کد سوال : 1861
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چرا زيبا بودن زن براي مردان مهم است و چرا بيشتر زيبارويان تا حدي به خوشبختي نزيدکترند (افراد ثروتمند جامعه و حتي تحصيلکرده جامعه آنهايي که موقعيت اجتماعي بالايي دارند) به دنبال زنان زيبارو مي روند آيا ما نبايد به قشر زن جامعه حق بدهيم در زيبا کردن خود به رقابت بپردازند؟
پاسخ : ضمن تقدير و تشکر از شما و اظهار نظرتان در مورد مسأله زيبايي و انواع آن و نقش آن در زندگي و تأييد مقدمه سؤالتان لازم است در پاسخ به سؤالتان به عرضتان برسانيم که:
اولا، اين طور نيست که همه افراد اولين چيزي که نظرشان را جلب مي کند زيبايي ظاهري باشد زيرا ممکن است چيزهاي ديگري براي آنها مهم باشد و به آنها بيشتر توجه کنند .
ثانيا، بر فرض که چنين باشد علتش اين است که زيبايي ظاهري از اموري است که قابل مشاهده است و افراد به راحتي مي توانند آن را ببينند در حالي که صفات اخلاقي و شخصيتي را از طريق رفتار افراد مي توان شناخت و به طور مستقيم قابل مشاهده نيست.
ثالثا، اين که زيبايي دوستي امري فطري است و همه افراد زيبايي را دوست مي دارند و زيبايي مصاديقي دارد که يکي از آنها همين زيبايي ظاهري است.
رابعا، زيبايي ظاهري ارتباط مستقيم با لذت بردن و ارضاء غرايز جنسي دارد، بنابراين تمايل به همسر زيبا در جوانان امري طبيعي است و حتي کساني که ساير شرايط از قبيل ايمان، اصالت و شرافت خانوادگي و... را در انتخاب همسر مد نظر قرار مي دهند دوست دارند که همسرشان زيبا نيز باشد.
خامسا همانطور که خودتان نيز فرموده ايد همه زيبارويان به خوشبختي نمي رسند بلکه بسياري از آنها از مشکلات زندگي زيادي رنج مي برند و به حال ديگران غبطه مي خورند و زيبايي ظاهري خود را مايه بدبختي شان مي دانند و واقعا هم چنين است و از طرف ديگر افراد زيادي هستند که از زيبايي ظاهري برخوردار نيستند ولي کاملا احساس خوشبختي مي کنند و به قول خودتان از زيبايي ظاهري به زيبايي واقعي و باطني رسيده اند و کمال حقيقي را يافته اند و اين افراد هم کم نيستند. اگر به درون زندگي افراد ثروتمند، تحصيل کرده در سطح بالا يا کساني که از موقعيت اجتماعي بالايي برخوردارند برويد و از وضعيت زندگي شان دقيق تر مطلع تر شويد در خواهيد يافت که همگي به نوعي گرفتار مشکلات لاعلاجي هستند که از بيرون پيدا نيست و به قول معروف «آواز دهل از دور شنيدن خوش است».
اما اين که فرموده ايد بايد به قشر زن اجازه داده شود به زيبايي خود توجه کنند مطلب ناصحيحي نيست زيرا همانطور که گفته شد زيبايي دوستي امري فطري است و همه افراد به سوي آن گرايش دارند ولي تا زماني که از محدوده ارزش هاي اخلاقي و خانوادگي تجاوز نکند و موجب فساد يا افساد خانواده و جامعه نشود و به همين خاطر است که از جمله وظايف زن در برابر همسر خود (نه در برابر اجنبي و ديگران) آن است که به وضعيت ظاهري خود رسيدگي کند و خود را در برابر همسر خود (فقط) ارايش کند تا جذابيت بين زن و شوهر بيشتر شود.
کد سوال : 1862
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : با وجود آنکه شادي يکي از ويژگي هاي مومن است و به خصوص در جامعه امروز ما از ابراز شادي و نشاط براي تبليغ و اشاعه دين نامبرده مي شود ولي خود تاکنون هيچ روايت يا حديث که دال بر شادي از خنده و بذله گويي اهل بيت باشد نديده نشنيده ام و گمان مي برم يکي از عواملي که دين اسلام را در نظر برخي چه مسلمان و چه غير مسلمان بيشتر جنبه حزن و سردي مي کشد همين نبود روايات يا داستانهايي از شادي اهل بيت در زمان ايشان مي باشد. نظر شما در اين باره چيست. اگر روايات و داستانهايي از شوخ طبعي و شادي اهل بيت مي دانيد ذکر کرده يا منابع و مناخذ آن را بيان کنيد؟
پاسخ : انسان موجودى است كه از دو بعد، جسم و روح، پديد آمده است و هر كدام نيازها و آسيبهاى خاص خودش را دارد. همان گونه كه بدن انسان به انواع غذاها احتياج دارد، روح آدمى نيز به شادابى و تفريحات سالم نيازمند است. بنابر اين غذاى روحى و روانى، همواره در كنار غذاى جسم مطرح بوده است.
در آموزه هاي اسلامي نيز نه تنها شاد بودن پسنديده است و در روايات آمده است مؤمن همواره با چهره بشاش و گشاده و نه اخم و ناراحت و غمبار با ديگران مواجه مي شود، بلکه شاد کردن ديگران يکي از مستحبات و مورد توصيه اسلام است چنانکه «ادخال السرور في قلوب المؤمنين» سفارش شده است. اما هدف، گستره و کيفيت تنظيم رفتاري در اين خصوص محل بحث و تأمل است.
ضرورت شادى و شادمانى: همهى انديشمندان (بلكه همهى انسانها) به اين نتيجه رسيدهاند كه شادىها و تفريحات سالم براى تقويت روح آدمى، از ضروريات زندگى است و زندگى بدون استراحت و نشاط، ايجاد استرس و عصبانيت مزمن، گرفتگى دائمى، بداخلاقى و كاهش شوق نسبت به زندگى كرده و موجب افسردگى و ناراحتى مىشود. چاره چيست؟ بنابر اين، به نظر مىرسد، خنديدن و خندان، شادى كردن و شادى آفريدن، دلشاد و مسرور بودن، بشّاش و خنده رو بودن و لبخند بر لب داشتن، همه اينها به عنوان يك «ضرورت» در زندگى انسان نقش تعيين كننده دارد.
از چند منظر مىتوان به مسأله شادى و شادمانى نگاه كرد:
1ـ تعريف شادى و شادمانى: حالت ابتهاج و نشاطى كه تحت تأثير عوامل مختلف به انسان عارض مىشود كه در آن حالت، روح انسان به درجه رضايت و گشايش مىرسد.
2ـ موجبات فرح و شادمانى: عوامل شادى آفرين و مسرّتبخش در زندگى انسانها از فراوانى و تنوع بالايى برخوردارند. اعم از سوژههاى تصويرى و ديدارى، صوتى و شنيدارى، از قبيل موسيقى، رقص و فيلمهاى گوناگون و همچنين انواع خوردنىها و نوشيدنىهاى الكلى و غيرالكلى و اعتياد به انواع مواد مخدّر.
و در مقابل، انواع صداها و تصاوير، مأكولات و مشروبات، ارتباطات و تفريحات مجاز مشروع نيز قابل تصور است. بنابر اين، اين طور نيست كه راه رسيدن به شادى و نشاط، منحصر در موسيقى، رقص، اعتياد و... باشد.
3ـ برآيند و نتيجهى سرور و شادى: به طور كلّى دسته بندىهايى كه پيرامون عوامل و موجبات شادىآفرين، به چشم مىخورد، عمدتاً مربوط به برآيند شادىهاست و اين كه آيا آن شادىها، سكّوى پرش انسان به سوى رشد و توسعه و كمال عقلى و انسانى است و يا به عكس، عقل انسان را تحت تأثير قرار داده و يا احياناً به تعطيلى مىكشاند. به عبارت ديگر، آيا آن لذّتها محدود، مقطعى و زودگذر است و يا اين كه به عكس، از لذتهاى جاودانه و پرنقش است.
البته، اين دسته بندىها در پروسه جهانبينىها و ايدئولوژىهاى مختلف، قابل توجيه و تفسير است.
T} نگاه به شادى و عوامل آن در دو تفكر{T
الف) گروهى اعتقاد دارند كه شادمانى و نشاط، مطلق بوده و هيچ حد و مرزى را نمىشناسد. با هر وسيلهاى، با هر ابزار و شيوهاى، مىتوان به شكار شادى و شادمانى رفت. و هر كارى مجاز است، هر نوع ترانه و رقصى رواست. هر گونه گفتن و خنديدن و خندان درست است. اين گروه معتقد به «اصالة اللّذة» بوده و هر لذت و هر شادى را با هر عاملى تجويز مىكند.
از اين رو، برخى افراد به انواع مسكرات، انواع مواد مخدر و اعتيادآور، انواع رقصها و موسيقىها و انواع قصهها و قصهپردازىها، روى مىآورند و در نتيجه به انواع آفات روانى دچار مىگردند و كار به جايى مىرسد كه با چنين لذتهايى اقناع نمىشوند و آن گاه در تداوم لذتجويىهاى بىحد و مرز به قتل و آدمكشى، فساد و فحشاء، به اتبذال و مسخ ارزشهاى انسانى و فطرى، دگرآزارى، خودآزارى و خودكشى گرفتار مىشوند، كه بسيارى از بزهكارىها و جرائم به شادىهاى بىحد و مرز باز مىگردد، مردم را مسخره مىكنند تا بخندند، آبروى ديگران را مورد تعرّض قرار مىدهند تا شادى كنند و ديگران را زجر و شكنجه مىدهند تا خود شاد باشند.
ب) گروهى ديگر، شادىها و تفريحات را قانونمند مىدانند و در مرز «بايدها» و حلال تفسير مىكنند، هر نوع شادى و تفريحى را مجاز نمىشمارند و در يك كلمه «تفريحات سالم» را باور دارند، تا از اين طريق مرز حرمت و آبروى خود و ديگران محفوظ بماند، تا شادى و خنده و تفريحات ما به ديگران صدمهاى وارد نسازد.
به نظر اين گروه، خنده و شادى و لذت، خوب است، اما نه با آزار و اذيت ديگران. شادمانى خوب است نه با زير پا گذاشتن قوانين و مقررات اجتماعى و الهى.
از ديد اين گروه، همان گونه كه «آزادى»، قانونمند و هدفدار نباشد مىتواند جامعه را به هرج و مرج بكشاند، شادىها و تفريحات نيز اين گونهاند.
از آن چه گفته شد به خوبى آشكار مىشود ما دو نوع لذت و شادى داريم: 1. لذت پايدار 2. لذت ناپايدار.
از مهمترين ويژگىهاى لذتهاى ناپايدار آن است كه همراه با هيجانات ناهنجار است و پس از فروكش كردن خندههاى بلند و خلوت با خود، احساس نگرانى و ناكامى رو به سوى آنان مىآورد. از اين نوع شادىها به «لذت كاذب» ياد مىشود.
به هر حال، بايد ارزيابى كرد كه كدام نوع از شادى ضرورت دارد؟ كدام تفريح سالم و كدام ناسالم است؟ كدام خنده روا و كدام نارواست؟ كدام لذت مشروع و كدامين نامشروع است؟ و بالاخره كدام يك از انواع شادىها و تفريحات اسلامى است، كدام يك غيراسلامى؟ بنابر اين بايد شادىها و تفريحات را چونان مفهوم «آزادى» قانونمند كرد و در چارچوب احكام الهى قرار داد.
تفريحات سالم يا سرگرمىها، كدام يك؟ گر چه اين دو واژه امروزه به يك معنا، استعمال مىشوند، ولى دقت در معانى هر كدام دامنهى بحث را روشن مىسازد. تفريح، كارى است كه موجب شادى، انبساط خاطر و شادمانى گردد، تفريح به معناى شادمان كردن و خوشحال كردن است. بنابر اين در برار غم و غصه قرار مىگيرد. يعنى اگر كسى از جريان زندگى ناراحت شده و خاطرش افسرده گرديد با نشاط و شادى، ناراحتىهايش را برطرف كرده و قواى از دست رفتهاش را در اثر برنامههاى صحيح باز مىگرداند.
اما سرگرمى درست برعكس تفريح و در مقابل آن است. اگر تفريح يك ضرورت حياتى است و عقلا آن را براى دلگرم شدن به زندگى و بهرهبردارى بيشتر از زندگى تجويز مىكنند، سرگرمى كارى است كه معمولاً بيهوده و بدون فايده بوده و جنبهى وقتگذرانى، وقتكشى و اتلاف وقت را دارد.
اگر تفريح، انبساط خاطر و شادى روح است، سرگرمى بازداشتن قواى فكرى از انديشه و تعقل و در نتيجه از دست دادن نيروهاى انسانى است و حكومتهائى كه مىخواهند مردم را از درك درست زندگى و حضور فعال در عرصهى سياست، اقتصاد و فرهنگ، دور ساخته و از مسؤوليت و تعهد اخلاقى، دينى و اجتماعى، بركنار سازند، براى آنها انواع سرگرمىهاى مشغول كننده فراهم كرده و به اين وسيله آنها را سرگرم مىسازند.
فرح و شادى از منظر اسلام: اسلام، دين حيات و زندگى است. دين پيشرفت و ترقى تكامل است. اسلام با برنامههايى كه وضع كرده است تمام جهات زندگى را در نظر گرفته و به همه زواياى زيست انسان كاملاً توجه كرده است.
اسلام دينى است كه براى سرگرمى نيامده است، اما نه تنها با تفريح و شادى مخالف نيست، بلكه در مواردى بر آن تأكيد داشته و براى آن قوانين و مقررات جهتدارى را وضع كرده است.
به هر حال، اگر در اسلام، كارهايى به عنوان تفريح و تنوع پيشنهاد شده است و نيز اگر از بعضى تفريحات جلوگيرى شده و غيرمشروع شناخته شده است، معطوف بر جنبههاى فطرى، حياتى و فكرى است كه در سايهى آن مصالح فردى و اجتماعى تأمين شود. بنابر اين، در قوانين اسلامى با برخى پديدهها و اعمال مثل موسيقى و رقص و... برخورد شده و از انجام آن كارها منع شده. اما نه به خاطر مخالفت با زيبايى و شادى و شادكامى، بلكه به دليل برآيند و پيامدهاى خطرآفين آنها.
شهيد مطهرى در ذيل بحث از اين كه آيا اسلام هيچ عنايتى به بعد چهارم روح انسانى، يعنى استعداد هنرى نموده و در اسلام به زيبايى و جمال عنايتى شده يا نه؟ چنين مىگويد: «بعضىها چنين تصور كردهاند كه اسلام از اين نظرها (توجه به زيبايى، هنر و..). خشك و جامد است و بىعنايت و به عبارت ديگر، اسلام ذوقكش است. البته اينها كه چنين ادعا مىكنند به اين جهت است كه در اسلام اولاً روى خوش به موسيقى نشان داده نشده و ثانياً اين كه بهرهبردارى از جنس زن به طور عموم و هنرهاى زنانه يعنى رقص و... منع شده است. ولى به اين شكل قضاوت كردن درست نيست. ما بايد راجع به مواردى كه اسلام با آنها مبارزه كرده تأمل كنيم و ببينيم آيا مبارزه اسلام با اين زيبايىها از آن جهت كه زيبايى است و يا از آن جهت كه مقارن با امر ديگرى است كه بر خلاف يك استعداد از استعدادهاى فردى يا اجتماعى انسان است؟
موسيقى: مسأله موسيقى و غنا مسأله مهمى است اگر چه غنا حدودش روشن نيست... البته قدر مسلمّى در غنا هست و آن اين است كه آوازهايى كه موجب خفت عقل مىشود، يعنى آوازهايى كه شهوت را آن چنان تهييج مىكند كه عقل به طور موقت، از حكومت ساقط مىشود، يعنى همان خاصيتى را دارد كه شراب يا قمار دارا است، معلوم است كه حرمت چنين مواردى قطعى است. آن چه مسلم است اين است كه اسلام خواسته است از عقل انسان حفاظت و حراست كند و اين قبيل منعها نيز به همين جهت مطرح شدهاند»(V}مرتضى مطهرى، تعليم و تربيت در اسلام، تهران، انتشارات صدرا، 1374، چاپ 25، ص 70{V).
در برنامههاى شريعت، به مسأله شادى و نشاط پيروان دين و مسلمانان، توجه و تأكيد فراوانى شده است و اصولاً پيشوايان بزرگ دين خودشان انسانهاى بانشاط و خوشرويى بوده و ديگران را به اين مسأله دعوت مىكردند. زيرا آنان به خوبى به نيازهاى روح و تفريحات سالم در كنار نيازهاى جسم توجه داشتند. على(ع) در اين باره مىفرمايد: «اين دلها همانند تنها خسته و افسرده مىشوند، در اين حال نكتههاى زيبا و نشاطانگيز براى آنها انتخاب كنيد»(V}حكمت 197 نهجالبلاغه (كلمات قصار){V).
پيشوايان معصوم دين از جمله رسول گرامى(ص) به عنوان الگوى همهى مسلمانان، اصولاً يك انسان شاد بود. به طورى كه هميشه لبخند بر لب داشت و اهل شوخى و مزاح بود. چه اين كه خود ايشان فرمود: H}انّى لأمزَحُ و لا اَقولُ الاّ حقّاM}{Hهمانا من از همه بيشتر شوخى مىكنم امّا جز حق چيزى نمىگويم{M.
البته آن حضرت در عمل هم اين گونه بوده، به طورى كه اگر مىديد يك نفر غمگين و افسرده است وجود مقدّس ايشان يا اهل بيت ايشان(ع) مىفرمودند: چرا غمگين و افسردهاى؟ بايك مطايبه و شوخى و شبيه طنز (نه آن طنزى كه با تخريب فرد يا قوم خاصى، ديگران را بخنداند)، او را از حالت انقباض و گرفتگى دل، درمىآورند و يك انبساط خاطر و شرح صدرى در وجود او ايجاد مىكردند. لطفا به موارد زير توجه كنيد:
رسول گرام اسلام به پيرزنى فرمود: چرا اين همه تلاش مىكنى؟ پيرزنها به بهشت نمىروند و آن زن ناراحت شد و گفت: يا رسولالله! من به بهشت نمىروم؟ رسول خدا(ص) در حالى كه مىخنديد فرمود هيچ كس به صورت پير وارد بهشت نمىشود، همه جوان شده و وارد بهشت مىگردند.
همچنين روزى پيامبر(ص) با امام على(ع) در مجلسى خرما تناول مىكرد و هستههاى خرما را مقابل على(ع) مىگذاشت. به گونهاى كه اگر كسى وارد مىشد فكر مىكرد همهى خرماها را على(ع) خورده است و آن حضرت چيزى تناول نكرده است. آن گاه خطاب به على(ع) فرمود: شما خيلى خرما خوردهايد؟ على(ع) در جواب گفت: آن كس زيادتر خورده كه خرما را با هستهاش تناول كرد كه لبخند بر لبان پيامبر نقش بست.
با توجه به اهميت تفريحات سالم و لذتهاى حلال در رشد و ارتقاء كمى و كيفى زندگى يك انسان مسلمان، و براى تقويت جنبههاى روحى و احياناً شكستن بنبستهاى پيشآمده، پيشوايان دين و دنيا، از پيروانشان خواستهاند كه علاوه بر عبادت و كار و تلاش، به لذتها و تفريحات سالم هم در زندگى روزمرّهشان توجه ويژه داشته باشند كه در صورت توجه قانونمند به آن، به نهادينهگى آن تفريحات منتهى خواهد شد. آن جا كه امام على(ع) فرمود: «مؤمن شبانه روز خود را به سه قسمت تقسيم مىكند: قسمتى را صرف مناجات با پروردگارش مىنمايد. قسمت ديگرى را در طريق اصلاح معاش و تأمين هزينه زندگىاش به كار مىگيرد و قسمت سوّم را براى بهرهگيرى از لذتهاى حلال و دلپسند مىپردازد و براى شخص عاقل درست نيست كه حركتش جز در يكى از اين سه جهت باشد: براى اصلاح امور زندگى و يا در راه آخرت و يا در لذت غيرحرام...»(V}حكمت 390 نهج البلاغه{V).
در فقه اسلامى، به برخى از تفريحات و سرگرمىها(ى سالم)، توجه بيشترى شده است و به نظر مىرسد با تأكيد به آن، اهداف و جهتهاى خاصى تعقيب مىشود. از جمله اين كه، تأكيد شده است كه به فرزندانتان شناگرى، تيراندازى و اسبسوارى بياموزيد.
ورزشهاى ياد شده علاوه بر اين كه مىتواند به عنوان يك تفريح سالم مطرح باشد، همچنين مىتواند در شرايط اضطرارى و حتى جنگى به عنوان يك حربه از آن استفاده كرد. البته اسب سوارى در روايات، استعداد انطباق با تغييرات تكنولوژيك در عصر حاضر را دارد. يعنى امروه مىتواند در قالب انواع رانندگىها و حتى خلبانى را دربربگيرد.
به هر حال اگر يك كشور در همين سه زمينه به خوبى سرمايهگذارى كند به طور كه مردم و جوانان بتوانند در اين سه زمينه فعاليت داشته باشند هم جهات سرگرمى و تفريحات سالم به خوبى تأمين خواهد شد و هم تأمين مهارتهاى نظامى و امنيتى كه در شرايط اضطرارى مىتوان به عنوان يك عنصر بازدارنده در برابر تهديدات دشمنان خارجى، از آن به خوبى استفاده كرد.
اسلام به عنوان يك دين معتدل و متوسّط، همان گونه كه در خوردنى و نوشيدنىها... از هر يك مجاز و غيرمجاز دارد در تفريحات و شادىها هم نوع مجاز (تفريحات سلام) و غيرمجاز (تفريحات غيرسالم) دارد.
متأسفانه، برداشت از شادى مثل بسيارى از پديدههاى ديگر، در پروسهى افراط و تفريط گرفتار شده است، عدهاى براى آن هيچ محدوديت قانونى و شرعى را برنمىتابند وعده كمى هم هستند كه هر گونه شادى و تفريح سالم را بر خود ممنوع كرده و از مواهب الهى پرهيز دارند.
اسلام انگشت بر روى شادى معينى نگذاشته و اجازه هر نوع شادى را به اين شرط كه با موازين و احكام الهى منافات نداشته باشد و منجر به گناه و فساد نشود داده است. به عبارت ديگر براى اين كه انسان از سعادت واقعى خود محروم نماند نوعى كنترل بر روى شادى و سرور دارد كه باعث مىشود، شادى موقت و ناپايدار و كوتاهمدت به سعادت ابدى و واقعى او آسيب نرساند. چون انسان در تشخيص مصلحتها و منافع واقعى خود داراى محدوديت است و گاهى اوقات خير و سود حقيقى خود را تشخيص نمىدهد. دوست دارد به هر چيزى كه باعث شادمانى او شود هر چند روح او را تيره و تار و سعادت او را در خطر اندازد اقدام كند. كودكى كه سرماخورده و بستنى براى او ضرر دارد، هر چند خوردن بستنى او را شاد مىكند و از آن لذت مىبرد ولى چون از تشخيص ضرر آن عاجز است به ناچار مادرش او را از خوردن آن بستنى منع مىكند و به گريه و زارى و احساسات بدون منطق و به دور از خردورزى او اعتنايى نميكند و شادى زودگذر و سطحى او را بر غم و اندوه طولانى وى ترجيح نمىدهد. استفاده از طبيعت زيبا، ديدن طلوع دلانگيز آفتاب، لذت بردن از منظرههاى دلكش و باغهاى مصفا و سير و سفر، ديدار با دوستان و سخن گفتن با آنها، پرداختن به ادبيات و شعر و نمايش و خوشنويسى و نقاشى و ورزش و بازىهاى سالم، استفاده از نعمتهاى خداداد و غذاهاى متنوع و لباسهاى رنگارنگ و صدها امر لذتبخش ديگر كه همگى شادىبخش مىباشند از شادىهاى مجاز و شايسته است. چنانچه لذت بردن از گفتگو با خداوند در حال نماز و مناجات و عبادت و داشتن حال خوش در حال ذكر و توجه به ذات پاك ربوبى از مقوله لذتهاى معنوى باشند كه گاهى از نظر عمق و كيفيت بسيار والاتر و فراتر از لذتهاى مادى مىباشد.
در روايات مختلفى اولياى الهى سفارش كردهاند: انسان مؤمن بايد اوقاتش را سه قسمت كند:
1- قسمتى براى عبادت و راز و نياز با خداوند.
2- قسمتى براى امر زندگى و رفع نيازها.
3- قسمتى براى استفاده از لذتهاى روا و جايز و اين سومى، كمك و يارى براى انجام وظيفهها و مسؤوليتها مىباشد.
در پايان شما را به مطالعه «تفريحات سالم» از ديدگاه آيت الله بهشتي که در مجموعه آثار ايشان منتشر شده است توصيه مي کنيم.
کد سوال : 1863
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : سؤالى نيز در مورد مسأله ولايت فقيه داشتم، اين كه در زمان حكومت پادشاهان در ايران، مسلمانان مسئله ولايت فقيه را چگونه پذيرفته بودند. يعنى اين امر چگونه در زندگى آنها متجلى بود؟
پاسخ :
T} مقدّمه{T پيش از پرداختن به اصل بحث، نكاتى در ذيل به صورت اشاره به نظر مىرسد:
اول. ولايت فقيه يا حاكميت تخصّص و تعهد (تخصّص در علوم اسلامى و تعّهد نسبت به اصول اخلاق اسلامى) پس از دوران غيبت صغراى امام زمان (عج) همواره در جوامع اسلامى، به ويژه در ميان شيعيان، در جلوههاى گوناگون وجود داشته است. بر اين اساس، ولايتفقيه در عينيت عملى رهبرى سياسى ـ اجتماعى جوامع شيعى، به خصوص شيعه اماميه، همواره تحقّق داشته، گرچه عنوان ولايتفقيه در افواه توده مردم آن روز از اشتهار چندانى برخوردار نبوده است.
دوم. ترديدى نيست كه انديشه «جدايى دين از سياست» از بيگانگان نشأت يافته است و چند گروه بدان دامن مىزنند؛ از جمله:
1. سرخوردگان از كليسا و ناآشنايان به مكتب حياتبخش اسلام؛
2. خودباختگان در مقابل پيشرفتهاى علم و صنعت؛
3. شيفتگان مكاتب مادى؛
4. دانشمندان بىاطلاع يا كماطلاع از عمق منطق دين و حقايق آسمانى؛
5. عافيتطلبان؛
6. استعمارگران و اذناب آنان.
سوم. پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله در زندگى روزمره خود، دو نوع عملوسيره داشتند كه عبارتند از:
1. عمل و سيره مربوط به زندگى شخصى به عنوان يك انسان و فردى از افراد بشر؛ پيامبر صلىاللهعليهوآله در مواردى، چه در باب مسائل فردى و چه اجتماعى، همانند ديگران، غذا مىخوردند، مىخوابيدند، عبادت مىكردند، به زن و فرزند خود رسيدگى مىنمودند، در رفع احتياجات آنان مىكوشيدند، با ديگران داد و ستد مىكردند و هزاران مسائل فردى و اجتماعى ديگر.
2. عمل و سيره مربوط به زعامت و پيشوايى جامعه؛ بدين معنا كه چون آن حضرت داراى سمت نبوّت و رهبرى امّت بودند، داراى يك سلسله ويژگىها و وظايف و مسؤوليتها بودند و در اين زمينه، همگان طبق رهنمود آسمانى «ما اتاكم الرّسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (حشر: 7) بايد از او پيروى نمايند، ترديدى نيست كه پس از ارتحال ايشان، امام معصوم عليهالسلام به عنوان خليفه و نايب آن حضرت عمل مىكند و بدون شك، نيابت امام عليهالسلام از پيامبر صلىاللهعليهوآله در همه شؤونات مربوط به زعامت و پيشوايى آن حضرت ـ يعنى نوع دوم از عمل و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله ـ مىباشد، نه اعمال و رفتار نوع اول؛ چون در اينباره امام عليهالسلام نيز همچون پيامبر و ساير افراد بشر داراى اعمال و رفتار فردى و اجتماعى مخصوص به خود است و در همه آنچه به عنوان نوع دوم به حساب مىآيد. امام عليهالسلام بدون استثنا و به طور مطلق، سمت نيابت از رسول خدا صلىاللهعليهوآله را دارد و استثنايى در كار نيست. (ولايتمطلقه امام.)
چهارم. در زمان غيبت امام معصوم، نايب او به جاى او عمل مىكند و آنچه از نوع دوم عمل و سيره پيامبر صلىاللهعليهوآله ، كه امام معصوم عليهالسلام عهدهدار آنها بوده، اكنون (دوران غيبت) نايب امام ـ يعنى فقيه جامعالشرائط ـ عهدهدار آن است و در اينباره نمىتوان پذيرفت كسى كه نايب امام معصوم است، برخى از مسؤوليتهاى امام را عهدهدار باشد و برخى ديگر از وظايف تعطيل گردند و در جامعه متروك شده، مورد توجه نباشند. بنابراين، همه آنچه امام معصوم به عنوان نيابت از رسولخدا صلىاللهعليهوآله بر عهده داشت، بدون استثنا توسط نايب او بايد جامه عمل بپوشد و مسؤوليت نايب امام عليهالسلام در زمان غيبت در اين زمينه مطلق است (ولايت مطلقه فقيه) و استثنايى در كار نيست. از اينرو، صاحب جواهر (فقيه بزرگ) مىگويد: منصب ولىّ فقيه همان منصب امام بوده و دست او دست امام است؛ «منصبه منصب الامام»(1)؛ «يدهُ كيد الامام»(2)؛ «... يصيره من اولى الامر الّذين اوجب اللّه علينا طاعتهم»(3)
امام راحل قدسسره خاطرنشان مىكند: «فللفقيه العادلِ جميعُ ما للرّسول و الائمة ممّا يرجعُ الى الحكومةِ و السياسة و لا يعقل الفرق.»(4) آنچه فقيه جامعالشرائط بايد بدانها بپردازد همانهايى هستند كه براى رسول و امامان عليهمالسلام مقرّر بوده است (ولايت مطلقه فقيه) و نمىتوان پذيرفت كه فقيه، در برخى از مسائل اساسى مورد نياز جامعه مسؤوليتى نداشته باشد و آن مسائل مورد بىتوجهى قرار گيرد و اجراى آن بدون متصدّى خاصى باشد. فقيه نامدار، محقّق كركى، يكى از صاحبنظران و فقهاى نامدار، در كتاب معروف جامع المقاصد ياداور مىشود: اتفق اصحابنا ـ رضواناللّه تعالى عليهم ـ على انّ الفقيه العدل الامامى الجامع شرائط الفتوى المعبّرعنه بالمجتهد فى الأحكام الشرعية نائبٌ من قِبل الائمه ـ صلواتاللّه و سلامه عليهم ـ فى حال الغيبة فى جميع ما للنيابة فيه مدخل»؛ همه فقهاى شيعه بر اين عقيدهاند كه فقيه جامعالشرايط در دوران غيبت امام معصوم عليهالسلام ، عنوان نيابت از امام را دارد ، در همه امورى كه نيابت از آن صحيح است. وى همچنين ياداور مىشود: «من تأمّل فى كثيرٍ من احوال كبراء علمائنا السالفين... نظر متأملٍ منصفٍ لم يعترضه الشكُّ فى أنّهم كانوا يسلكون هذا المنهج.»؛(5) كسى كه به ديدگاه بسيارى از بزرگان دين ما بينديشد، درمىيابد كه آنان داراى همين نگرش بودهاند. وى همچنين مىنويسد: «انّ الفقيه الموصوف بالاوصاف المعينّة منصوبٌ من قبل ائمتّنا ـ عليهم السلام ـ نائب عنهم في جهة ما للنيابة فيه مدخلٌ»؛(6) فقيه، كه داراى صفات ويژهاى در اين رابطه است از سوى امامان معصوم بدين سمت منصوب است.
همچنين نويسنده كتاب گرانسنگ مفتاح الكرامه با توجه به آگاهى ويژهاى كه از ديدگاههاى فقهاى شيعه دارد و كتاب ارزندهاش هنوز در اينباره منحصر به فرد است، مىنويسد: «فقيهان شيعه در مسأله ولايت فقيه اتفاقنظر دارند و احتمال دارد كه اين اتفاق نظر پس از استقرار دليل عقلى بر لزوم و ضرورت حضور آن در جامعه آن باشد.» وى تصريح مىكند كه فقيه، نايب امامزمان عليهالسلام است و منصوب از ناحيه آن حضرت مىباشد.(7) در اين زمينه شيخ محمدحسن نجفى، قهرمان ميدان فقاهت، در كتاب جواهرالكلام مىنويسد: ولايت فقيه از امور مسلّم، قطعى،(8) ضرورى(9) و روشنى است كه نياز به دليل ندارد.(10) استوانههاى مذهب به ولايت فقيه حكم كردهاند(11) و فقيهان در موارد متعددى آن را ذكر نمودهاند.(12)
وى همچنين مىنويسد: منكر ولايت فقيه طعم شيرين فقه را نچشيده و رمز سخنان امامان معصوم عليهمالسلام را نفهميده است.(13) وى ادامه مىدهد: منصب فقيه، منصب امام عليهالسلام است.(14) فقيه مصداق «اولىالامر» است و اطاعت از وى واجب(15) مىباشد. محقّق نراقى،(16) حاجآقا رضا همدانى(17) و آيةاللّه بروجردى(18) نيز ولايت فقيه را از امور بديهى و مسلّم مىدانستند و هرگز به تجزّى آن نظر ندادند، بلكه آن را به گونهاى مطلق مىشمردند.
آيةاللّه بروجردى در مسأله ولايت فقيه نظريهاى وسيع داشت. وقتى تصميم گرفت در كنار مرقد شريف حضرت معصومه عليهاالسلام ، مسجد اعظم را بنا كند، در مورد زمين اين مسجد به مقبرههايى برخورد شد كه مىبايست خراب گردند تا ضميمه مسجد شوند. اين مقبرهها خريدنى نبودند، يا ورثه بعضى از مقابر مشخص نبودند. ايشان دستور دادند كه همه را خراب كنند.
آيةاللّه شيخ مرتضى حائرى، فرزند ارشد آيةالله العظمى حاج شيخ عبدالكريم، به خدمت آقاى بروجردى رسيدند و در اينباره از ايشان پرسيدند: شما براى فقيه، چه سمتى قايل هستيد كه دستور به هم زدن ساختمانهاى قبور را مىدهيد؟ (منظور ساختمانهاى قبورى است كه امكان نداشت از صاحبانشان رضايت بگيرد.) آقاى بروجردى در پاسخ فرمودند: «ما فقيه را در قدرت و اختيار، تالى تلو (جانشين بسيار نزديك) امام معصوم عليهالسلام مىدانيم.»(19)
T}اركان ولايت فقيه{T
ترديدى نيست كه ولايت فقيه يك اصل مورد توجه ميان صاحبنظران طراز اول در مسائل اسلامى است و همچنين روشن است كه طرح چنين مباحثى گوياى آرزوى صاحب نظران در باب عملى ساختن آنهاست و قابل ذكر آنكه، در قرون پيش بر اثر مهيّا نبودن زمينه عملى، مطلق و كامل اين اصل، صاحبنظران به تجلّى عملى ناقص آن نيز بسنده مىكردند.ولايت فقيه به نوبه خود، داراى چند اصل به عنوان اركان است. اين اصول عبارتند از:
1.اعتقادبهمسألهغيبتونيابت
انتظار ظهور موعود اسلام و امام غايب، يكى از اصول اساسى ولايتفقيه است؛ زيرا تصدّى امور جامعه و اجراى دستورهاى الهى پس از شهادت امام يازدهم (امام عسگرى عليهالسلام ) بر عهده او (امام زمان«عج») است.(20) او بنا به مصالح الهى در پس پرده غيبت به سر مىبرد. وى ذخيره خدا براى هدايت بشر است و روزى ظهور خواهد كرد.(21) امام خمينى قدسسره مىفرمايد: و چون غايب است، سياستگذارى جامعه در دوران غيبت كبرا با ولايت فقيه است؛(22) زيرا ولايتى كه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله در اداره جامعه داشت، پس از او به عهده امام معصوم عليهالسلام مىباشد و در غيبت امام معصوم عليهالسلام بدون ترديد، براى ولىفقيه نيز ثابت است(23) تا او ظهور كند.»(24)
2. اجراى قوانين الهى و تعاليم اسلامى
دومين ركن ولايت فقيه اجراى دستورات خدا و فرامين اسلام است. امام راحل قدسسره با تأكيد مىفرمود: انقلاب ما متّكى به خدا و معنويات است(25) و شما از قوانين مخالف با شرع مطهّر بدون هيچ ملاحظهاى جلوگيرى نماييد؛(26) زيرا هيچ رژيمى همچون جمهورى اسلامى پاىبند به اسلام، اخلاق و ارزشهاى انسانى نيست.(27) و البته اتكال و تكيه كردن به خدا منشأ همه گونه خيرات و موفقيتهاست(28) و سرمشق ما در همه حركات و سكنات، بزرگمرد جهان بشريت، حضرت امير عليهالسلام مىباشد.(29) و ما فقط يك مقصد داريم و آن تحقق اسلام است.(30) مقصد اصلى ما مكتب ماست.(31)عقيده حضرت امام قدسسره اين بود كه ما مكلّفيم اسلام را حفظ كنيم و اين تكليف است كه ايجاب مىكند تا خونها ريخته شوند.
با توجه به اركان مسأله ولايت فقيه، به روشنى مىتوان بدين حقيقت دست يافت كه منشور سياسى حكومتى دوران غيبت كبرا بر اين اصل استوار است كه حاكميت جامعه از آنِ تخصص و تعهد اسلامى است كه اصل انتظار و اعتقاد به غيبت امام زمان (عج) و نيز اصل اجراى دستورات خدا توسط نايبان آن حضرت از پايههاى اساسى آن است.
3. اسلامشناس راستين و انسان كامل در رأس تصدى امور
سومين ركن ولايتفقيه آن است كه در رأس امور جامعه بايد فردى كه عادل و متعبد به آيين اسلام بوده و نيز اسلامشناس و فقيه برجسته احكام نورانى اسلام باشد قرار گيرد؛ زيرا چنين شخصى از جهت صفت و سيرت به امام زمان (عج) شباهت دارد. بديهى است كه نايب بايد شباهتى با منسوب داشته باشد. كسى كه بتواند مجسمه فقه اسلام در سيرت و كردار و عقايد و ايدههاى خود در جامعه بشر مىباشد.
T}انديشه تأسيس حكومت اسلامى{T
در بسيارى از موارد، حضور عينى ولايت فقيه در جوامع گذشته به چشم مىخورد، گرچه با عنوان امروزى (ولايت فقيه) اشتهار نداشته است.
T}پس از غيبت صغرى{T
در سال 255 ه. امام زمان عليهالسلام تولد يافت و پس از 5 سال از ميلاد آن حضرت، با ارتحال امام يازدهم، آن حضرت به امامت رسيد و 69 سال پس از آن، دوران غيبت كبراى آن حضرت آغاز گرديد. پس در حدود سالهاى 329 غيبت كبرا شروع شد. چندى بعد ولىّ فقيه آن زمان شيخ مفيد درخشيد كه با طلوع او، ولايت فقيه تجلّى بيشترى يافت.
نظريه ولايت فقيه ريشه در احاديث امامان معصوم عليهمالسلام دارد؛ زيرا در اينگونه احاديث، از فقها به عنوان نوّاب عام در زمان غيبت امام معصوم عليهالسلام نام برده شده است. شيخ مفيد در مطالبى كه از اصول نظريه ولايت فقيه آورده، آشكارا حكومت بر جامعه را از سلاطين عرفى نفى نموده و آن را حق «فقهاى جامعالشرائط» مىداند: بايد فقهاى عادل، اهل حق، صاحبنظر، خردمند و با فضيلت ولايت آنچه را بر عهده سلطان عادل (امام معصوم) است، برعهده گيرند.(32) شاگردان شيخ، يعنى سيد رضى و برادرش سيد مرتضى علمالهدى، يكى پس از ديگرى، به مدت سى و سه سال امارت حاجيان و حرمين و نقابت اشراف و منصب قاضى القضاتى را در زمان القادر بالله و بهاءالدوله ديلمى بر عهده داشتند.(33)
البته اين سه نفر در اين زمينه استثنا نبودند، بلكه قاضى عبدالعزيز حلبى، كه شاگرد سيد مرتضى بوده، نيز از طرف شيخ طوسى، مدت بيست سال در طرابلس به امر قضاوت اشتغال داشته است.(34)
شيخ مفيد درباره اجراى حدود الهى مىنويسد: «خداوند متعال، اجراى حدود را به عهده معصومان عليهمالسلام گذاشته است و آن بزرگواران در زمان غيبت، اين منصب را به فقيهان تفويض كردهاند. هرگاه سلطان عادل (امام معصوم) غايب باشد، فقيهان عادل ـ كه دانشمند، با فضيلت و دورانديش باشند ـ همانند امام عليهالسلام ولايت دارند.»(35)
شيخ طوسى در باب ولايتفقيه مىگويد: «تنها كسانى مىتوانند ميان مردم قضاوت كنند كه امام معصوم عليهالسلام به آنان اجازه داده باشد. معصومان نيز در زمان غيبت، اين منصب را به فقيهان شيعه تفويض كردهاند.»(36) در اين دوران، زمينه اجتماعى، چندان مساعد نبود كه فقها در عمل، مسأله «ولايت مطلقه فقيه» را مطرح سازند. بر اين اساس، به تحقق بخشى از آن قناعت مىنمودند.
ابن ادريس حلى (قرن 6 ق) بهترين نظر را در مورد نيابت عام فقها ارائه كرد. او كه از دانشمندان بزرگ شيعه است و پس از شيخ طوسى، بناى جديدى را در باب مسائل فقهى پايهريزى كرد، به دنبال فلسفه سياسى «ولايت» بوده و بر اين اعتقاد بود كه فلسفه ولايت، اجرا و برقرارى دستورات و اوامر الهى است؛ زيرا در غير اين صورت، دستورات بيهوده خواهند بود. وى مىگويد: «مقصود از احكام تعبّدى، اجراى آنهاست»؛ يعنى چنانچه احكام الهى اجرا نشوند لغو هستند. بنابراين، كسى بايد اجراى احكام را برعهده گيرد. البته از نظر ابن ادريس هر كسى صلاحيت اجراى دستورات را ندارد و بجز امام معصوم عليهالسلام و يا شيعهاى كه در زمان غيبت و يا در صورت عدم توانايى معصوم، از سوى او منصوب شده، كس ديگرى حق تصدى اين مقام را ندارد. البته وقتى كسى از سوى امام معصوم به اين مقام منصوب مىشود كه داراى هفت شرط باشد: جامع شروط علم، عقل، رأى جزم از روى تحقيق و اجتهاد، بردبارى وسيع، بصيرت به مواضع صدور فتاواى متعدد و امكان قيام به آنها و عدالت باشد. هرگاه اين شرايط در كسى جمع شود، تصدّى حكومت به او واگذار مىگردد.(37)
T}دوران مغول{T
دوران مغول از دورانهاى پرفراز و نشيب تاريخ ايران و اسلام است. در اين دوران با نزديك شدن افرادى همچون خواجه نصيرالدين طوسى و سيد بن طاووس و علّامه حلّى به حكمرانان مغول، آنان را به اسلام، بلكه به تشيّع كشاندند و از اين منظر، خدمت ارزندهاى به مردم، كشور، دين و فرهنگ اسلامى نمودند. خواجه نصيرالدين طوسى (672 ه. ق): محمدبن حسن طوسى، ملقّب به «خواجه نصيرالدين طوسى» از دانشمندان بزرگ فقه، فلسفه، رياضى، نجوم، حكمت و سياست در قرن هفتم هجرى بود. او به هنگام حمله هلاكوخان مغول به ايران، با يك آينده نگرى دقيق، وارد دستگاه هلاكوخان مغول شد و جان بسيارى از مسلمانان، به خصوص شيعيان ايرانى، را نجات داد و با تدبيرى خاص، از كشتارهاى دستهجمعى مردم به وسيله مغولان جلوگيرى كرد. آن فرزانه جاويد بر جدا نبودن ديانت از سياست و حكومت از امامت تأكيد مىورزيد و در بخشى از سخنان خود، چنين نوشته است: «دين و حكومت، همراه يكديگرند و هيچ يك بدون ديگرى كامل نخواهد بود.»(38) در تجريد مىنويسد: «الامامه رئاسة دينيّةٌ مشتمله على ترغيب عموم النّاس في حفظ مصالحهم الدينية و الدّنيا و زجرهم عمّا يضرُّهم بحسبها.»
از طايفه چنگيزخان مغول، 17 تن در ايران به حكومت رسيدند كه 9 تن آنان در كمال اقتدار حكومت كردند و به دليل نزديك شدن علما به آنها، آنان را به اسلام و برخى را به تشيّع و وسيله پيشرفت اين مذهب قرار دادند.(39) خواجه نصيرالدين طوسى، كه در حبس والى خليفه عباسى، مستعصم، بود و پس از آن نيز در حبس فرقه اسماعيليه قرار گرفت، توسط هلاكوخان مغول آزاد شد و به دربار راه يافت.
سيد بن طاووس، فقيه نامدار و عارف فرزانهاى است كه با تربيت شاگردان و نگارش كتب برجسته و دستيابى به مراتب فضل، زهد و عرفان، هنوز هم از چهرههاى بىبديل فقه و عرفان به شمار مىآيد. او در زمان خود، طبق مقتضيات زمانه، در مسائل سياسى نيز دخالت مىكرد.زهد و پارسايى و تقواى بىنظير او هرگز مانع آن نبود كه در صورت مصلحت جوامع اسلامى، از پذيرفتن تصدّى برخى مسائل سياسى شانه خالى كند.(40)
در سال 1703 الجايتو، از خاندان چنگيزخان مغول، مشهور به «سلطان محمد خدابنده» به هدايت علّامه حلّى شيعه شد. او كتاب نهج الحق در اثبات حقانيت شيعه اماميه را براى وى نوشت.(41) او در آخر كتاب الفين (دو هزار دليل) مىنويسد: اين كتاب را در مسافرت به گرگان در همراهى سلطان محمد خدابنده به اتمام رساندهام.(42) جعفر بن حسن حلى، استاد علّامه حلّى، محقّق اول (676 ق) مهمترين اركان يك جامعه اسلامى ـ يعنى فتوا، جهاد، قضا و اقامه حدود ـ را حق فقيه مىدانست.(43)
T}دوران صفويه{T
دوران صفويه از دورانهاى نادر در تاريخ ايران است كه نزديك شدن عالمان نامدارى همچون محقّق كركى، علّامه مجلسى، شيخ بهايى و ديگران به حاكمان صفوى تأثير چشمگيرى بر آنان داشت و قدمهاى ارزندهاى در پيشرفت كشور از خود برجاى گذاردند. شيخ كركى «محقق ثانى» (868ـ940 ه. ق): شيخ نورالدين ابوالحسن على بن حسين بن عبدالعالى عاملى كركى، معروف به «محقّق كركى» به سال 868 ق در شهر نوح در منطقه جبل عامل متولد شد. نبوغ سرشار و هوشمندى از همان اوان كودكى در وى آشكار بود. وى با استفاده از درس استادان و عالمان بزرگ شيعى توانست به مراحل بالاى علمى و معنوى رسيده، به عنوان يكى از مجتهدان بزرگ جهان تشيّع در آن روزگار شهره شود. ايشان دعوت حكومت صفوى را پذيرفت و به اصفهان كوچ كرد و با دارا بودن منزلتى والا در حكومت آنان، موفق شد مقدار زيادى از احكام عالى فقه را از طريق قدرت حاكم اجرا كند.(44)
محقّق از سال 916 ه. ق به دربار شاه اسماعيل صفوى راه پيدا كرد و نظر خود را بر اركان دربار حاكم ساخت و اين نفوذ تا اواخر عمر شاه اسماعيل ادامه يافت. پس از انتقال حكومت به شاه تهماسب، فرزند اسماعيل، باز هم احساس تكليف نمود كه به شاه نزديك شود. او شاه تهماسب را آنچنان مجذوب استدلالهاى خود درباره «ولايت فقيه» و ادلّه آن نمود كه باعث شد وى به نوشتن بيانيهاى حكومتى وادار گردد و در آن انتقال قدرت به محقّق را عملى سازد. تهماسب صفوى در بيانيه معروف خود مي نويسد: «چون حضرت صادق عليهالسلام فرمودند: "توجه كنيد چه كسى از شما سخن ما را بيان مىكند و دقت و مواظبت در مسائل حلال و حرام ما مىدارد و نسبت به احكام ما شناخت دارد، پس به حكم و فرمان او راضى شويد كه به حقيقت من او را حاكم بر شما قرار دادم، بنابراين، اگر در موردى فرمان داد و شخص قبول نكرد، بداند كه نسبت به حكم خداوند مخالفت ورزيده و از فرمان ما، سربرتافته و كسى كه فرمان را زمين بگذارد، مخالفت امر حق كرده و اين خود در حدّ شرك است"، چنين آشكار مىشود كه سرپيچى از حكم مجتهدان، كه نگهبانان شريعت سيد پيامبران هستند، با شرك در يك درجه است. بر اين اساس، هركس از فرمان خاتم مجتهدان و وارث علوم پيامبراكرم صلىاللهعليهوآله و نايب امامان معصوم عليهمالسلام (علىبن عبدالعالى كركى)، كه نامش على است و همچنان سربلند و عالى مقام باد، اطاعت نكند و تسليم محض اوامر او نباشد، در اين درگاه مورد لعن و نفرين بوده، جايى ندارد و با تدبير اساسى و تأديبهاى بجا مؤاخذه خواهد شد.»(45)
شاه به محقّق مىگفت: «شما به حكومت و تدبير امور مملكت سزاوارتر از من مىباشيد؛ زيرا شما نايب امام زمان (عج) هستيد و من يكى از حكّام شما هستم و به امر و نهى شما عمل مىكنم.»(46)
وى سپس رياست عاليه مملكتى را به محقّق ثانى (شيخ كركى) تقديم نمود و در نامه خود نوشت: «هركس، از دستاندركاران امور شرعيه در ممالك تحت اختيار و لشكر پيروز اين حكومت را عزل نمايد، بركنار خواهد بود و هر كه را مسؤول منطقهاى نمايد، مسؤول خواهد بود و مورد تأييد است و در عزل و نصب ايشان احتياج به سند ديگرى نخواهد بود. و هر كس را ايشان عزل نمايد، تا هنگامى كه از جانب آن عالى منقبت نصب نشود، بر كار نخواهيم گمارد.»(47)
شيخ بهائى: او اعجوبه فقه، حكمت، رياضى و عرفان بود و سمتِ شيخالاسلامى «شاه عباس» را پذيرفت تا مردم را طبق نگرش ائمه معصوم عليهمالسلام تربيت كند و فقه جعفرى را اجرا نمايد.(48)
بنابراين، بايد بدين حقيقت توجه داشت كه از دوران صفويه، بار ديگر شيعه در عرصه سياسى درخشيد. البته اين بار شيعه تصوّف قدرت را به دست گرفت، نه شيعه اماميه خالص، ولى علماى شيعه اماميه اين فرصت را غنيمت دانسته، قدم در عرصه ايثار نهادند، به دربار نزديك شدند و به تدريج، از اين راه، شيعه اماميه را مطرح ساخته، از نفوذ دروايش و صوفيان كاستند.
شهيد مطهرى مىنويسد: «فقهاى جبل عامل نقش مهمى در خط مشى ايران صفويه داشتهاند؛ چنانكه مىدانيم، صفويه درويش بودند. راهى كه ابتدا آنها براساس سنّت خاص درويشى خود طى مىكردند، اگر با روش فقهى عميق فقهاى جبل عامل تعديل نمىشد، به چيزى منتهى مىشد نظير آنچه در علوىهاى تركيه و شام هست. اين جهت تأثير زيادى داشت تا: اولاً، روش عمومى دولت و ملت ايران از آنگونه انحرافات مصون بماند؛ ثانيا، عرفان و تصوّف شيعى نيز راه معتدلترى طى كند. از اينرو، فقهاى جبل عامل از قبيل محقّق كركى... حق بزرگى بر گردن مردم اين مرز و بوم دارند.»(49)
T}دوران قاجاريه{T
دوران قاجاريه را مىتوان يكى از دورانهايى دانست كه فراز و نشيبهاى تاريخساز آن، به ويژه حمله روسها به ايران در زمان حكومت فتحعلى شاه و نيز نهضتهاى مشروطهخواهى، زمينه توجه به «ولايت فقيه» را تا حدود زيادى متجلى ساخته است. فتواى تاريخساز فقيه برجسته آن روز «علامه نراقى» در عقب راندن سپاه روس، نقش تعيين كنندهاى داشته است. ديدگاه فقهى آن فقيه نامور در باب «ولايت مطلقه فقيه» ديدگاه مترقى اسلام در باب لزوم دينداران در امور سياسى را در چشم انداز جهانيان به نمايش نهاده است. وى در كتاب معروف خود «عوائد الايام» در باب تبيين مسأله «ولايت مطلقه فقيه» مىنويسد: «كل ما كان للنبىّ والأمام الذين هم سلاطين الأرض و حصون الاسلام فيه الولاية و كان لهم فللفقيه ايضا ذلك...» او در اين كتاب در اثبات ولايت فقيه به اجماع و نص و... تمسك مىكند.(50)
نهضت تنباكو و نهضت مشروطه: ترديدى نيست كه دو نهضت تاريخساز، نهضت تنباكو و نهضت مشروطه، در تاريخ معاصر ايران، به رهبرى كسانى صورت پذيرفته است كه در پى حكومت دينى و رهبرى اسلامى جامعه بودهاند. شكى نيست كه حتى از ميان مشروطهخواهان، شيخ فضلاللّه نورى بيش از ديگران، خواهان «مشروطه مشروعه» بود و در همين رابطه، تمّاروار به دار اعدام دشمنان قسم خورده اسلام و دوستان ناآگاه تن در داد. او هم در نهضت تحريم تنباكو، كه نقطه عطفى در تاريخ سياسى اسلامى ايران مىباشد، در صدر حركت قرار داشت و در نهضت مشروطه نيز يكى از استوانههاى حركت بود.
در نهضت تحريم تنباكو، او نماينده تامالاختيار مرحوم ميرزاى شيرازى در ايران بود و فتواى آن حضرت از سامرا به دست او رسيد و از خانه او انتشار يافت، همچنانكه در لغو اين فتوا نيز توسط خود مرحوم ميرزا، تا شيخ فضلاللّه دستيابى به مقصود و كوتاه شدن دست استعمار را اعلام نكرده بود، ميرزاى شيرازى فتواى خود را پس نگرفت.
رابطه ميان شيخ فضلاللّه نورى و ميرزاى شيرازى چنان مستحكم بود كه وى پاسخ اين سؤال را كه آيا اجازه مىفرماييد به عنوان ارجاع احتياطات به غير، به شيخ رجوع كنيم، فرموده بود: «ميان من و شيخ غيريتى نيست؛ ايشان خود من و نفس من است.» شيخ فضلاللّه در نهضت تنباكو، شركت فعّالى داشت و علاوه بر اين كه به عنوان رابطه و واسطه بين تهران و سامرّا ـ مركز تشيع آن دوره ـ عمل مىكرد، ميرزاى شيرازى را در جريان اخبار و اوضاع ايران قرار مىداد.
آيةاللّه طباطبائى و آيةاللّه بهبهانى، كه به نفوذ و محبوبيت شيخ فضلاللّه در جامعه آگاهى داشتند، بدون همراهى شيخ فضلاللّه پيشرفتى در مبارزه حاصل نمىكردند. هر دو به خانه شيخ فضلالله رفتند و با او گفتوگو كردند و از ايشان خواستند تا با نهضت عدالتطلبى و آزادىخواهى همكارى و همگامى نمايد. شيخ فضلاللّه در پاسخ به درخواست آنها گفت: «من راضى به بىاحترامى به روحانيت و توهين به شريعت نيستم و شما را تنها نمىگذارم، هر زمانى كه اقدامى انجام داديد من هم با شما حاضرم، ولى بايد مقصود اسلام و شرع باشد و طورى رفتار نشود كه اسباب توهين به شرع و علما فراهم شود.»
در جلسهاى ديگر، سيدمحمد طباطبائى به شيخ فضلالله نورى گفت: «مرام ما مشروطه است و مجلس شوراى ملى.» بعد در توصيف حكومت مشروطه گفت: «مشروطه چيزى است كه براى شاه و وزيران حد و حدودى تعيين مىكند كه نتوانند هر طور خواستند با ملّت رفتار نمايند.»
شيخ فضلالله نورى با احساس مسؤوليت نسبت به دين و كشور اسلامى و با اشاره و رهنمود استاد خويش، ميرزاى شيرازى، در سال 1303 ه. ق به تهران آمد. شيخ در تهران، به اقامه جماعت و تأليف و تدريس علوم دينى پرداخت. او علاوه بر علوم اسلامى، از علوم و دانشهاى ديگر هم اطلاع داشت و به مسائل جامعه و مقتضيات زمان آگاه بود، از اينرو، در آشفته بازار رواج فرهنگهاى استعمارى، فريب توطئهها و نيرنگهاى روشنفكران غربى و شرقى را نمىخورد. ناظمالاسلام كرمانى مىنويسد: «نگارنده روزى كه مشاراليه (شيخ فضلالله) در خانه آقاى طباطبائى بود، در مجلس در ضمن مذاكره گفت: ملّاى سيصد سال قبل به كار امروز نمىخورد. شيخ در جواب گفت: خيلى دور رفتى، بلكه ملّاى سى سال قبل به درد امروز نمىخورد، ملّاى امروز بايد عالم به مقتضيات وقت باشد، بايد مناسبات دول را نيز بداند.»
شيخ فضلاللّه نورى هنگامى كه احساس كرد هنوز آزادى مطبوعات به تصويب نرسيده است، روزنامهها به انبيا عليهمالسلام و ائمّه اطهار عليهمالسلام و مقدّسات مذهبى توهين مىكنند و آنها را به تمسخر مىگيرند و امور در دست روشنفكران ضددين و فراماسونرهاى وابسته قرار گرفته و هيچ تضمينى براى اصل «نظارت فقهاء» و «تطبيق قوانين كشور با شريعت اسلام» وجود ندارد و اگر اكنون فكرى اساسى براى كشور نشود، فردا بسيار دير خواهد بود، خود در پاسخ موافقت با مشروطه و سپس مخالفت با آن گفت: «من، والله با مشروطه مخالفت ندارم، با اشخاص بىدين و فرقه ضالّه و مضلّه مخالفم. آنان مىخواهند به مذهب اسلام لطمه وارد بياورند.» روزنامهها را ـ لابد ـ خواندهايد كه به انبيا و اوليا توهين مىكنند و حرفهاى كفرآميز مىنويسند. من عين همين حرفها را در كميسيونهاى مجلس از بعضى نمايندگان شنيدم و از اين مىترسم كه بعدها قوانين مخالف شريعت اسلام وضع كنند، خواستم از اين كار جلوگيرى كنم. آن لايحه را نوشتم و تمامى دشمنىها و فحّاشىها از همان لايحه سرچشمه گرفته است.» او معتقد بود: قانون اساسى ايران بايد مطابق با قانون اسلام باشد؛ چون بيشتر مردم مسلمان و پيرو اين دين هستند و به همين دليل، پيشنهاد كرد كه به جاى «مشروطه»، عنوان «مشروطه مشروعه» قرار داده شود تا مشروعيت حكومت مانع از تصويب قوانين ضداسلامى شود.(51)
گرچه تحريم تنباكو توسط فقيه بىبديل جهان اسلام، آيةاللّه العظمى شيرازى به نوبه خود، حكايت از حضور ولايت فقيه در عينيت زندگانى سياسى آن روزگار مىكند، تحرير كتاب تنبيه الامه توسط يكى ديگر از فرزانگان فقه و فقاهت جهان تشيّع، نظريه «ولايت فقيه» را به گونهاى همه فهم در معرض قرار داد و در دوران معاصر، حضور آيةاللّه شيخ فضل الله نورى و شهيد مدرس شاهد صدقى بر اين مدعاست.
امام خمينى قدسسره درباره مشروطه و شيخ فضلالله نورى فرمود: «مشروطيت در آغاز، يك نهضت ضد استبدادى براى مقابله با حكومت خودكامه قاجار بود. اما آنهايى كه خود در صف مستبدّين بودند، با تظاهر به مشروطهخواهى، در نهضت رخنه كردند و مانع از تصويب قانون اساسى موافق با قوانين اسلام شدند.» حضرت امام قدسسره در اين مورد فرمود: «در مشروطه، در عين حالى كه ابتدايش نبود اين مسائل، لكن آنهايى كه مىديدند كه مشروطه ضررى مىبينند، منافعشان از بين مىرود، نمىگذارند قانون اساسى كه موافق اسلام بايد باشد. و اگر مخالف شد، قانونيت ندارد، نمىگذارد كه اينها هر كارى مىخواهند بكنند، يك دسته از همان مستبدّين مشروطهخواه شدند و افتادند توى مردم. همان مستبدّين بعدها آمدند و مشروطه را قبضه كردند و رساندند به آنجايى كه ديديد و ديديم.»(52)
T}راز نزديك شدن برخى علما به دربارهاى گذشته{T
به طور كلى، راز اين مسأله را در چند مسأله مىتوان جويا شد:
1. دعوت حاكمان و درباريان به صراط و صلاح و سداد و پيشگيرى از طغيانها و انحرافات آنان؛ علّامه مجلسى در بحارالانوار اين حديث را نقل مىكند: «دخل الباقر عليهالسلام على عمر بن عبدالعزيز فوعظه و كان فيما وعظه: يا عمر! افتح الابواب و سهّل الحجاب و انصر المظلوم و ردّ المظالم.»(53)
امام باقر عليهالسلام به ديدار عمر بن عبدالعزيز شتافت و او را نصيحت كرد و از جمله فرمود: اى عمر، در خانهات را براى حل مشكلات مردم بازگذار، دسترسى مردم را به خودت آسان كن، به يارى مظلوم و ستمديده بشتاب و حق مظلومان را به آنان بازگردان. پيام اين حديث آن است كه در صورت لزوم، زمامداران را بايد هشدار داد و نصيحت كرد. حضور علما در دربارها نيز غالبا تأثيرى اين چنين داشته است.
2. تبليغ، ترويج و بسط و گسترش احكام اسلامى از طريق به كارگيرى توان دربار و استفاده از موقعيت و امكانات آنان براى پيشبرد حق و ترويج احكام خدا؛
فقهاى اسلامى همواره درصددتشكيل حكومت اسلامى و اجراى احكام و تعاليم اسلام در جامعه و تحقّق آرمانهاى اسلام به گونهاى اتمّ و اكمل بودهاند. البته گاهى كه زمينهها و شرايط دستيابى بدين مهم به طور كامل آماده نبوده آنان به مرتبهاى كمتر قناعت مىورزيدند و در پى تحقق زمينه لازم، براى تجلّى مرتبه موردنظر خود روزشمارى مىكردند.
همانگونه كه گفته شد در دوران صفويه، با قدم نهادن علماى بزرگ به دربار، قدمهاى برجستهاى به سوى دين و ترويج حقايق اسلامى برداشته شد، گرچه برخى از جامعهشناسان يكسونگر و يا كجانديش، ملاك علماى دربارى را درباره هركسى به كار مىبرند ولى بايد واقعيت را ديد و زمانه را شناخت و طبق صلاح ديدها عمل كرد.
كتاب وزين و پرارج حدود، ديات و قصاص، كه در روزگار علّامه مجلسى توسط خود او نگارش يافته بود، از حضور ولايت فقيه در سيماى علامه مجلسى در جهت پياده شدن احكام الهى در جامعه آن روز گواهى مىدهد. علّامه مجلسى منصب شيخالاسلامى را پذيرفت و از اين راه خدمات شايانى به اسلام و جوامع اسلامى كرد. او از نفوذ فرقه صوفيه كاست و به ترويج تشيّع پرداخت و دربار را بدان سو كشاند.
آرى، دشمنان اسلام، هرگز به حضور ولايت فقيه در صحنه سياسى جامعه رضايت نمىدهند؛ زيرا در آن صورت، گور خويش را با دست خويش كندهاند. بنابراين، با ترفندهاى گوناگون، به مبارزه با آن مىپردازند و گاهى توسط خودىهاى ناآشناى به مبانى سياسى اسلام و يا فريبخورده به پيش مىتازند.
انقلاب كبير اسلامى ايران، به رهبرى مردى از تبار فقاهت تشيع به تداوم حضور عينى ولايت فقيه، عينيت ملموسترى بخشيد و مىتوان گفت: در هيچ روزگارى، ولايتفقيه، اينگونه در جامعه حضور عملى نداشته است و همچنين امام خمينى قدسسره نسبت به حدود حضور ولايت فقيه ديدگاهى دارند كه برخى از فقها بدين حد نظر ندادهاند. ترديدى نيست كه حضرت امام قدسسره در روزگار معاصر شاخص و احياگر انديشه اعتقاد به حكومت اسلامى و رهبرى دينى مىباشد؛ چنانكه در بيانى در اينباره چنين مىفرمايد: «... بايد عرض كنم كه حكومت، كه شعبهاى از ولايتمطلقه رسولاللّه صلىاللهعليهوآله است، يكى از احكام اوليه اسلام و مقدّم بر تمام احكام فرعيه، حتى نماز، روزه و حج است. حاكم مىتواند مسجد يا منزلى را كه در مسير خيابان است، خراب كند و پول و منزلش را به صاحبش رد كند. حاكم مىتواند مساجد را در موقع لزوم تعطيل كند. حكومت مىتواند قراردادهاى شرعى را، كه خود با مردم بسته است، در موقعى كه آن قرارداد مخالف مصالح كشور و اسلام باشد، يك جانبه لغو كند و مىتواند هر امرى را، چه عبادى و يا غيرعبادى، كه جريان آن مخالف جريان مصالح اسلام است، از آن مادامى كه چنين است، جلوگيرى كند. حكومت مىتواند از حج، كه از فرايض مهم الهى است، در مواقعى كه مخالف صلاح كشور اسلامى است، موقتا جلوگيرى كند.»(54)
T}نتيجه{T
1. همواره در ميان صاحبنظران هر دورهاى مسأله ولايتفقيه مطرح بوده است.
2. حضور ولايتفقيه در كتب فقهى ما گوياى روزشمارى صاحب اين نظريهها در باب عينيت بخشيدن عملى به اين اصل است.
3. هر يك از صاحبنظران بر اثر مهيّا نبودن زمينه كامل به عملى شدن ناقص ولايتفقيه نيز بسنده مىكردند.
4. راز نزديك شدن علماى طراز اول ما به دربار برخى از سلاطين را مىتوان در راستاى اميد به تجلّى عملى ولايت فقيه ارزيابى كرد.
5. ولايت فقيه پديده جديدى نيست و فقط در زمان ما در عرصه عملى، عينيت بيشتر و تجلى قابل قبولى به دست آورده است.
------------------
پىنوشتها:
V}1و2ـ محمدحسن نجفى، جواهرالكلام، ج 22، ص 195
3ـ همان، ج 15، ص 421
4ـ ر. ك: امام خمينى، البيع، چاپ نجف، ج 2، ص 467
5ـ ر. ك: محقق كركى، رسائل، ج 1، ص 269 و 270، «رساله قاطعة فى تحقيق حلّ الخراج.»
6ـ ر.ك: محقق كركى، رسائل، ج 1، ص 142ـ 143
7ـ «بل نقول هو الفقيه نايب و منصوب عن صاحبالامر و يدل عليه الفعل و الاجماع. اما العقل، فانّه لو لم يأذن، يلزم الخرج و الصيق و اختلال النظام، اما الاجماع، فبعد تحقته ـ كما اعترف به ـ يصحّ لنا أن تدعى أنه انعقد على انه (الفقيه) نايب عنه ـ عجلالله فرجه ـ و اتفاق اصحابنا حجة.» حسين عاملى، مفتاح لكرامه، قم، مؤسسه آلالبيت، ج 1، ص 21
8ـ «ولا يخفى وضوح ذلك لكن من سرد نصوص الباب المجموعة فى الوسائل و غيرها بل كاد يكون من القطعيات.» (جوهرالكلام، ج 40، ص 19)
9ـ «... بل لعل من المسلّمات و ضروريات عندهم.» (همان، ج 16، ص 178)
10ـ «فبالجملة المسألة من الواضحات التى لا تحتاج الى أدلة.» (همان، ج 21، ص 395)
11ـ «بعد حكم اساطين المذهب، لاصل المقطوع...» (همان، ج 21، ص 397 و 398)
12ـ «فانهم لا يزالون يذكرون ولايته فى مقامات عديدة» (همان، ج 15، ص 442)
13ـ «فمن الغريب وسوسة بعض اساس فى ذلك بل كأنه من ذاق من طعم الفقه شيئا و لا فهم من لحن قولهم و رموزهم أمرا.» (همان، ج 21، ص 395ـ397)
14ـ «الفقيه الذى يده كبد اممح و قد اتكلوا فى بيان ذلك على ما ذكروه فى غير المقام من ان منصبه منصب الامام.» (همان، ج 22، ص 195)
15ـ خصوصا رواية النصب التى وردت عن صاحب الامر ـ روحى له الفدا ـ بصيرة من اولى الامر الذين أوجب علينا طاعتهم.» (همان، ج 15، ص 421)
16ـ «الدليل الاول بعد ظاهر الاجماع حيث نص به كثير من الاصحاب بحيث يظهر منهم كونه من المسلمات.» ر.ك: ملا احمد نراقى، عوائدالايام، ص 188
17ـ «فكيف كان لا يسنعى الاشكال فى نيابة الفقيه الجامع الشرايط الفتوى حيث يظهر منه كونها لدينهم من الامور المسلمة فى كل باب...» ر. ك: حاج آقا رضا همدانى، مصباح الفقيه، ص 161
18ـ مجله حوزه، ش 43ـ44 «ويژهنامه آيةاللّه بروجردى»
19ـ اقتباس از حضرت آيةاللّه حسين نورى، دوستان راستان، ج 33، ص 101
20ـ ر. ك: امام خمينى، صحيفه نور، تهران، شركت سهامى انتشار، 1361، ج 4، ص 166
21ـ ر. ك: همان، ج 10، ص 166، و ج 12، ص 207
22ـ ر. ك: همان، ج 10، ص 166 و ج 12، ص 207
23ـ همان، ج 20، ص 170 و 173 / امام خمينى، وصيتنامه سياسى ـ الهى، بند «ز»
24ـ ر. ك: حكومت اسلامى (ولايت فقيه)، ص 31، نگارنده، پرتوى از مبانى تربيتى عرفانى امام خمينى، مبحث «ولايتفقيه»
25ـ صحيفه نور، ج 15، ص 190
26ـ وصيتنامه امام خمينى، بند «ز»
27ـ صحيفه نور، ج 14، ص 66
28ـ همان، ج 17، ص 65
29ـ همان، ج 5، ص 224 و ج 20، ص 28
30ـ همان، ج 16، ص 93
31ـ همان، ج 16، ص 94
32ـ محمدبن محمد بن النعمان (شيخ مفيد) المقنعه، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، ج 10، ص 675
33ـ حسن بن يوسف حلى، رجال العلامة الحلى، قم، مكتبة الرضى، 1381، ص 94 / محمدعلى مدرس، ريحانة الادب، تبريز، شفق، 1349، ص 184، ج 4
34ـ عبدالعزيز بن البرّاج الطرابلسى، المهذّب، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1406، ج 1، ص 342
35ـ مقنعه، ص 675ـ676
36ـ شيخ طوسى، النهاية فى مجرد الفقه و الفتاوى، ص 301ـ302
37ـ محمدبن ادريس حلى، السرائر، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 14، ص 537ـ539، ج 3
38ـ خواجه نصيرالدين طوسى، تلخيص المحصّل، صص 436ـ475
39ـ ر.ك: مير خواوند، تاريخ حبيب السير، نشركتابفروشى حياء، ج3، ص 106 و ص 93
40ـ ر.ك: محمدباقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات، ج 4، ص 363
41ـ تاريخ حبيب السير، ج 3، ص 197
42ـ كتابى است در امامت كه حاوى هزار دليل براى اثبات امامت و هزار دليل براى رد ديدگاه مخالفان امامت.
43ـ جعفربن حسن حلّى (محقق اول). شرائع الاسلام، تهران، منشورات الاعلمى، 1389 / حسن بن يوسف حلى، محتلف الشيعه، قم، مؤسسه النشر الاسلامى، 1413
44ـ محقق ثانى، مقدمه جامع المقاصد، ج 1
45ـ روضات الجنات، ج 4، قم، بىتا، ص 362ـ363
46ـ على دوانى، مفاخر اسلام، تهران اميركبير، 1364، ج 4، ص 441
47ـ عبدالله افندى الاصفهانى، رياض العلما و حياض الفضلا، قم، مكتبة آيةاللّه المرعشى العامه، 1401 ه. ق، ص 456
48ـ هنگامى كه شيخ بهايى به ديدار مقدس اردبيلى در نجف شتافت، يكى از فروعات فقهى مطرح شد و دو نفرى به مباحثه پرداختند. درباريان شاه عباس، كه در آن جلسه حضور داشتند، احساس كردند كه شيخ بهايى به ابعاد و زواياى بحث احاطه بيشترى داشته و گويا جامعتر و جالبتر نظر مىدهد و مقدّس اردبيلى در هر مورد، كوتاه مىآمد. در فرصتى ديگر، شيخ بهايى مقدس اردبيلى را در حرم اميرالمؤمنين عليهالسلام ديدار كرد و بحث جلسه قبل تداوم يافت، شيخ با كمال تعجب اظهار داشت: شما (مقدس اردبيلى) در جلسه پيش كوتاه مىآمديد و به نظر مىرسيد كه چندان احاطه به مسائل نداريد. مقدس اردبيلى پاسخ داد: در جلسه گذشته، درباريان شاه عباس در كنار تو نشسته بودند تو بايد در نظر آنان فوقالعاده معرفى شوى. لذا حريم شما را حفظ كرده، به گونهاى صحبت مىكردم تا دريابند كه شما از برجستگى خاصى برخوردار مىباشى تا از شما فرمان ببرند ولى الان جلسه خلوت است و ما داريم يك مسأله فقهى را با هم مباحثه مىكنيم.
49ـ سازمان تبليغات اسلامى، ابرار، محقق ثانى، ص 61
50ـ علامه احمد نراقى از فقهاى دوران قاجار كه در زمان فتحعلى شاه فتواى عليه سپاه روس را صادر كرده و موجب شكست و عقبنشينى آنان گشت ولى بعدا به خاطر كوتاهى فرماندهان شاه، لشكر ايران عقبنشينى كرد. او در كتاب معروف خود «عوائدالأيام» صفحات 536 و 537 در باب ولايت مطلقه فقيه مىنويسد: «المقام الثانى: فى بيان وظيفة العلماء الأبرار و الفقهاء الأخيار في اُمور الناس، و ما لهم فيه الولاية على سبيل الكلية، فنقول و باللّه التوفيق: إنّ كلية ما للفقية العادل تولّيه و له الولاية فيه أمران: أحدهما: كلّ ما كان للنبي و الإمام ـ الذين هم سلاطين الأنام و حصون الإسلام ـ فيه الولاية و كان لهم، فللفقيه أيضا ذلك، الاّ ما أخرجه الدليل من إجماع أو نصّ أو غيرهما.
و ثانيهما: أنّ كل فعل متعلّق بامور العباد فى دينهم أو دنياهم و لابدّ من الإتيان به ولا مفرّ منه، اما عقلاً أو عادة من جهة توقف امور المعاد أو المعاش لواحد أو جماعة عليه، و إناطة انتظام امور الدين أو الدنيا به.
أو شرعا من جهة ورود أمر به أو اجماع، أو نفي ضرر أو إضرار، أو عسر أو حرج، أو فساد على مسلم، أو دليل آخر. أو ورود الإذن فيه من الشارع و لم يجعل وظيفته لمعيّن واحد أو جماعة ولا لغير معيّن ـ أي واحد لا بعينه ـ بل علم لابدّيّة الإتيان به أو الإذن فيه، و لم يعلم المأمور به و لا المأذون فيه، فهو وظيفة الفقيه، و له التصرف فيه، و الإتيان به.
أما الأول: فالدليل عليه بعد ظاهر الإجماع ـ حيث نصّ به كثير من الأصحاب، بحيث يظهر منهم كونه من المسلّمات ـ ما صرّحت به الأخبار المتقدمة من كونه وارثالأنبيا، و أمين الرسل، و خليفة الرسول، و حصن الإسلام، و مثل الأنبياء و بمنزلتهم، و الحاكم و القاضي و الحجة من قبلهم، و أنه المرجع فى جميع الحوادث، و أنّ على يده مجاري الامور و الأحكام، و أنه الكافل لأيتامهم الذين يراد بهم الرعية.
فإنّ من البديهيات التي يفهمها كل عاميّ و عالم و يحكم بها: أنه إذا قال نبيّ لأحد عند مسافرته أو وفاته: فلان وارثي، و مثلي و بمنزلتي، و خليفتي، و أميني، و حجتي، و الحاكم من قبلي عليكم، و المرجع لكم في جميع حوادثكم، و بيده مجاري اموركم و أحكامكم، و هو الكافل لرعيتي، أنّ له كل ما كان لذلك النبي فى امور الرعية و ما يتعلق بامتّه، بحيث لا يشك فيه أحد، و يتبادر منه ذلك. كيف لا؟ مع أنّ أكثر النصوص الواردة في حق الأوصياء المعصومين، المستدل بها في مقامات إثبات الولاية و الإمامة المتضمنين لولاية جميع ما للنبي فيه الولاية، ليس متضمنا لأكثر من ذلك، سيما بعد انضمام ما ورد في حقهم: أنهم خير خلقالله بعد الأئمة، و أفضل الناس بعد النبيين، و فضلهم على الناس كفضل الله على كل شيء، و كفضل الرسول على أدنى الرعيه.
و إن أردت توضيح ذلك: فانظر إلى أنه لو كان حاكم أو سلطان في ناحية و أراد المسافرة إلى ناحية اخرى، و قال في حق شخص بعض ما ذكر فضلاً عن جميعه، فقال: فلان خليفتي، و بمنزلتي، و مثلي، و أميني، و الكافل لرعيتي، و الحاكم من جانبي و حجتي عليكم، و المرجع في جميع الحوادث لكم، و على يده مجاري اموركم و أحكامكم.» ر. ك: نراقى، عوائدالايام، ص 537 و 536، چاپ جديد، متوفاى 1245، انتشارات دفتر تبليغات حوزه علميه قم.
51ـ «در دادگاه: شيخ فضلالله نورى از رئيس نظميه پيرم خان ارمنى سؤال كرد: پيرم تويى؟ پيرم گفت: بله و بلافاصله گفت: شيخ فضل الله تويى؟ آقا جواب داد: بله منم! پيرم گفت: تو بودى مشروطه را حرام كردى؟ آقا جواب داد: بله من بودم و تا ابد الدهر هم حرام خواهد بود. مؤسسان اين مشروطه همه بى دين هستند و مردم را فريب دادهاند. در پاى دار:... آقا را روى چهارپايه قرار دادند. او از روى چهارپايه آخرين سخنان خود را بيان كرد. سخنان او تأكيد بر مواضع اصولى و مكتبى گذشتهاش بود. وى خطاب به جميعت تماشاچى فرمود: خدايا تو خودت شاهد باش كه من براى اين مردم به قرآن تو قسم ياد كردم، گفتند: قوطى سيگارش بود، خدايا تو خودت شاهد باش كه در اين دم آخر باز هم به اين مردم مىگويم كه مؤسسان اين اساس بىدين هستند و مردم را فريب دادهاند. اين اساس مخالف اسلام است. محاكمه من و شما بماند پيش پيامبر اسلام! او با وجود ضعف پيرى و بيمارى آخرين خطابه خويش را با شجاعت و شهامت كمنظيرى بيان كرد، تنها با عشق و ايمان به هدفى متعالى مىتوان اينگونه در برابر دشمنان ايستاد. قبل از اينكه ريسمان دار را بر گردن وى بيندازند، يكى از مشروطهخواهان براى او پيغام فرستاد كه شما مشروطه را امضا كنيد و خود را از كشتن رها سازيد. شيخ فضل الله گفت: من ديشب پيامبر صلىاللهعليهوآله را در خواب ديدم و به من فرمود كه فردا شب ميهمان من هستى و من چنين امضايى نخواهم كرد. يوسف خان ارمنى، يكى از نيروهاى پيرم خان (طبق نوشته بعضى از مورّخان اين عمل توسط خود پيرم خان انجام گرفت)، عمامه را از سر شيخ فضل الله برداشت و به ميان جمعيت پرتاپ كرد. در اين لحظه، شيخ فضلالله خطاب به روحانيون ناآگاه طرفدار مشروطه گفت: از سر من اين عمامه را برداشتند، از سر همه برخواهند داشت.» ر. ك: سازمان تبليغات اسلامى، ابرار؛ زندگينامه شيخ فضلالله)
52ـ صحيفه نور، ج 18، ص 136
53ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، چاپ جديد، ج 72، ص 344
54ـ صحيفه نور، ج 2، ص 170ـ171{V
T}تجلّى عملى ولايتفقيه در ادوار پيشين {T (نويسنده: سيدمحمد شفيعى, مجله معرفت، ش 55 - به نقل از سايت حوزه
کد سوال : 1864
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : چه كار كنيم كه بتوانيم در هر موردى و مسألهاى خوب فكر كنيم؟ راههاى يك فكر كردن ايدهآل چيست؟ و چه بكنيم تا بتوانيم يك فرد خوب و يك ايده خوب در هر كارى داشته باشيم؟
پاسخ : تفكر و انديشيدن هميشه مقدمه درست انجام دادن و انجام گرفتن بوده كه در كارهاى اساسى و زير بنايى خود اصلىمحسوب مىشده است. ارزش تدبر و تفكر تا آن جاست كه رسول خدا(ص) فرمود: H}فكره ساعه خير من عباده سنهM}{H؛ انديشيدن يك ساعت برتر است از عبادت يك سال{M.
تفكر در چيزهايى كه قرآن به آن دعوت نموده مانند:
الف) تفكر و انديشه انسان در خويش كه چگونه خلق شده است و خلقت او از چه دقايق و ظرافتى و از چه قوت وضعفى بر خوردار است. قرآن مى فرمايد: A}افلم يتفكروا فى انفسهم{A؛ آيا آنان در وجود خويش انديشه نمىكنند؟
ب) تفكر در كرات فضا و آسمانها و خلقت گردش فاصله آنها و... كه مسلم انديشيدن در اين امور دانش و فرهنگ انسان را بالابرده و رشد مى دهد و اين امر را خداوند از صفات انسانهاى مؤمن مى شمارد. A}الذين يذكرون الله قياماو قعودا و على جنوبهم و يتفكرون فى خلق السماوات والارض ربنا ما خلقت هذا باطلا...M}{A؛ مؤمنينى كه در حال ايستاده و نشسته خدا را ياد مى كنند و حتى در زمانى كه به پهلو دراز كشيده اند تفكر در آفرينش آسمانها و زمين مىنمايند و بعد اذعان مى دارند و مى گويندبارالها! تو اينها را هرگز بيهوده نيافريدهاى...
{Mج) انديشيدن در مورد گذشتگان (جوامع و افراد موفق و يا شكست خورده) خود درسى فراموش نشدنى و سازنده است. پرورگار به رسولش حكايت آنان را بيان مىكند و سپس اميد ايجاد تفكر در شنوندگان ايجاد مىنمايد:H}فاقصص القصص لعلهم يتفكرونM}{H؛ حكايت كن داستان و قضاياى گذشتگان را شايد به تفكر و انديشه بنشينند{M نگاه كنيد عاقبت دروغگويان چگونه است؟
و در جاى ديگر مىگويد: H}فانظروا كيف كان عاقبه المكذبين{H و موارد بسيارديگرى در قرآن آمده است كه بايد تفاسير را در اين زمينه مطالعه كرد.
و در بعضى از روايات آمده است: H}اذا قدمتالفكر فى جميع افعالك حسنت عواقبكM}{H؛ هر كارى را كه قبل از انجام آن تفكر كنى نتايج زيبايى در پى خواهد داشت{M بايدگفت كه در مواردى تفكر و انديشه نهى شده است. زيرا ممكن است مشكلات و فسادهايى را در پى داشته باشد. از آن جمله است تفكر در مورد شهوت: H}من كثر فكره فى اللذات غلبت عليهM}{H؛ كسى كه زياد در شهوات و لذات بينديشدمغلوب هواها و هوسها خواهد شد{M
و در جاى ديگر آمده است: «كسى كه در معصيت و گناه تفكر كند به خودش واگذاشته مىشود و تأييدات الهى از اوگرفته خواهد شد».
و هم چنين نهى در تفكر ذات حضرت حق جل و على شده است. زيرا انسان مادى نمى تواند درذات نا متناهى و نا محدود خالقش فكر كند و فكر در آن راه ندارد و به اشتباه و سيه بختى خواهد افتاد.
T} و اما زمان تفكر:{T
تفكر زمان خاصى ندارد ولى بهترين وقت آن نيمه شب و يا بينالطلوعين پس از عبادت و نماز شب است كه در روايات آمده است آن ساعتهاى بهشتى است.
يكي از راه هاي توسعه فكر, اين است كه مواد تفكر خود را افزايش دهيد يعني مطالب بيشتري را بياموزيد و در ذهن خود ذخيره كنيد. هر چه معلومات بيشتري داشته باشيد قدرت تفكر شما بيشتر خواهد شد. و نيز شكل هاي مختلف تفكر را نيز بياموزيد تا دانسته هاي خود را به روش هاي متنوع تري بتوانيد چينش و نظم دهيد. جايگاه تقوي در تفكر صحيح : بايد دانست كه صرف آگاهي منطقي از روش تفكر, براي بهره مندي از تفكر صحيح كافي نيست . فاسق و كافر نيز مانند مؤمن مي توانند از قواعد منطقي تفكر آگاه باشند ولي از تفكر صحيح بهره مند نيستند. مشكل آنان در كجا است ؟ انسان علاوه بر فطرت حق جو و عقل يك سلسله غرايز جسماني نيز دارد مانند شهوت جنسي و شهوت مال و قدرت . و نيز داراي عواطفي مانند عشق و كينه و نفرت و دلباختگي و خشم و رفقت و دلسوزي و... است . هرگاه اين غرايز و عواطف در حالت معتدل باشند عقل كه همواره قادر به تفكر صحيح است و نيز فطرت كه خوب و بد را مي شناسد, (شمس / 7) مي توانند انسان را نجات دهند و انسان نداي فطرت و حكم عقل را مي شنود. اما هرگاه اين غرايز و عواطف از حالت اعتدال خارج شوند و به افراط و تفريط كشيده شوند. مثلا" شهوت جنسي طغيان كند يا طوفان خشم و كينه وجود انسان را فرا گيرد ديگر حكم عقل و نداي فطرت شنيده نمي شود. مانند وقتي كه سخنران سخنان خود را فرياد مي زند اما هياهوي جمعيت مانع از شنيدن آن مي شود. تقواي الهي باعث مي شود همه غرايز و عواطف انسان در حالت اعتدال قرار گرفته , از افراط و تفريط مصون بمانند و فضا براي شنيدن حكم عقل و نداي فطرت سالم بماند.
قرآن مي فرمايد: »و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما" و علوا"«, (نمل , آيه 14)
و »و من يتق الله يجعل له مخرجا"«, (طلاق , آيه 2)
و »اتقوا الله و يعلمكم الله «, (بقره , آيه 282).
يعني تقوي باعث شناخت خوب از بد مي شود و خدا به انسان معرفت و علم عطا كند. پس طغيان غرايز و عواطف موانع شناخت , و تقواي الهي رفع موانع شناخت است . خلاصه آن كه براي ارتقاي تفكر بايد به دو بخش پرداخت :
1- تقويت مواد و شكل تفكر: يعني اولا" معلومات را افزايش داد و ثانيا" چينش هاي مختلف و متنوع معلومات را تمرين كرد.
2- رفع موانع شناخت : يعني با رعايت تقوا, غرايز و عواطف را در حد اعتدال كنترل كرد تا فضاي سالم براي تفكر حاصل آيد.
براي مطالعه بيشتر ر.ك :
- علامه طباطبايي , تفسير الميزان , ج 5, ص 273 - 292 (كلام في طريق التفكر الذي يهدي اليه القرآن)، ذيل آيات 15 - 19 سوره مائده
شهيد مطهري , ده گفتار, گفتار دوم , ص 40 - 64
کد سوال : 1865
موضوع : قرآن و حديث>اخلاق و عرفان
پرسش : خداوند منان در جاى جاى قرآن كريم انسانها را به توبه و بازگشت به درگاه ايزد منان توصيه كرده و حتى طبق فرمايش بزرگان يكى از دسيسههاى شيطان تسويف توبه مىباشد و در روايات ديگر آمده كه اگر كسى در شب قدر بخشوده نشود تا شب قدر سال آينده بخشوده نمىشود مگر در روز عرفه در صحراى عرفات حاضر باشد.
اين دو مطلب در ظاهر تناقض است. لطفاً حقير را راهنمايى فرماييد؟
پاسخ : نخست بايد دانست، روايات شب قدر و روز عرفه بيانگر شدت نزول رحمت و گشوده شدن باب توبه به طور گسترده است. به طوري که اگر کسي نسبت به گناهاني که قبل از شب قدر و يا قبل از روز عرفه انجام داده باشد و در شب قدر و روز عرفه توبه کند بخشيده مي شود. اما نسبت به گناهاني که بعد از شب قدر و يا بعد از روز عرفه انجام گرفته راه توبه براي او باز است و تا شب قدر سال بعد اين فرصت به اوج خود مي رسد.
اما اگر کسي نسبت به گناهان گذشته اش از فرصت شب قدر که اوج نزول رحمت است استفاده نکرده و آمرزيده نشد، معلوم مي شود داراي قساوت و شقاوت است و قابليت آمرزش به آساني ندارد مگر اين که تا سال بعد تلاش کند. البته برخي صاحب نظران اين گونه روايات را دليل بر سختي توبه دانسته اند نه بي اثر بودن توبه و يا محال بودن توبه که براي توضيح بيشتر توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم:
ماه مبارک رمضان، ماه مغفرت و نزول رحمت هاي خاص خداوند است. زمينه هاي اغواء و وسوسه هاي شيطان در ماه مبارک رمضان به کمترين ميزان خود مي رسد و به همين نکته در خطبه شعبانيه رسول خدا(ص) اشاره شده که مي فرمايد: شياطين در اين ماه در غل و زنجير مي باشند. به همين دليل است که درهاي بهشت در اين ماه باز و درهاي جهنم بسته است، پس نبايد کاري کرد که درهاي جهنم باز و درهاي بهشت به رويمان بسته گردد [ر.ک: مفاتيح الجنان، اعمال ماه مبارک رمضان].
در روايت آمده است: در آخر هر روز از روزهاي ماه رمضان در وقت افطار، خداوند يک ميليون نفر را از آتش جهنم آزاد مي کند و چون شب جمعه و روز جمعه فرا رسد در هر ساعتي يک ميليون نفر را از آتش جهنم آزاد مي کند، آن هم کساني که استحقاق عذاب دارند و در شب و روز آخر ماه به عدد آنچه در تمام ماه آزاد کرده است، آزاد مي کند.
در روايت از حضرت صادق(ع) چنين آمده است: «انه من لم يغفر له في شهر رمضان لم يغفرله الي قابل الا ان شهيد عرفه؛ اگر کسي در ماه رمضان آمرزيده و بخشوده نگردد تا رمضان آينده آمرزيده نمي شود مگر اين که روز عرفه (نهم ذي الحجه) را درک کند»V} (مفاتيح، اعمال ماه رمضان){V
از مجموعه روايات استفاده مي شود که زمينه و شرايط آمرزش و بخشوده شدن در ماه رمضان از هر زما ن ديگر فراهم تر و آماده تر است و انسان مؤمن زيرک بايد کاري کند و برنامه اي در پيش گيرد که از اين فرصت طلايي حداکثر بهره را ببرد. اگر انساني به قدري بي توجه و غافل باشد که از اين سفره با برکت رمضان با انواع وا قسام غذاهاي معنوي و روحاني نتواند بهره مند گردد و باوجود موج زدن درياي رحمت و مغفرت الهي نتواند خود را در اين درياي رحمت و لطف حق رها سازد و شنا کند، بدون شک آمرزيده شدن و کسب صلاحيت بخشوده شدن در اوقات و ماه هاي ديگر بسيار دشوار و سخت است. بنابراين معناي اين گونه روايات اين نيست که در رحمت حق و آمرزش الهي در ماه هاي ديگر بسته است و توبه و ندامت و بازگشت به خداوند در اين ماه ها بي اثر است بلکه هدف گوشزد کردن اين نکته است که زمينه غفران و آمرزش در ماه رمضان، از هر ماه و فرصت ديگري فراهم تر است و اگر قرار باشد کسي مورد رحمت و بخشش حق قرار گيرد بايد در اين ماه اين اتفاق رخ دهد و به طور طبيعي کسي که با وجود فراهم بودن اين همه شرايط و زمينه براي آمرزش در ماه رمضان از اين فيض و عنايت بي بهره بماند، بعيد است که در غير اين ماه چنين فرصتي برايش پيش آيد، پس بحث در مشکل بودن و بعيد بودن و دشوار بودن و وجود زمينه هاي کمتر در غير ماه رمضان براي آمرزش است نه منتفي بودن و امکان نداشتن آن.
کد سوال : 1866
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : در باره نماز شب و اينكه چه كار كنيم تا توفيق نماز شب به طور مستمر داشته باشيم بيشتر بنويسيد؟
پاسخ : از آيات قرآن و روايات استفاده مي شود كه نماز شب از مستحباتي است كه سخت مورد تأكيد قرار گرفته و آثار عميق و گسترده اي در روح و روان و اعمال و دنيا و آخرت انسان دارد. خداوند متعال در قرآن كريم، سوره سجده، آيه 16 و 17 مي فرمايد: A} «تتجافي جنوبهم عن المضاجع يدعون ربهم خوفا و طمعا و مما رزقناهم ينفقون، فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قره اعين جزاء بما كانوا يعملون»{A ؛ «پهلوهاي آنها از بستر خواب فاصله مي گيرد (از خواب بر مي خيزند) و پروردگارشان را از روي بيم و اميد مي خوانند و از آنچه به آنان داده ايم انفاق مي كنند. هيچ كس نمي داند كه به پاداش عملشان چه چشم روشني ها براي آنان پنهان و ذخيره شده است».
اگر در فضيلت شب زنده داري و نماز شب چيزي جز همين يك آيه نبود براي اهل ايمان كافي بود كه همه روز را به انتظار آمدن شب و خلوت با دوست باشند.
در فضيلت و آثار و بركات نماز شب روايات فراواني داريم:
1- شيخ صدوق در چندين كتاب از پيامبر(ص) چنين نقل مي كند: H}«اشراف امتي حمله القرآن و اصحاب الليل»{H؛ «شرافتمندان امت من حاملان قرآن و شب زنده داران هستند» V} (شمع سحر، سيد احمد فهري، انتشارات دارالكتاب، ص 13).{V
2- در روايتي از پيامبر(ص) چنين آمده است: H}«مازال جبرئيل يوصيني بقيام الليل حتي ظننت ان خيار امتي لن نياموا»{H ؛ «جبرييل به قدري سفارش سحرخيزي را به من كرد كه گمان كردم برگزيدگان و نيكان امت من هرگز نخواهند خوابيد» V} (همان، ص 19).{V
3- در حديثي حضرت صادق(ع) در تفسير آيه مباركه A}«ان الحسنات يذهبن السيئات»{A؛ «بي شك كارهاي نيك، كارهاي بد را پاكسازي مي كند» فرمود: H}«صلاه الليل تذهب بذنوب النهار»{H ؛ «نماز شب گناهان روز را پاك مي كند» V}(همان، ص 21). {V
4- در حديثي از امام زين العابدين پرسيدند: H}«ما بال المتهجدين باليل من احسن الناس وجها؟ قال: لانهم خلوا بربهم فكساهم الله من نوره»{H ؛ «چرا چهره و صورت شب زنده ترين اين چنين زيبا است؟ فرمود: چون آنان با پروردگار خويش خلوت كرده اند و خداوند به آنها جامه اي از نور خويش پوشانده است» V}(همان، ص 21). {V
5- جابرن بن عبدالله انصاري مي گويد: شنيدم رسول خدا مي فرمود: H}«ما اتخذ الله ابراهيم خليلا الا لاطعامه الطعام و صلاته بالليل والناس نيام»{H ؛ «خداوند ابراهيم را دوست خود قرار نداد مگر به اين خاطر كه سفره اش باز بود و هنگامي كه مردم در خواب بودند به نماز مي ايستاد» V}(همان، ص 22). {V
6- پيامبر(ص) در حديثي مي فرمايد: نماز شب موجب خشنودي پروردگار و محبت فرشتگان و روش پيامبران و نور معرفت خدا و ريشه ايمان و راحت تن و بدن و ناخشنودي شيطان و سلاح عليه دشمنان و به هدف رسيدن دعا و قبولي اعمال و بركت روزي و شفيع ميان صاحبش و فرشته مرگ و چراغ قبر و بستر زير دو پهلو در قبر و پاسخ منكر و نكير (دو فرشته بازپرس الهي) و مونس و زاير مرده در قبر تا روز قيامت است و در روز قيامت نماز شب، سايه اي بالاي سر و تاجي بر تارك صاحبش و جامه اي بر تنش و نوري پيشاپيش او و پرده اي ميان او و آتش و حجتي براي مؤمن در پيشگاه خداي متعال و سنگيني ميزان اعمال و وسيله عبور از پل صراط و كليد در بهشت است» (حديث دنباله دارد) V}(همان، ص 28). {V
7- در حديثي پيامبر(ص) به علي(ع) فرمود: H}«و عليك بصلوه الليل و عليك بصلوه الليل و عليك بصلوه الليل»{H ؛ «بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب، بر تو باد به نماز شب» V} (همان، ص 29).{V
8- در حديثي حضرت صادق(ع) به فردي به نام سليمان ديلمي مي فرمايد: H}«يا سليمان لا تدع قيام الليل فان المغبون من حرم قيام الليل»{H ؛ «اي سليمان! شب زنده داري را از دست مده، چون زيان ديده كسي است كه از شب زنده داري محروم گردد» V}(همان، ص 22). {V
كيفيت نماز شب به طور اختصار: نماز شب مجموعا" يازده ركعت است كه ده ركعت آن به صورت پنج نماز دو رکعتي خوانده مي شود. هشت ركعت اول را به نيت نافله شب مي خوانند و دو ركعت بعد را به نيت نماز (شفع ) و يك ركعت آن را به نيت نماز (وتر). افضل آن است كه نماز شب به هنگام سحر خوانده شود و هنگام سحر عبارت است از يك سوم آخر شب و هر قدر به صبح نزديك تر باشد افضل خواهد بود. البته مي تواند به همين مقدار بسنده كند و به مثل نماز صبح اين يازده ركعت را به جا آورد ولكن عاشقان و سالكان طريق دوست هيچ گاه به اين مقدار بسنده نميكنند و مستحبات آن را هم به جا مي آورند. چون ذكر تمام مستحبات مقدور نيست به بيان مستحبات 3 ركعت آخر نماز شب (نماز شفع و وتر) اكتفا مي كنيم . در نماز شفع در ركعت اول حمد و سوره ناس و در ركعت دوم حمد و سوره فلق بخواند و بعد از فراغ از نماز شفع خواندن دعاي »الهي تعرض لك في هذا الليل المتعرضون ...« مستحب است كه در مفاتيح در اعمال شب نيمه شعبان مذكور است و بعد نماز وتر را شروع مي كند و بعد از حمد سه مرتبه سوره توحيد و سوره هاي ناس و فلق هر كدام يك مرتبه مي خواند و قنوت مي گيرد و هر دعايي كه دوست دارد مي خواند و مستحب است كه انسان در قنوت آن از خوف خدا گريه كند و اگر گريه اش نيايد تباكي كند; يعني , انسان حالت گريه را به خود بگيرد و مستحب است كه دعا براي برادران مؤمن خود كند و مستحب است كه چهل نفر را نام ببرد كه كسي كه براي چهل مؤمن دعا كند دعايش مستجاب مي شود و سزاوار است كه هفتاد مرتبه «استغفرالله و اتوب اليه» بگويد و سزاوار است كه دست چپ را به دعا بلند كند و استغفار را به دست راست بشمارد و بعد از استغفار از حضرت رسول (ص ) روايت شده كه هفت مرتبه مي خوانده است »هذا مقام العائذ بك من النار« و حضرت امام سجاد(ع ) در نماز وتر سيصد مرتبه »العفو« مي گفته است و البته مستحبات ديگري هم هست كه در صورت امكان به كتاب »شمع سحر« نوشته سيد احمد فهري و يا مفاتيح الجنان مراجعه كنيد. و اما نتايج دنيوي و اخروي نماز شب كه از روايات استفاده مي شود: نماز شب باعث صحت بدن و كفاره گناهان روز و برطرف كننده وحشت قبر است . روي را سفيد و بوي را پاكيزه و روزي را جلب مي نمايد والبته روايات در اين باب بسيار است و ما به همين مقدار بسنده مي كنيم . براي آگاهي بيشتر ر.ك : شب مردان خدا.
اصل نماز شب همان يازده ركعت است و قنوت از آداب نماز مىباشد و حتى در نمازهاى واجب نيز مستحب است. بنابراين اگر كسى آن را به جا آورد فضيلت آن را درك كرده و اگر به جا نياورد، به نماز شب او نقصى وارد نشده است.
حال طلب مغفرت براى چهل مؤمن و يا سيصد مرتبه «العفو» و ... همه از آداب نماز شب محسوب مىشوند نه از اصل آن. مقصود از چهل مؤمن نيز چهل مسلمان است نه مؤمن كامل، و اگر كمتر و يا بيشتر نيز شد اشكالى ندارد.
به طور كلى عامل عدم توفيق نماز شب دو چيز است:
1. عوامل جسمى؛ گاهى خستگى زياد مغز و اعصاب و وضعيت مزاجى خواب را سنگين و طولانى مىكند. پرخورى در شب، خود علّتى ديگر براى خواب طولانى و سنگين مىباشد.
2. ضعف اراده: نماز شب اراده و عزم مىخواهد. خواستن تنها كافى نيست، بايد با تصميم جدى خوابيد. ضعفِ اراده جزء مهمترين عوامل محروم ماندن از نماز شب و سحرخيزى مىباشد. بايد با اين ضعف و سستى اراده مبارزه كرد. امام على(ع) مىفرمايند: «ضادّوا التوانى بالعزم؛ به وسيله عزم، با سستى مبارزه كنيد»، (همان، ج 6، ص 305، ر 12624). تفكر در اهميت نماز شب و خواندن دعاهاى قبل از خواب، براى تقويت اراده و عزم مفيدند. در هر صورت، اگر گاهى موفق به نماز شب نشديد، قضاى آن را به جا
آوريد. نماز شب بايد از كم شروع شود، با حذف مستحبات طولانى آن، مىشود همه آن را در ده دقيقه خواند؛ ولى اگر حال خوشى دست داد، طولانى كردن آن به اندازه كشش حال، اشكالى ندارد. در آخر سفارش اكيد مىشود كه فقط با عمل به اين راهكارها و عزم جزم و اراده محكم مىتوان هر شب به نماز شب موفق شد. سعى كنيد بدون كوك كردن ساعت بيدار شويد. عادت به نماز شب و سحرخيز، ممكن است حداقل دو سال طول بكشد؛ بنابراين از افت و خيزها بيدار شدنها و بيدار نشدنها، سستى و سردى به خودراه ندهيد. ناگفته نماند پيدايش گوهر در صدف و استحصال طلا از معدن نياز به تلاشهاى فراوان و سوز و گدازها دارد. در مسايل معنوى نيز قابليت سعادت را بايد فراهم آورد و اين راه براى همگان گشوده است. اگرچه قابليت سعادت از جهت شرايط محيطى و عوامل ژنتيكى براى برخى بيشتر فراهم است اما آنچه نقش اساسى دارد، اراده و تلاش خود انسان است «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم
سبلنا ؛ و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند به يقين راههاى خود را بر آنان مىنماييم».
در صورتى كه نشاط عبادت داريد، سفارش شده است كه نمازهاى مستحبى را طولانى كنيد. اما نمازهاى واجب را در حد متعارف برگزار كنيد و دعا و مناجات اگر در مكان خلوت آثار معنوى آن براى خود فرد و اطرافيان بيشتر است و از ايجاد حساسيت و مخالفتهاى ناخواسته جلوگيرى مىشود ودر صورتى كه جاى خلوت پيدا نشود. دعا را مىتوان آهسته و با حالت نجوا خواند. و براى جلوگيرى از تظاهر به ديندارى توجه شما را به متن زير جلب مىكنيم. در خصوص نماز شب توصيه شده است سه آيه آخر سوره كهف را هنگام خوابيدن بخوانيد و ساعت مقرر را در دل بگذرانيد. بهتر است هنگام قرائت و خوابيدن با وضو باشيد تا قابليت قلب فزونتر و رفع حجاب و دفع موانع سريعتر به انجام رسد.
کد سوال : 1867
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : تفاوت بين دروغ و توريه و دروغ مصلحتي چيست و بر اساس چه ملاكى مىتوان گفت سخنى توريه است نه دروغ؟
پاسخ : توريه اين است كه انسان بدون اين كه دروغ بگويد، به گونهاى حرف بزند كه طرف مقابل برداشت ديگرى كند. نقل است يكى از اهل سنت از شيعهاى پرسيد جانشين بعد از پيامبر(ص) كيست؟ شيعه جواب دادند كسى كه دخترش در خانه او است. آن شخص تصور كرد كه ابوبكر را مىگويد؛ چون دخترش عايشه زن پيامبر بود. ازاينرو آزارى به شخص شيعه نرساند؛ در حالى كه منظور او اميرالمؤمنين(ع) بود.
استفاده از توريه در موردى كه گفتن سخن راست براى انسان يا مؤمنى ايجاد مزاحمت كند، مانعى ندارد.
و دروغ مصلحتى تنها در صورتى جايز است كه موضوع بسيار با اهميتى مانند: حفظ جان مؤمن، حفظ آبروى مؤمن، دفع فتنه و فساد و دفع ضرر بدنى و مالى در برابر ظالم يا اصلاح بين دو نفر باشد.
در چنين مواردى دروغ مجاز شمرده شده است، گرچه در همين موارد نيز بهتر است توريه كند (يعنى به گونهاى بگويد كه دروغ نگفته باشد).
دروغ به لحاظ اخلاقي از بزرگترين گناهان است و به لحاظ شرعي از حرام هاي مسلم شريعت است، زيرا کليد تمامي بدي ها و سرمنشأ همه شرها است. امام حسن عسکري در اين زمينه در طي روايت فرموده است: تمام خباثت ها در خانه اي قرار دارد و کليه آن خانه، دروغ است V} (جامع السعادات، ج 2، ص 323).{V
دروغ آدمي را از جرگه اهل ايمان خارج و در زمره اهل کفر و نفاق وارد مي نمايد و بازتاب سوء فراوان بر نفس، روح و شخصيت انسان دارد. امام صادق(ع) فرمودند: دروغ همانا باعث خرابي ايمان مي شود و قرآن کريم فرموده است: تنها کساني دروغ مي گويند که ايمان ندارند (نحل، آيه 105) و نيز در آيه ديگري فرموده است: دل هاي ايشان دچار بيماري نفاق مي شود تا روزي که او را ملاقات نمايند، به خاطر خلف وعده با خداوند و به خاطر دروغ گويي (توبه، آيه 78).
دروغ با انگيزه هاي فراوان همچون دشمن، حسادت، تأمين منافع دنيوي، طمع و يا عادت انجام مي شود، ولي مهمترين عامل آن ضعف نفساني است، به عبارت ديگر دروغ کار آدم هاي ضعيف و ترسو است و انسان قوي و شجاع دروغ نمي گويد؛ زيرا که نيازي به استفاده از اين روش غلط ندارد.
اصولا چرا بايد انسان مرتکب خطا و خلافي بشود و سپس بخواهد براي اين که مورد سرزنش ديگران قرار نگيرد، دچار خطاي بزرگتر و گناه عظيم تري همچون دروغ گردد. آيا پسنديده تر آن نيست که آدمي رفتار روزانه خويش را به نحوي تنظيم نمايد که مجبور به دروغ گويي نگردد؟ البته دروغ از گناهاني نيست که هيچگونه مورد استثنايي نداشته باشد و تمام مصاديق آن، همچون مصاديق «ظلم» قبيح و حرام باشد. گاهي برخي از مصاديق دروغ در شرايط خاصي جايز و بلکه واجب مي شود، مانند نجات جان مسلمان از کشته شدن و يا اسير گشتن، حفظ مال و آبروي مؤمن، اصلاح نمودن ميان مردم و ايجاد صلح و دوستي، فريب دشمن و غلبه بر او در جنگ ها و کسب رضايت و خشنودي همسر، که البته در همين موارد نيز بهتر است در صورت امکان توريه نمايد، يعني به گونه اي سخن بگويد که دروغ محسوب نشود، زيرا دروغ در هر صورت بازتاب ناهنجاري بر روح و شخصيت او خواهد داشت و جرئت او را بر دروغ گويي خواهد افزود.
فلسفه و حکمتي که باعث مي شود برخي از اقسام دروغ جايز شمرده شود، وجود مصلحت برتري، همچون حفظ منافع معنوي مؤمنين، سلامت و امنيت جامعه ايماني و خانواده است که در آن موارد بر مفسده دروغ گويي ترجيح مي يابد.
جهت مطالعه بيشتر ر.ک:
- ترجمه جامع السعادات، مرحوم نراقي، ج 2، بحث دروغ
- اصول کافي، ج 2، باب الکذب
- ميزان الحکمه، ج 11، ص 5119 با ترجمه فارسي، عنوان 457
کد سوال : 1868
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : فلسفه حب اهلبيت عليهم السلام چيست؟ چرا خداوند خواسته است كه بعد از پيامبرصلى الله عليه وآله 13 معصوم بيايند و مسلمانان بايد آنها را و فرزندانشان را دوست داشته باشند و بر مصايب آنها بگريند. و آن هم دوستى با اين همه وسعت و در زمانى طولانى يعنى تاريخ اسلام و در مرحلهاى بالاتر ولايت اهل بيتعليه السلام را بپذيرند و بدون پذيرش ولايت حتى دينشان كامل نيست. فلسفه اين همه سفارش به حب و پذيرش ولايت چيست؟ چرا فى المثل به حب پيامبران پيشين كه آنها هم معصوم بودهاند سفارش نشده است. و در نهايت اين حب با پرستش خداوند چگونه ارتباط پيدا مىكند؟
پاسخ : درباره حب عملى اهل بيت(ع) امام محمد باقر(ع) مىفرمايند: H}يا جابر بلغ شيعتى عنى السلام و اعلمهم انه لا قرابه بينا و بين الله عزوجل و لا يتقرب اليه الابالطاعه يا جابر من اطاع الله و احبنا فهو ولينا و من عصى الله لم ينفعه حبنا{H M}اى جابر از طرف من به شيعه من سلام برسان و به آنها اعلام كن كه هيچ قرابت و خويشاوندى بين ما و خداى عزوجل نيست و فقط با طاعت و بندگى به درگاه الهى تقرب جسته مىشود اى جابر هركس اطاعت خدا را كند و(همراه آن) به ما محبت ورزد و دوست و محب ما مىباشد و هركس معصيت خدا را كند حب ما برايش نافع نمىباشد.{M V}(همان، ص 238، ر 3211){V.
بنابراين اولين شرط حب اهل بيت(ع) اطاعت حق تعالى و پرهيز از گناه مىباشد ممكن است درجه پايين محبت يعنى همان ميل باطنى و رغبت درونى را داشته باشد ولى عملاً اهل معصيت هم باشد چنين حبى سود بخش نيست. (لازم به يادآورى است معصيتهاى اتفاقى كه بعدش توبه هم باشد باعث نمىشود كه حب اهل بيت(ع) سودى نبخشد.) روايتى از حضرت على كه مىفرمايند: H}انا مع رسول الله(ص)و معى عترتى على الحوض، فمن ارادنا فليأخذ بقولنا وليعمل بعلمنا....{H؛ M}من با رسول الله(ص) در حالى كه عترت من هم با من هستند بر حوض (كوثر) اشراف داريم پس هر كس ما را مىخواهد هم بايد گفتار ما را بگيرد و هم عمل ما را عمل كند....{M، V}(همان، ر 3212){V. بنابراين اين حب بايد در عمل متجلى شود.
T}راههاى عملى كسب حب اهلبيت(ع): {T
1- معرفت اهل بيت(ع): در سايه معرفت امام به كمالات و ويژگىهاى منحصر به امام بيشتر واقف مىگرديم و اين وقوف خود فطرتا شيفتگى و محبت نسبت به اهل بيت(ع) را در پى دارد. امام صادق(ع) مىفرمايند: H}الامام علم بين اللهعزوجل و بين خلقه، فمن عرفه كان مومنا و من انكره كان كافرا{H؛ M}امام آن شاخص (و دليل و راهنماى) آشكار است كه بين خداى عزوجل و خلقش قرار گرفته، پس هر كس او را شناخت مؤمن مىگردد و هر كس او را انكار كرد (و نشناخت) كافر مىگردد{M، V}(همان،ج 1، ص 170، ر 839){V.
مؤمن بودن فرع بر شناختن امام است از طرفى ايمان عين حب و بغض است امام محمد باقر(ع) مىفرمايند: H}الايمان حب و بغض؛{H M}ايمان حب و بغض است{M، V}(همان، ج 2،ص 214، ر 3095){V. حب به تمامى خوبىها و كمالات و... و بغض از همه بدىها، كژىها و... پس در پرتو شناخت و معرفت ايمان حاصل مىشود و ايمان هم جز حب و بغض نيست. نتيجه اين مىشود كه يكى از راههاى عملى مهم كسب حب اهل بيت(ع) معرفتآن بزرگواران است.
2- اطاعت از اهل بيت(ع): اگر كسى شناخت لازم و كافى به اهل بيت(ع) پيدا كرد اطاعت از آنان را بر خود لازم مىداند ولى گاهى شناخت در آن حد بالا نيست در اين صورت چه بسا نسبت به اوامر آنان عصيان شود، عصيان هم به هر اندازه باشد به همان اندازه كدورت وبغض مىآورد. كدورت و بغض هم ضد صفا و حب است، پس هر اندازه نسبت به اوامر آنان عصيان شود به همان اندازه بغض و كدورت نسبت به آنان در دل ايجاد مىشود و برعكس هر اندازه نسبت به اوامر آنان اطاعت شود به همان اندازه حب و صفا به آنان دل را فرا مىگيرد. امام رضا(ع) مىفرمايند: H}اللهم انى اسئلك... العمل الذى يبلغنى حبك...{H؛ M}الها! از تو آن عملى را مسألت مىكنم كه حب خودت را به منبرساند{M، V}(همان، ر 3093){V. بنابراين يكى از راههاى عملى وصول به حب اصل عمل و طاعت عملى مىباشد.
3- توسل با حال: در سايه شناخت امام مىفهميم همه چيزمان به امام وابسته است. واسطه فيض و كمال و همه چيزمان امام مىباشد V}(براى آشنايى بيشتر ترجمه زيارت جامعه كبيره را مطالعه كنيد){V اگر توسل بعد ازشناخت و با حال همراه باشد ترنم عاجزانه و عاشقانهاى است كه حب را در دل بيش از پيش مىپروراند.
4- تولى و تبرى: دو اصلى كه با حب اهل بيت(ع) تأثير متقابل دارند؛ يعنى، حب اهل بيت(ع) تولى (و دوستى با دوستان خدا و آنان) و تبرى (و بىزارى از دشمنان خدا و آنان) را مىآورد و تولى و تبرى هم محبت اهل بيت(ع) را در پى دارد.
براى آگاهى بيشتر ر.ك:
1- فلسفه امامت، دكتر يحيى يثربى
2- رهبران بزرگ، آيتاللهمكارم شيرازى
محبت و عشق به خدا دو راه دارد:
1- راه نظرى؛ در محبت، علم و شعور نهفته است و تا زمانى كه انسان نسبت به چيزى شناخت پيدا نكند، آن را دوست نمىدارد.
2- راه عملى؛ حضرت على(ع) نيز مىفرمايند: «اگر خدا را دوست مىداريد محبّت دنيا را از قلبهايتان خارج كنيد»، V}(ميزان الحكمه، ج2، ص 228، ر 3167){V.
عبدالرزاق كاشانى (شارح كتاب منازل السائرين) مىنويسد: «عشق و محبّت به محبوب اقتضا مىكند وصال را، و وصال ميسّر نمىشود مگر به بذل روح، و انس به جمال هم اقتضا مىكند كه قلب از التفات به غير او ممنوع شود. پس افراد محبّ وقتى در محبّت صادقاند كه قلبشان تعلق به محبوب داشته باشد»، V}(شرح منازل السائرين، ص 168){V.
(براى مطالعه بيشتر ر.ك: محمدرضا كاشفى، آيين مهرورزى، صص 77 ـ 83).
اگر كسى بخواهد عاشق خداوند واولياى او شود كافى است مقدارى از حجابهاى دل خويش را كنار بزند و چشم دل را باز كند و مقدارى از آن همه نعمتهاى گوناگونى كه خداوند به او داده است را ملاحظه نمايد. آدمى اگر به خود و اطرافش نگاه كند، خواهد فهميد كه غرق در نعمتها و الطاف خداوند است.او با مهربانى تمام و با كمال بذل و بخشش و جود و كرم و در عين حال با چشمپوشى از بسيارى از بدىها و ناسپاسىهاى انسان، مشغول تدبير امور و اداره تمامى شؤون زندگى او است. اگر كارى كنيم كه از خواب غفلت بيدار شويم، خود را غرق درمحبتهاى خداوند و اولياى او خواهيم ديد. بعد از ديدن اين احسان قلبا به اعطا كننده آن علاقهمند شده و خود را مديون او خواهيم ديد و علاقه و محبتمان نسبت به او افزون خواهد شد و اندك اندك و با گذشت زمان عشق به معبود پيدا خواهيم كرد. پس راه عاشق خدا شدن دركم حبتها و خوبىهاى او است كه جز با رفع حجابهاى درونى ميسّر نمىگردد.
کد سوال : 1869
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : يک مشکل اخلاقي دارم که مرا اذيت مي کند به طوري که مثلا فردي صحبت مي کند با اينکه خودم راضي نيستم و مي دانم فرد خوبي از درون ناخودآگاه به او فحش ولي نه رکيک بلکه معمولي مي دهم و خود اصلا به زبان نمي آورم که اين خوي مرا اذيت مي کند؟
پاسخ : توجه شما را به يک نکته جلب مي کنيم و آن اين که بدبيني اگر صرفا به صورت يک خيال ذهني است که بدون اختيار به ذهن شما مي آيد، گناه نيست چون عملي اختياري نيست. راه درمان آن اين است که به آن توجه نکنيد. رسول خدا(ص) مي فرمايد: راه نجات از سوء ظن آن است که آن را تصديق نکند وبه آن ترتيب اثر ندهد V} (جامع السعادات، ج 1، ص 282).{V
خوب است به تفصيل بگوييم: سوء ظن داراى چند قسم است و هر يك حكم خاص خود را دارد:
1- شخصى به مسلمانى سوء ظن دارد و بر مبناى اين سوء ظن ترتيب اثر مىدهد و آن را در رفتار و يا گفتار خود آشكار مىكند. اين قسم از سوء ظن قطعا حرام است و مورد اتفاق فقها است.
2- سوء ظن اين گونه باشد كه نسبت به مسلمانى، گمان بدى به ذهن انسان خطور كند (بدون اختيار و ناخودآگاه) و خود شخص از اين حالت ناراحت بوده و ابدا اين گمان را در رفتار و گفتار خود نشان ندهد؛ بلكه در صدد رفع آن برآيد. اين قسم از سوء ظن قطعا حرام نيست؛ چون چنين حالت و خطورى براى ذهن غيراختيارى است و نهى كردن از امر غيراختيارى قبيح است V}(الميزان، ذيل آيه 12، سوره حجرات).{V
و راه علاج آن توجه نکردن به آن و هميشه مشغول ذهنيات خوب بودن است.
3- انسان نسبت به مسلمانى گمان بدى ببرد و به اين امر عقيده داشته باشد. همچنين بدون يقين حكم به بدى او كند و از اين حالت ناراحت هم نباشد؛ اما اين حالت را در رفتار و گفتار خود بروز ندهد و تنها قلبا از او متنفّر باشد.
اين قسم از سوء ظن را حرام مىدانند و سوء ظن را به همين قسم معنا مىكنند ، (مرآه العقول، ج 11، ص 16).
اما اگر منظور از بدبيني، گمان هاي بدي است که شخص با اختيار خود آن را پرورش مي دهد و در دنياي ذهن و خيال خود آن را دنبال مي کندو حتي سعي مي کند رفتار و کردار خود را براساس آن جهت دهد راهکارهاي زير جهت درمان آن پيشنهاد مي شود:
1. تا جايي که ممکن است عوامل به وجود آورنده آن را در خود از بين ببريد، يعني:
- خود را اصلاح کنيد تا در مقام مقايسه ديگران با خود، به فساد و بدي آنها حکم نکنيد.
- شعله هاي تکبر و حسادت را در خود خاموش کنيد يا حداقل به وسوسه هاي آنهاتوجه نکنيد.
- از محيطي که زمينه رشد بدبيني است يعني همنشيني با افراد فاسد، بپرهيزيد و در عوض با افراد خوش باطن و خوش فکر رفت و آمد کنيد.
- از شتابزدگي در داوري بپرهيزيد و تا جايي که ممکن است کارهاي مشکوک ديگران را بر خوبي حمل کنيد.
2. درباره آثار بدگماني، خصوصا آثار معنوي آن تفکر و مطالعه کنيد واز بدگماني هاي گذشته خود توبه کنيد.
3. سعي کنيد با افراد با صداقت برخورد کنيد؛ يعني اگر احساس بدي نسبت به آنها پيدا کرديد، خيلي ساده به آنها بگوييد تا اگر آنها دليل موجهي دارند براي شما بگويند و ديگر نيازي به بدگماني نباشد. همچنين اجازه بدهيد ديگران نيز احساسشان را به شما بگويند، حتي گاهي از آنها بخواهيد در مواقعي که علل رفتارهاي شما مشخص نيست از شما پرس و جو کنند و بي جهت به شما گمان بد نبرند، شما نيز اين طور باشيد. به طور مثال اگر کسي رفتار خصمانه اي با شما داشت يا مثلا جواب سلام شما را نداد، دوستانه از او علت کارش را بپرسيد. اين کار باعث مي شود اولا به يکديگر گمان بد نبريد و ثانيا، از علت ناراحتي او مطلع شويد که اگر از جانب شماست يا براي او سوء تفاهمي شده برطرف شود.
در اسلام شديدا" از ترتيب اثر دادن به گمان هاي بيهوده و بي اساس منع گشته و از انسان ها خواسته شده تا زماني كه به مسأله اي يقين و علم پيدا نكرده اند, درباره آن قضاوت نكنيد; چرا كه عمل به ظن و گمان رابطه بين آدميان را دچار تشويش و سستي كرده و اعتماد را در جامعه از بين مي برد. حضرت علي (ع ) فرمود: «گمان بد كارها را فاسد كرده و انسان را بر كارهاي زشت وامي دارد»V} (غررالحكم , حرف سين , لفظ «سوء»).{V
حتي در حديثي از رسول اكرم (ص ) وارد شده است : «كسي كه به برادر خود سوء ظن داشته باشد به تحقيق به خداوند بدي نموده است , زيرا خداوند فرموده : «از بسياري از گمان هاي بي اساس دوري كنيد»V} (ميزان الحكمه , ج 5, ص 625).{V
کد سوال : 1870
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : برادري دارم که به علت مسائل مذهبي با هم قهريم و چندين بار با او دعوا کرده ام و از اين رو پدر و مادرم از دست من ناراحت هستند و البته مقصر اوست احوال مرا رعايت نمي کند با رفتارهايش به عقايد من توهين مي کند اهل سي دي و ويدئو و ... است در موقع استراحت کارهاي پر سر و صدا انجام مي دهد که موجبات اذيت و در نتيجه خشم من مي شود و من با حرف نزدن مي خواهم او را متوجه کارهايش بکنم ولي او هرگز علت قهر من با خودش را نمي پرسد و همين طور ادامه مي يابد و اين چندين سال است وظيفه من چيست. آيا راه درستي مي روم او بيشتر اهل پوشاک و خوراک است مثلا بالش را از زير سر مادرم مي کشد به علت اينکه نرم تر است و اين مغاير اخلاق و منش من است و اين کارها نفرت من را بيشتر مي کند؟
پاسخ : دانشجوى محترم از حسن اعتماد شما به اين نهاد خرسنديم و از اينكه فردى متعهد و دلسوز نسبت به ديگران خصوصا پدر و مادرتان هستيد به شما احسنت مىگوئيم
دوران نوجوانى منشاء بسيارى از سوء تفاهمات و اختلافات و لجبازىهاى نوجوانان با اطرافيان بخصوص با اعضاى خانواده مىباشد. آنان تقريبا با هر آن چه كه بزرگترها بگويند مخالفت مىكنند و در نتيجه باعث برانگيختن خشم آنان مىشوند نوجوان در اين راه توانايى خاصى دارد و از آنچنان انرژى برخوردار است كه مىتواند ساعتها به بحث و جدل بپردازد، بدون آن كه خسته شود. او نه تنها با والدين و ديگر اعضاى خانواده، بلكه با هر چه كه آزادى او را محدود كند و برايش قيد و بند ايجاد كند مخالف است؛ خصوصا اگر اطرافيان با عقايد او مخالفت كنند و بخواهند با زور و اجبار عقايد خود را به او تحميل كنند. بروز اين حالت در نوجوان مىتواند عوامل مختلفى داشته باشد كه ما مختصرا به بعضى از آنها اشاره مىكنيم:
1. بلوغ: يكى از بحرانىترين مراحل زندگى انسان رسيدن به سن بلوغ است. مشخصههاى رفتارى بلوغ روى آوردن به خيالبافى و ايدهآلهاى غيرقابل وصول، گرفتار شك و وسواس شدن، تقليد افراطى، غرابت در رفتار، تكبر و خودپسندى، حساسيت شديد نسبت به انتقاد دربارهى خود، بيهوده كارى و هوس بازى و مانند آن است كه هر يك از اين ويژگيها مىتواند در رفتار او ايجاد اختلال و مشكل كند و او را تبديل به موجودى غير قابل تحمل نمايد.
2. تغييرات در جسم و روان: انسان با ورود به سن بلوغ شاهد تغييرات جسمانى مثل تغييرات چشم گير در ظاهر بدن، شروع ترشحات برخى از غدد داخلى و بيشتر شدن فعاليت برخى ديگر از آنها، افزايش قد، تغيير صدا، پديد آمدن احساس مردانگى در پسران و زنانگى در دختران خواهد شد.
3. حس استقلالطلبى: استقلالطلبى و برترىجويى يكى از مشخصههاى اين دوره است كه نوجوان را وادار مىكند براى نشان دادن شخصيت خود و اثبات خود به ديگران، دست به كارهاى بعضا عجيب و غريبى بزند كه خود مىتواند عامل بروز مشكلات فراوانى در رفتار آنان شود.
4. عكسالعمل اطرافيان: برخورد نامناسب از طرف خانواده و اطرافيان يكى ديگر از عواملى است كه مىتواند ويژگيهاى دوره بلوغ را تشديد و حتى تثبيت كند. اگر نوجوان از جانب اطرافيان بدرستى درك نشود و آنان به وضعيت بحرانى او آگاهى كافى نداشته باشد. طبعا عكس العمل مناسبى در برابر او ارائه نمىدهند و بحران فكرى او را تشديد مىكنند.
5. لجبازى و مخالفت: يكى از ويژگيهاى بارز نوجوان تسليم نبودن در برابر عقايد ديگران، هر چند حق، و گستاخى زياد او در برابر بزرگترهاست. معمولاً نوجوانان بر سر مسائلى چون فرم لباس، معاشرت با دوستان، بيرون رفتن از خانه، چگونگى صرف وقت، نوع غذا و مانند آن با والدين و اطرافيان به جر و بحث مىپردازد لجبازى ابتدا در قالب عيبجويىهاى مكرر و انتقادهاى دائمى از اطرافيان است. او حتى در مقابل عقائد و افكار قبلى خود دچار ترديد مىشود و به آنها هم انتقاد مىكند كه نمونه بارز آن انتقاد به مذهب و رفتارهاى مذهبى است كه در بين نوجوانان شايع است. حال با توجه به اين ويژگيهاى خاص، بهترين و مناسبترين رفتار با نوجوان چيست؟ در پاسخ به اين سؤال مىتوان به چند مورد مهم اشاره كرد.
1. ملايمت و مهربانى و پرهيز از هر گونه رفتار تلافى جويانه؟ علت بسيارى از لجبازيهاى و مخالفتهاى نوجوان نياز به استقلالطلبى و برترى جويى است. ما بايد تا حدودى به آنها اجازه بدهيم كه خود را نشان دهند. مخالفت با آنها و توسل به خشونت و لجبازى و شكستن غرور جوانى آنان هيچ نتيجهاى جز تلخ كردن زندگى به كام خود و آنان ندارد بلكه او را به مخالفت و لجبازى بيشتر وادار خواهد كرد. اما اگر از همان ابتدا كه شروع به لجاجت و عيبجويى كرد با او رفتارى مسالمتآميز داشته باشيم و در كج خلقيهاى او صبور باشيم و او را در برابر جمع ضايع نكنيم، بلكه گاهى نظرش را تأييد كنيم، در كنترل و تسلط بر او موفق خواهم بود. زيرا براى نفوذ در نوجوان فقط كافى است كارى كنيم كه او به ما اعتماد كند زيرا در اينصورت است كه لجاجت را كنار مىگذارد. بنابراين هرگاه نوجوان درباره چيزى اظهار نظر مىكند، نبايد فورا با او مخالفت كرد، بلكه بايد به نظرش احترام بگذاريم نه اين كه به او بىاعتنايى كنيم يا اين كه دائم به او بگوييم «تو هيچ نمىفهمى»، «تو را چه به اين حرفها» «اول برو خودت را درست كن» و از اين قبيل حرفها كه باعث دلسردى نوجوان مىشود.
2. پرهيز از عيبجويى و انتقاد زياد: نوجوان به دليل ويژگىهاى خاص زمان بلوغ، معمولاً كمتر تسليم افكار بزرگترها مىشود، زيرا به نظر او افكار آنان قديمى و كهنه است و بايد عوض شود، به اين دليل طبيعى است كه از انتقادگريزان باشد و حاضر نباشد كسى از او و افكارش خرده بگيرد، بلكه او مىخواهد ديگران نيز هم فكر او باشند و او را تاييد كنند. بنابراين انتقاد كردن از نوجوان و زير سؤال بردن او نتيجهاى جزء لجاجت و تعصب ندارد و باعث مىشود فاصله او با اطرافيان بيشتر شود.
3. روشن كردن سوء تفاهمها: بسيارى از اختلافات بين نوجوان و خانواده بخاطر عدم برداشت يكسان از جريانات زندگى است. با كمى دقت مىتوان علت ناسازگارى آنان را تشخيص دهد. مسلما ما اگر با نرمى و سادگى به توضيح جريانات و رفع سوء تفاهمات بپردازيم اختلاف حل خواهد شد.
بنابراين نوجوانى دورهى بسيار حساسى است كه از آن به بحران تعبير شده و اگر صبر و حوصله و تحمل بزرگترها كم باشد مىتوان مشكل آفرين باشد اما اگر با روشى صحيح با آن برخورد شود نه تنها مشكلى به وجود نمىآيد بلكه باعث رشد فكرى و شخصيتى وى مىشود. اگر در روايات اسلامى مكررا توصيه شده كه با جوانان و نوجوانان مانند مشاور رفتار كنيد به اين معناست كه به نظرات آنها احترام بگذاريد و ضمن تاييد بسيارى از آنها با تذكر دوستانه و عالمانه به اصلاح آنها بپردازيد. خواهر محترم شما نيز در مورد رفتارهاى خاصى برادرتان بايد از اصول بالا تبعيت كنيد يعنى بدانيد كه او هرگز نصيحتپذير نيست و نه تنها از اعتراض شما و تذكر شما متنبه نمىشود بلكه از اين كه شما را ناراحت كند و بخاطر مورد پذيرش قرار نگرفتنش از شما انتقام بگيرد، لذت مىبرد. پس هرگز با او درگير نشويد و با كارهايش مخالفت نكنيد و بلكه هميشه نشان دهيد كه او را دوست مىداريد. شايد بگوييد اين كار را كردهام و فايدهاى نداشته است ولى ما به شما مىگوييم بايد استقامت كنيد و آنقدر رفتار خوب و مسالمتآميز خود را ادامه دهيد تا او مطمئن شود كه شما واقعا او را دوست داريد و كارهاى شما صرف ظاهر سازى نيست. در مورد غيبت كردنهاى او هم ناراحت نباشيد زيرا شنونده غيبت در صورتى كه قلبا به غيبت كردن طرف مقابل راضى باشد در گناه او شريك است. همچنين اگر نظر خاصى در مسائل سياسى دارد يا انتقادهايى به نظام و دولت و امثال آن دارد شما هرگز موضع دفاعى به خود نگيريد. بلكه حتى گاهى تاييد كنيد زيرا اگر بخواهيد در ديگران نفوذ داشته باشيد رمز آن پذيرش بعضى از افكار آنان است كه مطابق حق است. مواظب باشيد هرگز به او برچسب بىدينى، جهنمى، و امثال آن نزنيد زيرا سبب مىشود بطور كلى از دين و مذهب رويگردان شود. شما بحمدالله خودتان فرد با ايمان و معتقدى هستيد و خوب مىدانيد كه پيامبر اسلام با چه مردمى روبرو بود و چگونه آنها را به اسلام و خدا دعوت كرد. اگر ايشان لجاجت و تندى و بد دهنى و بىاحترامى و خشونت به خرج مىداد يا با آنان قهر مىكرد هيچ كسى جذب او نمىشد. ما هم بايد در مقابل افراد ناآگاه اينطور باشيم. بنابراين بهترين كار براى شما اين است كه با اخلاق خوب و با تحمل و صبر و با سكوت و گذشت زمينه اصلاح رفتار برادرتان را فراهم كنيد و حتى اگر هم هيچ تغييرى در رفتار او نديديد بايد استقامت كنيد و صبور باشيد كه با اين كار ثواب بسيار بزرگى نصيبتان شده است و نه تنها نمازها و روزهايتان اشكال ندارد بلكه به خدا بسيار نزديكتر مىشويد زيرا در روايات آمده كه اگر كسى يك نفر را هدايت كند اجر و پاداشى بيشتر از تمام آن چه خورشيد بر آن مىتابد نصيبش خواهد شد. اما در مقابل اگر برخوردهاى شما باعث لجاجت بيشتر او شود و او را بدتر كند نه تنها شما نيز مسئول هستيد بلكه به گناه بزرگ قطع رحم نيز ممكن است مبتلا شويد.
در پايان به شما پيشنهاد مىكنيم كتابهايى كه در مورد روانشناسى نوجوان است مطالعه كنيد تا آمادهگى بيشترى براى حل مشكلتان داشته باشيد.