داستان و حکایت
آثار بسم الله الرحمن الرحیم
یک روز بالای منبر واعظی داشت حرّافی می کرد ، این حقیقت را گفت : قدر بسم الله را بدانید ، اگر بسم الله بگوئید از روی آب رد می شوید . پای منبر یک نفر دهاتی که از ده به سختی آمده بود و در اثر اینکه نهر مفصّلی در راهش بود و این بیچاره راههای دور را طی می کرد تا پلی پیدا کند و رد شود ، تا شنید خوشحال گردید. وقتی که می خواست برگردد گفت ما چرا خود بخود راه دور برویم! از همان راه نزدیک می رویم گفت بسم الله الرحمن الرحیم ، پا گذاشت روی آب و رفت آن طرف آب ، برایش هیچ مهم نبود . فردا صبح که آمد ، باز گفت : بسم الله الرحمن الرحیم و از روی آب رد شد. چند روزی گذشت یک روز به فکر رفت و گفت آقای واعظ خیلی حق گردن ما دارد ، چقدر راه ما را آسان و نزدیک کرد . ما باید این واعظ را در برابر خدمتی که کرده است میهمان کنیم ، با واعظ آمد تا لب آب رسید ، خود این شخص بسم الله گفت و از آب رد شد به خیالش شیخ هم می آید آن طرف. دید شیخ نیامد . گفت آقای واعظ چرا نمی آئی؟ گفت نمی شود. گفت همان که یاد من دادی ، بخوان و بیا، گفت آنکه تو داری من ندارم.
برگرفته از کتاب معارفی از قرآن
اثر شهید آیت الله دستغیب
صفحه 30

سه شنبه 24/10/1392 - 20:1
داستان و حکایت
زهر و پاد زهر در گوزن!!!
گوزن با مار سر و کار دارد اگر مار او را بزند سمّش او را می کشد مگر اینکه زود خودش را به خرچنگ برساند ، خرچنگ را که خورد سمّ مار محو می شود.
در کتاب حیواه الحیوان می نویسد : این حیوان عاشق مار است ، از گوشت مار لذّت می برد ، گاهی می شود در تابستان مخصوصاً در هوای گرم می دود تا برسد به مار یا افعی ، از دمش شروع به خوردن می کند تا آخر ، هوا گرم ، خود سمّ هم خیلی گرم است آتشش می زند ، آتش عطش ، حرارت هوا و آفتاب و حرارت و سوزندگی سموم عطش فوق العاده است ، خودش را به آب می رساند به حسب تکوین به الهام الهی می فهمد ، اگر آب به این سم برسد فوراً او را می کشد ، بیچاره گرفتار بین الأمرین می شود ، یکجا عطش به او فشار آورده تا خودش را به آب رسانده ، یکجا می فهمد برایش ضرر دارد چون تا سمّ حل نشود ، اگر آب خورد ، متلاشی می شود ، همه أش جزء خون و بدنش شده او را می کشد ، از بیچاره گیش نعره می زند ،
داد می زند ، به واسطه ی فشاری که به خودش می آورد ، از چشمش اشک بیرون می آید ، زیر دو تخم چشمش گود است و گودیش طوری است که یک بند انگشت داخلش می رود ، در آن حالِ عطش و فشار و سختی نعره می زند ، از دو چشمش آب می آید ، این دو تا گودی را پر می کند پس از چندی این اشکهایی که در این گودی جمع شده منجمد و براق می شود و پاد زهر است ، بسیار قیمتی است ، پادزهر طوری که شنیده اید علاج هر سمی است ، هر مار گزیده ای اگر این پاد زهر را بگذارند روی جای سم زدگیش ، فوراً خوب می شود ، همان اشک چشم گوزن است ، چون این درد را تحمل کرد ، آب نخورد که اصل حیاتش از بین برود اشکش قیمتی است.
حال که ارزش اشک گوزن را متوجه شدید ، ببینید قیمت و ارزش اشک انسان را ( اشک انسان بیش از گوزن کار می کند)
اگر این جریان در روح من و تو بیاید چنین اثری در عالم معنی دارد.
یعنی آی جوان عزیز ، گناه برایت پیش آمد ، مکان خلوت ، زن نا محرم ، چقدر نفس فشار می آورد؟ از آن طرف می دانی اگر چنین کردی از آدمیت ساقط می شوی ، روح می میرد ، وای اگر با زن شوهر دار باشد سقوط مطلق است.
جوان گناه برایش پیش بیاید ، یکجا فشار نفس ، فشار شهوت بعین مثل فشار عطش گوزن است. می بیند اگر آب بخورد باید بمیرد ، مؤمن هم می بیند اگر این گناه را کرد ، راه جهنم را باید پیش بگیرد ، ای جوانی که می ترسی ، می لرزی ، می بینی ، یک جا فشار شهوت ، یک جا راه جهنم ، بگو! یا الله ، پناه به خدا ببر ، اگر اشکت ریخت در آن حال قیمتی می شود ، در آن حال بیچارگی فشار گناه یک دفعه داد بزنی ، به حال زار خودت ، دردت دوا می شود ، ولی اگر زورش به خودش نرسید مانند عمر سعد می شود. شنیده اید عمر سعد از سر شب تا صبح خوابش نمی برد ، چکار بکند از یکطرف ، حکومت ری ، از طرف دیگر ، با کشتن حسین (علیه السلام) با علم به اینکه به راه جهنم می رود ، با یقین به اینکه کشتن حسین (علیه السلام) جهنم رفتن است ، ولی بالأخره زورش به خودش نرسید. این بدبخت یک یا الله و خدایا تو به دادم برس نگفت ، از دست نفسم به تو پناه می برم ، نگفت. دعای غریق (دعای حزین ، حاشیه مفاتیح الجنان ، صفحه 581 ) بعد از نماز شب خیلی خوب است ، خدا همه را موفق بدارد ، آخرهای مفاتیح دارد. خدایا به دادم برس ، خدایا سگ نفس ، به من حمله می کند ، می خواهد مرا به گناه بکشاند.
اگر این حال در آدمی پیدا گردد ، خدا هم یار و یاورش است ، نخواهد گذاشت آلوده به گناه گردد.
بر گرفته از کتاب معارفی از قرآن
اثر شهید آیت الله دستغیب
صفحه 21
جمعه 20/10/1392 - 18:39
داستان و حکایت
چوپان شعیب و رحم بر بزغاله!
وقتی حضرت موسی علیه السلام با حق تعالی مناجات کرد و عرض نمود :
خدایا! به کدام خصلت از کارهایم ، مرا برای خودت اختصاص دادی؟
خطاب رسید : ای موسی! وقتی چوپانی گوسفندان شعیب را می نمودی ؛ روزی هنگام گرمی هوا ، بزغاله ای از گله فرار کرد و تو دنبالش دویدی و بسیار به رنج افتادی . چون به آن بزغاله رسیدی ، او را در کنار خود گرفتی و گفتی : ای بی چاره! مرا و خود را بسیار رنجانیدی.
پس او را به دوش خود گرفته و به گله آوردی.
به سبب ترحمی که به آن بزغاله نمودی ، تاج پیغمبری بر سر تو نهادیم و کرامت نبوت را به تو دادیم.
بر گرفته از کتاب 114 داستان اخلاقی صفحه 51
اثر محمد حسین محمدی
انتشارات زمینه سازان ظهور امام عصر (عجل الله تعالی فرجه)
سه شنبه 17/10/1392 - 19:20
داستان و حکایت
حکم اعدام چند نفر ، از جمله جوانی را داده بودند بستگان جوان نزد شیخ رجبعلی خیاط می روند و با التماس چاره ای می جویند. شیخ می گوید : گرفتار مادرش است. نزد مادر وی می روند ، می گوید : من هم هر چه دعا می کنم ، بی نتیجه است. می پرسند : آیا از او دلگیر هستی؟
می گوید : آری ، تازه ازدواج کرده بود ، روزی سفره را جمع کردم و به دست همسرش دادم تا به آشپزخانه ببرد ، پسرم سینی ظرفها را از دست او گرفت و به من گفت : برای شما کنیز نیاورده أم!
با شنیدن این حرف خیلی ناراحت و دلگیر شدم. سر انجام مادر رضایت می دهد و برای رهایی فرزندش دعا می کند. روز بعد اعلام می کنند که اشتباه شده است و آن جوان آزاد می شود.
حال شما ای خواهر و برادر گرامی تا مادر و پدرتان در قید حیات هستند قدرشون رو بدونید ، انشاءالله نیاد اون روزی که دیگه دیر بشه ، البته این حرف منو کسانی که پدر و مادرشون رو از دست دادن بیشتر متوجه میشن. حتی می دونستید که گفتن یک "اَه" یا ای بابا به پدر و مادر اشکال داره ، آیا نشنیدید که به پدر و مادر خود حتی یک اوف هم نگوئید.
تو زندگی همیشه وقتی تلاش می کردم یه جمله بگم که احساسم رو اونجوری که هست و لایق مادرم باشه بیان کنم ، نهایتاً دست خالی و عاجز موندم! راستش هیچ واژه ای نیست که بتونه "مادر" رو تعریف کنه ، هیچ واژه ای!
حالا تا دیر نشده برید یه بوسه به دستهای مادرتون بزنید و بابت همه ی اذیت هایی که تا حالا کردیم معذرت خواهی کنیم تا بهشت رو نقداً بهمون بِدن.
التماس دعا
عاشقان سیدالکریم (علیه السلام)
برگرفته از کتاب تندیس اخلاص صفحه 67/ انتشارات دارالحدیث
شنبه 14/10/1392 - 18:3
امر به معروف و نهی از منکر
دختر بیست
ساله هستم ، حدود یک سال قبل در یک کارگاه تولیدی مشغول کار شدم. از صبح تا ساعت 9
شب زحمت می کشیدم و روزی 10 هزار تومان حقوق می گرفتم (مخارج ناهار و رفت و آمد!)
یک شب ، قبل از تعطیلی (سمانه) دختری که او هم آنجا کار می کرد گفت : شب اینجا جشن
داریم تو هم بمان.
من هم وسوسه
شدم آن شب آنجا ماندم . پس از تعطیلی کارگاه ، چند مرد و زن جوان به آنجا آمدند و
پس از چند دقیقه سمانه بساط مواد مخدّر برای میهمانان چید! من خواستم بیرون بروم
سمانه مانع شد و گفت : اگر تو هم از این مواد استفاده کنی سرِ کارت خسته نمی شوی!
و پس از آن با اصرار و اجبار از آن مواد مصرف کردم! و این حیله مدیر کارگاه بود که
مرا به دام انداخت و بالأخره معتاد شدم! و پس از آن مدیر کارگاه یک روز به من گفت
: اگر به طور پنهانی با من ..... ، پول زیادی در اختیارت می گذارم تا هزینه
اعتیادت تأمین شود! من که خماری عذابم می داد به ناچار طعمه هوسهای شیطانی او شدم
و .... پس از مدتی که من برای او عادی شده بودم با بهانه گیری اظهار کرد : نمی
توانم هزینه اضافی برای یک معتاد پرداخت کنم! او مرا با دامنی آلوده اخراج کرد و
دختر بدبخت دیگری را به جای من استخدام کرد. حال شما ای
خواهر گرامی به خاطر لقمه نانی خودت را در دام شیاطین ننداز و به همان تکه نان سفره
پدرت و یا همسرت قناعت کن.
خواهرم آیا
تا به حال از خود پرسیده ای چرا در شرکت های خصوصی و بسیاری از مشاغل دیگر از
خانمهای بی حجاب و با روابط عمومی بالا!!! به عنوان منشی استفاده می کنند؟ چرا از یک آقای
خوش تیپ و زیبا رو استفاده نمی کنند؟
دوست دارم
جوابهای این سؤال رو خود شما بگید! منتظر نظرهایتان هستم.
دوشنبه 25/9/1392 - 12:9
داستان و حکایت
دو خواهر نوجوان ، قربانی احساسات کاذب تلفن همراه!!!
سمیرا دختر 16 ساله خانواده ، سرگذشت تلخ خود و خواهر کوچکترش را بازگو می کند:
... چند ماه قبل یکی از همکلاسی هایم با تلفن همراه به مدرسه آمد و در حالی که با تلفنش تماس می گرفت ، اظهار شخصیت و بزرگی می کرد!
من هم که احساس کمبود می کردم ، از پدرم که کارگر ساده ای است خواستم برایم تلفن بخرد. اما پدرم دلسوزانه از من خواست که از خیال داشتن تلفن همراه منصرف گردم.
صبح روز بعد وقتی از خانه بیرون آمدم تا به مدرسه بروم زن همسایه مان که بگو مگوی من و پدرم را شنیده بود مرا صدا زد و گفت : پدرت توان خرید تلفن همراه را ندارد. من خودم یک تلفن همراه به تو هدیه می دهم به شرط اینکه به کسی چیزی نگویی.
زن همسایه مثل یک مار خوش خط و خال احساسات مرا محاصره کرد و روز بعد یک گوشی تلفن همراه به من داد و تأکید کرد که هیچ کس از این موضوع مطلع نشود!
پس از دو روز از خانه بیرون آمدم ، زنگ تلفن همراه به صدا در آمد و پسر جوانی که خود را افشین معرفی می کرد مزاحمم شد و من هم به خاطر این که جلوی دوستم خودنمایی کنم با آن مرد غریبه صحبت کردم و این اشتباه چند بار تکرار شد و او که خود را عاشق من نشان می داد با حیله و چرب زبانی چند بار با من قرار ملاقات گذاشت و بالأخره با پیشنهاد ازدواج "دام کاذب جوانان گرگ صفت" اطمینان مرا جلب کرد!
افشین پس از اینکه در جریان مخالفت خانواده أم با این ازدواج قرار گرفت پیشنهاد فرار از خانه را داد و گفت : اگر چند روزی از خانه فرار کنی پدرت مجبور می شود با ازدواج ما موافقت نماید!
و بالأخره افشین توانست با چرب زبانی فریبم دهد و من که فکر می کردم او همسر آینده أم می باشد همراهش به مشهد آمدم و در یک منزل قدیمی که متعلق به یکی از آشنایان او بود مخفی شدیم.
و بالأخره در دام عنکبوت گرفتار شدم ، یک روز افشین برای خرید از خانه بیرون رفت اما پس از چند دقیقه با 3 جوان دیگر برگشت و آنها با توسل به زور و تهدید مرا مورد آزار و اذیت قرار دادند ... و بالأخره کسی که می خواست با من ازدواج کند با همدستی 3 دوست شیطان صفت خود مرا به دام کریستال انداخت ، آبرو و هستی أم را به باد داد!!!
در این مدت زن همسایه مان ، خواهر کوچکم را به خانه أش می برد و به بهانه اینکه دنبال من و مخفیگاهم بیاید با حیله و شیطنت با پسر جوانی راهی مشهد می کند اما خواهر 13 ساله أم نیز در خانه ای دیگر ، طعمه چند جوان هوسران می شود!!!
یک روز افشین درها را رویم قفل کرد و بیرون رفت اما وقتی برگشت با کمال نا باوری خواهرم را همراهش دیدم! به طرف سمانه دویدم در حالی که اشک می ریختم پرسیدم تو اینجا چه کار می کنی؟!!
بیچاره خواهرم که نای حرف زدن نداشت به سختی جواب داد و گفت : آتش اشتباهات تو مرا هم سوزاند ، مگر داشتن یک تلفن همراه و چشم و هم چشمی و فخر فروشی چقدر ارزش داشت که هم خودت را بیچاره کردی و هم مرا به روز سیاه نشاندی و خانواده مان را بی آبرو کردی!!! و پس از آن همدیگر را در آغوش گرفتیم و اشک ریختیم!!!
با مفقود شدن من و خواهرم ، پدرم بی تاب و نگران موضوع را به پلیس اطلاع داده و مأموران انتظامی در کمتر از چند ساعت زن همسایه را به عنوان مظنون دستگیر کرده و او در بازجویی اعتراف کرد که من و خواهرم را به چند پسر جوان تحویل داده است و در قبال اینکار پول خوبی گرفته است که با پیگیری مأمورین چند پسر خائن دستگیر شدند...
حال ای خواهرم ، فکر نکن که این داستانی بیش نبود ، بلکه این داستان واقیعت بود ، اصلاً نه این داستان ، خودت برو کتابهای گوناگونی در این زمینه نوشته شده بگیر و بخون ، ببین جوانان گرگ صفت چه بلاهایی سر دختران آورده و بعد از چند ساعت هوسرانی آواره کوچه و خیابان کرده أند و حتی بعضی از گرگ صفتان از ترس رفتن آبرویشان دست به قتل دختران زده أند. پس بشین و خودت قضاوت کن. یا حق
سه شنبه 21/8/1392 - 12:33
شهدا و دفاع مقدس
گفت : می خوام یک هدیه بفرستم به جبهه ، به خاطر کوچیکیش که رد نمی کنید ؟
همه همدیگر را نگاه کردند ، گفتند : نه قبول می کنیم.
حالا هدیه ات چی هست؟
به نوجوان سیزده ، چهارده ساله ای اشاره کرد و گفت : پسرم
شنبه 30/6/1392 - 21:13
شخصیت ها و بزرگان
یك خاطره دیگر، همین ایام ماه مبارك بود. برای قضیه استهلال ما در دفتر مانده بودیم. شب با یكی از دوستان دفتر به نماز حضرت آقا رفتیم. بعد از نماز آقا فرمودند چطور شما این موقع - موقع افطار - در دفتر هستید؟ گفتیم برای استهلال ماندهایم. فرمودند خیلی خوب، افطار را برویم منزل ما. ما هم دلمان میخواست كه برای افطار منزل آقا برویم، ولی تعارف هم میكردیم. گفتیم نه آقا در دفتر غذا تهیه كردهاند. فرمودند نه، بیایید برویم. ما هم رفتیم. این آقای حاج ناصر كه پذیرایی میكند، مقداری نان و پنیر و سبزی و حلوا آورد. ما مقداری نان و پنیر، یك مقدار هم حلوا خوردیم. ولی منتظر بودیم كه غذا را بیاورند. بالاخره افطار است و با غذایی باید ادامه پیدا كند. چون ما كنار آقا نشسته بودیم. ایشان چشمشان توی چشم ما نمیافتاد، مقداری آزادتر بودیم. این آقای حاج ناصر كه میآمد، من یك جوری علامت دادم كه چیزی ادامه دارد یا نه، كه اگر ادامه ندارد، ما همین را بخوریم و گرسنه نباشیم. اگر ادامه دارد، خوب خودمان را به اینها سیر نكنیم. علامتی دادم. ایشان گفت نه، ادامه ندارد. ما همان نان و حلوا و همان نان و پنیر را خوردیم. ولی اگر دفتر میآمدیم، قطعاً غذایی كه در دفتر درست كرده بودند برای همین پرسنلی كه شیفت كاری داشتند چربتر از غذای حضرت آقا بود.
بعد كه افطار كردیم و حضرت آقا تشریف بردند داخل، ما به آقای حاج ناصر عرض كردیم كه این چه افطاری بود؟ اگر ما دفتر بودیم یك غذای حسابی به ما میدادند. ایشان گفت كه خانواده حضرت آقا مشهد مشرف شدهاند و قبل از رفتن یك قابلمه بزرگ از این حلواها درست كردهاند. به اندازه این سه چهار شب، افطارمان هر شب حلوا است و با حضرت آقا نان و پنیر و حلوا میخوریم. گفتم سحر چه كار میكنید؟ ایشان گفت برای سحر هم آبگوشت درست میكنیم و به اندازه یك پیاله برای حضرت آقا آبگوشت میدهیم و بقیهاش را هم خودمان میخوریم.
این برنامه غذایی آقا بود. از این نمونهها تقریباً فراوان است كه واقعاً زندگی آقا، یك زندگی كاملاً زاهدانه است. یعنی من میتوانم به جرات عرض بكنم كه زندگی ایشان از نظر كیفیت، هیچ فرقی با قبل از انقلاب نكرده است.
البته تعداد اولاد بیشتر شدهاند، عروس، داماد و نوه و یك مقدار فضای بیشتری لازم است اما كیفیت زندگی هیچ فرقی نكرده است، همان زندگی، همان خانه، همان امكاناتی كه ایشان در دوره قبل از انقلاب در مشهد داشتند، ما شاهدیم الان همان وضعیت هست.
شنبه 30/6/1392 - 20:27
شهدا و دفاع مقدس
کم حرف می زد.
سه تا پسرش شهید شده بودند.
ازش پرسیدم [ چند سالته ، مادر جان؟]
گفت : هزار سال
خنده أم گرفت
گفت : شوخی نمی کنم.
اندازه هزار سال به م سخت گذشته.
صداش می لرزید....
....دلم لرزید
شنبه 30/6/1392 - 20:16
داستان و حکایت
تک تیر انداز خودی را صدا زدم ،
گفتم : اوناهاش بزنش
اسلحه را برداشت ، نشانه گرفت ، نفسش را حبس کرد ولی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد!
لحظه ای بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد.
گفتم : چرا بار اول نزدی؟
به آرامی گفت :
....داشت آب می خورد
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین
شنبه 30/6/1392 - 20:10