سلام...
یه سلام گرم
به کسی که داره این مطلب رو میخونه! امیدوارم خوشتون بیاد.
اینجا ناکجا
آباد. روستایی در یک دره کوهستانی که انتهای روستا به یه جنگل بزرگ ختم میشه .روستایی
با مردمان خوب و بد.روستایی که در وسط آن یک مجسمه به یاد و نام ندا ساخته شده.
در میان
مردمان روستا یه دختر خوب و حالا شایدم خوشگل هست به اسم نــــدا... یه دختر تنها
وساده که سالها پیش پدر و مادرش رو توی زلزله ای که اتفاق افتاده از دست داده و حالا
تنهاست. ندا دختری تنها که حالا با مادر بزرگ پیرش زندگی میکنه. دختری که من هر
وقت صداشو میشنوم اشکم جاری میشه. ندا از ته دل و با سوز وآه غریبانه شعر میخوند و
با صدای ملیح و زیبای خودش جنگل و درختان جنگلو به وجد میاره و خلاصه با صدا و نوای
ندا عشق و حال میکنن.
ندا مجبوره
بود که برای بدست آوردن پول، کار کنه. کارش چی بود؟ با دوستای لوسش میرفت جنگل و
چوب وهیزم جمع میکرد و اونا رو به مردم روستا میفروخت. ندا وقتی با دوستاش بود
نمیتونست بخونه. چون اذیتش میکردن.
ندا هر روز به
جنگل میرفت و کار میکرد.یه روز دوستاش نتونستن بیان و با هم به جنگل برن. ندا تنها
تنها رفت توی جنگل و صدای قشنگشو بالا برد وشروع کرد به خوندن شعرای قشنگ و زیبا.
پلنگی گرسنه چند متری ندا بود که صدای اون رو شنید که داشت آواز سرمیداد.اولش تعجب
کرد! این چه صداییه؟چه قشنگه!با صداهای دیگه فرق می کنه.ملیحه، سوزناکه و از اون
تهِ تهِ دل میاد. پلنگی خودشو جمع وجور کرد که بفهمه کی داره این صدای زیبا رو از
خودش در میاره؟ از پشت بوته ها یواش یواش سرشو بالا برد و دید یه دختر تنها تو
جنگل داره هیزم جمع میکنه و آواز میخونه. با خودش گفت اگه یه دفعه برم جلو که
دختره میترسه و فرار میکنه.پس همونجا صبر کرد وبه آواز های قشنگ ندا گوش داد....
نزدیک ظهر شد.
ندا بارشو بست که به روستا برگرده. رفت کنار رودخون و سفره گُل گُلی قشنگشو پهن
کرد و غذاشو باز کرد و شروع کرد به خوردن. و پلنگ هم نزدیک ندا پشت بوته ها منتظر
موند و فقط نگاه کرد. ندا غذارو تموم کرد وآماده رفتن به روستا شد. پلنگ عاشق هم
یواش یواش پشت سر ندا به راه افتاد و تا نزدیکی روستا رفت.
پلنگ عاشق ندا
یا حالا صداش شده بود.منم عاشق ندا و صدای قشنگشم. پلنگ عاشق داستان ماهم صبر کرد
تا صبح بشه و دوباره ندا بیاد و براش بخونه.
روز بعد ندا
با دوستاش رفتن به جنگل تا مثل هر روز به جمع کردن هیزم بپردازن. همه چی مثل روز
قبل بود ولی امروز ندا با دوستاش بود و نمیتونست بخونه! و پلنگ هم سماق
میمکید!حسابی عصبی شده بود. دلش میخواست به ندا بفهمونه که صدای اون دلشو برده و
عاشقش شده و میخواد باهاش دوست بشه. دوستی که هیچ وقت تنهاش نذاره.
ندا و دوستاش
غذارو خوردن و عازم روستا شدن.پلنگ پشت سرشون به راه افتاد. در میونه های راه ندا
احساس کرد که یکی داره باهاشون میاد و هِی بر میگشت و پشت سرشو نگاه میکرد و به
دوستاش گفت که احساس میکنه یه نفر دنبالشونه. اما همین که نگاه می کردن پلنگ قایم
میشد که مبادا ندا و دوستاش بترسن. دوستای ندا اونو مسخره میکردن و میگفتن خرافاتی
شده و نکنه که یه نفرم عاشق ندا شده و...
اونروزم گذشت
و پلنگ غصه خورد که نتونسته احساسشو به ندا بگه.روز بعد پلنگ مثلاً قهر کرده بود و
دیگه مثل هر روز اشتیاق دیدن ندا رو نداشت چون می دونست که اگه ندا اونو ببینه
حتماً میترسه و غَش میکنه...!!
همین که داشت
با خودش کَلَنجار میرفت یه دفعه همون صدای قشنگ دوروز پیش رو شنید با شادی و
خوشحالی از جبلند شد و رفت طرف صدا... آره
ندا بود و امروزم تنها اومده بود هیزم جمع کنه. امروزم مثل روزای قبل داشت
میگذشت و پلنگ ناراحت بود.
ندا کنار
رودخونه نشست و صفره قشنگشو پهن کرد و رفت کنار رودخونه که دستاشو بشوره که توی آب
تصویر پلنگ رو دید.آره پلنگ بود که دلشو زده بود به دریا و خواسته بود خودشو به
ندای خوش صدا وآواز خون نشون بده. ندا
تعجب کرد و البته ترسید و با واهِمه پشت سرشو نگاه کرد و جلوی خودش یه پلنگ بزرگ
رو دید. از ترس بیهوش شد...
پلنگ همونجا
ایستاد تا ندا به هوش بیاد.
ندا به هوش
اومد و دوباره ترسید اما این دفعه پلنگ ثابت ایستاد و به ندا سلام کرد...
به ندا گفت که
دوست داره که باهاش دوست بشه. ندا خندید و اون دو تا باهم دوست شدن. پلنگ ندا رو
رو پشتش سوار کرد و بارشم گذاشت رو پشتش و هر دوی اونا خوشحال بدن که با هم دوست
شدن. دوستایی که جونشون واسه هم در میرفت. ندا هم از پلنگ خوشش اومده بود. پلنگی
که به ندا آسیب نمیزد و وقتی ندا آواز میخوند مسخره اش نمیکرد. اونا بهترین دوستای
جنگل ناکجا آباد بودن...
پلنگ ندارو یه
نزدیکی روستا رسوند و باهم خداحافظی کردن و رفتن...
امروز با همه
روزا فرق میکرد. امروز ندا باید به عروسی میرفت. شب شد وندا به جنگل نرفت و مراسم
عروسی هم برگزار شد و مردم از ندا خواستن براشون ترانه ها محلّی بخونه.ندا شروع به
خوندن کرد وصدای قشنگش به گوش پلنگ رسید.پلنگ با تمام قدرت دوید تا به خونه ای که
درآن عروسی بود رسید...
رفت وسط عروسی
و ندا رو دید اما از طرف دیگه اهالی روستا با چوب و چُماق به جون اون بیچاره
افتادن و از روستا انداختنش بیرون.ندا هم که از شدت گریه داشت بیهوش میشد هر چی
گفت که با اون بیچاره کاری نداشته باشن صدای اشک آلودش به گوش کسی نرسید.... پلنگ با بدن خون آلود راه جنگل در پیش گرفت.
پلنگ زخمی شده بود. خون زیادی ازش رفته بود. دوروز گذشت و ندا ناراحت بود که پلنگ
زخمی شده.و در نتیجه ندا دوروز به جنگل نرفت. روز دوم ندا خانم داستان ما مریض شد
و نتونست به جنگل بره.پلنگ هم ناراحت از همیشه ایستاده بود جلوی پلی که به روستا
می رفت و نگاه میکرد و منتظر اومدن ندا بود اما غافل از اینکه ندای ما مریض شده
بیچاره. شب شد و ندا اومد توی حیاط وبه آسمان پرستاره نگاه کرد ودل کوچولوش واسه
پلنگ تنگ شده بود. صداشو صاف کرد و شروع کرد به آواز خوندن. پلنگ داستانم طاقت
دوری ندا رو نداشت واومده بود تویِ روستا و داشت دنبال ندا میگشت که ناگهان صدای
نداخانم به گوشش خورد.قند تو دلش آب شد و سریع ردِّ صدارو زد و به خونه ندا رسید. خودشو به در زد تا اینکه ندا در رو باز کرد و
پلنگ رو دید هر دوی اونا خوشحال شدن. پلنگ ساعتی کنار ندا نشست و ندا هم آوازش رو
ادامه داد وبرای پلنگ آواز خوند. شب از نیمه گذشته بود و ندا و پلنگ از هم جدا
شدن. اونم چه جدایی تلخی. پلنگ نارحت بود و اشک میریخت و ندا هم از اینکه نمیتونه
به جنگل بره ناراحت بود وگریه می کرد...
اونشب تا صبح
پلنگ و معشوقه اش ندا گریه کردن و به یاد هم بودن.
بعد از چند
روز خبری از پلنگ نشد وندا نگران شد اما نمیتونست به جنگل بره آخه مریض بود. ندا
که از شدت ناراحتی و گریه دوام نیاورد و راه جنگل در پیش گرفت و از اون روز به بعد
کسی نه از ندا خبری داشت و نه از پلنگ.
اما من میدونم
که ندا پناهگاه پلنگو پیدا کرده بود و در کنار هم دل از این دنیا کنده بودن...
من که اشکم در
اومد شما چی؟
سلام...
سلامی به گرمی كویر.به سردی شبای زمستون.به خنده داری و به دیوونگی من.
چند وقتی بود كه پیرمرد دست فروش به روستای مانیومده بود.پیرمردی كه هر وقت میومد تو روستا بین من و نَنه و خواهربزرگم یه دعوا ودشمنی حسابی پیش میومد.پیرمردی كه جنسای دست دوم رو از شهر میخرید وتو روستای ما میفروخت.یه مرد خوش برخورد،مهربون و دوست داشتنی.چند روز گذشت... . دیدم كه بچه های مدرسه كوچك روستای پایینی دارن خوشحالی میكنن و میان طرف روستای ما.منم قند تو دلم آب شد وبا خودم گفتم كه حتماً دوباره پیرمرد كهنه فروش اومده... با خوشحالی رفتم پیششون و زود پرسیدم چی شده كسی اومده؟ گفتن آره پیرمرد كهنه فروش اومده توروستای پایینی و فردا میاد تو روستای ما. شاد و شوق من غیر قابل وصف بود.اینقدر خوشحال بودم كه نفهمیدم چطوری رسیدم خونه.عادت همیشگیم بود كه در نزده كفشامودر بیارم و از در برم بلا و در رو باز كنم و بعدشم بپرم تو حیات. اونروز نفهمیدم چی شد كه شب شد و من خوابم برد.
- حسن؟حسن...؟ بیدار شو ننه باید بری مكتب خونه.بایه كم غُر زدن وبایه كم پیچیدن خودم تو ملافه از رخت وخواب اومدم بیرون و دیدم ننه یه صبحانه مَشت آماده كرده. سریع خوردم و از خونه زدم بیرون. امروز قرار بود پیرمرد كهنه فروش بیاد روستی ما منم شاد و خوشحال رفتم زیر درخت چنار وسط روستا وبه انتظار پیرمرد نشستم. دیدم كه با الغش داره میاد. نمیتونم خوشحالی خودمو تو اون لحظه وصف كنم. رفتم طرفش...
سلام...
-سلام پسرجان.
این دفعه چی آوردی حسین آقا(پیرمرد)؟
-بیاكمكم كن تاببینی.
بهش كمك دادم ویادم اومد كه باید میرفتم مكتب خونه! اما دیگه كار از كار گذشته بود اگرم میرفتم حتماً ملّا از اون تركه های چوب انار نثارم میكرد.
به پیرمرد كمك دادم و وسایلو چیدم كنار در خت چنار. این دفعه دلم به یه نِی گیر كرد. میتونستم هر كه میرم چوپانی ازش استفاده كنم اما یه مشكلی بود... . قیمت نِی 3 تومن بود ومن فقط1تومن داشتم.باید هر جور شده 2تومن رو جور میكردم. خیلی دوس داشتم اون نِی خوشگل و خواستنی مال من بشه.
رفتم خونه و با یه كم مِن مِن به ننه گفتم: ننه من 2 تومن پول میخوام.ننه هم طبق معمول همیشه گفت مادر پولم كجا بود؟ خواهر بزرگه هم كه همیشه به گوشواره های زشتش مینازید گفت: بیا گوشواره منو بگیر وبفروش و پولشو بردار.
ننه گفت كه شیطون بلا حالا 2 تومن واسه چی میخوای؟ نمی دونستم چی بگم. آخرش دلو زدم به دریا و گفتم كه یه نِی دل منو برده و عاشقش شدم.ننه هم پول نداد كه نداد.
عصر شد وپیرمرد داشت بارشو جمع می كرد كه بره شهر. گفتم حسین آقا این نِی رو نفروش تا من بخرمش. اونم خندید وگفت باشه. از دست ننه عصبانی بودم.با خودم گفتم كه ازش قهر كنم.
رفتم بالای كاهدان(مكانی كه كاه در آن نگهداری میشود)و دیدم كه یه جای دنج هست كه بشه اونجا قایم شد. رفتم بالا و دیدم كه یه سوراخ هست.اولش ترسیدم وباترس ولرز دستمو كردم تو سوراخ. دستم نرسید.بایه كم زور دستمو رسوندم به ته سوراخ دیدم چند تا تخم مرغ بود.خوشحال شدم و گفتم كه میشه با این تخم مرغا یه دوروزی سر كرد. اولین تخم مرغو شكستم وخوردم. وای كه چقدر دوس داشتم حالا 14تا تخم مرغ دیگه باقی مونده بود. صدای ننه بود.هوا داشت تاریك میشد.ننه باز نگران من شده بود و اومده بود تو روستا و داشت دنبالم میگشت و مطمئن بودم اگه دستش بهم برسه یه كتك مفصل خواهم خورد.
با خودم فكر كردم و به قول بچه ها دودوتا چهار تا كردم ودیدم كه از دستش ناراحتم اما داشت شب میشد ودلم نمیومد كه ننه نگران بشه و حقیقتش از تاریكی میترسیدم...
گفتم مُردن یه بار شیوَنم یه بار میرم و همه داستانو واسشون تعریف میكنم.رفتم خونه...ننه مشغول مالیدن دارو های گیاهی به دستش بود آخه دستش درد میكرد.بااین حال دست از شستن لباس مردم نمیكشید.میگفت میخواد پول در بیاره كه من برم مكتب خونه وخواهرم جهاز عروسی بخره. بعد از خوردن یه كتك حسابی فهمیدم كه ننه از دستم ناراحت نیست و شروع كردم به خوردن شام خوشمزه.(آبگوشت بود).خوردم وخوابیدم و این دفعه هم آرزوی خرید از پیرمرد كهنه فروش رو تو قلبم نگه داشتم. تازه داشتم احساسی میشدم كه مامان گفت علی بیدار شو كلاست دیر شد ومن فهمیدم كه اینا همش یه خواب بود..... !
قشنگ بود؟