خانه دوست
می نویسم برای دلم ، دلی را که حصاری کشیده ام ، حصاری که شرم دارم ازوجودش ، اما شرمی که مانع حضور است نه محل درمان درد ، دردی که از فراق است ، و فراقی که مسببش مرضی است در مغز ناقص ، اما نه آن نقصی که مانع افکار مذموم شود بلکه به دلیل عدم هدایت وفرار از آن ، مانعی است برای حرکت به سوی یا ر.
دل خود را شکستم ، اما شکستنش روزنه ای گشود برای حضور آنکه نباید ، خانه دوست خراب ، شد ، وشدم ، بی یار.
صاحب خانه شد آنکه یارم برحذر داشت مرا از حضورش ، و از نفس خبیثش واز وسوسه کثیفش . . .
از آن روز تا به حال می گویم خانه ات آباد می کنم روزی ، آبرویم تومبر روزی . . .
(دوستیم با هر آنکه یارت داشت & دشمنیم باهر آنکه دشمنت پنداشت)
اما ، غافلیم ازخود ، که همه دشمنی کردیم ، با تو و ، آنکه دوستش داری .
شرم دارم از زندگی