کد سوال : 1041
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با اين كه از لحاظ دينى انسان معتقدى هستم، بعضى اوقات ترديد مثل خوره روح مرا مىآزارد؛ به طور ناخودآگاه درباره همه چيز دچار شك مىشوم و باورهاى دينىام را كه سخت به آنها ايمان دارم، سست و بىپايه مىيابم. نمىدانم شايد آن طور كه فكر مىكنم اعتقاد محكمى ندارم. لطفاً مرا راهنمايى كنيد.
پاسخ : جوانان معمولاً در اين سنين درباره مسائل مختلف از جمله اعتقادات و باورهاى دينى خود دچار ترديد مىشوند و در صدد پيدا كردن دلايل منطقى و پشتوانه قابل قبولى براى آنها هستند. آنان مىخواهند نظام فكرى و اعتقادى خود را تجديد بنا كنند و به آن استحكام فزونتر بخشند .از آن جا كه گاه گمان مىكنند باورهاى دينىشان بر تقليد مبتنى است، تصميم به اصلاح آن مىگيرند و مىكوشند با تحقيق و موشكافى درباره آنها به ثبات فكرى دست يابند؛ چنين ترديدهايى كه فرد را به تحقيق وا مىدارد به مرحله يقين و علم مىرساند، خوب و پسنديده است؛ ولى به شرط آن كه همزمان با پديد آمدن آن، شخص به دنبال پاسخ باشد و در ترديد باقى نماند. شك توقفگاه خوبى نيست؛ اما اگر آغاز حركت باشد، نيكو و شايسته است. اگر ترديدهاى شما از اين قبيل است، نگران نباشيد. بكوشيد با مطالعه و پرسيدن از استادان و كارشناسان، جنبه اعتقادى و فكرى خودرا تقويت كنيد و با عمل به دستورهاى دينى(مثل نماز و عبادات ديگر) و پايبندى بيشتر به آنها، ايمان خود را مستحكم سازيد. اگر ترديدهاى شما وسواس گونه است؛ يعنى بدون اختيار و به طور مكرر مطالبى به ذهنتان خطور مىكند - و قادر به قطع آن نيستيد - و شما را از فكر كردن درباره چيزهاى ديگر باز مىدارد، اختلالى است كه بايد درمان شود. اين اختلال اصطلاحاً «وسواس فكرى» نام دارد. در ذهن مبتلا يان به اين اختلال افكارى بيهوده، شرم آور يا وحشتناك به وجود مىآيد و در چرخهاى بىپايان پيوسته تكرار مىشود.
اگر ترديدهاى شما درباره باورهاى دينى از نوع وسواس فكرى است، نيازمند پىگيرى و تلاش بيشترى است و توصيه مىشود با مشاورهاى حضورى با يكى از كارشناسان در اين زمينه(روانشناسان بالينى) به حل آن بپردازيد. در عين حال در اين نوشتار كوتاه نكاتى چند را به عرضتان مىرسانيم، اميد است مفيد و مؤثر واقع شود. در ابتدا لازم است به آثار و پيامدهاى سوء اين نوع افكار و تفكرات وسواسگونه توجه فرماييد و سپس با انجام راهكارهاى ارائه شده در جهت رهايى از آن گام برداريد. بخشى از پيامدهاى سوء وسواس فكرى عبارت است از:
1. اتلاف عمر
2. حواس پرتى و ناتوانى در تمركز حواس
3. بازماندن از كارهاى اصلى مانند تحصيل علم و مطالعه
4. سست شدن باورهاى دينى
با توجه به زيانهاى ياد شده با رعايت دستورالعملهاى زير قاطعانه به حل مشكل بپردازيد:
1. تلقين: به خود تلقين كنيد من به اصول فكرىام كاملاً ايمان دارم و مىتوانم ترديدهايم را رها كنم.
2. تغيير حالت: هرگاه ترديد به سراغ شما آمد، مشت خود را محكم به زمين بكوبيد و با گفتن ذكرى مثل «لاحول و لا قوة الا بالله» تغيير حالت داده، از آن افكار رهايى يابيد و بىدرنگ به كارى مشغول شويد يا به موضوعى ديگر بينديشيد.
3. به مچ دستتان كش نازكى ببنديد؛ هرگاه افكار ترديدآميز به ذهنتان آمد و شما را رنج داد، كش را بكشيد و رها كنيد. با احساس دردى شديد كه به شما دست مىدهد، از آن افكار خارج خواهيد شد.
4. زمان خاصى، مثلاً ساعت 4/30 تا 4/45 بعداز ظهر، را به چنين افكارى، اختصاص دهيد و هر گاه در طول روز ترديد به سراغ شما آمد، به خودتان بگوييد زمان چنين افكارى فلان ساعت است. در آن زمان مشخص به ترديدها فكر كنيد و در طول زمان به تدريج(مثلاً روزى يك دقيقه) از زمان اختصاص داده شده بكاهيد تا به صفر برسد.
با انجام راهكارهاى ارائه شده(در يك ماه) نتيجه و ارزيابى خودتان براى ما بنويسيد تا در صورت لزوم نكات ديگرى برايتان ارسال گردد.
کد سوال : 1042
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : حضرت محمد(ص) در طول رسالت 23 ساله خويش معجزاتى داشت كدام يك از معجزات ايشان به طور مستقيم در قرآن كريم اشاره شده است؟!
پاسخ : علاوه بر قرآن مجيد كه اعجاز جاودانه آن آشكار و بديهى است، پيامبر اسلام(ص) معجزات فراوانى دارد؛ كه برخى از آنها در آيات قرآن و كتابهاى سيره نويسان ثبت شده است. شمارى از اين معجزات عبارت است از:
1. اسراء
«اسراء» همان حركت شبانگاهى پيامبر(ص) از مسجد الحرام تا مسجد الاقصى است.V}ر.ك: تفسير موضوعى قرآن كريم، آيت اللَّه جوادى آملى، ج 8، ص 85-64.{V اين سفر در «يك شب»، در بيدارى و با همين پيكر مادى تحقّق يافت نه در شبها و روزهاى طولانى يا در عالم خواب و با روح به تنهايى. آيات قرآنى و شواهد تاريخى بر وقوع اين سفر دلالت آشكار دارند. قرآن كريم مىفرمايد: A}«سبحان الذى أسرى بعبده ليلاً من المسجد ا لحرام الى المسجد الاقصى الذى باركنا حوله لنريه من آياتنا انه هو السميع البصير{A؛V} اسرا(17): 1.{V ؛ M}منزه است آن [خدايى] كه بندهاش را شبانگاهى از مسجد الحرام به سوى مسجد الاقصى كه پيرامونش را بركت دادهايم، سير داد تا از نشانهاى خود به او بنمايانيم كه او همان شنواى بينا است{M.»
اين رويداد به وسيله شيعه و اهل سنت نقل شده است و كتابهاى روايى و تاريخى، فراوان به آن پرداختهاند. البته جابه جايى در فضا و پيمودن مسافتهاى طولانى در زمان كوتاه، در زندگانى ديگر پيامبران نيز سابقه داشته است؛ چنان كه درباره حضرت سليمان(ع) مىخوانيم:«ولسليمان الريح غدوها شهر و رواحها شهرو و...؛V}. سبا(34): 12.{V و باد را براى سليمان [رام كرديم] صبحگاهان مسير يك ماه را مىپيمود و عصر گاهان مسير يك ماه را.»
افزون بر اين، شواهد عينى و تجربى بسيار وجود دارد كه برخى از اولياى الاهى مسافتهاى طولانى را در زمانى كوتاه پيمودهاند و به اصطلاح «طى الارض» داشتند. البته آنچه گفته شد، تنها درباره «اسراء» و حركت شبانگاهى پيامبر(ص) از مسجد الحرام به مسجد الاقصى است كه خود مقدمه «معراج» به شمار مىآيد. «معراج» از معجزات ويژهاى است كه اسرار و لطايف عميقتر دارد واز نشانههاى برترى پيامبر اسلام(ص) و شرافت وى بر تمام جهانيان است.
2. شق القمر
از ديگر معجزات برجسته پيامبر اسلام(ص) كه قرآن مجيد از آن خبر داده، «شق القمر» است. چنان كه مىخوانيم: «A}اقتربت الساعة و انشق القمر{A؛V} قمر(54):1.{V ؛M}قيامت بسيار نزديك شد و ماه شكافت{M.»
انشقاق قمر، در پاسخ مشركانى صورت گرفت كه درخواست چنين كارى داشتند، تا به ارتباط پيامبر(ص) با علم و قدرت بى پايان خداوند پى برند.V} تفسير نمونه، ج 23، ص 9.{V
ناگفته نماند، از آنجا كه حضرت محمد(ص) واپسين پيامبر است، دوران پس از وى «آخر الزمان» خوانده مىشود و بعثت او نشانه نزديك شدن قيامت است؛ زيرا، در مقايسه با عمر جهان هستى، زمان پس از پيامبر اسلام(ص) اندك مىنمايد. بهترين دليل بر وقوع اين حادثه در زمان پيامبر اسلام(ص) آيه بعد همين سوره است كه از سرسختى و تداوم انكار مشركان، با وجود رؤيت اين معجزه شگفت آور، پرده بر مىدارد: «A}و ان يروا آية يعرضوا و يقولوا سحر مستمر{A؛V}.قمر(54):2.{V ؛M}و هرگاه نشانهاى ببينند، روى بگردانند و گويند سحرى هميشگى است{M.»
البته چنين انشقاقهايى در زندگانى پيامبران گذشته نيز سابقه داشته و به صورت ضعيفتر جلوه گر شده است؛ چنان كه درباره حضرت موسى(ع) مىخوانيم:A} «فاضرب لهم طريقاً فى البحر يبسا{Aً؛V} طه(20):77.{V ؛M} و راهى خشك براى آنان باز كن{M.» در بخشى ديگر از داستان حضرت موسى(ع) مىخوانيم: ضربه عصاى موسايى سنگ را شكافت و دوازده چشمه آب جوشيد: «A}و قطعناهم اثنتى عشرة أسباطاً أمما و أوحينا الى موسى اذا ستسقاه قومه زن اضرب بعصاك الحجر فانبحست منه اثنتا عشرة عينا قد عليم كل أناس مشربهم...{A؛V} اعراف(7):190.{V ؛M}و آنان را به دوازده عشيره كه هر يك امتى بودند، تقسيم كرديم و به موسى - وقتى قومش از او آب خواستند - وحى كرديم با عصايت بر آن تخته سنگ بزن. پس از آن دوازده چشمه جوشيد و هر گروهى آبخورى خود را شناخت{M.»
3. گفت و شنود درختان
در نهج البلاغه آمده است: روزى پيامبر(ص) براى ايجاد انگيزه گرايش به اسلام در يكى از افراد قريش، در برابر ديدگان او درختى رامخاطب قرار داد. درخت از جاى خود حركت كرد و نزد پيامبر(ص) ايستاد و سپس به دستور پيامبر(ص) به جاى اوليه خود بازگشت.V}شرح نهج البلاغه، ابن ابىالحديد، ج 13، ص214.{V در واقعهاى ديگر، درختى به رسالت پيامبر اسلام(ص) گواهى داد.V} الشفا بتعريف حقوق المصطفى، قاضى عياض، ج 1، ص 298{V اين دو معجزه نيز مورد اتفاق علماى شيعه و اهل سنت است و در كتابهاى متعدد آنها به چشم مىخورد. البته گفت و گو و فرمانبرى جمادات، گياهان و حيوانات در زندگانى پيامبران گذشته نيز سابقه داشته است. چنان كه «هدهد» و ديگر حيوانات از حضرت سليمان فرمانبرى داشتند.V}نمل(27): 20.{V چهار پرنده كوبيده شده نيز به فراخوان حضرت ابراهيم(ع) پاسخ مثبت دادند و پرواز كنان به سوى او شتافتند:A}«قال فخذ أربعة من الطير فصرهن اليك ثم اجعل على كل جبل منهن جزءاً ثم ادعهن يأتينك سعياً{A؛ V} بقره(2):260.{V ؛M}[خداوند] فرمود: [اى ابراهيم] پس چهار پرنده برگيرد و آنها را پيش خود ريزريزگردان، سپس بر هر كوهى پارهاى از آنها قرار بده؛ آنگاه به سوى تو مىآيند{M.»
آنچه گفته شد، نمونههايى از توانمندى انسانهاى كامل است كه در پرتو بندگى خدا و اتصال به قدرت بى انتهاى پروردگار، در برابر ديدگاه مردمان جلوهگر شده است.
ناگفته نماند، كتابهاى تفسيرى، روايى و تاريخى، بيش از سه هزار مورد از معجزات و كرامات رسول اكرم(ص) را ثبت كردهاند. از پيامدهاى زيباى گفت و گو در اين زمينه، رسيدن به روشن بينى و توسعه فضاى فكرى، شكسته شدن حصارهاى مادى و راهيابى به درياى بى كران نورانيت معنوى است.
کد سوال : 1043
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : چرا چهارده معصوم(ع)ائمه مىشوند و ما انسانهاى معمولى نمىتوانيم به آن مقام برسيم؟ با توجه به اين كه مقدمات اين امر اكتسابى است، آن هاچه عملى انجام مىدهند كه الگو مىشوند؟
پاسخ : براى پاسخ به اين پرسش بايد به سه واقعيت معرفت پيدا كرد.
1. پيامبران و امامان(ع) داراى اراده بشرىاند؛ مانند ديگر مردم زندگى مىكنند؛ براى تحصيل هر چه بيشتر مقامات معنوى مىكوشند و اهل صبر و جهاد و زهد و تقوايند.
2. خداوند متعال به قابليت ممتاز پيامبران و امامان براى تحصيل مقامات معنوى و شايستگى آنان براى به عهده گرفتن مسؤوليت هدايت جامعه علم دارد. درحقيقت همان قابليت و شايستگى آنان موجب گزينش آنان مىشود.
آيات و روايات فراوانى بر اين دو واقعيت گواهى مىدهد:
A}«وجعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا بايتنا يوقنون؛{A M}و چون شكيبايى كردند و به آيات ما يقين داشتند، برخى از آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما[مردم را] هدايت مىكردند.{M»؛ V} سجده(32):24.{V
A}«اللّه اعلم حيث يجعل رسالته{A؛M} خداوند بهتر مىداند رسالتش را كجا قرار دهد.»{M V}انعام(6):124.{V
3. سپردن هر مسؤوليتى با دادن امكانات لازم همراه است. امامت جامعه از اين قاعده مستثنا نيست. از اين رو، خداوند آنان را از علم لازم براى به عهده گرفتن مسؤوليت امامت بهرهمند مىگرداند. اين ويژگى هنگام به عهده گرفتن مسؤوليت براى امامان(ع) محسوس مىشود؛ چنان كه درباره امام هادى(ع) مىخوانيم: «يكى از ياران ايشان به نام «هارون به فضيل» در كنارشان بود كه ناگاه امام فرمودند:«انالله و انا اليه راجعون» ابى جعفر[امام جواد(ع)] در گذشت. به حضرت عرض شد: از كجا دانستيد؟ فرمود: در برابر خدا فروتنى و خضوعى در دلم افتاد كه برايم سابقه نداشت.V} اصول كافى، ج2، ص218.{V
در اوايل دعاى ندبه به مجموع اين سه واقعيت نورانى اشاره شده است: H}«بعد ان شرطت عليهم الزهد فى درجات هذه الدنيا الدنيه و زخرفها و زبرجها فشرطوا لك ذلك و علمت منهم الوفاء به فقبلتهم و قربتهم و قدمت لهم الذكر العلى و الثناء الجلى و اهبطت عليهم ملائكتك و كرمتهم بوحيك و رفدتهم بعلمك؛{H[آنان را برگزيدى]...بعد از آن كه بر آنها شرط كردى نسبت به دنيا و زينت زيورها زهد بورزند، آنان نيز اين شرط را پذيرفتند و دانستى كه آنان به آن شرط وفا دارند. پس آنها را پذيرفتى و به خود نزديك ساختى و ياد بلند و ستايش ارجمند را براى ايشان پيش فرستادى و فرشتگانت را بر آنان فرو فرستادى و به وحى خود آنان گرامى داشتى و آنان را به بخشش علم خود ميهمان كردى... .»
البته اين امتياز(علم و عصمت موهبتى) پايه و شرط اوليه امامت است و معصومان با اراده خويش و تلاش و عبادت به مقامات عالىترى از علم و عصمت دست مىيابند؛ چنان كه در قرآن مجيد از زبان پيامبر(ص) مىخوانيم:«A}و قل رب زدنى علما{Aً؛ M}و بگو پروردگارا بردانشم بيفزاى{M.»؛ V} طه(20):114.{V
و همين عبادتها و صبر و جهادهاى بيشتر كه با اختيار و اراده انجام مىشود، موجب برترى برخى از پيامبران برديگر پيامبران مىگردد:
A}«تلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض{A؛ M}برخى از آن پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم... {M.»؛V}بقره(2):253.{V
ناگفته نماند، دسترسى به مقام «عصمت» و راهيابى به مقامات «علمى و معنوى» به پيامبران و امامان اختصاص ندارد و براى همگان ميسر است؛ چنان كه حضرت زينب(س) تا مرز عصمت پيش رفت؛ حضرت عباس(ع) به مقامات عالى معنوى دست يافت و بسيارى از علما و اوليا را «تالى تلو معصو»(نزديكان به مرز عصمت) مىخوانند.
کد سوال : 1044
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>فلسفه احكام
پرسش : چرا به نماز در اسلام اين قدر اهميت داده شده و بهترين عمل و راه رستگارى و ستون دين معرفى گرديده است، در حالى كه شايد به نظر برسد اعمال ديگرى چون امر به معروف و نهى از منكر و جهاد در راه خدا بيشتر در حفظ دين مؤثرند؟
پاسخ : انسان در زندگى اين جهان با توجه به «عوامل غافل كننده» به تذكر و يادآورى نياز دارد. بايد وسيلهاى او را در فاصلههاى مختلف زمانى به مبدأ هستى توجه دهد، هدف آفرينش را به يادش آورد و از غرق شدن در گرداب غفلت و بىخبرى بازش دارد. اين وظيفه مهم به عهده نماز است1؛ به عبارت ديگر، انسان موجودى دو بعدى است و خداوند هستىبخش او را مركب از جسم و روح آفريده است. همانگونه كه وى از ابتداى خلقت جسم و ماده خويش تا پايان زندگانى در اين دنيا به افاضه از ناحيه خالق خويش نياز دارد و بدون آن لحظهاى درنگ نخواهد كرد، در زندگانى روحانى نيز از هنگامى كه درك و شعورش كامل شد تا پايان زندگانى به فيضبخشى از سوى مبدأ پيدايش خويش نيازمند است تا قلبش نميرد و به زندگانى روحانىاش ادامه دهد؛ و اين مقصود جز از راه ارتباط با آفريدگار متعال حاصل نخواهد شد؛ و چنان كه خود فرمود و در آيات بسيارى از قرآن بر آن تأكيد ورزيد: بهترين راه ارتباط با او نماز است. از اين رو، در نخستين دستورها به موسى(ع) آمده است «M}نماز را برپادار تا به ياد من باشى»{M2.
يكى از مفسران مىگويد: اين كه در اين آيه «ذكر» و ياد خدا را مخصوص نماز كرده بدان سبب است كه نماز برترين عملى است كه فروتنى و بندگى در آن نمودار مىشود؛ و به عبارتى در نماز «ياد خداوند» تجسم پيدا مىكند3.
در چندين آيه قرآن، مهمترين مسأله پس از شناخت خداوند و ايمان به او برپا داشتن نماز شمرده شده است4. امام صادق(ع) نيز مىفرمايد: پس از شناخت خداوند هيچ عملى نيست كه با نماز برابرى كند5. برخى از احاديث بر اين نكته تأكيد ورزيدهاند كه نماز اساس و پايه اصلى دين و ايمان است؛ پايهاى مركزى كه در وسط خيمه قرار مىگيرد و اگر برداشته شود، خيمه فرو مىريزد6.
برخى از اعمال چون امر به معروف و نهى از منكر و جهاد در راه خدا آثار بسيار دارند و بر آنها تأكيد فراوان شده است؛ اما اگر نيك بنگريم در مىيابيم همه آنها بسان طنابها يا چوبكهاى اطراف خيمهاند. البته براى برپا ماندن خيمه به همه اين طنابها و چوبكها نياز است؛ اما آنچه انگيزه كارهاى نيك را تقويت مىكند و كارهاى امر به معروف و جهاد و... جهت مىدهد ياد خدا است كه بهترين قالب آن نماز است.
قرآن كريم در دو سوره مؤمنون(آيات 1 تا 11) و معارج(آيات 22 تا 34) به ترتيب شش و هشت ويژگى انسانهاى شايسته را برشمرده و در آغاز و انجام آنها نماز را مطرح فرموده است. از نماز شروع و به نماز ختم مىگردد. اين آغاز و پايان نشان مىدهد در ميان تمام اين اوصاف توجه به نماز برترين و مهمترين آنها است؛ چرا كه نماز مهمترين رابطه مخلوق با خالق و برترين مكتب تربيت است7.
پىنوشت :
1. تفسير نمونه، ناصر مكارم شيرازى، ج 13، ص 174.
2. سوره طه(20):14.
3. الميزان فى تفسيرالقرآن، علامه طباطبايى، ج 16، ص 140.
4. بقره(2):3؛ نساء(4):162؛ توبه(9):18.
5. بحارالانوار، مجلسى، ج 82، ص 225.
6. همان، ص 218 و 223 و 227.
7. تفسير نمونه، ج 25، ص 30 و ج 14، ص 201.
کد سوال : 1045
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : دنيا چيست ,موانع در شناخت آن چه بوده وحقيقت آن چيست؟
پاسخ : T}دنيا چيست؟{T
براى پاسخ به اين پرسش مىتوان به منابع شناخت دنيا نگريست و چهره راستين آن را يافت.
1. دين:
در ديدگاه امام على(ع)، دين نخستين منبع شناخت دنيا است؛ زيرا هيچ كس بهتر از خداوند دنيا را نمىشناسد. يكى از اهداف بعثت انبيا نيز شناساندن حقيقت دنيا بوده است: «او خدايى است كه دنيا را مسكن آفريدگان برگزيد و پيامبرانش را به راهنمايى جن و انس فرستاد تا دنيا را آن گونه كه هست، بشناسانند واز زيانهايش برحذر دارند و با مطرح كردن مَثَلها عيوب دنيا پرستى را نشان دهند.1
2. دنيا:
منبع ديگر شناخت دنيا، خود دنيا است. او خود را در گردش درسآموز خويش براى ما وصف مىكند، اما اين ماييم كه فريفته او مىشويم. رساترين نصيحت از آنِ او است؛ اگر سخن صادقانه او را دروغ نشماريم.
دنيا در سخنان حضرت على(ع)، معرفى خوب براى خويش است؛ زيرا اولاً، راست مىگويد: «دنيا خانهاى راست گو است براى كسى كه آن را تصديق كند.»2 ثانياً، در معرفى خود هرگز انسان را فريب نمىدهد: چه هنگام تو را فريب داد؟! آيا با گورهاى پدرانت كه پوسيدهاند تو را فريب داد يا با آرامگاههاى مادرانت كه در زير خاك آرميدهاند؟! دنيا با سرنوشت آنان حال تو را مجسم كرده و با گورهايشان گور تو را به نمايش گذاشته است.3 اما اگر دنيا هرگز انسان را فريب نمىدهد، پس چرا در سخنان آن حضرت به فريبكارى و نيرنگ بازى شهره است4 و چرا بارها و بارها بشر را از فريب دنيا برحذر داشته است؟5 چگونه است كه دنيا فريب نمىدهد، اما بايد از فريبش بر حذر ماند؟ اين بدان دليل است كه آن حضرت، مجرم راستين را در اين فريب انسان مىداند، نه دنيا: راست مىگويم؛ دنيا نيست كه تو را فريفته است، بلكه تويى كه فريفته دنيا شدهاى؛ چرا كه دنيا پندها را بىپرده با تو گفته و دور از هر تبعيضى از حقايق آگاهت كرده است و بىگمان دنيا با اين همه هشدارهاى پى در پى - از فرود آمدن بلا در تن و كاستن نيرويت - صادقتر و وفادارتر از آن است كه دروغت بگويد يا فريبت دهد. چه بسيار پندهايى از دنيا را كه متهم كردى و خبرهاى راستى را كه دروغ انگاشتى.6 ثالثاً در معرفى خود دلسوز است و مىخواهد انسان را از تباهى نجات دهد: اگر در خانههاى فروپاشيده و ويرانههاى خلوت و خاموش به شناخت دنيا برخيزى، با يادآورىهاى زيبا و پندهاى رسايش، او را دوستى دلسوز و يارى مهربان مىيابى كه تباهى تو را دريغ مىدارد.7
T}موانع شناخت دنيا كدام است؟{T
براى شناخت دنيا موانعى نيز هست. در نگاه امام(ع) اين موانع بدين قرار است:
1. عشق به دنيا:
امام عشق به دنيا را موجب ضعف قواى ظاهرى و باطنى آدمى، و مانع شناخت دنيا مىداند:
«بر لاشه مردارى روى آوردند كه با خوردنش كارشان به رسوايى كشيد و همگان بر دوستىاش هم داستان شدند. آرى، آن كس كه به چيزى عشق ورزد، چشمش كور و قلبش بيمار مىشود. چنين كسى با چشم نابينا مىنگرد و با گوشى ناشنوا مىشنود؛ زيرا بىگمان، شهوتها پرده خودش را دريدهاند و دنيا قلبش را ميرانده و او را باتمام وجود شيفته خود ساخته است. چنين است كه او برده دنيا و دنياداران مىشود؛ همسو با سايه دنيا به هر سو مىگردد و به هر جا روى مىآورد، بى آن كه از نهيبهاى خداوند اثر پذيرد و از ادامه اين راه باز ايستد يا پند پذيرد.»8
بنا بر اين حديث، خطر بزرگِ عشق اين است كه در آغاز، ابزار شناخت را از كار مىاندازد و آن گاه انسان را شيفته خود مىكند و انسان را به چرخهاى در مىآورد كه گمراهى در آن روبه افزايش است. عشق، آدمى را كور مىكند و شيفتگى دنيا ابزار شناخت رااز ميان مىبرد و راه را بر هدايت و پند پذيرى مىبندد. آن حضرت - از زاويهاى ديگر حب دنيا را امرى طبيعى دانسته، مىفرمايد:«مردم فرزندان دنيايند و فرزند بر دوستى مادر آفريده شده است.» 9
چگونه حب دنيا از يك سو امرى طبيعى و فطرى و روا است و از سوى ديگر ريشه فسادها، گمراهىها و جهل؟
سه پاسخ براى از ميان بردن اين ناسازگارى، مطرح است:
نخست: نه دنيا ناپسند است و نه حب آن، بلكه آن را هدف كردن و راضى شدن به زندگى دنيايى، ناپسند است.10
دوم: حبى كه فرزند را به آن نمىتوان نكوهيد و طبيعى و فطرى است، با حبى كه نكوهيده است، از جهت شدت و ضعف گوناگون است. حب دنيا اگر در حد برآوردنِ نيازهاى طبيعى حيات باشد، نه تنها نكوهيده نيست، پسنديده نيز هست؛ ولى اگر به زيان كشيده شود و مصداق شيفتگى گردد، ناپسند است.
سوم:آن حب دنيا كه برا رفع حوايج طبيعى دنيا است و يا دنيا را وسيله بندگى خدا مىكند، اصلاً حب دنيا نيست؛ بلكه حب آخرت است.
2. دل بستن به زيور دنيا:
دل بستن به زيورهاى دنيا مانع ديگرى براى شناخت دنيا است. آدمى نبايد زيور دنيا را با حقيقت آن اشتباه كند؛ زيرا همين التباس، مانع شناخت حقيقت دنيا مىشود. حضرت امير(ع) درباره پيامبراكرم(ص) مىفرمايد:«پردهاى بر در خانهاش آويخته بودند كه نقش و تصوير بر آن بود. به يكى از همسرانش فرمود:«اين پرده را از برابر چشمانم دور كن كه هر گاه نگاهم به آن مىخورد، به ياد دنيا و زينتهايش مىافتم.»11
3. فراموشى مرگ و آرزوهاى دراز:
آدمى بىياد مرگ، دنيا را ابدى مىانگارد. آرزوى دراز نيز حجاب شناخت مىشود. آرزوى دراز آن است كه در حال و آينده تحققپذير نباشد و از توجه به واقعيات برنخيزد. امام على(ع) مىفرمايد: «ياد مرگ از دل شما رفته است و آرزوهاى دروغين جايش را گرفته. و از اين رو، دنيا بيش از آخرت شما را تصاحب كرده و متاع زودگذر دنيا بيش ازمتاع جاويدان آخرت در شما نفوذ كرده است.»12
آرزوى دراز نه تنها مانع شناخت حقيقت دنيا است، عقل را نيز در هر امرى ناكار مىكند: بدانيد كه آرزوهاى دراز عقل را غافل مىكند و ياد خدا را به فراموشى مىسپارد. آروزهاى ناروا را دروغ انگاريد كه فريبندهاند و صاحبش فريب خورده است.13 قربانگاه انديشهها زير برق آرزوهاست.14
T}موانع شناخت دنيا را چگونه مىتوان رفع كرد؟{T
1. زهد: در روايات حضرت امير(ع)، زهد گونهاى نگريستن به دنيا است نه روش زندگى در آن؛ چنان كه مىفرمايد: اى مردم، به دنيا چونان زاهدانِ روى گردان بنگريد... پس فراوانى آن چه شما را خوش مىآيد، دچار فريبتان نكند كه دوران همدمى با آن بسيار كوتاه است.15 نگاه زاهدانه به دنيا دو مانع راه شناخت دنيا را از ميان بر مىدارد: نخست شادى به دارايىها، و ديگرى اندوه از نداشتنها، خوش بينى و بدبينى، همان افراط و تفريط در دنياشناسى است و زهد، واقع بينى است.
2. عبرت: عبرت به معناى نفوذ در چيزى و گذر از سويى به سوى ديگر است. عبرت، آدمى را با سنتهاى حاكم بر دنيا آشنا مىسازد. «اعتبار» در سخنان حضرت على(ع) از راههاى شناخت حقيقت دنيا ست؛ چنان كه مىفرمايد:مؤمن تنها با چشم عبرت به دنيا مىنگرد.16
خداى رحمت كند كسى را كه بينديشد و عبرت گيرد و در روشنايى عبرتها بينش يابد.17
H}«فَاتَّعِظُوا بِالْعِبَرِ، واعْتَبِروُا بِالْغِيَرِ؛{H پس، از عبرتها پند گيريد و از دگرگونىها عبرت پذيريد.»18
مقصود از «عِبَرِ» دراين جا همان دگرگونىها(غِيَر) است؛ يعنى از دگرگونىها پند وعبرت گيريد. و مقصود از دگرگونىها، همان تبديل آسايش به گرفتارى و سختى به آسانى است كه نتيجه عبرت از آنها، حقيقت زهد استA}(لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ){A19
T}حقيقت دنيا چيست؟{T
براى شناخت دنيا بايد آن را از حيث هدف آفرينش آن، اجزا و پديدههاى آن، ارزش آن و سنتهاى جارى در آن بررسى كرد. از منظر على(ع) دنيا هدفمند است. هدف نيز يا به فاعل باز مىگردد يا به فعل. خداوندِ آفريننده دنيا، از آفرينش نفعى نمىبرد. هدف فعل، يعنى غايتى كه فعل(آفرينش دنيا) به آن مىانجامد. دنيا براى خود خلق نشده، بلكه براى چيز ديگرى آفريده شده است.
آخرت، غايت آفرينش دنيا است و دنيا تنها محل امتحان. هدف از آفرينش انسان در دنيا نيز زندگى در اين دنيا نيست، بلكه زندگى جاودانه اخروى است. آن حضرت در نامه خود به فرزندش امام حسن(ع) چنين مىنويسد: پسرم، بدان كه تو براى آخرت آفريده شدهاى نه براى دنيا، و براى رفتن نه ماندن، و براى مرگ نه زندگى جاودانه، كه هر لحظه ممكن است از دنيا كوچ كنى و به آخرت درآيى. 20
بنابراين، انسان بايد در زندگى هدفى سازگار با غايت آفرينش خود داشته باشد، و آن هدف، تنها حيات جاودان است. وقتى دين از اجزا و پديدههاى دنيا سخن مىگويد نبايد آن را سازگار با تفسير علوم دانست، يادر سوى ديگر، آن را مغاير با زبان علوم شمرد.
نظريه ميانهرو اين است كه به ظاهر متون و زبان دينى بنگريم و آن را زبان آيهاى و نشانهاى بشمريم. چنين زبانى بر ظاهر گفتار استوار است، نه بر تحليلهاى برون دينى؛ هر چند هدف آن چيزى وراى بازشناساندن جهان است، به باز نمودن واقعيت نيز مىپردازد.
دنيا به معناى نظام آفرينش، ارزشمند و كامل است و از حيث ارتباط باانسان نيز نعمت و خير و جاى رستگارى. اما در باب ارتباط انسان با دنيا، اولاً بى ارزشى دنيا نسبى و در مقايسه باارزشهاى برتر است، و ثانياً دنيايى نكوهيده و بىارزش است كه آدمى را از آخرت و رستگارى نهايى او باز دارد.
از سنتهاى دنيا كه عبرتهاى آنند، يكى دگرگونى احوال دنيا و اختلاط شادى و غم در آن است، كه هم از مغرور يا دلسرد شدن جلوگيرى مىكند و هم بهشت و جهنم را به يادى مىآورد، و ديگرى استدراج و امهال است كه از وسايل امتحان بندگان به شمار مىآيد.
قانون الهى در هلاك اقوام و نابودى اشخاص چنين است كه هرگز بلافاصله پس از سركشى و نافرمانى كسى را كيفر نمىدهد، بلكه نخست او را مهلت مىدهد(امهال) و گاه در اين مهلت دادن، نعمتهاى مادى خود را بر او افزون مىكند(استدراج). حضرت على(ع) مىفرمايد: «خدا هرگز جباران دنيا را در هم نشكست مگر پس از آن كه مهلتهاى لازم و نعمتهاى فراوان بخشيد.»21
V}پىنوشت:
1. نهج البلاغه، خطبه 183.
2. نهج البلاغه، حكمت 131.
3. همان.
4. براى نمونه: فاحذروا الدنيا فأنها غدارة غرارة خدوع؛ نهج البلاغه، خطبه 230.
5. براى نمونه: و لا تغرنكم الدنيا؛ همان.
6. نهج البلاغه، خطبه 223.
7. همان.
8. نهج البلاغه، خطبه 109.
9. غررالحكم، ج 2، ص 64، ح 185.
10. بيست گفتار، مرتضى مطهرى، ص 200.
11. در نهج السعاده، ج 2، ص 657، اين واقعه با نام عايشه آمده است. 12. نهج البلاغه، خطبه 160.
13. نهج البلاغه، خطبه 86.
14. همان، حكمت 219.
15. همان، خطبه 103.
16. نهج البلاغه، حكمت 367.
17. همان، خطبه 103.
18. همان، خطبه 157.
19. حديد(57): 23.
20. نهج البلاغه، نامه 31.
21. همان، خطبه 88.
{V
کد سوال : 1046
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : دخترى 24 ساله هستم كه گاهى با اراده و نيرومند قادر به انجام هر كارى هستم و گاهى قادر به انجام كوچكترين كارى نيستم و حوصله انجام هيچ كارى ندارم. در آن لحظات دلم مىخواهد فرياد بكشم و از دست خودم به عالم و آدم شكايت كنم. با اين كه دوران نوجوانى را پشت سر گذاشتهام، در همه مواقع زندگى نياز به يك دوست را احساس مىكنم، به كسى كه، در كنار ياد آورى همه عيوبم، دوستم داشته باشد. هر كسى كه اندكى مهر ائمه(ع) را در دل داشته باشد به همان اندازه دوستش دارم و در دوست داشتن ديگران برايم فقط ايمان ملاك است. امّا خود از نظر روحى در حال تعادل نيستم. فكر مىكنم يعنى فكر نمىكنم بلكه بخشى از اخلاقم شده كه به تاييد ديگران نياز دارم.هيچگاه از درگاه حق تعالى نااميد نشدهام؛ امّا دوست دارم فقط به او متّكى باشم نه به بنده او. از احساس نياز به ديگران خوشم نمىآيد. از اين كه دائما كسى باشد كه با تمام وجود دوستش داشته باشم، بدم مىآيد؛ چرا بايد ساعتها شديداً منتظر زنگ و تماس دوستى باشم كه خيلى دوستش دارم؟ مىخواهم منتظر باشم امّا در حد معمولى. نمىخواهم تك تك كلماتى كه در جملاتش به كار مىبرد، برايم مهم باشد. دوست دارم هيچ گاه - تا هنگامى كه خدا را دارم - احساس تنهايى نكنم. گاهى دلم مىخواهد خدا مثل خودمان بود كنارش مىنشستم برايش حرف مىزدم، گريه مىكردم و..... دلم مىخواهد به جاى تمام اين محبوبها در دلم فقط خدا قرار گيرد؛ و ديگران رانيز فقط دوست بدارم. شما را به خدا كمكم كنيد.
پاسخ : قبل از پرداختن به پاسخ، از مكاتبه شما كه زمينه ارائه خدمت به بهترينهاى روزگار گرديده است،تقدير و تشكر مىكنيم. اميدواريم در انجام اين خطير موفق باشيم. باتوجه به آنچه در نامه نگاشتهايد، عنايت به مسائل زير ضرورت دارد:
الف)انگيزه انسان براى انجام كارهاى مختلف هميشه يكسان نيست.اين يك پديده طبيعى است.وظيفه ما افزودن بر سطح انگيزه است كه موجب مىگردد ميزان روى آوردن به كارهاى خير و خوب و تعقيب اهداف از كسالت و بى هدف بودن بيشتر باشد. پس بايد در جهت افزايش انگيزه خود بكوشيم.
در اين مسير،راه كارهاى زير سودمند مىنمايد:
1.براى هر كارى هدفى را در نظر بگيريد.
2.آن هدف را براى خود بزرگ و مهم معرفى كنيد.
3.پيامدهاى مثبت و خوب آن عمل را براى خود برشماريد و باخود چند بار تكرار كنيد.از طرف ديگر پيامدهاى منفى آن عمل را كه در صورت نرسيدن به هدف مورد نظر متوجه شما مىشود،بر شماريد تاسختى و زشتى آن شما را به انجام عمل وادارد.
4.به تمام انگيزههاى مخالف و ذهنيّت هايى كه شمارا از انجام آن عمل باز مىدارد،پشت پابزنيد،حتى به آنها اجازه ندهيد به ذهنتان وارد شوند و ناخواسته رفتار شما را تحت تأثير قرار دهند.
5.برنامه روزانه خود را با كارهاى ريز و كوچك و سبك و آسان منظم كنيد.هرگز باكارهاى مشكل و فراتراز توان و وقت خود برنامهتان را مرتب نكنيد.
6.باچند بار بى نظمى و اجرانكردن،برنامه را براى هميشه رهانكنيدو يك يا دو مورد شكست و عملى نشدن رابه تمام برنامه توسعه ندهيد.وجود دو تكه ابر نبايد تمام برنامه و زندگى شما را ابرى سازد.
7.توجه داشته باشيد كه هميشه تمام انسانهانمى توانند به همه برنامههاى خود جامه عمل بپوشانند.
عمل كردن به اكثر مواد يك برنامه مهم است. يك يا دو مورد اجرا نشدن به معناى شكست تمام برنامه نيست.
8. هميشه علت عدم اجراى يك برنامه نبودانگيزه نيست. گاه انگيزه وجود دارد؛ ولى توان فيزيكى، وقت، يا ديگر شرايط لازم فراهم نيست. پس بايد بين امور تفاوت قائل شد و هر يك را از طريق مربوط به خود درمان كرد. انگيزه درمان همه ناتوانىها شكستها نيست.
ب) دوستى در زندگى انسان لازم است و هدف از آن بايد رسيدن به حق باشد؛ يعنى بايد دوستى برگزينيد كه ياد خدا را دردلتان زنده نگه دارد، ملاقات خدا را به يادتان آورد، سخنش علم و معرفت تان را فزونى بخشد و كردارش شما را به كارهاى نيك ترغيب كند. اگر چنين دوستى داريد، معاشرت با او حد و اندازه ندارد، همان گونه كه عشق و ارتباط با خداوند حد و مرز نمىشناسد. اگر از اين دوستىها برخوردار نيستيد، صرفاً به ميزان ضرورت با افراد ارتباط داشته باشيد و هرگز در صدد توسعه ارتباط نباشيد. البته توجه داريد كه اين نوع دوستى امرى الاهى است نه دنيوى و معمولى. روابط دوستانهاى كه مانع ارتباط با خدا و انجام تكاليف الاهى مىشود، در هر سطحى باشد، مردود است؛ و بايد در حد امكان و ضرورت محدودش كنيد.
روان شناسان نيز بر اين باورند كه يكى از نيازهاى اساسى انسان از بدو تولد تا پايان عمر نياز به محبت ورزيدن به ديگران و مورد محبت ديگران واقع شدن است. البته اين نياز روانى انسان در طى مراحل رشد شكلهاى مختلف مىيابدو بايد هر دورهاى به گونهاى متناسب تأمين و ارضا گردد؛ در نوزادى، از طريق والدين و به خصوص مادر، در كودكى، علاوه بر خانواده، به وسيله گروه همبازى؛ در نوجوانى، از طريق گروه همسالان؛ در دوران جوانى، با ازدواج و پيدا كردن شريك زندگى و در ميان سالى، به شكل خاص ديگر. در محيط خوابگاه و دانشگاه نيز مىتوان با رعايت ملاكهاى ياد شده و دقت در انتخاب دوست صميمى به اين نياز پاسخ داد. البته در انتخاب دوست صميمى بايد معيارهاى اخلاقى و دينى و حدود عرفى و شرعى مورد توجه قرار گيرد.
ج) خداوند هميشه در كنار ما است. مشكل آن است كه مابا او نيستيم. خدا بهترين، مهربانترين و قديمىترين دوست ما است. افسوس كه ما اين دوستى و محبت را كمتر احساس مىكنيم. نيكى يك انسان ما را متوجه خوبىهاى او مىسازد، امّا اين همه نعمت الاهى را درك نمىكنيم يا آن را محصول تلاش خود مىدانيم نه عطاى دوست قديمى و مهربان يعنى خداوند. پس بايد جايگاه خداوند را در زندگى خود مجددا تعريف كنيم و بر اساس همان تعريف، با وى ارتباط برقرار سازيم. اگر اين گونه بينديشيد، ديگر احترام نهادن يا اهانت كردن شما و ديگران معناى ويژه مىيابد و وظيفه شما در برابر تمام انسانها معين مىگردد؛ و ديگر نمىهراسيد و نگران نمىشويد؛ چون قرار است بنده او باشيد، به بندگى خود بينديشيد و راه و رسم بندگى را بياموزيد و عمل كنيد نه آن چه رضايت ديگران را فراهم مىآورد.
کد سوال : 1047
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : اگر جايى از اسلام با استدلالهاى عقلى ما تضاد يا تناقض داشته باشد و ما براى يافتن پاسخ و راه انطباق تلاش كنيم و به پاسخ نرسيم، وظيفه چيست؟
پاسخ : هيچ گونه تضاد ميان اسلام و عقلانيت روا نيست، البته گاه جاى دادن امرى خارج ازقلمرو دين در حيطه دين يابرخوردار نبودن استدلال عقلانى از شرايط و مقدمات درست و يا گزينش معنايى خاص از عقل، ما را سمت اين ناسازگارى رهنمون مىشود. براى آشنايى با وجوه مختلف اين بحث، توجه به نكات زير ضرورت دارد:
T}1. عقل و رويكردهاى عقلانى در تاريخ فلسفه به گونههاى مختلف مطرح شده است.{T
1 - 1. افلاطون ميان dianoia (عقل استدلالى و جزئى) و noesis (عقل شهودى ياعقل كلى) فرق مىنهاد؛ متعلق اولى را مفاهيم رياضى (mathematica) و متعلق دومى را صور علوى شهودى يا عالم مُثُل (ideas) مىخواند. مثال براى عقل استدلالى و جزئى اثبات تمام قضاياى رياضى است كه توسط (dianoia) صورت مىگيرد؛ مثل مجموع زواياى مثلت صد و هشتاد درجه است. يا اگر به طرفين تساوى مقدارهاى مساوى اضافه شود، به تساوى طرفين خللى وارد نمىگردد.
(اگر B = A , D = C پس A+C=B+D)
و مثال براى عقل شهودى و كلى اثبات حقايق عالم تجرد، اثبات اسما و صفات حضرت حق، اثبات و حدانيت حضرت پروردگار، اين كه هر علتى معلولى دارد و علت اصل است و معلول فرع آن.
2 - 1. در زبان لاتين دو واژه ratio و intellectus براى عقل به كار برده مىشود. متفكران قرون وسطا نيز به تفاوت اين دو عقل واقف بودند. در نگاه آنها محصول ratio علم و شناخت جزئى است و نتيجه intellectus حكمت و دانايى يا معرفت به حقايق ازلى، خصوصاً خداوند.
مثال براى شناخت جزئى علم به محسوسات و امور جسمانى پيرامون ما است؛ مثل اين كه ماه به دور زمين مىچرخد، خورشيد نورانى است. و امروز هوا گرم است؛ و مثال براى حكمت و دانايى، عبارت است از: عالم ملكوت بر عالم ماده و جسم مقدم است. خداوند غنى مطلق است و همه ممكنات در سلسله وجود به واجب منتهى مىگردند.
3 - 1. از نظر دكارت عقل كلى معنايى ندارد و به آن اشاره نمىكند. تمام توجه وى به عقل حسابگر و دور انديش است.1 عقل حسابگر و ابزارى همان عقلى است كه چرخ فعاليتهاى روز مره انسان را به حركت در مىآورد. عقل معاش، عقل مديريت، عقل حساب و كتاب، عقل موفقيت در امور زندگى.
4 - 1. از ديدگاه مكتب پراگماتيسم آن عقلانيتى مثمر ثمر است كه گرهاى از مشكلات تجربى ما بگشايد؛ به عبارت ديگر، اين مكتب عقل را خادم رغبتهاى انسان مىخواند و ارزش معرفت را به جنبه عملى منحصر مىكند.2
اين مكتب اصطلاحات خاصى از قبيل «ارزش نقدى» و «ثمره و نتايج» و «منافع» را چنان به وفور و شدت به كار مىبرد كه گويا مىخواهد تمام افكار و انديشههاى خود را در خور فهم كسبه و بازاريان سازد. هيچ مسألهاى براى اين مكتب ارزش ندارد مگر آن كه در راهنمايى و تشويق امور دنيوى ما مؤثر باشد.3
عقل در مكتب پراگماتيسم پشتوانه اقتصاد، بازار، داد و ستد و بانكدارى و در يك كلام سرمايه دارى است؛ براى مثال آنچه سرمايه را بارور مىسازد، عقلانى است حال از هر طريق ممكن كه صورت پذيرد. اصل، كثرت ثمره و نتايج است، وسيله هر چه باشد باكى نيست.
5 - 1. از منظر كانت، عقل نظرى در حل مسائل متافيزيكى ناتوان و احكام عقلى در اين زمينه فاقد ارزش علمى است. وى صريحاً اعلام داشت: مسائلى از قبيل وجود خدا و جاودانگى روح و اراده آزاد را نمىتوان با برهان عقلى اثبات كرد، ولى ايمان به آنها براى پذيرش نظام اخلاقى ضرورت دارد.4
T}2. عقل و عقلانيت از منظر فلسفه اسلامى {T
از امتيازات بارز انسان نيروى تفكر است. تفكر فعاليتى درونى است كه بر روى مفاهيم ذهنى انجام مىگيرد و بر اساس معلومات شناخته شده، مسائل مجهول حل مىشود. روش تعقلى بر قياسى كه از مقدمات عقلى محض تشكيل مىشود، مبتنى است؛ مقدماتى كه يا از بديهيات اوليه است يا به آنها منتهى مىشود؛ مانند همه قياسهاى برهانى كه در فلسفه اولى و رياضيات و بسيارى از مسائل علوم فلسفى به كار مىرود. فرق روش تعقلى و تجربى در اين است كه تكيه گاه روش تعقلى فقط بديهيات اوليه است و تكيه گاه روش تجربى مقدمات تجربى.5 فلسفه اسلامى هستىشناسى، خداشناسى و انسانشناسى را به روش تعقلى ارائه مىدهد.
T}روش انبيا و روش عقلانى{T
3 - اصولاً بين روش انبيا در دعوت مردم به حق و حقيقت و بين آنچه انسان از طريق استدلال درست و منطقى به دست آورد، تفاوتى نيست. تنها فرق آن است كه پيغمبران از مبدأ غيبى استمداد مىجستند و از زلال چشمه وحى مىنوشيدند. البته آن بزرگان، با اين كه به جهان بالا مرتبط بودند، خود را تنزل مىدادند؛ به اندازه فهم و درك مردم سخن مىگفتند و از بشر مىخواستند اين نيروى فطرى و همگانى را به كار برده، به استدلال و دليل استوار و منطقى چنگ زنند. پس ساحت انبيا پاكتر از آن است كه مردم را به حركت بدون بصيرت و تبعيت كوركورانه مجبور سازند. قرآن كريم مىفرمايد: «قل هذه سبيلى ادعو الى الله على بصيرة انا و من اتبعنى؛6 بگو اين راه من است. من و پيروانم، با بصيرت كامل همه مردم را به سوى خدا دعوت مىكنيم.»
از اين رو، دين و عقلانيت يا شريعت و حكمت كه غرض و واضع و روش آنها يكى است، باهم هيچ گونه اختلاف ندارند. دين حقيقى مردم رافرا مىخواند تا از روى دليل عقلى به عالم ماوراى طبيعت يقين و علم پيدا كنند. عقل و نقل در طول هم جاى دارند. همان مطالب كتاب و سنت را با ديدى عميقتر نگريستن حكمت و فلسفه است. فلسفه و دين دو چهره يك حقيقت و دو نماد يك واقعيت به شمار مىآيند.
عقل حجت درونى انسانها است كه آنها را در مسير كمال راهبرى مىكند. شريعت حجت بيرونى است براى نجات انسانها از گرداب آلودگىها و سوق دادن آنها به سوى كمال و سعادت انسانى. آنگونه كه امام كاظم مىفرمايد:7 خداوند براى مردم دو حجت قرار داده است: حجت ظاهرى و حجت باطنى؛ اما حجت ظاهرى فرستادگان الاهى و پيامبران و امامان هستند و اما حجت باطنى عقلهايند.8
بر اين اساس، ممكن نيست حجت ظاهر و باطن با يكديگر تعارض داشته باشند. حجت به معناى دليل و راهنما است. و راهنما كسى را گويند كه با طريق و مقصد و منتهاى آن آشنا است. طبق روايت امام كاظم(ع) براى رسيدن به خداى واحد دو راهنما وجود دارد: راهنمايى از بيرون و راهنمايى از درون. البته بايد توجه داشت. اين دو حجت ظاهر و باطن دو طريق مستقل و بى نياز از هم نيستند. وقتى انسان به هدف مىرسد كه نهايت همسويى و هماهنگى ميان اين دو راهنما برقرار باشد.
حجت ظاهر (انبيا و امامان) با عقلانيت بيگانه نيست؛ زيرا كه هماره واسطه فيض معصوم عقل كامل است و واژه بصيرت در آيه صد و هشت سوره يوسف به خوبى روشنگر اين مطلب است. به فرموده رسول مكرم اسلام - صلى الله عليه و آله و سلم -9 كسى كه عقل ندارد دين ندارد.10
حجت باطن نيز از شريعت و دين بى نياز نيست. كه به فرموده امام حسين(ع)11 كمال عقل در پيروى از حق است.12
پس در پيروى از حضرت حق عقل به كمال مىرسد. از جمله دستوراهاى پروردگار تبعيت از حجت ظاهر است. قرآن كريم مىفرمايد:13M} اطاعت كنيد خدا را و اطاعت كنيد پيامبر خدا و اوصياى پيامبر را{M.14
نكته مهم اين است كه حقايق بلند دينى گاه با عقل جزئى و حسابگر دكارتى ياعقل در مكتب پراگماتيسم ياعقل نظرى از ديدگاه كانت معارض مىنمايد. واضح است كه ايثار و از خود گذشتگى و شهادت و انفاق و ايمان به غيب و هزاران واقعيت بنيادين اسلامى باعقل جزئى و حسابگر قابل تحليل و تبيين نيست؛ اما هيچ كدام از حقايق ارزشمند دينى با عقلانيت فلسفى تضاد و تنافى ندارد.
نتيجه اين كه با تبيين هماهنگى و همسويى عقل و دين و بطلان فرض تضاد و تناقض ميان اسلام و استدلالهاى عقلى به خاطر يگانگى غرض و واضع و روش آنها، در صورت عدم تطبيق اصلى از اصول عقلى با حقايق دينى، يا مقدمات و ضوابط منطقى برهان و استدلال عقلى مراعات نشده است و يا برداشت ما از گزاره دينى ناروا بوده است.15
V}پي نوشت:
1. ر. ك: تأملى در معناى يقين در فلسفه دكارت، شهرام پازوكى، ص 3.
2. ر. ك: متا فيزيك و فلسفه معاصر، پاپكين و استرول، ترجمه سيد جلال الدين مجتبوى، ص 241.
3. ر. ك: تاريخ فلسفه ويل دورانت، ترجمه عباس زرياب، صص 450 - 443.
4. ر. ك: آموزش فلسفه، مصباح يزدى، ج 1، ص 42.
5. همان، ص 101.
6. يوسف(12): 108.
7. اِنَّ لِلَّه عَلى النَّاسِ حُجّتين حُجَّةً ظاهِرةً و حُجَّةً باطِنةً فَاَمّا فَالرُّسُلُ و الانبياء و الائمة و اَمّا الباطنة فَالعقُوُلُ.
8. ر. ك: منتخب ميزان الحكمة، ص 358، روايت شماره 4387.
9. لا دينَ لِمَن لا عَقْلَ لَه.
10. ر. ك: منتخب ميزان الحكمة، ص 357، روايت شماره 4363.
11. لا يكمُلُ العَقْلُ اِلاّ بِاتّباعِ الَحقّ.
12. ر. ك: منتخب ميزان الحكمة، ص 359، روايت شماره 4407.
13. أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ.
14. نساء(4): 59.
15. براى آگاهى بيشتر به آثار زير مراجعه شود:
الف) على و فلسفه الاهى، علامه طباطبائى
ب) تفكر در قرآن، علامه طباطبائى
ج) حكمت نظرى و عملى در نهج البلاغه، جوادى آملى {V
کد سوال : 1048
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مدتها است اين مسأله فكرم را مشغول كرده است كه با جامعهاى كه هر روز را در آن به شب مىرسانم، چه كنم. اتفاقاتى كه در دانشگاه مىافتد و روابط پسرها و دخترها كه بسيارى از اوقات زشت و ناپسند است، ناشى از بىفرهنگى است يا بىايمانى؟ نمىدانم ناشى از چيست؛ ولى در جامعه ما كه اسلامى است، واقعاً غير قابل تحمل است و عرف جامعه سنتى ما چنين حركات و روابطى را نمىپسندد. خودشان استدلال مىكنند در اسلام گفته شده است دو نفر كه يكديگر را دوست داشته باشند به هم محرمند. بااين استدلال بدون هيچ گونه عقد رسمى يا صيغه با هم قدم مىزنند و يا حتى گاهى اوقات، به قول خودشان براى شناخت بيشتر، بدون اطلاع خانوادهها در خلوت باهم صحبت مىكنند. آيا در احكام دينى چنين چيزى وجود دارد؟ به نظر شما، وظيفه ما در اين موقعيت چيست و چه بايد بكنيم؟
گاهى اوقات فكر مىكنم كاش در دانشگاهها دخترها و پسرها را جدا مىكردند؛ ولى باز با خودم مىگويم آن وقت اين اتفاقات در پنهان مىافتاد و شايد بدتر از اين مىشد. واقعاً علت چيست و چه بايد كرد؟
دوست دارم به اين گونه افراد گفته شود فكر نكنند شجاعت به خرج مىدهند و در جلوى چشمهاى نامحرمان و پسرهاى ديگر با يكديگر قدم مىزنند يا دست مىدهند و يا شانه به شانه راه مىروند.
پاسخ : توجه شما دانشجوى گرامى به مسائل فرهنگى و اجتماعى جامعه، به خصوص لزوم رعايت ارزشها و هنجارهاى دينى و اخلاقى در محيط دانشگاه و احساس مسؤوليتتان در برابر برخى نابهنجارىها، قابل تقدير و تحسين است. در اين نامه سه پرسش اصلى به چشم مىخورد:
1. آيا صرف دوست داشتن دختر و پسر آنها را محرم مىكند؟
2. روابط ناپسند دختر و پسر در دانشگاهها ناشى از چيست و چرا گسترش يافته است؟
3. وظيفه و مسؤوليت ما در اين موقعيت چيست و چه بايد كرد؟
در پاسخ سؤال اول بايد ياد آور شد آنچه سبب ايجاد پيوند زناشويى مىشود، خواندن صيغه عقد از سوى زن و مرد يا وكلاى آنها و با اجازه اولياى آنها و حفظ شرايط آن است؛ در غير اين صورت، سببى براى ايجاد زوجيت و محرميت زناشويى وجود ندارد. صرف دوست داشتن متقابل دو نفر، مجوزى براى محرم شدن آنها نيست. معمولاً دوستىهاى قبل از ازدواج براى كاميابىهاى جنسى و در اثر غلبه شهوات صورت مىگيرد؛ نخستين چيزى كه در اين گونه روابط از دست مىرود گوهر ارزشمند عفاف و پاكى است و بايد از چنين روابطى كه بدون هيچگونه عقد رسمى يا صيغه و بدون اطلاع خانوادهها به بهانه شناخت بيشتر صورت مىگيرد، جداً پرهيز كرد. بنابراين، پاسخ سؤال اول منفى است.
در پاسخ به سؤال دوم به عواملى چند مىتوان اشاره كرد:
1. عدم ارضاى صحيح غريزه جنسى
بىترديد ايام جوانى، ايام بيدارى غريزه جنسى و گرايش به جنس مخالف است. در اين ايام شوق جنسى و احساسات بر روان آدمى سايه مىافكند؛ ناخودآگاه رفتار، سخن و نگاه جوان را تحت تأثير قرار مىدهد و سبب تحريك پذيرى وى در برخورد با جنس مخالف مىشود. طبيعى است اين نياز درونى بايد به طور صحيح و مطلوب ارضا و تأمين شود. راه قابل قبول آن نيز ازدواج است؛ ولى متأسفانه به دلايل مختلف فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى - نظير بالا رفتن سطح انتظارت و توقعات خانوادهها و توجه به برخى تشريفات غير لازم، معضل اشتغال و آينده شغلى جوانان، ادامه تحصيل آنها و عدم وجود امكانات و شرايط مالى مناسب برخى خانوادهها - سن ازدواج دختران و پسران افزايش يافته و در نتيجه ارضا و تأمين عاقلانه و صحيح اين غريزه سركش، به خصوص در دوران جوانى، به انحراف كشيده شده است. بنابراين، اين گونه رفتارهاى نابهنجار در جامعه دينى و سنتى ما روبه فزونى است و اگر نگوييم به يك بحران اجتماعى تبديل شده دست كم مىتوان آن را يك معضل اجتماعى ناميد. متأسفانه نظام اجتماعى ما تا كنون نتوانسته با فراهم كردن زمينه ازدواج جوانان از گسترش اين رفتارهاى نادرست پيشگيرى كند.
2. احساس نياز به محبت
در اين سنين جوانان خواهان روابط دوستانه و هم سخن شدن با يكديگرند. اريكسون، يكى از روانشناسان غرب، مىگويد: جوان در اين مرحله مىخواهد روابط دوستانه نزديكى با ديگران پيدا كند؛ ارزشمندترين و مهمترين هستى و دارايىاش را به فردى ديگر هديه دهد؛ در پى يافتن هويتى جديد است و گمان مىكند خانواده و والدينش نمىتوانند از وى حمايت كنند. بنابراين، اگر اين نياز در محيط خانوادگى به خوبى تأمين نشود يا لطمه بيند و مخدوش شود، نياز به محبت و ابراز محبت و برقرارى ارتباط دوستانهاش دچار اختلاف خواهد شد؛ به عبارت ديگر، دختر و پسرى كه عواطف و احساساتشان در درون خانواده ارضا نشود و در جمع خانوادگى احساس غربت و تنهايى كنند، در فضاى باز و آزاد جامعه طعمه افراد فرصت طلب و سودجو مىشوند؛ به راحتى در دام افراد شياد مىافتند يا حداقل ميل متقابل آنها و جنس مخالف سبب مىشود آنها به بهانههاى مختلف از قبيل آشنايى براى ازدواج و تبادل نظر درباره مسائل علمى و درسى آگاهانه يا ناخودآگاه در جهت تأمين و ارضاى اين نيازشان گام بردارند؛ البته با روشى غلط و غير قابل قبول كه مشاهدهاش شما را مىرنجاند.
3. الگو گرفتن از منابع غير خودى
متأسفانه بخش قابل توجهى از جوانان ما ارزشها و هنجارهاى اجتماعى خود را از محيطهاى غير خودى و غير اصيل جوامع ديگر مىگيرند. بىترديد گسترش ارتباطات اجتماعى و توسعه آن و نيز گسترش و توسعه تكنولوژى و وسائل ارتباط جمعى و «پديده جهانى شدن در همه عرصههاى فرهنگى، اجتماعى، سياسى و...» در اين خودباختگى و روى آوردن به فرهنگ بيگانه نقش اساسى دارد. اين امور سبب مىشود جوانان فرهنگها و ارزشهاى ديگر جوامع را الگو قرار دهند و به گمان اين كه اين گونه روابط عامل رشد و نشانه كمال و جرأت و وسيله ابراز شخصيت است، به آن روى آورند. در اين ميان، مسأله رقابت جوانان و به رخ كشيدن خود براى همسالان نقشى عمده ايفا مىكند. برخى براى اين كه در جمع دوستان مورد تحسين قرار گيرند و يا دست كم بىعرضه و بىجرأت خوانده نشوند، به دنبال دوست پسر يا دوست دختر مىگردند و با آن كه به خوبى از عواقب سوء اين كارها آگاهند، از آن دست نمىكشند.
اما در پاسخ به سؤال سوم شما و اين كه در وضعيت حاضر، در برابر چنين معضل اجتماعى چه بايد كرد؟ به نظر مىرسد بايد متناسب باعلل به وجود آورنده و عوامل گسترش دهنده اين مشكل اقداماتى درخور انجام داد. بخشى از اقدامات سودمند در اين مسأله عبارت است از:
الف) ارضاى صحيح و مشروع اين غريزه معقولترين راه براى نجات يافتن از اين گونه رفتارهاى نابهنجار يا كجروانه است.
ويل دورانت، دانشمند معروف مغرب زمين، درباره ازدواج مىنويسد: اگر راهى پيدا شود كه ازدواج در سالهاى طبيعى انجام گيرد، بيمارىهاى روانى و انحرافات جنسى كه زندگى را لكه دار كرده است تا نصف تقليل خواهد يافت. شايد به همين جهت است كه در آموزههاى دينىمان تسريع در ازدواج فرزندان و جوانان مورد تأكيد قرار گرفته است. اين دستورها و تشويقها گوياى آن است كه مىتوان با ازدواج از بسيارى انحرافات اخلاقى و جنسى و روابط ناسالم و غير مشروع دو جنس پيشگيرى كرد.
البته اين موضوع به تلاش همگانى خانوادهها و مسؤولان و اصلاح نگرشها و آداب و رسوم نادرست و فراهم كردن تسهيلات و امكانات ازدواج بستگى دارد و همه افراد، خانوادهها و حكومت وظيفه دارند در مسير تحقق مقدمات ازدواج جوانان بكوشند.
ب) تحكيم روابط خانوادگى و ايجاد فضاى عاطفى مثبت بين والدين و فرزندان و افزايش رابطه صميمانه و نزديك بين اعضاى خانواده عامل پيشگيرانه ديگرى است كه مىتواند در ايجاد احساس امنيت و آرامش و تأمين نياز عاطفى نقش مؤثرى داشته باشد. زيرا وقتى جوانان در خانه با محبت و توجه كافى روبهرو نشوند، اين محبت و رابطه عاطفى را در بيرون خانه جست و جو مىكنند و متناسب با دوران بلوغ و اوجگيرى احساسات غريزى، رابطه خود را با جنس مخالف توسعه مىدهند. بنابراين، نياز به محبت در دوره جوانى را بايد با گسترش روابط عاطفى خانوادگى و نيز گسترش رابطه صميمانه و دوستانه بين همسالان هم جنس تأمين كرد و بإ؛ئئ يافتن دوستان مناسب و ايجاد ارتباطات گرم و عاطفى و انجام برخى فعاليتهاى دسته جمعى به اين نياز درونى پاسخ مثبت داد.
ج) خود كنترلى
خود كنترلى مىتواند جوانان جوياى رشد و كمال و عفت و پاكى همچون شما را در اين فضاى آلوده حفظ كند. با كنترل چشم، گوش و ديگر حواس و نيز كنترل افكارى كه در اين زمينه شكل مىگيرد، مىتوان از تأثير گذارى روابط ناسالم ديگران تا حدود زيادى جلوگيرى كرد. مطمئناً هر چه بيشتر ذهن و حواس خود را در اين زمينه مشغول سازيم، بيشتر تأثيرپذير خواهيم بود. پس بهتراست اوقات فراغت خودرا با برنامهريزى صحيح پركنيد و با پرهيز از بيكارى و تنهايى و توجه به اين صحنهها، به وظيفه اصلى و مهم دوران دانشجويى كه همان تحصيل علم است، بپردازيد.
در پايان بايد يادآور شد، برخى از عزيزان و جوانان از اشتباه بودن يا عدم مشروعيت بعضى ارتباطهاى خود آگاهى ندارند. برخورد روشنگرانه و با عاطفه ما مىتواند به اصلاح و تغيير رفتار آنها انجامد. قطعاً حسن سلوك و رفتار شما در بيان اين موضوع به آنها نقشى تعيين كننده دارد.
كتاب، «جوانان و روابط»، نوشته ابوالقاسم مقيمى حاجى از انتشارات مركز مطالعات و پژوهشهاى فرهنگى حوزه علميه قم مىتواند را هنماى خوبى در اين زمينه باشد. كتاب ديگرى كه در اين زمينه سودمند مىنمايد، «تحليل تربيتى بر روابط دختر و پسر در ايران»، نوشته على اصغر احمدى است كه به وسيله سازمان انجمن اوليا و مربيان منتشر شده است.
کد سوال : 1049
موضوع : سياسي و انديشه سياسي
پرسش : مشروعيت چيست ,ويژگي ها وبايسته هاي نظريه مشروعيت کدام است ؟چه رابطه ای با مقبولیت دارد؟
پاسخ : براى بررسى رابطه مشروعيت و مقبوليت در اسلام، ابتدا بايد تعريف مشروعيت را به دست آورد؛ سپس منبع و منشأ آن را كاويد و آنگاه نسبت آن با مقبوليت را در بوته سنجش نهاد.
T}تعريف مشروعيت{T
مشروعيت در عرف سياسى برابر نهاده Legitimacy است. اين واژه از صفت Legitimate(قانونى) اشتقاق يافته است و تعاريف مختلف دارد؛ براى نمونه توجه به تعريفهاى زير سودمند مىنمايد:
1- توجيه عقلانى اعمال سلطه و اطاعت.V} ديندارى و مدرنيسم، محمد جواد لاريجانى، ص 58. {V
2- توجيه عقلى اعمال قدرت حاكم.V} نظريههاى دولت، اندرو وينست، حسين بشريه، ص 67 و 68. {V
3- قانونى بودن يا طبق قانون بودن.V} بنيادهاى علم سياست، عبدالرحمان عالم، ص 105. {V
4- اعتقاد مردم تحت فرمان به شايستگى و برخوردارى رهبران و حكومت نسبت به صدور قواعد الزام آور. V} p60 .Modern Political Analysis sthid ,Robert A.Dahl {V
5- اصل دال بر پذيرش همگانى دست يافتن شخص يا گروهى معين به مقام سياسى.V}بنيادهاى علم سياست، عبدالرحمان عالم، ص 106. {V
T}مؤلفهها و كابردهاى مشروعيت{T
مشروعيت دو ركن اساسى دارد:
1- تبيين اين كه بر اساس چه مجوزى شخص يا گروهى حق دارد يا مجاز است بر ديگران حكومت كرده، دستورهاى الزامآور صادر كند.
2- چه چيزى لزوم پيروى جامعه از دستورهاى حكومت را توجيه مىكند؟ به عبارت ديگر، حكومت همواره با فرمانها و قواعد الزام آور همراه است و بين «حق حكومت» و «لزوم اطاعت»، نوعى رابطه منطقى لزومى و به اصطلاح تضايف وجود دارد. بنابراين، هر ديدگاهى درباره مشروعيت بايد هر دو جنبه را پوشش داده، توجيهى خردپذير از آنها ارائه كند.
واژه مشروعيت در علوم مختلف مرتبط با سياست در معانى نسبتاً متفاوت استعمال مىشود:
الف) در فلسفه، كلام و فقه سياسى مشروعيت به معناى «حقانيت» است و در برابر غصب (Usurpation) به كار مىرود؛ و اصطلاحاً مىتوان آن را «مشروعيت هنجارى» (Normative Legitimacy) ناميد.
دانشهاى ياد شده علومى هنجار گذارند و در پى روشن سازى بايستهها و نبايستهها در عرصه سياست و حكومت. بنابراين، نظريه مشروعيت در اين علوم بيانگر آن است كه چه كسى يا كسانى و بر اساس چه ضوابطى و چرا حق دارند بر مردم اعمال حكومت كنند و جامعه بايد از چه كسانى پيروى و فرمانبردارى كند.
ب) جامعهشناسى سياسى كه دانشى توصيفى (Descriptive) شمرده مىشود، در جست و جوى توضيح و تبيين پديدهها، رفتارها و ساختارهاى سياسى به وسيله عوامل اقتصادى و فرهنگى و اجتماعى استV} براى آگاهى بيشتر ر.ك: جامعهشناسى سياسى، حسين بشريه، ص 17 و 23. {V و فارغ از دادههاى ارزشى به ساختارهاى سياسى مىنگرد، مشروعيت را عمدتاً به معناى مقبوليت به كار مىبرد. در اين نگاه، جايى براى پرسش از رابطه مشروعيت و مقبوليت باقى نمىماند؛ زيرا بر اساس آن «مقبوليت» و «مشروعيت» دو لفظ براى معناى واحدند. بنابراين، مسأله بايد با نگاه هنجارگرايانه بررسى شود.
T}ويژگىها و بايستههاى نظريه مشروعيت{T
1- معيار مشروعيت بايد شمول و كليت داشته باشد و حكومت بر كل آحاد جامعه و افراد تحت سلطه را توجيه كند نه آن كه تنها بر پارهاى از اعضاى جامعه انطباقپذير و در توجيه حكومت بر ديگر اعضا ناتوان باشد.
2- مقصود از ملاك و منبع مشروعيت، منبعى است كه ذاتاً داراى اين ويژگى باشد و در مشروعيت وامدار منشأ و سبب ديگر شمرده نشود. در غير اين صورت، مشروعيت حقيقتاً از آنِ سبب و منشأ نخستين است و اِسناد آن به وام گيرنده مجازى و بالعرض خواهد بود.
3- معيار و ضابطه مشروعيت بايد از جامعيت برخوردار باشد و پرسشهاى اساسى در گستره توجيه اعمال قدرت سياسى را بىپاسخ نگذارد؛ به عبارت ديگر، از آن جا كه نظريه مشروعيت توجيه گر دو عنصر «الزام» و «اطاعت» است، بايد به سه پرسش اساسى پاسخ دهد:
الف) چه كسى و با چه خصوصيتى حكومتش مشروع و اطاعتش لازم است؛ به عبارت ديگر، نظريه مشروعيت بايد روشن سازد آيا شخص ياگروه حاكم بايد از ويژگىهاى خاص برخوردار باشد يا اساساً چنين عنصرى در مشروعيت دخالت ندارد؟ و در صورت مثبت بودن پاسخ، آن ويژگىها چيست؟
ب) مشروعيت وروشهاى كسب قدرت سياسى چه رابطهاى دارند؛ به عبارت ديگر، آيا مشروعيت حكومت در گرو كسب قدرت از راههاى ويژه است يا به چگونگى كسب قدرت ارتباط ندارد.
3- آيا نحوه اعمال و به كارگيرى قدرت در مشروعيت سياسى دخالت دارد؛ به عبارت ديگر، مشروعيت افزون بر شرايط پيشين از شرايط رفتارى نيز برخوردار است؟
T}مشروعيت در اسلام{T
در بررسى نظريه مشروعيت در اسلام، ابتدا بايد منشأ مشروعيت و منبع شناخت آن را تفكيك كرد. منشأ مشروعيت همان تكيه گاه اصلى و خاستگاه مشروعيت است. مراد از منبع مشروعيت در اين جا، ادله و منابع كشف خاستگاه مشروعيت در اسلام است؛ مانند كتاب و سنت.
دراسلام منشأ ذاتى مشروعيت تنها خداوند است؛ زيرا آفريدگار جهان و انسان، مالك همه هستى، تنها قدرت مستقل تأثير گذار و اداره كننده(مدبر) جهان و پروردگار عالم و آدم است. در اسلام حكومت و حاكميت سياسى نيز كه نوعى تصرف در امور مخلوقات است، از شؤون ربوبيت شمرده مىشود و توحيد در ربوبيت الاهى، در نظام تكوين و نظام تشريع، هيچ مبدأ و منشأ ديگرى را در عرض خداوند بر نمىتابد. قرآن مجيد در اين باره مىفرمايد:
A}ان الحكم الااللهV}. انعام(6): 57؛ يوسف(12): 67ù40. {V؛{A M}حاكميت نيست مگراز آن خدا{M.
A}انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.{A
M}همانا ولى و سرپرست شما خداوند است و فرستاده او و مؤمنان؛ همان كسانى كه نماز به پا مىدارند و در حال ركوع صدقه مىپردازند.V} مائده(5): 55. {V؛{M
A}ام اتخذوا من دون الله اولياء فالله هو الولى.{A M}آيا براى خود سرپرستانى جز خدا گرفتهاند، همانا تنها خداوند صاحب ولايت است.V}8. مائده(5): 55. شورى(42):9{V؛ {M
پس هيچ كس از حق حاكميت و تصرف در شؤون اجتماعى مردم برخوردار نيست؛ مگر خداوند يا آن كه به دليل معتبر شرعى منصوب يا مأذون بودنش از سوى خداوند ثابت شده باشد. نصب يا اذن الاهى مىتواند به صورت مستقيم ياغير مستقيم، يعنى از سوى پيامبر يا اوصياى پيامبر، بيان شود. از طرف ديگر، همه مسلمانان، پيامبر اكرم(ص) را منصوب از سوى خداوند مىدانند. اين حقيقت را قرآن مجيد در آيات متعدد بيان فرموده است. شمارى از اين آيات عبارت است از:
A}النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم... .10{A M}پيامبر به مؤمنان از خودشان سزاوارتر است.{M
A}اطيعوا الله و اطيعو الرسول و اولى الامر منكم {A11 T}خدا را فرمان بريد و از پيامبر و ولى امر اطاعت كنيد{T.
A}و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذاقضى الله و رسوله امراً اَن يكون لهم الخيرة من امرهم... .{A12
M}هيچ زن و مرد مؤمنى حق ندارد وقتى خدا و فرستادهاش حكمى كنند، در كار خويش اختيارى داشته باشند؛ و هر كه نافرمانى خداى متعال و فرستادهاش كند، گمراه شده است{M.
همچنين شيعه اماميه، بر اساس ادله قطعى، ائمه اطهار(ع) را امامان منصوب به نصب خاص از سوى پروردگار عالم مىداند.13 افزون بر اين، عالمان شيعه بر اساس ادله عقلى و نقلى، فقيهان عادل و با كفايت را منصوب از سوى شارع و نايب امام عصر(ع) در امر حكومت و رهبرى سياسى واجتماعى امت در عصر غيبت مىدانند. اين مسأله كه از آن به ولايت فقيه تعبير مىشود، به عصر غيبت اختصاص ندارد و در عصر حضور و بسط يد معصوم نيز امكان تحقق دارد؛ چنان كه مالك اشتر از سوى اميرمؤمنان به ولايت مصر منصوب گرديد.
در كنار اين نگرش كه نظريه نصب خوانده مىشود و نزد علماى اماميه مشهور بوده است، اخيراً ديدگاه جديدى از سوى برخى ارائه شده است. بر اساس اين انگاره، ولى فقيه از سوى شارع منصوب نيست. شارع مردم را موظف ساخته است فقيه عادل با كفايت را به رهبرى انتخاب كنند. پس از انتخاب مردم، او ولايت خواهد يافت و مجاز خواهد شد در شؤون اجتماعى تصرف كند و رهبرى را به دست گيرد. بررسى تطبيقى يا ارزش داورى پيرامون اين ديدگاهها مجالى ويژه مىجويد؛ ولى آنچه توجه بدان ضرورت دارد اين است كه آيا بر اساس اين دو ديدگاه پاسخ پرسش اساسى اين بحث متفاوت خواهد بود؟ اگر متفاوت است، تفاوت در چيست؟
گروهى نظريه اول را نظريه انتصاب و نظر دوم را نظريه انتخاب يا «مشروعيت الاهى - مردمى» ناميدهاند؛ ولى بايد توجه داشت، مبناى اساسى هر دو ديدگاه همان نظريه «مشروعيت الاهى» است؛ زيرا هر دو ديدگاه منشأ ذاتى مشروعيت را خدا مىدانند و در عرض مشروعيت الاهى، مبدأ مشروعيت ديگرى نمىپذيرند. بنابراين، افزودن قيد «مردمى» را بايد نوعى مجاز و مسامحه گويى و در طول مشروعيت الاهى به شمار آورد؛ به عبارت ديگر، خاستگاه مردمى ولايت نوعى شرط وضعى و اعتبارى است كه شارع مقدس در جعل ولايت براى فقيه يا تأييد و تنفيذ ولايت او قرار داده است. بنابراين، اگر نظريه انتخاب اساساً حكومت را امرى زمينى و از پايين به بالا بينگارد، به كلى از نگرش اسلامى دور شده است؛ و اگر به دو مبدأ نخستين آسمانى و زمينى بگرود، در دام التقاط و اعتقاد به ثنويت در مبدأ مشروعيت فرو افتاده است؛ و اگر آن را در طول مشروعيت الاهى بداند، ديگر نظريهاى در مقابل نظريه مشروعيت الاهى نيست؛ قسمى از اقسام آن و يكى از قرائتهاى آن است. چنين انگارهاى با نظريه نصب نيز سازگار است؛ به عبارت ديگر، نظريه نصب و جعل ولايت الاهى را به دو صورت قابل تصور مىسازد:
1- نصب مطلق كه بر اساس آن شارع انتخاب و عدم انتخاب مردم را در جعل ولايت براى فقيه دخالت نداده، در هر صورت، براى فقيه صالح و با كفايت ولايت قائل است؛ تصرفات اجتماعىاش را مجاز و اطاعت از او در امور اجتماعى را واجب مىداند.
2- نصب مقيد يعنى شارع، پس از انتخاب مردم، براى ولى فقيه جعل ولايت مىكند. قبل از انتخاب امت، شارع برايش جعل ولايت نمىكند و اجازه تصرفات حكومتى ندارد. اكنون مىتوان گفت نتيجه دو ديدگاه در مسأله رابطه مشروعيت و مقبوليت متفاوت خواهد بود:
الف) بر اساس نظريه انتخاب، رابطه مقبوليت و مشروعيت عموم و خصوص مطلق و مقبوليت اعم از مشروعيت است؛ زيرا مقبوليت به شرط وجود شرايط ديگر چون فقاهت و عدالت به مشروعيت مىانجامد. مقبوليت بدون مشروعيت تصورپذير است، ولى مشروعيت بدون مقبوليت تصورپذير نيست. بنابراين، مشروعيت اخص مطلق از مقبوليت خواهد بود؛ زيرا مشروعيت همواره به مقبوليت مشروط است؛ به عبارت ديگر، در اين رابطه سه فرض متصور است:
1- وجود مقبوليت عمومى همراه با ساير شرطهاى شرعى لازم براى رهبرى و مديريت كلان اجتماعى.ك (مشروعيت)
2- وجود مقبوليت بدون ديگر شرطهاى شرعىك (عدم مشروعيت)
3- وجود همه شرطهاى مقرر شده در شرع به استثناى مقبوليت عامك (عدم مشروعيت)
ب) بر اساس نظريه «انتصاب» رابطه مشروعيت و مقبوليت عموم و خصوص من وجه است؛ يعنى در فرض سوم با ديدگاه پيشين تفاوت مىيابد. بنابراين، وجوه مفروض به شرح زير خواهد بود:
1) مقبوليت عمومى همراه با شرطهاى شرعىك (مشروعيت)
2) مقبوليت عمومى بدون شرطهاى شرعىك (عدم مشروعيت)
3) شرطهاى شرعى بدون مقبوليت عمومىك (مشروعيت)
البته بر اساس اين ديدگاه نيز چنان نيست كه ولى فقيه مجاز باشد در هر شرايطى و به هر شكلى قدرت سياسى را به دست گيرد؛ زيرا بدون حد نصابى از مقبوليت امكان تأسيس حكومت و موفقيت آن در عمل بسيار ناچيز ياناممكن خواهدبود. از سوى ديگر، كسب قدرت به روشهاى استبدادى و مزورانه در اسلام جايز نيست. آنچه بر اساس نظريه انتصاب اهميت دارد، اين است كه ولى فقيه در زمان عدم اقبال اجتماعى از ولايت برخوردار است؛ هر چند داراى حكومت نيست. چنان كه اميرمؤمنان(ع) در دوران خلفاى سه گانه ولايت و مشروعيت داشته؛ اما از حكومت ظاهرى بىبهره بودند. ثمره اين مشروعيت آن است كه اگر ولى امر در چنين موقعيتى حكم حكومتى صادر كند، در صدور اين حكم مجاز و اطاعت از او بر مردم واجب است. در حالى كه بر اساس نظريه انتخاب اساساً او ولايتى ندارد تا حكم صادر كند و در صورت صدور آن، اطاعت از وى بر مردم واجب نيست.
البته اين كه ولى فقيه مىتواند بدون قدرت سياسى حكم حكومتى صادر كند به معناى ديكتاتورى نيست؛ زيرا او نمىتواند با زور و ديكتاتورى يا فريب و نيرنگ به حكومت و قدرت سياسى دست يابد و اراده خويش را بر ديگران تحميل كند؛ هر چند ديگران به دليل عدم پيروى از او گناهكارند. امير مؤمنان(ع) مىفرمايد: پيامبر(ص) با من عهد بست و فرمود: اى پسر ابوطالب، ولايت امت من برعهده تو است. پس اگر به سلامت قدرت را به تو سپردند، و در مورد زمامدارى تو با خشنودى اتفاق كردند، سرپرستى امورشان را بر عهده گير؛ ولى اگر در مورد تو رأى ديگرى ابراز داشتند، آنان را به حال خود رها كن.14
اين روايت نشان مىدهد:
1. اميرمؤمنان از سوى پيامبر(ص) به ولايت منصوب شده است.
2. اعمال ولايت آن حضرت به مقبوليت و پذيرش مردمى مشروط است.
بنابراين، وقتى كسى از سوى خدا به ولايت منصوب مىشود، ولايتش بدون توجه به استقبال يا عدم استقبال مردم همواره پابرجا است و جامعه وظيفه دارد از او پيروى كند؛ اما تشكيل عملى حكومت از سوى ولى امر به آراى عمومى و وجود شرايط و بستر مناسب اجتماعى مشروط است؛ به عبارت ديگر، همان طور كه جامعه به پيروى از ولى امر موظف است، ولى منصوب نيز وظيفه دارد مسؤوليت سنگين اداره و رهبرى جامعه را انجام دهد؛ ولى شرط اعمال اين رسالت وجود موقعيت و بستر مناسب اجتماعى است كه پذيرش و مقبوليت مردمى مهمترين ركن آن به شمار مىآيد. حضرت امام خمينى درباره ولايت فقيه مىفرمايد:«اگر براى فقها امكان اجتماع و تشكيل حكومت نباشد، هر چند نسبت به عدم تأسيس حكومت اسلامى معذورند، ولى منصب ولايت آنها ساقط نمىشود. با اين كه حكومت ندارند، بر امور مسلمين و بلكه بر نفوس مسلمين ولايت دارند.»15. كتاب البيع امام خمينى، ج 2، ص 466.
با توجه به آنچه گذشت، نقش و كاركرد مقبوليت عمومى حاكم دينى بر اساس هر يك از دو ديدگاه چنين است:
الف) نقش مقبوليت بر اساس نظريه نصب
1. مشاركت در ايجاد حكومت دينى و زمينه سازى جهت ا نتقال قدرت به ولى منصوب از سوى خداوند
2. مشاركت در جهت كارآمدسازى، حفظ و حمايت و پايايى حكومت دينى
دو كاركرد ياد شده در همه مصاديق حكومت دينى حكومت پيامبر(ص)، امام معصوم(ع) يا ولى فقيه جارى است؛ اما در خصوص ولى فقيه و نظام جمهورى اسلامى كاركرد ديگرى نيز وجود دارد.
3. در صورت وحدت شخص واجدشرايط رهبرى در ميان فقهاى متعدد، رأى و انتخاب عموم مردم، شركت غير مستقيم آنان در فرايند تشخيص و كشف ولى منصوب و مرضى خداوند از طريق خبرگان است. در صورت تعدد واجدين شرايط، رأى آنان ايجاد كننده بسترى عقلايى در جهت اعمال ولايت از سوى يك نفر از منصوبان شارع است. در نتيجه زمينه اعمال قدرت ديگران از بين رفته و مسؤوليت آنان سلب مىشود و براى جلوگيرى از تشاح ديگرى حق اعمال ولايت نخواهد داشت.
ب) نقش مقبوليت بر اساس نظريه انتخاب
اين ديدگاه در كاركرد اول و دوم با نظريه انتصاب همسو است؛ اما نسبت به كاركرد سوم رويكردى ديگر دارد و معتقد است نقش رأى مردم ياگزينش خبرگان منتخب مردم به عنوان جزء شرعى موضوعيت دارد نه طريق عقلايى؛ به عبارت ديگر، آراى عمومى چون عدالت و فقاهت از شرطهاى شرعى ولايت است و بدون آن فقيه جامع الشرايط شرعاً حق اعمال ولايت ندارد. از اين رو در اين نگاه بين تعدد يا وحدت واجدين شرايط رهبرى تفاوتى نيست.V} براى آگاهى بيشتر: ر.ك: حكومت اسلامى، سال دوم، شماره 4، ص 105 و 106 و 127. {V
V}پىنوشت:
1. ديندارى و مدرنيسم، محمد جواد لاريجانى، ص 58.
2. نظريههاى دولت، اندرو وينست، حسين بشريه، ص 67 و 68.
3. بنيادهاى علم سياست، عبدالرحمان عالم، ص 105.
5. بنيادهاى علم سياست، عبدالرحمان عالم، ص 106.
6. براى آگاهى بيشتر ر.ك: جامعهشناسى سياسى، حسين بشريه، ص 17 و 23.
7. انعام(6): 57؛ يوسف(12): 67ù40.
8. مائده(5): 55.
9. شورى(42):9.
10. احزاب(33):6.
11. نساء(4): 59.
12. احزاب(33):36.
13. براى آگاهى بيشتر ر.ك: پيام قرآن(تفسير موضوعى قرآن)، ج 9؛ امامت در قرآن، آيت الله مكارم شيرازى.
14. كشف المحجة، ابن طاووس، ص280.
15. كتاب البيع امام خمينى، ج 2، ص 466.
16. براى آگاهى بيشتر: ر.ك: حكومت اسلامى، سال دوم، شماره 4، ص 105 و 106 و 127.
p60 .Modern Political Analysis sthid ,Robert A.Dahl .4
{V
کد سوال : 1050
موضوع : تاريخ و سيره
پرسش : راستش را بخواهيد شبههاى كه اخيراً براى من پيش آمده، اين است كه بعضىها مطرح مىكنند چرا با اين كه امام حسن(ع) و امام حسين(ع) هر دو امام و معصوم مىباشند ولى يكى راه صلح با معاويه را انتخاب و ديگرى راه مبارزه و جهاد با يزيد برمى گزيند؟ شما چگونه اين تفاوت عملكرد را توجيه مىكنيد؟
پاسخ : شيعه از ديرباز با مسأله چگونگى توجيه تفاوت عملكرد امامان معصوم حسين بن على(ع) و حسن بن على(ع) روبرو بوده استV} بحارالانوار، ج25، ص36-1{V. در اين موقعيت، اهل سنت و مستشرقان كه به مبانى كلامى تشيع مانند عصمت و نور واحد بودن همه ائمه(ع) پايبند نيستند به راحتى ديدگاه خود را بيان كرده، گاه بر عملكرد يك يا هر دو امام(ع) خرده مىگيرند و با فرو افكندن شيعيان ساده دل در دام شبهات، زمينه انحراف آنها را فراهم مىآورند.
اين مقاله مىكوشد، با مرورى اجمالى بر ديدگاههاى گونهگون در اين گستره، جوانب مختلف بحث را روشنتر سازد و سبب تفاوت عملكرد معصومان(ع) را دريابد.
T} 1. ديدگاههاى مختلف در گستره عملكرد امام حسن(ع) و امام حسين(ع){T
در اين عرصه، سه ديدگاه عمده وجود دارد كه ضرورت توجه به آنها انكارناپذير مىنمايد:
T}ديدگاه عصمت مدار{T
اين ديدگاه محور بحث را عصمت هر دو امام(ع) قرار مىدهد و مىگويد: در علم كلام شيعه با دليلهاى قطعى نقلى و عقلى عصمت امام(ع) از گناه، فراموشى و خطا ثابت شده است .افزون بر اين روايات نشان مىدهد ائمه همگى نور واحدند1 ذات و جوهره عملكردشان تفاوت ندارد؛ هر چند در ظاهر متفاوت و حتى متناقض مىنمايد. بنابراين، شيعه بايد به ديدگاههاى كلامى و روايى اش پايبند باشد و اگر در مواردى نتوانست عملكرد امامى(ع) را توجيه و يا درستىاش را، در مقايسه باعملكرد امام ديگر، اثبات كند علم آن را به خداوند واگذارد و از ورود در اين ورطههاى هولناك و كلام سوز بپرهيزد.
اين ديدگاه مسأله را از موضع برتر و به گونه تعبّدى حل مىكند؛ ولى اشكالش اين است كه:
الف. پرسشها و دغدغههاى ذهنى شيعه را از ميان نمىبَرَد؛ پرسشهايى كه اگر جواب صحيح براى آن يافت نشود، ممكن است در سراسر وجود فرد ريشه دواند و سرانجام او را به انكار مبانى كلامى وادارد.
ب. شيعه را در مقابل اشكالات مخالفانى كه به اين مبانى كلامى اعتقاد ندارند، خلع سلاح مىكند و احياناً سبب پيشروى مخالفان و دست اندازى به ساير معتقدات شيعى مىشود.
2T}. ديدگاه سطحى نگر{T
اين ديدگاه كه معمولاً از سوى غير شيعيان و شيعيان ناآشنا به مبانى اعتقادى شيعه ابراز مىشود، چنين است: آنچه ما در ظاهر مىبينيم، تفا وت عملكرد دو امام(ع) است. يكى صلح را بر مىگزيند و ديگرى راه جنگ پيش مىگيرد. بنابراين يا بايد روش هر دو را نادرست بدانيم و يا دست كم در درستى عملكرد يكى از آن دو ترديد كنيم. در اين موقعيت، آسانترين راه توجيه تفاوت عملكرد امامان توجه به تفاوت شخصيت آنان است. امام حسن(ع) ذاتاً عنصرى صلحجو، آرام و احياناً عافيت طلب به شمار مىآمد. برخلاف امام حسين(ع) كه در نظر اين گروه ذاتاً فردى حماسى، غيور و احياناً جنگ طلب است.
ناگفته پيدا است چنين ديدگاهى، با اين تحليل سطحى، نمىتواند از سوى افراد منصف و آگاه به تاريخ - حتى اگر به مبانى كلامى شيعه معتقد نباشند - پذيرفته شود.
T}3. ديدگاه تحليل مدار{T
اين ديدگاه جواب شبهه را در تحليل دقيق حوادث تاريخى جست و جو مىكند؛ تحليلى كه بر شناخت عميق بستر وقايع مبتنى است. طرفداران اين ديدگاه، هر چند شيعه باشند، خود را در مبانى كلامى شيعى محصور نمىدانند؛ در جهت فهم درست حوادث و درك عميق چرايى تفاوت عملكردها مىكوشند و تنها وقتى تحليل تاريخى نتواند به پرسشهاشان پاسخ دهد متعبدانه به مبانى كلامى روى مىآورند.
تحليل مداران راههاى مختلفى براى اثبات نظر خود پيمودهاند؛ راههايى كه مىتوان همه آنها را در مقايسه اجمالى زمان امام حسن(ع) و امام حسين(ع) جاى داد.
T}الف) شرايط و بستر زمانى امام حسن(ع){T
تاريخ نشان مىدهد كه امام حسن(ع) در دوره حكومت كوتاه خود(حدود شش ماه) بامشكلات فراوان روبه رو بود و گزينهاى جز صلح در برابرش وجود نداشت. بخشى از مشكلات امام حسن(ع) عبارت است از:
1- سپاه امام(ع)
مهمترين مشكل امام(ع) از ناهماهنگى و بىانگيزگى و احياناً روحيه تمرّد سپاهش بود؛ در سپاه او عناصر مختلفى چون غنيمت طلبان، شكاكان، خوارج، و تعداد كمى از شيعيان خالص به چشم مىخورد.2
اين سپاه همان مردمانى بودند كه امام على(ع) در روزها و ماههاى پايانى عمر خويش گاه برفراز منبر آنها را «يا اشباه الرجال و لارجال»V}نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 27{V (اى مردنمايان نامرد) مىخواند و گاه از خداوند مىخواست به جاى آنها افرادى نيكوتر به وى عنايت فرمايد و به جاى او، زمامدارى بر آنها مسلط سازد.V}همان، خطبه 25{V
بررسى روانشناسى اجتماعى كوفه و شام در اين دوره نيز نشان مىدهد كه حكومت كردن بر كوفيان رهبرگريز از حكمرانى بر شاميان متمدن بسيار دشوارتر بود؛ زيرا شاميان قبل از پذيرش اسلام مردمى متمدن به شمار مىآمدند و زندگى در سايه حكومت مقتدر روم را تجربه كرده بودند. از سوى ديگر، روميان به ساكنان شام ستم بسيار روا داشته، به بهانههاى گوناگون آنها را تحت فشارهاى مختلف فرهنگى، دينى و اقتصادى قرار مىدادند و مالياتهاى متنوع بر آنها تحميل مىكردند .
ورود اسلام در اين منطقه با نام افرادى از بنىاميه چون يزيدبن ابوسفيان و برادرش معاويه همراه بود. سپاه اسلام فشارهاى روميان از مردم شام برداشت. كار به جايى رسيد كه آنها بنى اميه را فرشته نجات خود مىدانستند و ضمن شناخت بسيار سطحى از اسلام، براى هر گونه فداكارى زير پرچم آنها آماده بودند. همين عامل توانست بنى اميه را در دو شاخه سفيانى و مروانى تا حدود يك قرن بر سراسر مملكت اسلامى مسلط سازد.
گروهى معتقدند، حتى اگر امام على(ع) به شهادت نمىرسيد، نمىتوانست در برابر اين سپاه كارى انجام دهد. در حالى كه موقعيت امام حسن(ع) بسيار دشوارتر از پدرش بود. در ديدگاه مردم آن زمان، امام حسن(ع) از ويژگىهاى پدرش(نخستين مسلمان، فداكارترين يار پيامبر اكرم(ص) و شايستهترين فرد براى فرمانروايى) بىبهره بود. از سوى ديگر، جوانتر بودن آن حضرت(ع) از معاويه، بهانهاى شده بود تا معاويه خود را داراى خبرگى و تجربه و امام(ع) را در امور كشوردارى خام و بىتجربه معرفى كند.V} صلح امام حسن(ع)، ص121{V
با اين همه، امام در جهت احقاق حق خود، سپاهى آراست و به مقابله با معاويه روى آورد. سپاه وى حدود يك پنجم سپاه شصت هزار نفرى معاويه بودV} همان، ص {V155. و از نظر روحيه وضعيتى نامساعد داشت.
خيانت فرماندهان، بىانگيزگى سربازان و هماهنگى آنها سپاه را چنان سست و ناكارآمد ساخته بود كه نيروهايش آماده بودند براى نجات خويش و عدم رويارويى با لشگر شام امام(ع) را دستگير كنند و به معاويه تحويل دهند.V} الارشاد، ص353{V
2- معاويه
معاويه شخصيتى كمنظير است و در تاريخ اسلام كمتر مىتوان برايش همانندى يافت؛ به گونهاى كه اعراب وى را يكى از چهار نابغه عرب معرفى مىكنند.
او فرزند ابوسفيان است كه در كنار پدرش تا واپسين لحظات در مقابل اسلام مقاومت كرد و حتى وقتى پدرش به ظاهر اسلام آورد، به سرزنش وى پرداخت. به زودى هوش سياسىاش به يارى وى شتافت و دريافت تنها از راه اسلام آوردن مىتواند پيشرفت كند. پس از رحلت پيامبر اكرم(ص)، حكومت جديد براى استفاده از توانايىهاى خاندان بنى اميه و مصون ماندن از توطئههاى آنها، يزيد و معاويه فرزندان ابوسفيان را در رأس سپاهى به شام فرستاد. در سال هيجدهم هجرى، معاويه پس از مرگ برادرش يزيد حاكم دمشق شد و با روحيه جاهطلبىاش به سرعت به سمت تسلط بر جهان اسلام به حركت در آمد.
كشته شدن عثمان فرصتى طلايى بود تا معاويه بلندترين گامها را به سوى اهدافش بردارد. بنابراين، با بهانه قرادادن وجود قاتلان عثمان در سپاه امام على(ع) و ادعاى خونخواهى عثمان، مشروعيت حكومت حضرت را با پرسش روبه رو ساخت؛ به عنوان امير شام سپاهى در مقابل امام(ع) آراست و تا واپسين لحظات عمر امام(ع) مهمترين مشكل و دغدغه وى به شمار مىآمد.
خبر شهادت امام على(ع)، بهترين خبرى بود كه معاويه مىتوانست در همه عمرش شنيده باشد. با اين رويداد مهمترين مشكل وى در راه رسيدن به خلافت مسلمانان از ميان رفت.
معاويه كه در اين زمان، علاوه بر هوش فراوان از تجربه بيست ساله امارت بر شام و تجربه پنج ساله مقابله با بزرگترين شخصيت زمان خود بهره مىبرد، به سرعت سپاهى شصت هزار نفرى گردآورد و در برابر امام حسن(ع) قرار داد.
البته او اين سپاه را براى اِعمال فشار بيشتر امام(ع) و كشاندن كوفيان به صلح سامان داده بود. از اين رو، از همان آغاز نداى صلحطلبى سر داد.V}الارشاد، ص354{Vمعاويه در پى پيروزى بود؛ ولى بيشتر به پيروزى صلحآميز مىانديشيد؛ زيرا نبرد با امام حسن(ع) كه سبط اكبر پيامبر اكرم(ص) به شمار مىآمد و پيروزى قهرآميز بر وى حكومت را با بحران مشروعيت و معاويه را با نفرت مسلمانان روبهرو مىساخت؛ به ويژه اگر امام(ع) در اين جنگ به شهادت مىرسيد.V} صلح امامحسن(ع)، ص351-339{Vبنابراين، تنها راه نجات معاويه پيروزى صلحآميز بود. او براى رسيدن به اين صلح انواع راهها و نيرنگها را آزمود. تطميع و خريدن فرماندهان سپاه امام(ع) و شايعه پراكنى در لشگر كوفه و تضعيف روحيه آنها تنها بخشى از برنامههاى معاويه در اين مقطع زمانى به شمار مىآيد. نقشههاى حساب شده وى كار را به جايى رساند كه بسيارى از نيروهاى امام على(ع) به معاويه نامه نوشتند و براى به شهادت رساندن يا دستگير كردن حضرت داوطلب شدند. معاويه، به منظور تضعيف روحيه امام(ع) و سپاه كوفه، اين نامهها را نزد حضرت فرستاد.V} الارشاد، ص353{V در پى اين دسيسهها، معاويه برگهاى سفيد امضا كرد و به عنوان صلحنامه نزد امام(ع) فرستاد تا امام(ع) خود هر شرطى صلاح مىداند، در آن بگنجاند.V} الكامل فى التاريخ، ابن اثير، تحقيق على شيرى، ج2، ص4465445{V
در اين موقعيت، حضرت بين دو گزينه جنگ و صلح قرار گرفت. اگر گزينه جنگ را انتخاب مىكرد، احتمال پيروزى بر معاويه با اين سپاه اندك، ناهماهنگ و بىروحيه و خائن در حد صفر بود و به اسارت يا شهادت امام(ع) مىانجاميد. در صورت اسارت، معاويه بر امام(ع) منّت مىنهاد و او را در نظر مردم رهين منت خود مىساخت. بىترديد اين امر به خوارى امام(ع) مىانجاميد؛ به ويژه اگر امام(ع) به وسيله سپاه خود اسير مىگشت و به معاويه تحويل داده مىشد.
چنانچه امام(ع) به شهادت مىرسيد، معاويه به قلع و قمع شيعيان مىپرداخت. هستههاى اوليه شيعه را در سراسر جهان اسلام نابود مىساخت.
در اين موقعيت، انتخاب صلح عاقلانهترين كار به شمار مىآمد. از سوى ديگر، عدم انتخاب صلح چهرهاى جنگطلب و خشن از امام(ع) ارائه مىداد؛ چهرهاى كه شكست وى هيچ دستاورد مثبتى به ارمغان نمىآورد و مردم ريخته شدن خونش را نتيجه طبيعى خشونتش مىدانستند.
اهميت اين انتخاب را هنگامى بيشتر در مىيابيم كه توجه كنيم امام(ع) مىتوانست باگنجاندن شرايط اساسىاى چون لزوم حفظ جان خويش و شيعيان و موروثى نشدن حكومت در خاندان بنىاميهV} صلح امام حسن(ع)، ص358-355{V برگ برنده سياسى را در اختيار گيرد. البته معاويه به اين شرايط عمل نكرد؛ ولى امام(ع) بدين طريق پيروزىاى ديگر به دست آورد و توانست چهره به ظاهر صلح طلب و مسالمت جوى و متظاهر به اسلام معاويه را رسوا سازد.
T}ب) شرايط و بستر زمانى امام حسين(ع){T
منظور از اين شرايط، دوره حكومت يزيد است نه مدت ده ساله امامت امام حسين(ع)(60-51ق) در دوره معاويه؛ زيرا در اين دوره عللى كه امام حسن(ع) را به صلح كشانيد، موجود بود.
به طور كلى، از نظر تاريخى، شرايطى كه امام(ع) را به قيام عليه يزيد واداشت، در دو بخش آمادگى مردم كوفه و شخصيت يزيد قابل بررسى مىنمايد.
1- آمادگى مردم كوفه:
هنگام مرگ معاويه در نيمه رجب سال 60هجرى، كوفه دوره بيست ساله حكومت امويان را تجربه كرده بود؛ دورهاى كه از سويى مركزيت را از كوفه به شام منتقل كرده و روح متعصب كوفيان را آزرده بود.
از سوى ديگر، فشار بىحد امويان و حاكمان منصوب از سوى آنها كوفيان را در رنج افكنده بود. در اين موقعيت، مردم از كوتاهىهاى خود در برابر حضرت على(ع) تأسف مىخوردند. منتظر جرقهاى بود تا در اين جامعه سركوب شده شرر افكند و آنها را به انقلابى عظيم وادارد.
اين جرقه همان مرگ معاويه بود. پس از اين رخداد، كوفيان، به ويژه نسل جوان آنها كه دوره حكومت حضرت على(ع) را تجربه نكرده و نيكويىهاى آن را از زبان پدران خود شنيده بودند، در صدد جبران گذشتهها برآمدند.
اندكى پس از شنيدن خبر مرگ معاويه، كوفيان زمزمه قيام سردادند؛ اما شرط اصلى قيام داشتن رهبرى مقبول و مشروع بود. بر اين اساس، به امام حسين(ع) روى آوردندV} موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص355، الارشاد، ص379{V و سيل نامههاى خود را به سوى آن حضرت(ع) گسيل داشتند.
امام(ع) در اين زمينه براى فرار از بيعت با يزيد، مدينه را ترك گفته به مكه پناه برده بود. آن بزرگوار، با دريافت نامههاى كوفيان، در پى بررسى اوضاع برآمد و بدين منظور پسر عمويش مسلم بن عقيل را به آن سامان فرستاد.
آنچه كه بايد بر آن تأكيد ورزيد، اين واقعيت است كه امام(ع) براى فرار از بيعت از مدينه خارج شد نه براى شروع قيام؛ زيرا در آن زمان هنوز نامههاى كوفيان رإ؛ئئ و دريافت نكرده بود. با رسيدن خبر برآورد مثبت مسلم از آمادگى كوفيان، امام(ع) تصميم گرفت به سوى آن سامان حركت كند. آنچه سبب شد امام(ع) در عملى ساختن اين تصميم شتاب ورزد دريافت خبر حضور مأموران يزيد در مكه بود؛ مأمورانى كه لباس احرام به تن داشتند و در پى فرصتى مىگشتند تا حضرت را به شهادت رسانند. امام(ع) عمره خود را تبديل به عمره مفرده كرد و قبل از فرارسيدن زمان اَعمال حج از مكه به سمت كوفه روان شد.V}الارشاد، ص4155414{V
حضرت بر آن بود، به كمك كوفيانِ آماده، هسته قيام عليه حكومت مركزى شام را بنيان نَهَد و پس از آن حكومتى فراگير پديد آورد. آنچه اين فرضيه را تأييد مىكند، سخنان امام(ع) در اين مرحله است. آن حضرت امر به معروف و نهى از منكر عوامل اصلى حركت خويش و رفتار كردن مانند سيره پيامبر اكرم(ص) و حضرت على(ع)V}موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص291،«انما خرجت لطلب الاصلاح فى امة جدى، اريد ان آمر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيرة جدى و ابى على بن ابى طالب(ع).» {V را هدف خود خواند؛ ناگفته پيدا است مرا از سيره پيامبر اكرم(ص) و حضرت على(ع)، سيره حكومتى آن بزرگواران است نه سيره فردىشان. اگر منظور سيره فردى بود، بايد در كنار آن دو، به سيره برادرش امام حسن(ع) كه به علت كوتاهى مدت حكومتش نتوانست سيره حكومتى ماندگارى داشته باشد، نيز اشاره مىكرد. همچنين پيوستن بسيارى از مردم مكه و آبادىهاى مسير حركت حضرت(ع) به كاروان امام(ع) نشان مىدهد آنها حركت امام(ع) را حركتى براى تشكيل حكومت مىدانستند.
اوضاع و شرايط زمانى خروج امام(ع) از مكه نيز تشكيل حكومت در پرتو آمادگى مردم را امرى ممكن مىنماياند؛ زيرا:
الف) به علت مرگ معاويه و جوانى و ناپختگى يزيد حكومت شام در ضعف قرار داشت.
ب) شخصيت امام حسين(ع) در تقابل با شخصيت يزيد مىتوانست نيروهاى بسيارى را به سوى حضرت جذب كند.
ج) حكومت كوفه در اين زمان به وسيله عنصرى ضعيف و آرامش طلب به نام نعمان بن بشير اداره مىشد كه غلبه بر او در صورت حضور امام(ع) در كوفه بسيار آسان مىنمود.
د)مردم رنج كشيده و متعصب كوفه كه علاوه بر از دست دادن مركزيت ستم فراوان تحمل كرده بودند، باانگيزه نيرومند كنار امام(ع) قرار مىگرفتند و حاضر بودند براى پيروزى بر حكومت مركزى شام فداكارى كنند.
بنابراين، كافى بود امام(ع) به كوفه برسد و رهبرى اين جمعيت پرشور را برعهده گيرد. در آن صورت، به راحتى بر نعمان و اطرافيانش چيره مىشد؛ زمام امور را در اختيار مىگرفت و مىتوانست جبههاى نيرومند عليه شام تشكيل دهد. بديهى بود در اين هنگام مردم حجاز و يمن و ايران، به مقايسه سطحى امام(ع) و يزيد روى مىآوردند و اگر بىطرفى را بر نمىگزيدند، به يارى امام(ع) مىشتافتند. امام(ع) مىتوانست به كمك اين نيروهاى پرانگيزه سپاه متزلزل شام را به شكست كشاند و حكومت سراسر جهان اسلام را به دست آورد.
بنابراين، حركت امام(ع) از مكه به سمت كوفه با هدف قيام عليه يزيد كاملاً معقول و با امكان پيروزى فراوان مىنمايد. آنچه اين تدابير را ناكارآمد ساخت، استفاده از عامل كاملاً غير منتظرهاى به نام عبيدالله بن زياد بود.
در نظر نگرفتن اين عامل از سوى امام(ع) نيز كاملاً طبيعى است؛ زيرا روابط عبيدالله و يزيد در آن هنگام تيره مىنمود و بسيار بعيد بود يزيد عبيدالله را حاكم كوفه سازد.
روابط آنها چنان تيره بود كه يزيد قصد داشت عبيدالله را از حكومت بصره نيز عزل كند. سرجون مسيحى، مشاور يزيد، با تيز بينى ويژه خويش قابليتهاى عبيدالله را ياد آور شد و روابط آنها را اصلاح كرد.V}الارشاد، ص{V384.
بىترديد در نظر نگرفتن عامل غير منتظرهاى كه ممكن است در روند يك حركت خلل پديد آورد، هرگز معقوليت آن حركت را زير سؤال نمىبرد.
شبههاى كه مخالفان را به غير عقلانى پنداشتن حركت امام(ع) واداشته عدم توجه حضرت(ع) به سابقه خيانت كوفيان با پدر و برادرش و نصيحت ناصحانى چون عبدالله بن عباس است كه اين پيشينه را يادآور شدند.V}موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص3045303؛ الكامل، ج2، ص5465545{V.
در پاسخ بدين شبهه بايد گفت روحيه نظام ناپذيرى، دنياطلبى و تذبذب كوفيان در زمان امام على(ع) و امام حسن(ع) تا حدى در زمان امام حسين(ع) انكارناپذير است؛ ولى بايد توجه داشت اين زمان باعصر دو امام پيشين متفاوت بود؛ زيرا:
الف) نسل جديد، متعصب و غيرتمندى در كوفه وجود داشت كه از عملكرد منفى پيشينيان خود به شدت انتقاد مىكرد و مشتاقانه به جبران اشتباه آنها مىانديشيد. البته انگيزه اين نسل به طور كامل مذهبى نبود و بيشتر در روح تعصب گراى آنان ريشه داشت؛ امام(ع) به هر حال مىتوانست حضرت را در سرنگونى حكومت مركزى يارى دهد.
ب) اين مردم دوره نكبتبار حكومت بنىاميه را پشت سرگذاشته بودند. اين عامل مىتوانست انگيزه آنها را دو چندان سازد.
ج) رهبرى كوفيان در دست شيعيانى چون سليمان بن صرد ختراعى بود كه در صورت پيروزى مىتوانست تمام ارگانهاى حكومتى كوفه را زير سلطه خويش در آورد.
د) جامعه كوفه چنان بود كه اگر تعدادى نيروى فعال جوّ آن را در دست مىگرفت، مىتوانست نيروهاى كم انگيزه و حتى بىتفاوت را تحت تأثير قرار دهد و جذب كند.
بنابراين، امام(ع) مىتوانست با ورود به كوفه رهبرى نيروهاى فعال و تأثير گذار شيعه را به عهده گيرد؛ به يارى آنها امور را سامان دهد و نيروهاى ديگر را به سوى خود جذب كند.
نكتهاى كه نبايد از نظر دور داشت آن است كه با وجود تمام تطميعها و تهديدهاى عبيدالله براى واداشتن مردم به جنگ با امام حسين(ع) تنها توانست سپاهى سى هزار نفرى تشكيل دهد.V}بحارالانوار، ج45، ص{V4. اين سپاه نصف سپاهى بود كه چند سال بعد از سوى همين مردم با هدفخونخواهى از قاتلان امام حسين(ع) گرد مختار حلقه زدند و در مقابل بنى اميه ايستادند.V} تاريخ الطبرى، ج 4، ص 128 به بعد{V.
2- شخصيت يزيد
يزيد، از نظر سياسى و دينى و عملكرد، با پدرش معاويه قابل مقايسه نبود؛ زيرا در بعد سياسى از تجربه گرانبهاى پدرش بىبهره بود و سراسر عمر كوتاهش در شكار و بزم سپرى شده بود.
در بُعد دينى نيز او نمىتوانست مانند پدرش خودرا از اصحاب پيامبر اكرم(ص) معرفى كرده، كاتب وحى «خال المؤمنين»(دايى مؤمنان)V}ام حبيبه(خواهر معاويه) همسر رسول خدا(ص) بود. از اين رو، معاويه خود را دايى مؤمنان لقب داد{V.بخواند و بدين ترتيب، حرمتى معنوى براى خويش پديد آورد. افزون بر اين، يزيد از آغاز جوانى عنصرى هتاك، هرزه، سگ باز، باده گسار و فاسق شناخته شده بود. چنان كه امام حسين(ع) در نامهاى به معاويه بعضى از اين نكات را به وى گوشزد كرد و او را از تلاش در جهت ولايتعهدى يزيد بازداشت.
در ساحت عملكرد نيز يزيد از آغاز نشان داد كه نمىتواند در حد يك زمامدار كاردان ظاهر شود. با آن كه پدرش در واپسين لحظات زندگى او را از درگيرى با شخصيتى مانند امام حسين(ع) برحذر داشته بود، او مغرورانه در پى گرفتن بيعت از آن حضرت(ع) برآمد و وى را به قتل تهديد كرد.
بديهى است، شخصيت بزرگوار و عزتمندى مانند امام حسين(ع) كه حتى سكوت در برابر معاويه را جايز نمىدانست و از عدم قيام عليه او به خدا پناه مىبَرَد، نمىتواند در برابر اين عنصر هتاك كه دين جد بزرگوارش را بازيچه خويش قرار داده و به نام آن حضرت(ص) بر مردم حكم مىراند، ساكت نشيند. بنابراين، با شنيدن خبر به حكومت رسيدن يزيد، سوگمندانه فرمود:«و على الاسلام و السلام اذ قد بليت الامة براع مثل يزيد؛V} موسوعة كلمات الامام الحسين(ع)، ص{V285.وقتى امت حاكمى چون يزيد يافته، بايد با اسلام خدا حافظى كرد.»
آرى، با توجه بدين حقايق، مىتوان نتيجه گرفت حتى در صورت عدم فشار يزيد براى بيعت و نيز عدم تهديد امام(ع) به قتل، امام(ع) از هر فرصت كوچكى براى قيام عليه اين عنصر كه كيان اسلام را با خطر روبهور ساخته بود و مصلحتى فراتر از قيام عليه او تصوّر نمىشد، بهره مىگرفت.