• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 6899روز قبل
فلسفه و عرفان
شاگردی از استادش پرسيد:عشق چست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت
استاد پرسيد:چه آوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم
استاد گفت: عشق يعنی همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟
استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور
اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت
استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم
ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
استاد باز گفت: ازدواج هم يعنی همين

چه در عشق چه در زندگی به انتها می رسيم
به نقطه ای که ديگر مجال صبر از خاطر محو می شود
به نقطه ای که انتهای آن متلاشی شدن است
چهارشنبه 31/5/1386 - 11:0
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته