• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 6873روز قبل
شعر و قطعات ادبی
گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نيست
بين من و عشق تو ولی فاصله ای نيست
گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من كن
گفتی كه نه بايد بروم حوصله ای نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولی حيف
تو رفتی و ديگر اثر از چلچله ای نيست
گفتی كه كمی فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نيست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نيست
پنج شنبه 15/6/1386 - 18:16
شعر و قطعات ادبی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتي كه چشمت تنهاي تنها تو بستر اشك خوابش نمي برد
من با تو بودم اما نديدي
وقتي خيالت پروانه مي شد تا شعله ميرفت اما نمي موند  
من با تو بودم اما نديدي 
شبي كه در قفس  وا بود وتو مي تونستي بري و آبي بشي 
دست كم تا لب تاريكي بياي....... مثل يه حادثه آفتابي بشي
موندي وحتي رو اسم  پرواز هم  خط كشيدي
براي رفتن  
من با تو بودم اما نديدي
وقتي كه چشمات غير از نگاهت آيينه هم داشت
وقتي  نگاهت تا بي نهايت يه لحظه كم داشت
چشم انتظار اون لحظه بودم
آيينه دار اون لحظه بودم
اما نديدي...............
من با تو بودم اما نديدي
  

 

                              ترانه سرا : افشين يدالهي

 

 
چهارشنبه 14/6/1386 - 1:4
شعر و قطعات ادبی
بيدار مي شوم ، ولي چشمهايم را باز نمي كنم .
مي ترسم ، مي ترسم كه نباشي ، فكر مي كنم كه اگر نباشي چه خواهد شد ؟
آه ، دستم حركت نمي كند ( براي جستجويت ) .
مسخ مي شوم ، به خودم مي گويم نكند چشمهايم را باز كنم و يك سوسك شده باشم .
سرم درد مي گيرد ، از اين ترس ، از اين مسخ .
بوي گل ، درست است بوي گل مي آيد ، بوي دريا ، بوي پاكي و بويي كه هيچ وقت نامش را ندانستم .
مسخ شده ام اما هنوز رايحه ها را حس مي كنم .
مي خواهم دستم را حركت دهم . نمي توانم . مسخ شده ام .
يك آن صدايت را مي شنوم . اين مسخ رهايم مي كند . چشمانم را باز مي كنم .
مي بينم گريه مي كني ........
چهارشنبه 14/6/1386 - 0:45
بیوگرافی و تصاویر بازیگران
 
 
 
 
 نام رضا سقایی در فهرست صاحبان یکصد اثر برتر تاریخ موسیقی ایران قرار گرفت. به گزارش سایت مرکز موسیقی و سرود درپی فراخوان بزرگ این مرکز درخصوص معرفی صد اثر برتر موسیقی کشور یکهزار هنرمند برجسته با آراء خود آثار ماندگار کشور را برگزیدند که در این فهرست اثر زیبا و جاودان «دایه دایه» با خوانندگی رضا سقایی هم دیده می­شود. در بخش خوانندگان برتر هم که تلفیقی از ژانرهای مخلتف معرفی شده­اند رضا سقایی به واسطه حنجره درخشان و اجراهای ماندگارش و به نمایندگی از آثار مقامی و محلی در فهرست بیست خواننده برتر تاریخ موسیقی ایران انتخاب شده است.
در سایت مرکز موسیقی و سرود سازمان صدا و سیما درباره طرح انتخاب یک اثر برتر آمده است: این طرح بزرگ توانست با جمع­بندی نظرات اهل فن صد اثر برتر موسیقیایی کشور را به هدف کاربرد در رسانه و بهره­گیری بهتر شبکه­ها و نیز ارائه الگویی مناسب برای آهنگسازان و خوانندگان معرفی کند. بی­تردید رایحه دلنشینی که از این انتخاب به مشام می­رسد به خاطر آن که امضای هزار آهنگساز، نوازنده، خواننده و دیگر عوامل برجسته موسیقی را در پای دارد بسیار پررنگ و زیبا است و به جهت آنکه نام خواننده­ای مردمی، صادق و توانمند را از دیار لرستان در خود دارد برای کارنامه فرهنگ استان مشعشع و افتخارآمیز است. ذکر نام رضا سقایی در فهرست بیست خواننده کشور به خاطر حنجره بی­بدیلش و خوانش آثاری که بازتاب باورهای عمیق مردم و آرمان­های شایسته آنهاست سخت خوشحال­کننده است.
 
 
 
چهارشنبه 14/6/1386 - 0:21
فلسفه و عرفان
بعضی آدم ها هستند که همیشه دوست داشته ام یک فصل راجع به آنهابنویسم . حداقل اینکه در یکی از پست ها هم معرفی کنم و هم عقیده ام را  راجع به آنها بیاورم. یکی از این آدم ها "استاد سید فرید قاسمی"ست، یکی هوشنگ حبیبی، یکی علیرضا آستانه،یکی ابراهیم خدایی،یکی ایرج کاظمی ،یکی محمد کاظم علی پور(بخصوص!)، یکی هم همین یوسف علیخانی !
این مقدمه را گفتم تا همین جا به خودم قول بدهم یواش یواش سراغ این آدم بروم!اما چرا به قول نیما یاد بعضی نفرات برایم تداعی شد شنیدن خبر چاپ کتاب تازه یوسف علیخانی درباره حسن صباح است.
علیخانی هم داستان نویس خوبی است( نمونه اش داستان قدم بخیر مادربزرگ من بود)، هم پژوهشگر خوبی ( نمونه اش تحقیق خواندنی و البته دیدنی روایت عزیز و نگار است)، هم مترجم قابلی (یوسف چند سالی است مترجم عربی جام جم آنلاین است) هم عکاس خوبی ( عکس هایش را در تادانه لابد دیده اید)و هم وبگرد توانمندی  از همه این ها مهمتر یوسف این مرد بلند بالای الموتی تاتی زبان انسان نازنینی است.شیر آهنکوه مردی که دلش مثل گنجشک است. ساده و صمیمی و صادق با ظاهری غلط انداز و بشکوه!
این را اضافه کنم تلاشی که او برای کشف و معرفی قدم خیر زن اسطوره ای لر نشان داد در کمتر محقق لرستانی دیده ام.
یوسف علیخانی به روایت خودش
چهارشنبه 14/6/1386 - 0:8
شعر و قطعات ادبی
من زاغه نشین برکه معرفتم
                                           من دستاره به دست و مطرب و خوش غزلم
 
من در گرو معرفتت جان بنهم
                                             جان ره نبرد راه سرت , پا بنهم
سه شنبه 13/6/1386 - 12:2
شعر و قطعات ادبی
بوی یونجه داده ام
دست پرنده ای که نیست
از سر شاخه های سینه ام
                                    به سمت چشم هایت اوج بگیرد
توت میچکم
                و
                    آهو می دوم
                     از تل ماسه های سینه کش
                                                تا مراتع دست هایت
                                                      رامم کن
                                                    یا بیا بکر بدویم تا اصالت باروت
             و شکارچیانی که
                                  آرزویشان  نشانه گرفتن گرده هایمان شده است .                              
            دلم می خواهد خودم راخیس کنم
                                                  مثل بچه گی هایم
                                                  نه با خیال های بچه گانه
           با کف بروکراسی های عاشقانه
                               مکثی سفید :
دستهایم را
به بنفش آبی ها پیوند می دهی     
شاید بتوانم پریزادی باشم که
                                 روزی آرزوی کشیدنش را داشتی .              
سه شنبه 13/6/1386 - 12:0
فلسفه و عرفان
یک توضیح خیلی کوچک: طرف شدن با دنیای فلاسفه کار آسانی نیست. شاید اگر فقط یک جمله از سوی آنها شنیده باشیم برایمان کافی باشد... من هم فقط یک جمله نقل و قول می کنم... باقی احوالات ذهن پریشان انسانهاست...
هیچ کسی در کافه نبود الّا دو مرد که یکی پیر بود و آن یکی میانسال. مرد میانسال همان طور که به دود سیگارش نگاه می کرد به پیرمرد خیره شده بود و پیرمرد فارق از محیط پیرامونش در عالم دیگری سیر می کرد. دو فنجان قهوه گرم روی میز بود... کسی قهوه نمی خورد...
مرد میانسال پرسید: حالت خوبه؟...
و پیرمرد سری تکان داد و گفت: نه فکر نمی کنم...
صدایش کمی می لرزید...
مرد میانسال دوباره پرسید: موضوع چیه؟... چیزی شده؟
پیرمرد نگاهش به نقطه ای نامعلوم بود و فقط انگار می خواست در عالم خودش باشد... مرد میانسال لجوجانه گفت: اتفاقی افتاده؟
- نمی دونم... نمی دونم... حس می کنم دارم از این دنیا جدا می شوم... انگار دارم می رم... تماسمو با دنیا دارم از دست می دم...
مرد میانسال ته سیگارش را خاموش کرد و با سیگار پیچ شروع به پیچیدن سیگار تازه ای کرد...
پیرمرد هنوز هم یک نقطه را نگاه می کرد... ادامه داد: تا حالا اون آهنگ معروف رو از گوستاو مالِر شنیدی؟!
I Have Lost Track of theWorld ؟
مرد میانسال همانطور که با لبش کاغذ سیگار را برای چسباندن خیس می کرد گفت: نه!.. و این نه گفتنش خیلی نامفهوم بود...
پیرمرد بی توجه ادامه داد: اون یکی از زیباترین و غم انگیز ترین آهنگ هاییه که تا به حال شنیدم... واقعاً یکی از غم انگیز ترین... آه... حس می کنم دارم می شنومش... گوش بده...
و دستش را کنار گوشش گذاشت... بی آنکه جهت نگاهش را عوض کند با دقت تمام گوش داد...
مرد میانسال سیگارش را با کبریت روشن کرد و دودی بیرون فرستاد...
پیرمرد گفت: می شنوی؟... گوش کن!...
مرد میانسال دستش را به کنار گوشش گذاشت و گوش داد...
صدا غم انگیز بود... عضلات صورت پیرمرد می لرزید و چشم هایش می پرید... یک قطره اشک از چشمش روی صورتش دوید و به زیر گلویش رفت...
صدا کمی ضعیف شد... پیرمرد کمی اخم کرد و گفت: آه... چه حیف شد... رفت... !! شنیدی؟!
مرد میانسال گفت: فکر می کنم که شنیدم...
پیرمرد گفت: غمناک بود... انگار برای چند ثانیه اومد و رفت... چه حیف که رفت... آه راستی ما الان کجاییم؟!
- نشستیم تو کافه...
- آها... توی کافه...
پیرمرد خندید... خیلی ضعیف و کمرنگ...
مرد میانسال پک عمیقی به سیگارش زد و با حالتی جدی گفت: هگل... در جهانبینی خودش... به... دید جدیدی... از تعریف اشیاء... بر اساس اضداد رسید...
مرد میانسال کلماتش را با مکث زیاد و شمرده شمرده بیان کرده بود...
پیرمرد که انگار تازه متوجه محیط اطراف شده بود همان اندازه آرام پرسید: من نمی فهمم... داری... چی... می گی... می تونی به من ... یه کمی بیشتر ... یه کم بیشتر... توضیح بدی...
مرد میانسال مغمومانه گفت: نه ... متاسفانه نمی تونم...
پیرمرد گفت: یه چیزایی می فهمم... بیا... بیا یه کاری کنیم... فرض کن که... این قهوه ها که روی میز داریم...  یه خورده فکر کن... تضاد دارند... هم کوچکترند... هم... مزه هاشون ... متفاوته...
مرد میانسال با بی علاقگی گفت: خیلی خب ... فرض می کنیم...
- حالا می شه... با همین ها در زندگی... جشن گرفت... نمی شه؟... مثل آدم های پولدار... مگه نگفتی با ... با... (به سختی حرف می زد) ... با اضدادشون تعریف می شن؟؟
مرد میانسال فنجان قهوه را بالا آورد و گفت: من فقط به یک فنجان قهوه فکر می کنم... نه ضدش...
پیرمرد گفت: می دونی ... اشکال کارت در کجاست؟...
- ...
- اشکال کارت... اوه... ولش کن... این قهوه چقدر بدمزه است...
مرد میانسال در تایید حرف پیرمرد صورتش را مچاله کرد و گفت: آره واقعاً... واقعاً که بدمزه است...
- افتضاحه!
- افتضاح!!
- دوست داشتی کجا بودی؟...
پیرمرد گفت: نمی دونم... شاید... شاید... یه جایی... دور از دنیا... دور... خیلی دور...
فنجانها را به سوی دهانها بردند و هر کدام جرعه ای نوشیدند...
مرد میانسال گفت: عالی... عالیه!
پیرمرد در تایید او ادامه داد: آه... آره... ببینم؟... تو کار دیگه ای... نداری؟... فقط قهوه... در کنارش سیگار؟؟... گشنه نیستی؟
- ولی ما که همین یک ساعت پیش نهار خوردیم...
پیرمرد متعجب شد: واقعاً... همین... یک ساعت پیش؟... اوه خدای من... چقدر می خوایم اینجا بمونیم؟
- ده دقیقه... و تقریباً هم داره تموم می شه...
پیرمرد غمگینانه گفت: اوه نه... درست نیست... بگو که درست نیست...
- چی درست نیست؟!
پیرمرد گفت: مهم نیست... من احتیاج دارم که یه کمی بخوابم... لطفاً وقتی استراحتمون تموم شد صدام کن... حالم چندان خوب نیست... حس می کنم که... دارم... از مسیر جهان... بیرون می رم... اینجا نیستم...
- ولی احتمالا بیشتر از یک و نیم دقیقه برای خوابیدن وقت نداری...
پیرمرد چشمهایش را بست... مرد میانسال صدایش کرد... پیرمرد اما جواب نمی داد... آرام خوابیده بود...انگار روحش دوباره می خواست از محیط اطراف جدا شود... چشمانش را آرام بسته بود...
مرد میانسال سرش را کمی پایین آورد و خاکستر سیگار را توی جاسیگاری ریخت... کمی پیرمرد را نگاه کرد... او هم چشمهایش را بست... دوباره صدای غمگین موسیقی می آمد...
دوشنبه 12/6/1386 - 12:24
شعر و قطعات ادبی
اتاق چهار دیواری که شکل هندسی او تعریف کرده
با در  یا  درهایی(وقتی اتاق تنگ می شود
هرکس جز لهجه ی خودش فریادی بلند نیست
از پنجره راحت تر در می رود)
روبرو آشپزخانه ای
با درهایی همسایه دربه در  دربه در
تمام روز و  شب سنگین و سبک می کند
و درخت بهانه ی خوبی برای بالا رفتن
هر چند شکوفه ها به مرگی تگرگی دچار
از کوه سرازیری که بیفتد
مغزش روی تخته سنگ شطرنج می بازد و
قبر چهار دیواری که شکل هندسی ات مات می شود
که یک هفته کیک تولد کرم کوچولو شمع دارد
و هر کس به لهجه ی خودش در به در  
دوشنبه 12/6/1386 - 10:50
شعر و قطعات ادبی
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤيای فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم
و ندايی كه به من می گويد :
”گر چه شب تاريک است
دل قوی دار ، سحر نزديک است “
دوشنبه 12/6/1386 - 10:40
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته