مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می زد. او یک نفر را در فاصله دور مشاهده می کند که مدام خم می شود و چیزی را برمی دارد و به اقیانوس پرتاب می کند. نزدیک تر می رود، می بیند مردی بومی، صدف هایی را که به ساحل می افتند، در آب می اندازد! به طرف او می رود. مرد:« صبح به خیر رفیق! خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟»
مرد بومی:« این صدف ها را داخل اقیانوس می اندازم. الان موقع مد دریاست و آب این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آن ها را توی آب نیندازم، از کمبود اکسیژن خواهند مرد!» مرد:« دوست من! حرف تو را می فهمم، ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی توانی همه آنها را به آب برگردانی، خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل که نیست. نمی بینی! کا تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟»
مرد بومی لبخند زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:« برای این یکی اوضاع فرق کرد...!»
شرح حکایت
مهم نیست بهترین و کامل ترین اقدام چیست، مهم این است که بهترین و کامل ترینی که ما می توانیم انجام بدیم چه کاری است. در گزینش نیروی انسانی، اینکه فرد مورد نظر به چه نحو یاد گرفته، از چیزهایی که یاد گرفته، مهم تر است.
در حال حاضر که سرمایه های انسانی مهم ترین ها هستند، طرز برخورد افراد برای حل مسایل مهم است، نه حل کردن مسئله. (یک گره را هم می شود با دندان باز کرد هم با دست.)