• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4726روز قبل
مصاحبه و گفتگو


تو پارک یهو یه دختر کوچولو خوشگل اومد گفت : آقا…آقا..تو رو خدا یه لواشک ازم بخر!!
نگاش کردم …چشماشو دوس داشتم…دوباره گفت آقا...اگه ۴ تا بخری تخفیف هم بهت میدم…
بهش گفتم اسمت چیه…؟ فاطمه… بخر دیگه…! کلاس چندمی فاطمه…؟ میرم چهارم…
اگه نمی خری برم..
می خرم ازت صبر کن دوستامم بیان همشو ازت میخریم..
مامان و بابات کجان فاطمه؟؟ بابام مرده…مامانمم مریضه…من و داداشم لواشک می فروشیم..
دوستام همه رسیدند همه ازش لواشک خریدند خیلی خوشحال شده بود…می خندید…
از یه طرف دلم سوخت که ما کجاییم و این کجا…
از یه طرف هم خوشحال بودم که امشب با دوستام تونستیم دلشو شاد کنیم
فاطمه میذاری ازت یه عکس بگیرم؟ باشه فقط ۳ تا باشه اگه ۵۰۰ تومن بدی مقنعمو هم بر میدارم !
فاطمههههههههههههههههه…دیگه این حرف و نزن! خیلی ناراحت شدم ازت
سریع کوله پشتیشو برداشت و رفت…
وقتی داشت می رفت.نگاش می کردم …نه به الانش…نه به ظاهرش …
به آینده ایی که در انتظار این دختره نگاه میکردم…و ما باید فقط نگاه کنیم..فقط نگاه..

به نظر شما چند تا امثال فاطمه هستن..؟!
به نظر شما فاطمه کچلوییی که به خاطر ۵۰۰ تومان حاظر شده مقنعه اش رو بیرون بیاره
فاطمه ای که با برادرش لواشک میفروشند ..
تا خرجی خودشون و مادر مریضشون رو در بیارن چه اینده ای دارن
ما کجایی زندگی هستیم چقدر ما از این خانواده ها سراغ داریم
گاهی شده خودمون رو جای اینجور ادمها بزاریم
چقدر از این زندگی که داریم خدا را شکر کردیم
فاطمه فقط نمونه کوچکی بود

دوشنبه 14/5/1392 - 11:26
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته