• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 7
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4361روز قبل
اهل بیت

حمید بن مسلم می گوید: من در میان سپاه کوفه ایستاده بودم و به این نوجوان نظر می کردم که پیراهنی در بر و نعلینی به پا داشت، پس بند یکی از آن ها پاره شد و فراموش نمی کنم که بند نعلین پای چب او بود، عمرو بن سعد ازدی به من گفت که: من بر او حمله خواهم کرد. به او گفتم سبحان الله! چه منظوری داری؟ به خدا قسم که اگر او مرا بکشد من دست خود را به سوی او دراز نکنم، این گروه که اطراف او را گرفته اند او را بس است! او گفت: من به او حمله خواهم کرد.

پس به قاسم حمله کرد و ضربتی بر فرق او زد که به صورت بر زمین افتاد و فریاد برآورد: یا عماه! پس امام حسین(ع) با شتاب آمد و از میان صفوف گذشته بر بالین قاسم رسید و ضربتی بر قاتل قاسم بن حسن زد، او دست خود را پیش آورد، دستش از مرفق جدا گردید و کمک طلبید، سپاه کوفه برای نجات او شتافتند و جنگ شدیدی در گرفت و سینۀ او در زیر سم اسبان خرد شد، غبار فضای میدان را پر کرد، چون غبار نشست، امام حسین را دیدم که بر سر قاسم ایستاده و قاسم پاهای خود را بر زمین می کشد. امام حسین(ع)فرمود: چه قدر بر عموی تو سخت است که او را به کمک بخوانی و از دست او کاری برنیاید و اگر کاری هم بتواند انجام دهد برای تو سودی نداشته باشد، از رحمت خدا دور باد قومی که تو را کشتند.

آن گاه امام حسین(ع) قاسم را به سینه گرفت و او را از میدان بیرون برد.

حمید بن مسلم گوید: من به پاهای آن نوجوان نظر می کردم و می دیدم که بر زمین کشیده می شود و امام سینۀ خود را به سینۀ او چسبانده بود. با خود گفتم: که او را به کجا می برد؟ دیدم او را آورد و در کنار کشتۀ فرزندش علی بن الحسین(ع) و سایر شهدای خاندان خود قرار داد

جمعه 3/5/1393 - 15:15
اهل بیت

تمام دایرۀ وجود، از عوالم غیب وشهود تکویناً و تشریعاً، وجوداً، و هدایتاً ریزه خوار خوان نعمت آن سرور هستند وآن بزرگوار واسطۀ فیض حق و رابطۀ بین حق و خلق است و اگر مقام روحانیت و ولایت مطلقۀ او نبود احدی از موجودات لایق استفاده از مقام غیب احدی نبود و فیض حق عبور به موجودی از موجودات نمی کرد و نور هدایت در هیچ یک از عوالم ظاهر و باطن نمی تابید.

و آن سرور نوری است که در آیۀ نور وارد است که: (( الله نورُ السَمواتِ وَ الارضِ))

آن چیزی که انسان را به ضیافتگاه خدا راه می دهد این است که غیرخدا را کنار بگذارد واین برای هرکس میسور نیست، برای افراد انگش شماری که در رأس آن ها رسول الله (ص) است میسور بوده.

رسول خدا(ص) که علمش از وحی الهی مأخوذ بود و روحش به قدری بزرگ بود که یک تنه غلبه بر روحیات میلیون ها بشر کرد. تمام عادات جاهلیت و ادیان باطله را زیر پا گذاشت، و نسخ جمیع کتب کرد و ختم دایرۀ نبوت به وجود شریفش شد، سلطان دنیا و آخرت و متصرف در تمام عوالم بود باذن الله.

هیکل مقدس و صورت جسمانی رسول اکرم(ص)، خاتم و نبی مکرم معظم یکی از موجودات کوچک این عالم بود و روح مقدسش محیط به ملک و ملکوت و واسطۀ ایجاد سماوات و ارضین بود. آن حالی که برای رسول اکرم (ص) دست می داده، برای احدی از موجودات نبود.

پیغمبر(ص) همان طور که برای مومنان دلسوز بود، برای کفار هم بود، دلسوز بود برای کفار، یعنی متأثر می شد که این کفار به کفر خودشان باقی باشند ومنتهی به آتش جهنم بشوند.

برگرفته از سیره و سخن پیامبر(ص)

جمعه 3/5/1393 - 15:14
اهل بیت

معتب گوید: موسی بن جعفر(ع) در باغ خرمایش بود و شاخه می برید، یکی از غلامان حضرت را دیدم دسته ای از خرما را برداشت و پشت دیوار انداخت، من رفتم و او را گرفته و نزد حضرت بردم و گفتم: قربانت گردم، من این غلام را دیدم که این خوشه ها را برداشته بود.

حضرت فرمود: گرسنه ای؟ گفت نه.

فرمود: برهنه ای؟ گفت نه.

فرمود: پس چرا این خرما را برداشتی؟ گفت: این را دلم می خواست. امام(ع) فرمود: برو، این خرما هم از تو .

برگرفته از اصول کافی جلد3

جمعه 3/5/1393 - 15:11
اهل بیت

امام سجاد(ع) متجاوز از سی سال بعد از واقعه ی کربلا، در دنیا زندگی کرده است. از خادمش نقل کرده اند که: در این مدت نشد یک شب برایش رختخواب بگسترانم و یک روز برایش سفره ی غذا پهن کنم. در تمام این مدت، شب ها زنده دار بود و روزها روزه دار. موقع افطار که می شد یک قرص نان با یک ظرف آب می بردم، اما مگر می خورد؟ نگاه به نان می کرد، می گریست و می گفت:

وای ، پسر پیغمبر را گرسنه کشتند.

ظرف آب را به دست می گرفت، نگاه می کرد و اشک می ریخت و می گفت:

وای، پسر پیغمبر را تشنه کشتند.

برگرفته از عطر گل محمدی

جمعه 3/5/1393 - 15:10
اهل بیت

ابى حمزه ثمالى فرمود در اواخر سلطنت بنى مروان اراده زیارت آقا ابى عبداللّه الحسین (ع ) را نمودم و پنهانى از اهل شام خود را به كربلا رساندم در گوشه اى پنهان شدم تا اینكه شب از نیمه گذشت پس بسوى قبر شریف روانه شدم تا آنكه نزدیك قبر مقدس و شریف رسیدم . ناگهان مردى را دیدم كه بسوى من مى آید و گفت خدا ترا اجر و پاداش دهد برگرد زیرا به قبر شریف نمى رسى من وحشت زده و ترسان مراجعت كردم و در گوشه اى دوباره خود را پنهان كردم تا آنكه نزدیك طلوع صبح شد باز به جانب قبر روانه شدم و چون دوباره نزدیك شدم باز همان مرد آمد و ممانعت كرد و گفت به آن قبر نمى توانى برسى . به او گفتم عافاك اللّه چرا من به آن قبر نمى رسم و حال اینكه از كوفه به قصد زیارت آن حضرت آمده ام بیا بین من و آن قبر حائل نشو، زیرا من مى ترسم كه صبح شود و اهل شام مرا ببینند و مرا در اینجا به قتل برسانند، وقتى این حرف را از من شنید گفت یك مقدار صبر كن چون حضرت موسى بن عمران (ع ) از خداى خود اجازه گرفته كه به زیارت آقا سید الشهداء (ع ) بیاید و خدا به او اجازه داده و با هفتاد هزار ملائكه به زیارت آقا آمده اند و از اول شب تا به حال در خدمت قبر شریف هستند و تا طلوع صبح كنار قبر هستند و بعد به آسمان عروج مى كنند. ابوحمزه ثمالى گوید از آن مرد پرسیدم كه توكیستى ؟

گفت من یكى از آن ملائكه هستم كه ماءمور پاسبانى و پاسدارى قبر آقا سید الشهداء (ع ) هستم و براى زوار آقا طلب مغفرت مى كنیم تا این را شنیدم برگشتم پنهان شدم و هنگام طلوع صبح سر قبر حضرت آمدم دیگر كسى را ندیدم كه مانع شود پس زیارتم را كردم و بر كشندگان آن حضرت لعن نمودم و نماز صبح را در آنجا اقامه كردم و از ترس مردم شام سریع به كوفه برگشتم

جمعه 3/5/1393 - 15:8
اهل بیت

مرحوم آیة اللّه حاج میرزا محمّد على گلستانه اصفهانى در آن وقتى كه ساكن مشهد بودند براى یكى از علماء بزرگ مشهد نقل فرموده بودند كه ، عموى من مرحوم آقاى سید محمّد على از كه مردان صالح و بزرگوار بود نقل میكرد، در اصفهان شخصى بود به نام جعفر نعلبند كه او حرفهاى غیر متعارف ، از قبیل آن كه من خدمت امام زمان (ع ) رسیده ام وطى الارض ‍ كرده ام میزد و طبعا با مردم هم كمتر تماس میگرفت و گاهى مردم هم پشت سر او به خاطر آن كه چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند، حرف مى زدند.

روزى به تخت فولاد اصفهان براى زیارت اهل قبور میرفتم ، در راه دیدم ، آقا جعفر به آن طرف میرود، من نزدیك او رفتم و به او گفتم دوست دارى باهم راه برویم ؟ گفت مانعى ندارد، در ضمن راه از او پرسیدم مردم درباره شما حرفهائى مى زنند آیا راست مى گویند كه تو خدمت امام زمان (ع ) رسیده اى ؟

اول نمى خواست جواب مرابدهد، لذا گفت آقا از این حرفها بگذریم و باهم مسائل دیگرى را مطرح كنیم ، من اصرار كردم و گفتم : من انشاءاللّه اهلم .

گفت : بیست و پنج سفر كربلا مشرف شده بودم تا آنكه در همین سفر بیست و پنجم شخصى كه اهل یزد بود در راه بامن رفیق شد چند منزل كه باهم رفتیم ، مریض شد و كم كم مرضش شدت كرد تا رسیدیم به منزلى كه قافله به خاطر نا امن بودن راه دو روز در آن منزل ماند تا قافله دیگرى رسید و باهم جمع شدند و حركت كردند و حال مریض هم رو به سختى گذاشته بود وقتى قافله مى خواست حركت كند من دیدم به هیچ وجه نمى توان اورا حركت داد لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مى روم و براى تو دعاء میكنم كه خوب شوى و وقتى خواستم با او خدا حافظى كنم ، دیدم گریه مى كند، من متحیر شدم از طرفى روز عرفه نزدیك بود و بیست و پنج سال همه ساله روز عرفه در كربلا بوده ام و از طرفى چگونه این رفیق را در این حال تنها بگذارم و بروم ؟!

به هرحال نمى دانستم چه كنم او همینطور كه اشك مى ریخت به من گفت : فلانى من تا یك ساعت دیگر مى میرم این یك ساعت را هم صبر كن ، وقتى من مُردم هرچه دارم از خورجین و الاغ و سایر اشیاء مال تو باشد، فقط جنازه مرا به كربلا برسان و مرا در آنجا دفن كن .

من دلم سوخت و هر طور بود كنار او ماندم ، تا او ازدنیا رفت قافله هم براى من صبر نكرد و حركت نمود.

من جنازه او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم ، از قافله اثرى جز گرد و غبارى نبود و من به آنها نرسیدم حدود یك فرسخ كه راه رفتم ، هم خوف مرا گرفته بود و هم هرطور كه آن جنازه را به الاغ مى بستم ، پس از آنكه یك مقدار راه مى رفت باز مى افتاد و به هیچ وجه روى الاغ آن جنازه قرار نمى گرفت . بالاخره دیدم نمى توانم او را ببرم خیلى پریشان شدم ایستادم و به حضرت سید الشهداء (ع ) سلامى عرض كردم و با چشم گریان گفتم : آقا من با این زائر شما چه كنم ؟ اگر او را در این بیابان بگذارم مسئولم و اگر بخواهم بیاورم مى بینید كه نمى توانم درمانده ام و بى چاره شده ام .

ناگهان دیدم ، چهار سوار كه یكى از آنها شخصیت بیشترى داشت پیدا شدند و آن بزرگوار به من گفت : جعفر بازائرما چه میكنى ؟ عرض كردم : آقا چه كنم ؟ در مانده شده ام نمى دانم چه بكنم ؟ در این بین آن سه نفر پیاده شدند، یكى از آنها نیزه اى در دست داشت با آن نیزه زد چشمه آبى ظاهر شد آن میّت را غسل دادند و آن آقا جلو ایستاد، وبقیّه كنار او ایستادند و بر او نماز خواندند و بعد او را سه نفرى برداشتند و محكم به الاغ بستند و ناپدید شدند.

من حركت كردم با آنكه معمولى راه مى رفتم دیدم به قافله اى رسیدم كه آنها قبل از قافله ما حركت كرده بودند، از آنها عبور كردم پس از چند لحظه باز قافله اى را دیدم ، كه آنها قبل از این قافله حركت كرده بودند از آنها هم عبور كردم بعد از چند لحظه دیگر به پل سفید كه نزدیك كربلا است رسیدم و سپس وارد كربلا شدم و خودم از این سرعت سیر تعجب مى كردم .

بالاخره او را بردم در وادى ایمن (قبرستان كربلا) دفن كردم ، من در كربلا بودم ، پس از بیست روز رفقائى كه در قافله بودند به كربلا رسیدند آنها از من سئوال میكردند توكى آمدى ؟ و چگونه آمدى ؟ من براى آنها به اجمال مطالبى را میگفتم و آنها تعجب مى كردند، تا آنكه روز عرفه شد وقتى به حرم حضرت سیدالشهداء اباعبداللّه الحسین (ع ) رفتم دیدم بعضى از مردم را بصورت حیوانات مختلف مى بینم از شدت وحشت به خانه برگشتم باز دو مرتبه از خانه در همان روز بیرون آمدم ، باز هم آنها را به صورت حیوانات مختلف دیدم .

عجیب تر این بود كه بعد از آن سفر چند سال دیگر هم ایام عرفه به كربلا مشرف شده ام و تنها روز عرفه بعضى از مردم را به صورت حیوانات مى بینم ولى در غیر آن روز آن حالت برایم پیدا نمى شود.

لذا تصمیم گرفتم دیگر روز عرفه به كربلا مشرف نشوم و من وقتى این مطالب را براى مردم در اصفهان مى گفتم آنها باور نمى كردند و یا پشت سر من حرف مى زدند. تا آنكه تصمیم گرفتم كه دیگر باكسى از این مقوله حرف نزنم و مدتى هم چیزى براى كسى نگفتم ، تا آنكه یك شب باهمسرم غذا مى خوردیم ، صداى در حیاط بلند شد، رفتم در را باز كردم دیدم شخصى مى گوید: جعفر حضرت صاحب الزمان (ع ) تو را میخواهد.

من لباس پوشیدم و در خدمت او رفتم مرا به مسجد جمعه در همین اصفهان برد، دیدم آن حضرت در صفحه اى كه منبر بسیار بلندى در آن هست نشسته اند و جمعیّت زیادى هم خدمتشان بودند من با خودم میگفتم : در میان این جمعیت چگونه آقا را زیارت كنم و چگونه خدمتش ‍ برسم ؟

ناگهان دیدم به من توجّه فرمودند و صدا زدند جعفر بیا، من به خدمتشان مشرّف شدم فرمودند چرا آنچه در راه كربلا دیده اى براى مردم نقل نمى كنى ؟

عرضكردم اى آقاى من آنها را براى مردم نقل میكردم ولى از بس مردم پشت سرم بدگوئى كردند تركش نمودم ، حضرت فرمودند توكارى به حرف مردم نداشته باش تو آن قضیّه را براى آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفى به زوّار جدّمان حضرت ابى عبداللّه الحسین (ع ) داریم

جمعه 3/5/1393 - 15:6
اهل بیت

محدث قمی در کتاب بیت الاحزان می نویسد: عمربن خطاب برای معاویه نوشت، من درخانه امیرالمومنین(ع) آمدم که علی(ع) را از خانه بیرون آوردم، لذا به فضه، کنیز آن حضرت گفتم: به علی بگو از خانه بیرون آید و با ابوبکر بیعت نماید ، زیرا که همه مسلمین برای بیعت با ابوبکر اجتماع کردند.

فضه در جوابم گفت: علی مشغول به کاری می باشد و فعلأ نمی تواند به مسجد بیاید. من گفتم:این حرف های زنانگی را کنار بگذار و به علی(ع) بگو بیاید و با ابوبکر بیعت کند، چنان چه بیرون نیاید، به طور اجبار او را بیرون خواهم آورد.

ما در این گفتگو بودیم که، فاطمه زهرا(ع) پشت درآمد و فرمود:ای مردمان گمراه، ای مردمانی که خدا و پیغمبر را تکذیب کردید، چه می گویید؟ از جان ما چه می خواهید؟

من گفتم: ای فاطمه(ع)، چرا پسر عمویت، تو را برای جواب گفتن فرستاده و خودش پشت پرده حجاب نشسته است؟

فاطمه زهرا(ع)فرمود: عمر، سرکشی تو بود که مرا از جای خود حرکت داد تا حجت را بر تو تمام نمایم.

من گفتم: ای فاطمه، این حرف ها باطل و قصه های زنانگی را رها کن، برو به علی(ع) بگو از خانه بیرون آید و با ابوبکر بیعت نماید.

فاطمه(ع) در جوابم فرمود: تو لیاقت دوستی و دشمنی نداری.عمر! تو مرا به وسیله حزب شیطان می ترسانی در صورتی که حزب شیطان سست و ضعیف است.

من به فاطمه گفتم: اگر علی بیرون نیاید، من هیزم فراوانی جمع می کنم و این خانه را با اهل آن می سوزانم، یا این که علی(ع) را به جهت بیعت نکردن با ابوبکر خواهم کشت.

پس از این گفتگوها تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه زهرا(ع) را با آن آزردم و بعد از آن به خالد بن ولید و دیگران هم گفتم: هیزم برای من جمع کنید.

سپس به فاطمه(ع) گفتم: الان این خانه را با اهلش به آتش می کشم.

فاطمه زهرا(ع) فرمود: ای عمر ای دشمن خدا و رسول وعلی، این را گفت و با دو دست خود لنگه در را پیش کرد و از ورود ما جلوگیری کرد. من در را به شدت تمام فشار دادم، زهرا(ع) را عقب زدم، دست های فاطمه را با تازیانه ای که در دست داشتم آزردم، بلکه لنگه در را رها کند. اما فاطمه زهرا در را نگشود. ولی صدای ناله و گریه او را ازشدت تازیانه می شنیدم.

ناله فاطمه(ع) آن چنان در دل من تأثیر کرد که نزدیک بود منقلب شوم و از در خانه آن حضرت برگردم. اما در این موقع بود که بیاد دشمنی با علی بن ابی طالب(ع) افتادم، لذا درآن حینی که فاطمه زهرا(ع) سینه و بازوی خود را برای جلوگیری از باز شدن در به پشت در چسبانده بود، آن چنان با لگد به در زدم که صدای ضجّه و نالۀ زهرا را شنیدم، از شنیدن این ناله گمان کردم که مدینه زیر و رو شده و شهر به حرکت درآمده است، در این موقع بود که زهرا(ع) فرمود:

(( ای پدر بزرگوار، ای رسول خدا، آیا روا باشد که با دختر وحبیبه تو این طور رفتار نمایند. آه ای فضه مرا بگیر! به خدا قسم آن بچه ای که در شکم داشتم کشته شد.))

وقتی من در خانه زهرا(ع) را با فشار باز کردم دیدم زهرا به دیوار تکیه کرده و درد مخاض او را فراگرفته است و در حال سقط جنین است. موقعی که وارد خانه شدم ، فاطمه با آن حالی که داشت متوجه ورود من شد. ولی من پرده ی غضب جلوی چشمم را گرفته بود. وقتی که زهرا (ع)نزدیک من آمد آن چنان روی مقنعه سیلی به صورت زهرا(ع) زدم که گوشواره از گوش او افتاد و خود زهرا هم نقش زمین شد.

برگرفته از شجره طیبه

جمعه 3/5/1393 - 14:59
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته