست داشتن ديگران موجب مي شود انسان فقط خود را نبيند و از حالت خودخواهي او كاسته شود. 3- واقع بينانه و به دور از افراط و تفريط به كاستي ها و ضعف ها و جهل هاي خود فكر كنيم . 4- باور كنيم كه هرگونه عزت و ترقي مادي و معنوي ضمن اين كه به فعاليت ما بستگي دارد وابسته به اراده و خواست خداوند است و اعمال خودخواهي نه تنها به ترقي انسان كمك نمي كند, بلكه مي تواند در برانگيختن خشم خداوند مؤثر باشد و موجب ذلت و عدم موفقيت انسان در كارها گردد. 5- به سنت مقابله به مثل كه توسط خداوند در عالم اجرا مي شود توجه كنيم و بدانيم اگر ما خودخواه بوده و به فكر ديگران نباشيم ناخودآگاه برخورد ديگران نيز در مقابل ما چنين خواهد شد كه مسلما منجر به تلخي زندگي و درماندگي در بسياري از امور مي گردد. 6- عمل خودخواهان را بنگريم و ببينيم تا چه اندازه موجب انزجار و ناراحتي اطرافيان نسبت به آنها مي شود و از آن درس گيريم (ادب از كه آموختي از بي ادبان ). 7- براي رفع اين صفت بد بسيار دعا و تضرع نموده و از خداوند مهربان بخواهيم تا در خودسازي كمكمان كند كه چه بسيار بيماري هاي جسمي و روحي با دعا و توسل علاج گشته اند. قبل از اين که تفاوت ميان تکبر و عزت نفس و اعتماد به نفس را بيان کنيم معنا و مفهوم اين اصطلاحات بايد روشن شود آنگاه به تفاوت آنها با يکديگر بپردازيم. تکبر: عبارت است از اين که آدمي خود را نسبت به ديگران بزرگ شمارد به جهت کمالي که در خود مي بيند، خواه آن کمال را داشته باشد يا نداشته باشد و خواه آن صفتي را که دارد و به آن مي بالد في الواقع هم کمال باشد يا نه. خودپسندي يعني اين که آدمي خود را بزرگ شمارد به جهت کمالي که در خود مي بيند خواه آن کمال در واقع وجود داشته باشد يا نه منتها در اينجا ديگر پاي غير در ميان نيست برخلاف تکبر که خود را نسبت به ديگران بزرگ مي بيند. اعتماد به نفس: يعني؛ علاوه بر اين که انسان خودش را مثبت ارزيابي مي کند و به اين باور هم رسيده است که توان کافي براي انجام کارهايش دارد و مي تواند از توانمندي هاي خود به خوبي در جهت نيل به اهدافش استفاده کند. به عبارت ديگر خود را باور کرده و توانمندي هاي خود را به صورت واقع بينانه ارزيابي مي کند و در هر شرايطي مي تواند از اين توانمندي ها به خوبي استفاده کند و هيچگاه شکست ها موجب تغيير اين باورها نسبت به خودش نمي شود بلکه شکست ها را به خوبي تحليل و سپس به عنوان سکوي پرش براي دستيابي به اهداف خود از آن استفاده مي کند. به نظر مي آيد اگر با دقت به معنا و مفهومي که براي اين اصطلاحات بيان شد، توجه کنيد به خوبي به تفاوت آنها پي خواهيد برد. اگر انساني خود را داراي کمالي مي داند و تصور مثبتي از خود دارد براي اين که دچار غرور نشود راه تواضع را بايد در پيش گيرد و هيچگاه به خود نبالد که من داراي چنين کمالي هستم بلکه از آن توانمندي يا از آن صفت کمال در راه صحيح استفاده کند بنابراين تکبر و غرور در مقابل تواضع است و راه درمان تکبر نيز فروتني کردن در مقابل ديگران است همواره سعي کنيد در سلام کردن از ديگران پيشي بگيريد و توقع اين که ديگران به شما سلام کنند نداشته باشيد، احترام به انسان هاي ديگر ولو از نظر سني و يا علمي از شما پايين تر باشد موجب مي شود که دندان تکبر از درون شما کنده شود و شاخ غرور بشکند. فکر کردن به نقص ها و عيوبي که داريد از حرارت غرور مي کاهد و شعله هاي تکبر را خاموش مي کند. اما عزت نفس در مقابل سبکي و رذالت است. عزت نفس امري پسنديده و مطلوب است و مؤمن بايد بر تقويت عزت نفس خود در مقابل گناه خود را حفظ کند و در تأمين نيازهاي خود هيچگاه در مقابل متمکنين و پول داران خود را خوار و ذليل نکند و مناعت طبع را پيشه خود سازد. براي آگاهي بيشتر ر.ک: - جامع السعادت، مهدي نراقي - گناهان کبيره، شهيد دستغيب شيرازي - تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهري
کد سوال : 2188
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : يک مورد ديگر که مي شود در همين راستا مطرح کرد و شايد هم ربطي به سوال فوق نداشته باشد اين است که آيا برخي روزه هاي عرفاني با برخي آموزه ها و توصيه هاي روان شناسي در تضاد است. راستش را بخواهيد هنوز نتوانسته ام سوالم را مطرح کنم. اصلا بگذاريد اصل قضيه را بگويم من فردي هستم که به مقوله احترام بسيار اهميت مي دهم و همان طور که به اطرافيان احترام مي گذارم انتظار احترام متقابل را هم دارم و در عين حال بسيار در صدد هستم که خود را با عنايت الهي به هدفي که برايش خلق شده ايم نزديک کنم و در مسير ولايت و طي مسير طريقت به حقيقت نائل شوم و لذا سعي مي کنم مراقب خودم باشم و از خود بيني رها باشم. چند روز پيش با يک بي احترامي مواجه شدم خيلي بهم برخورد. البته اصلا واکنشي نشان ندادم ولي بسيار متاثر شدم و همين طور که از آن رفتار متاثر بودم از اينکه ناراحت شده ام هم دلخور و متاثر بودم يعني به اين فکر افتادم که مگر تو که هستي حالا اين کار راهم که کردند نبايد اين قدر به تو بربخورد خلاصه سرتان را درد نياورم سوال من اين است که آيا من يا کسي که تمام رذايل از جمله خودبيني و تکبر را از خود دور کرده است واقعا در اين گونه موارد حق ناراحت شدن ندارد. من هنوز و هنوز و... بايد روي خود کار کنم. يا اينکه نه اين گونه احساسات ناشي از کرامت نفس است و يک نياز رواني است و بايد اين گونه باشد؟
پاسخ : انسان داراي دو نوع «خود» است. يکي آن خودي که بايد آن را شکست و خرد کرد واين همان است که توجه و اهتمام به آن را نفس پرستي و نفس پروري و گاهي شهوت پرستي مي ناميم. نوع دوم «خود» آن است که بايد آن را پرورش داد و تربيت کرد و نبايد گذاشت منهدم شود، چون با انهدام آن، ريشه اخلاق اسلامي به کلي قطع مي شود. اسلام با نفس پرستي به معناي شکم پرستي و پول پرستي و جاه پرستي مخالف است و با همه اين ها اگر بخواهد به صورت معبود در آيد مبارزه مي کند و اين ها اموري است که طبع انسان به سوي اين ها مايل است. ولي چيزهايي هست که طبع، مايل به آنها نيست و با توصيه بايد آنها را تقويت کرد مثل عزت خواهي، شرافت خواهي و کرامت نفس خواهي و اين معنايش اين است که انسان توجهي به خلاف آن امور يعني به گوهر روح و نفس خود دارد و گوهر روح و نفس خود را از پاره اي کارها و خلقيات برتر مي داند . توجه و عنايت به اين «خود» و زنده کردن اين «خود» با مبارزه کردن با آن «خود» هر دو به سوي يک هدف است. مثلا حديثي است در نهج البلاغه که مي فرمايد: «من کرمت عليه نفسه هانت عليه شهواته؛ آن که نفسش برايش عزيز و شريف باشد، شهوت ها در نظرش خوار و پست است» V} (نهج البلاغه، حکمت 441).{V يعني اگر اين حس در انسان پيدا شود زود شهوت پرستي را رها مي کند و انسان ارجاع به «خود»ي در درون مي دهد که به «خود»ت توجه کن «خود» تو يک مقام عالي دارد و برتر است از اين که آلوده به اين چيزها شود. امام صادق(ع) در حديثي در تحف العقول(ص 304) مي فرمايد: «ولا تکن فظا غليظا يکره الناس قربک ولا تکن واهنا يحقرک من عرفک؛ از آن اشخاص تند خود مباش، از آنها که مردم خوش ندارند به آنها نزديک شوند، ولي خيلي هم سست و شل نباش که هر که تو را مي بيند، تحقيرت کند». يعني اسلام نمي پسندد که يک نفر مسلمان به عنوان اين که با نفس بايد مبارزه کرد خود را پست و حقير کند به طوري که کسي به او اعتنا نکند. عزت و شرافت را بايد حفظ کرد. قرآن کريم: «و لله العزه و لرسوله و للمؤمنين» V}(منافقون، آيه 8). {V عزت اختصاصا از آن مؤمنان است و اوست که بايد عزيز باشد. عزت شايسته او و او شايسته عزت است. اين يک نوع توجه دادن به نفس است. از طرف ديگر در خود تعليمات اسلامي، تعليمات ديگري مي بينيم که نقطه مقابل اين ها تلقي مي شود. مثلا وقتي مي گوييم عزت نفس، پس با تواضع چه کنيم؟ مگر تواضع غير از تذلل است؟ اگر بناست که عزت نفس خود را حفظ کنيم پس نبايد متواضع باشيم؟ آيا عزت نفس بر ضد تواضع است؟ چگونه ممکن است حريت و کرامت و عزت نفس را حفظ کرد در حالي که در اسلام توصيه به جهاد با نفس شده و نفس دشمن ترين دشمنان معرفي شده است يا مثلا «عجب» و خودبيني مذموم است و تکبر ناپسند است. اينها با آن تعبيرات چگونه جور مي آيد؟ آيا تناقض است؟ در پاسخ بايد گفت انسان داراي دو «خود» است يک «خود» که خوب ديدن آن عجب است، بزرگ ديدن آن کبراست، خواستن او خودخواهي و مذموم است و بايد با آن جهاد و مبارزه کرد و يک «خود» ديگر که بايد آن را عزيز و محترم شمرد و هويت و کرامت و عزتش را حفظ کرد. به عبارت ديگر انسان داراي يک خود واقعي و يک خودمجازي است که در واقع «ناخود» است و مراد از مبارزه با نفس در واقع مبارزه خود با ناخود است و مراد از «ناخود» جنبه هاي مربوط به بدن و تن است ولي انسان در باطن ذات خود حقيقتي دارد که اصل ذاتش مي باشد و اين همان است که در قرآن از آن به نفخه الهي تعبير شده است: «فاذا سويته و نفخت فيه من روحي» V}(حجر، آيه 29). {V وقتي انسان به اين گوهر و حقيقت توجه مي کند آن را با راستي سازگار مي بيند، چون راستي حقيقت است و با دروغ ناسازگار مي بيند چون دروغ، پوچي و نيستي و بي حقيقتي است. اين حقيقت از سنخ و جنس قدرت و ملکوت است، پس با عجز و ضعف و زبوني و پستي ناسازگار است. از سنخ نور است پس با ظلمت ناسازگار است. از سنخ حريت و آزادي است پس با ذلت و بردگي منافات دارد. پس تضاد و منافاتي ميان اين دو تعبير نيست. آن نفسي که بايد به چشم دشمن به آن نگاه کرد، آن نفس دروغين و غير اصيل و ناخود است و آن نفسي که بايد عزيز و شريف و کريم باشد آن خود حقيقي است که گوهر شريف انسانيت است و خود حقيقي است. براي آگاهي بيشتر ر.ک: تعليم و تربيت در اسلام، شهيد مطهري، ص 200 - 224.
کد سوال : 2189
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : چرا اهل بيت به برخي از مسيحيان ،اهل سنت و گاه يهوديان معجزات آشکاري که بعضا اعتقاد چندان محکمي نيز ندارند نشان مي دهند. اما بعضي از دوست داران و شيعيان را آشکارا نمي نوازند و آنها سرافکنده و نااميد مي شوند.
پاسخ : نخست بايد دانست از جهت مقايسه آماري بديهي است که لطف اهل بيت(ع) به مؤمنان و دوست داران بيش از لطف آنان به پيروان اديان ديگر بوده است. البته گفتني است از ميان تعداد فراوان پيروان اديان و مذاهب ديگر، اگر تعداد کمي رو به سوي اهل بيت(ع) مي آورند معلوم مي شود که داراي صفاي باطن ويژه اي هستند و شايسته لطف و کرامت مخصوص مي باشند. علاوه بر اين که يکي از اهداف کرامت، هدايت مردم است و لطف آشکار اهل بيت(ع) به برخي پيروان اديان ديگر، تأثير بسياري در ميان آنان و مؤمنان دارد. براي توضيح بيشتر در اين باره توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم: آنچه مهم و داراي ارزش است آن است که حقانيت و درستي عقيده و مذهب و مکتب با برهان و استدلال و محتواي عميق و هماهنگي آن با فطرت و واقعيات دروني و بيروني انسان شناخته شود. قرآن کريم با ظاهر زيبا و باطن ژرف و استدلال هاي محکم و برهان هاي قاطع و دندان شکن و بيان مطالبي که حاکي از سرچشمه گرفتن آن از عالم غيب و ملکوت است حقانيت واصالت خود را ثبات مي کند. آنها که قلبي پاک و فطرتي سالم و دل هايي آماده و مستعد براي دريافت حقايق دارند و زمين جانشان آمادگي قبول و پرورش بذر پاکي و راستي را دارد به راحتي پيام هاي قرآن و عالم ملکوت و معنا را دريافت مي کنند و تسليم آن مي شوند و آن را همان گمشده اي که به دنبال آن مي گشتند مي يابند. اما آنان که قلبشان را زنگار گناهان و جرم ها و آلودگي ها تيره و تار گشته و آينه جانشان آن قدر شفاف و صيقلي نيست تا نور حقايق و معارف کتاب آسماني در آن جلوه گر گردد و بر قلب و روحشان حجاب و پرده افتاده، به راحتي اين پيام هاي آسماني را درک نمي کنند و به آساني تسليم آن نمي شوند. برخي از اينها ممکن است معاندين لجوج و کينه توزي باشند که نه تنها حقايق قرآن و اسلام را نمي پذيرند بلکه در مقابل آن صف آرايي مي کنند و در محو اين نور مي کوشند و برخي ديگر ممکن است عنادي با آن نداشته باشند و تنها عدم آمادگي دروني و غبار گرفتگي فطرتشان در اثر گناهان و غفلت ها و دلبستگي شديد به دنيا مانع قبول و پذيرش آنها باشند. از آيات قرآن و تاريخ اولياي الهي استفاده مي شود که گاهي پيامبران الهي و اولياي خداوند براي اتمام حجت و قطع هرگونه عذر و بهانه براي گروه اول دست به معجزات و کراماتي مي زدند، معجزات و کراماتي که اگر قلبشان تيره و تار نبود دليل روشني بر حقانيت و راستي دعوت و ارتباط عميق آنها با عالم غيب و معدن عظمت الهي بود ولي حجاب ضخيم دلشان و شيفتگي شديدشان به دنيا مانع فهم و درک اين حقانيت مي گرديد. ولي گروه دوم که با حق عناد و ستيزي نداشتند در موارد زيادي با ديدن آثار عظمت خداوند و قدرت نمايي حق که به صورت معجزه و کرامات خارق العاده ظاهر مي گرديد، سر تعظيم و تسليم فرو مي آوردند و بر بصيرت و درايت و فهم شان نسبت به حقايق دين افزوده مي گشت ولي مؤمنان پاک نهاد و خداجو نيازي به معجزات و کرامات به اين شکل ندارند. چون آنان دين و قرآن و پيام ها و محتواي آن را هماهنگ با درون پاک و فطرت بي غبارشان مي يابند و مشاهده راستي و درستي گفتار و اعمال و زندگي انساني و شرافتمندانه همراه با اخلاق الهي و صفات رباني را بهترين دليل بر صدق و صداقت انبيا و اوليا مي دانند. در مواردي وقتي پيامبران و اولياي الهي ضعف و سستي عقيده و ايمان را در کسي مي ديدند براي تحکيم و تعميق باور و ايمان او با اذن الهي و فراهم بوده شرايط مناسب، معجزه و کرامتي از خود بروز مي دانند که هدف هدايت افراد و بارور کردن بيشتر ايمان و عقيده آنها بوده است. برخي اوقات افرادي که تازه مسلمان يا پيرو ائمه(ع) شده بودند و هنوز ريشه اعتقاد آنها محکم نبود و قدرت درک مقام ائمه(ع) و منزلت آنها را از راه تفکر و تدبر در زندگي و رفتار و اخلاق و يا سخنان عميق و نوراني آنها را نداشتند با ديدن اعجاز يا کرامتي، بر ايمان و باورشان افزوده مي شد ولي قرار بر اين نيست که انبيا و اوليا کارخانه توليد معجزه و کرامت داشته باشند و براي هر کسي و در هر زمان و هر مکاني چشمه اي از آن را به افراد نشان دهند. آنها مي خواهند بشر با عقل خداداد و انديشه سبز و باور خود به حقايق و حقانيت برگزيدگان حق و دعوت آنها برسد نه با ديدن اعجاز و کرامت. اعجاز و کرامات در حکم دارويي هستند که براي امراض مخصوصي کاربرد دارند و براي هر کس قابل تجويز نمي باشد. گاهي لطف و عنايت ائمه(ع) و علاقه آنها به محبان و شيعيانشان اقتضا مي کند زود جواب آنها را ندهند تا ارتباط آنها بريده نگردد و آنها را پيوسته پشت در خانه خود در حالي که دست دعا و عجز را بلند کرده اند ببينند و دوست ندارند با دادن حاجت آنها، شيعيانشان به غفلت و احساس بي نيازي دچار شوند و توسل و ارتباط آنها با اولياءشان بريده گردد. گاهي اوقات هدف تربيتي در کار است تا ناخالص ها و زنگارها را از دل شيعيانشان با ناله و ندبه و تضرع بزدايند. برخي موارد نيز عدم آمادگي شيعيان و فراهم نکردن زمينه استجابت و فريادرسي و دستگيري موجب عدم عنايت ائمه(ع) به صورت آشکار به آنها مي گردد. هر چند از راويان فراواني به دست مي آيد که اولياي الهي پيوسته به ياد شيعيانشان مي باشند حاجات و نياز آنها را در نظر دارند و از مشکلات آنها باخبرند و براي آنها دعا مي کنند. البته عنايات در موارد زيادي براي ما محسوس و ملموس نمي باشد. چنانچه در نامه اي از امام زمان(ع) چنين آمده است: «ما در مراعات شما کوتاهي نمي کنيم و شما را فراموش نمي نماييم و اگر اين گونه نبود، شر و بلا و بدي بر شما نازل مي گشت و دشمنان بر شما مسلط مي شوند» V}(امامت و مهدويت، آيت الله صافي گلپايگاني، ج 3، ص 61). {V براي آگاهي بيشتر ر.ک: - منتهي الامال، شيخ عباس قمي (معجزات و کرامات ائمه) - راهنماشناسي، آيت الله مصباح يزدي، ص 305 - 334 (بخش معجزه)
کد سوال : 2190
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : با توجه به اينکه در دعاي فرج جمله «اکفياني فانکما کافيان و انصراني فانکما ناصران» وجود دارد بعضي ها بر اين معتقدند که خواندن اين دعا شرک است چرا که قائل به قادر مطلق بودن پيامبر و حضرت علي (ع) هستيم و با خواندن اين دعا آنها را به درجه الوهيت مي رسانيم ضمن بر طرف کردن اين شبهه بفرماييد که اين دعا مستند است يا نه؟
پاسخ : حاجت خواستن و استمداد از پيامبر و امامان معصوم(ع) و يا هر مخلوق ديگري در صورتي شرک است که آن مخلوق را مستقل در انجام کار و رفع حاجات خود بدانيم و کارهاي او را تحت حکومت و سيطره قدرت و اذن خداوند ندانيم. ولي در صورتي که مخلوق را سبب و واسطه در رفع حاجات بدانيم، نه تنها شرک نيست بلکه عين ايمان و راه رسيدن به مقصود و عمل به دستور قرآن کريم است که مي فرمايد «فابتغوا اليه الوسيله؛ به سوي خداوند وسيله بجوييد» V}(مائده، آيه 35). {V اگر حاجت خواستن از خداوند به هر شکلي شرک باشد لازمه آن اين است که تمام درخواست هايي را که ما از يکديگر مي کنيم شرک باشد از باب مثال از ديگري مي خواهيم که به فريادم برس يا مشکل مرا حل کن و از اين قبيل موارد، اين گونه موارد حاجت خواستن از غير خداوند خواهد بود و شرک مي شود، در حالي که اين گونه موارد را هيچ کس شرک نمي داند، به جهت اين که فردي را که از او درخواست مي شود صاحب کمال است در آن جهت که از او استمداد مي شود و از او در جهت رفع مشکل استمداد مي شود ولي در عين حال او واسطه و سبب خواهد بود و مسبب و همه کاره عالم هستي خداوند است. به نظر مي رسد مشکل وهابيت و يا ديگر کساني که هر جا سخن از حاجت خواستن از پيامبر و ائمه(ع) به ميان مي آيد بحث شرک را مطرح مي کنند به اين باز مي گردد که آنان اولياي الهي را حتي در حد و اندازه ساير مخلوقات که در رفع نيازشان به آنان مراجعه مي کنند نمي دانند، همان فردي که حاجت خواستن از غير خداوند را شرک مي داند در زندگي روزمره اش به صدها نفر غير خداوند در جهت رفع مشکلش مراجعه مي کند و درمان درد خود را از دارو و پزشک مي جويد و هيچ به ذهن او خطور نمي کند که حاجت خواستن از غير خداوند شرک است، حتي نمي گويد پزشک و دارو به اذن خداوند درد مرا برطرف کرد و شفا داد، ولي وقتي بحث واسطه قرار دادن اشرف مخلوقات و مقربان درگان الهي به ميان مي آيد بحث شرک و ده ها اشکال ديگر را مطرح مي کند. بنابراين گفتن جمله «اکفياني فانکما کافيان وانصراني فانکما ناصران» حتي اگر روايت هم نباشد بلا اشکال است و موجب شرک و قول به قادر مطلق بودن پيامبر و حضرت علي(ع) نخواهد بود، بلکه درخواست حاجت از واسطه گان درگاه الهي است و در حقيقت توسل است. و اما در مورد مستند بودن دعاي فرج، اين دعا را سيد بن طاووس در جمال الأسبوع ، ص 280 نقل کرده و کتب سيد بن طاووس در ادعيه هميشه مورد اعتماد علماي شيعه بوده است. همچنين کفعمي در بلدالامين، ص 152 نقل کرده است. البته مشابه جمله دعاي فرج در دعاي ديگري نيز در کتاب کافي آمده است که امام صادق(ع) به راوي مي فرمايد: هرگاه از چيزي محزون شدي در آخر سجودت بگو «يا جبرئيل يا محمد يا جبرئيل يا محمد اکفياني ما انا فيه فانکما کافيان واحفظاني باذن الله فانکما حافظان» V} (فروع کافي، ج 2، ص 559).{V