کد سوال : 1001
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا عادت به موسيقى انسان را از تعقل دور مىكند؟
پاسخ : «لفظ موسيقى را نمىشود در احاديث به يك معنا گرفت. به اين دليل كه خدمتتان عرض مىكنم. در زمينه تمام هنرهايى كه ما با آنها سروكار داريم. موسيقى خصوصيتى دارد - و آن چه حقير خدمتتان عرض مىكنم با توجه به اين خصوصيت است كه در مورد موسيقى هست و در مورد ساير هنرها نيست - مسئله اين است كه موسيقى مجموعهاى از اصوات است و تركيب اين اصوات با يكديگر به صورت لفظ در نيامده و به صورت كلمه هم نيست. چون كلمات در محاوره اصواتى هستند كه در مجموع يك لفظ را ساختهاند. اما مجموعه اصوات موسيقى لفظ نيست كلمه هم نيست.
به اين علت اين سخن را مىگوئيم كه الفاظ موضوع هستند به ازاى معانى، يابه تعبير ما موضوع هستند به ازاى اسماءالله.
يعنى شما در مقابل معانى خاصى، كلمات خاصى را وضع كردهايد كه وقتى اين كلمات ادا مىگردد انسان به سمت آن معنا دلالت مىشود و اين دلالت فقط دلالت وضعى و قرار دادى هم نيست. البته جاى اين بحث اينجا نيست و در اينجا نمىخواهم به اين مطلب بپردازم كه كلمات اصلاً چه نسبتى با معانى دارد. اما به هر طريق وقتى كسى مىگويد «ميز» اگر عادتاً اين را نداند كه اين لفظ به ازاى چه معنايى است، نمىفهمد مقصود از اين كلمه و اين لفظ چيست - يعنى از اين سه حرفى كه مىگويد: «ميم»، «ياء»، و «ز»، علت اين كه آدم هايى با زبانهاى مختلف حرف يكديگر را نمىفهمند، همين است. چون براى آنها الفاظ دلالت بر آن معانى نمىكند و نمىدانند كه وضع اين الفاظ در مقابل چه معنايى است. الفاظ وقتى به صورت صوت در مىآيند و به گوش مىرسند، انسان از طريق تجزيه و تحليل عقلايى و در واقع عقلانى مىفهمد معنايى كه در آن مستتر است، چيست ؟
اما در موسيقى وضعيت اين چنين نيست، يعنى وقتى اصوات چه اصواتى كه از طريق ابزار خارج مىشود، يا در مجموع از نوار شنيده مىشود و يا حتى به صورت صوت حسنه و بدون كلمات از حنجره كسى در مىآيد - البته بحث در اينجا در مورد موسيقى بدون كلام است، موسيقى اى كه شعر در آن نيست، همان خود موسيقى بدون كلام - وقتى اين صوت در مىآيد، اصلاً به ازاى معانى خاصى نيست كه براى شما آن معنا را دلالت كند و تفاوت اساسى كه با ساير اصوات و الفاظ دارد، اين است كه اصلاً تجزيه و تحليل عقلايى نمىشود.
موسيقى را نمىشود تجزيه و تحليل عقلايى كرد. اصلا از اين طريق هم دريافت نمىشود. بلكه دريافت آن از طريق اعصاب است، نه از طريق عقل. حال آن كه وقتى لفظ ادا مىشود، انسان آن را از طريق عقل مىگيرد. نقش را هم همين طور، وقتى شما نقش و تصوير مىبينيد، آن را تجزيه و تحليل عقلائى مىكنيد. نقش را چشم مىبيند اما چشم هم تا عقل در مورد آن حكم نكند اصلاً نمىفهمد كه آن چيست؟ چشم قدرت تشخيص ندارد و هر چه تشخيص است به عقل بر مىگردد. اين عقل است كه تشخيص مىدهد يك نقش مربوط به چيست و وقتى درمورد آن تجزيه و تحليل عقلانى انجام شد، آن نقش دلالت بر يك معنا مىكند. اما در مورد موسيقى اين طور نيست، يعنى مورد تجزيه و تحليل واقع نمىشود و اين تفاوت اساسى در درك اين مطلب است. چرا كه بايد از يك طرف موسيقى را بررسى كرد كه اصلاً ماهيت آن چيست؟ آيا اين موسيقى همان موسيقى ملكوتى است كه ما معتقديم در ملكوت موجود است، يانه؟ بعد بايد تحقيق كرد كه نحوه دريافت آن توسط انسان چيست؟ يعنى از چه طريق دريافت مىشود و تأثيراتى كه بر روى انسان باقى مىگذارد. چطور تأثيراتى است؟ اگر تجزيه و تحليل عقلايى نمىشود، پس انسان آن تأثيرات را چگونه دريافت مىكند؟ و به چه طريق اين تأثيرات به دريافتهاى خاصى منتقل مىشود، كه انسان را وا مىدارد به اين كه بگويد من زبان موسيقى را مىفهمم يا نه؟(چنين چيزى مشهور است كه مىگويند مثلاً من زبان موسيقى را مىفهمم يا نمىفهمم). يعنى آن دريافتهاى خاصى كه انسان دارد و عقلايى هم نيست. اينها چگونه وحدتى است و چه مشتركاتى با يكديگر دارد كه انسان در مجموع مىگويد من زبان موسيقى را مثلا مىفهمم يا نمىفهمم؟ و آيا اصلاً درك دو آدم از يك موسيقى واحد، واحد است و يا آنها دو درك مختلف از آن دارند؟ اصلاً اين تعبيرات درچه شرايطى حاصل مىآيد؟ آيا شرايطى مختلف هم تأثيرى بر اين دريافتها مىگذارد يا نه؟ و مىدانيد كه بايد راجع به همه اينها بحث كرد.
اكنون از اول، مطلب بر سر اين است كه موسيقى، موسيقى ملكوتى، همه عالم را پر كرده است و اصلاً عالم ملكوت بدون موسيقى ملكوتى قابل تصور نيست. علت اين مطلب بماند. اما اگر اين را بپذيريم بايد بدانيم كه اين موسيقى چگونه در وجود انسان حاضر است؟ و آن چيزى كه در دنيا حاصل مىآيد، مثلاً از طريق ابزار يا از طريق حنجره، آيا همين است يا اين نيست؟
آن چيزى كه راجع به موسيقى مشهور است و نقل مىكنند، همين ابياتى است كه از مولوى رسيده است:
P}بانگ گردشهاى چرخ است اين كه خلق{E}مىنوازندش به تنبور و به حلق{P
P}ما هم از ابناى آدم بودهايم{E}در بهشت اين لحنها بشنودهايم {P
ابيات ديگرى هم راجع به موسيقى هست كه به طور معمول ذكر مىشود و نسبتى كه بين موسيقى ملكوتى و موسيقى دنيايى برقرار مىكنند معمولاً با استناد به همين اشعار است.
از اينجاست كه نظر اهل تصوف نسبت به موسيقى با نظر اهل تشيع فرق مىكند و بعضى از اهل تصوف حتى با موسيقى عبادت مىكردند، آنها با دف عبادت مىكردند و سماع اهل تصوف هم به همين جا باز مىگردد. تصور آنها اين است كه از طريق لحنها به همان وجد و شعفى مىرسند كه از الحان بهشتى مىرسند و همان وجد و شعفى كه آن الحان ملكوتى در وجود انسان ايجاد مىكند، در وجود اين انسان هم ايجاد مىشود.
يعنى فكر مىكنند اين موسيقى همان الحان ملكوتى است! حال آن كه اين چنين نيست. البته نسبتى با آن الحان دارد، اما اين چنين نيست كه ما لذتشان را عين يكديگر بگيريم.
علت اين است كه در دنيا انسان مختار است و افعال او از اختيار خودش برمى آيد. يعنى فعل انسان به خودش بر مىگردد و در واقع بالذات مصنوع و مخلوق خودش ا ست و بالعرض مصنوع حضرت حق است. حال وقتى اصوات موسيقى را به نتها تجزيه مىكنيم، شكى نيست كه اصلاً زيبايى هر يك از نتها يك امر فطرى است. يعنى انسانها يا از طريق تجزيه و يا از طرق ديگر به تناسبات زيبايى در اصوات رسيدهاند كه به صورت نت در آمده است و نهايتاً در طول تاريخ اين تناسبات زيبا را از طريق تجزيه يا از طرق ديگر به صورت نتها حفظ كردند. زيبايى اين تناسبات زيبايى فطرى است. هيچ شكى هم در آن نيست كه زيباست و زيبايى آن فطرى است و اين براى همه افراد بشر زيباست به اصل فطرت بشر برگشت دارد و به همان اتحاد فطرى انسان با عالم وجود بر مىگردد. همان گونه كه انسان فطرتاً با عالم وجود متحد است، همين اتحاد فطرى كه با عالم دارد، اصوات را در نظر او زيبا جلوه مىدهد. يعنى اين اصوات حقيقتا زيباست، منتهى بايد بر سر اين بحث كرد از آنجا كه موسيقى فقط همين اصوات نيست، تركيبى بين اين اصوات اتفاق مىافتد و ريتمى هم بر آن بار مىشود كه به اصطلاح خود موسيقىدانان به آن هارمونى مىگويند و اين را ريتم يعنى آن ضرب و ضرباهنگ را كه سر تا سر حاكم است و سپس اين ملودى در واقع در خلال اين ضرباهنگ مىدود و در مجموع اين تركيب نهايى را كه تركيبى از آن مجموعه اصوات و مجموعه نتها است به علاوه آن ريتم بخصوص.
آيا اين رجوع به همان موسيقى ملكوتى دارد؟ يعنى عين همان موسيقى ملكوتى است يا نه؟ اگر بخواهيم اين را عين همان موسيقى ملكوتى بگيريم. در واقع ذات انسان و واسطه گى انسان را در اين ميان فراموش كردهايم؟ حال آن كه انسان در فعل خود مختار است و در اينجا بايد بر سر اين مطلب بحث كرد. يعنى پرسيد وقتى انسانى، از طريق ابزار اين اصوات را خارج مىكند و با هم تركيب مىنمايد - و مسئله همان تركيب آنها است - وقتى اين اصوات زيبا را با هم تركيب مىكند، اين تركيب ماهيتاً چيزى مجزاى از آن اصوات به تنهايى است؟ اين ماهيت آيا همان موسيقى ملكوتى است يانه؟
يكى از راههايش اين است كه بنشينيم و درباره اين تحقيق كنيم كه آدمى كه اين موسيقى را مىسازد، چه مىكند؟ يعنى سيرى كه طى مىشود تا اين موسيقى حاصل بيايد، چيست ؟
اين سير چيست كه محصول آن چيزى است كه به اسم موسيقى و به مثابه موسيقى در خارج جلوه كرده است؟ آدمى كه موسيقى را مىسازد، سعى مىكند اين اصوات را مطابق با عواطف و احساسات درونى خود با يكديگر تركيب كند. به نحوى كه در نهايت بعد از تركيب اين مجموعه با يكديگر و مجموع اين اصوات با هم اين انطباق يا عواطف و احساسات درونى او موجود باشد. اين درست است يا نيست؟ يعنى نهايتاً چيزى را مىنوازد كه منطبق بر احساسات و عواطف درونى خودش است. اين كه هست و شكى در اين نيست. بعد از اين يك بحثى است درباره اين كه كسى كه مىشنود، چگونه مىشنود و چگونه اين مطلب را دريافت مىكند؟ آيا عين همين را دريافت مىكند يا نه؟ اين يك بحث ديگر است.
اما اينجا در اين كه انسان سعى مىكند كه به هر جهت اين اصوات را منطبق بر احساسات و عواطف درونى خود، با يكديگر تركيب كند، شكى نيست. بايد بر سر اين بحث كرد كه آيا مىشود اين ماهيت مركب و مجموعه اصوات را بالذات به ملكوت بر گرداند. يا بايد آن را بالعرض به ملكوت بر گرداند؟ اين بالذات به خود شخص موسيقيدان برميگردد و همين واسطه گى است كه ممكن است موسيقى را داوودى كند يا آن را شيطانى نمايد.
هر دو وجه تعبيرى كه در آن حديث وجود دارد، درا ينجا ممكن است. فقط در اينجا اين واسطه گى هم هست. اگر انسان اهل حق باشد، يعنى آن الحان را بشنود و بعد سعى كند چيزى كه مىسازد و با يكديگر تركيب مىكند عين آن الحان ملكوتى باشد و امكان اين هم موجود باشد - البته بر سر اين هم بايد بحث كرد كه آيا اين امكان موجود است كه از طريق ابزار به آن الحان برسيم.- آن وقت مىشود گفت كه اين موسيقى ملكوتى است و آنگاه بالذات مىشود آن را به ملكوت برگرداند. اما باز هم امكان اين كه اين موسيقى شيطانى باشد، موجود است كه دليل آن را عرض مىكنم.
اگر اين انسان اهل حق نباشد چطور؟ وقتى كه ما صحبت از شيطان مىكنيم يعنى وقتى در آن حديث مىگويد: موسيقى توجه شيطان است در فراق بهشت، شيطان كه موجود موهومى نيست. شيطان در وجود همه زندگى مىكند و خارج از وجود همه هم باز موجوديت دارد. اگر اين انسان، اهل عبوديت شيطان باشد چطور؟ مسلّماً او چون سعى مىكند كه خود را وآن عواطف و احساسات درونى خود را بيان كند، نتيجتاً به تركيبى مىرسد كه اين تركيب بيشتر با عنوان شيطانى مناسبت دارد تا عنوان داوودى.
اين يك مسئله است كه شما نمىتوانيد آن ماهيت مركب را كه به صورت موسيقى جلوه كرده است. بالذات به عالم غيب برگردانيد و بگوييد كه:
P}ماهم از ابناى آدم بودهايم{E}در بهشت اين لحنها بشنودهايم{P
بله، ما هم از ابناى آدم بودهايم، در بهشت اين لحنها بشنودهايم، ولى اينجا واسطه گرى انسان مطرح است. اينجا مولوى هم اين اشتباه را كرده است!
کد سوال : 1002
موضوع : كلام و دين پژوهي>قرآن و حديث
پرسش : معنا و ماهيت حقيقى شب قدر چيست ؟
پاسخ : «قدر» در لغت به معناى اندازه و اندازهگيرى است. V}قاموس قرآن، سيد على اكبر قرشى، ج5، ص 246 و 247 {V «تقدير» نيز به معناى اندازهگيرى و تعيين است. V}همان، ص 248. {V اما معناى اصطلاحى «قدر»، عبارت است از ويژگى هستى و وجود هر چيز و چگونگى آفرينش آن V}الميزان، سيد محمد حسين طباطبايى، ج12 ص 150 و 151. {V به عبارت ديگر، اندازه و محدوده وجودى هر چيز، «قدر» نام دارد. V}همان، ج19، ص 101. {V
بنابر ديدگاه حكمت الهى، در نظام آفرينش، هر چيزى اندازهاى خاص دارد و هيچ چيزى بىحساب و كتاب نيست. جهان حساب و كتاب دارد و بر اساس نظم رياضى تنظيم شده، گذشته، حال و آينده آن با هم ارتباط دارند.
استاد مطهرى در تعريف قدر مىفرمايد: «... قدر به معناى اندازه و تعيين است... حوادث جهان... از آن جهت كه حدود و اندازه و موقعيت مكانى و زمانى آنها تعيين شده است، مقدور به تقدير الهى است». V} انسان و سرنوشت، شهيد مطهرى، ص 52. {V پس در يك كلام، «قدر» به معناى ويژگىهاى طبيعى و جسمانى چيزهاست كه شامل شكل حدود، طول، عرض و موقعيتهاى مكانى و زمانى آنها مىگردد و تمام موجودات مادى و طبيعى را در بر مىگيرد.
اين معنا از روايات استفاده مىشود؛ چنان كه در روايتى از امام رضا(ع) پرسيده شد: معناى قدر چيست؟ امام(ع) فرمود: «تقدير الشىء، طوله و عرضه»؛ «اندازهگيرى هر چيز اعم از طول و عرض آن است» V}المحاسن البرقى، ج1، ص 244.{V و در روايت ديگر، اين امام بزرگوار در معناى قدر فرمود: «اندازه هر چيز اعم از طول وعرض و بقاى آن است». V} بحار الانوار، ج5، ص 122. {V
بنابراين، معناى تقدير الهى اين است كه در جهان مادى، آفريدهها از حيث هستى و آثار و و يژگىهايشان محدودهاى خاص دارند. اين محدوده با امورى خاص مرتبط است؛ امورى كه علتها و شرايط آنها هستند و به دليل اختلاف علل و شرايط، هستى، آثار و ويژگىهاى موجودات مادى نيز متفاوت است. هر موجود مادى به وسيله قالبهايى از داخل و خارج، اندازهگيرى و قالبگيرى مىشود. اين قالب، حدود، يعنى طول، عرض، شكل، رنگ، موقعيت مكانى و زمانى و ساير عوارض و ويژگىهاى مادى آن به شمار مىآيد. پس معناى تقدير الهى در موجودات مادى، يعنى هدايت آنها به سوى مسير هستىشان است كه براى آنها مقدر گرديده است و در آن قالبگيرى شدهاند. V}الميزان، ج19، ص 101 - 103{V
اما تعبير فلسفى قدر، اصل عليت است. «اصل عليت همان پيوند ضرورى و قطعى حوادث با يكديگر و اين كه هر حادثهاى تحتّم و قطعيت ضرورى و قطعى خود و نيز تقدّر و خصوصيات وجودى خود را از امرى يا امورى مقدم بر خود گرفته است. V}انسان و سرنوشت، ص 53 {V اصل عليت عمومى و نظام اسباب و مسببات بر جهان و جميع وقايع و حوادث جهان حكمفرماست و هر حادثى، ضرورت و قطعيت وجود خود و نيز شكل و خصوصيت زمانى و مكانى و ساير خصوصيات وجودىاش را از علل متقدمه خود كسب كرده است و يك پيوند ناگسستى ميان گذشته و حال و استقبال ميان هر موجودى و علل متقدمه او هست». V}همان، ص 55 و 56
اما علل موجودات مادى تركيبى، فاعل و ماده و شرايط و عدم مانع است كه هر يك تأثير خاص بر آن دارند و مجموع اين تأثيرها، قالب وجودى خاصى را شكل مىدهند. اگر تمام اين علل و شرايط و عدم مانع، كنار هم گرد آيند، علت تامه ساخته مىشود و معلول خود را ضرورت و وجود مىدهد كه از آن در متون دينى به «قضاى الهى» تعبير مىشود. اما هر موجودى با توجه به علل و شرايط خود قالبى خاص دارد كه عوارض و ويژگىهاى وجودىاش را مىسازد و در متون دينى از آن به «قدر الهى» تعبير مىشود.
با روشن شدن معناى قدر، امكان فهم حقيقت شب قدر نيز ميسر مىشود. شب قدر شبى است كه همه مقدرات تقدير مىگردد و قالب معين و اندازه خاص هر پديده، روشن و اندازهگيرى مىشود.
به عبارت روشنتر، شب قدر يكى از شبهاى دهه آخر ماه رمضان است. طبق روايات ما، يكى از شبهاى نوزدهم يا بيست و يكم و به احتمال زيادتر، بيست و سوم ماه مبارك رمضان، است. V} اقبال الاعمال، سيد بن طاووس، تحقيق و تصحيح جواد قيومى اصفهانى، ج1، ص 312 و 313 و 374 و 375 {V در اين شب - كه شب نزول قرآن به شمار مىآيد - امور خير و شر مردم و ولادت، مرگ، روزى، حج، طاعت، گناه و خلاصه هر حادثهاى كه در طول سال واقع مىشود، تقدير مىگردد. V}الكافى، كلينى، ج4، ص 157{V شب قدر هميشه و هر سال تكرار مىشود. عبادت در آن شب، فضيلت فراوان دارد و در نيكويى سرنوشت يك ساله بسيار مؤثر است. V} المراقبات، ملكى تبريزى، ص، 237 - 252{V در اين شب تمام حوادث سال آينده به امام هر زمان ارائه مىشود و وى از سرنوشت خود و ديگران با خبر مىگردد. امام باقر(ع) مىفرمايد: «H}انه ينزل فى ليلة القدر الى ولى الامر تفسير الامور سنةً سنةً، يؤمر فى امر نفسه بكذا و كذا و فى امر الناس بكذا و كذا{H؛ در شب قدر بهولى امر(امام هر زمان) تفسير كارها و حوادث نازل مىشود و وى درباره خويش و ديگر مردمان مأمور به دستورهايى مىشود». V} الكافى، ج1، ص 248{V
پس شب قدر شبى است كه:
1. قرآن در آن نازل شده است.
2. حوادث سال آينده در آن تقدير مىشود.
3. اين حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهايى مىگردد.
بنابراين، مىتوان گفت شب قدر، شب تقدير و شب اندازهگيرى و شب تعيين حوادث جهان ماده است.
اين مطلب مطابق آيات قرآنى نيز مىباشد؛ زيرا در آيه 185 سوره مباركه «بقره» مىفرمايد: «A}شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآن{Aُ»؛M} ماه رمضان كه در آن قرآننازل شده است{M». طبق اين آيه، نزول قرآن(نزول دفعى) در ماه رمضان بوده است. و در آيات 3 - 5 سوره مباركه دخان مىفرمايد: «إA}ِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَةٍ إِنَّا كُنَّا مُنْذِرِينَ فِيها يُفْرَقُ كُلُّ أَمْرٍ حَكِيمٍ أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنَّا كُنَّا مُرْسِلِين{Aَ» اين آيه نيز تصريح دارد كه نزول [دفعى] قرآن در يك شب بوده است كه از آن به شب مبارك تعبير شده است. همچنين در سوره مباركه قدر تصريح شده است كه قرآن در شب قدر نازل شده است.
پس با جمع آيات سه گانه بالا روشن مىشود:
1. قرآن در ماه رمضان نازل شده است.
2. قرآن در شبى مبارك از شبهاى ماه مبارك رمضان نازل شده است.
3. اين شب، در قرآن شب قدر نام دارد.
4. ويژگى خاص اين شب بر حسب آيات سوره مباركه دخان دو امر است:
الف. نزول قرآن.
ب. هر امر حكيمى در آن شب مبارك جدا مىگردد.
اما سوره مباركه قدر كه به منزله شرح و تفسير آيات سوره مباركه «دخان» است، شش ويژگى براى شب قدر مىشمارد:
الف. شب نزول قرآن است(A}إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْر{Aِ).
ب. اين شب، شبى ناشناخته است و اين ناشناختگى به دليل عظمت آن شب است(A}وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْر{Aِ).
ج. شب قدر از هزار ماه بهتر است.(A}لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْر{Aٍ).
د. در اين شب مبارك، ملائكه و روح با اجازه پروردگار عالميان نازل مىشوند(A}تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ{A) و روايات تصريح دارند كه آنها بر قلب امام هر زمان نازل مىشوند.
ه. اين نزول براى تحقق هر امرى است كه در سوره «دخان» بدان اشاره رفت(A}مِنْ كُلِّ أَمْر{Aٍ) و اين نزول - كه مساوى با رحمت خاصه الهىبر مومنان شب زنده دار است - تا طلوع فجر ادامه دارد(A}سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ{A).
و. شب قدر، شب تقدير و اندازهگيرى است؛ زيرا در اين سوره - كه تنها پنج آيه دارد - سه بار «ليلة القدر» تكرار شده است و اين نشانه اهتمام ويژه قرآن به مسئله اندازهگيرى در آن شب خاص است.
مرحوم كلينى در كافى از امام باقر(ع) نقل مىكند كه آن حضرت در جواب معناى آيه«A}إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةٍ مُبارَكَة{Aٍ» فرمودند: «آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجديد مىشود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى دربارهاش فرموده است: «فيها يفرق كل امر حكيم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعين و ممتاز مىگردد». آن گاه فرمود: «در شب قدر، هر حادثهاى كه بايد در طول آن سال واقع گردد، تقدير مىشود؛ خير و شر، طاعت و معصيت و فرزندى كه قرار است متولد شود يا اجلى كه قرار است فرارسد يا رزقى كه قرار است برسد و...». V}الميزان فى تفسير القرآن ج: 20 ص: 382؛ بحث روايى ذيل سوره مباركه قدر. {V
کد سوال : 1003
موضوع : قرآن و حديث
پرسش : قرآن كلام الاهى است كه در طول 23 سال به تدريج نازل شده و ترتيب نزول آيات قرآن به نحوى كه الان به چشم مىخورد نبوده است، چنان كه نخستين آيات نازل شده «اقرأ باسم ربك الذى خلق» بوده است نه سوره حمد. سؤال اين است كه جمع آورى قرآن به صورت كنونى، به دستور چه كسى و در چه زمانى و چگونه انجام گرفت؟
پاسخ : درباره زمان جمع آورى و تدوين قرآن ميان محققان علوم قرآنى سه ديدگاه به چشم مىخورد:
ديدگاه اول: تدوين قرآن به بعد از رحلت رسول الله(ص) بر مىگردد. دليلهاى پيروان اين ديدگاه چنين است:
الف) امكان تدوين قرآن به لحاظ پراكندگى نزول وحى وجود نداشت.
ب) رواياتى هم اين نظر را تأييد مىكند. مثل: رسول الله(ص) در حالى رحلت كرد كه قرآن در چيزى نگاشته نشده بود. V}( بحارالانوار، ج92، ص97).{V
ديدگاه دوم: تدوين قرآن به همين صورت فعلى(ترتيب آيهها و سورهها) در عهد رسول الله(ص) انجام گرفته است. اين گروه نيز براى مدعاى خودادله ذيل را اقامه مىكنند:
الف) مصونيت قرآن از خطر تحريف بدون تدوين در زمان آن حضرت امكانپذير نيست؛ چون غير از حضرت كسى به طول كامل از خصوصيات قرآن آگاهى ندارد.
ب) تحدى از جانب قرآن، اقتضا مىكند آيهها و سورهها تنظيم و به شكل خاصى درآيند.
ج) رواياتى چنان دلالت دارد كه عدهاى در زمان رسول الله(ص) مشغول اين كار بودند. از شعبى نقل شده است كه: شش نفر از انصار، قرآن را در عهده رسول الله(ص) جمع كردند: ابى بن كعب، زيدبن ثابت، معاذبن جبل، ابودرداء، سعيد بن عبيد، و ابوزيد.
ديدگاه سوم: معتقد است كه براى قرآن سه مرحله جمعآورى شكل گرفته است:
مرحله اول: نظم و چينش آيهها در كنار يكديگر كه شكلگيرى را در پى دارد. اين كار در زمان پيامبر(ص) صورت گرفت. مرحله دوم: جمع كردن مصحفهاى پراكنده در يك جا و تهيه جلد براى آنها كه در زمان ابوبكر انجام شد.
مرحله سوم: جمع آورى تمام قرآنهاى نويسندگان وحى براى نگارش يك قرآن به عنوان الگو و ايجاد وحدت قرائت در آن. اين مرحله در زمان عثمان صورت گرفت. طرفداران ديدگان سوم براى مدعاى خود ادلهاى ذكر كردهاند كه در كتاب مربوط به علوم قرآنى به تفصيل آمده است.
به هر حال، آن چه گذشت نشان مىدهد همه علماى اسلام تدوين قرآن در غير زمان رسول الله(ص) را نپذيرفتهاند. عدهاى از آنان به تدوين و جمع آورى در زمان رسول الله معتقدند و سه مرحلهاى بودن و يا تدوين در زمان خلفا، را به طور كلى رد مىكنند؛ از جمله آيت الله خويى در ترجمه البيان، ج1، ص346 و آيت الله حسن زاده در فصل الخطاب، ص46 و دكتر صبحى صالح در مباحث فى علوم القرآن، ص73. مرحوم آيت الله خوئى در توجيه ديدگاه خود امور ذيل را مطرح فرموده است:
1 .احاديث دلالت كننده بر جمع قرآن در غير زمان پيامبر(ص) متناقض مىنمايد. در برخى نام ابوبكر و در برخى ديگر عمر و در برخى هم عثمان ذكر شده است.
2. اين احاديث با احاديث دلالت كننده بر جمع قرآن در زمان پيامبر تعارض دارد.
3. احاديث فوق با حكم عقل به وجوب اهتمام پيامبر در امر جمع و ضبط قرآن مخالف است.
4. روايات فوق بااجماع مسلمانان مبنى بر ثبوت قرآن با تواتر نيز مخالفت دارد.
5. جمع متأخر، طبعاً نمىتواند شبهه تحريف قرآن را به طور كامل از بين ببرد.
در مقابل آنهايى كه تدوين را به عهد رسول الله(ص) منسوب نمىدانند، به سؤالات مرحوم آيت الله خوئى پاسخ گفته، بر اين باورند كه قضيه جمع آورى قرآن حادثهاى تاريخى است نه مسألهاى عقلانى. پس بايد در اين باره به نصوص تاريخى مستند مراجعه كرد. اين گروه در مقابل اين سؤال كه چرا تدوين در زمان رسول(ص) صورت نگرفت. مىگويند: اهتمام پيامبر به ترتيب وجمع آيهها مربوط مىشد. اما جمع و ترتيب سورهها همانند مصحف واحد، كارى است كه بعد از رحلت صورت گرفت؛ علتش هم اين بود كه همچنان در زمان پيامبر(ص) نزول قرآن انتظار مىرفت و با عدم انتقطاع وحى، چگونه جمع آورى قرآن بين دو جلد همانند كتاب امكانپذير بود. از اين رو، هنگامى كه پيامبر آثار وفات را مشاهده فرمود و به انقطاع وحى يقين پيدا كرد، حضرت على(ع) را به جمع آورى قرآن وصيت فرمود. بنابراين ديدگاه، پس از درگذشت پيامبر(ص) بزرگان صحابه با توجه به دانش و كفايت خود به جمع آورى آيات و مرتب كردن سورههاى قرآن دست زدند و هر يك آن را در مصحف خاص خود گرد آوردند. به اين ترتيب و با گسترش قلمرو حكومت اسلام، تعداد مصحفها رو به فزونى گذاشت.
برخى از اين مصحفها به تبع موقعيت و پايگاه جمع كنندهاش، در جهان اسلام آن روز مقام والايى كسب كرد؛ مثلاً مصحف عبدالله بن مسعود در كوفه و مصحف ابوموسى اشعرى در بصره و مصحف مقداد بن اسود در دمشق مورد توجه مردم بود. جمع كنندگان مصحفها متعدد بود و ارتباطى با يكدگر نداشتند و از نظر كفايت و استعداد و توانايى انجام كار يكسان نبودند. بنابراين، نسخه هر كدام از نظر روش، ترتيب، قرائت و... با ديگرى تفاوت داشت.
اين تفاوت به اختلاف بين مردم انجاميد. دامنه اختلاف به آن جا رسيده بود كه حتى در مركز خلافت يعنى مدينه، معلمان قرآن شاگردان خود را به صورتهاى مختلف تعليم مىدادند. بدين ترتيب، زمينه اقدام عثمان را براى يكى كردن مصاحف به وجود آمد. او گروهى متشكل از چهار نفر به نامهاى زيد بن ثابت، سعيدبن عاص، عبدالله بن زبير وعبدالرحمان بن حارث بن هشام را مأمور اين كار كرد. آنان با همكارى هشت نفر ديگر ابتدا مصاحف را از اطراف و اكناف كشور اسلامى جمع آورى كردند و قرآن را كه به نام مصحف امام يا عثمانى مشهور شد، از بين آنها فراهم آوردند. همه مصاحف ديگر به دستور عثمان، خليفه سوم، سوزانده يا در آب جوش انداخته شد. مصاحف عثمانى به قولى به تعداد چهار عدد استنساخ شد و هر كدام از آنها همراه فردى آگاه به مراكز مهم اسلامى آن زمان ارسال گرديد تا همگان طبق آن نسخهها به تكثير و تعليم قرآن اقدام كنند.
امامان(ع) قرآن موجود را تأييد و تلاوت آن را سفارش كردند. علامه طباطبائى در اين باره مىفرمايد: «حضرت على(ع) با اين كه خودش پيش از آن قرآن مجيد را به ترتيب نزول جمع آورى كرده و به جماعت نشان داده و مورد پذيرش واقع نشده بود و در هيچ يك از جمع اول و دوم او را شركت نداده بودند، با اين حال هيچ گونه مخالفتى و مقاومتى از خود نشان نداد و مصحف داير را پذيرفت و تا زنده بود حتى در زمان خلافت خوداز مخالفت دم نزد. همچنين ائمه و اهل بيت(ع) كه جانشينان و فرزندان آن حضرتند، هرگز در اعتبار قرآن مجيد، حتى به خواص خود، حرفى نزدهاند ؛ بلكه پيوسته در بيانات خود استناد به آن جسته و شيعيان خود را امر كردهاند كه از قرائات مردم پيروى كنند...»
براي آگاهي بيشتر ر.ك:
1. علوم قرآنى، آيت الله محمد هادى معرفت، ص119.
2. پژوهشى در تاريخ قرآن كريم، سيد محمدباقر حجتى، ص235.
3. تاريخ قرآن، آيت الله، معرفت، ص96.
4. درسنامه علوم قرآنى، حسين جوان آراسته.
5. تاريخ قرآن، دكتر محمد راميار، ص407.
به نظر قرآنپژوهان، علامتهاى وقف، وصل، مد، قصر و سكون كه امروزه روى كلمات و حروف قرآن مشاهده مىكنيم، مربوط به زمان پيغمبر(ص) نمىشود و از زمانهاى بعد به مناسبت احتياج مردم غير عرب وضع و ثبت شده است هم چنانكه نقطه و اعراب در قرآن نيز چنين است. البته اين علامت گذاريها بر مبناى تعليم پيامبر(ص) و عمل صحابه انجام گرفته است. از اين رو، قرآنپژوهان گفتهاند: پس از زمان رحلت پيامبر(ص)، معلمان قرآن دريافتند كه اگر براى مواضع وقف و وصل و مد و قصر و امثال آن علامتهايى وضع نكنند، به مرور زمان آداب و رسوم قرائت دقيق و با ضابطه قرآن به دست فراموشى سپرده مىشود، و قاريان قرآن كه به طور غالب عرب زبان نيستند از روش صحيح قرائت قرآن كه منطبق با مفاهيم قرآن است، منحرف خواهند شد. به هر حال به نظر مىرسد كه تاريخ وضع اين علامات به قرن دوم و سوم هجرى بازگردد.
در اين زمينه ر.ك:
1ـ عزت دروزه، محمد، تاريخ قرآن، ترجمه محمدعلى لسانى فشاركى، ص 140، انتشارات مركز نشر انقلاب، چاپ دوم.
2ـ كروى، محمدطاهر، تاريخ قرآن، ترجمه محمد صالح سعيدى، ص 16، انتشارات مسعود.
کد سوال : 1004
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : با توجه به اين كه ملائكه بعد زمانى و مكانى ندارند، نزول آنها در شب قدر كه زمان معينى است، چگونه تصور مىشود؟
پاسخ : الف) در اين سؤال، نزول فرشتگان همسان با نزول و فرود آمدن باران كه سير مكانى از بالا به پايين است، انگاشته شده است؛ در حالى كه نزول و مشتقات آن مانند انزال، تنزيل، تنزّل و... در غالب موارد به اين معنا استعمال نشده است و معانى ديگرى دارد؛ به عنوان مثال:
1. قرآن مجيد مىفرمايد: «A}و ان من شىء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم{A؛ M}و هيچ چيز نيست مگر آن كه گنجينههاى آن نزد مااست و ما آن را جز به اندازهاى معين فرو نمىفرستيم{M.»؛ V}حجر(15): 21.{V
در اين آيه، تنزيل به معناى آفرينش و ظهور است و نزول اشياء از خزائن الاهى، چيزى جز آفرينش آنها نيست و اين مسئله كاملاً بديهى است كه درختان، انسانها و... از بالاى آسمان بر زمين فرود نمىآيند.
2. در مورد قرآن نيز نزول و مشتقات آن مكرر به كار رفته است. در اين موارد نيز روشن است كه قرآن از مكانى در بالا به زمين فرود نيامده، بلكه حقيقتى علوى داشته كه مرتبه به مرتبه تنزل يافته تا به وجود لفظى رسيده است و نحوه نزول ملائكه نيز ممكن است چيزى متناسب بانحوه وجودى آنها باشد.
ب) همه فرشتگان در يك سطح وجودى نيستند؛ بنابراين چه بسا اين پندار كه همه آنان مجرد تام باشند، خالى از اشكال نباشد.
کد سوال : 1005
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : آيا بين كيفيت لباس پوشيدن و نوع شخصيت افراد رابطهاى وجود دارد؟
پاسخ : لباس دست كم پاسخگوى سه نياز آدمى است؛ يكى اين كه او را از سرما و گرما حفظ مىكند، ديگر اين كه در جهت حفظ عفت و شرم، به او كمك مىكند و سوم اين كه به او آراستگى و وقار مىبخشد. در هر جامعهاى نوع و كيفيت لباس زنان و مردان، علاه بر آن كه تابع شرايط اقتصادى و اجتماعى و اقليمى آن جامعه است، تابع جهان بينى و ارزشهاى حاكم بر فرهنگ آن جامعه نيز مىباشد. انسان بسته به اين كه براى جهان، چه معنايى قائل باشد، خود را چگونه موجودى بداند، چه سرنوشتى براى خود تصور كند و سعادت خود را در چه بداند، لباس پوشيدنش تفاوت مىكند.
همان طور كه گفتيم انسان به وسيله لباس به خود آراستگى و زيبايى مىبخشد. خود آرايى و زينت كردن، نه تنها آثار مثبت روحى و روانى در ديگران داشته و موجب آرامش روحى مىشود، بلكه اثرات روانى مثبتى نيز در خود فرد دارد. بنابراين، نه تنها كيفيت لباس پوشيدن حاكى از شخصيت انسان است، بلكه در شكلگيرى و تحول شخصيت او نقش دارد. اينك بعضى از موارد ارتباط نوع پوشش و شخصيت آدمى را بر مىشماريم:
1. پوشيدن لباس آراسته و پرهيز از هر نوع آشفتگى و پريشانى، نشانهاى از وجود نظام فكرى و ذوق سليم در انسان است. بنابراين مىتوان گفت كه آشفتگى برونى، حكايت از آشفتگى درونى مىكند؛ زيرا انسان اگر داراى شخصيت طبيعى و سالم باشد، از آشفتگى و بهم ريختگى گريزان است و نظم و ترتيب و تميزى را بر ژوليدگى و پريشانى ترجيح مىدهد.
2. پرهيز از خودآرايى و پذيرفتن آشفتگى و ژوليدگى در لباس، به جهت تعارضى كه با خواستههاى فطرى انسان دارد، اثرات بدى در زمينه روانى بر انسان مىگذارد؛ بطورى كه به تدريج سبب بروز افسردگى روحى و انهدام ذوق سليم در انسان شده، منجر به بىاعتدالى روانى مىشود تا آن جا كه علائق انسان را به زندگى و مواهب موجود در آن، از حد اعتدال كاهش مىدهد و او را به شخصى منزوى و گوشهگير تبديل مىكند.
3. آراستگى ظاهرى اگر با خود آرايى درونى همراه شود، تنها رمز موفقيت انسان در جلب محبت و راه يافتن در دلهاست؛ به طورى كه بدون برخوردارى از چنان شرايط ظاهرى و باطنى، انتظار محبوبيت پيدا كردن، انتظارى بىجا خواهد بود.
در اين جا بعضى از ويژگىهاى لباس را كه با شخصيت انسان مرتبط است، از زبان روايات اسلامى يادآور مىشويم:
1. لباس زيبا، باعث تقرب به خداست. امام صادق(ع) مىفرمايد: خود را به وسيله لباس زيبا كنيد؛ زيرا خدا زيباست و زيبايى را دوست دارد. V}وسائل، ج3، ص340.{Vبنابراين وقتى انسان احساس كند خدا او را دوست دارد، تأثير مثبتى برشخصيت او مىگذارد.
2. امام على(ع) مىفرمايد: لباس تميز، غم و ناراحتى را برطرف مىكند و براى نماز، يك نوع پاكيزگى است. V}وسائل، ج3، ص346. {V
بنابراين يكى از عوامل نشاط و شادابى روانى، پوشيدن لباس تميز است.
3. لباس تميز، باعث ذلت و خوارى دشمنان مىشود و انسان را در مقابل آنان سربلند مىكند. امام صادق(ع) مىفرمايد: لباس پاكيزه، دشمن را ذليل مىنمايد. V}همان، ص346. {V
4. لباس مناسب، انسان را در ميان مردم عزيز مىكند. امام على(ع) مىفرمايد: براستى نيكوترين لباس، آن لباسى است كه تو را با مردم همسان سازد و موجب آرايش تو در ميان آنان شود و زبانهاى آنان را از بدگويى تو باز دارد. V}غررالحكم، ص152. {V
5. لباس انسان، بايد معرف جنس او نيز باشد؛ بنابراين لباس مردان بايد با لباس زنان تفاوت داشته باشد و هر كدام لباس مخصوص خود را بپوشند. پيامبر خدا(ص) مردانى را كه لباس زنان و زنانى را كه لباس مردان مىپوشند، از رحمت خدا دور دانست. V}سنن ابى داود، ج4، ص60. {V
6. لباس نبايد غير متعارف و به اصطلاح لباس شهرت باشد. گاهى انسان بر اساس خود خواهى و تكبر، لباسى را انتخاب مىكند كه نظيرش در هيچ كس نبوده باشد. امام صادق(ع) مىفرمايد: براى انسان از نشانههاى خفت و خوارى همين بس كه لباسى بپوشد كه به آن مشهور شود. V}بحار، ج78، ص252. {V
بنابراين لباس شهرت، نشانه شخصيت خود خواه و متكبر است. از سيره و زندگى پيامبر اكرم(ص) و ساير پيشوايان دينى استفاده مىشود كه آنها با مسئله تجمل پرستى در لباس سخت مخالف بودند و از آن چه نشانه خودخواهى و تكبر داشت، برحذر مىداشتند. درباره هيئت نمايندگى نجران، چنين آمده است: در پاسخ به دعوت پيامبر اكرم(ص) در سال دهم هجرى، هيئتى از مسيحيان نجران وارد مدينه شدند تا با پيامبر مذاكره كنند. اين هيئت در حالى كه لباسهاى تجملى ابريشمى بر تن و انگشترهاى طلا بر دست و صليبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شدند؛ ولى وضع زننده و نامناسب و حاكى از تكبر و خودخواهى آنان، پيامبر(ص) را ناراحت نمود و در نتيجه آنان را به حضور نپذيرفت؛ اما علت ناراحتى پيامبر(ص) را ندانستند. از على(ع) در اينباره چاره خواستند و علت به حضور نپذيرفتن هيئت توسط پيامبر اكرم(ص) و ناراحتى آن بزرگوار را جويا شدند. على(ع) فرمود: من چنين فكر مىكنم كه آنها بايد اين لباسهاى تجملاتى و انگشترهاى گران قيمت را از تن بيرون كنند و بعد خدمت پيامبر(ص) برسند. آنها چنين كردند و پيامبر اكرم(ص)، آنها را به حضور پذيرفت و مورد احترام و تكريم قرار داد.
7. پرهيز از لباس فرهنگهاى بيگانه؛ كسى كه فرهنگ اسلامى و ملى خود را رها كند و به رنگ و لباس بيگانگان(كه مظهر آن دنياى غرب است) در آيد، نشانه نداشتن استقلال و نشانه وابستگى به آنان است. چنين فردى، دچار احساس خود كمبينى شده است و شخصيتى ذليل دارد. امام على(ع) مىفرمايد: همواره حال اين امت نيكو خواهد بود تا زمانى كه لباس بيگانگان را نپوشند و غذاهاى آنان را نخورند و آن زمان كه چنين كنند، خداوند آنها را ذليل خواهد كرد. V}وسائل، ج3، ص356. {V
8. استفاده از رنگهاى شاد در لباس، اثرات غير مستقيمى در افزايش حركت و فعاليت و پيشرفت كار افراد دارد و در سلامت روانى و شخصيتى افراد مؤثر خواهد بود. پيامبر خدا(ص) مىفرمايد: لباس سفيد رنگ بپوشيد كه سبب آرامش و پاكيزگى شماست. V} همان، ص355. {V بنابراين انسانى كه از رنگهاى روشن و شاد در لباس استفاده مىكند، از آرامش روانى بيشترى برخوردار است. امام زينالعابدين(ع) مىفرمايد: زمانى كه امام حسن(ع) متولد شدند، او را در جامه زردى پيچيدند و به خدمت رسول اكرم(ص) آوردند تا نامى را براى وى انتخاب كند. آن حضرت فرمود: مگر من شما را نهى نكردم كه نوزاد را در جامه زرد نپيچيد! بعد آنان جامه زرد نوزاد را بيرون آوردند و او را در جامه سفيدى پيچيدند و به حضور پيامبر اكرم(ص) آوردند تا مراسم نامگذارى صورت گيرد. V}منتهى الامال، ج1، ص411. {V
از آن چه گذشت، معلوم مىشود كه كيفيت و چگونگى لباس هم از نظر رنگ و هم از نظر مدل و هم از نظر آراستگى و تميزى، نشانه نوع شخصيت انسان است و چه بسا افرادى كه با پوشيدن نوع خاصى از لباسها، دچار مسخ شخصيتى مىشوند و به كلى رفتار و اعمالشان تغيير پيدا مىكند.
کد سوال : 1006
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>تربيتي و مشاوره
پرسش : مشكل من اين است كه - با آن كه 21 سال دارم و دانشجوى ترم ششم هستم - فكر مىكنم نتوانستهام استعدادها و توانمندى هاى واقعى خود را بشناسم؛ چرا كه تا به حال در هيچ كارى آن گونه كه بايد موفق نبودهام و كم تر كارى بوده كه با علاقه كامل انجام دهم. به برخى كارها در ابتدا بسيار علاقه دارم؛ ولى وقتى دارد آن كار انجام مىشود كمكم دلسرد شده، آن طور كه بايد تلاش نمىكنم. اين امر باعث شده هميشه فكر كنم آيا راهى كه مىروم صحيح است؟ آيا در اين رشتهاى كه درس مىخوانم موفق خواهم بود يا عمرم را تلف مىكنم؟ وقتى بيكار مىشوم، نمىدانم چگونه خود را سرگرم كنم. البته قبلاً علاقه بيش ترى به مطالعه داشتم و هميشه دنبال فرصت مىگشتم تا كتاب هاى غير درسى بخوانم؛ ولى الان ديگر زياد حوصله مطالعه ندارم. احساس مىكنم هدفمندى گذشته را ندارم و فرد مفيدى نيستم؛ و اين آزارم مىدهد. لطفاً راهنمايىام كنيد و بگوييد چگونه مىتوانم خودم را بشناسم و به استعدادهايى كه خداوند در وجودم نهاده آگاهى يابم؛ چرا كه مطمئنم خداوند به هر كس استعدادى عنايت فرموده و من تنها در صورتى موفق خواهم شد كه گنجينههاى درونى خود را دريابم و آنها را در راه صحيح به كار گيرم.
پاسخ : در پاسخ به اين سؤال توجه به نكات زير سودمند مىنمايد:
1. كشف استعداد، علائق و خودشناسى، با توجه به پيشرفت علوم مختلف به ويژه در قلمرو روانشناسى، امرى ممكن و شدنى است. شما مىتوانيد با مراجعه به يكى از مراكز روانشناسى يا مشاوره و راهنمايى، با اجراى تستهاى شخصيت و استعداد و هوش، به مجهول مورد نظر برسيد و گم شده خود را به دست آوريد. بى ترديد نتيجه تستها شما را در شناسايى و كشف استعدادهاتان يارى مىدهد.
2. در فرايند تحصيل و اشتغال و خلاصه تمام مراحل زندگى، پشتكار را از ياد نبريد. انسان براى رسيدن به اهدافش، بايد از تلاش و پشتكار جدى برخوردار باشد. نبايد در بين راه با ضعف اراده مواجه شد و از كار و اشتغال دست برداشت. چه بسا فرد استعداد و علائق خود را شناسايى كند؛ ولى به دليل عدم اهتمام و پشتكار به اهداف مورد نظرش دست نيابد.
3. به توانايىها و نقاط مثبت وجودى خود فكر كنيد؛احساس مثبت داشته باشيد و از احساس منفى جداً بپرهيزيد؛ چون شما از توانايىهاى بالفعل و بالقوه زيادى برخورداريد كه نبايد از آن ها غفلت كنيد؛ مانند قبولى در آزمون سراسرى دانشگاه - با اين كه ميدان رقابت بسيار مشكل است و بيش از يك ميليون جوان در آزمون شركت مىكنند - و موفقيت در واحدهاى درسى و دوره دانشگاه. اين مطلب مهمى است . پس شما فرد ارزشمند و لايقى هستيد. خودتان را باور كنيد.فهرستى از موفقيتهاى گذشته خود تهيه كنيد و خوب درباره آنها بينديشيد. اين كار سبب مىشود گنجينههاى درونى تان را بهتر بشناسيد و اعتماد به نفستان تقويت گردد.
4. با استادان و ا فراد با تجربه و دوستان اهل دقتنظر و مورد اعتماد گفت و گو كنيد و از آنها بخواهيد، صادقانه و بدون افراط و تفريط، شما را ارزيابى كنند و نقاط قوت و توانمندىهايتان را باز گويند.
5. براى اين كه از بلاتكليفى خارج شويد و به صورت فعال و جدى از اوقات و دوره جوانى استفاده كنيد، لازم است برنامهاى منظم و متناسب با توانايىتان جهت اوقات تحصيلى و فراغت خويش تدوين كنيد و خود را به پيروى از آن ملزم سازيد.در طول استفاده از برنامه مذكور، خودسنجى و ارزيابى را فراموش نكنيد. چنانچه نتيجه ارزيابى مثبت بود، خود را تشويق كنيد و اگر منفى بود خود را تنبيه كرده، تصميم بگيريد روز بعد در جهت جبران بكوشيد. تحقيقات و تجربيات نشان مىدهد اين شيوه در پيشرفت و موفقيت انسان مؤثر است.
6. براى رسيدن به اهداف خود و رشد دادن ابعاد وجودى بايد توكل به خدا و اميد به آينده بهتر و توسل به معصومان(ع) را با استقامت و اراده قوى و پشتكار در مراحل مختلف زندگى در آميخت و به اين حقيقت ايمان داشت كه خداوند در همه حال با ما است و ما را كمك خواهد كرد.
همان طور كه خود بزرگ بينى از آفات شناخت خود است، خودكم بينى و خود كوچك بينى نيز انسان را از شناخت گنجينههاى درونى اش باز مىدارد. با اندكى تفكر و جست و جو در گذشته خود در مىيابيد كارهاى موفقيتآميز بسيار داشتهايد و فرد مفيدى هستيد. خود كم بينى به جاى اين كه شما رادر مسير رشد و كمال و ميل به پيشرفت قرار دهد، بيشتر سبب كسالت و احساس خستگى و نااميدى مىشود. بنابراين، بايد با ارزيابىاى صحيح و مطابق با واقع هر چه بهتر و بيشتر نقاط قوت و موفقيتهاى گذشته خود را مورد توجه و يادآورى قرار دهيد و افكار منفى نظير «در هيچ كارى موفق نبودم، فرد مفيدى نيستم و...» را از ذهن خود بيرون بريزيد.
براى رهايى از آفت خود كمبينى و افكار منفى به راهكارهاى زير عمل كنيد:
1. فهرستى از موفقيتهاى گذشته خود را يادداشت كرده، خوب درباره آنها بينديشيد و ارزيابى كنيد.(موفقيتهاى علمى و تحصيلى، هنرى، ورزشىو...) اين كار سبب مىشود گنجينههاى درونىتان را بيشتر بشناسيد و اعتماد به نفستان تقويت شود.
2. فهرست موفقيتها را هر روز چند بار مرور كنيد.
3. سعى كنيد جنبههاى مثبت ديگرى را كه در خود مىبينيد، به اين ليست اضامه كنيد.
4. هر گاه افكار منفى به شما هجوم آورد، با مشغول كردن خود به كارى از قبيل مطالعه ياگفتوگو با ديگران و انجام فعاليتى خاص، خود را از هجمه آن افكار نجات دهيد.
5. از قرار گرفتن در تنهايى و بيكارى اجتناب كنيد؛ زيرا افكار منفى معمولاً در تنهايى و هنگام بيكارى بيشتر به سراغ انسان مىآيد.
6. هنگام شكست در كارها، به جاى اين كه خود را سرزنش كنيد، به ريشهيابى علل شكست روى آوريد.
7. اين حقيقت را به خود تلقين كنيد كه زندگى سراسر پيروزى نيست و فراز و نشيب بسيار دارد.
8. روحيه انعطاف پذيرى را در خود تقويت كنيد؛ يعنى در عين حال كه بايد فردى منظم و دقيق باشيد و كارهاى خود را براساس برنامه انجام دهيد، همواره به اين نكته توجه كنيد كه همه شرايط و زواياى كار در ميدان ديد و شناخت ما نيست. چه بسا امورى در تحقق يا عدم تحقق كارى مؤثر است، ولى از ديد ما مخفى است يا در دست ما نيست و به وسيله محيط به ما تحميل يا از ما دريغ مىشود.
9. شكستها در واقع سكوى پرش براى كسب پيروزىها و فتحهاى بعدى است. بنابراين، ساز شكستها نگران نباشيد.
10. همواره روحيه اميد را در خود پرورش دهيد و كلمه «مىتوانم» را در آغاز هر كارى كه مىخواهيد انجام دهيد فراموش نكنيد.
11. توكل به خداوند را سرلوحه همه كارهاى خود قرار دهيد كه خداوند متوكلين را دوست مىدارد و در كارها به آنها كمك مىكند.
کد سوال : 1007
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : چرا بايد از خدا ترسيد؟ مگر خدا موجود ترسناكى است؟ ترس از خدا به چه معنا است و چگونه حاصل مىشود؟
پاسخ : ابتدا بايد توجه كنيم كه معناى ترس از خدا چيست؟ ترس از خدا به معناى ترس از مسؤوليتهايى است كه انسان در برابر او دارد. ترس از اين كه در اداى رسالت و وظيفه خويش كوتاهى كند و به خوبى وظيفهاش را انجام ندهد؛ و به عبارتى، ترس از گناهان خود است. حضرت على(ع) در اين زمينه مىفرمايد: «و لا يخافن الاذنبه؛ هيچ يك از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خويش.»V} نهج البلاغه، كلمه قصار82. {V
T} سرچشمههاى ترس از خدا چيست؟{T
ترس از خدا سرچشمههاى مختلفى دارد. شمارى از آنها عبارت است از:
الف) اعمال ناپاك و افكار آلوده سبب ترس مىگردد.
ب) در مقربان، به خاطر قرب به ذات پاكش، كمترين ترك اولى و غفلت مايه وحشت مىشود.(اين دو مورد را خوف از تقصير گويند).
ج) گاه مقربان هنگامى كه آن ذات نامحدود و بىپايان را تصور مىكنند و در مقابل به قصور ذاتى خود نظر مىدوزند، حالت خوف مىيابند.(خوف از قصور) خداوند در اين زمينه مىفرمايد: « A}الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم{A؛M} آنها كسانى هستند كه وقتى نام خدا برده مىشود دلهايشان مملو از خوف پروردگار مىگردد{M؛»V}. حج(22)36. {V
T}فرق خوف و خشيت{T
1. برخى مانند راغب اصفهانى گفتهاند: فرق ميان اين دو آن است كه خشيت خوف توأم با تعظيم است و بيشتر از دانايى ناشى مىشود. از اين رو، خداى سبحان آن را به علما اختصاص داده مىفرمايد: «A}انما يخشى الله من عباده العلماء{A.»
2. بعضى نيز گفتهاند: خوف هم از امر ناخوشايند حاصل مىشود و هم از ناحيه كسى كه ممكن است اين ناخوشايندى را به آدمى برساند. هم گفته مىشود: من از بيمارى خوف دارم و هم گفته مىشود: من خوف دارم از اين كه فلان چيز بيمارم كند. برخلاف خشيت كه تنها از آورنده شر است. از اين رو، گفته مىشود: «خشيت الله؛ من از خدا ترسيدم» ولى گفته نمىشود: «خشيت المرض؛ از بيمارى ترسيدم».
3. برخى هم مانند علامه طباطبايى مىفرمايند: ظاهراً فرق ميان آن دو اين است كه خشيت به معناى تأثير قلبى از اقبال و روى آوردن شر يا نظير آن است و خوف به معناى تأثير عملى انسان است به اين كه از ترس در مقام اقدام برآمده، وسايل گريز از شر و محذور را فراهم سازد؛ هرچند كه در دل متأثر نگشته، دچار هراس نشده باشد. آنگاه علامه در مقام استدلال بر مدعاى خويش چنين مىآورد: و لذا مىبينيم خداى سبحان در توصيف انبيا مىفرمايد: «A}و لا يخشون احدا الا اللّه{A»V} احزاب(33):39. {V، و ترس از غير خدا را از ايشان نفى مىكند و حال آن كه خوف را در بسيارى از جاها براى آنان اثبات نموده، از آن جمله مىفرمايد: «A}فاوجس فى نفسه خيفةً موسى{A؛M} در خود احساس ترس نمودV} طه(20):67. V}؛{M، و نيز مىفرمايد: «A}و اما تخافن من قوم خيانة{A؛ M}و اگر از مردمى ترس خيانتى داشتى» {M ؛V}. انفال(8):58، ترجمه الميزان، ج 11،ص 252. {V
4. بين خداترسى و آگاهى ارتباط تنگاتنگ حكمفرما است. به علت اين كه خداترسى نتيجه هدايت به سوى خدا است، هر قدر معرفت انسان به خدا از عمق بيشترى برخوردار باشد، به آن اندازه ترسش هم عمق پيدا مىكند. اساساً بايد گفت هرگز خشيت بدون معرفت حاصل نمىشود. لذا در آيه 28 سوره فاطر مىخوانيم: «A}انما يخشى الله من عباده العلما{A» به همين جهت، بايد گفت خوف ناشى از معرفت شرط اول بهشتى شدن است.
5. همان طور كه انسان در عيان از خدا مىترسد، در نهان نيز بايد از او بترسد؛ زيرا تا در دلى خوف خدا نباشد و در نهان و آشكار احساس مراقبت يك نيروى معنوى برخود نكند، انذارهاى انبيا و اوليا بىاثر خواهد بود. براى همين است كه خدا مىفرمايد: «A}انما تنذر الذين يخشون ربهم بالغيب{A؛ M}تو فقط كسانى را انذار مىكنى كه از پروردگار خود در غيب و پنهانى مىترسند{M.» ؛V}. فاطر(35):18. {V
باز در اوصاف بهشتيان مىفرمايد: «A}من خشى الرحمن بالغيب{A؛ M}همان كسى كه از خداوند رحمان در نهان بترسد{M؛V}. ق(50): 33.{V». همانند داستان حضرت يوسف و زليخا.
T}علت ترس از خدا {T
خداوند وتعال در موضوع ترس دو تعبير مختلف دارد گاه مي فرمايد
کد سوال : 1008
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : آيا كسى كه در برابر مشكلات به خدا توكل مىكند امكان دارد مشكلش حل نشود و براى رهايى از مشكلات به خودكشى روى آورد؟
پاسخ : «توكل» از «وكالة» برگرفته شده است. كسى كه كارش را به ديگرى واگذار مىكند مُتّكِل است و وقتى به آن كه توكل مىكند، اعتماد كامل داشته باشد، او را «متوكل» گويند.
پس توكل اعتماد قلبى به وكيل است. كسى كه خداوند را با تمام اوصافش(علم، قدرت، حكمت و...) شناخت، در تفويض امور خويش به او هيچ نگرانى نخواهد داشت و دلش كاملاً آرام خواهد بود. البته توكل مراتبى دارد:
مرتبه اول آن است كه اعتماد او به خداوند همانند اعتماد بر وكيل باشد.
مرتبه دوم آن است كه حال بنده با خداوند همانند حال طفل با مادر خويش باشد كه جز او را نمىشناسد و تنها به او پناه مىبرد.
مرتبه سوم آن است كه بنده در برابر خداوند كاملاً خويشتن را بىاختيار ببيند و به طور كلى خود را فراموش كند. اين مرتبه عالىترين مرتبه توكل است.
وقتى آدمى به اين حقيقت رسيد كه «H}لا حول ولا قوة الا باللَّه{H؛ هيچ حركت و نيرويى نيست جز آن كه به خداوند متكى است»، در مرحله عمل نيز به اين حقيقت بزرگ توجه خواهد داشت. از اينرو، امور خويش را به او وا مىگذارد و به او تكيه مىكند.
البته تصور نشود كه متوكل چون امور خود را به خدا واگذار كرده است، بايد به گوشهاى بخزد و خمود و ساكن گردد. اين بينشى انحرافى در موضوع توكل است. موحد همه اسباب را مىبيند، ولى آنها را مجرى اراده الاهى و تحت مشيت او مىداند. توكل كننده انتظار ندارد بدون جهاد به پيروزى برسد. او پيروزى را در مسير جهاد و با توكل بر خدا مىبيند؛ چرا كه زمام اسباب جملگى در دست او است. روزى پيامبر اكرم(ص) ديد كسى اسب خود را كنار كوچه نهاده و آهنگ حركت كرده است. حضرت فرمود: چرا آن را نمىبندى؟ گفت: به خدا توكل كردم. حضرت فرمود: «H}اعقل راحلتك و توكل{H؛ اسب خود را ببند و به خدا توكل كن». V}وسائل الشيعه، ج17، ص34. {V
متوكل موظف است، در كنار پناهگاه امن و نقطه اتكاى مطمئن خود، به تلاش نيز دست يازد؛ اما انسان بدون توكل فقط به خود بسنده مىكند و اتكايى ندارد. اگر ابرى بالا مىآيد و باران مىبارد، موحد اينها را مجريان اراده الاهى و تحت سيطره او مىداند؛ ولى كافر آنها را مستقل در تأثير مىپندارد.
بنابراين، راه كسب توكل بالا بردن ميزان معرفت به خداوند و نقش او در هستى است. كسى كه خداوند را با اوصاف كمالىاش شناخت و او را قدرتمندى با اراده در صحنه هستى ديد، ديگر حوادث جهان را تنها در قالب اسباب و علل عادى و مادى تفسير نخواهد كرد؛ مشيت نافذ او را در همه جا مىبيند و حوادث و امور را با در نظر گرفتن اين واقعيت بزرگ توضيح مىدهد.
مرحوم علامه طباطبايى مىفرمايد: «حقيقت مطلب اين است كه نفوذ اراده و رسيدن به مقصود در عالم ماده نيازمند به يك سلسله اسباب و عوامل طبيعى و يك سلسله عوامل روحى و نفسانى است. هنگامى كه انسان وارد ميدان عمل مىشود و كليه عوامل طبيعى مورد نياز را آماده مىكند، تنها چيزى كه ميان او و هدفش فاصله مىاندازد همانا تعدادى از عوامل روحى(از قبيل سستى اراده و تصميم، ترس، شتابزدگى، كمتجربگى و بدگمانى نسبت به تأثير علل و اسباب) است». در چنين وضعى اگر انسان به خداوند سبحان توكل داشته باشد، ارادهاش قوى و عزمش راسخ مىگردد و مزاحمات روحى در برابر آن خنثا خواهد شد؛ زيرا انسان در مقام توكل با مسببالاسباب پيوند مىخورد - با چنين پيوندى ديگر جايى براى نگرانى و تشويش خاطر باقى نمىماند - و با قاطعيت با موانع دست و پنجه نرم مىكند تا به مقصود برسد.
خداوند متعال شخص متوكل را با امدادهاى غيبى كه از حيطه اسباب طبيعى و علل مادى فراتر است، يارى مىدهد. اميرمؤمنان(ع) مىفرمايد: «H}من توكّل علىالله ذَلَّت له الصِّعاب و تسهَّلت عليه الاسبابُ و تبوَّءَ الخَفَض و الكرامة{H؛ هر كس به خدا توكل كند، سختىها براى او نرم و آسان و اسباب و وسيلهها برايش فراهم شود و در راحت و وسعت و كرامت جاى گيرد.» V}شرح غرر، ج5، ص425. {V
ازاينرو، اگر وسائل و اسباب مادى فراهم شد و در عوامل ماوراى مادى بر خداوند توكل گرديد، دستيابى به مقصود حتمى خواهد بود: «A}من يتوكل علىالله فهو حسبه انّ الله بالغُ امره{AM}؛ هر كس بر خداوند توكل كند خداوند براى او كافى است كه امورش را كفايت و تدبير كند و خداوند امورش را به ثمر مىرساند{M»؛ V} طلاق(65):2. {V
وقتى توكل با صداقت و نيت خالص تحقق يابد، دسترسى به مقصود حتمى خواهد بود. خودكشى و از بين بردن خود به سبب ناتوانى در فائق آمدن بر مشكلات مادى و روحى موجب عذاب اخروى است. هيچ كس حق ندارد خود را به دست خود به هلاكت بكشاند. حيات وديعه و امانت الاهى است. انگيزه حيات آدمى رسيدن به كمال سعادت و فلاح و رستگارى است. هر كس در مسير حيات خود بايد موانع و مشكلات را كنار زند و به لذت دائمى و خوشبختى برسد. اگر اين مسير را طى كرد، به سعادت مىرسد. اگر در مسير سعادت قدم برنداشت و از ياد خدا غافل شد، حيات او نيز با سختى در مىآميزد. چاره چنين انسانى - همان طور كه در ابتداى سخن اشاره شد - استفاده از دو عامل آگاهى و بينش و قدرت اختيار و تصميم است. چنين انسانى كه شديداً دچار مصائب و سختىها است، بايد معرفت و بينش پيدا كند. بعد تصميم بگيرد و با اراده راسخ براى رسيدن به مقصود گام بردارد و در هر مرحله پيوسته بر خدا توكل كند تا مشمول توجّهات حضرت حق گردد؛ رهاورد خودكشى عذاب اخروى است نه رهايى از مشكلات. ان شاءاللّه خداوند همه ما را از متوكلان و متوسلان واقعى قرار دهد.
براى آگاهى بيشتر به كتابهاى زير مراجعه شود:
الف) نقطههاى آغاز در اخلاق عملى، آيتالله مهدوى كنى، ص 512 و 533.
ب) معراج السعاده، احمد نراقى، ص 784 - 789.
کد سوال : 1009
موضوع : پرسش و پاسخ از نهاد رهبری>اخلاق و عرفان
پرسش : مقصود از دنياى مذموم چيست؟ اين كه در حديث مىفرمايند:«حب الدنيا رأس كل خطيئة»؛ منظور چيست؟
پاسخ : در تبيين معناى «دنيا» بايد گفت دنياى مذموم، «خود» انسان است. انسان «بد» خود دنيا است. آسمان، زمين، درخت، كوه، صحرا و دريا هيچ كدام دنيا نيست. اينها از «آيات الاهى»اند و خداى سبحان از همه آنها با تجليل ياد كرده استV}فصلت(41):11.{V
در قرآن مجيد و روايات اهلبيت(ع) هرگز از آسمان و اختران به بدى ياد نشده، و از زمين، كوهها، معادن دل زمين، دريا و موجودات دريايى بدگويى نشده است، اينها دنيا نيستند. «دنيا» كه ضمير و قلب، متوجه او است، مجموعهاى از «عناوين اعتبارى» است كه انسان تبهكار را به خود سرگرم و مشغول كرده است. مجموعه خود خواهىها است كه دنيا را شكل داده است؛ و گرنه شما به آسمان يا زمين برويد، دنيا را پيدا نمىكنيد؛ زيرا همه اينها «آيات الاهى»اند؛ موجوداتى كه تسبيحگوى حقاند و مستقمياً براى عبادت خداى سبحان و به طور غير مستقيم براى نفع ما خلق شدهاند.
«دنيا» يعنى مجموعه عناوين اعتبارى كه انسان در نهان و نهاد خود بافته و مىسازد؛ همين من و مايى كه برخى به آن مبتلايند: نظر من اين است، دلم مىخواهد فلان كار را بكنم، دلم مىخواهد اين طور بپوشم و... . البته مىتوان از شر اينها نجات پيدا كرد، اين كار شدنى و اين راه رفتنى است و همه ما بايد بكوشيم با «مراقبت مستمر» آن را طى كنيم.
کد سوال : 1010
موضوع : كلام و دين پژوهي
پرسش : آيا دين مىتواند شادى مورد نياز انسان را تأمين كند؟ آيا تعاليم مذهبى و دستورهاى دينى مانع شادى و شادمانى انسان نمىگردد؟ براى مثال، آيا سفارش به گريه و عزادارى موجب غم و اندوه و افسردگى انسان نمىگردد؟
پاسخ : ارمغان دين براى بشر شادى، بهجت و سرور به معناى واقعى و عميق آن مىباشد. دين هم بشر را با شادى واقعى آشنا كرده و هم راه رسيدن به آن و بهرهمندى كامل از آن را پيش روى او نهاده است.
خواندن دعايى با شور و حال و نمازى با حضور قلب، نجوايى شبانه و زمزمهاى عاشقانه، كمك به انسانى افتاده، نوازش يتيمى غمگين، سير كردن گرسنهاى بينوا، زيارت بارگاه انسانى پاك، ديدار وابستگان و گفتوگو با دوستى صميمى كه همگى از سفارشهاى دين و تعاليم پرمحتواى آن است، همان سرور و نشاطى را به دنبال دارد كه ديدن بهار طربانگيز و صبح پرلطافت و قطرهاى شبنم بر رخسار گل سرخ و زمزمه جويبار و وزش نسيم روح فزا.
هر دو نوع شادى برگرفته از يك حقيقت و هر دو جلوهاى از زيبايى وعظمت و كمال خداوند بزرگ و كريم است. نگاهى گذرا به تعاليم دينى نشان مىدهد، شادى و سرزندگى از آثار ايمان مذهبى است؛ چرا كه مذهب بر زمينههاى پيدايش شادى سفارش كرده و نشانههايش را ستوده است. نداشتن نگرانى و اضطراب و غم و اندوه و رسيدن به اطمينان قلبى اساس هر نوع شادى است و اين ممكن نيست مگر با ايمان به قدرت مطلقى كه سرچشمه همه نيكىها است.V} حديث مهر، سالنماى تحصيلى جوان82-1381. {V به همين دليل، عميقترين و عالىترين شادىها و سرورها از آنِ مردان پاك سيرت و آشنا با خداوند است. در حديثى از پيامبر(ص) مىخوانيم: «H}ركعتان فى جوف الليل أحب الىّ من الدنيا و مافيها{H؛ دو ركعت نماز در دل شب نزد من از دنيا و آنچه در آن است، ارزندهتر و دوست داشتنىتر است.»V }علل الشرايع، شيخ صدوق، ج2، ص363. {V
حضرت صادق(ع) مىفرمايد: اگر مردم از فضيلت شناخت خداوند متعال آگاه بودند، چشمان خود را به بهرههاى مادى كه خداوند به دشمنانش بخشيده نمىدوختند و دنياى آنها در نظرشان از چيزى كه زير پالگد مىكنند، بىارزشتر بود و از شناخت خداوند چنان لذت مىبردند كه گويا پيوسته در باغهاى بهشت با دوستان خدا، همنشين و همراهند.V} ميزان الحكمة، ج6، ص155، ح11937. {V
در دين اسلام دستورهاى فراوانى كه زمينهساز شادى و سرور است وارد شده است: مانند سفارش به حسن خلق و گشادهرويى و ديدار برادران ايمانى با روى گشاده و چهره شكفته و تلاش براى شادى كردن مؤمنان؛ چنان كه در روايت آمده است:
H}«الق اخاك بوجه منبسط{H؛ با رويى گشاده با برادران ملاقات كن.»V} همان، ج1، ص418، ح1707. {V؛ «H}ايما مسلم لقى مسلماً فسره، سرّه الله عزوجل{H؛ هر مسلمانى كه مسلمانى را ببيند و او را مسرور كند، خداوند را شاد كرده است.»V} همان، ج3، ص439، ح8466. {V
در بهشت خانهاى است به نام خانه شادى، تنها كسى كه يتيمان و بچهها را خوشحال كند به آن داخل مىشود.V} همان، ج3، ص438، ح8461و8460. {V
بوى خوش عامل مهم شادمانى است و متقابلاً بوى بد عامل نااميدى و افسردگى؛ در روايات اسلامى توجه ويژهاى به استفاده از عطريات و بوى خوش شده است و خوشبو بودن از ويژگىهاى پيامبر اسلام - صلى الله عليه و آله - و از سنتهاى آن حضرت شمرده شده است؛ حضرت صادق - عليه السلام - مىفرمايد: رسول خدا - صلى الله عليه و آله - براى بوى خوش بيشتر از خوراك خرج مىكرد.V}همان، ج5، ص574، ح11021. {V
رنگ روشن شادى آفرين است؛ در دين نيز به پوشيدن لباسهاى روشن و به ويژه سفيد، توجه زيادى شده است؛ در حال نماز بر پوشيدن لباس سفيد تأكيد شده و پوشيدن لباس سياه در اين حال مكروه شمرده شده است؛ در حديثى از پيامبر بزرگ اسلام(ص) آمده است: «H}لبسوا البياض فأنهما اطيب و اطهر و كفنوا فيها موتاكم{H؛ لباسهاى سفيد بپوشيد، چون بهتر و پاكتر است و مردگان خود را در آنها كفن كنيد.»V} سفينة البحار، شيخ عباس قمى، ج1، ص291. {V
در اسلام آراستگى ظاهرى امتيازى براى فرد و يكى از نشانههاى ايمان شمرده شده است. هر مسلمان مؤمنى از كودكى با حديث «H}النظافة من الايمان{H» آشنا است؛ نقش آراستگى ظاهر در آرامش و نشاط روحى و ايجاد شادى و انبساط فردى و اجتماعى انكارناپذير است.
كار جوهر آدمى و نشانه حيات او است، انسان تنبل، بهرهاش از زندگى اندك و سلامتىاش در معرض خطر و شادابىاش برباد است. كار و تلاش از انحرافات و لغزشها جلوگيرى مىكند؛ زمينه بسيارى از مفاسد اخلاقى و اجتماعى را از بين مىبرد و بر سرزندگى و نشاط مىافزايد. در روايات اسلامى به حدى بر اهميت كار وتلاش در راه كسب روزى حلال و تأمين هزينههاى زندگى تأكيد شده كه انسان غرق در شگفتى و حيرت مىشود. حضرت صادق(ع) در روايتى مىفرمايد: فرد زحمتكش كه براى رفاه خانوادهاش مىكوشد، همانند مجاهد در راه خدا است.V} ميزان الحكمة، ج4، ص119، ح7203. {V
سير و سفر در شهرها وسرزمينهاى مختلف و گشت و گذار در طبيعت و ديدن منظرههاى زيبا و آشنايى با آداب و رسوم ملتها، گذشته از فايدههاى فراوان مادى و معنوى، آدمى را از افسردگى مىرهاند و به سلامتى جسم و روان و ايجاد شادابى كمك شايانى مىكند. از اين رو، دين مقدس اسلام مردم را بسيار بدان سفارش كرده است و تعبير «A}سيروا فى الارض{A» را در آيات متعددى از قرآن مىتوان يافت. V}مثل نحل(16):36، نمل(27):69 و انعام(6):11. {V
توصيه به شركت در مجالس شادى مثل مجالس عروسى و وليمه و اطعام دادن در هنگام ازدواج و تولد فرزند وخريد خانه و برگشت از حج و زيارتV} سفينه البحار، شيخ عباس قمى، ج4، ص763. {V كه هدف از از آنها ايجاد انس و الفت و صفا بين مؤمنان و شاد و مسرور ساختن آنها است، گواه اهميت دادن دين مبين به مقوله شادى وسرور است. سفارش به پوشيدن لباسهاى نيكو و زيبا و زينت كردن و معطر بودن و شادى كردن و شاد ساختن يكديگر در اعياد اسلامى، به ويژه عيد سعيد غدير و تأكيد بر صله ارحام و اطعام دادن و دست دادن و مصافحه با مؤمنان و زيارت آنها و تبسم كردن به روى آنها و هديه دادن به آنها، شاهد ديگرى بر توجه اسلام به اين امر است.
بايد دانست شادمانى تنها در لذتهاى مادى گذرا خلاصه نمىشود. شادمانى واقعى در نزديك شدن به هدف والاى آفرينش و آراسته شدن به خصلتها و خوىهاى انسانى و الاهى است. به گفته ارسطو: «شادمانى عبارت است از پروراندن عالىترين صفات و خصايص انسانى.»V} حديث مهر، سالنامه تحصيلى جوان 82-1381. {V بنابراين، لذت و خوشى تنها با عوامل مادى به دست نمىآيد. عوامل معنوى نيز در ايجاد شادى مؤثرند. گاهى انجام كارهايى كه عادتاً بايد لذتبخش باشند، نه تنها لذتى به انسان نمىبخشد، بلكه عذاب وجدان و تشويش روحى نيز مىآورد؛ چرا كه روح و وجدان آماده لذت بردن نيستند. يك غذاى لذيذ يا رابطه جنسى و يا خانه بسيار زيبا، اگر حرام و نامشروع و غير معقول باشد، براى انسان سالم و طبيعى تلخ و ناگوار است.
پرهيز از گناه در بيشتر مواقع، پرهيز از لذتهاى مادى سطحى است؛ ولى در عين حال شادى آور است؛ زيرا روح آدمى به گونهاى است كه گاه از پرهيز و رياضت معقول سرخوش مىشود. ارضاى تمايلات به هر صورت و در هر شرايط شادى آور نيست. گاه پرهيز از لذت، لذت بخشتر از نيل به لذت است.V} همان.{V
اگر مادرى برخلاف ميل فرزند دلبندش او را از خوردن غذايى زيانبار بازداشت، آيا مانع شادمانى او شده است؟
اگر پزشكى براى راحت ساختن بيمارى كه غدهاى در مغز دارد، با چاقوى تيز جراحى جمجمهاش را شكافت، آن غده دردآور را بيرون آورد و او را از غم و درد جانكاه رهانيد، به او شادى نبخشيده است؟ آيا درست است بگوييم اين پزشك با شكافتن استخوان اين بيمار او را آزرده ساخته و شادمانى را از او گرفته است؟
آيا منع بيمار از بعضى غذاها و كارها، محروم كردن او از سرور و شادمانى است؟
آيا منع از شراب خوارى كه ارزندهترين گوهر وجود آدمى يعنى عقل را محجوب و پوشيده مىسازد و بزرگترين جنايتها و زشتترين كارها را آسان و زيبا جلوه مىدهد، بازداشتن انسان از شادى و شادمانى است؟
آيا سفارش به دورى از تهمت و غيبت و دروغ و ريا و نگاه ناروا و رابطه ناسالم كه زمينهساز هزاران آسيب فردى و اجتماعى و بستر همه ناهنجارىهاى روانى و اجتماعى است، دور كردن انسان از شادى است؟
آيا سفارش به ارتباط با كانون عظمت و كمال يعنى خداوند متعال و رسيدن به سكون و اطمينان قلب در پرتو اين ارتباط كه محور اصلى آموزههاى دينى و مذهبى است، شادى بخش نيست؟
آيا دستور به نماز و عبادت و صله رحم و انفاق به تهىدستان و گذشت و بزرگوارى و كمك به برادران دينى و پيشى گرفتن در نيكى و خوبى و تقوا و پاكدامنى و عفت و وقار و اخلاص در اعمال و تكبر نورزيدن و خودپسند نبودن و هزاران دستور فردى و اجتماعى و اخلاقى و اقتصادى و سياسى ديگر، زمينه ساز شادى حقيقى و راستين بشر در دنيا و آخرت نيست؟
ستودن اعمالى چون گريه از خوف خداوند و عظمت و كبرياى او و گريستن بر خطاها و گناهان و نيز گريه و سوگوارى در عزادارى اولياى الاهى و انسانهاى برجسته و ممتاز و سفارش به آنها، به هيچ وجه با سرزندگى و نشاط ناسازگار نيست. گريهاى كه از سر عشق به خداوند و يادآورى عظمت او باشد، پيوند با درياى بىكران همه نيكىها و زيبايىها و سرچشمه همه شادىها و بهجتها است. گريستن بر مظلوميت اولياى الاهى و جفايى كه بر آنان رفته است، در واقع گريستن بر پنهان شدن خورشيدهاى تابان و زندگى بخش و چيرگى ظلمت و تيرگى بر آسمان انسانيت است؛ چنين گريهاى نه تنها به افسردگى نمىانجامد بلكه به گواهى تاريخ و تجربه، هماره نيروى معنوى و قدرت روحى و سرزندگى را افزايش مىدهد و پويايى و تحرك جامعه انسانى را رونق مىبخشد.