• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 5
تعداد نظرات : 10
زمان آخرین مطلب : 6814روز قبل
شعر و قطعات ادبی
 

 

 

سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش

با پرچمی که روی نگاهم کشیدمش

" آقا کمک کنید ، خدا خیرتان دهد "

او دم گرفته بود ... وَ من می شنیدمش

سیب رسیده ای جلوی باورم گذاشت

منهم بدون هیچ تعلّل خریدمش

شب آمدم به خانه و آن سیب سرخ را

تقسیم کردم و بغل سفره چیدمش

***

حالا درخت سیب شده ، بار آمده است

آن میوه ای که قبل محرّم خریدمش

روزی هزار بار مرا شکر می کند

این کودکم که با غمتان آفریدمش

رفتم سراغ کودکم امروز مدرسه

سینی به دست بود و سر کوچه دیدمش ./

 

علی اکبر لطیفیان

 

 

سه شنبه 22/8/1386 - 17:46
شعر و قطعات ادبی
 

  

           

 

صد بار خوانده ای و دوباره بخوان کم است

دنیا اگر تمام شود روضه خوان کم است

بغضی ز دیده ام فوران می کند ولی

تشبیه این دو چشم به آتشفشان کم است

خورشید در افق همه را تشنه کرده است

گلدسته ها زیاد و صدای اذان کم است

پروانه را عطش زده ام و آنقدر زیاد

بر بال های تشنه ام این آسمان کم است

دیدار ما قیامتمان هیأت بهشت

اینجا برای سینه زدن جایمان کم است ./

 

رضا جعفری- محرم 82

سه شنبه 22/8/1386 - 17:40
شعر و قطعات ادبی

ساكت و ساده و سبك بود ؛ قاصدكي كه داشت مي رفت .

فرشته اي به او رسيد و چيزي گفت .

قاصدك بي تاب شد و هزار بار چرخيد و چرخيد و چرخيد .

قاصدك رو به فرشته كرد و گفت : « اما شانه هاي من ظريف است . زير بار اين خبر مي شكند .

من نازك تر از آنم كه پيامي اين چنين بزرگ را با خود ببرم . »

فرشته گفت : « درست است , آنچه تو بايد بر دوش بكشي ناممكن است و سنگين ؛ حتي براي كوه .

 اما تو مي تواني زيرا قرار است بي قرار باشي . »

فرشته گفت : « فراموش نكن .

نام تو قاصدك است و هر قاصدكي يك پيامبر . »

آن وقت فرشته خبر را به قاصدك داد و رفت و قاصدك ماند و خبري دشوار كه بوي ازل و ابد مي داد .

 

************************************************

 

حالا هزاران سال است كه قاصد مي رود ,مي چرخد و مي رود ,مي رقصد و مي رود و همه مي دانند كه او با خود خبري دارد .

ديروز قاصدكي به حوالي پنجره ات آمده بود .

 خبري آورده بود و تو يادت رفته بود كه هر قاصدكي يك پيامبر است .

 پنجره بسته بود , تو نشنيدي و او رد شد .

 

************************************************

 

اما اگر باز هم قاصدكي را ديدي , ديگر نگذار كه بي خبر بگذارد و برود .

 از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و او اين همه بي قرار شد .

من قاصدک خدایم ..........

 

يکشنبه 20/8/1386 - 0:55
خاطرات و روز نوشت

خیلی وقت بود اینجا چیری ننوشته بودم

می رفتم وچرخ  می زدم در دنیای وب اما اینجا.........نه

از آن روزی که ساختار تبیان عوض شد من هم رفتم

اما الان دوباره برگشتم

با زمزمه ای بر لبم :

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند .......

یا علی

 

 

يکشنبه 20/8/1386 - 0:33
رويا و خيال

شب بود

و ماه آرام خوابید در دستان نرم آسمان

چه لطافتی دارد سیاهی مخملین نگاه ستاره باران شب !

ماهتاب است ......

 

 

 

يکشنبه 20/8/1386 - 0:20
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته