• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4500روز قبل
شهدا و دفاع مقدس

نمی دانم چه بگویم...

از این همه مصیبت به که پناه برم

به پدر!؟مادر؟!یا مثل دوران کودکی که می خواستم از خیابان عبور کنم و آن را سخت ترین کار می دانستم به افسر راهنمایی؟!

نه!این ها هیچ کدام قدرتی ندارند.اما با چه رویی به خداوند پناه برم؟!با چه رویی؟!اصلا چگونه نام او را بزبان آلوده و یا قلب بیمار خود ببرم

مگر می شود زیبایی در کنار زشتی به سر برد...

پس با ید واسطه ای بیاورم.ام که را؟هیچ کس همچون فرزن آن مادری که محسنش بین در و دیوار به میان لاله های بهشت سفر کرد را نشناختم...

خواستم او را ضامن خود کنم ولی باز رویم نشد!خواستم به مادرش سوگندش بدهم اما زبانم قفل شد!

دلم گرفت!از خانه بیرون زدم.کمی راه رفتم.نمی دانم سوار ماشین چه کسی شدم؟!آیا کرایه دادم یا نه!اصلا چه شد که سر از اینجا در آوردم؟!

سه گل لاله که هر سه هم سن مادرشان بودند!نه سن یکی خیلی کمتر بود!15 سال!نمی دانم سنش را چگونه محاسبه کرده بودند!نمی دانم که نام این گل پرپر شده که بود!نمی دانم چند گل پرپر شده دیگر در جایجای این خاک شور چگونه با تراوت مانده اند!

ای شاهدان!ای گواهان!ای شهیدان راه خدا!شمارا به مادرتان فاطمه زهرا...!باز زبانم قفل شد!

هرچه سعی کردم خواسته ای برای خود بطلبم،نتوانستم،خواستم برای بیمام شفا بطلبم شرمم آمد!خواستم مرهمی بر زخم قلب خود بطلبم باز نتوانستم...

فقط توانستم گریه کنم!می گرییستم و سنگ مزار سه گل پرپر راکه تاگی ها به شهرمان آورده بودند وما لیاقت آشنایی با اسم و رسمشان را نداشتیم را با اشکهای خود...اما چه کار با اسمشان داشتم>مادرشان را که میشناختم.کیست که فاطمه زهرا را نشناسد؟!

اصلا مرا چه به این کار ها!پاشدم و خواستم با قلبی پر از گله برگردم!ام نتوانستم.پاهیم سست شد.                                یاد آن پیر زنی افتادم که سالهاست درب خانه اش را جارو می زند تا شاید روزی نور چشمانش به خانه برگردد...باز قلبم منفجر شد...

آیا کسی هست که در خانه تکانی عید او را یاری کند؟آیا کسی به او سر میزند؟

 برخیز ای شیر ترین شیر روزگار...مادرت منتظر توست...چگونه می توانی او را تنا بگذاری!آیا این رسم بسیجی بودن است!آیا این رسم رزمندگان است؟

بر خیز!سری به پدر پیرت بزن !آیا زنده است!ذر کدام باغ مشغول کار است؟چگونه انج فراق را ساله در سینه حبس کرده است؟

قلبی به وسعت دریا می خواهد این همه ...

یعقوب که نبی خدا بود در فراق یوسفش دیده سفید کرد!!تو از این پیر مرد چه انتظار داری!

یاد آن حدیث افتادم که پیامبر فرمود دانایان امت من از پیامبران بنی اسراییل برترند.

خوابیدم و پس از ساعتی بلند شدم.باز یاد خودم و مشکلاتم افتادم و خواستم سخن بگویم که باز زبانم گرفت!

یاد مادری دیگر از تبار شیر زنان فاطمی افتادم!در این عید نابه کام؟فرزندش چه حال دارد؟سالم است؟سال را کجا...

خواستم به فرزندش از مادرش بگویم ولی دیدم اهریمن راه را بسته است!اهریمنی که خون فرشتگان را به شیشه افکنده است و هنوز هم دست بردار نیست!شرمنده شدم و دوباره به مادرش فکر کردم...

خدایا!صبر را از او مگیر!

ای مردم!به خود بیایید!آیا رواست اهرمین بیاید و عیدمان را به عزا تبدیل کند!چرا باید عقب نشینی کنیم؟

رو به قبله نشستم و دعا کردم...خدایاآنان که خواب خوراک بر خود خرام کرده اند تا ما آسوده بخوابیم را حفظ فرما!

امام سجاد چه زیبا فرمود در دعایبیست و هفتم

هم اکنون رو به سوی قبله بنشینید و خدا را به مادر شهدا قسم دهید که در این ایام عید ...

تسبیح را بردارید و...

وبرای آزادی مرزبانان اسلام از بند دشمنان دعا کنید یا لا اقل به نیت فاطمه و پدرش و فرزندانش چهارده صلوات بفرستید....

چهارشنبه 28/12/1392 - 1:55
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته