• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
    جستجو :
كشته شدن حسين بن منصور حلّاج - سال 309 هجري قمري
ابومغيث، حسين بن منصور، معروف به "حلّاج" در بيضاي فارس، واقع در هشت فرسنگي شيراز، ديده به جهان گشود و در واسط، شهري ميان بصره و كوفه، رشد يافت.(1) وي، از همراهان مشايخ صوفيه، همانند جنيد بغدادي، ابوالحسن نوري، عمر مكي و ابوبكر فوطي بود و خود وي، پيشواي بسياري از صوفي مسلكان را بر عهده گرفت و در ميان عامه مردم و حتي در دربار خلافت عباسيان نفوذ زيادي نمود. ولي به خاطر برخي پندارها، گفتارها و ادعاهاي غير قابل باور، باعث اختلاف و دوگانگي در ميان مردم گرديد و بزرگان صوفيه در رد و قبول او دو دسته شدند. تعدادي از آنان، وي را رد و عقايدش را باطل اعلام كردند و از اين كه وي، از گروه صوفيان باشد، اكراه نمودند. اما عده اي ديگر، مانند ابوالعباس بن عطاء، محمد خفيف و ابراهيم بن محمد نصرآبادي، وي را تأييد نمودند و تهمت هاي ديگران درباره وي را صحيح ندانسته و او را از محققان و از علماي ديني و رباني معرفي كردند.(2) به هر روي، هنگامي كه شايعات درباره وي فزوني يافت و حساسيت ويژه اي در جامعه مسلمانان پديد آورد، مأموران حكومتي دستگيرش كرده و در نزد "حامد بن عباس" وزير "مقتدر عباسي" حاضر نمودند و در نزد برخي از قضات و روحانيون معروف و سرشناس، از وي بازجويي به عمل آوردند. پس از گفت و شنودهايي در آن مجلس، علما و قضات آن عصر، از جمله "قاضي ابوعمرو" فتوا به حليت خونش داده و وي را مهدور الدم اعلام كردند. آن گاه، وي را به زندان افكنده و منتظر فرمان مقتدر عباسي ماندند. مقتدر، در پاسخشان گفت: اگر علما، فتوا به ريختن خونش دادند، وي را به جلاد بسپاريد، تا هزار تازيانه بر او بزند و اگر هلاك نشد، هزار تازيانه ديگر بزند و سپس او را گردن زنند. حامد بن عباس، وي را به محمد بن عبدالصمد، رئيس شهرباني وقت سپرد تا در تاريكي شب، در كنار رود دجله و در داخل محوطه شهرباني، وي را هزار تازيانه زدند و سپس دست ها و پاهايش را قطع و آن گاه، سرش را از بدن جدا نمودند و تن بي جانش را در آتش سوزانيدند و خاكسترش را در دجله ريخته و سرش را پس از مدتي آويختن بر روي پل بغداد، به خراسان [مركز اصلي پيروان حلاج] فرستادند،(3) تا درس عبرتي براي پيروانش باشد. 1- ملأ الغيبه (محمد بن عمر فهري سبيتي)، ج5، ص 307 2- همان 3- نك: تجارب الامم (ابن مسكويه رازي) ترجمه علينقي منزوي، ج5، ص 133؛ وقايع الايام (شيخ عباس قمي)، ص 100؛ التنبيه و الاشراف (مسعودي)، ص 335