تا خدا فاصله ای نیست، بیا،
باهم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا،
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است ؟!
تا خدا فاصله ای نیست، بیا، باهم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای، پر بزنیم ...
کاش، می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال !
تا خدا، فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست ؟!
یا گل سرخ، پر از سرِّ خداست ؟!
یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ، رمز تسبیح ! نمی نوشیدم !
و از آرزویش مرطوب شعور من و تو،
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم !
من،
به پرواز خدا در دل من، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها ! معتقدم،
و قسم می خورم این بار، به هر آیه نور
تا خدا،
فاصله ای نیست، بیا
Regards : Unique
باران نيامد
نه، نيامد بعد تو هرگز !
آن وقت می پرسی چرا از جان خود سیری ؟!
بعد گذشت سالها بی پنجره بودن
حالا برای اين دل تاريک می ميری ؟!
گيرم تمام آسمان را به من دادند
پرواز ممکن نيست وقتی که زمين گيری !!!
Regards : Unique
روزی از ميلتون (شاعر معروف انگليسی) پرسيدند :
چرا وليعهد انگلستان می تواند در چهارده سالگی بر تخت سلطنت بنشيند و سلطنت کند،
اما تا هيجده سال نداشته باشد نمی تواند ازدواج کند ؟ گفت : بخاطر اينکه اداره کردن يک مملکت از اداره کردن يک زن به مراتب آسان تر است !
Regards : Unique