• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 1
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5596روز قبل
داستان و حکایت

غذای سگ 

توی قصابی بودم كه یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .
یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج كیلو فیله گوساله بكش عجله دارم .....
آقای قصاب شروع كرد به بریدن فیله و جدا كردن اضافه‌هاش ..... همینجور كه داشت كارشو می‌كرد رو به پیرزن كرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
...
پیرزن اومد جلو یك پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی كرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟
پیرزن یه فكری كرد گفت بده نِنه!
قصاب اشغال گوشت‌های اون جوون رو می‌كند می‌ذاشت برای پیره زن .....
اون جوونی كه فیله سفارش داده بود همین جور كه با موبایلش بازی می‌كرد گفت: اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟
پیرزن نگاهی به جوون كرد گفت: سَگ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره ..... سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟
پیرزن گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیكم گشنه سَنگم مُخُوره .....
جوون گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا بچه‌هام می‌خام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیكه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟
جوون گفت: چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .....
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.

 

حامد پاسبان

aph.persianblog.ir

پنج شنبه 26/12/1389 - 18:33
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته