• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 2121
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : نظر اسلام در رابطه با شادي کردن و برگزاري جشن ها و خصوصا جشن عروسي چگونه است به نظر مي رسد که نمي شود يک مجلس شاد و در عين حال مطابق با معيارهاي اسلامي داشته باشيم.؟
پاسخ : سؤال شما ظاهرا بر اين پيش فرض مبتني است که شادي کردن و شاد بودن تنها به وسيله کارهايي محقق مي شود که از نظر اسلام حرام و ممنوع است. کارهايي از قبيل، موسيقي مبتذل، رقص مختلط، استفاده از نوشيدني هاي حرام و امثال آن که گاه ديده مي شود بعضي افراد نا آگاه از آن استفاده مي کنند. اما اگر ما براي شاد بودن و شادماني کردن معناي وسيع تري در نظر بگيريم و در به کار بردن روش هاي شادي بخش به جاي راه هاي ممنوع از راه هاي مجاز استفاده کنيم، نه تنها شادمان عميق تر خواهد بود بلکه از دوام بيشتري هم برخوردار مي شود. براي توضيح مطلب اول يعني گسترش دادن معناي شادي بايد خدمتتان عرض کنيم: ارمغان دين براى بشر شادى، بهجت و سرور به معناى واقعى و عميق آن مى‏باشد. دين هم بشر را با شادى واقعى آشنا كرده و هم راه رسيدن به آن و بهره‏مندى كامل از آن را پيش روى او نهاده است. خواندن دعايى با شور و حال و نمازى با حضور قلب، نجوايى شبانه و زمزمه‏اى عاشقانه، كمك به انسانى افتاده، نوازش يتيمى غمگين، سير كردن گرسنه‏اى بينوا، زيارت بارگاه انسانى پاك، ديدار وابستگان و گفت‏وگو با دوستى صميمى كه همگى از سفارش‏هاى دين و تعاليم پرمحتواى آن است، همان سرور و نشاطى را به دنبال دارد كه ديدن بهار طرب‏انگيز و صبح پرلطافت و قطره‏اى شبنم بر رخسار گل سرخ و زمزمه جويبار و وزش نسيم روح فزا. هر دو نوع شادى برگرفته از يك حقيقت و هر دو جلوه‏اى از زيبايى وعظمت و كمال خداوند بزرگ و كريم است. نگاهى گذرا به تعاليم دينى نشان مى‏دهد، شادى و سرزندگى از آثار ايمان مذهبى است؛ چرا كه مذهب بر زمينه‏هاى پيدايش شادى سفارش كرده و نشانه‏هايش را ستوده است. نداشتن نگرانى و اضطراب و غم و اندوه و رسيدن به اطمينان قلبى اساس هر نوع شادى است و اين ممكن نيست مگر با ايمان به قدرت مطلقى كه سرچشمه همه نيكى‏ها است.1 به همين دليل، عميق‏ترين و عالى‏ترين شادى‏ها و سرورها از آنِ مردان پاك سيرت و آشنا با خداوند است. در حديثى از پيامبر(ص) مى‏خوانيم: «H}ركعتان فى جوف الليل أحب الىّ من الدنيا و مافيها{H؛ دو ركعت نماز در دل شب نزد من از دنيا و آنچه در آن است، ارزنده‏تر و دوست داشتنى‏تر است.»2 حضرت صادق(ع) مى‏فرمايد: اگر مردم از فضيلت شناخت خداوند متعال آگاه بودند، چشمان خود را به بهره‏هاى مادى كه خداوند به دشمنانش بخشيده نمى‏دوختند و دنياى آن‏ها در نظرشان از چيزى كه زير پالگد مى‏كنند، بى‏ارزش‏تر بود و از شناخت خداوند چنان لذت مى‏بردند كه گويا پيوسته در باغ‏هاى بهشت با دوستان خدا، همنشين و همراهند.3 در دين اسلام دستورهاى فراوانى كه زمينه‏ساز شادى و سرور است وارد شده است: مانند سفارش به حسن خلق و گشاده‏رويى و ديدار برادران ايمانى با روى گشاده و چهره شكفته و تلاش براى شادى كردن مؤمنان؛ چنان كه در روايت آمده است: H}«الق اخاك بوجه منبسط{H؛ با رويى گشاده با برادران ملاقات كن.»4 «H}ايما مسلم لقى مسلماً فسره، سرّه الله عزوجل{H؛ هر مسلمانى كه مسلمانى را ببيند و او را مسرور كند، خداوند را شاد كرده است.»5 در بهشت خانه‏اى است به نام خانه شادى، تنها كسى كه يتيمان و بچه‏ها را خوشحال كند به آن داخل مى‏شود.6 بوى خوش عامل مهم شادمانى است و متقابلاً بوى بد عامل نااميدى و افسردگى؛ در روايات اسلامى توجه ويژه‏اى به استفاده از عطريات و بوى خوش شده است و خوشبو بودن از ويژگى‏هاى پيامبر اسلام - صلى الله عليه و آله - و از سنت‏هاى آن حضرت شمرده شده است؛ حضرت صادق - عليه السلام - مى‏فرمايد: رسول خدا - صلى الله عليه و آله - براى بوى خوش بيش‏تر از خوراك خرج مى‏كرد.7 رنگ روشن شادى آفرين است؛ در دين نيز به پوشيدن لباس‏هاى روشن و به ويژه سفيد، توجه زيادى شده است؛ در حال نماز بر پوشيدن لباس سفيد تأكيد شده و پوشيدن لباس سياه در اين حال مكروه شمرده شده است؛ در حديثى از پيامبر بزرگ اسلام(ص) آمده است: «H}لبسوا البياض فأنهما اطيب و اطهر و كفنوا فيها موتاكم{H؛ لباس‏هاى سفيد بپوشيد، چون بهتر و پاك‏تر است و مردگان خود را در آن‏ها كفن كنيد.»8 در اسلام آراستگى ظاهرى امتيازى براى فرد و يكى از نشانه‏هاى ايمان شمرده شده است. هر مسلمان مؤمنى از كودكى با حديث «H}النظافة من الايمان{H» آشنا است؛ نقش آراستگى ظاهر در آرامش و نشاط روحى و ايجاد شادى و انبساط فردى و اجتماعى انكارناپذير است. كار جوهر آدمى و نشانه حيات او است، انسان تنبل، بهره‏اش از زندگى اندك و سلامتى‏اش در معرض خطر و شادابى‏اش برباد است. كار و تلاش از انحرافات و لغزش‏ها جلوگيرى مى‏كند؛ زمينه بسيارى از مفاسد اخلاقى و اجتماعى را از بين مى‏برد و بر سرزندگى و نشاط مى‏افزايد. در روايات اسلامى به حدى بر اهميت كار وتلاش در راه كسب روزى حلال و تأمين هزينه‏هاى زندگى تأكيد شده كه انسان غرق در شگفتى و حيرت مى‏شود. حضرت صادق(ع) در روايتى مى‏فرمايد: فرد زحمتكش كه براى رفاه خانواده‏اش مى‏كوشد، همانند مجاهد در راه خدا است.9 سير و سفر در شهرها وسرزمين‏هاى مختلف و گشت و گذار در طبيعت و ديدن منظره‏هاى زيبا و آشنايى با آداب و رسوم ملت‏ها، گذشته از فايده‏هاى فراوان مادى و معنوى، آدمى را از افسردگى مى‏رهاند و به سلامتى جسم و روان و ايجاد شادابى كمك شايانى مى‏كند. از اين رو، دين مقدس اسلام مردم را بسيار بدان سفارش كرده است و تعبير «A}سيروا فى الارض{A» را در آيات متعددى از قرآن مى‏توان يافت. 10 توصيه به شركت در مجالس شادى مثل مجالس عروسى و وليمه و اطعام دادن در هنگام ازدواج و تولد فرزند وخريد خانه و برگشت از حج و زيارت‏11 كه هدف از از آن‏ها ايجاد انس و الفت و صفا بين مؤمنان و شاد و مسرور ساختن آن‏ها است، گواه اهميت دادن دين مبين به مقوله شادى وسرور است. سفارش به پوشيدن لباس‏هاى نيكو و زيبا و زينت كردن و معطر بودن و شادى كردن و شاد ساختن يكديگر در اعياد اسلامى، به ويژه عيد سعيد غدير و تأكيد بر صله ارحام و اطعام دادن و دست دادن و مصافحه با مؤمنان و زيارت آن‏ها و تبسم كردن به روى آن‏ها و هديه دادن به آن‏ها، شاهد ديگرى بر توجه اسلام به اين امر است. بايد دانست شادمانى تنها در لذت‏هاى مادى گذرا خلاصه نمى‏شود. شادمانى واقعى در نزديك شدن به هدف والاى آفرينش و آراسته شدن به خصلت‏ها و خوى‏هاى انسانى و الاهى است. به گفته ارسطو: «شادمانى عبارت است از پروراندن عالى‏ترين صفات و خصايص انسانى.»12 بنابراين، لذت و خوشى تنها با عوامل مادى به دست نمى‏آيد. عوامل معنوى نيز در ايجاد شادى مؤثرند. گاهى انجام كارهايى كه عادتاً بايد لذتبخش باشند، نه تنها لذتى به انسان نمى‏بخشد، بلكه عذاب وجدان و تشويش روحى نيز مى‏آورد؛ چرا كه روح و وجدان آماده لذت بردن نيستند. يك غذاى لذيذ يا رابطه جنسى و يا خانه بسيار زيبا، اگر حرام و نامشروع و غير معقول باشد، براى انسان سالم و طبيعى تلخ و ناگوار است. پرهيز از گناه در بيش‏تر مواقع، پرهيز از لذت‏هاى مادى سطحى است؛ ولى در عين حال شادى آور است؛ زيرا روح آدمى به گونه‏اى است كه گاه از پرهيز و رياضت معقول سرخوش مى‏شود. ارضاى تمايلات به هر صورت و در هر شرايط شادى آور نيست. گاه پرهيز از لذت، لذت بخش‏تر از نيل به لذت است.13 اگر مادرى برخلاف ميل فرزند دلبندش او را از خوردن غذايى زيانبار بازداشت، آيا مانع شادمانى او شده است؟ اگر پزشكى براى راحت ساختن بيمارى كه غده‏اى در مغز دارد، با چاقوى تيز جراحى جمجمه‏اش را شكافت، آن غده دردآور را بيرون آورد و او را از غم و درد جانكاه رهانيد، به او شادى نبخشيده است؟ آيا درست است بگوييم اين پزشك با شكافتن استخوان اين بيمار او را آزرده ساخته و شادمانى را از او گرفته است؟ آيا منع بيمار از بعضى غذاها و كارها، محروم كردن او از سرور و شادمانى است؟ آيا منع از شراب خوارى كه ارزنده‏ترين گوهر وجود آدمى يعنى عقل را محجوب و پوشيده مى‏سازد و بزرگ‏ترين جنايت‏ها و زشت‏ترين كارها را آسان و زيبا جلوه مى‏دهد، بازداشتن انسان از شادى و شادمانى است؟ آيا سفارش به دورى از تهمت و غيبت و دروغ و ريا و نگاه ناروا و رابطه ناسالم كه زمينه‏ساز هزاران آسيب فردى و اجتماعى و بستر همه ناهنجارى‏هاى روانى و اجتماعى است، دور كردن انسان از شادى است؟ آيا سفارش به ارتباط با كانون عظمت و كمال يعنى خداوند متعال و رسيدن به سكون و اطمينان قلب در پرتو اين ارتباط كه محور اصلى آموزه‏هاى دينى و مذهبى است، شادى بخش نيست؟ آيا دستور به نماز و عبادت و صله رحم و انفاق به تهى‏دستان و گذشت و بزرگوارى و كمك به برادران دينى و پيشى گرفتن در نيكى و خوبى و تقوا و پاكدامنى و عفت و وقار و اخلاص در اعمال و تكبر نورزيدن و خودپسند نبودن و هزاران دستور فردى و اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى و سياسى ديگر، زمينه ساز شادى حقيقى و راستين بشر در دنيا و آخرت نيست؟ ستودن اعمالى چون گريه از خوف خداوند و عظمت و كبرياى او و گريستن بر خطاها و گناهان و نيز گريه و سوگوارى در عزادارى اولياى الاهى و انسان‏هاى برجسته و ممتاز و سفارش به آن‏ها، به هيچ وجه با سرزندگى و نشاط ناسازگار نيست. گريه‏اى كه از سر عشق به خداوند و يادآورى عظمت او باشد، پيوند با درياى بى‏كران همه نيكى‏ها و زيبايى‏ها و سرچشمه همه شادى‏ها و بهجت‏ها است. گريستن بر مظلوميت اولياى الاهى و جفايى كه بر آنان رفته است، در واقع گريستن بر پنهان شدن خورشيدهاى تابان و زندگى بخش و چيرگى ظلمت و تيرگى بر آسمان انسانيت است؛ چنين گريه‏اى نه تنها به افسردگى نمى‏انجامد بلكه به گواهى تاريخ و تجربه، هماره نيروى معنوى و قدرت روحى و سرزندگى را افزايش مى‏دهد و پويايى و تحرك جامعه انسانى را رونق مى‏بخشد. اما در مورد مطلب دوم يعني روش هاي اسلامي براي برگزاري مجالس جشن و سرور، خصوصا در جشن عروسي همانطور که در ابتداي پاسخ توضيح داديم براي شاد کردن مجلس عروسي نبايد از هر وسيله اي استفاده کنيم زيرا مؤمن و کسي که قلبش به نور تقوا روشن شده هرگز براي شادي و لذت چند دقيقه اي، نافرماني خدا را نمي کند. متأسفانه بسياري از مردم براي شادي کردن در جشن عروسي، خود و فرزندان شان، مرتکب گناهاني چون استفاده از موسيقي حرام، اختلاط زن و مرد، پوشش نامناسب، مزاحمت براي ديگران، اسراف، چشم و هم چشمي، فخر فروشي به يکديگر، پوشيدن لباس هاي گران قيمت و برگزاري مجالس پرهزينه، تمسخر ديگران، بي توجهي به واجباتي چون نماز و امثال آن مي شوند، غافل از اين که شادي واقعي و لذت و خوشي زندگي به دست خداست و هيچ گاه با گناه و معصيت نمي توان به عمق شادي رسيد. گاهي ديده مي شود عده اي براي اين کارها عذر و بهانه مي آورند که يک شب است و يک شب هزار شب نمي شود و در عروسي بايد شاد بود و از اين قبيل بهانه هاي غير قابل توجيه، در حالي که نتيجه اين گونه برنامه ها اين است که زندگي با گناه و معصيت خدا شروع شود و برکت از زندگي شان برود، در صورتي که در روايات آمده، در مجلس عروسي مؤمن، فرشتگان نازل مي شوند و رحمت خدا را با خود مي آورند. حال براي اين که مجالس خوبي در عروسي ها داشته باشيم که هم مملو از شادي و سرور باشد و هم گناه و معصيت نداشته باشد و هم خانواده و فاميل راضي باشند نکات زير را پيشنهاد مي کنيم: 1. بايد سعي شود اهميت اين موضوع به اعضاي خانواده خصوصا والدين و خواهران و برادران عروس و داماد تفهيم شود و نيز اين که عروس و داماد حق دارند طبق نظر خودشان مجلس عروسي را برگزار کنند. البته اين مطلب بايد با لطافت و در عين حال قاطعانه بيان شود و تا جايي که ممکن است کسي رنجيده خاطر نگردد. براي اين ممکن است لازم باشد ماه ها زمينه سازي شود و با آنها صحبت شود. 2. براي اين که بتوانيم يک فرهنگ و عادت بد را تغيير دهيم، لازم است جانشين مناسبي براي آن در نظر بگيريم. شما نيز اگر نمي خواهيد با گناه و معصيت مجلس عروسي را شاد کنيد، بايد به جاي آن از برنامه هاي مجاز استفاده کنيد. يکي از روش هايي که تجربه شده و بسيار هم موفق بود، استفاده از مداحان مذهبي و هنرمنداني است که به وسيله خواندن اشعار شادي بخش و گفتن لطيفه هاي مناسب مجلس را شاد مي کنند. همچنين استفاده از افرادي که کارهاي تردستي و ديدني انجام مي دهند و مي توانند مجلس عروسي را با صفا و شاد کرد. بعضي از اين افراد هنرمند وقتي در مجلسي شرکت مي کنند بدون اين که گناهي در برنامه هاي آنها باشد يا کسي را مسخره کنند و امثال آن، چنان مجلس را گرم مي کنند که افراد شرکت کننده يکسره مي خندند. البته بهتر است با ذکر اشعاري در مدح ائمه اطهار و خصوصا امام زمان(ع) معنويتي هم در ملجس عروسي ايجاد کنيم. 3. بهتر است مجالس عروسي را در مناسبت هاي مذهبي و جشن هاي مذهبي مثل ميلاد ائمه يا اعياد مذهبي برگزار کنيم و در ضمن به تناسب اين شب ها اشعار خاص آن هم خوانده شود. 4. اگر به کلي نمي توانيد مجلس را اسلامي برگزار کنيد، حداقل جلوي بعضي گناهان را بگيريد، مثلا سعي شود مجلس مردانه از زنانه کاملا مجزا باشد و هيچ مردي به مجلس زنان راه پيدا نکند و حداقل اين که عروس و داماد تلاششان را براي جلويگري از گناه بکنند تا اگر هم معصيتي صورت گرفت به حساب آنها نباشد. 5. تا جايي که توان مالي داريد پذيرايي خوبي از ميهمان ها داشته باشيد زيرا پذيرايي يکي از وسايل شادي بخش است و مي تواند جانشين خوبي براي ابزارهاي حرام شادي باشد. -------------------- پى‏نوشت: V}1. حديث مهر، سالنماى تحصيلى جوان‏82-1381. 2. علل الشرايع، شيخ صدوق، ج‏2، ص‏363. 3. ميزان الحكمة، ج‏6، ص‏155، ح‏11937. 4. همان، ج‏1، ص‏418، ح‏1707. 5. همان، ج‏3، ص‏439، ح‏8466. 6. همان، ج‏3، ص‏438، ح‏8461و8460. 7. همان، ج‏5، ص‏574، ح‏11021. 8. سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج‏1، ص‏291. 9. ميزان الحكمة، ج‏4، ص‏119، ح‏7203. 10. مثل نحل(16):36، نمل(27):69 و انعام(6):11. 11. سفينه البحار، شيخ عباس قمى، ج‏4، ص‏763. 12. حديث مهر، سالنامه تحصيلى جوان 82-1381. 13. همان.{V
کد سوال : 2122
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا شرکت زنان در نماز جماعت و مسجد و راهپيمايي ها مستحب است يا اينکه در خانه بمانند و نامحرمان آنها را نبينند. با توجه به حديث حضرت زهرا (س) که مي فرمايند بهترين چيز براي يک زن آن است که نه مردي او را ببيند و نه او مردي را ببيند.؟
پاسخ : ممكن است در اين حديث اشاره به زناني باشد كه مسؤوليت خاصّي در جوامع نداشتند. لذا خود فاطمه زهرا(س) هم، زماني كه احساس مسؤوليت فرمودند، هم به مسجد رفتند براي خطبه خواندن و هم براي كمك كردن به پدر بزرگوارشان - هنگامي كه پيشانيشان شكسته بود به ميدان جنگ احد رفتند؛ و دختران حضرت فاطمه زهرا(س) هم در مواقع مختلف اقدام به خواندن خطبه كردند، در كربلا، در كوفه، در شام، در مدينه. مجموع اين‏ها نشان مي‏دهد، وقتي زنان مسؤوليتي بر عهده گرفتند، مي‏توانند در صحنه اجتماع ظاهر شوند؛ منتها با رعايت تمام جهات شرعي در اجتماع. V} (پاسخ از آيت الله مكارم شيرازي){V در ارتباط با سئوال و روايت نقل شده از فاطمه زهرا(س)، نکاتي چند بعرض مي رسد: الف) اين روايت در بر دارنده يک حکم شرعي قطعي نيست، و در بيان يک حکم کلي استثناءناپذير نمي باشد. بسياري از روايات شبيه روايت فوق (ذکر شده) وجود دارد که شايد در نگاه اول ظاهري مطلق و کلي دارند ولي با توجه به روايات و مستندات ديگر، حکم تخصيص خورده و يا مقيد به قيودي مي شود که يک بحث تفصيلي است. ب) فرمايش حضرت زهراي مرضيه(س) در روايت ذکر شده، به معناي الزام و وجوب نيست، بعبارت ديگر، در عين حال که خروج زن از منزل و حضور او در صحنه اجتماع با رعايت موازين و حدود شرعي جايز شمرده شده است، اما در مواقع غير ضروري براي زنان بهتر آن است که از اختلاط با مردان اجتناب کنند. و اين امر منافاتي با حضور علمي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي زنان (با حفظ شئونات و موازين اسلامي) ندارد. کما اينکه حضرت زهرا(س) خود به جبهه جنگ مي رفتند و در غزوه هاي متعددي همراه با پيامبر(ص) شرکت مي کردند و در دفاع از ولايت حضور فعال داشتند و حتي سخنراني نمودند تا جايي که در همين راه به شهادت رسيدند. ج) بعضي از قيود و محدوديتهايي که در احکام و روايات در مورد زنان وارد شده است به منظور پاسداشت حريم عفاف و سلامت جامعه و از همه مهمتر حفظ کرامت و شخصيت واقعي زن متناسب با رسالت همسري و مادري مي باشد. و تجربه جهان غرب در آزاديهاي نامحدود براي ارتباط زنان و مردان در جامعه (به اعتراف انديشمندان جامعه غرب) تجربه بسيار تلخي است که زمينه انحطاط خانواده و بدنبال آن سقوط جامعه در منجلاب شهوات را فراهم نمود، که از اين رهگذر بيشترين ضرر و زيان نسيب زنان جامعه شد و در نتيجه کرامت و شخصيت زن به پايين ترين حد خود تنزل نمود.
کد سوال : 2123
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : مي دانيم كه از نظر نقل تاريخي حضرت زينب سلام الله عليها در جريانات كربلا سفري از مدينه تا مدينه داشته اند يعني ابتداي سفرشان از مدينه بوده و نهايتا هم به مدينه برگشته اند پس چرا مقبره حضرت زينب در دمشق واقع شده است؟
پاسخ : در مورد محل دفن حضرت زينب سه قول هست : 1. حضرت زينب (س ) به مدينه آمد و پس از ورود به مدينه پيوسته عزادار و گريان بود تا اين كه پس از يك سال و نيم در همان مدينه از دنيا رفت و در همان جا دفن شد. اكنون از قبر آن بانوي محترمه , اثري در دست نيست . اين قول را علامه سيد محسن امين اختيار كرده و از اقوال ديگر معتبرتر مي داند. 2. حضرت زينب (س ) پس از ورود به مدينه , در مجالس و محافل سخن مي گفت و مظالم و جنايات يزديان را بازگو مي كرد. فرماندار مدينه ماجرا را به يزيد نوشت و او دستور داد زينب را مخير سازند تا هر شهري كه مي خواهد (غير از مكه و مدينه ) برود. حضرت زينب به شام رفت و در آن جا اقامت كرد و پس از چندي در همان جا از دنيا رفت . البته برخي احتمال داده اند قبري كه در شام است , قبر زينب صغري (ام كلثوم ) است , نه قبر زينب كبري. 3. زينب (س ) به علت افشاگري عليه دستگاه بني اميه , مجبور شد كه مدينه را ترك كند. از اين رو مصر را انتخاب كرد و در آن جا رحل اقامت افكند و همان جا از دنيا رفت . سيده زينب در شهر قاهره هم اكنون زيارتگاه مجلل و با شكوهي است و...«, (ر.ك : زندگاني حضرت فاطمه (س ) و دختر آن حضرت , سيد هاشم رسولي محلاتي ). V}(تاريخ و اماكن زيارتى و سياحتى سوريه، اصغر قائدان، ص 63، چاپ سوم، 1380).{V بنابراين نمى‏توان به صورت يقينى گفت كه قبر حضرت زينب(س) در شام است و اگر مسلّم باشد كه ايشان در شام دفن شده‏اند. درباره علت آن، برخى از مورّخان نوشته‏اند كه حضرت زينب كبرى(س) در اثر قحطى در مدينه و يا واقعه‏ى «حرّه» به همراه شوهرش عبداللّه‏ به شام آمد و در آن‏جا وفات يافت و واقعه «حرّه» اين است كه در سال 62 هجرى قمرى مردم مدينه يزيد را از حكومت خلع و حاكم اموى مدينه را عزل كردند. اين خبر به يزيد رسيد. يزيد، مسلم بن عقبه را با 12 هزار نفر به سوى مدينه فرستاد. نيروهاى مسلم بن عقبه در شرق مدينه در مكانى به نام حرّه مستقر شدند و از آن جا به شهر حمله و شهر را قتل و غارت كردندV}(تاريخ و اماكن سياحتى و زيارتى سوريه، ص 63 و منتخب‏التواريخ، ص 66).{V
کد سوال : 2124
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : اگر از نظر احاديث و روايات مهريه زن بايد كم باشد چرا خداوند در قرآن كريم جريان حضرت موسي و آشنايي ايشان با دختران حضرت شعيب را بيان فرموده كه از موارد مهريه سنگين و در واقع تشويق به اين مسئله است(مهريه دختران شعيب 8 تا 10 سال كار كردن حضرت موسي (ع) براي حضرت شعيب بوده است)؟
پاسخ : در سرگذشت حضرت موسي(ع) و حضرت شعيب(ع)، در قرآن آمده: هنگامي که موسي(ع) به خاطر حفظ جان خود از خطر فرعونيان از مصر بيرون آمد و به سوي مدين حرکت کرد، در بيرون شهر مدين ديد چوپانان کنار چاهي توقف کرده اند و به نوبت، از چاه براي گوسفندان خود آب بيرون مي کشند، ديد در کنار آنها دو بانوي با حجاب ايستاده اند و آنها نيز منتظر نوبت خود هستند تا به چاه نزديک شوند و آب براي گوسفندان خود از چاه بکشند. موسي(ع) نزد آنها رفت و آنان را کمک کرد و آب از چاه کشيد و گوسفندان آنها را آب داد... آن دو دختر، دختران شعيب پيغمبر(ع) بودند، چون شعيب پسر نداشت، دخترانش عهده دار چوپاني گوسفندان شده بودند. سپس دختران شعيب(ع) نزد پدر رفتند وجريان را گفتند، شعيب(ع) يکي از آن دخترها را براي دعوت موسي(ع) به خانه اش فرستاد، موسي(ع) آن دعوت را پذيرفت و به خانه شعيب(ع) آمد. شعيب(ع) به شخصيت معنوي موسي(ع) پي برد و علاقمند شد که او را داماد خود نمايد، از اين رو به موسي(ع) گفت: «اني اريد ان انکحک احدي ابنتي هاتين علي ان تأجرني ثماني حجج فان اتممت عشرا فمن عندک و ما اريد ان اشق عليک ستجدني ان شاءالله من الصالحين؛ من مي خواهم يکي از اين دو دخترم (صفورا و لعيا) را به همسري تو درآورم، به اين شرط که هشت سال براي من کار کني و اگر ده سال کار کني، محبتي از ناحيه تو است من نمي خواهم کار سنگيني بر دوشت بگذارم و انشاءالله مرا از افراد صالح خواهي يافت» V}(قصص، آيه 27). {V موسي(ع) پيشنهاد شعيب(ع) را پذيرفت. از اين آيه چند مطلب استفاده مي شود: 1. مهريه در قرن هاي قبل از اسلام نيز بوده است. 2. خواستگاري از ناحيه دختر نيز بوده چنان که شعيب(ع) از جانب دخترش از موسي(ع) خواستگاري کرد، بنابراين پيشنهاد خواستگاري از جانب دختر و کسان او، عيب نيست. 3. رواست که مهريه به صورت کار درآيد نه پول. 4. لازم نيست که مهريه يکجا پرداخته شود، بلکه با رضايت زن، در ذمه شوهر باشد کافي است. ولي در اينجا اين دو سؤال پيش مي آيد: 1. چرا حضرت موسي(ع) براي دخترش مهريه سنگين قرار داده است؟ و قرآن اين سرگذشت را نقل مي کند تا براي مسلمانان درس آموزنده باشد و اگر درس منفي بود، قرآن آن را نقل نمي کرد و يا به عنوان انتقاد نقل مي کرد. 2. با اين که مهريه مال دختر است، چرا در سرگذشت فوق، به عنوان هشت سال کار براي پدر (شعيب(ع« قرار داده شده، مگر دختر کالا است که آن را بفروشند. پاسخ: در مورد سؤال اولي، بايد توجه داشت که اين ازدواج يک ازدواج معمولي نبود، بلکه مقدمه اي بود تا موسي(ع) در کنار پير مدين، شعيب پيغمبر(ع) بماند و با کسب علم و معرفت در مکتب شعيب(ع) در ساليان دراز به مقام ارجمندي از علم و کمال نائل آيد. وانگهي درست است که موسي(ع) در اين مدت طولاني براي شعيب(ع) کار مي کرد، ولي شعيب نيز تمام زندگي او و همسرش را تأمين مي نمود و اگر هزينه زندگي موسي و همسرش را از مزد کار موسي(ع) کم کنيم، مبلغ زيادي باقي نخواهد ماند، نتيجتا مهریه ساده و سبکي خواهد شد، بنابراين مهريه سنگين، مقدمه اي براي تکامل موسي(ع) در مکتب شعيب بوده و زندگي مادي و معنوي موسي(ع) را تأمين مي کرده است V}(اين که شعيب به موسي(،) گفت «و ما اريد ان اشق عليک...؛ من نمي خواهم کار سنگيني بر دوش تو بگذارم و انشاءالله مرا از صالحان خواهي يافت» بيانگر همين مطلب است که منظور سختگيري نبوده، بلکه صلاح و کمال موسي(ع) هدف بوده است). {V در مورد سؤال دوم: قرارداد شعيب(ع) با موسي(ع) به عنوان وساطت و وکالت از جانب دخترش بوده و با رضايت او انجام گرفته، با توجه به اين که (چنان که گفتيم) محصول کار موسي(ع) صرف هزينه زندگي موسي(ع) و همسرش مي شده است. نکته آخر اين که با توجه به اين که به اراده خداوند رسالت سنگيني در آينده به عهده حضرت موسي(ع) گذاشته مي شود و آن رويارويي با فرعون و نيز داشتن قومي لجوج و بهانه گير چون قوم بني اسرائيل بوده است از اين رو طبق مشيت الهي لازم بود مدتي به کار شباني بپردازد تا آمادگي لازم را براي هدايت مردم و نيز روبرو شدن با مشکلات و سختي ها را پيدا نمايد. از اين رو اين مدت شباني نسبتا طولاني علاوه بر اين که از حضرت حضرت شعيب(ع) در جهت علم و کمال بهره مي برد و علاوه بر اين که تمام زندگي او و همسرش توسط حضرت شعيب(ع) اداره و تأمين مي شد، فرصتي مغتنم براي حضرت موسي(ع) بود تا آمادگي لازم را براي رسالت آينده خويش به دست آورد.
کد سوال : 2125
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : مباحثي منتظم در اثبات خداشناسي و مباحثي پيرامون علت نداشتن وجود خداوند و اعتقاد به علتي كه خود معلول ساير علل نباشد و پيرامون ازلي و ابدي بودن خدا و اينكه آخر و عاقبت جهان هستي به كجا مي انجامد و اينكه گفته شده كه در كنه وجود خدا تفكر نكنيم حد و حدود اين كنه چيست. كه نبايد به آن فكر كنيم و در آن غوطه ور شويم و كلا مسائلي كه در خداشناسي مجاز به تفكر در انها هستيم و مسائلي كه مجاز نيستيم چه مواردي است؟ و ايا مجاز هستيم كه بپرسيم خدا چيست و چگونه موجودي است. آيا ما در قيامت خدا را مي توانيم ببينيم اين ديدن با چه كيفيتي است؟.
پاسخ : براى اين كه به اين سؤال شما پاسخ داده شود به عنوان مقدمه به بيان اجمالى و مختصر يكى از براهين اثبات وجود خداوند مى‏پردازيم كه از نتيجه آن پاسخ پرسش شما داده مى‏شود؛ پرسشى كه نبايد آن را - همان طور كه خود اذعان داريد -ترديد و شك دانست، بلكه بايد آن را تفكر و تدبر عميق‏تر شما در معرفت و شناخت خداوند و اوصاف او خواند و در حقيقت عمل كردن شما به سفارش اولياى دين و آموزه‏هاى دين دانست كه همه ما را به شناخت و معرفت عميق‏تر خداوند متعال دعوت مى‏كنند؛ همان‏طور كه اميرالمؤمنين(ع) مى‏فرمايد: H}«اول الدين معرفته ؛{H سرآغاز دين خداشناسى است». همچنان كه ذكر شد بيانى كه مى‏آيد شرح اجمالى يكى از براهين اثبات خداوند است كه مقدمه پاسخ مى‏باشد (از اين ‏رو براى تفصيل و بهره‏مندى بيشتر مى‏توانيد به كتاب «آموزش عقايد» آيت‏الله مصباح يزدى، ج 1 - 2، ص 76 تا 85 رجوع نماييد). شورى براى نمك ضرورت دارد يعنى نمكى نداريم كه شور نباشد و همچنين نمك در شور بودن نيازى به چيز ديگرى ندارد و خود به خود شور است ولى شورى براى غذا ضرورت ندارد يعنى هم مى‏تواند شور باشد و هم مى‏تواند شور نباشد و در شور بودن نياز به غير (نمك) دارد. در اينجا فرض سومى نداريم يعنى نمى‏توان چيزى را يافت كه شور باشد ولى شورى آن نه از خودش باشد و نه توسط چيز ديگر شور شده باشد در حقيقت بايد گفت آن چيز اصلاً شور نيست. با توجه به اين مثال، وقتى مى‏گوييم چيزى هست و وجود دارد از دو فرض خارج نيست: 1- يا وجود براى آن چيز ضرورت دارد يعنى موجودى است كه نمى‏توانيم وجود را از آن نفى كنيم و همچنين در وجود داشتنش نياز به غير خود ندارد و خود به خود موجود است. 2- يا وجود داشتن براى آن چيز ضرورت ندارد يعنى هم مى‏تواند باشد و هم مى‏تواند نباشد و براى اين كه موجود شود به غير خودش نيازمند است. فرض سومى هم ندارد يعنى نمى‏توان چيزى را در نظر گرفت كه موجود باشد ولى وجودش نه از خودش باشد و نه از ديگرى، در حقيقت آن چيز موجود نيست و معدوم است. اولى را واجب‏الوجود مى‏گويند و دومى را ممكن‏الوجود. حال اگر هر چيزى كه موجود است «ممكن‏الوجود» باشد يعنى براى موجود شدن نيازمند به موجود ديگرى باشد، لازمه‏اش اين است كه هيچ چيزى محقق نشود، زيرا آن ديگرى كه ممكن‏الوجود نيازمند به آن است با اين فرض خود هم محتاج به غير خود است و همين‏طور آن غير ديگر و تا آخر اين فرض ادامه دارد بدون اين كه در اين سلسله موجودات به موجودى برسيم كه بى‏نياز باشد. مثل اين كه يك تيم دونده جلوى خط شروع ايستاده و آماده دويدن است ولى هر كدام از اعضاى تيم تصميم گرفته تا ديگرى ندود ا و هم شروع به دويدن نكند در اين صورت هيچ‏گاه هيچ‏كدام اقدام به دويدن نمى‏كند و دويدنى صورت نمى‏گيرد. همچنين اگر وجود هر موجودى متكى به تحقق موجودى ديگر باشد هيچ‏گاه موجودى محقق نمى‏شود ولى وقتى ما مى‏بينيم موجوداتى در خارج تحقق دارند دليل بر آن است كه يك موجودى هست كه در وجود داشتن نيازى به غير ندارد و متكى به غير نيست و وجودش از خودش مى‏باشد و ديگر موجودات نيازمند (ممكن‏الوجود) براى رفع نياز و محقق شدن وابسته و متكى به او و او سبب وجود و تحقق آنان است و آن موجود «واجب‏الوجود» است يعنى وجود براى او ضرورى و حتمى است و مصداق آن خداوند متعال است. پس وجود خداوند به عنوان واجب‏الوجود ثابت مى‏شود. با توجه كامل به اين برهان و دقت در معناى «واجب‏الوجود» بودن خداوند بايد گفت:خداوند خود به خود موجود است و وجودش از خودش مى‏باشد و نيازى به هيچ چيزى ندارد بلكه همه محتاج و متكى و قائم به او هستند. فرض «نبودن و نيستى» براى چنين موجودى محال است يعنى محال است او در يك برهه‏اى معدوم باشد. زيرا معدوم بودن موجودى در يك زمان، نشان‏دهنده آن است كه وجودش از خودش نيست و براى وجود يافتن نيازمند به موجود ديگرى كه با مفقود شدن علتش او هم نخواهد بود. حال آن كه اين با معناى واجب‏الوجودى كه اثبات كرديم (يعنى موجودى كه وجود داشتن براى او ضرورى است و وجودش از خودش و بى‏نياز از همه موجودات است) منافات دارد. پس او هميشه موجود خواهد بود، بنابراين تعبير به وجود آمدن (كه شائبه تقدم نيستى بر وجود است) درباره خداوند به كار نمى‏رود. مثلاً شور نبودن نمك محال است زيرا شورى براى او ضرورى است و نيازى به ديگرى ندارد تا شور باشد و اگر نمك در يك زمان شور نباشد اصلاً نمك نيست بر خلاف غذا كه در شور بودنش نيازمند به غير (نمك) است كه اگر نمكى نبودن غذا هم شور نيست پس شورى براى نمك هميشگى است (البته توجه داريد كه وجود نمك ضرورى نيست). وقتى گفتيم واجب‏الوجود (خداوند) هميشه هست يعنى ازلى و ابدى است؛ «از ازل بوده» و ازلى است يعنى هر چه به گذشته برگرديم و در امتداد زمان به عقب برويم تا آنجا كه مى‏شود فرض كرد يا غير قابل فرض باشد نمى‏توانيم زمانى را بيابيم كه خداوند در آن زمان نباشد و معدوم باشد و به ديگر سخن نقطه شروع براى وجود او نمى‏توانيم در نظر بگيريم و نمى‏توان گفت «كى به وجود آمد» زيرا نقطه شروع و تعيين زمان آغازى براى وجودش لازمه «معدوم بودن» او قبل از آن مى‏باشد و فرض «نيستى» براى او - همان طور كه ذكر شد - غيرممكن است.اما ابدى است يعنى در آينده هم هيچ‏گاه معدوم نمى‏شود و با توجه به معناى واجب‏الوجود اين مسأله نيز روشن مى‏گردد. براى مطالعه پيرامون معناى واجب‏الوجود به منابع مختلف فلسفى رجوع كنيد : - هستى‏شناسى، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى. براى مطالعه برهان وجوب و امكان ر.ك: - دكتر محسن جوادى، درآمدى بر خداشناسى فلسفى، قم، انتشارات معارف. اين كه ما انسان ها با خود مى انديشيم كه خداوند چگونه ماهيتي دارد به خاطر آن است كه ما در دنياى خود همواره با ماهيات سر و كار داريم. از همين‏رو ذهنمان عادت كرده است كه هر چيز را در قالب ماهيتى بنگريم و چون سخن از خدا به ميان مى‏آيد بلافاصله به دنبال قالبى ماهوى مى‏گرديم تا خدا را بدان سان و در آن شكل و قالب تصور نماييم. البته اين ويژگى ذهن ناورزيده و نا آشنا به حقايق فلسفى و وجود شناختى است ولى خرد ورزى فلسفى بر اين رهبرد خط بطلان مى‏كشد و اعلام مى‏دارد كه اين گونه خداانگارى از اساس نادرست است. زيرا خداوند وجود و هستىمحض و مطلق است و داراى ماهيت و چيستى نيست تا از چگونگى او سؤال شود. بنا براين خداوند وجود صرف و داراى جمله كمالات وجودى است. عين بلكه آنهاست و چند و چونى برايش متصور نيست. فكر و انديشه بشر, به ذات غيبي او راه ندارد و به جز تحير و سرگرداني يا انحراف و ضلال , بهره ديگري نخواهد داشت . ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهي هم به الفاظ ديگر (مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب») تعبير مي شود, وجود صرف است ; هيچ گونه حدي ندارد; از جميع تعينات - چه مفهومي , و چه مصداقي - مبراست ; نه نامي دارد و نه نشاني ; نه اسمي دارد, و نه رسم و صفتي ; نه با اسم يا صفتي مقيد است و نه با عدم آن اسم يا صفت ; نه با تعين خاصي متعين است و نه با عدم همان تعين . حتي با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيد نيست ; زيرا «اطلاق» و «عدم تعين» نيز به جاي خود, نوعي تعين و قيد است و مقام ذات از آن هم منزه و مبرا است . اما تعينات اسمي و وصفي (اسما و صفات حق ) همه از مقام ذات متأثر بوده و در مقام تجلي به ظهور مي رسند. از اين رو به مقام ذات خداوند راهي نيست ; نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همهء اينها از اين مقام قاصر و در اين ميدان كاملا" عاجزاند. اگر قدم پيش بگذارند, حيران مي گردند و يا به راه ضلالت و خطا مي روند, علاوه بر نرسيدن , از آن دورتر هم مي شوند: «يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما», (طه, آيه 110). ادراك بشر, به آنچه متعين است راه دارد; نه به ذاتي كه از همهء تعين ها بالاتر است و تعين ها همه متأخر از آن , بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نيز بدان مقام راه ندارد; چه اشارهء حسي باشد و چه اشاره ذهني, عقلي و وهمي . چگونه مي توان به ذاتي كه تعين ندارد, اشاره نمود؟ به همين جهت از فكر در «ذات حق» نهي شده است . امام علي بن موسي الرضا(ع) مي فرمايد: «... فليس الله عرف من عرف بالتشبيه ذاته , و لا اياه و حد من اكتنهه , و لا حقيقته اصاب من مثله , و لا به صدق من نهاه , و لا صمد صمده من اشار اليه ; پس , خداي را نشناخته , آن كس كه ذات او را به چيزي تشبيه كرده است و به توحيد او نايل نگشته , آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد, و به حقيقت او نرسيده , آن كس كه ذات او را تصوير ذهني نموده است و به او تصديق نكرده است آن كس كه ذات او را حدي قائل شده و به جانب او روي نياورده است ; آن كس كه به ذات او اشاره نموده است ...», (كتاب التوحيد صدوق , باب التوحيد و نفي التشبيه , ص 34). حتي اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروازي هاي خود بخواهند, به سوي مقام ذات اوج بگيرند, راه به جايي نبرده، به حيرت خواهند افتاد، و بر عجز و قصور خود در اين ميدان با كمال شرمساري اعتراف خواهند كرد. ناگفته نماند براي قانع ساختن ذهن درباره حقايقي که فراتر از حس و قالب مادي هستند مي توان از روش مقايسه اي و فرض عکس و برهان عقلي محض استفاده کرد. مثلا وقتي مي گوييم خداوند از چه به وجود آمده، باز سؤال را نسبت به آن چيز قبلي ادامه بدهيم، تا آنجا که از نظر برهان عقلي به اين نتيجه مي رسيم که تسلسل باطل است و بايد به سرچشمه هستي معتقد شد و به تسلسل سؤال ها پايان داد و يا از فرض عکس استفاده کنيم که بر فرض که نتوانيم تصوري از خدا داشته باشيم آيا مي توانيم نبود خدا را اثبات کنيم؟ آيا حتي از نظر مادي ما به تمام منظومه ها و کهکشان ها دسترسي پيدا کرده ايم؟ و آيا از نظر عقلي اگر سرچشمه هستي فراتر از ماده نباشد آيا مي شود که ماده خود به خود به وجود آيد؟ و يا ازطريق مقايسه اي مي توانيم خودمان را قانع کنيم که حقيقت بسياري از واقعيت ها را به طور کامل درک نمي کنيم اما مطمئن هستيم وجود دارند. به طور مثال آيا حقيقت روح و گستره فعاليت هاي آن براي انسان به طور کامل آشکار است؟ اما با وجود کم اطلاعي ما نسبت به روح، وجود آن را به عنوان يک واقعيت مي پذيريم و برخي آثار آن براي ما مشهود است. نسبت به خداوند نيز بهترين روش تفکر در آثار و آيات اوست و روش روشن تر، رابطه محبتي و کشف شهودي با خداست که در حديث قدسي آمده است «قلب المؤمن عرش الرحمن» V}(مجلسي، محمد باقر، بحار، ج 55، ص 39).{V براي آگاهي به صفات خدا و قانع ساختن ذهن خود مي توانيم تصوري از صفات خدا در ذهن داشته باشيم و سپس «او» را از هر آنچه که در محدوده آمده منزه و پاک بدانيم تا به توحيد ناب دست بيابيم. براي آگاهي بيشتر ر.ک: مطهري، مرتضي، اصول فلسفه و روش رئاليسم، ج 5، ص 138. فلاسفه و متكلمان دلايل و راههاى متعددى را درباره خداشناسى و اثبات وجود حق تعالى اقامه كرده‏اند كه به طور اختصار به برهانهاى عقلى، شبه علمى و فطرت تقسيم مى‏شوند. دليل اينكه اين بزرگان دلايل متعددى اقامه كرده‏اند، اين است كه هر كس با توجه به خصوصيات فردى و اجتماعى و علمى خود، با برخى دلايل زودتر به يقين مى‏رسند. براى برخى دلايل علمى يقين‏آور است، كه براى برخى دلايل عقلى و براى برخى راه دل و فطرت يقين‏آور است. اما اصل كلى در تمام دلايل و براهين اين است كه آنها تنبيهاتى در جهت توجه به امرى روشن وبديهى هستند. يعنى اصل وجود خداوند متعال جزء روشن‏ترين مفاهيم و حقايق است و تمام اين دلايل به منزله تابلوهاى راهنمايى هستند كه ما را از جهات گوناگون به سوى او راهنمايى مى‏كنند. توضيح بيشتر اينكه مراحل و درجات شناخت خدا و خداشناسى بر اساس معرفت و شناخت هر كس متفاوت است. و اكثر دلايل و راههاى خداشناسى نيز معمولاً از پايين به بالاست. يعنى از راه موجودات و نشانه‏هاى آفرينش (به اصطلاح قرآن آيات انفسى و آفاقى،فصلت/53) است. اما در وراى اين دو راه يعنى راه خداشناسى آفاقى ـراه شبهه علمى كه مخصوص عموم مردم است و راه انفسى ـاز راه دل كه راه خواص است، راه سومى نيز وجود دارد كه راه اولياء خدا و عرفان است كه قرآن و روايات ما به اين راه تأكيد فراوان دارند، كه اين راه ازخدا به خدا رسيدن است، و معلوم است كه اين روش شناخت ما را به يقين واقعى و خداشناسى ناب مى‏رساند. زيرا اين راه شهود مستقيم و بلاواسطه است كه هرگونه مشكلى را از آدمى زائل مى‏كند و تفاوت عمده‏اى با دلايلى دارد كه خدا را به عنوان غيب و پنهان مطرح و اثبات مى‏كند. در اين بحث به راه اول اشاره نمى‏كنيم. اما بر اساس راه دوم لحظه‏اى در خود بيانديشيم، نزديكترين چيز به ما دل ماست؛ اما آيا ما قدرت تصرف در دل خود را داريم؟ و حتى بر خنده و گريه خود تصرف داريم؟ نه، زيرا دل ما در تصرف ديگرى است، آيا همين دليل بر وجود اوكافى نيست؟ اين راه فطرت است و راه فطرت راهى پردامنه و دقيقى است كه ما در اين بحث به آن اشاره نمى‏كنيم. براى اطلاع بيشتر به كتاب مقالات، استاد محمدشجاعى، ج سوم، انتشارات سروش و معارف قرآن، استاد مصباح يزدى، ج 1 تا 3. ص: 37 ـ 36. انتشارات در راه حقمراجعه فرماييد. راه سوم، راه شناخت خداست به خدا، H}«يا من دل على ذاته بذاته{H؛ اى كسى كه خود بر ذات خود گواهى» V}(دعاى صباح امام على(ع«{V امام سجاد: H}«بك عرفتك و انت دللتنى عليك و لو لا انت لم اعرف ما انت{H؛ تو را به تو شناختم و تو بر خود گواهى و اگر تو نبودى، نمى‏دانستم تو كيستى» V}(دعاى ابوحمزه ثمالى){V يا در دعايى كه توصيه شده است در عصر غيبت بخوانيم: «اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لما عرف نبيك....» V}(امام صادق(ع)، بحارالانوار، 52/146){V يعنى شناخت پيامبر با خداست، بلكه شناخت هر چيز با خداست و اگر خدا را نشناسيم هيچ كس و چيزى را نمى‏توانيم بشناسيم، زيرا خدا شاهد و حاضر است. A}«الا انه بكل شى‏ء محيط»{A؛ V}(فصلت/54){V A}«و كان اللهُ بكل شى‏ء محيطا»{A؛ V}(نساء/126){V A}«ان الله على كل شى‏ء شهيد»{A ؛ V}(نساء/33 و احزاب/55){V و همه موجودات در پرتو او موجودند و اگر او را در ابتداى امر نشناسيم، علم و شناخت به موجودات ديگر امكان ندارد. چنانچه روشن است، هر معلومى براى ما دوگونه است: يا نزد ما حاضر است يا از ديدگان ما غايب. اگر معلوم از نظر ما غايب باشد. اول بايد اوصاف و صفاتش را بشناسيم و آنگاه از راه صفات به شناخت خود او نائل شويم. مثلاً در شناخت آتش اول بايد گرما و حرارت يا دود را ديد و شناخت و سپس وجود آتش را ادراك نمود كه به اين نوع شناخت معرفت حصولى مى‏گويند. اما در شناخت آنكه نزد ما حاضر است، خود او را مى‏بينيم و مى‏شناسيم و آنگاه به اوصاف و صفات او پى‏مى‏بريم و به اين نوع معرفت شناخت و علم حضورى مى‏گويند. مثل علم هركس به حالات درونى (ترس و شادى و...خود) و هيچ كس به ما از خدا نزديكتر نيست. A}«ان الله يحول بين المرء و قلبه{A؛ همانا خداوند بين انسان و دلش حائل است»V}(انفال/24) {V بنابراين از قلب ما به خود ما نزديكتر است. چنين است كه هرگاه به خود نظر مى‏افكنيم، ابتدا او را مى‏بينيم و باعلم حضورى مى‏يابيم كه تمام وجود ما را احاطه كرده است و تمام شئون ما در دستان قدرتمند اوست. پس او از ما نهان نيست تا به دنبال نشانه‏ها برويم. بلكه ما در حضور او هستيم و او در مشهد ماست و اين علم حضورى خداوند است كه اگر كسى به آن نائل آيد، به يقين تمام رسيده است و چنين است كه رسول گرامى اسلام(ص) فرمودند: H}«من عرف نفسه فقد عرف ربه{H؛ V}(البحار/2/32){V براى آگاهى بيشتر ر.ك: 1ـ الميزان، ج 6، ص 238 به بعد ذيل آيه 105 سوره مائده 2ـ الميزان، ج 14، ص 193 به بعد ذيل آيه 14 سوره طه. 3ـ تحرير تمهيد القواعد، آية‏الله جوادى آملى، ص 761 757، انتشارات الزهراء، اين كتاب شرحى از استاد بزرگوار معاصر بر يكى از كتابهاى مهم عرفانى است. 4ـ نشان از بى‏نشان‏ها، مرحوم حسنعلى اصفهانى، ص 166 153. 5- آموزش كلام اسلامى، محمد سعيدى‏مهر 6- آموزش عقايد، آيت‏الله مصباح 7- آفريدگار جهان، آيت‏الله مكارم شيرازى 8- خدا را چگونه بشناسيم، آيت‏الله مكارم شيرازى 9- اصول عقايد، استاد محسن قرائتي 10- پيام قرآن، ج 2، آيت الله مکارم شيرازي 11- منشور جاويد، ج 2، استاد جعفر سبحاني 12- خدا در قرآن، شهيد بهشتي 13- دوره پنج جلدي مقدمه اي بر جهان بيني توحيدي، استاد شهيد مرتضي مطهري ===================== فكر و انديشه بشر به ذات غيبى او راه ندارد و جز تحير و سرگردانى يا انحراف و ضلال، بهره ديگرى نخواهد داشت. P}در آلا فكر كردن شرط راه است{E}ولى در ذات حق محض گناه است{P P}بود در ذات حق انديشه باطل{E}محال محض دان تحصيل حاصل‏1{P ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهى هم به الفاظ ديگر مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب» تعبير مى‏شود، وجود صرف است؛ هيچ گونه حدى ندارد؛ از جميع تعيّنات - چه مفهومى و چه مصداقى - مبرّا است؛ نه نامى دارد و نه نشانى؛ نه اسمى دارد و نه رسم و صفتى؛ نه با اسم يا صفتى مقيد است و نه با عدم آن اسم يا صفت؛ نه با تعين خاصى متعين است و نه با عدم همان تعين. حتى با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيّد نيست؛ زيرا «اطلاق» و «عدم تعين» نيز به جاى خود، نوعى تعيّن و قيد است و مقام ذات از آن هم منزّه است. اما تعيّنات اسمى و وصفى (اسما و صفات حق) همه از مقام ذات متأثر بوده، در مقام تجلّى به ظهور مى‏رسند. از اين رو، به مقام ذات خداوند راهى نيست؛ نه فكر بدان مقام راه دارد و نه عقل و نه وهم و كشف ارباب شهود. همه اين‏ها از اين مقام قاصر و در اين ميدان كاملاً عاجزند. اگر قدم پيش بگذارند، حيران مى‏گردند يا به راه ضلالت و خطا مى‏روند و علاوه بر نرسيدن، از آن دور مى‏شوند: «A}يعلم ما بين ايديهم و ما خلفهم و لا يحيطون به علما».2 {A ادراك بشر، به آنچه متعين است راه دارد نه به ذاتى كه از همه تعين‏ها بالاتر است وتعين‏ها همه متأخر از آن، بعد از آن و مخلوق آن هستند. اشاره نيز بدان مقام راه ندارد؛ چه اشاره حسى باشد و چه اشاره ذهنى، عقلى و وهمى. چگونه مى‏توان به ذاتى كه تعيّن ندارد، اشاره كرد؟ به همين جهت، از فكر در «ذات حق» نهى شده است. امام على بن موسى الرضا(ع) مى‏فرمايد: «H}...فليس اللَّه عرف من عرف بالتشبيه ذاته و لا اياه و حدّ من اكتنهه و لا حقيقته اصاب من مثّله و لا به صدّق من نّهاه و لا صمد صمده من اشار اليه؛{H پس، خداى را نشناخته، آن كس كه ذات او را به چيزى تشبيه كرده است و به توحيد او نائل نگشته، آن كس كه خواسته است به كنه ذات او برسد و به حقيقت او نرسيده، آن كس كه ذات او را تصوير ذهنى نموده است و به او تصديق نكرده، آن كس كه ذات او را حدّى قائل شده است و به جانب او روى نياورده، آن كس كه به ذات او اشاره كرده است...».3 حتى اگر عقل و عشق همگام باشند و با بلند پروزاى‏هاى خود بخواهند به سوى مقام ذات اوج بگيرند، راه به جايى نبرده، به حيرت خواهند افتاد و بر عجز و قصور خود در اين ميدان با كمال شرمسارى اعتراف خواهند كرد. P}سحر گاهان كه مخمور شبانه{E}گرفتم باده با چنگ و چغانه‏{P P}نهادم عقل را ره توشه از مى‏{E}به شهر هستى‏اش كردم روانه‏ {P P}نگار مى‏فروشم عشوه‏اى داد{E}كه ايمن گشتم از مكر زمانه‏ {P P}ز ساقىّ كمان ابرو شنيدم{E}كه‏اى تير ملامت را نشانه‏ {P P}نبندى ز آن ميان طرفى كمر وار{E}اگر خود را ببينى در ميانه‏ {P P}برو اين دام بر مرغ دگر نه{E}كه عنقارا بلند است آشيانه‏{P4 اهل دعا در مقام دعا، اهل عبادت در مقام عبادت، اهل ذكر در مقام ذكر، ارباب سلوك در مقام سلوك و... به ذات عينى حق در مظاهر اسماى او روى مى‏آورند و از طريق اسما و صفات او، به ذات او متوجه مى‏شوند؛ به عبارتى ذات حق را با اسما مى‏خوانند؛ زيرا به مقام ذات راه نيست.5 P}عنقا شكار كس نشود دام بازچين{E}كاين جا هميشه باد به دست است دام را{P6 قرآن كريم كه جامع‏ترين، دقيق‏ترين و رساترين تعريف‏ها را درباره خداوند متعال مطرح مى‏كند، خداوند سبحان را تنها از طريق اسما و صفات باز مى‏شناساند. قرآن كريم در پى آن است كه در حد توان، خداوند را به كامل‏ترين وجه از طريق اسما و صفاتش به انسان بشناساند. از ديدگاه قرآن، خداوند گشايش بخش و دانا7 سريع‏ترين حسابگران، زنده و پاينده،8 والا، بزرگ و داراى حقيقت،9 صاحب شكوه و ارجمندى‏10 و بى‏نياز است.11 آP}ن كه دولت آفريد و دو سرا{E}ملك دولت‏ها چه كار آيد ورا12{P از نظر قرآن، خداوند متعال است، 13 يعنى، از هر چه در وهم ما ايد، بالاتر است و هرگز ما نمى‏توانيم حقيقت او و جمال و جلال او را - آن گونه كه هست - در يابيم.14 P}اى برون از وهم و قال و قيل من{E}خاك بر فرق من و تمثيل من‏{P15 خداوند، يكى است و جز او خدايى نيست.16 او يكتا و يگانه است‏17و هيچ چيز مثل و مانند او نيست.18 او پادشاه راستين جهان هستى، پاك از هر عيب، سلامت بخش، مراقب بر همه چيز، عزيز، اصلاحگر، ترميم كننده و شايسته بزرگى است‏19 و بر همه چيز قادر و توانا است.20 P}گفت صوفى قادر است آن مستعان{E}كه كند سوداى ما را بى‏زيان‏ {P P}آن كه آتش را كند ورد و شجر{E}هم تواند كرد اين را بى‏ضرر {P P}آن كه گل آرد برون از عين خار{E}هم تواند كرد اين دى را بهار {P P}آن كه زو هر سرو آزادى كند{E}قادر است از غصه را شادى كند{P21 او خدايى است بخشنده و مهربان و اين دو صفت چنان در او متجلّى است كه تمام سوره‏هاى قرآن را با آن آغاز كرده است. A}(بسم الله الرحمن الرحيم{A) آن چنان خدايى است كه مهربانى و بخشايش را بر خود فرض كرده است.22 خداوند، در غايت عظمت است؛ اما به انسان از رگ گردن نزديك‏تر است و حتى وسوسه‏هاى نفس او را نيز مى‏داند.23 P}آنچه حق است اقرب از حبل الوريد{E}تو فكنده تير فكرت را بعيد {P P}اى كمان و تيرها برساخته{E}صيد نزديك و تو دور انداخته‏24 {P او خدايى است آمرزنده و نيرومند،25 توبه‏پذير،26 دوستدار،27 داراى نعمت،28 داراى رحمت،29 بسيار توبه‏پذير،30 و داراى فضل بزرگ،31. P}وزراو و صد وزير و صد هزار{E}نيست گرداند خدا از يك شرار {P P}پرورد در آتش ابراهيم را{E}ايمنى روح سازد بيم را {P P}از سبب سوزيش من سودايى‏ام{E}در خيالاتش چون سوفسطايى‏ام‏32 {P M}خداوند، آفريننده جهان هستى و آسمان‏ها و زمين{M،33 M}صاحب اختيار، مالك و مدبّر همه شؤون و پروردگار همه عالميان،34 است{M. M}او هيچ شريكى ندارد نه در آفرينش و سلطنت و نه در ربوبيّت و نه در هيچ كمال ديگر{M.35 غير از خداوند، هر كس نصيب و بهره‏اى از كمال دارد، از خدا وام گرفته است.36 P}اى همايى كه همايان فرخى‏{E}از تو دارند و سخاوت هر سخى‏ {P P}از كريمى كه كرم‏هاى جهان‏{E}محو گردد پيش ايثارت نهان‏ {P P}اى لطيفى كه گل سرخت بديد{E}از خجالت پيرهن را بردريد{P37 دست رحمت و قدرت الاهى گشوده است و هر گوه كه بخواهد مى‏بخشد و روزى مى‏دهد.38 هر جا باشيم، او با ما است و به آنچه مى‏كنيم،39 دانا است. در واقع به هر جا روى كنيم، خدا آن جا است.40 P}گر به جهل آييم، آن زندان اوست‏{E}ور به علم آييم، آن ايوان اوست‏ {P P}ور به خواب آييم، مستان وييم{E}ور به بيدارى به دستان وييم‏ {P P}ور بگرييم، ابر پرزرق وييم{E}ور بخنديم، آن زمان برق وييم‏ {P P}ور به خشم و جنگ عكس قهر اوست{E}ور به صلح و عذر، عكس مهر اوست‏41 {P او خدايى است كه دعاها را مى‏شنود و اجابت مى‏كند.42 P}اى دهنده عقل‏ها فريادرس‏{E}تا نخواهى تو نخواهد هيچ كس‏ {P P}هم طلب از توست و هم آن نيكويى{E}ما كدايم؟ اول تويى، آخر تويى‏ {P P}هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش‏{E}ما همه لاشه‏ايم با چندين تراش‏43 {P ---------------------- پى‏نوشت: V}1. گلشن راز ،شبسترى. 2. طه(20): 110. 3. كتاب التوحيد صدوق، ص‏34. 4. ديوان حافظ. 5. ر.ك: مقالات، محمد شجاعى، ج‏3، ص‏191-187. 6. ديوان حافظ. 7. بقره(2): 115. 8. انعام(6):62؛ طه(20):111. 9. لقمان(31):30. 10. الرحمن(55):27. 11. اخلاص(112):2. 12. مثنوى، دفتر اول. 13. طه(20):114. 14. انعام(6):100. 15. مثنوى، دفتر 5. 16. آل عمران(3):18. 17. اخلاص (112):1؛ نحل(16):15. 18. شورى(42):11. 19. حشر(59):23. 20. بقره(2):284. 21. مثنوى، دفتر 6. 22. انعام(6):12. 23. ق(50):16. 24. مثنوى، دفتر6. 25. غافر(40):3؛ انفال(8):8. 26. آل عمران(3):8. 27. بروج(85):14. 28. غافر(40):3. 29. انعام(6):123. 30. بقره(2):37. 31. آل عمران(3):74. 32. مثنوى، دفتر اول. 33. حشر(59):24؛ انعام(6):14. 34. فاتحه(1):2. 35. انعام(6):162، 164، 57. 36. فاطر(35):15. 37. مثنوى، دفتر 5. 38. مائده(5): 64. 39. حديد(57):4. 40. بقره(2): 115. 41. مثنوى، دفتر اول. 42. غافر(40):60. 43. مثنوى، دفتر 6. {V
کد سوال : 2126
موضوع : اطلاعات عمومي
پرسش : آيا درست است كه علامه طباطبايي قدس سره الشريف اشعار بسياري داشته اند كه اكثر آنها را قبل از مرگ آتش زده اند علت اين آتش سوزي چه بوده است؟
پاسخ : براساس تحقيقي که در مورد اين مطلب به عمل آمد، چنين چيزي صحت ندارد. البته از خود مرحوم علامه شنيده شده که برخي اشعار و نوشته هاي ايشان هنگام جابجايي اثاثيه منزل و انتقال به منزلي ديگر گم شده است ولي آتش زدن و نابود کردن اشعار توسط خود ايشان درست نمي باشد. البته در مورد برخي بزرگان گفته شده که در اثر حالت انقلاب روحي و حالي مخصوص که برايشان پيش آمده، برخي آثار و اشعار خود را در آب ريخته اند و از بين برده اند و اين حالتي مخصوص خود آنها بوده است. شايد در آن حال مخصوص داشتن هر نوع اثر و شعر و نوشته را نوعي انانيت و خودبيني و نشانه اي از خود و خوديت مي دانسته اند و مي خواسته اند با محو و نابود کردن آن اثري از خوديت آنها باقي نباشد و چيزي غير از محبوب و آثار و نشانه هاي او وجود نداشته باشد. حالات انسان هايي که به فکر کمال و عروج و تعالي روح و سير به سوي فضايل و حقايق مي باشند، مختلف است و هر چه بيشتر به سوي کمال بروند، حالت هاي قبلي آنها در نزدشان آميخته با خوديت و خودبيني مي باشد و از آنها استغفار و طلب آمرزش مي کنند و گاه در مسير و حرکت به سوي حق تا آن جا پيش مي روند که از همه گذشته خود استغفار مي کنند چون رگه هايي از شرک و خودپرستي در آن مي بينند. البته اين حالت ويژه خود را با حالات بزرگاني که مراحل زيادي را پيموده اند و مقدمات زيادي را پشت سر نهاده اند تا حالتي خاص و متناسب با وضعيت روحي خود پيدا نموده اند مقايسه کند و نبايد به کارهايي که متناسب با حالت و موقعيت خاص آن بزرگان است دست زند چون آن زمينه و شرايط براي او فراهم نگشته و اين عمل را از روي تقليد و يا تحميل انجام مي دهد نه متناسب با اقتضاي حال خود. در ضمن کتاب هايي را که پيرامون بزرگاني مانند مرحوم علامه طباطبايي مطالعه مي کنيد نمي توان به همه مطالب آن کاملا اطمينان داشت.
کد سوال : 2127
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : هتك حرمت به عتبات عاليات سبب ضعف ايمان در بسياري از مردم گشته زيرا اين سوال مطرح مي شود كه اين امامان اگر معصوم و از جانب خدا هستند چرا معجزه اي يا انتقام گيري آشكاري نسبت به اين هتك حرمتها نشان نمي دهند؟
پاسخ : 1. واکنش قهر آميز الهي در برابر کساني که به رويارويي با اساس دين او و حق برخاسته اند، رويکردي است که در قرآن کريم و نيز روايات، آشکارا بيان شده است. 2. از جمله آيات در اين باره آيه هيجدهم سوره مبارک انبياء مي باشد که مي فرمايد: «بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق؛ بلکه ما حق را بر سر باطل مي کوبيم تا آن را نابود سازد و باطل اين گونه از ميان مي رود». نيز در آيه ديگري آمده است: «ان الذين يحادون الله و رسوله کتبوا کما کبت الذين من قبلهم؛ کساني که با خدا ور سولش دشمني مي کنند، خوار و ذليل شدند، آن گونه که پيشينيان به چنين سرنوشتي دچار گرديدند» V} (مجادله، آيه 5).{V در سخني از امام علي(ع) نيز در اين باره مي خوانيم: «من صارع الحق صرعه، هر کس با حق گلاويز شود، حق او را بر زمين مي افکند»V}(نهج البلاغه صبحي صالح، کلمات قصار، کلمه شماره 408). {V 3. با وجود چنين بيان آشکاري از پشتيباني حق در قرآن کريم و روايات، درنگ درباره نکاتي بايستني است: الف) رويکرد اصلي در آموزه هاي ديني، روان شدن رويدادها بر روندي عادي و طبيعي بوده و دخالت معجزه الهي، پديده اي استثنايي است. خاستگاه رويکرد مزبور نيز آزمايش انسان ها مي باشد که انجام آن در ساختاري طبيعي و عادي، شدني است. ب ) استثناي ياد شده نيز هنگامه رويارويي نمادهاي دين الهي، همچون قرآن، کعبه، ائمه(ع) و... با خطري جدي مي باشد به گونه اي که، خطر مزبور ريشه و پايه آن ها را هدف قرار داده و زمينه از ميان رفتن کليتشان را فراهم ساخته است؛ مثلا به نابودي سپاهيان ابرهه در ماجراي يورش به کعبه، يا اجازه ندادن امام حسين(ع) به اذن الهي به حيوانات در از ميان بردن کامل قبر خود مي توان اشاره کرد که در رويداد نخست گروهي به منظور از ميان بردن نماد دين؛ يعني کعبه، کعبه اي دروغين را سپر ساخته و در دومين ماجرا، متوکل عباسي به نابودي فراگير مزار امام حسين(ع) يعني نماد و فرهنگ عاشورا همت گمارده بود. بدين سان آنجا که اساس دين، يا هدف امام حسين(ع) و نه خود او، با يورش دشمنان رويارو شده و در آستانه از ميان رفتن مي باشد، دخالت معجزه الهي را گواهيم، تشخيص مورد نيز با خداوند است. ج ) آنجا که تلاش دشمن نه موجبات از ميان رفتن کامل حق؛ بلکه سبب نيرومندتر شدن آن و حتي بالاتر، زمينه نابودي خود را فراهم مي آورد، ديگر براي مداخله معجزه الهي، توجيهي منطقي وجود نخواهد داشت. د) نبود شرايط کافي و بايستني به منظور دخالت معجزه الهي تا بدان جاست که يورش به حرم معصومين(ع) که سهل است، بلکه اگر خود معصوم(ع) هم چون امام حسين(ع) آماج حملات دشمن قرار گرفته و حتي بدن مقدس او پايمال تاخت و تاز اسبان شود، واکنش الهي را شاهد نخواهيم بود، زيرا پشت صحنه اين رويداد دردناک و جانکاه، نه از ميان رفتن حسين(ع) و هدف او؛ بلکه جاودانگي آن را در هميشه تاريخ به دنبال داشت. نيک بختي انسان ها و گرفتار نيامدن آنان در کوره راه هاي کج روي و نگون بختي، آن چنان از ديدگاه الهي برجسته است که براي عملي ساختن آن، حتي بار گران قرباني شدن شخصيتي چون حسين(ع) را بر دوش مي کشد تنها آن چه در برنامه الهي نمي گنجد، قرباني شدن هدف حسين(ع) است نه خود او. 4. خلاصه آن که معصوم(ع) البته به اذن الهي، بر انجام کاري از جمله دفاع از شکستن حريم خود توانمند مي باشد. اما چنين اقدامي بسته به اين است که مصلحتي جدي به ميان کشيده شدن پاي معجزه الهي را به دنبال داشته باشد. فرمول کلي چنين مصلحتي نيز به مخاطره افتادن اساس توحيد و پيکره دين الهي است. 5. ايمان و گرايش مذهبي مردم نيز نبايد بر احساسات تنها استوار باشد. آنان بايد بدانند - و حتما مي دانند - که روي نمودن هرگونه حادثه فرامادي؛ يعني معجزه، حتي از سوي ائمه(ع) تنها به اذن الهي و تابعي از خواست اوست. اراده الهي نيز هيچ گاه بدون وجود حکمت رسا و فراگير، وارد عمل نمي شود. حکمتي که درک چند و چون آن، از درک انسان ها بيرون است.
کد سوال : 2128
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : شبهه ديگر مربوط به شخصيت دكتر علي شريعتي است كه ظاهرا شهيد مطهري آن را نقد كرده (يا طرز تفكر ايشان را نقد كرده است)خصوصا اينكه دكتر شريعتي اين جمله را بيان كرده است:امام حسين (ع) مظهر شكست انسان است؟
پاسخ : T}الف - شخصيت مرحوم دکتر شريعتي:{T مرحوم دکتر شريعتي از شخصيت هاي مهم و تأثير گذار در عرصه فرهنگي ومذهبي جامعه ما مي باشند و نقش به سزايي در رويکرد جوانان به اسلام در قبل از انقلاب داشته اند. از اين رو ضمن احترام به شخصيت علمي و مجاهدت هاي ايشان، بايد مانند هر متفکر ديگر با آثار و انديشه هاي ايشان برخوردي منطقي و نقادانه داشت و از هرگونه افراط و تفريطي پرهيز شود. چنان که حضرت امام در اين زمينه مي فرمايد: «... آثار دکتر شريعتي و تعاليم وي مباحثات و جدل هاي بسياري را در ميان علما بر انگيخت و در عين حال تأثيرات عظيمي بر جوانان روشنفکر ايراني گذارده، آنان را به سوي اسلام فرا خواند... پيروان شريعتي مي بايست مطالعات خودرا فراتر از آنچه که دکتر شريعتي اظهار داشته، برده و در تراديسيون تشيع مطالعه بيشتري به عمل آورند. در عين حال علماي تشيع سنتي مي بايست اين حقيقت را دريابند که هيچ يک از علما، کلام آخر را نگفته و حرف هاي ديگر براي گفتن هست. بنابراين ضرورت ارزيابي دقيق در مسايلي که دکتر شريعتي مطرح مي سازد وجود دارد» V} (جريان ها و جنبش هاي مذهبي - سياسي ايران، رسول جعفريان، پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي، چاپ دوم، 1380، ص 300).{V و در جاي ديگر مي فرمايند: «شريعتي فردي متفکر است، اما اشتباهاتي دارد، ما به آيت الله مطهري گفته ايم که اشتباهات ايشان را تذکر بدهند» V}(همان). {V و خود دکتر شريعتي هم هميشه معتقد بود که حرف هاي وي وحي منزل نيست و به کساني که حرف هاي او را به نقد مي کشيدند علاقه داشت V}(گفتگو با غلامعباس توسلي، سايت بازتاب، 23/3/83). {V بزرگترين مشکل جدي آن مرحوم فقدان شناخت صحيح و درک قوي از ابعاد مختلف اسلام بود که متأسفانه تبعاتي منفي در برخي آثار و نگرش هاي ايشان به دنبال داشت. T}ب - تبيين جمله دکتر پيرامون امام حسين(ع) :{T در کتاب «حسين وارث آدم»، دکتر شريعتي به نوعي خواسته اند تاريخ را براساس ديدگاه مادي - مارکسيستي توجيه نمايند. از ديدگاه نگارنده اين کتاب؛ آغاز تاريخ بشر اشتراکيت و برابري است، سپس علت نابرابري وحق و باطل يعني مالکيت آغاز مي گردد و از اينجا جامعه بشري به دو طبقه برخوردار و استثمارگر و طبقه محروم و استثمار شده تقسيم مي شود. طبقه حاکم و برخوردار و استثمارگر سه چهره دارد: سياست، اقتصاد، مذهب يا صاحبان زر و صاحبان زور و صاحبان تزوير که کار اول برده ساختن و کار دومي غارت کردن و کار سومي فريب دادن است. براساس اين ديدگاه، نظام حاکم بر تاريخ همواره همين بوده است و آنچه غير از اين بوده، نهضت هايي بوده محکوم، قيام ها و انقلاب هايي بوده دلسوزانه و مذبوحانه و چون زير بنا فاسد بوده از همه آن نهضت ها که به وسيله ابراهيم ها، موسي ها، عيسي ها، محمدها(ص)، علي ها(ع) و حسين ها(ع)، صورت گرفته نتيجه معکوس گرفته شده است و بلاي جان و زنجير ديگري بر دست و پاي بشريت شده است V}(حماسه حسيني، شهيد مطهري، ج 3، صص 309 -307). {V نواي امام حسين(ع) خاموش اما بانگ گوساله هاي سامري هميشه بلند است V} (حسين وارث آدم، علي شريعتي، ص 34).{V سرنوشت محتوم همه وارثان آدم اسارت و گرفتاري است V} (همان، ص 28).{V وراثت آزادي و عدالت و بيداري، نهضت محکوم تاريخ است و وراثت بردگي و بيداد و مذهب خواب، نظام حاکم بر تاريخ V} (همان، ص 39).{V امام حسين به سوي مرگ مي شتابد، تنها و بي اميد V}(همان، ص 23). {V او مظهر شکست آدم است و تعصبي بي حاصل به خرج مي دهد V} (همن، ص 47).{V خلاصه اين که نگارنده کتاب حسين وارث آدم، تلاش هاي انقلابيون تاريخ را با زيربناي طبقاتي، دلسوزانه ولي بي نتيجه مي داند و معتقد است فقط با محو طبقات است که جامعه به سعادت واقعي خويش نائل مي گردد؛ از اين رو سرنوشت بشريت و پايان تاريخ بشر، اشتراکيت و سوسياليسم است و تنها در آن وقت است که بشر از بلاي مالکيت و نظام طبقاتي نجات مي يابد و زير بنا خراب مي شود و زير بناي واقعي عدل و داد واقعي درست مي شود V} (همان، ص 9).{V T}ج - نقد:{T متأسفانه در اين کتاب به تنها چيزي که توجه نشده است شخصيت پيامبران و مصلحان الهي و آثار نهضت و قيام هاي آنهاست؛ به عنوان مثال نگارنده امام حسين(ع) را انساني مظلوم و محکوم مي داند که هيچ نقشي در تاريخ ندارد؛ اما نگاهي دقيق و واقع بينانه به تاريخ و تحولات جوامع بشري خلاف اين ادعا را ثابت مي نمايد. اين درست است که پيامبران و مصلحان الهي هيچ کدام به طور کامل موفق به دگرگوني نظام فاسد حاکم بر جوامع بشري و تأمين سعادت کامل بشر نشدند، اما اين موضوع به هيچ وجه به معناي بي نتيجه بودن قيام ها و مجاهدت هاي آنان نيست. هدف اصلي مصلحان الهي هدايت و بيداري بشريت از جهالت و ناداني و جلوگيري از انحراف و انحطاط بيشتر بشريت و سوق دادن آن به سوي هدايت، کمال و دانايي بود و اتفاقا تنها عاملي که توانسته است نسل بشر و بنياد جامعه بشري را تاکنون حفظ نموده و توجه به اخلاقيات، حقوق بشر، علم و پيشرفت، عدالت، نوع دوستي، ايثار، آزادي خواهي و ايستادگي در مقابل ظالمان و دفاع از حقوق مظلومان و... را از ارزش هاي مهم جامعه بشري قرار دهد، همان تعاليم و نتايج مجاهدت هاي مصلحان اجتماعي است. نهضت پيامبر گرامي اسلام(ص) درست در شرايطي بود که بشريت در جهل و جهالت و استبداد دست و پا مي زد و به سوي انحطاط پيش مي رفت، مجاهدت ها و تعاليم الهي پيامبر اکرم(ص) نه تنها توانست نظام طبقاتي حاکم بر عربستان را در هم شکسته و انسان ها را از خرافات و جهالت و استبداد نجات دهد، بلکه با ترسيم افقي صحيح براي بشريت، ملت هاي ساير کشورها را دچار تحول اساسي نمود، نجات ايرانيان از چنگال نظام هاي فرسوده سياسي، اجتماعي و... و ايجاد تحولي عظيم در آنان که موجب شکل گيري تمدن عظيم اسلامي و پيشرفت هاي شگرف در زمينه هاي مختلف علمي، فرهنگي و... شد و از سوي ديگر اروپاي درمانده در زير بار قرون وسطي را در اثر تماس با تعاليم اسلامي و تمدن اسلامي را حياتي دوباره بخشيد تا جايي که پيشرفت هاي عظيم کنوني آنان همه از آن نشأت مي گيرد. و اما نهضت امام حسين(ع) گرچه در ظاهر قيامي ناموفق و همراه با ناکامي بود ولي بايد به اين نکته نيز توجه داشت که تحليل و ارزيابي موفقيت يا ناکامي در موضوعي بايد با توجه به اهداف آن صورت پذيرد و اين درست همان نکته اي است که اگر بدان توجه شود، مشخص مي شود که نهضت امام حسين(ع)، کاملا موفق بود و توانست به اهداف خويش دست يابد؛ امام حسين(ع) براي جلوگيري از انحرافاتي که به وسيله دستگاه حاکم آن زمان در جامعه اسلامي به وجود آمده بود و مي رفت تا اساس اسلام ودستاوردهاي نهضت پيامبر گرامي اسلامي را بر باد دهد، قيام نمودند و اتفاقا از طريق شهادت مظلومانه خود و يارانش توانست به اين هدف عظيم دست يابد. تا جايي که تداوم اسلام و گسترش فرهنگ و تعاليم حيات بخش آن محصول و نتيجه قيام و شهادت آن امام همام مي باشد. و همچنين ساير مصلحان اجتماعي در سرتاسر گيتي قطعا دستاوردهاي بسيار مهمي براي جامعه خويش داشته و دارند. اما اين که مشاهده مي شود موفقيت هاي آنها نسبي است يا اين که پس از مدتي رو به رکود مي روند و دوباره نظام هاي فاسد طبقاتي بر جامعه بشري حاکم مي شوند، مشکل در مصلحان الهي و قيام آنان نيست، بلکه مشکل در سطح فرهنگي مردم، ميزان همکاري و همياري و صبر و استقامت آنان در تداوم آن نهضت هاست. از اين روست که جامعه ايده آل و مطلوب بشريت تنها در زماني محقق مي شود که جوامع بشري از ظرفيت و سطح فکري و فرهنگي لازم براي قبولي چنين جامعه اي برخوردار شده باشند. در هر صورت بشريت کنوني و پيشرفت هاي آن در زمينه هاي مختلف، علي رغم تمامي مشکلات، مرهون مجاهدت ها و تعاليم مصلحان الهي است که به هيچ وجه نمي توان آنها را ناديده گرفت و از سوي ديگر بشريت با رويکرد مجدد به دين و تعاليم انبياي الهي مي رود تا زمينه هاي تشکيل حکومت عدل واقعي را در سرتاسر جهان و تحقق جامعه آرماني را فراهم سازد. متأسفانه مرحوم دکتر در زماني مي زيست که يأس و نااميدي بر همه نهضت هاي آزادي بخش مسلط بود و مکتب سوسياليسم و آموزه هاي آن بر فضاي جامعه غلبه داشت و به هيچ وجه نهضت درخشان اسلامي و تحولات شگرفي که در اقصي نقاط جهان به وجود آورد را پيش بيني نمي نمود. آري اگر مرحوم دکتر مي بود و پيروزي نهضت اسلامي ايران و درهم ريختن بنيان هاي ستمشاهي و شکست و ناکامي استکبار جهاني و افول ابرقدرت شرق و ناکامي آموزه هاي سوسياليسم را مي ديد و نظاره مي کرد که چگونه ملتي تنها با تکيه بر تعاليم اسلام و با الهام از نهضت حسيني در مقابل ظلم جهانيان ايستاد و هزينه هاي آن را در پيش از دو دهه پرداخت و پيروز شد و دستاوردهاي عظيمي در زمينه هاي مختلف به همراه داشته است، ساير تحولات جهان را مشاهده مي نمود قطعا ديدگاهي ديگر در اين زمينه ارائه مي داد.
کد سوال : 2129
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : در كتاب حيات فكري و سياسي امامان شيعه عليهم السلام تاليف آقاي رسول جعفريان صفحه 386 به نقل از المناقب ،ابن شهر آشوب ج 2 صفحه 379 ،مسند الامام الكاظم(ع)ج 1 ص 52-51 بيان شده كه امام در برخورد با منصور كه از او خواسته بود تا در عيد نوروز به جاي او در مجلسي نشسته و هدايا را تحويل بگيرند فرموده اند:اني قد فتشت الاخبار عن جدي رسول الله صلي الله عليه و آله فلم اجد لهذا العيد خبرا-انه سنه للفرس محاها الاسلام و معاذا الله ان نحييي ما محاه الاسلام . من اخباري را كه از جدم رسول خدا(ص) وارد شده بررسي كردم و خبري درباره اين عيد پيدا نكردم اين عيد از سنن ايرانيان است كه اسلام آن را از ميان برده دوباره زنده كنم.سئوال :اين حديث منافات دارد با چيزي كه در مفاتيح الجنان (صفحه 540)از زبان امام صادق (ع)درباره آداب و دعاهاي روز عيد نوروز آمده است .كدام را بايد بپذيرم؟
پاسخ : همانگونه که در سؤال اشاره شده است روايات مربوط به نوروز مختلف است و اجمالا در آن تعارض و اختلاف مشاهده مي شود. روايت معلي بن خنيس از امام صادق(ع) دلالت بر عظمت و شرافت اين روز و انجام برخي اعمال مانند غسل، روزه و پوشيدن لباس نو دارد، از سوي ديگر، روايت امام کاظم(ع) دلالت بر عيد نبودن آن دارد و اين که نوروز از سنت هاي فارس بوده که مورد قبول اسلام نمي باشد. جمع بين اين دو روايت مشکل است به همين جهت آراء فقها و صاحب نظران در اين زمينه متفاوت است. برخي روايت امام کاظم(ع) را تقيه دانسته اند و روايت معلي که دلالت بر شرافت نوروز دارد را پذيرفته اند. از سوي ديگر برخي روايت معلي را ضعيف دانسته اند و براساس روايت امام کاظم(ع) هيچگونه جايگاهي براي نوروز قائل نيستند گرچه انجام غسل و روزه را در اين روز براساس روايت معلي و به اميد به دست آوردن ثوابت اين اعمال براساس قاعده تسامح در روايات مربوط به آداب و سنن مستحب دانسته اند. در مجموع آنچه از روايات و مجموع کلمات صاحب نظران استفاده مي شود چند چيز تقريبا محل اتفاق است. الف: عيد نبودن اين روز که در هيچ کدام از روايات نيز به عنوان عيد نيامده است. ب : بسياري از آداب و رسومي که در نوروز نزد ما ايرانيان متداول است ريشه در روايات ندارد. نکته ديگري که قابل توجه است و اين نظريه را تقويت مي کند که نوروز ريشه عميق در فرهنگ اسلامي ندارد. اين است که اگر نوروز به عنوان روزي با عظمت و آداب فراوان در فرهنگ اسلامي مطرح بود بايد روايات بيشتري در مورد آن از پيامبر(ص) و ائمه(ع) وارد مي شود و بيشتر از حد يک روايت که سند قوي هم ندارد مورد عنايت قرار مي گرفت.
کد سوال : 2130
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا در مورد ازدواج واجب است كه خانواده داماد از نماز ها و يا عبادات داماد چيزي بگويند آيا اين كار ريا نيست و يا خودنمايي؟
پاسخ : در انتخاب همسر لازم است انسان تحقيق و بررسي کافي و اطمينان بخشي داشته باشد. طبيعي است خانواده دختر و خصوصا شخص دختر بايد از وضعيت اعتقادي، اخلاقي و ميزان پايبندي خواستگار دخترشان اطلاع داشته باشند تا به دامادي او رغبت پيدا کنند. يکي از راه هاي کسب اطلاع اين است که از زبان خانواده پسر درباره او تحقيق کنند. بنابراين اگر گفتن وضعيت مذهبي واعتقادي داماد به منظور شناساندن او باشد، ريا و خودنمايي محسوب نمي شود و ضرري به عبادات فرد نمي زند مگر آن که افراط و زياده روي کنند و مواردي که لزومي به ذکر آن نيست را بيان نمايند. و به طور کلي بيان مطالبي که به شناخت بيشتر طرفين ازدواج نسبت به يکديگر مي شود نه تنها اشکالي ندارد بلکه لازم است.