امشب رفتم مسجد بابلسر.هر چی زور میزدم گریم نمی گرفت.با خودم می گفتم تو که پارسال گریه میکردی چطور شده سنگدل شدی تو سوگ امام علی نشستی فقط گوش میدی یه کم که شد اونجا که مداح شروع کرد به صدا زدن اماما و طلب حاجت زدم زیر گریه .هنوزم با خودم کلنجار میرفتم اخه چرا اینقدر بی معرفتم.چرا؟؟؟دلم میخواست واقعا احساس غم واندوه از دست دادن امام تو دلم باشه وفقط برای خودش گریه کنم نه برای خودم به واسطه ی اون. احساس پوچی و بی لیاقتی میکردم...آخر ای دعا بود و ما آمین گویان که یکدفعه ساکت شدم!"خدایا ما را تا ماه رمضون بعدی زنده نگه دار و بهمون عمر بده اگر میخواهی عمرمون رو بگیری پاکمون کن و بعد از این دنیا ببر"...اینکه دعای خوبی بود! فکر میکنم خیلی به این دنیا دلبسته ام...