خیابان گرگ بازار است می دانی عزیز من
تو یوسف باش دشوار است می دانی عزیز من
زلیخا برده می گیرد عزیز شهر تنها شد
ولی یعقوب بیدار است می دانی عزیز من
غریبی با تمام غصه های سر به افلاکش
که امیدش به دیدار است ؟ می دانی ؟ عزیز من
طبیبی در میان ما به این سو می دود آن سو
چه درمانی که بیمار است ؟ می دانی عزیز من؟
چرا شاعر نمی خوانی صدای اشک چشمش را
چرا شعر تو تب دار است می دانی ! عزیز من
بیابان گرد دریا اشک بارانی به ابرم زد
دلم چون ابر خونبار است می دانی عزیز من
<سکوت> من قیامی کن غرور شهر من بشکن
که شهرم گرگ بازار است می دانی عزیز من
شاعر : سکوت بی پایان