• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
عضویت در خبرنامه
کد سوال :
جستجو :
کد سوال : 1551
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : امروز براي ظهور چه كرديم؟
پاسخ : مسأله تمهيد شرايط ظهور آن حضرت رسالتي بزرگ بر دوش همه حق جويان دين باوران آزادي طلبان عدالتخواهان و خواستاران نجات و سعادت بشريت است و فضيلت والاي انتظار از همين روست كه منتظر براي پيدايش منتظر سر از پا نمي شناسد و با تمام وجود در اين راه جانفشاني مي كند. به نظر مي رسد امروزه بزرگ ترين رسالت منتظران آن امام عدالت گستر و ستم ستيز آن است كه اسلام ناب محمدي را به خوبي شناخته و از راه منطق و عمل به جهانيان بشناسانند و آنان را براي پذيرش راه حق و عدالت و ستيز با فسق و كفر و تباهي ها آماده سازند. به بركت انقلاب اسلامي مطرح شدن اسلام در سه دهه گذشته به عنوان يك قطب قدرت در برابر نظام هاي شرق و غرب بهترين زمينه ظهور است زيرا مجموعه شرايط جهاني موجب شد كه قدرت كمونيسم فروپاشيده شود و نشانه هاي بحران در كشورهاي غربي نيز رو به فزوني است. و اين همان مقدمه به بن بست رسيدن دكترين گوناگون براي اداره جامعه بشري و معطوف شدن توجه افكار عمومي جهان به نقطه اي فراتر. البته مراكز مختلف فرهنگي و هنري است نيز مسؤوليت سنگيني براي ترويج فرهنگ مهدويت دارند كه گامهايي در اين جهت برداشته شده اما كافي نيست. به طور مثال مؤسسه فرهنگي انتظار نور و رشته تخصصي مهدويت، برگزاري اجلاس سالانه و دوسالانه در سطح كشور و خارج از كشور و برگزاري و پخش دعا ندبه و برنامه هاي متنوع ديگر از جمله اين فعاليت هاست. لذا وظيفه ما در زمان غيبت , عبارت است از: 1- انتظار و آمادگي در بعد فكري , روحي و عملي . منتظر بايد تفكر اسلامي خويش را سامان داده و وضعيت روحي و ايمان دروني خود را تقويت كند. سپس با برنامه تربيتي و ارتباط با برادران موئمن و منتظر, به ديگرسازي روي آورد. هم چنين در هنگام غيبت بايد از نايب امام (ولي فقيه ) اطاعت كرد و همراه و هم گام با او, زمينه را براي ظهور فراهم نمود. 2- دعا براي امام زمان (عج ). 3- به ياد آوردن امام عصر(عج ) و عنايت او به شيعيان با ذكر احاديث , كرامات , مقام امام (عج ) و ايجاد محبت در دل ديگران . 4- شناخت و مطالعه هر چه بيشتر درباره امام زمان (عج ). 5- دادن صدقه براي سلامتي آن عزيز و يا حواله نمودن ثواب هايي براي آن حضرت . 6- رفع شبهه و مبارزه به شبهه افكنان درباره وجود, طول عمر و آثار وجودي آن حضرت , در بين منتظران . 7- اميدواري بر قيام و انقلاب آن يوسف زهرا(س ) و اميد دادن به ديگران . و تذكر آخر اين كه ائمه (ع ) فرموده اند: نشانه اي از آمادگي داشته باشيد: »لي عدن ائحدكم لخروج القائم و لوسهما; هر يك از شما براي قيام قائم (عج ) بايد آماده گردد هر چند با تهيه يك تير باشد«, (بحارالانوار, ج 53, ص 366).
کد سوال : 1552
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : اينكه آيا شخص رهبري از بدو رهبري مرجع هم بودند يا خير شرط نيست كه رهبر مرجع تقليد هم باشد؟
پاسخ : قبل از ورود به موضوع اصلى سؤال ابتدا لازم است نكاتى را در مورد مرجعيت و جايگاه آن در شرايط رهبرى (صلاحيت علمى) بيان نماييم: اصطلاح «مرجعيت» كه به مراتب كمال علمى، اخلاقى و اجتماعى فقيه اطلاق مى‏شود، ظاهرا براى كسانى است كه عنوان بزرگترين و مشهورترين مجتهد يك كشور (و حتى يك شهر) را دارا باشد؛ به عبارت بهتر؛ دانشمندترين همه علماى هر ناحيه عنوان مرجع تقليد را دارد و آن، عبارت از كسى است كه محل مراجعه‏ى مقلّدان و داراى رساله مدون عمليه براى استفاده مريدان خويش مى‏باشد. (عبدالهادى حائرى، تشيع و مشروطيت در ايران، اميركبير، چاپ اول، 1360، «نهادى به نام مرجعيّت»، صفحات 81 به بعد) در مورد جايگاه مرجعيت و رابطه آن با ولايت فقيه نكات ذيل حائز اهميت است: اول؛ آن كه فقاهت به معناى توانايى استنباط احكام اوليّه شرعى از منابع و متون دينى، امر مشتركى است كه هم در مرجعيت و هم در قضاوت و هم در زعامت و سرپرستى جامعه مورد نياز است بدين معنا كه تصدى اين سه شأن مهم، تنها از سوى فقها مورد قبول است و ديگران با وجود فقهاى صالح، حق تصدى اين شؤون را ندارند. نكته مهم اين است كه فقاهت در همه اين شئون متفاوت به يك معناست و اين گونه نيست كه ما براى مرجعيت، به گونه‏اى فقاهت نيازمند باشيم و در امر رهبرى به گونه‏اى ديگر از فقاهت، در واقع ما يك فقيه داريم كه اجازه پذيرش همه شئون ذكر شده را دارد. بدين معنى كه اگر از فقيهى، فتوا طلب كنيم، مرجع تقليد خواهيم داشت و اگر امر قضاوت را به او بسپاريم، به قاضى تبديل مى‏شود و اگر از او زعامت و سرپرستى جامعه را بخواهيم، به ولى‏فقيه خواهيم رسيد. بنابراين، اطاعت از ولى‏فقيه با همان ادله‏اى به اثبات مى‏رسد كه رجوع به مراجع تقليد. دوم؛ آن كه فقاهت و عدالت، شرط مشترك و مقدماتى تصدى مرجعيت، قضاوت و زعامت است يعنى فقاهت شرط لازم است اما كافى نيست. افزون بر آن متصدى هر كدام از مسئوليت‏هاى فوق به داشتن ويژگى‏هاى ديگرى نيز متناسب با خصوصيات آن مسؤوليت نيازمند است. در اين ميان، ولايت و سرپرستى جامعه مسؤوليت پيچيده‏تر و سنگين‏ترى است، پس داراى ويژگى‏هاى مهم‏تر و بيشترى است به گونه‏اى كه ممكن است در هر زمان تعداد انگشت‏شمارى از فقهاى عادل را بتوان يافت كه واجد آن شرايط باشند. سوم؛ آن كه مرجعيت يك شأن اجتماعى است نه يك شأن علمى و فقهى جدا و بالاتر از فقاهت در واقع بسيارى از فقها راضى به پذيرش اين شأن اجتماعى نيستند و ضمن آنكه صلاحيت مرجعيت را دارا هستند ترجيح مى‏دهند كه اين مسئوليت را بر دوش نگيرند اما برخى از فقها نيز اين مسئوليت را مى‏پذيرند و مرجع تقليد مى‏شوند. بنابراين نبايد تصور كرد كه هر فقيهى كه مرجع تقليد مى‏شود لزوما از ديگر فقهايى كه اين شأن را نمى‏پذيرند، برتر و عالم‏تر است. البته مرجع تقليد بايد فقيه اعلم باشد، اما اعلميت منحصر در مراجع تقليد نيست، و فقهاى همطراز با مراجع از نظر علمى و فقاهتى كم نيستند. چهارم؛ آن كه بخش اصلى و اساسى تكاليف يك فرد مؤمن در جامعه دينى را ولى‏فقيه تعيين مى‏كنند چرا كه عمده مسائل اجتماعى، قضايى و حقوقى، اقتصادى و مالى، تعليم و تربيت، سياست داخلى و خارجى و... را بايد در حوزه حكم حكومتى تعيين تكليف كرد كه به ولى‏فقيه مربوط است و مراجع تقليد درباقى قضايا كه عمدتا شامل ابواب عبادى و فردى فقه مى‏شود، مى‏توانند براى مقلدان خود فتوا بدهند. در اين ميان اگر تعارض ميان حكم فقيه حاكم و فتواى مرجع تقليد پديد آيد به نظر عموم فقها، بايد حكم فقيه حاكم را مقدم داشت. بنابر اساس مطالب فوق، مشخص مى‏شود كه مراجع تقليد، هر چند به خاطر برخى از برجستگى‏هاى فقهى، اخلاقى و اجتماعى نسبت به ساير فقهاء از اولويت برخوردار مى‏باشند، اما «مرجعيّت» آنان را نبايد شرط لازم براى امامت مسلمين محسوب كرد؛ چنان كه در متون و منابع اسلامى چنين موضوعى به هيچ وجه از شرايط رهبرى ذكر نشده است. (صورت مشروح مذاكرات شوراى بازنگرى قانون اساسى، انتشارات مجلس شوراى اسلامى، 1369، ج 1، ص 181). وانگهى، تجربه نشان داده است كه برخى از مراجع تقليد كه از مراتب علمى و تقوايى برتر نسبت به ديگران برخوردارند، يا نسبت به مسايل سياسى التفاتى از خود نشان نمى‏دهند و يا آنكه از اين جهات، از توانايى‏هاى مورد انتظار جامعه برخوردار نمى‏باشند، همچنانكه در بين علماى متأخّر به جز امام خمينى(ره) ساير مراجع بزرگِ تقليد چندان درگير اشتغالات فكرى فقهى نسبت به مديريّت سياسى نبوده‏اند. اما اگر قرار بر اين باشد (بر اساس ادله نقلى و عقلى متعدد) كه فقها رهبرى جامعه مسلمين را بر عهده داشته باشند، داشتن شرايط مديريت و تدبير سياسى براى اداره‏ى امور جامعه ضرورى و اجتناب‏ناپذير به شمار مى‏آيد. البته چنين نيست كه اعضاء خبرگان قانون اساسى در زمان تصويب اصل يكصد و نهم مصوّب 1358 (كه از جمله شرايط رهبرى را «صلاحيت علمى... لازم براى افتاء و مرجعيت» مقرر داشته بود) به اين مهم توجه نداشته باشند، بلكه بر عكس منظور آنها از قيد مرجعيت صرف مرجعيت بالفعل و بدون در نظر گرفتن ساير شرايط بسيار مهم و اساسى رهبر، نبود لذا مشاهده مى‏كنيم به دليل برخى سوء برداشت‏هايى و ابهاماتى كه اين قيد بوجود مى‏آورد، در بازنگرى قانون اساسى، خبرگان شوراى ياد شده، به بررسى و نقد احاديث و اخبار پرداخته و به اين نتيجه رسيدند كه: «اصولاً مرجعيت تقليد يك مسأله... كه ملاك شرعى ندارد» (همان، ج 2، ص 647) و «در تعابير سندى و مدارك ما مسأله مرجع و مرجعيت نيست» (همان، ج 1، ص 181) بدين ترتيب بود كه به دنبال نامه امام(ره) در مورخ 9/2/1368 خطاب به رياست شوراى بازنگرى قانون اساسى و بررسى‏هاى خبرگان يادشده، «مرجعيت» از حوزه شرايط رهبرى خارج و اصول مربوطه اصلاح گرديد، در نامه حضرت امام(ره) چنين آمده است: «در مورد رهبرى ما كه نمى‏توانيم نظام اسلامى‏مان را بدون سرپرست رها كنيم. بايد فردى را انتخاب كنيم كه از حيثيت اسلامى‏مان درجهان سياست و نيرنگ دفاع كند. من از ابتدا معتقد بودم و اصرار داشتم كه شرط مرجعيّت لازم نيست. مجتهد عادل مورد تأييد خبرگان محترم سراسر كشور كفايت مى‏كند. اگر مردم به خبرگان رأى دادند تا مجتهد عادلى را براى رهبرى حكومتشان تعيين كند، وقتى آنها هم فردى را تعيين كردند تا رهبرى را بر عهده بگيرد، قهرا او مورد قبول مردم است؛ در اين صورت او ولى منتخب مردم مى‏شود و حكمش نافذ است». (همان، ج 1، ص 58) اكنون با توجه به مطالب اساسى فوق نكاتى را به اختصار در خصوص سؤال بيان مى‏نماييم: اولاً: لازم است تا ميان مرجعيت با اجتهاد تفاوت قائل شد زيرا برخلاف مرجعيت و مطالبى كه در زمينه عدم اشتراط آن در شرايط رهبرى در اسلام گفته شد، اجتهاد (توانايى استنباط احكام از منابع و متون دينى) از اصول بسيار مهم و اساسى اين شرايط بوده كه هم در منابع و متون اسلامى و هم در نزد قانونگذار مورد تأكيد و توجه خاص بوده و مى‏باشد. بنابراين آنچه در بازنگرى قانون اساسى حذف شد مرجعيت بود نه اجتهاد. ثانيا: انتخاب مقام معظم رهبرى هر چند بر اساس قانون اساسى قبل از بازنگرى (كه اصل يكصد و نهم آن متضمن قيد مرجعيت بود) صورت پذيرفت، ولى عملى كاملاً قانونى و بر اساس معيارها و ضوابط مشخص شده در قانون اساسى بود. زيرا آنچه كه اصول قانون اساسى (قبل از بازنگرى) بر آن دلالت داشت صلاحيت و شأن مرجعيت است نه مرجعيت بالفعل. توضيح آنكه در اصل يكصد و هشت قانون اساسى قبلى صلاحيت علمى و تقوايى براى مرجعيت شرط بود نه اين كه مرجع بالفعل باشد. در اصل پنجم نيز تعبير مرجعيت نيامده بود: «در زمان غيبت ولى‏عصر(عج) در جمهورى اسلامى ايران، ولايت امر و امامت امت بر عهده فقيه عادل و باتقوا، آگاه به زمان، شجاع، مدير و مدبّر است كه اكثريت مردم او را به رهبرى شناخته و پذيرفته باشند.» در اين اصل تعبير «مرجع» نيامده، بلكه تعبير «فقيه عادل» آمده است. در اصل يكصد و نهم شرايط و صفات رهبر يا اعضاى شوراى رهبرى را ذكر مى‏كند كه در آن هم تعبير «صلاحيت علمى براى مرجعيت» را دارد. تنها جايى كه شبهه مرجعيت بالفعل را به وجود مى‏آورد اصل يكصد و هفتم قانون اساسى قبلى بود كه در آن لفظ «مرجع» آمده بود. در زمان امام اعضاى كميسيون يك‏صد و هفت كه يكى از وظايفش تفسير قانون اساسى در اين گونه موارد است، اين موضوع را مورد بررسى قرار دادند كه «منظور از مرجع چيست» ميزان و ملاك كدام اصل است، كه در نتيجه آن اكثريت اعضاء معيار را «صلاحيت مرجعيت» دانستند نه مرجع بالفعل. لذا بعد از ارتحال حضرت امام بنابر اين مصوبه و همچنين با استناد به نامه حضرت امام(ره) (مبنى بر عدم لزوم مرجعيت) انتخاب رهبرى صورت پذيرفت. (ر.ك: گفتگو با آيت‏الله سيدحسن طاهرى خرم‏آبادى، مقررات و عملكرد مجلس خبرگان، فصلنامه حكومت اسلامى، سال سوم، شماره دوم، تابستان 77، صص 133 ـ 131) ثالثا: اجتهاد مقام معظم رهبرى بر اساس دلايل متعددى ثابت مى‏باشد كه برخى از مهمترين آنها عبارتند از: 1ـ اجتهاد ايشان توسط بسيارى از مراجع و بزرگان از جمله حضرت امام(ره) از مدتها قبل از تصدّى مقام رهبرى، تصديق شده بوده است. 2ـ همه رساله‏هاى عمليه نوشته‏اند كه اگر دو نفر عادل خبره به اجتهاد كسى شهادت دهند، اجتهاد او قابل قبول است و اين در حالى است كه جامعه مدرسين حوزه علميه قم كه مركب از ده‏ها مجتهد مطلق و چندين مرجع تقليد مى‏باشد ايشان را به مرجعيت پذيرفته‏اند. بنابراين اجتهاد ايشان امرى كاملاً مسلّم مى‏باشد. 3ـ درس خارج مقام معظم رهبرى كه در آن بسيارى از فضلا شركت مى‏كردند و همگى به وزانت علمى آن شهادت مى‏دهند، دليل بر بُنيه علمى نيرومند و ملكه اجتهاد ايشان است و اين توان علمى مسلما زمينه سابق بر رهبرى و حتى سابق بر رياست جمهورى ايشان دارد، نه اين كه ايشان پس از رهبرى درس خوانده و به اين مرتبه از دانش رسيده باشند. (ر.ك: زندگى‏نامه مقام معظم رهبرى، مؤسسه فرهنگى قدر ولايت، چاپ ششم، 1379).
کد سوال : 1553
موضوع : قرآن و حديث>تاريخ و سيره
پرسش : اين كه آيا اين حديث صحت دارد كه زمان ظهور مهدي موعود همه حكومت ها ظالم هستند حتي مملكت ما ؟
پاسخ : آن چه در روايت‌ها در اين باره آمده اين است كه در هنگامه و آستانه ظهور امام مهدي(عج) جهان آكنده از ظلم و جور است؛ «مُلِئَت ظُلماً وجَوراً»؛ از اين تعبير استفاده نمي‌شود كه همه حكومت‌ها ظالم هستند بلكه تنها شيوع و گسترش ستم بدست مي‌آيد. از طرفي برخي روايت‌ها اشاره به وجود جمعيت‌هاي صالح و منتظران ظهور امام عصر(عج) در هنگامه پيش از ظهور دارند. در روايت‌هايي ـ كه از طريق شيعه و سني روايت شده است ـ آمده است كه مردماني از مشرق قيام مي‌كنند كه مقدمه‌هاي قيام جهاني امام عصر(عج) را فراهم مي‌سازند. حافظ ابوعبدالله گنجي شافعي از محدثان و عالمان به نام اهل سنت در كتاب البيان في اخبار صاحب الزمان كه ويژه امام مهدي(عج) نگاشته است، بابي را مستقلاً به اين مطلب اختصاص داده است: «الباب الخامس: في ذكر نُصرةِ أهل الشرق للمهدي(عج)؛ باب پنجم: درباره ياري كردن مردمان شرق از مهدي(عج)». در آن باب يكي از احاديث چنين است: «مردماني از شرق بپا مي‌خيزند پس زمينه (و مقدمه) حكومت مهدي را فراهم مي‌كنند.» در منابع روايي شيعي تعابير زيادي از اين دست ديده مي‌شود. به نمونه‌هايي از آن توجه كنيد: 1. «شروع كار مهدي از جانب مشرق است.» V}(علامه محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 52، ص 252. ){V 2. ابوخالد كابلي از امام باقر(ع) نقل مي‌كند: «گويي مي‌نگرم مردماني را از مشرق زمين كه حق جويند، آنها براي حق قيام مي‌كنند اما پاسخي به آنان داده نمي‌شود؛ سپس دوباره بپا مي‌خيزند و باز پاسخي به آنان داده نمي‌شود؛ چون چنين مي‌شود به پيكار و مبارزه خونين بر مي‌خيزند و اين بار به حق خود مي‌رسند... اينان پرچمي ـ حكومتي ـ را كه بدست مي‌آورند جز به صاحبش ـ مهدي ـ نمي‌دهند. كشتگان اين قيام همگي شهيد هستند. اگر من زمان آنان را درك كنم خود را براي خدمتِ مهدي نگاه مي‌دارم ـ آماده مي‌شوم ـ».V}(همان، ج 51، ص 93 و ج 52، ص 185.){V 3. در روايت‌هاي بسياري از علايم ظهور، پرچم‌هاي سياهي است كه از جانب خراسان مي‌آيد و مردماني كه همراه آن پرچم‌ها براي ياري امام مهدي(عج) بپا خاسته‌اند.V}(علاءالدين متقي هندي، البرهان في علامات مهدي آخرالزمان، ص 147 تا 152.) {V در نتيجه دور نيست از روايت‌ها چنين استفاده شود كه ـ‌ پيش از ظهور، مردماني در گوشه و كنار جهان از ستم و ظلم به تنگ آمده و قيام خواهند كرد و حكومت آماده سازِ حكومت سراسري عدل فراهم خواهند ساخت.
کد سوال : 1554
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : آيا رهبر بودن دلالت بر اعلميت فرد دارد؟
پاسخ : بايد مشخص شود منظور از اعلميت چيست؟ آيا اعلم در علوم فقهي است يا اعلم در مجموع شرايط رهبري است. آنچه در اسلام در مورد حاكم اسلامى به عنوان يك شرط علمى مطرح شده است، فقاهت و علم به احكام به اسلام است. بنابراين حاكم اسلامى بايد از ميان فقيهان و اسلام‏شناسان برگزيده شود، هم چنين فقيه حاكم، بايد عادل باشد و اين دو ويژگى، حداقل شرايطى است كه حاكم اسلامى بايد دارا باشد. در عين حال هرگز نمى‏توان اداره جامعه اسلامى را به كسى سپرد كه فقط از اين حداقل شرايط برخوردار باشد. امام خمينى(ره) در اين باره مى‏فرمايد: «اگر كسى اعلم در علوم معهود حوزه ما باشد؛ ولى مسائل سياسى و اجتماعى جامعه و جهان را نداند و جامعه اسلامى را در شرايط پيچيده جهانى نتواند اداره كند، اساساً در مسائل اجتماعى مجتهد نيست و نمى‏توان سرپرستى و زعامت جامعه را به وى سپرد». بنابراين از نظر اسلام اعلميت فقهى به تنهايى، ولايت نمى‏آورد؛ بلكه شرط ضرورى رهبرى اسلامى، توان مديريتى و تدبير مملكت‏دارى است كه لزوماً با اعلميت فقهى حاصل نمى‏شود. در هر صورت اعلميت فقهي نه براي ولي فقيه لازم است و نه رهبر بودن ولي فقيه دلالت بر اعلميت فقهي او دارد.
کد سوال : 1555
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا با اينكه علاقه زليخا به حضرت يوسف كاملا زميني بوده (تا قبل ازازدواج با حضرت يوسف) اما ميتواند به مرحله اي برسد كه در سن پيري دوباره جوان شود و با حضرت يوسف ازدواج كند؟
پاسخ : ماجراي ازدواج حضرت يوسف(ع) تنها در بعضي منابع و برخي روايات بيان شده است. مثلا در روايتي آمده است: وقتي عزيز مصر در سال هاي قحطي از دنيا رفت و حضرت يوسف(ع) در آن زمان عزيز و بزرگ كشور مصر شده بود، همسر عزيز مصر كه همان زليخا بود به تنگدستي و فقر گرفتار گرديد به گونه اي كه از مردم در خواست كمك مي كرد. به او گفتند: خوب است نياز خود را به نزد حضرت يوسف(ع) ببري و از او ياري و كمك بطلبي؛ زليخا در جواب گفت: من از او خجالت مي كشم ولي به قدري به او اصرار كردند تا بالاخره قبول كرد و بر سر راهي كه محل عبور موكب پادشاهي حضرت يوسف(ع) بود، نشست. ولي زليخا، حضرت يوسف(ع) را ديد، ايستاد و گفت: سبحان الذي جعل الملوك بالمعصيه عبدا و جعل العبيد بالطاعه ملوكا؛ منزه و پاك است خداوندي كه پادشاهان را به خاطر گناه و نافرماني، بندگان و بندگان را به واسطه فرمانبري و اطاعت ، پادشاه مي گرداند. حضرت يوسف(ع) به او فرمود: تو همان زن (زليخا) هستي؟ گفت: بله. حضرت فرمود: آيا هنوز به من علاقه مندي؟ زليخا گفت: آيا مرا مسخره مي كني؟ من به سن پيري و سالخوردگي رسيده ام، مرا رها كن. حضرت(ع) فرمود: پرسش من از روي راستي و درستي است نه از روي تمسخر. زليخا در جواب گفت: بله، من هنوز دل در گرو عشق و محبت تو دارم. حضرت(ع) دستور داد او را به منزل و قصر سلطنتي ببرند سپس از او پرسيد: آيا تو نبودي كه آن رفتارهاي زشت را با من داشتي و مرا گرفتار بلا و زندان كردي؟ زليخا در پاسخ گفت: اي پيامبر خدا! مرا سرزنش مكن، چون به بلايي گرفتار شدم كه هيچ كس به آن مبتلا نشد. حضرت يوسف(ع) پرسيد: آن گرفتاري و بلا چه بود؟ زليخا گفت: به محبت تو كه در زيبايي بي نظير هستي گرفتار شدم و خود من نيز از همه زنان مصر زيباتر بودم و از همه ثروتمند تر. آن زيبايي و ثروت از من گرفت شد و به شوهري ناتوان دچار شدم. حضرت(ع) پرسيد: چه مي خواهي؟ گفت: از خدا بخواه، جواني را به من برگرداند. حضرت(ع) از خداوند درخواست كرد و خداوند جواني را به زليخا برگرداند و حضرت با او ازدواج كرد. V}(تفسير نورالثقلين، ج 2، ص 471، ح 218 و نيز احاديث 217 و 219){V اين حديث در تفاسير ارزشمند و معتبري مانند تفسيرالميزان ذكر نشده و شايد مرحوم علامه طباطبايي اين حديث را نپذيرفته باشند و به همين خاطر آن را ذكر نفرموده اند. در تفسير نمونه نيز از اين حديث و اين مضمون خبري نيست. ولي در تفسير مجمع البيان، مرحوم طبرسي اين حديث با اين مضمون آمده ولي درباره آن بياني ندارند. در هر صورت با فرض صحت و درستي اين حديث و اين جريان، مطلبي كه با اصول و قواعد كلي قرآن و سنت مخالف و ناسازگار باشد در اين حديث و اين قضيه به چشم نمي خورد. شايد زليخا پس از آن درماندگي و سقوط از تخت عزت به خاك ذلت، بيدار شده باشد و دست از افكار آلوده و كارهاي غلط خود كشيده باشد و با توجه و بازگشت به سوي خدا، تحولي عميق و ريشه دار در افكار و باروها و اعمال او حاصل شده باشد. چون شكسته بالي و افتادگي گاهي انسان را به اوج مي رساند و احساس فقر و نياز و درك بيچارگي خود از ويژگي هاي اوليا الاهي و بندگان برجسته خداوند است كه البته اگر در حال داشتن ثروت و مقام و عزت كسي به اين حقيقت و اين ادراك برسد از ارزش و الايي برخوردار است وگرنه معمولا بعد از فقر و ذلت و سقوط اين حالت در همه پيدا مي گردد. احتمال دارد خداوند با گرفتار كردن او به اين حالت درماندگي آن روحيه خودخواهي و هوسراني و جاه طلبي را از او گرفته باشد و زمينه توجه به خدا و احساس نياز به خود را در او ايجاد كرده باشد و اين مطلب عجيبي نيست. تا انسان زنده است هر لحظه مي توان انتظاري معجزه و امر خارق العاده اي را از او داشت و اين از ويژگي هاي انسان است كه مي تواند با اراده و تصميم و انتخاب وضع موجودش را تغيير دهد و به هيچ وجه محكوم وضع موجود نباشد. چه بعد و تعجبي دارد كه با نفس گرم و تصرف ولايي پيامبر بزرگ و معصوم و مقرب خداوند يعني حضرت يوسف(ع) جواني به پيرزني برگردد و چنان شايستگي و لياقتي در او پيدا شود كه همسر پيامبر والايي چون حضرت يوسف(ع) گردد. تا انسان زنده است نمي تواند مأيوس شود و نبايد از او مأيوس شد. زليخايي كه همه هستي و سرمايه خود را از دست داده و آن زيبايي و جواني و قدرت و عزت از او گرفته شده ، يك دفعه بيدار شده و متوجه خطاهاي خود گرديده و برگذشته اسفبار خود اشك ندامت ريخته و صادقانه و خالصانه به درگاه خداوند ناليده و زمينه رشد و تعالي و تحول در او ايجاد گشته و خداوند نيز با چنين بنده اي چنين رفتار و معامله شايسته اي مي كند.
کد سوال : 1556
موضوع : حقوقي
پرسش : سوالي كه دارم اينه كه حق طلاق چه اختيارات و امتيازاتي به زنان ميده و ايا امكان اين هست كه مشروط حق طلاق داده بشه به فرض اينكه اگر زن طلا ق خواست از مهريه چشم پوشي كنه؟
پاسخ : طلاق از نظر شرعي و از نظر حقوقي طبق ماده 1133 قانون مدني بدست مرد مي باشد و مرد مي تواند زن خود را طلاق بدهد. پس در ابتدا اين حق و اين امتياز مختص مرد است البته زن مي تواند در ضمن عقد شروطي كه متعارف و معقول است مطرح كند (بعضي از شروط در سند رسمي ازدواج هم مندرج است كه طرفين امضاء مي كنند و خود را ملزم به رعايت آن شروط مي كنند) حال اگر مرد آن شروط را اعمال نكند زن مي تواند از طرف زوج خود وكيل در اعمال طلاق باشد و اين قضيه ربطي به بذل مهر يا اخذ مهر هم ندارد. اما اگر در ضمن عقد،زن از طرف زوج وكيل دراعمال طلاق نبود, طلاق از طرف مرد است ولو اينكه زن مهريه خود را ببخشد و يا چيزي بيشتر از مهر به زوج خود بدهد نمي تواند طلاق بگيرد مگر با رضايت همسر خود. البته بر اساس قانون مدني جمهوري اسلامي ايران؛ هرگاه شوهر بعد از عقد مبتلا به يكي از امراض مقاربتي گردد زن حق خواهد داشت كه از نزديكي با او امتناع نمايد و يا عيوبي مثل خصاء و عنن و مقطوع بودن آلت تناسلي براي مرد حاصل شود مي تواند اعمال فسخ عقد نمايد. و نيز طبق ماده 1129 «در صورت استنكاف شوهر از دادن نفقه و عدم امكان اجراء حكم محكمه و الزام او بدان نفقه، زن مي تواند براي طلاق بحاكم رجوع كند و حاكم شوهر را اجبار به طلاق مي نمايد. همچنين است در صورت عجز شوهر از دادن نفقه. و نيز بر اساس ماده 1130 قانون مدني در صورتي كه دوام زوجيت موجب عسر و حرج زوجه باشد، وي مي تواند به حاكم شرع مراجعه و تقاضاي طلاق كند. چنانچه عسر و حرج مذكور در محكمه ثابت شود، دادگاه مي تواند زوج را اجبار به طلاق نمايد و در صورتي كه اجبار ميسر نباشد زوجه به اذن حاكم شرع طلاق داده مي شود. و زن نمي تواند در ضمن عقد شرط كند كه اگر مهر خود را ببخشد حق طلاق با او باشد زيرا چنين شرطي باطل است زيرا چه در طلاق خلعي و چه در طلاق مبارات باز هم حق طلاق با مرد است و چشم پوشي زن از مهريه خود موجب احقاق طلاق او نمي شود. مگر در صورت اعمال مواد قانوني مذكور. زن مي تواند در ضمن عقد نكاح (و يا در ضمن عقد لازم ديگري ) شرط نمايد كه : وكيل بلاعزل از طرف شوهر خود, در طلاق دادن خود - اعم از طلاق رجعي , بائن و خلع - باشد و نيز حق خروج متعارف از منزل (براي صله رحم , ديد و بازديد غير مفسده انگيز, خريد, تحصيل , كار و...) را داشته باشد.
کد سوال : 1557
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : قوانين اسلام به نظر مي رسد طوري وضع شده باشند که مخصوص منطقه عربستان است مثلا زکات در مورد چيزهايي است که در عربستان بيشتر يافت مي شود و در جاهاي ديگري مانند سيبري وجود ندارند لطفا در اين مورد توضيح دهيد؟
پاسخ : چندين نكته درباره پرسش مطرح شده شايان توجه است: 1. در حكم به شمول و جاودانگي قانون ها يا عدم آن، بسنده كردن به مصاديق خاص درست نيست. پيدا كردن مصداق و نمونه اي خاص و جزيي دليلي بر رد كليت و عموميت همه قوانين نيست. 2. همه قوانين در جهان، بسان قضاياي حقيقيه است؛ به اين معنا كه قانون وضع مي شود و مقصود از آن اين است كه در هر كجا چنين چيزي محقق شد، حكم اجرا خواهد شد. حال شايد چنين مصداقي در منطقه اي خاص يا زماني خاص به هيچ وجه روي ندهد. 3. دين اسلام و به تبع آن قوانينش بر اساس فطرت انسان ها پايه گذاري شده و چون فطرت در همه انسان ها مشترك است، پس اسلام همگاني است؛ چنان كه قرآن كريم مي فرمايد: A}«فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ...»{A ؛ V}(سوره روم، آيه 30){V نشانه فطري بودن قوانين اسلام، عقل ستيز نبودن و دانش ستيز نبودن آن ها است. البته ناگفته نماند برخي از احكام و مقررات جهت رفع نيازمندي هاي مخاطبين همان زمان و مكان است كه بالطبع به لحاظ تغيير زمان و مكان و مقتضيات آن ها، اين احكام نيز متغير است لذا در اسلام دو دسته احكام وجود دارد ثابت و احكام متغير. البته اين احكام متغير به وسيله كارشناس عالي اسلامي در هر عصر و منطقه اي به تناسب آن عصر و منطقه تشخيص داده مي شود و ثانيا همين احكام متغير با توجه به يك سري اصول كلي ثابت است. به هر صورت احكام اسلام مخصوص يك منطقه خاص نيست گرچه برخي از احكام آن به تناسب عصر نزول و منطقه نزول وحي مقرر شده است. 4. از جمله ماليات هاي اسلامي زكات است كه براي رفع نياز فقراي جامعه و به خاطر راكد نماندن اموال در دست عده اي از ثروتمندان ستانده مي شود. مواد نه گانه زكات چنان كه گذشت به صورت قضاياي حقيقيه است؛ يعني در هر نقطه و زماني كه چنين موادي پيدا شد در صورت رسيدن به نصاب از افراد ستانده مي شود. اين اشياي نه گانه در بيشتر مناطق جهان يافت مي شود. چنانچه همه اين نه چيز در منطقه اي نباشد. برخي آن ها به طور حتم، مانند: طلا، نقره، گوسفند، گاو و ... وجود دارد. 5. هر چند مشهور فقيهان بر اين عقيده اند كه زكات در اشياء نه گانه منحصر است، اما برخي از آنان نيز، بر اين باورند كه با توجه به فلسفه، تشريع زكات و با توجه به هدف اصلي از وجوب اين واجب الهي، زكات منحصر در اشياء نه گانه نيست و بستگي به نياز و عدم نياز جامعه اسلامي و موارد مصرف در نظام اسلامي دارد؛ يعني در صورت نياز جامعه و موارد مصرف و پاسخ گو نبودن مواد نه گانه قابل توسعه به اشياء ديگر نيز هست و رفع و وضع آن به عهده ولي فقيه است. V}(ر.ك: مجله فقه اهل بيت، شماره 10، 11 و 12){V ماليات هاي دريافتي از مردم در زكات منحصر نيست. افزون بر آن خراج هاي زمين، خمس و ... ماليات هايي است كه از مردم ستانده مي شود. ملاحظه مجموع اين ها ؛ اولا گستردگي اخذ ماليات، ثانيا شمول آن به همه اموال در هر زمان و مكاني را مي رساند.
کد سوال : 1558
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا علماي سني نيزبه مرحله ي كشف الشهود مي رسند؟
پاسخ : رسيدن به مرحله كشف و شهود براى عموم انسان‏ها امر ممكنى است و اصولاً همه را به اين مرحله ودرجه كه كمال واقعى و سعادت حقيقى انسان در آن است دعوت نكرده‏اند و بالاتر اين كه انسان براى همين هدف عالى آفريده شده است. خداوند در سوره ذاريات آيه 56 مى‏فرمايد: A}«و ما خلقت الجن و الانس و الا ليعبدون»{A، «جن و انس را براى عبادت آفريدم» و بالاترين مرحله عبادت و عبوديت همان رسيدن به مقام قريب الاهى و كنار زدن حجاب‏هاى موجود بين خداوند و بنده و شهود ذات پاك و اسماء و صفات و كمالاتت الاهى است و هر چه اين عبوديت و بدنگى خالصانه‏تر و پسنديده‏تر باشد، قريب و تكامل بيشترى به دنبال دارد. در برخى روايات، «ليعبدون» به «ليعرفون» تفسير شده است يعنى هدف و منظور از آفرينش معرفت پيدا كردن و شناخت نسبت به خداوند است چون تا شناخت واقعى و راستين براى فردى حاصل نگردد و خداوند را چنان كه شايسته و در خور اوست نشناسد و از طريق آيات نورانى قرآن و بيانات معصومين - عليهم السلام - كه مفسران و شارحان كلام الاهى مى‏باشند، با توحيد و ذات و صفات و اسماء پروردگار آشنا نگردد و نمى‏توان رسم عبوديت را درست به جا آورد به قرب الاهى برسد. حتى در مورد كسانى كه با هيچ دينى آشنا نيستند ولى بر طبق فطرت سليم و پاك خود راه حق را از ناحق و اعمال نيك را از كردار زشت جدا ساخته و نيت و عمل شايسته‏اى دارند، امكان رسيدن به درجات والاى معرفت و قرب وجود دارد چون در نهاد هر انسان و فطرت هر فردى عشق به كمال و قرب و محبت خداوند به وديعت گذاشته شده و خود فطرت چراغ روشنى است كه راه قرب و بندگى را به انسان مى‏نمايد و چنانچه اين چراغ پر فروغ با ظلمت و حجاب گناهان، پنهان و يا كم نور نگردد در پرتو آن مى‏توان راه نجات و قرب به خداوند را پيدا كرد و اين مهم دست يافت. فرستادن پيامبر و كتاب‏هاى آسمانى همگى به خاطر كنار زدن حجاب‏هايى است كه چهره زيباى فطرت را پوشانده و مانع درخشش و نورافشانى آن گرديده است. امير مؤمنان على(ع) در اولين خطبه نهج‏البلاغه در اين باره مى‏فرمايد: H}«منبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبياءه ليستأدوهم ميثاق فطرته ويذكرهم منسى نعمة»{H، «پس خداوند پيامبرانيش را در ميان مردم فرستاد و پى در پى فرستادگانش را به سوى آنها گسيل داشت تا از آنها بخواهند پيمان فطرتشان را ادا نمايند و نعمت‏هاى فراموش شده را به ياد آنان بياورند.» پس نه تنها اهل سنت بلكه هر انسانى كه فطرتش سالم باشد و با حق و حقيقت عناد و دوشمنى نداشته باشد و بر طبق فطرت خدادادش عمل كند و به نداى فطرتش كه به خوبى و زيبايى و بندگى خالق و انجام كارهاى شايسته دعوت مى‏كند و عناد و لجاجت با حق نداشته باشند متناسب با ظرفيت و سرمايه و زمينه‏هاى خود مى‏تواند نردبان قرب و تكامل و بندگى را بپيمايد و به اندازه خود از شهود ذات و اسماء صفات پروردگار بهره‏مند گردد. البته چون در هيچ دينى به اندازه اسلام توحيد و اسماء و صفات و ذات پروردگار روشن و شفاف و عميق و همه جانبه معرفى نگرديده و هيچ كس همانند اهل بيت پيامبر (ص) خداوند را چنان چه بايد نشناخته و آن چنان كه شايسته و سزاوار است با سخنان و كمالات و بيانات خود معرفى نكرده‏اند، افرادى كه با پيروى از تعاليم و راهنمايى‏هاى اهل بيت - عليهم الاسلام - و در پرتو معرفى آنان با خداوند آشنا مى‏گردند و خداوند را از زبان و بيان آنان مى‏شناسد، راه وصول و شهود سهل‏تر و آسانتر و بى ضررتر و شفافتر و روشن‏تر است و درجه قرب شهود آنان بالاتر و قوى‏تر و شديدتر است چون رسيده به پروردگار به وسيله راهنمايى كسانى كه آينه جمال و جلال و كمالات الاهى هستند و خود در بحر توحيد غرق و شناگر ماهر درياى توحيد مى‏باشند و از اين درياى عميق گوهرهاى ناب و ارزنده‏اى به دست آورده‏اند و به ما معرفى كرده‏اند، راهى منطقى و عاقلانه و خردمندانه است. البته از اهل سنت و ساير اديان كسانى كه حق را شناخته ولى به خاطر عناد و هواپرستى و تعصب جاهلانه در مقابل آن ايستاده و آن را نفى و انكار كرده‏اند، راه سعادت و قرب به خاطر همين لجاجت و هواپرستى و جاه‏طلبى به روى آنان بسته است و از عروج به آسمان معرفت و قرب محروم و ممنوع مى‏باشند مگر اين كه توبه كنند و به راه حق و حقيقت بازگردند. به كتاب «روح مجرد» تأليف علامه محمد حسين حسينى تهرانى رجوع نمايد.
کد سوال : 1559
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : حضرت علي در صفين اسلام ظاهري معاويه را نپذيرفت . اما پيامبر اسلام ظاهري ابوسفيان را پذيرفت . تفاوت كار آنها چيست؟
پاسخ : اينكه در سؤال گفته ايد: «اسلام ظاهري معاويه را نپذيرفت» جمله صحيحي نيست چون معاويه در صفين اسلام نياورد بلكه معاويه در سال هشتم هجرت اسلام آورد و پيامبر هم قبول كرد و آنها را نكشت. معاويه در صفين گفت: ما حاضريم جنگ را متوقف كنيم و قرآن را حكم قرار بدهيم و معاويه اين طرح را براي نجات خود مطرح كرد و اين طرح را زماني مطرح كرد كه در چند قدمي شكست قرار داشت و علي(ع) فرمود كه معاويه مي خواهد شما را فريب بدهد، او معتقد به حكميت قرآن نيست، جنگ را متوقف نكنيد و آنان را رها نكنيد. البته حضرت علي(ع) از ديدگاه شيعه امام و جانشين پيامبر است و كسي حق مخالفت با او را ندارد و از ديدگاه اهل سنت هم، آن حضرت خليفه به حق است و مردم با او بيعت كرده اند و معاويه به هيچ بهانه اي نمي توانست با علي(ع) مخالفت كند. بنابراين، نبايد كار معاويه و ابوسفيان را در اين دو مورد يكسان در نظر گرفت. ابوسفيان كافر بود ولي معاويه مسلمان بود.
کد سوال : 1560
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : فلسفه ي دعا (كميل عاشورا و...) چيست ؟
پاسخ : دعا و مناجات نوعي توسل عاشقانه و پيوند موجودي بي نهايت کوچک و ناتوان به موجودي بي نهايت بزرگ و تواناست . آدمي در دعا و التماس که چونان گدايي دست به درگاه کريم دراز مي کند , به حقيقت وجودي خويش نزديک ميشود خود راتهي دست و بي نوا , رانده واز همه جا مانده , حقير و فقير , ذليل و خوار , عاجز و ناتوان و بيچاره و بي پناه مي بيند ؛ در اين حال حقيقت هستي او که چون سايه اي از هستي خداوند است نمودار مي گردد و تنها چيزي که به او نويد و اميد ميدهدوغرور مي بخشد , احساس بستگي به حق و نياز به خداست . درک اين معنا که به او حال ميدهدو او رابه عمق جملات شورانگيزي که در دعاها وازجمله دعاي کميل است مي رساند . اصولا فلسفه دعا فقر و ضعف بنده (اعم از ضعف ها و نيازهاي مادي و معنوي) و غنا و قدرت خالق است. دعاي کميل نوايي است که از ناي پاک امير المومنين(ع)بر آمده و از اشک عشق, طراوت و از سوز آه ، حرارت و از عطر مناجات نشأت گرفته است و بر دل آماده وپر شور شاگرد لايقش يعني کميل بن زيادجاري گشته ودر هر شب جمعه و نيمه شعبان ورد زبان عاشقان و دلسوخته گان و زمزمه اهل دل وترنم اهل محبت است . اين دعا شامل بخشهاي گوناگوني است: در بخش اول خدارابه صفات جمال وجلالش سوگند مي دهيم واو را به بزرگي وعظمت ياد مي کنيم؛خدايا من از تو در خواست مي کنم به رحمتت که همه چيز را فرا گرفته وبه نيرويت که به همه چيز چيره گشته و هر چيزي در برابرش خاشع وفروتن گشته وبه جبروت وقهاريت که بر همه چيز مسلط وغالب گشته وبه عزت و شکوهت که چيزي در برابرش ياراي ايستادگي ندارد وبه بزرگيت که همه چيز را پر کرده و به حکومت وپادشاهيت که بر همه چيز برتري يافته وبه ذات مقدست که بعد از نابودي همه چيز پايدار و باقي است و به نام هايت که ارکان هر چيز را احاطه کرده وبه علم ودانشت که هر چيز را در بر گرفته وبه نور ذاتت که هر چيز در پرتو آن روشني يافته است اِي نور ؛ اي منزه؛اي آغاز هر آغاز واي پايان هر پايان . ودر بخش ديگري: گناهان مختلف وآثار هر کدام را بر مي شمردواز خداوند آمرزش آنها را در خواست مي کند : خدايا ؛ گناهاني که پرده عصمت وپاکي را مي درندوگناهاني که بد بختي و عذاب را برانسان فرود مي آورند و گناهاني که نعمت ها را تغيير مي دهند وگناهاني که مانع بر آورده شدن دعاها مي شود و گناهاني که بلا را نازل مي کند و به طور کلي هر گناهي را که مرتکب شده ام و هر خطايي که از من سر زده , بر من ببخشاي . در بخشي ديگر از لطف و کرامت ومهرباني خداوند وخطا وکوتاهي و نيازمندي خود مي گويد : خدايا؛ مولاي من؛ چه بسا کارهاي زشتم را پوشاندي وچه بلاي سنگيني را از من دور کردي و چه لغزش هايي که مرا از آن نگاه داشتي و چه امور ناگواري که از من دفع ساختي وچه تعريفهاي نيکو و زيبايي که که من سزاوار آن نبودم ولي تو آن را بر سر زبانها انداختي. خدايا ؛ گرفتاري من بزرگ است وبدي حالم از حد گذشته و کار هايم دست مرا بسته و غل و زنجير گناهان مرا زمين گير نموده وآرزو هاي دراز مرا از نفعم باز داشته و دنيا با فريبش مرا فريب داده و نفسم مرا با خيانت ومسامحه کاري اش مرا گول زده است. اي آقا و سرور من! بعزت و سربلندي ات از تو مي خواهم که رفتار و کردا بدم مانع اجابت دعايم نشود و مرا به زشتي هاي پنهاني که از آنها آگاهي، رسوا نکني و به خاطر عمل هاي بدي که در پنهان و خلوت انجام داده ام و ادامه تقصير و کوتاهي ام و ناداني و فزوني خواهش ها و غفلت و بي توجهي ام، در مجازات و کيفر عجله نکني و در بخشي ديگر چنين مي خوانيم: خدايا! بعد از اين همه کوتاهي و تجاوز از حد در حالي که عذرخواه و پشيمان و شکسته و عفو خواهم و خواستار آمرزشم و به سوي تو باز گشت کننده ام و به گناهان خويش اقرار و اعتراف دارم به سوي تو و به بارگاه ربوبي تو آمده ام و هيچ چاره اي جز اينکه عذرم را بپذيري و مرا در ميان رحمت گسترده ات در آوري ندارم. خدايا! عذرم را بپذيرد و به شدت گرفتاري من، رحمت آر و مرا از بند سختي ام برهان. پروردگارا! بر بدن ناتوانم و بر نازکي پوستم و شکنندگي استخوانم رحم کن! اي خدايي که آفرينش و ياد و تربيت و نيکي به من و روزي دادن به من را آغاز نمودي، مرا به همان کرم آغاز ينت و همان سابقه نيکي و احسانت ببخشاي. خدايا! اي آقا و پروردگار من! آيا بعد از يگانه دانستنت و بعد از پر شدن قلبم از شناخت و معرفتت و بعد از گويا شدن زبانم به ياد و ذکر تو و گره خوردن قلبم به رشته محبت تو و اعتراف صادقانه ام و دعايم که در اوج فروتني در برابر پروردگاري تو بر زبانم جاري گشته، آيا بعد از همه اينها مرا با آتش عذاب، کيفر مي دهي؟ بعيد است با من چنين کاري کني؛ تو بزرگوار تر از آني که دست پرورده خود را تباه گرداني يا کسي را که به فرد نزديک گردانيده اي از خود دور کني يا کسي را که پناه داده اي از خود براني يا آن که را کفايت کرده و مورد لطف و رحمت خود قرار داده اي به بلا واگذاري. اي خدا و پروردگار و آقا و مولاي من! براي کدام يک از امور به تو شکايت آورم و براي کدام يک ضجه و ناله کنم؟ آيا از عذاب دردناک و شديد بنالم يا از طولاني بودن بلا؟ خدايا! اگر مرا براي کيفر در صف دشمنانت قرار دهي و مرا با اهل عذاب و بلا در يک جا جمع کني و ميان من و دوستانت جدايي افکني اي خدا و آقا و مولا و پروردگار من، گيرم بر عذاب و کيفرت صبر کنم ولي چگونه مي توانم بر دوري و جدايي ات صبور باشم؟ اي آقا و مولاي من! به عزت و شکوهت صادقانه سوگند مي خورم اگر در ميان دوزخ اجازه سخن گفتن به من دهي، در بين اهل جهنم هر آينه به خروش مي آيم و چون اميد واران به درگاهت مي نالم و فرياد، فريادخواهان سر مي دهم و به پيشگاهت گريه گم کردگان سر مي دهم و تو را صدا مي زنم که: کجايي اي دوستدار مؤمنان، اي نهايت آرزوي عارفان! اي دادرس دادخواهان، اي محبوب دل هاي راستگويان و راستان و اي خداي جهانيان. و در بخش پاياني دعا مي فرمايد: اي آن که زود خشنود مي گردي، بنده اي را که جز دعا صاحب چيزي نمي باشد بيامرز؛ چون تو هر چه بخواهي انجام مي دهي. اي آن که نامش دوا و ذکرش شفا و طاعتش بي نيازي است، رحم کن آن را که سرمايه اش اميد و سلاحش گريه است اي تمام بخش نعمت ها! اي برطرف کننده بلاها! اين نور وحشت زدگان در تاريکي ها! اي عالمي که از کسي چيزي نياموخته اي! بر محمد و آل محمد درود فرست و با من آن کن که خود شايسته آني. نه آنچه که من شايسته آنم و رحمت و درود خدا بر پيامبرش و امامان با برکت و خجسته از خانواده و آل او باد. T}اما زيارت عاشورا{T در فرهنگ سياسي اسلام، تولي و تبري و محبت به پاکان و بغض به دشمنان از اصول اساسي است تا آنجا که پايداري نظام اسلامي از نظر اجتماعي و حفظ ايمان فردي وابسته آن شناخته شده است. از اين رو درباره فلسفه لعن در زيارت عاشورا و اهميت «حب و بغض» توجه شما را به مطالب زير جلب مي کنيم. در مورد لعن، بايد گفت لعن كه به معناى دورى از لطف و رحمت الهى است و آنچه نکوهش شده ناسزاگويي و سب به خدايان مشرکان است A}«لا تسبوا الذين يدعون من دون الله فيسبوا الله عدوا بغير علم؛{A... و آنهايي را که جز خدا مي خوانند دشنام مدهيد که آنان از روي دشمني [و] به ناداني خدا را دشنام خواهند داد» V}(انعام، آيه 108). {V اما لعن به معناي طلب دوري از رحمت الهي، نسبت به کافران و ظالمان در قرآن نيز آمده است A}«ان الله لعن الکافرين و اعد لهم سعيرا؛ {A خداوند کافران را لعن مي کند و عذاب را براي آنان آماده کرده است» V}(احزاب، ايه 64). {V و همچنين کساني که پيامبر را آزار داده اند مورد لعن قرار گرفته اند. A} «ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الاخره؛{A کساني که خداوند و پيامبرش را آزار مي دهند خداوند آنان را در دنيا و آخرت مورد لعن قرار مي دهد» V} (احزاب، آيه 57).{V براى معاندان و محاربان با امام حسين(ع) و ظالمين به اسوه‏ها و الگوهاى هدايت مردم، ابدى است. زيرا ملاك لعن، ابدى است. آنچه كه موجب لعن و نفرين نسبت به ظالمين به حق محمد و آل محمد(ص) شده است، و ملاك لعن است، چون باقى است لعن هم باقى است. علاوه بر اين، حقيقت و روح دين را همين حب و بغض‏ها تشكيل مى‏دهد. حب و عشق نسبت به كسانى كه بندگان مطيع و عارف درگاه الهى بوده‏اند و بغض نسبت به كسانى كه دشمن حق و حقيقت بوده‏اند (تولي و تبري) از نشانه هاي ايمان است. همچنان كه در متون دينى آمده است «هل الدين الاّ الحبّ؟ و هل الايمان الاّ الحبّ و البغض؟ آيا دين و ايمان چيزى غير از حبّ و بغض است؟»، (ميزان الحكمه، ج 2، ص 944) و در حديث قدسى آمده است: «خداوند به موسى(ع) فرمود: آيا هرگز كارى براى من انجام داده‏اى؟ موسى عرض كرد: برايت نماز گزاردم، روزه گرفتم، صدقه دادم و تو را ياد كردم؛ خداوند فرمود: نماز برهان و حجّت براى توست و روزه سپر تو در برابر آتش جهنم است و صدقه، سايه‏ى سرت و ياد من، نورى است براى تو چه كارى براى من كرده‏اى؟ موسى(ع) عرض كرد: مرا به كارى كه براى توست راهنمايى فرما. خداوند فرمود: اى موسى! آيا هرگز براى من با كسى دوستى كرده‏اى و براى من با كسى دشمنى كرده‏اى؟ پس، موسى دانست كه برترين اعمال، حبّ و دوستى به خاطر خدا و بغض و دشمنى به خاطر خداست»، (همان، ص 966). در زمينه حب و بغض بخاطر خدا، نقل متواتر از شيعه و سنى رسيده است. نبى اكرم مى‏فرمايد: «حبّ و بغض به خاطر خداوند، واجب است»، (كنزالعمّال، ح 24688) بنابراين، يكى ديگر از فلسفه‏هاى زيارت عاشورا را همين تحكيم حبّ و بغض به خاطر خدا مى‏توان برشمرد. با توجه به آنچه گفته شد، لعن بر دشمنان و صلوات بر اولياء موجب حفظ و تقويت روحيه ظلم ستيزي با دشمنان و پيوستگي با مؤمنان مي شود. به همين جهت شخصيت وارسته و جامع نگري مانند امام راحل فرموده اند «آنچه ما داريم از محرم و صفر داريم» و «آنچه اسلام را زنده نگه داشته محرم و صفر بوده است». و هم چنين تحليل گران دشمنان به اين نتيجه رسيده اند آنچه موجب حفظ روحيه ظلم ستيزي شيعيان شده، زنده نگهداشتن خط سرخ عاشورا است و آنچه به شيعيان اميد مي دهد، ايمان به خطر سبز انتظار است. اما آنچه مهم است بايد برپايي مجالس عزاداري و لعن و نفرين ها، با معنا و جهت دار باشد به طوري که نفرت از يزيدهاي زمانه را به دنبال داشته باشد و تجديد روحيه ياران باوفاي امام حسين(ع) در ميان مؤمنان امروزه به نمايش در آيد و منظور شهيد مطهري رعايت اين نکته است که از زمان خود غافل نشويم. و شعارهاي ما بر پايه شعور باشد. البته راه هاي ظلم ستيزي متعدد است که خودکفايي و بي نيازي از تکنولوژي دشمن نيز يکي از نمونه هاي آن است.در پايان توجه شما را به سند يارت عاشورا جلب مي کنيم. در كتاب مصباح شيخ طوسى كه مفاتيح‏الجنان هم زيارت عاشورا را از آنجا نقل كرده است امام صادق(ع) در فضيلت و ثواب زيارت عاشورا مطالبى فرموده‏اند در ادامه آن امام به راوى كه صفوان است مى‏فرمايد: اى صفوان من يافتم اين زيارت را با اين ضمانت [ثواب‏ها و فضيلت‏ها] از پدرم امام باقر(ع) و پدرم از امام سجاد(ع) تا مى‏رسد به پيامبر خدا(ص) و پيامبر از جبرئيل و جبرئيل از خداوند. بر اين اساس برخى مثل مرحوم حاج ميرزا حسين نورى استاد صاحب مفاتيح‏الجنان را عقيده بر اين بوده است كه اين زيارت از سنخ احاديث قدسيه مى‏باشد، (ر.ك: مفاتيح‏الجنان). شيخ طوسى(قدس‏سره) با سه سند اين زيارت شريف را به شرح زير نقل كرده است: 1ـ محمد فرزند اسماعيل بن بزيع، از صالح فرزند عقبه، وى نيز از پدرش عقبة بن خالد از امام باقر(ع). 2ـ محمد فرزند خالد طيالسى، از سيف بن عُميره، از صفوان فرزند مهران از امام صادق(ع)، از پدرانش از پيامبر و جبرئيل و سرانجام خداوند بزرگ. 3ـ صالح بن عقبه و سيف بن عُميره از علقمه فرزند محمد حضرمى از امام باقر(ع)، V}(مصباح المتهجد و سلاح المتعبد / 772 ، 787) {V گفتنى است: همه‏ى افراد پيش گفته از مشاهير راويان حديث هستند كه عموما از سوى دانشمندان علم رجال توثيق شده‏اند مگر عقبه بن خالد و علقمه بن محمد كه توثيق خاص ندارند، ولى توثيق عام دارند؛ يعنى افراد بنامى بودند كه روايات امامان را نقل مى‏كردند و اگر نقطه‏ى ضعفى در آنان بود، به يقين در جامعه اشتهار پيدا مى‏كرد و بر سر زبان‏ها مى‏افتاد و به يكديگر بازگو مى‏كردند؛ با اين همه، هيچ گونه قدحى درباره‏ى آن دو نقل نشده است. از اين طريق مى‏توان «توثيق عام» را احراز كرد. V}(براى توضيح بيشترر.ك: منشور نينوا: مجيد حيدرى‏فر / ص 35){V. در پايان ياد سپارى اين نكته‏ى مهم را براى همگان توصيه مى‏كنيم: براى اطمينان به صدور حديثى از معصومان(ع) بايد به روش پيش گفته عمل كرد، البته راه ديگرى وجود دارد و آن اينكه گاه از متن حديث و بلنداى مضمون آن مى‏توان به صدور آن روايت از امام معصوم(ع) مطمئن شد. كه ملاكهاى تشخيص دقيق آن از حوصله اين نوشتارخارج است و مى‏توان زيارت عاشورا را از اين طريق نيز مورد بررسى قرار داد. براى آشنايى بيشتر با مباحث رجالى سند زيارت عاشورا، به دو كتاب ارزشمند «شفاء الصدور فى شرح زياره العاشور» تأليف آيت‏الله ميرزا ابوالفضل تهرانى«قدس‏سره» كه از شاگردان ميرزاى شيرازى بود و نيز «اللؤلؤ النضيد فى شرح زياره مولينا ابى عبدالله الشهيد» نگارش آيت‏الله شيخ نصرالله شبسترى مراجعه فرماييد.