کد سوال : 1591
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : من يك نظريه در مورد ماهيت خدا دارم كه مي خواستم درصورت امكان نظرتان را بدانم و آن اينست: خدا، انسان،همه طبق تعاريف موجود،مي توان گفت انسان موجودي است دانا با توانايي انديشه،تفکر و انجام کار که مي توانددر مورد مسائل مربوط به خود تصميم گيري واظهار نظر کند که اين خود سبب به وجود آمدن رشته هاي مختلف تفکر انساني نظير فلسفه شده است. به طور کلّي نظر من در مورد خدا، انسان وموجودات عالم به نوعي آميخته با نظريات مختلف موجوداست و البته هنوز داراي کاستي هاي فراوانيست. من انسان کنوني را انسان کامل نمي دانم به اين معني که انسان بودن ما هنوز به شرايط کمال نرسيده است.يعني ما، منظورم روح ماست،تنها در اين يک کالبد جسم قرار نداشته و نخواهد داشت.باز هم يعني،انسان کامل را مي توان روح کامل برشمرد و روحي که در کالبد فعلي ما وجود دارد هنوز به حّد کمال نرسيده است،ولي براي رسيدن به اين کمال سعي مي کند و از بدو پيدايش انسان يا مي توان گفت از زماني که خدا انسان را به سبب نا فرماني از بهشت راند،رو ح انسان يا بهتر بگويم خود انسان دچار خدشه و ناخالصي شد و کمال خود را از دست داد و تا به امروز اين روح با قرار گرفتن در کالبد هاي مختلف طي دوره هاي نا مشخص براي کامل شدن وکسب تجربيات و رسيدن دوباره خود به کمال واقعي تلاش مي کند. اينجاست که ديگر مي توان سؤال هميشگي که با جواب هميشگي، امّا غير قابل قبول پاسخ داده مي شد و هميشه جواب آن وجود سرشت توجيح مي شد را پاسخ داد و آن اينست که چرا خدا مرا در اين کالبد قرارداد و چرا مثلاً من پيامبر نشدم تا لياقت خود را نشان بدهم و ثابت کنم که من هم مانند پيامبران هستم واگر خدا آن اطميناني را که به حضرت موسي داد تا در برابر فرعون بايستد به من هم مي داد من هم مانند او بودم و بلکه بهتر; که چون هميشه اظهار مي شد که هر روحي تنها در يک کالبد قرار مي گيرد،نمي شد جوابي براي آن پيدا کرد، ولي حالا پاسخ من اينست که همان طور که گفتم روح انسان براي تکامل و رسيدن به انسان آرماني،در کالبد هاي مختلف قرار مي گيرد و بنابراين با توجه به اينکه در روز موعود هم ، همين روح بازخواست مي شود و نه جسم،روح منِ نوعي مي تواند در دوره هاي پيشين يک پادشاه،يک کشاورزو يا حتّي يک پيامبر باشد،ولي اينک در اين کالبد است. امّا صحبت من در مورد خدا که البته تنها براي درک بهتر وجوديت خدا در حّدخودمان است و ممکن است بتواند تا حّدي تضّاد بين خدا پرستان وسايرين را رفع نمايد وآن اينست که: خدا را مي توان نقطه عطف بين روح ها(به معنايي که قبلاٌاشاره شد)يا ارتباطي بين تمامي موجودات توصيف کرد به اين معنا که تمامي موجودات با يکديگر در ارتباط هستندو با توجه به گستردگي عالم مسلماٌتعداد اين ارتباطات ، بي نهايت است.البته هر موجودي ارتباط مشخصي بامرکز(خدا)داردومي توان گفت که دوري يا نزديکي و نوع ارتباط بيان کننده رابطه موجودبا مرکز است .نيز چون بينهايت ارتباط با خدا وجود دارد در نتيجه مسأله نياز خدا به موجود منتفي است.يعني بينهايت نيازي به جزء ندارد بلکه اين جزء است که کاملاٌبه خداوابسته است و اين نيرو يا ارتباط است که مي تواند در اعمال مختلفش اثر گذار باشد. به نظر من کساني که براي خدا شرک قائل مي شوند يا کسا ني که به نوعي به چيز هاي ديگري چنگ انداخته اند نيز اين موضوع صادق است با اين تفاوت که اين نقطه(خدا)را در مرکز دايره در نظر نمي گيرنديعني ارتباط را به صورت تکّي بين موجودات در نظر مي گيرند.که درعمل هر دو سبک بيان گر يک موضوع هستند. به طور خلاصه مي توان گفت روح مي خواهدبه کمال برسدتا ارتباطش با خدا نزديکتر و در نتيجه داراي ارزش بيشتري شود ; مانند فردي که در ارتفاع بلندي قرار دارد و در نتيجه تسلط بيشتري بر پيرامون خود دارد و چيز هايي را مشاهده مي کند که ديگران قادر به ديدن آن نيستند واين نيز ميتواند توجيحي براي تلاش انسان و ساير موجو دات براي رسيدن به کمال باشد.
پاسخ : اول آنكه، معناى هدف بايد مشخص شود. «هدف براى هر امر و هر راه، نقطهاى است كه آن راه و امر، به آن ختم مىشود».(1)
دقت كافى در اين نكته، ما را از خطاهاى بسيارى ايمنى مىبخشد. در طول تاريخ بشر، اين خطاها بر سر راه كسانى قرار گرفته است كه به معناى صحيح «هدف» نينديشيده و يا آن را نيافتهاند. از اين رو، به غلط آنچه را كه لازمه زندگى و يا از اجزاء حيات دنيوى بشر بوده و در مواردى ايدهآل براى بخشى از زندگى به حساب مىآمده، هدف براى كل حيات تلقى نمودهاند؛ و با توجه به چگونگى اين تلقى و انتخاب، دچار زيان در زندگى يا شكستهاى روحى شدهاند. در اين باب، مىتوان به كسانى اشاره كرد كه بهرهمندى از لذتها و شهوتها را هدف دانستهاند؛ در حالى كه اين تصور غلطى است؛ چرا كه آنچه جزء زندگى است نمىتواند هدف زندگى باشد. براى چنين افرادى پس از پايان زندگى، يعنى حيات دنيوى، رسيدن به هدف، هيچ تصويرى ندارد. يا كسانى كه رسيدن به مدارج عالى علمى را هدف زندگى خود دانستهاند، علاوه بر آنكه ممكن است در رسيدن به اين مطلوب ناكام مانده و به دليل احساس شكست، ديد منفى و مأيوسانهاى نسبت به زندگى بيابند؛ در صورت موفقيت نيز، پس از پايان زندگى دنيوى، نيل به هدف ديگر براى آنان معنا نخواهد داشت. بنابراين، بايد «زندگى» و «هدف از زندگى» از يكديگر متمايز شوند و آنچه داخل در محدوده زندگى است، هدف زندگى تلقى نشود. به هر صورت، هنگام پرداختن به پرسش از هدف زندگى، بايد مافوق حيات طبيعى قرار گيريم؛ تا سراغ آن را در حيات طبيعى محض و شئون آن نگيريم.(2)
دوّم: بايد هدف را به درستى بشناسيم. روشن است كه متفكران و انديشمندان بسيارى در همه جوامع با توجه به مكاتب گوناگون در طول تاريخ، هدفهاى متفاوتى براى زندگى ترسيم و ارائه كردهاند. امّا اين بدان معنا نيست كه همه اين نظرها درست و همه اين هدفها صحيح شناخته و به ديگران شناسانده شده باشد. ضديّت و يا تناقض بسيارى از اين هدفها، نشانگر صحت اين مدعا است.
سوّم: در مقدمه پاسخ به پرسش شما كه البته بطور صريح مطرح نشده ولى درتكميل سخن ضرورت دارد؛ شناخت صحيح «راه رسيدن به هدف» است. بيان يك مثال قدرى از اهميت نكته دوّم و سوّم پرده بر مىدارد.
فرض كنيد بيمارى داريد كه نياز فورى به دارويى خاص دارد. از طرفى، شما مىدانيد كه اين دارو تنها در يك داروخانه عرضه مىشود؛ امّا شما اين داروخانه را نمىشناسيد. اكنون درمىيابيد كه دانستن نام يا مشخصات اين داروخانه از طرفى و يافتن آدرس آن از طرف ديگر؛ تا چه حد ضرورى و جدى است. يعنى، همان قدر كه دانستن نام و مشخصات داروخانه براى يافتن دارو مهم است، اين كه شما از كدام خيابان و به چه شكلى برويد تا به آن داروخانه برسيد، اهميت خواهد داشت. بدون شك اگر نام و آدرس و چگونگى رفتن به داروخانه به صورت اشتباه در اختيار شما قرار گيرد، لطمهاى جانسوز و جبرانناپذير براى شما در پى خواهد آورد.
چهارم: در اولين قدم از جستجو، براى يافتن هدف زندگى و راه رسيدن به آن، پاى ما به زنگ خطرى برخورد مىكند كه هر چند تكاندهنده است، براى هوشيارى و دقت بيشتر سودمند خواهد بود. آن زنگ خطر با زبان خود به ما چنين مىگويد: «تنها يك بار اين راه را خواهى رفت و يك بار زندگى را تجربه خواهى كرد» اين اخطار و گوش زد مهم و جدّى، ما را بر آن مىدارد كه با دقتى متناسب با اهميت موضوع و موشكافى بسيار، به كاوش بپردازيم و ضريب اطمينان بالايى براى يافته خود دست و پا كنيم.
با توجه به نكات مذكور متوجه خواهيم شد كه شناخت هدف زندگى، كار آسانى نيست تا در توان ما يا امثال ما كه خود براى اولين و آخرين بار از اين راه مىگذريم، بگنجد. گويى بايد دستى از آستين غيب برآيد و با انگشت اشارهاى، هدف و سمت و سوى آن را به ما بنمايد.
خوشبختانه و با كمال شعف بايد بگوييم اين دست برآمده و در تعيين هدف و چگونگى رسيدن به آن، كارى كارستان كرده است. خداوند مهربان كه دوست دارد ما سعادتمند و نيك فرجام باشيم و برناتوانى ما در اين باب، عليم است؛ حكيمانه و مشفقانه در حالى كه به همه جهان هستى احاطه داشته، رمز و راز آن را از آغاز تا انجام مىداند؛ هدف زندگى و راه رسيدن به آن را به خوبى و پله پله به ما مىآموزد؛ و ما كه اين را كاملترين و مطمئنترين تعليم مىدانيم، با استفاده از آيات قرآنى يعنى سخن خداوند آن را براى شما بازمىگوييم.
پنجم: از آن جا كه هدف زندگى «انسان» مطرح است، بايد انسان را بشناسيم و بدانيم كه او چگونه موجودى است و چه قابليتها و استعدادهايى و رو به كدام سمت دارد، حقيقت او چيست؟ چه بوده، چه شده و چگونه مىتواند باشد؟
با توجه به نكات مذكور، اكنون مىكوشيم تا هدف زندگى انسان را از ديدگاه آيات قرآن براى شما به صورت فشرده، تبيين كنيم.
قرآن كريم، هر چند به ساحت جسمانى انسان و مراحل تكوّن آن اشاره فرموده است(3)، انسانيت انسان را به «روح» او مىداند.(4) بر اساس آيات قرآن، روح و حقيقت انسانى منسوب به خداوند است، يعنى روح انسان مخلوق بىواسطه خداوند و ظهور تام و كامل اسماء و صفات الهى، ملازم با ملائكه و متحد با آنها و اصل و باطن آنهاست.(5) برخى از احاديث حكايتگر اين حقيقت است كه «خداوند انسان را بر صورت خود آفريده است».(6) اما اين بعد آسمانى و جلوه حقيقى روح انسانى، مربوط به هنگامى است كه انسان، پا به حيات مادى و دنيوى ننهاده است. اين مرحله، در واقع همان مرحلهاى است كه خداوند درباره او مىفرمايد:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ»(7)؛ «[كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم».
بر طبق پارهاى آيات، اين روح انسان كه منسوب به خداست و در اين مقام «روح خدا» ناميده مىشود، براى ورود به عالم ماده تنزل مىيابد. يعنى با حفظ هويت اصلى خويش، آن صفات و كمالات در او كمرنگ و كمرنگتر مىگردد. اين محدوديت و كمرنگى، به دليل حجابهايى است كه روح انسان را فرا مىگيرد. در واقع، «روح خدا» يا «حقيقت انسان» محدودتر شده، كمالات و خصوصيات وجودىاش كاسته مىشود. حقيقت انسان، در اين سفر نزولى از مراتب و منازل مختلف گذر مىكند و به منزل آخر مىرسد؛ و در منزل آخر در بدن تصفيه شده انسانى جلوهگر شده، در مرتبه روح دميده شده در بدن انسانى ظاهر مىگردد. به عبارتى، در صورت روح انسانى جلوه مىكند.
براى روشن شدن اين مطلب، از مثالى مدد مىجوييم: نورى را فرض كنيد كه از نقطهاى سرچشمه مىگيرد. نور بسيار صاف، روشن، پاك و بىرنگ است. در برابر اين نور، حجابهاى شيشهاى متنوع و متعدد با رنگها و تيرگىهاى مختلف، يكى پس از ديگرى در طول يكديگر قرار مىگيرند. نور با آن صفا و روشنى و پاكى و بىرنگى به شيشه اول كه داراى رنگ و تيرگى مخصوصى است، مىرسد و از آن عبور مىكند. پس از اين عبور، در فاصله بعدى به شيشه دوم برخورد و از آن عبور مىكند و رنگ و تيرگى بيشترى كسب مىكند. به همين ترتيب، مسير خود را ادامه مىدهد و دوباره تيرگىهاى بيشترى به خود مىگيرد، تا در نهايت به آخرين شيشه و مانع مىرسد و رنگ و خصوصيات آن هم به او اضافه مىشود و به صورت نورى ضعيف، توام با رنگها و تيرگيهاى بسيار درمىآيد. در اين هنگام، كسى كه اين نور را مىبيند، چنين مىپندارد كه موجوديت اين نور و اول و آخرش همين است. او از حقيقت امر اطلاعى ندارد و نمىداند كه اصل اين نور به صورت ديگرى بوده و در ابتدا نورى شفاف، بىرنگ و پاك بوده است. حال اگر فرد ديگرى كه مطلع است او را از جريان امر باخبر گرداند و به او بگويد اين نور كه مشهود توست، اصلش چنين نبوده، بلكه صورتهاى شفافترى دارد و در نهايت هم داراى يك صورت اصلى بسيار صاف، وسيع و پاك است و تو مىتوانى با كنار زدن اين شيشهها كه حجاب و مانع از رسيدن آن نور اصلىاند، به آن دست يابى؛ كمك بزرگى به او كرده و آگاهى فوقالعاده مهمى در اختيار او قرار داده است.
مثال انسان، مانند همين نور و قرار گرفتن او در اين عالم مادى، همچون عبور نور از شيشههاى تيره و روشن است و خداوند متعال ما را به چنين امرى واقف ساخته است:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ»(8)؛ «[كه ]براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پستترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم».
البته همچنان كه نورِ از شيشههاى تار گذشته، هنوز به اصل و منشأ خود متصل است، انسان تنزل يافته نيز به اصل و منشأ خود يعنى «روح خدا» متصل است.(9)
با دقت در مطالب پيش گفته، بخوبى درخواهيد يافت آياتى كه نگاه مثبت به انسان داشته، او را موجودى برتر و بلكه برترين موجود امكانى معرفى مىكنند؛ موجودى كه ارزشهاى والا و متعالى در او يافت مىشود؛ همه حكايتگر ويژگىهاى حقيقت اصلى انسان و همان «روح خدا»يى است كه تنزل يافته است.(10) اما آياتى كه انسان را نكوهش كرده و او را موجودى پست و فرودين و گاهى پستترين خلايق مىشمارند، بيانگر خصايص انسان تنزل يافتهاى هستند كه در همان مرتبت و منزل متوقف ماندهاند.(11)
به هر حال، انسان اصلش آن و تنزل يافتهاش چنين است:
زانكه دارد خاك شكل اغبرى
وز درون دارد صفات انورى
ظاهرش با باطنش گشته به جنگ
باطنش چون گوهر و ظاهر چو سنگ
ظاهرش گويد كه ما اينيم و بس
باطنش گويد نكو بين پيش و پس
ظاهرش منكر كه باطن هيچ نيست
باطنش گويد كه بنماييم بيست
زآنكه ظاهر خاك اندوه و بلاست
در درونش صد هزاران خنده هاست
ظاهرت از تيرگى افغان كنان
باطن تو گلستان در گلستان(12)
اما داستان روح انسانى كه از اصل خود دور افتاده، بدين جا ختم نمىشود؛ چرا كه خداوند متعال در آيات گوناگون اين حقيقت را براى ما بازگفته است كه همه جهان هستى و از جمله انسان به عالم بالا بازخواهند گشت و فرجام تمامى امور و پايان زندگى به سوى خداوند و از آنِ اوست:
«وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ»(13)
«و فرجام كارها به سوى اوست»
«وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ»(14)
«و فرجام همه كارها از آنِ خداست»
«وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ»(15)
و [همه] كارها به سوى خدا بازگردانده مىشود»
«اللَّهُ يَبْدَؤُا الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»(16)
«خداى متعال خلق را آغاز مىكند و سپس خلق را برگشت مىدهد، سپس [شما انسانها ]به سوى خداى متعال برگشت داده مىشويد».
بر اين اساس هدف، غايت، فرجام و آرمانى كه اسلام براى بشر تصوير كرده است، فقط خداست و بس. آدمى با جدا شدن از اصل و حقيقت خويش كه همان «روح خدا» است، دوباره به سوى خداوند در حركت است و در واقع تمامى جهان به سوى آن هدف در سيلان و جريانند و ما چه بخواهيم، چه نخواهيم، چه بدانيم و چه ندانيم رو به سوى آن هدف و غايت داريم. هدفى كه ماوراء زندگى و عالم مادى بلكه محيط بر عوالم بالاتر، برتر و ديگر است. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ»(17). بنابراين، هدف از زيستن آدمى در اين دنيا، بازگشت مختارانه و آزادانه اوست به اصل خويش؛ و اين عبارت است از حركت و صعود و بازگشت به سوى خداوند. به بيان ديگر، انسان تنزل يافته بايد تلاش كند تا دوباره خود را پاك گرداند و كمالات از دست رفته، محدود شده و يا زير حجاب قرار گرفته خود را باز يابد و به حقيقت اصلى خود نائل شده، در موطن حقيقى يعنى قرب حضرت حق فايز گردد.
اما چگونگى رسيدن به اين هدف و كيفيت اين بازگشت را نيز خداوند متعال خود روشن ساخته است. حضرت حق، رسالت تبيين اين چگونگى را بر دوش برترين انسانها يعنى انبياء قرار داده است و در واقع در پرتو پيروى از ايشان و عمل به هدايتها، ارشادات و تعاليم آنان است كه آدمى مىتواند به اصل خود يعنى حقيقت انسانيت و روح خدا كه هدف اصلى، اصيل و اساسى زندگى اوست، دست يازد. به بخشى از آيات خدا در اين باب توجه فرماييد:
«...فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ الَّذِينَ آمَنُوا قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكُمْ ذِكْراً * رَسُولاً يَتْلُوا عَلَيْكُمْ آياتِ اللَّهِ مُبَيِّناتٍ لِيُخْرِجَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ...»(18)؛
«پس اى خردمندانى كه ايمان آوردهايد! از خدا بترسيد. راستى كه خدا سوى شما تذكارى فروفرستاده است: پيامبرى كه آيات روشنگر خدا را بر شما تلاوت مىكند، تا كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند، از تاريكىها به سوى روشنايى بيرون برد».
اين آيات با لحن خاصى اين حقيقت را مطرح مىكنند كه پيامبران آمدهاند تا با دستگيرى انسان، او را از تاريكىهايى كه به واسطه تنزلش از موطن اصلى خود، در آن افتاده است، خارج ساخته و او را به سوى نور كه همان حقيقت انسان و «روح خدا»بودن اوست، ببرند.
«يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً * وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً»(19)؛ «اى پيامبر، ما تو را [به سِمت ]گواه و بشارتگر و هشداردهنده فرستاديم؛ و دعوتكننده به سوى خدا به فرمان او و چراغى تابناك».
اين عبارات نيز بخوبى حكايتگر اين حقيقت است كه بعثت انبيا براى دعوت به سوى حضرت حق است و آنان همچون چراغى تابناك، روشنگر راه آدمى در رسيدن به مقصود و هدف زندگىاند.
چون رسيد اندر سبا اين نور شرق
غلغلى افتاد در بلقيس و خلق
روحهاى مرده جمله پر زدند
مردگان از گور تن سر بر زدند
يكدگر را مژده مىدادند، هان
نك ندايى مىرسد از آسمان
زان ندا دينها همى گردند گبز
شاخ و برگ دل همى گردند سبز
از سليمان آن نفس چون نفخ صور
مردگان را وا رهانيد از قبور(20)
ناگفته نماند كه قرآن كريم، ايمان و عمل صالح را دو ركن اساسى و دو ره توشه مهم براى رسيدن به هدف حقيقى و اصلى انسان در زندگى تلقى كرده است. از ميان آيات بسيار، تنها به چند نمونه اشاره مىكنيم:
«لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ * ثُمَّ رَدَدْناهُ أَسْفَلَ سافِلِينَ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ أَجْرٌ غَيْرُ مَمْنُونٍ»(21)؛ «براستى انسان را در نيكوترين اعتدال آفريديم. سپس او را به پستترين [مراتب ]پستى بازگردانيديم، مگر كسانى را كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند كه پاداشى بىمنت خواهند داشت».
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلاَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ...»(22)؛ «واقعاً انسان دستخوش زيان است، مگر كسانى كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كردهاند».
بنابراين، بر اساس آيات قرآن چند امر روشن گشت:
اول، هدف زندگى خارج از آن و در پايان راه آن قرار دارد، نه در متن آن.
دوم، هدف زندگى رسيدن و بازگشت به حقيقت اصلى خود يعنى «حقيقت انسان» و «روح خدا» است.
سوم، خداوند چگونگى و كيفيت رسيدن به اين هدف را توسط انبياء الهى براى ما روشن ساخته است.
چهارم، ايمان و عمل صالح دو ركن اصلى و مهم براى نيل به هدف حقيقى زندگى تلقى شده است.
در پايان دردمندانه بايد بگوييم كه ما در اثر غفلت و مهجور بودن از اين كه در چه مقام و منزلتى، منزل داشتهايم و اكنون چه گشتهايم، رنج نبرده و آسوده خاطريم. اما اهل معرفت و جان سوختگانى هستند كه از اين غربت بسيار در رنجند و روحشان در آرزوى بازگشت به عالم بالا، بىآرام و قرار؛ در انتظار پرواز و خالى كردن قالب بدن است. اين افسوس بزرگ و غم جانسوز هجران را عبدالرحمن جامى در شرح اين دو بيت از مولانا جلال الدين رومى:
بشنو از نى چون حكايت مىكند
و زجدايىها شكايت مىكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
در نفيرم مرد و زن ناليدهاند
اين گونه مىسرايد:
حبّذا روزى كه پيش از روز و شب
فارغ از اندوه و آزاد از طرب
متحدّ بوديم با شاه وجود
حكم غيريّت به كلّى محو بود
بود اعيانِ جهان بىچند و چون
ز امتياز علمى و عينى مصون
نى به لوح علمشان نقش ثبوت
نى ز فيض خوان هستى خورده قوت
نى ز حق ممتاز و نى از يكدگر
غرقه درياى وحدت سربه سر
ناگهان در جنبش آمد بحر جود
جمله را در خود ز خود بيخود نمود
امتياز علمى آمد در ميان
بىنشان را نشانها شد عيان
واجب و ممكن ز هم ممتاز شد
رسم و آئين دويى آغاز شد
بعد از آن، يك موج ديگر زد محيط
سوى ساحل آمد ارواح بسيط
موج ديگر زد پديد آمد از آن
برزخ جامع ميان جسم و جان
پيش آن كز زمره اهل حق است
نام آن برزخ مثال مطلق است
موج ديگر نيز در كار آمده
جسم و جسمانى پديدار آمده
جسم هم گرديد طوراً بعد طور
تا به نوع آخرش افتاده دور
نوع آخر آدم است و آدمى
گشته محروم از مقام محرمى
بر مراتب سرنگون كرده عبور
پايه پايه ز اصل خويش افتاده دور
گر نگردد باز مسكين زين سفر
نيست از وى هيچكس مهجورتر
نى كه آغاز حكايت مىكند
زين جداييها شكايت مىكند.
T} اما مسأله تناسخ {T
يكى از مباحث سنگين علمى، مسأله «تناسخ» است. تناسخ دو قسم است:
1 . تناسخ مُلكى؛ به اين معنا كه نفس آدمى با رها كردن بدن مادى خود، به بدن مادى ديگرى وارد شود.
2 . تناسخ ملكوتى؛ به اين معنا كه نفس با عقايد، انديشهها، نيتها، گفتارها و كردارهاى خود بدنى مثالى متناسب با عالم برزخ؛ و بدنى قيامتى متناسب با عالم قيامت ساخته، به صورت آن مجسم مىشود. به بيان ديگر، انسان با عقايد و افعالى كه در دنيا داشته است، براى خويش بدنى در برزخ و بدنى در قيامت مىسازد كه نفس او به آن تعلق مىگيرد و پس از رهايى و مفارقت از بدن مادى با آن بدنها تركيب مىيابد. بنا به اعتقاد ما، تناسخ ملكوتى امرى صحيح بوده؛ ولى تناسخ ملكى باطل است. براى بطلان تناسخ ملكى، دلايل متعددى ارائه شده كه ما تنها به يكى و در واقع مهمترين آنها اشاره مىكنيم. اين دليل تكيه بر چند اصل دارد:
يكم: تعلق نفس به بدن، يك تعلق ذاتى است؛ چرا كه روح حقيقتى است عين تعلق به بدن و در متن و ذات روح، تعلق به بدن خوابيده است. از اين رو، ممكن نيست كه روح باشد و بدن نباشد. به همين جهت ما معتقديم كه روح در هر عالمى متناسب با همان عالم و احكام و قوانينش، بدون بدن نخواهد بود و روح انسان در هر نشأه و هر عالم، بدنى مناسب با آن عالم خواهد داشت.
دوم: تركيب روح و بدن يك تركيب اتحادى است نه انضمامى؛ يعنى، روح و بدن به يك وجود موجود هستند و بر اثر اين تركيب است كه حقيقتى به نام انسان شكل مىگيرد. روح بىبدن نمىتواند به هستى خود ادامه دهد و بدن هم بىروح نمىتواند موجوديت خود را حفظ كند. از اين رو مىگوييم تركيب روح و بدن تركيبى است كه بدون آن نمىتوانند موجود باشند؛ و براساس اين تركيب است كه اين دو موجود مىشوند و وجودى يگانه مىيابند.
در تركيب انضمامى، دو چيزى كه موجود هستند و هستى آنها مستقل از يكديگر است، به هم متصل شده، با هم تركيب مىشوند. يعنى اين طور نيست كه آن دو موجود بر اثر اين تركيب به عالم هستى باريابند؛ بلكه آن دو، هستى مستقل از يكديگر دارند و ما فقط با يك تركيب ميان آن دو، پيوند حاصل كردهايم. اما در تركيب اتحادى، مانند روح و بدن، آن دو به حدى با هم يگانه گشتهاند كه به يك وجود موجودند واين طور نيست كه نخست بدنى موجود شود و آن گاه روحى جدا از آن؛ و سپس ما اين دو را به هم پيوند بزنيم و تركيب كنيم؛ بلكه با وجود انسان، روح و بدن موجود مىشوند و اصلاً در پرتو اين تركيب است كه آن دو به عالم هستى قدم مىگذارند.
سوم: در تركيب اتحادى، بايد دو موجودى كه به يك وجود موجود مىشوند، داراى مرتبه يكسانى باشند؛ يعنى، اگر يكى در مرتبه قوه و استعداد محض بود و يكى در مرتبه فعليت، نمىتوان اين دو را با يكديگر متحد ساخت؛ چرا كه اين دو بر اثر تركيب يكى مىشوند و اين يگانگى در حدى است كه به يك وجود موجودند و نمىتوان موجودى را كه در مرتبه قوه بوده، وجودش ضعيفتر از فعليت و پايينتر از آن است با مرتبه فعليت كه وجودش قوى و بالاتر است، تركيب اتحادى نمود. مرتبه پايين در عين پايين بودن نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه بالا ارتقا يابد؛ چنان كه مرتبه بالا نيز - در عين بالا بودن - نمىتواند بر اثر تركيب به مرتبه پايين تنزل كند. از اين رو، تركيب اتحادى يك موجود بالقوه با يك موجود بالفعل محال است.
چهارم: همه عالم هستى در حركت مىباشد؛ يعنى، هر موجودى در مسير خاص خود و براساس قوانين حساب شده پيوسته در حركت است و در اين حركت رو به كمال متناسب با خود دارد؛ مثلاً دانه گندمى كه روى زمين قرار گرفته و با شرايط مساعدى شكافته شده و به تدريج مىرويد، بىشك متوجه آخرين مرحله بوته گندمى است كه رشد خود را تكميل كرده، سنبل داده، دانههاى زيادى به بار مىآورد. هسته ميوهاى كه در درون خاك پنهان شده و سپس پوست خود را شكافته و نوك سبزى بيرون مىدهد، از همان مراحل آغازين آهنگ رسيدن به درجه كمال و برومندى دارد كه درختى پر از ميوه خواهد شد. به هر حال، دستگاه آفرينش، هرگز از پيشه خود (حركت رو به كمال مقصود) دست نمىكشد و به كار خود ادامه مىدهد؛ و كاروان هستىها را پيوسته به سوى مقاصد ويژه خودشان هدايت مىكند. روح و بدن نيز از اين حقيقت و قانون هستى مستثنا نمىباشند. اين دو نيز، مانند ساير موجودات ديگر، پيوسته در حال حركتاند و در اين حركت خود نيز رو به كمال متناسب با خود دارند.
پنجم: حركت، خروج حركت كننده از قوه به فعليت، از نقص به كمال و از فقدان به سمت وجدان است؛ يعنى، متحرك در طى حركت در مسير خود، از قوه به فعليت و از ندارى به دارايى مىرسد. بر اين اساس، روح و بدن در حركت خود، يك سلسله نقصانها، ندارىها و قوهها را پشت سر گذاشته، واجد كمالات، دارايىها و فعليتها مىشوند.
ششم: در هر حركتى، اگر موجودى از قوه به فعليت برسد، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد؛ زيرا حركت هميشه از نقص به كمال، از فقدان به سمت وجدان و از ندارى به سوى دارايى است. از اين رو، امكان ندارد موجودى كه به فعليت رسيده، دوباره به سمت قوه برگردد. مثلاً بدن يك حيوان پس از كامل شدنش، ديگر به حالت نطفه بودن باز نمىگردد؛ چرا كه اين خلاف قانون حركت است.
با توجه به اصول ششگانه ياد شده، مىگوييم: اگر روح پس از مفارقت از بدن مادى، به بدن مادى ديگر تعلّق بگيرد، محال پيش مىآيد؛ چرا كه اگر نفس و روح پس از مفارقت از بدن، بخواهد به بدن ديگرى در مرتبه جنينى و مثل آن تعلق بگيرد، از آن جا كه روح در بدن مادى اول مسير تكاملى خود را در حد عالم مادى طى نموده و برخى از مراتب نقصان و فقدان را پشت سر گذاشته و به فعليتهايى رسيده است؛ بايد با بدن ماديى متحد گردد كه هنوز در مراحل اوليه حركت است و نسبت به روح تكامل يافته، در حد قوه و نقصان اوليه خود مىباشد؛ و اين محال است؛ زيرا از آن جا كه روح و بدن، تركيبى اتحادى دارند و به يك وجود موجودند؛ نمىتوان ميان دو موجودى كه يكى بالقوه و ديگرى بالفعل، يكى ناقص و ديگرى كامل است، تركيب اتحادى ايجاد كرد.از اين رو، روح تكامل يافته، نمىتواند با بدن غيركامل متحد گردد.
اگر بگوييد روح پس از مفارقت از بدن اول، تنزل كرده تا بتواند با بدن ديگرى اتحاد يابد، مىگوييم: بر طبق اصل ششم، محال است كه موجود به فعليت رسيده، دوباره به قوه برگردد و اين خلاف حقيقت حركت است.
روح پس از مفارقت از بدن مادى (مرگ) با بدن مثالى متحد گشته، در عالم برزخ نيز به حركت خود ادامه مىدهد. بدن مادى نيز در اين دنيا پس از مرگ، در مسير خاصى مىافتد و به حركت خود ادامه مىدهد تا بر اثر تغيير و تحولات لازم، قابليت اتحاد دوباره با روح را در عالم آخرت و قيامت پيدا نمايد.(23)
آيات و روايات نيز تسلسل روح يا تناسخ ملكى را امرى باطل مىدانند. مضمون آيات و روايات حكايتگر تداوم حركت روح در عوالم پس از مرگ است؛ نه عود و برگشت آن به عالم مادى. اما تعلق روح به بدن آخرتى يا ظهور روح در عوالم ديگر، در حالتهاى مختلف نيز مورد تأييد آيات و روايات مىباشد كه بايد در مبحث معاد به بررسى آن پرداخت.
به هر حال، اميدواريم كه با توجه و دقت در مطالب ياد شده، شعاع كوتاهى از اين موضوع را باز و افقهاى تاريك آن را روشن كرده باشيم.
T}پي نوشت ها{T
1) لازم به تذكر است كه اين هدف كه گاهى از آن تعبير به غايت نيز مىشود با علت غايى كه در فلسفه از آن سخن مىرود، متفاوت است. براى آشنايى تفصيلى از تفاوتها و تشابههاى علت غايى و غايت نگا: محمدتقى مصباح يزدى، آموزش فلسفه، ج 2، صص 89 - 114، درس سى و نهم و چهلم.
2) نگا: عبدالله نصرى، تكاپوگر انديشهها (زندگى، آثار و انديشههاى استاد محمد تقى جعفرى)، ص 220.
3) سورههاى مؤمنون/12، حجر/26، صافات/11.
4) حجر/29، ص/72، سجده/10.
براى آگاهى تفصيلى از اين موضوع نگا: محمد تقى مصباح يزدى، معارف قرآن، ج 1-3، صص 447 - 450.
5) نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اوّل، صص 22 - 26.
6) سيد روح الله امام خمينى، چهل حديث، ص 534.
7) تين / 4.
8) تين / 4 - 5.
9) براى آشنايى بيشتر با اين موضوع نگا: استاد محمد شجاعى، مقالات، ج اول، صص 31 - 40.
10) مانند سورههاى بقره/30، انعام/165، اعراف/ 172 - 173، روم/30، احزاب/72 و... .
11) مانند سورههاى: حج/66، فصلت/51، علق/ 6 - 7، اسراء/100، يونس/12 و ... .
12) مثنوى/4/ 1007 - 1010 و 1013 و 1024.
13) لقمان / 22.
14) حج / 41.
15) آل عمران / 109.
16) روم / 11.
17) بقره/ 156.
18) طلاق / 10 - 11.
19) احزاب / 45 - 46.
20) مثنوى / 4/839 - 843.
21) تين / 4 - 6.
22) عصر / 2 - 3.
23) محمد بن ابراهيم صدر الدين شيرازى، الاسفار الاربعه، ج 9، ص 1 - 4.
کد سوال : 1592
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اجتماعي _ فرهنگي
پرسش : چرا ما نمونه اي از اسلام عملي در جامعه نداريم؟
پاسخ : نخست بايد دانست اسلاميت افراد و نظام از يك جنبه «حداقلي» تا ابعاد مختلف «حداكثري» قابل صدق است. اثبات اين موضوع نيازمند شناخت جامعه اسلامي، تعريف، ويژگي ها و معيارهاي آن از يك سو و توجه به مراتب بودن جامعه اسلامي است و سپس بايد اين ويژگيها را با واقعيات كنوني جامعه مقايسه نمود و نمونه هاي اسلام عملي را در بعد اجتماعي و فردي جستجو كرد.
T} الف) تعريف جامعهى اسلامى و ويژگىهاى آن:{T
جامعترين تعريفى كه از جامعهى دينى وجود دارد اين است: جامعهى دينى، جامعهاى است «دينباور»، «دين مدار»، «دينداور» و «مطلوب دين»V}(جامعهى برين، سيد موسى ميرمدرسى، چاپ اول، 1380، صص 209 - 210).{V.
جامعهى دينى جامعهاى است كه شبكه روابط اجتماعى، اقتصادى، سياسى، حقوقى و اخلاقى آن بر اساس دين و آموزههاى آن تنظيم شده باشد. جامعهى دينى جامعهاى است كه در آن داورى با دين باشد و افراد آهنگ خود را هميشه با دين موزون كنند. جامعهى دينى دغدغهى دين دارد و اين دغدغه و احساس نياز به همسو كردن خود با دين، تنها به امور فردى و عباديات و اخلاق فردى محدود نمىشود: بلكه نسبت ميان دين و كليهى امور و روابط اجتماعى بايد سنجيده شود و داورى دين در همه خطوط و زواياى تمامى شبكهى روابط اجتماعى نافذ باشد(V}جامعهى دينى، جامعهى مدنى، احمد واعظى، پژوهشگاه فرهنگ و انديشهى اسلامى، چاپ اول، 1377، صص 88 - 90).{V
بر اين اساس ويژگىهاى جامعهى دينى عبارتند از(V}حكومت دينى، حميدرضا شاكرين، انتشارات معارف).{V :
1ـ دينباورى و اعتقاد به آموزههاى دينى.
2ـ تنظيم نظام حقوقى خود بر اساس دين (شريعتمدارى).
3ـ داراى نظام دينى است و جز حكومت دينى را برنمىتابد(نظام دينى).
4ـ در جامعهى دينى، مردم سلوك و رفتار فردى و اجتماعى خود را با دين موزون مىكنند و داورى دين را در اين باره پذيرايند(دينداورى).
5ـ چنين جامعهاى قطعاً مطلوب و مورد رضايت دين نيز هست (مطلوب دين).
جامعهاى كه بر اساس مؤلفهها و ويژگىهاى فوق شكل گرفته باشد، جامعهاى دينى است.
بر اين اساس مىتوان دو معيار اصلى براى جامعهى اسلامى نام برد:
1ـ افراد جامعه به دين مبين اسلام باور داشته و آن را در رفتار فردى و اجتماعى خود متجلى سازند.
2ـ كليه نظامهاى حقوقى و ساختارهاى سياسى بر اساس دين مبين اسلام تنظيم شده باشد.
نكتهى مهمى كه در اين جا قابل ذكر است، توجه به مراتب متعدد جامعهى اسلامى است. يعنى اين كه به هر مقدار اين دو معيار فوق در جامعهاى رعايت شود، درصد و ميزان اسلاميّت آن جامعه بالاتر مىرود.
T} ب) بررسى اسلامى بودن جامعهى كنونى ايران:{T
با نگاهى به واقعيات جامعهى كنونى ايران مشخص مىشود كه بحمدالله جامعه ما از دو معيار اصلى جامعهى اسلامى برخوردار است. زيرا اولاً اكثر افراد جامعه به دين مبين اسلام عقيده و باور دارند. و ثانياً نظام حقوقى و ساختار سياسى جامعه نيز بر اساس آموزههاى دين مبين اسلام شكل گرفته است. بنابر اين در اصل اسلامى بودن جامعهى ما هيچگونه ترديدى نيست. اما اين كه به چه ميزان از اسلاميّت برخوردار هستيم نيازمند بررسى عملكرد اركان و عناصر تشكيل دهندهى جامعهى اسلامى اعم از افراد جامعه، مسؤولين، نهادها و دستگاههاى دولتى و... و ميزان انطباق آن با آموزههاى دين مبين اسلام است. در اين زمينه به صورت مختصر بايد گفت: نظام جمهورى اسلامى كه بر اساس آموزههاى دين مبين اسلام تشكيل شد، از ابتدا تاكنون تمامى سعى و تلاش خود را در جهت تحقق و اجراى كامل تعاليم و ارزشهاى اسلامى در سطح جامعه به كار بسته است. و در اين راه تا آن جا كه امكانات مادى و معنوى اجازه داده از هيچ تلاشى دريغ نكرده است. اما بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه وجود نظام سياسى و حقوقى منطبق با دين در صورتى در اجراى كامل تعاليم و ارزشهاى اسلامى در سطح جامعه موفق خواهد بود كه ساير شرايط و زمينههاى لازم (از قبيل وجود منابع انسانى مورد نياز، كارگزاران و مديرانى صالح، مردم وفادار و هميشه در صحنه، كفايت منابع مادى و اقتصادى و..). مهيا بوده و به علاوه موانع و مشكلات (از قبيل تهديدات خارجى و تهاجمات نظامى و فرهنگى، محاصرههاى اقتصادى و سياسى و نظامى، بدعتها و سنتهاى غلط، دنياگرايى تجمل پرستى و..). وجود نداشته باشد؛ وگرنه هرگز آن حكومت دينى در اصلاح كامل جامعه موفق نخواهد بود. اين موضوع درباره حكومت اميرالمؤمنين(ع) نيز مطرح است.
حضرت على(ع) از سوى خداوند متعال به عنوان ولى جامعه اسلامى و همتراز پيامبر اكرم(ص) معرفى شده و هيچ ترديدى در حقانيت و مشروعيت حكومت ايشان وجود ندارد. در قرآن كريم ابلاغ ولايت ايشان به وسيله پيامبر اكرم(ص)، موجب اكمال دين و اتمام نعمت و راضى بودن به دين اسلام دانسته شده است. (مائده، آيه 3) اما با نگاهى به تاريخ پنجساله حكومت مولاى متقيان و اوضاع اجتماعى حاكم بر آن دوران، روشن مىشود كه موانع زياد فراروى آن حضرت بوده است.
جنگهاى داخلى صفين، جمل و نهروان، تهديدات دشمنان خارجى، كمبود نيروى انسانى توانمند و تربيت يافته، كثرت مشكلات، گستردگى بدعتها و سنتهاى فاسد و آلودگىهاى مزمن اجتماعى، تغيير چارچوب نظام ارزشى و... تنها گوشهاى از مشكلات موجود در برابر حكومت عدل امام على(ع) است. دنياگرايى مردم، خيانت و يا نافرمانى برخى كارگزاران و فرماندهان آن حضرت و... از مسائلى بودند كه آن حضرت در تمام دوران حكومت خود با آن روبهرو بودند؛ ولى در همان حال آن حضرت شايستهترين فرد براى حكومت و زمامدارى جامعه اسلامى در اوضاع آن روز بود و اين نابسامانىها هيچگاه ترديدى در اصل مشروعيت ولايت آن حضرت ايجاد نمىكند.
حال آيا مىتوان بدليل وجود آن مشكلات، حكومت امام على(ع) را نالايق و ناكارآمد معرفى كرد و يا اين كه آن جامعه را غيراسلامى دانست در هر صورت براى حل اساسى اين شبهه لازم است، فلسفه اصلى و اهداف تشكيل حكومت اسلامى و نهايت چيزى كه مىتوان از حكومت اسلامى انتظار داشت، مشخص نمود. بر اين اساس مهمترين فلسفه و اهداف تشكيل حكومت اسلامى عبارت است از:
1. استقرار توحيد و خداپرستى در زمين و رهانيدن مردم از بندگى و فرمانبردارى غير خدا: «و لقد بعثنا فى كل امةٍ رسولاً ان اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوت...»V}نحل، آيه 36).{V
روشن است تحقق اين هدف بسيار خطير و بزرگ، نيازمند سازمان و قدرت سياسى ـ اجتماعى است.
2. رشد و تعالى علمى، فرهنگى و تربيتى انسانها و رهايى و.... آنان از نادانى و جهل. «هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكّيهم و يُعلّمهم الكتاب و الحكمة و ان كانوا من قبل لفى ضلالٍ مبين»، V}(جمعه، آيه 2){V.
3. آزادسازى و رهايى تودههاى مردم و انسانهاى مستضعف از چنگال ظالمان و ستمگران و از زنجيرهاى اسارت و بردگى: «... و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم...»، V}(اعراف، آيه 157){V.
4. برپايى جامعه نمونه و مدينه فاضله آرمانى از راه اقامه قسط و عدل اسلامى: «لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط...»، V}(حديد، آيه 25){V.
5. اجراى كامل قوانين آسمانى اسلام با تمام ابعاد آن (اعم از قوانين اقتصادى، حقوقى، اجتماعى، سياسى، نظامى و..).
پس فلسفه تشكيل حكومت، تأمين نيازهاى مادى و معنوى و فراهم نمودن زمينه و بستر رشد و تكامل انسان و در نتيجه سعادت و خوشبختى او در دنيا و آخرت است. حكومت اسلامى موظف است، با تمامى امكانات و در حد توان خود، زمينههاى كمال انسانها را فراهم نموده، زمينههاى فساد را از ميان بردارد. اما آيا اينكه با فراهم بودن تمامى اين زمينهها و بسترسازىها، همه افراد جامعه اصلاح و جامع كاملاً اسلامى خواهد شد، در جواب مىتوان به اين آيه اشاره كرد كه: «انّ الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم...؛ خداوند هيچ قومى را تغيير نمىدهد؛ مگر آنان حال خود را تغيير دهند»، V}(رعد، آيه 11){V.
بر مبناى اين اصل مهم هرگونه تغييرى در سرنوشت انسانها و اصلاح يا انحطاط اجتماعى و فردى يك جامعه، منوط به خواست و اراده انسان است. افراد يك جامعه، زمانى به طور كامل اصلاح مىشوند كه بر اساس اراده، گزينش و كنش اختيارى خود بتوانند از شرايط محيطى ـ كه به بركت حاكمانى عادل و الهى، قوانين به احكام و ارزشها و معارف اسلامى به وجود آمده ـ استفاده كنند و راه تعالى و تكامل خود را در پيش گيرند. بنابراين وجود حاكمانى الهى و ساير شرايط محيطى (قوانين اسلامى، تأمين نيازهاى مادى و رفاه، امنيت و..). هر چند در روند تكاملى و اصلاح جامعه امرى كاملاً ضرورى و لازم است؛ اما به هيچ وجه كافى نيست؛ بلكه اراده و گزينش و كنش اختيارى خود افراد يك جامعه نيز، شرط ديگر اين مجموعه است. از اين رو شاهديم كه در طول تاريخ، با اين كه پيشوايان الهى (مانند پيامبر اكرم(ص) و ائمه معصومين(ع) در جامعه بودهاند و تمام شرايط و زمينههاى رشد و تعالى براى مردم فراهم بوده است؛ اما چون همه افراد آن جامعه، به چنان درك و شناختِ عميق ـ نرسيده بودند، كه اصلاح كامل و فراگير در جامعه محقق نشد.
به علاوه، همان طور كه پيشوايان معصوم ما، هرگز مدعى اصلاح كامل جامعه نبودند؛ هيچ يك از مسؤولان جامعه اسلامى ما نيز هرگز چنين ادعايى را ندارند و نخواهند داشت. البته آنان موظفاند زمينههاى اصلاح جامعه را فراهم آورند؛ اما تا زمانى كه خودِ افراد جامعه اراده نكنند، اين برنامه عملى نخواهد شد. و جامعه اسلامي تمام عيار نيز محقق نخواهد شد.
نتيجه آنكه بر اساس تعريف و ويژگي هايي كه از جامعه اسلامي ارائه شده، جامعه ما معيارهاي اساسي جامعه اسلامي را دارد و بر اين اساس نمونه هاي اسلام عملي هم از حيث اجتماعي و ساختارهاي خرد و كلان سياسي (مانند حكومت اسلامي و نظام ولايت فقيه)، روابط اجتماعي، اقتصادي (مانند زكات, خمس، انفاق و ...)، فرهنگي (مانند حجاب، حج و ...) و ... وجود دارد. و هم از حيث فردي اكثريت افراد جامعه ما به اسلام معتقد و به آموزه ها و تعاليم آن عمل مي نمايند.
البته همچنان كه گذشت جامعه اسلامي و نمونه هاي اسلام عملي داراي مراتب و درجاتي است و نمونه كامل آن از همه جهت، فقط در زمان امام زمان(عج) كه تمامي شرايط و زمينه ها مهيا مي باشد، تحقق خواهد يافت.
کد سوال : 1593
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : به نظر من در جهان جز خدا نيست و همه چيز حق است حتي باطل. باطل نيز حقي است اما در كسوت باطل. ولي بايد فهميدش. ز هر رنگي كه خواهي جامه ميپوش كه من آن قد رعنا ميشناسم؟
پاسخ : نخست بايد دانست «هر آنچه جامهء وجود پوشيده، بهره اي از حق دارد». اما در اين باره بايد به دو نكته مهم توجه داشت؛
1. تمام موجودات عالم ماده مظهر صفات فعل خداوند و با ذات خدا متحد نيستند اگر چه از او نيز جدا نيستند بلكه ربط به «او» دارند نه آنكه خود «او» باشند.
2. بايد به گستره مفهوم حق توجه داشت؛ گاهي حق به معناي «سزاواري» مي باشد كه از آن به حق تكويني ياد مي شود. در اين صورت حتي فساد يك پديده بر اساس سزاواري و حق تكويني است. با اين نگاه حكمت و نظام احسن خدا تجلي دارد و هر چه هست مظهر اراده و مشيت عام خداست و چيزي جز خدا نيست. و همه چيز از قد رعناي او حكايت مي كند.
اما گاهي حق بمعناي «صلاحيت و اصلحيت» مطرح مي شود. كه هر موجودي بايد بر اساس قابليت و وظيفه خود عمل كند و با آن برخورد شود در اينجاست كه موضوع «بطلان» و يا «عدم صلاحيت» و «عدم صحت» مطرح مي شود.
کد سوال : 1594
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : به نظر شما بهترين راه شناخت قبل ازدواج طرفين از نظر مسايل جنسي چه راهي ميتواند باشد؟
پاسخ : قبل از اينكه وارد اصل بحث شويم، لازم است مطلبى را در مورد اهميت آموزش جنسى و نيازى كه خانوادهها به آن دارند، خدمتتان عرض كنيم.
به قول يكى از دانشمندان، اصل غريزه جنسى در انسان فطرى و غريزى است، ولى رفتار يا آميزش جنسى نياز به آموزش دارد. به همين جهت هم در تعاليم اسلام نكات زيادى درباره چگونگى شرايط و برخى خصوصيات رفتار جنسى بين همسران وارد شده و هم در روانشناسى و بهداشت مطالب ارزندهاى ارائه گرديده است.
تحقيقات روانشناختى در اين مورد نشان مىدهد: امروزه يكى از معضلات اصلى خانوادهها كه منجر به اختلافات و نزاعهاى بى حاصل شده و حتى بعضاً به طلاق و جدايى كشيده مىشود، مسئله نارضايى جنسى زوجين از يكديگر است. اين مسئله گر چه در گذشته هم وجود داشته، چنانچه سعدى در گلستان در ضمن داستانى در اين مورد مىگويد:
P{زن كز بر مرد بى رضا برخيزدEبس فتنه و جنگ از آن سرا برخيزد}P
اما امروزه ريشه اصلى بسيارى از اختلافات بين همسران محسوب مىشود بنابراين آگاهى از مسائل جنسى يكى از ضروريات لازم براى متأهلين است كه بايد از طريق مطالعه كتابهاى معتبر و علمى و نيز مشاوره با كارشناسان امور خانوادگى، اطلاعات كافى را در اين زمينه كسب كنيد.
به همين مناسب ما در اينجا سعى مىكنيم به طور اختصار نكاتى را در باب مسائل جنسى، ازدواج، خدمتتان عرض كنيم:
1. طبق يكى از آيات قرآن، هدف و كاركرد اصلى ازدواج و تشكيل خانواده، رسيدن به آرامش روحى است (روم: 21) و ارضاى غريزه جنسى از اهداف فرعى و ضمنى آن محسوب مىشود. از امام على(ع) هم نقل شده كه درباره همسرش حضرت فاطمه(س) فرمود: H}نِعْمَ الْعَونَ عَلى طاعَةِ اللَّه{Hِ: همكار خوبى در اطاعت از خداست. V}(بحار، ج 43، ص 116){V. به همين جهت آن چيزى را كه لازم است قبل از ازدواج مورد توجه قرار بدهيد، مسئله انتخاب همسر است. همسرى كه از لحاظ ايمان و اخلاق و عشق در مرتبهاى باشد كه بتواند در حركت شما به سوى كال انسانى و بندگى خدا، همراهيتان كند و نيز مادرى شايسته براى تربيت فرزندانى صالح باشد.
2. سرد مزاجى و گرم مزاجى در مسائل جنسى يك ويژگى ارثى و ژنتيكى نيست كه علائمى ظاهرى و جسمانى داشته باشد و بتوان قبل از ازدواج آن را تشخيص داد، بلكه پديدهاى كه وابسته به رفتار و حالات فعلى افراد دارد و اگر كسى اطلاعات كافى درباره رفتار صحيح جنسى داشته باشد، با مشكلى روبرو نخواهد شد. البته اگر هم مشكلى از نظر جسمانى در يكى از زوجين باشد، از طريق آزمايشات قبل از ازدواج و نيز تحقيقات عادى قابل شناسايى است.
3. رفتار جنسى بين زن و شوهر زمانى صحيح و كامل و لذت بخش است كه هر دو نفر به اوج لذت جنسى (ارگاسم) برسند و اين وقتى است كه هر دو آمادگى كامل براى آميزش را داشته باشند. اما از آنجايى كه زنان طبيعتاً ديرتر از مردان آمادگى پيدا مىكنند، بايد قبل از نزديكى، از آمادگى آنها مطمئن شده، به همين جهت در برخى روايات از تعجيل در نزديكى كردن نهى شده است.
در اينجا نكاتى را كه رعايت آنها سبب لذتبخشتر شدن آميزش جنسى است به اختصار يادآور مىشويم و توضيح بيشتر آنها را به مطالعه كتابهاى مربوطه واگذار مىكنيم.
1. انجام آميزش جنسى رضايت بخش با همسر، علامت عشق و رابطه بسيار نزديك با اوست. بنابراين برقرار بودن رابطه عاشقانه بين آنها تأثير زيادى در رضايت بخش بودن رفتار جنسى بين آنها مىگذارد. از اين روى در مواقعى كه بين آنها كدورت و ناراحتى باشد (و يا از ناراحتىهاى ديگرى رنج ببرند) كه امكان برقرارى رابطه عاطفى و عاشقانه نباشد، آميزش جنسى ارضاء كننده نخواهد بود.
2. ملاعبه و معاشقه كردن قبل از آميزش: يعنى انجام كارهايى كه سبب تحريك غريزه جنسى زن مىشود، خصوصاً در اوايل ازدواج كه معمولاً زنان بر عكس مردان خيلى ديرتر آمادگى لازم را بدست مىآورند.
3. آرايش كردن، معطر بودن، استحمام كردن، مسواك زدن و خوشبو بودن دهان و به طور كلى رعايت اصول بهداشتى قبل از آميزش، يكى از عوامل مهم رضايت بخش بودن رفتار جنسى بين همسران است. امام باقر(ع) مىفرمايد: همانطور كه دوست داريد همسرتان خود را براى شما زيبا كند، شما هم خود را براى او زيبا كنيد، چرا كه علت انحراف جنسى بعضى زنان از اقوام گذشته اين بود كه شوهرانشان به زيبايى خود اهميت نمىدانند و از اين روى آنها جذب مردان زيبا و آراسته مىشدند.
4. انتخاب مكان خلوت و آرام: معمولاً زن در مكانى كه احساس امنيت نكند آمادگى كافى براى آميزش پيدا نمىكند. در روايات به اين نكته بسيار تأكيد شده است كه هنگام آميزش مواظب باشند هيچ كس حتى كودكان متوجه آنها نشوند كه تأثير بسيار نامطلوبى بر آنها مىگذارد.
5. با وضو بودن و نام خدا را بر زبان آوردن و اينكه آميزش جنسى را يك عبادت بدانند نه يك كار حيوانى.
6. در روايات آمده كه از آميزش در زمانهاى خاص پرهيز شود مثل شب اول، وسط و آخر هر ماه قمرى، شب چهارشنبه، شبهاى طوفانى و مانند آن كه در بعضى كتابها مثل حلية المتقين مرحوم مجلسى آمده است.
7. به مسئله باردارى بايد توجه شود يعنى اگر با آميزش جنسى قصد بچه دار شدن را ندارند بايد از وسايل ضدباردارى مطمئن استفاده كنند، زيرا عدم رعايت اين مسئله نه تنها سبب به وجود آمدن فرزند ناخواسته مىشود، بلكه ترس از حاملگى، آمادگى جنسى را در زن از بين مىبرد. اما اگر قصد بچه دار شدن دارند حتماً موارد بالا را رعايت كنند، به خصوص توجه به خدا و دعا براى صالح شدن فرزند و نيز پرهيز از غذاهاى حرام و شبهه ناك تا نطفه فرزند از غذاهاى حلال به وجود آيد نه از غذاى حرام.
اينها برخى از نكاتى است كه عدم رعايت آنه سبب سرد مزاجى همسران به خصوص زن مىشود. البته موارد ديگرى هم وجود دارد كه براى آگاهى از آنها لازم است به كتابهاى نوشته شده در اين زمينه مراجعه كنيد. ما در پايان دو كتاب را كه داراى اطلاعات خوبى در اين مورد هستند به شما معرفى مىكنيم :
1. پاسخ به پرسشهاى جنسى، تأليف دكتر گلوريا استون، ترجمه ابوالفضل رحمتى، تهران نشر ساحال
2. زندگى جنسى زنان، تأليف دكتر محمدرضا نيكخو، و دكتر هاماياك آواديس يانس، تهران نشر سخن
کد سوال : 1595
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آموزش مسائل زناشوئي و روابط صحيح بين زوجين پس از ازدواج را از چه راهي ميتوان دريافت كرد؟
پاسخ : موفقيت در زندگي زناشويي و وجود رابطه صحيح بين همسران بستگي به عوامل متعددي دارد كه از دو راه بدست مي آيد:
1. آگاهي و شناخت نسبت به وظايف همسري
2. بكار بستن و عمل كردن طبق آن
زندگي بين همسران معمولا بر اساس عشق و محبت پايه گذاري مي شود. گر چه عشق و محبت در ابتداي زندگي بيشتر جنبه جنسي و غريزي دارد، ولي لازم است در ادامه تبديل به عشق و محبت واقعي شود، زيرا عشق مانند نهالي است كه به طور غريزي در اوايل ازدواج بين همسران مي رويد و با گذشت زمان قوي تر و شديد تر مي شود و جنبه عقلاني پيدا مي كند. رشد و افزايش عشق بستگي به تغذيه، رسيدگي و توجه دارد. راه هاي زيادي براي تقويت عشق وجود دارد. ما در اين زمينه مطالعه كتاب «2002 روش براي ابراز عشق» را به شما پيشنهاد مي كنيم.
البته زندگي اگر هميشه سرشار از عشق و محبت باشد، بسيار عالي است و نيازمند هيچ دستورالعملي نيست، ولي گاهي فراز و نشيب هاي زمانه، زندگي زناشويي را به چالش مي كشاند و حتي سبب بروز اختلاف و بگو مگوهايي بين همسران مي شود. اينجاست كه صفاتي چون تدبير، گذشت، اخلاق، صبر، فداكاري، صداقت، مردانگي، مدارا، مشورت و در يك كلمه توجه به دستورات شرعي و ديني و روان شناسي راه حل اصلي مشكل است. به همين جهت شرط اصلي براي ازدواج انسان قبل از بلوغ جسماني، بلوغ عقلاني و رواني و اجتماعي است.
ما در اينجا چند كتاب مفيد در اين زمينه به شما معرفي مي كنيم:
1. اعتماد در زناشويي، تأليف دكتر مايكل اسپرلينگ، ترجمه بهزاد رحمتي، تهران نشر ساحل.
2. بهشت خانواده، تأليف جواد مصطفوي.
3. آيين همسرداري يا اخلاق خانواده، تأليف آيت الله ابراهيم اميني.
4. اخلاق در خانواده، تأليف سيدعلي اكبر حسيني.
5. زندگي موفق زناشويي و جنسي با همسر خود، تأليف داگمار اوكونور، ترجمه قدير گلكاريان، تهران، نشر طلايه.
کد سوال : 1596
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : علل زلزله هايي مثل زلزله بم از نظر شما چه مي باشد با توجه به اينكه علل اينگونه وقايع را
مي توان ازنظر علم واز نظر شرع بررسي كرد (آيا مي توان علت زلزله بم را غضب خداوند به دليل كثرت معصيت در بم دانست) ؟
پاسخ : مسئله خير و شر يكي از مباحث مهم فلسفي و كلامي است . اكنون به اندازه اي كه باعث طولاني شدن كلام و ملالت نشود, چند نكته را عرض مي كنيم : الف ) خير به چيزي گفته مي شود كه هماهنگ با وجود ما و مايه پيشرفت تكامل ماست . در مقابل شر چيزي است كه ناهماهنگ با وجود ما باشد و مايه عقب ماندگي و انحطاط گردد. ب ) خير و شر بر سه گونه است : خير مطلق , شر مطلق , خير و شر نسبي ; خير مطلق آن است كه هيچ جنبه منفي نداشته باشد و شر, عكس آن ; يعني هيچ جنبه مثبت ندارد, خير و شر نسبي بين آن دو است . ج ) از ديدگاه يك خداپرست , از اين اقسام كه بر شمرديم , دو قسم امكان وجود دارد: يكي خير محض و ديگري آنچه خيرش بيشتر است ; اما آنچه شر محض يا شرش بيشتر از خير باشد, امكان وجود آن از سوي خداوند نيست , چون خداوند حكيم است و از حكيم , كار قبيح تحقق پيدا نمي كند. معروف ميان فلاسفه و دانشمندان اين است كه شر در تحليل نهايي بازگشت به امر عدمي مي كند و امر وجودي كه سرچشمه أا عدم است . شايد نخستين كسي كه اين نظريه را ابراز داشت , افلاطون بود بنابراين خير, چيزي جز وجود نيست , از اين رو خلقت و آفرينش خدا به موجودات تعلق گرفته , نه عدم ها. د ) اگر در بعض روايات خداوند به عنوان خالق شر و خير ذكر شده (مثل آن چه از امام صادق (ع ) نقل شد كه : الخير و الشر كله من الله ) مقصود شرهاي نسبي است , كه به امر وجودي بر مي گردد ; مثل حيوانات موذي , كه گرچه از نظر ما (افراد ظاهربين ) شر و بد هستند, ولي منافعي دارند ولو اينكه آن منافع از نظر ما مخفي است . در روايتي آمده است اگر مارها و عقرب ها و حيوانات گزنده نبود كه سموم هوا را جذب كنند, هيچ موجودي , زنده روي زمين باقي نمي ماند. و يا مثلا" باران از نظر منافعي كه براي انسان و حيات همه موجودات دارد, خير است , گرچه از نظر آن كسي كه ضرري به خانه او مي رسد, شر محسوب مي شود. مرحوم خواجه نصيرالدين طوسي كه استاد الفلاسفه است , به نقل از مرحوم علامه مجلسي (ره ) در »مرآت العقول « در شرح اين روايات فرموده است منظور از شر اموري است كه با طبع انسان سازش ندارد, هر چند داراي مصلحت است , چون شر دو معني دارد: چيزي كه ملايم و هماهنگ با طبايع نيست , مانند حيوانات موذي , و چيزي كه موجب فساد است و در آن مصلحتي وجود ندارد. آنچه از خدا نفي مي شود, قسم دوم است . ه' ) لذا بعضي گفته اند ما در عالم , بد مطلق نداريم و هر چه كه لباس وجود و هستي پوشيده , به نحوي خير دارد ولو بر ما پوشيده باشد. ملاي رومي در مثنوي گفته است : پس بد مطلق نباشد در جهان ==بد به نسبت باشد اين را هم بدان ==زهر مار آن مار را باشد حيات ==نسبتش با آدمي باشد ممات == (مدرك اين مطالب كتاب تفسير پيام قرآن , جلد 4 است , كه براي اطلاع بيشتر مي توانيد به آن كتاب مراجعه كنيد.)
درباره زلزله اگر چه به دنبال عوامل طبيعي خاص خودش مي باشد و از وقوع آن گريزي نيست و همگي بايد احساس هم دردي كنيم و بدون فرافكني به كمك رساني و حل مشكلات اقدام كنيم.اما پيامها و پيامدهاي فراتري را مي تواند به دنبال داشته باشد.از آنجمله:
1. عزم ملي براي آباداني مناطق با رعايت استانداردهاي لازم
2. تجلي باشكوه حمايت ها در سطح كشور و در عرصه بين المللي و رشد روحيه نوع دوستي
3. به خود آمدن همگان و تامل در زندگي دنيا و عبرت گرفتن از آن (اگر چه در در تصادفات و حوادث روزانه روحيه همكاري و امدادرساني و عبرت گيري وجود دارد. اما در حوادث بزرگ تاثير گذاري در سطح كل جامعه و حتي سطح جهان دارد.)پيش خواهد آمد.از اين نگاه حوادث هر چه بزرگتر باشد تاثير گذاري بيشتري خواهد داشت البته تشخيص بزرگي حادثه و شدت تاثير آن نسبي است به طور مثال در جامعه اي كه ضريب ايمني بالاست اگر در يك حادثه 20نفر تلفات داشته باشد در همه دستگاههاي تبليغاتي مطرح مي شود و همه را تحت تاثير قرار مي دهد. بنابراين هيچ گونه كوتاهي و سستي در برنامه ريزي و عدم آمادگي با حوادث غير مترقبه قابل قبول نيست.
4. به طور كلي همه بلاها از نظر تربيتي و آخرتي نسبت به افراد سه گونه است: «ان البلاء للظالم ادب ،و للمومن امتحان و لانبياءدرجه و للاولياءكرامه»بلا و گرفتاري براي ظالمان به خويش و جامعه يك نوع ادب و مكافات عمل است و براي مومنان وسيله اي براي امتحان و نشان دادن پايداري بر ايمان است و براي انبياءدرجه و مرتبه اي در نزد خداوند است و براي اولياءوسيله براي رسيدن به كرامات است.(بحار ج 67 ص 235) بنابراين با يك تحليل واقع بينانه و بدون فرافكني و اتهام به افراد يا اعتراض به خدا از حوادث اين چنين بايد عبرت بيش از پيش گرفت و در سطح «فرشي»و «عرشي» از پيامها و پيامدهاي آن بهره گرفت.
کد سوال : 1597
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : در قانون اساسي آمده است كه اصل بر برائت است و همه مورد اعتمادند مگر عكس آن ثابت شود . ولي مقام معظم رهبري در قزوين فرمودند كه شرايط نامزدي مجلس بايد "احراز " شود آيا اين دو با هم در تناقض نيستند؟
پاسخ : اصل بر برائت اولا به معناي مورد اعتماد بودن همگان نيست ثانيا محدوده اجرايي آن، در محاكم و هنگام اتهام است بدين معني كه اصل بر برائت و عدم ارتكاب جرم است مگر آن كه جرم اتهامي نسبت به متهم اثبات شود. پس صرف اين كه يك نفر متهم به قتل يا فلان جرم يا تخلف باشد نمي شود او را محكوم و مجازات كرد، گرچه با وجود قرائن و امارات اتهامي، براي اثبات ارتكاب يا عدم ارتكاب جرم مي توان او را محاكمه (نه محكوم) كرد.
بنابراين مفاد اصل برائت، نسبت ندادن جرم يا تخلف به افراد است مادامي كه جرم يا تخلف آنها اثبات نشود و اين معناي اصل سي و هفتم قانون اساسي است كه مي گويد: «اصل برائت است و هيچ كس از نظر قانون مجرم شناخته نمي شود، مگر اينكه جرم او در دادگاه ثابت گردد».
اما مسأله اي كه مقام معظم رهبري فرمودند نسبت به متهمين نيست بلكه موضوع تصدي مناصب و مقامات اجرايي و كليدي است كه در همه كشورها و همه اقشار و اصناف، وقتي پست يا منصبي را به كسي واگذار مي كنند، قبل از آن، صلاحيت و شايستگي هاي وي را براي احراز آن سمت بررسي مي كنند اگر او را واجد شرايط تشخيص دادند، صلاحيت او را براي احراز آن مقام تأييد مي كنند. آيا شما براي انتخاب همكار يا پزشك يا استاد يا مكانيك خوب براي اتومبيلتان اصل را بر اين مي گذاريد كه همه متخصص هستند. در نامزدي نمايندگي مجلس شوراي اسلامي كه يك كارهاي مهم به عهده آنان واگذار مي شود آيا تخصص و تعهد لازم است يا نه؟ اگر تخصص نداشته باشند در قانونگذاري به جاي اصلاح، فساد و نابساماني را به ارمغان مي آورند اگر تعهد نداشته باشند نه در قانونگذاري و نه در نظرات، درست عمل نمي كنند بنابراين كشور رو به پيشرفت و سامان اقتصادي ، سياسي، فرهنگي و ... نخواهد رسيد. تعهد و تخصص يك شايستگي ديگري است كه مدعي آن بايد اثبات كند مانند كسي كه خواهان مجوز پزشكي است بايد اثبات كند كه تحصيلات پزشكي و مهارت لازم را دارد و هرگز بنابر اصل برائت بدون تحقيق به او پروانه پزشكي نمي دهند.
شايد گفته شود خود مردم مي توانند صلاحيت را تشخيص دهند و بر فرض اشتباه دفعه بعد انتخاب نمي كنند؛ در اين باره بايد گفت، آنچه وظيفه دولت و شوراي نگهبان است؛ احراز حداقل صلاحيت هاست. و اما در ميان نامزدهاي صلاحيت دار مردم بهترين را به نظر خود انتخاب مي كنند. و اين وظيفه دولت و دستگاه هاي مطلع و ذيربط است كه افرادي را در معرض انتخاب مردم قرار بدهند كه حداقل صلاحيت ها را داشته باشند. چنان كه نظام پزشكي به كساني اجازه مي دهد كه در جامعه مطب بزنند كه حداقل مدرك و سواد لازم را داشته باشند و مردم از ميان معرفي شده ها، بهترين را انتخاب مي كنند. با اين نگاه احراز صلاحيت توسط دولت و شوراي نگهبان «حق مردم» است. و براي كم شدن درصد اشتباه و از دست دادن زمان و امكانات مي باشد.
کد سوال : 1598
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : فكر كنم در سوره اعراف آيهاي است با اين مضمون كه "هر امتي را اجلي مي باشد". مي خواستم بدانم در مورد امت اسلامي اين آيه چه معنا و مفهومي دارد. يعني آيا امت اسلامي را هم اجلي مي باشد؟
پاسخ : مطلب مطرح شده در پرسش، مضمون آيه 34 سوره اعراف است: «و لكل امة اجل فاذا جاء اجلهم لايستأخرون ساعة و لايستقدمون؛ و براي هر امتي اجلي است؛ پس چون اجلشان فرارسد، نه [مي توانند] ساعتي آن را پس اندازند و نه پيش»
پرسش مطرح شده از ديرباز مطرح بوده و حتي بعضي از مذاهب ساختگي كه در قرون اخير پيدا شده اند براي رسيدن به اهداف خود، لازم ديده اند كه قبل از هر چيز پايه هاي خاتميت پيامبر اسلام(ص) را به گمان خويش متزلزل سازند، لذا بعضي از آيات قرآن را كه هيچ دلالتي بر هدف آنها ندارد به كمك تفسير به رأي، و سفسطه بر مقصود خود منطبق ساخته اند از جمله آية مورد بحث است، آنها مي گويند: قرآن گفته است هر امتي پاياني دارد و منظور از امت، مذهب است بنابراين مذهب اسلام نيز بايد پاياني داشته باشد!
بهترين راه براي درك چگونگي اين استدلال اين است كه معني واقعي «امت» را در لغت، و سپس در قرآن مجيد، مورد بررسي قرار دهيم.
از بررسي كتب لغت و همچنين موارد استعمال اين كلمه در قرآن كه بالغ بر 64 مورد مي شود چنين استفاده مي گردد كه «امت» در اصل به معني جمعيت و گروه است.
مثلا در داستان موسي مي خوانيم A}«و لما ورد ماء مدين وجد عليه امه من الناس يسقون»{A: «هنگامي كه به آبگاه شهر مدين رسيد، جمعيتي را مشاهده كرد كه (براي خود و چهارپايانشان) مشغول آب كشيدن هستند» V}(سوره قصص، آيه 23){V و نيز در موارد امر به معروف ونهي از منكر مي خوانيم: A}«ولتكن منكم امه يدعون الي الخير»{A: «بايد جمعيتي از شما باشند كه دعوت به نيكيها كنند». V}(سوره آل عمران، آيه 104){V
و نيز مي خوانيم: A}«و قطعناهم اثنتي عشره اسباطا امما»{A: «ما بني اسرائيل را به دوازده قبيله و گروه تقسيم كرديم». V}(سوره اعراف، آيه 160){V
و نيز مي خوانيم: A}«و اذا قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلكهم»{A: «جمعيتي (از ساكنان شهر ايله از بني اسرائيل) گفتند: چرا اندرز مي دهيد افراد گناهكاري را كه خداوند آنها را هلاك خواهد كرد...» V}(اعراف، آيه 164){V
از اين آيات به خوبي روشن مي شود كه امت به معني جمعيت و گروه است، نه به معني مذهب و نه به معني پيروان مذهب، و اگر مي بينيم كه به پيروان مذهب، امت گفته مي شود، به خاطر آن است كه آنها نيز براي خود گروهي هستند.
بنابراين معني آيهء مورد بحث اين است كه هر جمعيت و گروهي، سرانجامي خواهند داشت ، بعضي نه تنها تك تك مردم، عمرشان پايان مي پذيرد، بلكه ملت ها هم مي ميرند و متلاشي مي شوند، اصولا در هيچ مورد «امت» در معناي مذهب به كار نرفته است و به اين ترتيب آية مورد بحث هيچ گونه ارتباطي به مسأله خاتميت و دين اسلام ندارد. V}(تفسير نمونه، آيت الله مكارم شيرازي و ديگران، ج 6، ص 158، دارالكتب الاسلاميه){V
کد سوال : 1599
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : براي ازدواج اقدام كردم ودختري را بسيار پسنديدم (بيشتر از نظر اعتقادي)ودر مراحل اخر بدليلي بهم خورد كه بعد فهميدم ناشي از سوئ تفاهم بين مادرم و مادر ايشان بوده خلاصه ادامه نداديم ولي هنوز در فكرم هست و فكر ميكنم شيطان ما را از هم دور كرد از طرفي واسطه اين امر خوابي ديد كه ما در حرم امام رضا (ع)عقد كرديم كه اين خواب قبل از بهم خوردن جريان بود ( خبر رسيد كه همان شب كه خواب ديده شده خود دختر مورد نظر نيز دقيقا همان خواب را ديده)همين فكرم را مشغول كرده وگاهي فكر ميكنم شيطان راه را برداشت نظر شما چيست؟
پاسخ : همانطور كه مي دانيد ازدواج يك امر بسيار مهم و سرنوشت ساز است بنابراين بايد دقت كافي همراه با تحقيقات همه جانبه قبل از خواستگاري و عقد انجام گيرد علاوه بر اين توافق دو خانواده نقش بسيار مهمي در شكل گيري ازدواج و استمرار موفقيت آميز آن دارد چه اينكه اگر دو خانواده به هر دليلي با يكديگر همخواني و سازگاري نداشته باشند مشكلات جدي مي تواند در امر ازدواج و بعد از آن بوجود آورند بنابراين در در مرحله اول بايد علت سوء تفاهم را شناسايي و در صورت امكان آنرا از بين ببريد ولي اگر اين سوء تفاهم كماكان باقي است اقدام به چنين ازدواجي ممكن است مشكلات جدي را بوجود آورد نكته ديگر اينكه خواب نمي تواند ملاك و معيار براي انتخاب و تصميم گيري باشد زيرا تفسير خواب اولا از عهده هر كسي ساخته نيست و ثانيا خواب يك دليل قاطع نمي تواند باشد و ما بايد در امور زندگي بويژه اموري كه خيلي مهم است مانند ازدواج اصل را بر تحقيق ، واقعيات و معيارهاي حقيقي قرار دهيم و از تمسك به خواب يا فال گيري و اينگونه امور اجتناب كنيم زيرا ممكن است گمراه كننده باشد.
بنابراين بهترين راه اينست كه شما سوء تفاهم موجود بين مادر خودتان و مادر آن دختر را ريشه يابي و سپس آنرا از بين ببريد در انجام اين كار خيلي عجله نكنيد. بگذاريد كمي زمان بگذرد شايد بتدريج سوء تفاهم ها از بين برود سپس اقدام كنيد اگر ديديد كه هنوز سوء تفاهم وجود دارد آنگاه درصدد رفع آن برآئيد اگر موفق شديد اقدام به ازدواج كنيد اما اگر كماكان سوء تفاهمات باقي است و اقدامات شما نيز مؤثر واقع نشد در اينصورت اقدام به چنين ازدواجي يك ريسك است.
کد سوال : 1600
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : با توجه به نظريه ها و انديشه هاي سياسي مختلف در اسلام و ايران چه وجه مشترکي در اين انديشه ها يافت مي شود؟
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال ابتدا لازم است تا منظور خودمان را از انديشه هاي سياسي در اسلام و ايران
به طور مشخص بيان نماييم.
T}الف. انديشه هاي سياسي در ايران{T
اين انديشه ها داراي حدود بسيار گسترده اي بوده و از نظر تاريخي از مقطع قبل از اسلام نظير انديشه هاي سياسي دوران هخامنشيان، ساسانيان و ... شروع شده و تا انديشه هاي سياسي بعد از ورود اسلام به ايران را در بر مي گيرد؛ كه اين انديشه ها به دو دسته تقسيم مي شوند.
1. انديشه هاي سياسي كه انديشمندان مسلمان ايران تحت تأثير آموزه هاي اسلامي و تجارب تاريخي از حكومت هاي ايران قبل از اسلام شكل گرفته است و بر اين اساس نظريه پردازي كرده اند نظير اندرزنامه نويسي و سياستنامه نويسي و ...
2. انديشه هاي سياسي كه انديشمندان ايراني بدون تأثيرپذيري از آموزه هاي اسلامي و تنها بر اساس الگو برداري از انديشه هاي شرقي و غربي نظير ليبراليسم و كمونيسم، بوجود آوردند. و يا انديشه هاي سياسي كه صرفا مبتني بر انديشه هاي ايران باستان و با تكيه بر ملي گرايي و ناسيوناليسم افراطي و پان ايرانيسم تكوين يافته اند.
T}ب. انديشه هاي سياسي اسلام{T
اين انديشه ها هم داراي تنوع و گستردگي بسياري مي باشند كه اگر بخواهيم از نظر منابع تأثيرگذار بر تكوين اين انديشه ها، تقسيم بندي داشته باشيم، بايد گفت كه به اين اعتبار، انديشه هاي اسلامي متأثر از چهار منبع متفاوت مي باشند كه عبارتند از:
1. تعاليم و آموزه هاي اصيل اسلامي (قرآن و سنت)
2. سنت هاي حكومتي و ملكداري ايران باستان
3. فلسفه و به ويژه فلسفه سياسي يونان باستان
4. رفتارهاي ريشه دار در آداب و باورهاي اعراب
بر اساس اين منابع، انديشه هاي سياسي زيادي در قالب، فلسفه سياسي، فقه سياسي، كلام سياسي و ... ، تكوين يافته است.
T}ج. بررسي وجوه مشترك انديشه هاي سياسي در ايران و اسلام{T
اكنون با توجه به اين تنوع و گستردگي كه در هر يك از انديشه هاي سياسي در ايران و اسلام وجود دارد، اگر بخواهيم وجوه مشترك ايندو را بررسي نماييم، طبيعتا بايد از انديشه هاي سياسي در ايران، سراغ انديشه هايي رفت كه متأثر از آموزه هاي اسلامي بوده و از انديشه هاي اسلامي، انديشه هايي كه متأثر از سنت هاي حكومتي و ملك داري ايران باستان مي باشند، را بررسي نمود، كه بيشتر با بررسي آراء انديشمندان مسلماني نظير ماوردي، غزالي، خواجه نظام الملك، فارابي، ابن سينا، خواجه نصير الدين طوسي و ... حاصل مي شود.
از بررسي آراء اين انديشمندان مشخص مي شود كه از مهمترين وجوه اشتراك بين اين دو دسته از انديشه ها، نظريه پردازي در مورد چگونگي و شكل ساختار حكومت مشروعيت آن و شيوه اداره جامعه است زيرا:
اولا: در انديشه سياسي در ايران (باستان و قبل از اسلام) حكومت به وسيله يك فرد و به شيوه سلطنتي مطرح است و از سوي ديگر انديشه هاي سياسي در اسلام نيز به طور كلي حول يك محور تمركز يافته اند و آن حكومت در قالب خليفه، امام و سلطان است.
به عنوان نمونه «گزنفون» در مورد انتخاب كورش در دوره هخامنشيان مي نويسد: «كهنسالان قوم انجمن كردند و او را به سالاري سپاهي كه مي بايست به سرزمين ماد برود برگزيدند...» (ر.ك: نهادها و انديشه هاي سياسي در ايران و اسلام، حميد عنايت، ص 44)
و يا اينكه در زمان اشكانيان نمايندگان خاندان اشكاني و خاندان بزرگ ايران و شوراي مغان يا پيشوايان دين متفقا با توجه به وصيت آخرين پادشاه، يكي از افراد خاندان اشكاني را به پادشاهي برمي گزيدند ... و گاه با پيشتاز امپراطوري روم ، شاهنشاهان اشكاني را از سلطنت بركنار مي كردند. (همان، ص 57)
ثانيا: يكي از شيوه هاي گزينش پادشاه يا ولي امر در ايران باستان، دقيقا همانند شيوه گزينشي است كه در گزينش برخي خلفاء در اسلام ديده مي شود؛ و آن انتخاب حاكم توسط گروهي از نخبگان و بزرگان جامعه است. V}(ولايت فقيه از ديدگاه اهل سنت، دكتر فاروق صفي زاده، نشر نذير، 1378، ص 103){V
ثالثا: در انديشه سياسي در ايران، سلطنت و حكومت، حق الهي پادشاه است V}(خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مطهري، انتشارات صدرا، 1374، ص 123){V و بر اين اساس مشروعيت جنبه الهي پيدا مي كند. و در انديشه سياسي اسلام خصوصا در تشيع، ملاك مشروعيت حاكم اسلامي، نصب الهي است. هر چند مسائل مانند منشأ اين دو نوع مشروعيت _كه در نظام اسلامي مبتني بر ادله عقلي و نقلي مستحكم است ولي در نظام سلطنتي فقط بر اساس سنت ها و باورهاي مردم استوار است_ و همچنين شرايط حاكم، كاركردهاي حكومت و ميزان توجه به مقبوليت مردمي و ... تفاوت هاي اساسي وجود دارد. (محمدتقي مصباح يزدي، فلسفه سياست، ص 127 و 177)
رابعا: مقوله هايي نظير، وزارت، شورا و ... ، در هر دو انديشه يافت مي شوند به عنوان نمونه كريستن سن با مقايسه نهاد وزارت در دولت اسلامي و ساسانيان تأكيد مي كند. منصب وزارت اعظم كه خلفاي عباسي برقرار كردند. تقليد مستقيم از منصب «وزرگ فرمذار» ساسانيان بود». (آرتور كريستن سن، ايران در زمان ساسانيان، ص 173 به نقل از: قدرت دانش و مشروعيت در اسلام، داود فيرحي، ص 193).
البته در بررسي وجوه اشتراك انديشه ها، بايد به اين نكته مهم توجه داشت كه گاهي مواقع با اينكه شباهت هاي ظاهري در برخي مقوله ها وجود دارد ، اما بررسي دقيق مباني فلسفي و كلامي اين مقوله ها، شرايط حاكم، كارويژه ها و اهداف حكومت، نقش مردم و ... اختلافات بنيادين ميان آنها را آشكار مي سازد. مثلا با اينكه يكي از وجوه اشتراك ظاهري هر دو انديشه ايران و اسلام، نوع مشروعيت حاكم است ولي بررسي مباني كلامي و فلسفي هر كدام از اين دو مشخص مي سازد كه مشروعيت الهي امام معصوم(ع) يا ولي فقيه در انديشه سياسي اسلام كه داراي پشتوانه هاي عقلي و شرعي بسيار مستحكمي است به هيچ وجه قابل مقايسه با مشروعيت پادشاهان ايراني كه جهت توجيه سلطنت خود و امتناع مردم خود را نماينده خداوند در زمين مي دانستند نيست.
در هر صورت موضوع اصلي سؤال تحقيقات گسترده اي مي طلبد، كه از ظرفيت يك نامه خارج است.
برخي از منابع مفيد در اين زمينه عبارتند از:
1. قدرت، دانش و مشروعيت در اسلام، داود فيرحي، نشر ني، 1378.
2. تأملات سياسي در تفكر اسلامي، موسي نجفي، پژوهشگاه علوم انساني مطالعات فرهنگي، 1374.
3. نهادها و انديشه هاي سياسي در ايران و اسلام، حميد عنايت، انتشارات روزبه، 1377.
4. دين و دولت در انديشه اسلامي، محمد سروش، انتشارات دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، 1378.
5. فقه سياسي، عميد زنجاني، نشر ني، 1377.