• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 11
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4889روز قبل
جهانگردی
صدور فتوای جهاد علیه حکومت سوریه توسط مفتی وهابی
02 بهمن 1391  
وی در فتوایش؛ که محمد عبدالمجید الزندانی فرزندش از طریق فیسبوک منتشر کرده، می گوید: برادران ما در سوریه محتاج دعای ما و کمک های سیاسی، رسانه ای، معنوی و مادی از جمله غذا، دارو، سلاح و سرباز هستند.

به گزارش«شیعه نیوز»، عبدالمجید الزندانی؛ مفتی وهابی یمنی جهاد در سوریه را، امری شرعی دانست و از دولت های مجاور سوریه خواست به کمک مجاهدان [به زعم او] بشتابند.

وی در فتوایش؛ که محمد عبدالمجید الزندانی فرزندش از طریق فیسبوک منتشر کرده، می گوید: برادران ما در سوریه محتاج دعای ما و کمک های سیاسی، رسانه ای، معنوی و مادی از جمله غذا، دارو، سلاح و سرباز هستند.
يکشنبه 22/11/1391 - 21:5
اخبار

جایزه 4000 لیره مفتی وهابی در سوریه
19 بهمن 1391      
وی که پیش از به دلیل رسوایی های جنسی در کویت باز داشت شده بود، با پشتیبانی مالی برخی کشورهای عربی در پوشش مبلغ دینی به سوریه رفته تا شاید گذشته شرم آور خود را پنهان کند.
به گزارش «شیعه نیوز»، ابوحفص اللیبی؛ مفتی وهابی و از نزدیکان گروهک القاعده است که با هدف تشویق تروریست ها علیه دولت سوریه به این کشور رفته تا به گفته خودش جهاد کرده باشد!

وی که پیش از به دلیل رسوایی های جنسی در کویت باز داشت شده بود، با پشتیبانی مالی برخی کشورهای عربی در پوشش مبلغ دینی به سوریه رفته تا شاید گذشته شرم آور خود را پنهان کند.

 اللیبی؛  یکی از دانشگاه های حلب را برای ایراد خطبه هایش انتخاب کرده است، اما از آنجایی که کسی برای شنیدن خطبه های وی تمایلی نشان نداده ، وی نیز مبلغی معادل 4000 لیره سوریه، با عنوان هدیه رسول الله [صلی الله علیه و آله و سلم] به هر کسی که پای منبرش حاضر شود می پردازد.

لازم به ذکر است؛ اللیبی سعی دارد در سخنانش ذهن جوانان و کودکان  را  شستشوی مغزی داده تا با ایجاد بغض و کینه نسبت به دولت سوریه، به برخی  اهداف دشمنان اسلام جامه عمل بپوشاند.
يکشنبه 22/11/1391 - 21:1
اخبار

جدیدترین اظهارات خصمانه وهابیون در شبکه تکفیری وصال
19 بهمن 1391      
العوید در ادامه گفت: باید شورایی متشکل از رهبران مخالف دولت عراق تشکیل شود. وی همچنین علمای اهل سنت را به تلاش هر چه بیشتر جهت ادامه تظاهرات تا سقوط دولت عراق فرا خواند.

به گزارش «شیعه نیوز»، "صالح بن عصام العوید"؛ مفتی وهابی در جدیدترین اظهارات خود در برنامه ای با عنوان بهار عراق! که از شبکه وهابی وصال وابسته به آل سعود پخش می شد، حمایت آشکار خود را از تظاهرات الانبارو سقوط دولت فعلی عراق اعلام کرد.

العوید در ادامه گفت: باید شورایی متشکل از رهبران مخالف دولت عراق تشکیل شود. وی همچنین علمای اهل سنت را به تلاش بیشترجهت ادامه تظاهرات تا سقوط دولت عراق فرا خواند.

وی در پایان گفت: رافضیان(به تعبیر وی) بسیار خطرناک هستند و رفتار آنها با صحابه گویای این حقیقت است!.
يکشنبه 22/11/1391 - 20:57
اهل بیت
آیا ازدواج دو دختر پیامبر (ص) با عثمان صحت دارد ؟
   

پاسخ :

یكی از فضیلت‌هایی كه برای عثمان بن عفان نقل كرده‌اند ، ازدواج با دو دختر نبی مكرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم به نام‌های رقیه و ام كلثوم است . در این باره نظریات مختلفی وجود دارد ، اهل سنت با قاطعیت تمام بر آن پافشاری می‌كنند ؛ اما از طرف دیگر برخی از محققین شیعه بر این اعتقاد هستند كه همسران عثمان هیچ كدامشان دختر پیامبر نبودند ؛ بلكه ربیبه آن حضرت و دختران خواهر حضرت خدیجه بوده‌اند و برای این احتمال دلایلی نیز ذكر كرده اند كه ما بدون هیچگونه اظهار نظر این دلایل را به صورت مختصر نقل و قضاوت به عهده خوانندگان گرامی وا می گذاریم .

دوستان عزیزی كه مایل به تحقیق بیشتر در این باره هستند می‌توانند به این كتاب‌ها مراجعه بفرمایند : ازواج النبی و بناته ، تألیف الشیخ نجاح الطائی و الصحیح من سیرة النبی الأعظم نوشته سید جعفر مرتضی و... .

اما دلایلی كه در این باره آورده شده است :

 1 . عدم وجود رابطه صمیمانه بین پیامبر و دیگر دختران آن حضرت :

با رجوع به سیره نبی مكرم اسلام و دقت در آن ، در می‌یابیم كه روایات بسیاری از رابطه بسیار صمیمانه نبی مكرم اسلام و دختر بزرگوارش صدیقه طاهره سلام الله علیها حكایت می‌كند ؛ تا جایی هر زمانی پیامبر اسلام به سفر می‌رفت ، آخرین كسی كه با او خدا حافظی می‌كرد ، فاطمه زهرا بود و وقتی از سفر بر می‌گشت ، قبل از هر كاری به دیدار فاطمه می‌رفت و در خانه او را می‌زد . روایات فراوانی در كتاب‌های شیعه و سنی  این رابطه بسیار صمیمانه را ثابت می‌كند ؛ از جمله بسیاری از علمای شیعه و سنی یكی از القاب آن حضرت را « ام أبیها » نقل كرده‌اند . ابن حجر عسقلانی در تهذیب و الإصابه ، ذهبی در سیر اعلام النبلاء و الكاشف خود نوشته‌اند :

فاطمة الزهراء ... كانت تكنى أم أبیها .

الإصابة - ابن حجر - ج 8 - ص 262 و سیر أعلام النبلاء - الذهبی - ج 2 - ص 118 – 119 و الكاشف فی معرفة من له روایة فی كتب الستة - الذهبی - ج 2 - ص 514 و تهذیب الكمال - المزی - ج 35 - ص 247 و أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 5 - ص 520 و الاستیعاب - ابن عبد البر - ج 4 - ص 1899 .

اما هیچ روایتی ؛ حتی یك روایت ضعیف نیز در  كتاب‌های شیعه و سنی نقل نشده است كه پیامبر اسلام حتی یكبار درِ خانه رقیه و ام كلثوم را زده باشد . چرا پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم این رابطه بسیار صمیمانه را با دیگر دختران خود نداشته‌ است ؛ نه در مدینه و نه حتی در مكه ؟ مگر نه این كه به ادعای اهل سنت آن‌ها نیز یادگار خدیجه بودند ؟

هر چند كه فاطمه زهرا از هر نظر از تمامی زنان عالم متمایز بوده است ؛ ولی اگر پیامبر دختری غیر از فاطمه داشت ، شایسته بود كه این رابطه صمیمانه بین آن‌ها نیز وجود داشته باشد .

و یا در زمانی كه كفار قریش پیامبر اسلام را آزار و اذیت می‌كردند ، دیگر دختران رسول خدا كجا بودند كه از پدر حمایت كنند ؟ بخاری و مسلم در صحیحشان نوشته‌اند :

عَنْ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ بَیْنَمَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ یُصَلِّی عِنْدَ الْبَیْتِ وَأَبُو جَهْلٍ وَأَصْحَابٌ لَهُ جُلُوسٌ وَقَدْ نُحِرَتْ جَزُورٌ بِالْأَمْسِ فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ أَیُّكُمْ یَقُومُ إِلَى سَلَا جَزُورِ بَنِی فُلَانٍ فَیَأْخُذُهُ فَیَضَعُهُ فِی كَتِفَیْ مُحَمَّدٍ إِذَا سَجَدَ فَانْبَعَثَ أَشْقَى الْقَوْمِ فَأَخَذَهُ فَلَمَّا سَجَدَ النَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَضَعَهُ بَیْنَ كَتِفَیْهِ قَالَ فَاسْتَضْحَكُوا وَجَعَلَ بَعْضُهُمْ یَمِیلُ عَلَى بَعْضٍ وَأَنَا قَائِمٌ أَنْظُرُ لَوْ كَانَتْ لِی مَنَعَةٌ طَرَحْتُهُ عَنْ ظَهْرِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَالنَّبِیُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ سَاجِدٌ مَا یَرْفَعُ رَأْسَهُ حَتَّى انْطَلَقَ إِنْسَانٌ فَأَخْبَرَ فَاطِمَةَ فَجَاءَتْ وَهِیَ جُوَیْرِیَةٌ فَطَرَحَتْهُ عَنْهُ ثُمَّ أَقْبَلَتْ عَلَیْهِمْ تَشْتِمُهُمْ .

صحیح البخاری - البخاری - ج 1 - ص 65 و صحیح مسلم - مسلم النیسابوری - ج 5 - ص 179 .

از ابن مسعود روایت شده است كه گفت : هنگامى كه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله در برابر خانه كعبه نماز مى‏گزارد ، ابو جهل و همدستانش در نزدیكى خانه نشسته بودند و یك روز قبل از آن ، بچه شترى نحر شده بود . ابو جهل به همدستان خود گفت : كدامیك از شما حاضر است برود و شكمبه آن شتر را بیاورد و هنگامى كه محمد صلّى اللّه علیه و آله در سجده است ، آن ها را روى شانه او بیفكند ؟ بدترین آنها پیشقدم شد و دستور ابو جهل را عملى ساخت . در حالی كه پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله در سجده بود ، آن شكمبه آلوده را روى شانه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله افكند . ابو جهل و همدستانش از مشاهده این منظره بسیار خندیدند به طوری كه بعضى از آن ها از شدت خنده به روى دیگرى مى‏افتاد !

ابن مسعود مى‏گوید : من در این هنگام گوشه‏اى ایستاده بودم و جریان را مشاهده مى‏كردم ، لیكن جرئت آن را نداشتم كه شكمبه را از روى شانه حضرتش بردارم . پیغمبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله همچنان در حال سجده بود و سر از سجده برنمى‏داشت تا این كه مردى به حضور حضرت زهرا علیها السّلام شتافت و جریان را به عرض رسانید . حضرت فاطمه علیها السّلام در حالی كه از شنیدن این سخن به شدت ناراحت شده بود ، آمد و آن را از روى دوش حضرت رسول اكرم صلّى اللّه علیه و آله برداشت و آن ها را مورد شماتت و ملامت قرار داد .

در تمامی گرفتاری‌هایی كه برای نبی مكرم اسلام پیش می‌آمد ، تنها كسی كه می‌آمد پدر را دلداری می‌داد ، زخم‌های او را مداوا می‌كرد ، فاطمه زهرا بود . اگر آن‌ها نیز دختر رسول خدا بودند ، شایسته بود كه آن‌ها نیز فاطمه را در دفاع از پدر یاری كنند .

بعد از جنگ احد كه صورت نبی مكرم زخمی شده بود ،  رقیه و ام كلثوم كجا بودند كه همانند فاطمه بیایند و زخم‌های پدر را شستشو بدهند ؟

مگر نه این كه به قول آن‌ها ، آن دو نیز دختران پیامبر بودند ؛ پس چرا هیچ نوع رابطه‌ای بین پیامبر اسلام با دختران دیگرش نقل نشده است ؟

2 . در قضیه مباهله كه پیامبر تمام بستگان درجه یك خود را انتخاب كرد ، چرا دیگر دختران خود را نبرد و از بین «نساء» خود فقط فاطمه را انتخاب كرد ؟

مسلم در صحیح خود می‌نویسد :

عَنْ عَامِرِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِی وَقَّاصٍ عَنْ أَبِیهِ قَالَ أَمَرَ مُعَاوِیَةُ بْنُ أَبِی سُفْیَانَ سَعْدًا فَقَالَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَسُبَّ أَبَا التُّرَابِ فَقَالَ أَمَّا مَا ذَكَرْتُ ثَلَاثًا قَالَهُنَّ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَلَنْ أَسُبَّهُ لَأَنْ تَكُونَ لِی وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ أَحَبُّ إِلَیَّ مِنْ حُمْرِ النَّعَمِ ... وَلَمَّا نَزَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ { فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ } دَعَا رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ عَلِیًّا وَفَاطِمَةَ وَحَسَنًا وَحُسَیْنًا فَقَالَ اللَّهُمَّ هَؤُلَاءِ أَهْلِی .

صحیح مسلم ، ج 5 ، ص  23، كتاب فضائل الصحابة ، باب من فضائل علی بن أبی طالب، ح 32 .

عامر بن سعد بن ابىوقاص از پدرش (سعد بن ابىوقاص) نقل كرده است كه معاویه سعد را امر كرد و گفت : تو را چه مانع است كه ابوتراب (على بن ابى طالب ـ علیه السلام ـ) را دشنام دهى ؟ (سعد) گفت : من سه چیز (سه فضیلت) را از او در خاطر دارم ، كه رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ درباره وى فرموده است ، هرگز وى را دشنام نخواهم داد. چنانچه من یكى از این سه فضیلت را مى داشتم از شتران سرخ مو برایم محبوبتر بود ... وقتى این آیه نازل گردید : (... فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و أنفسكم ...) پیامبر ـ صلى الله علیه و آله و سلم ـ على و فاطمه و حسن و حسین ـ علیهم السلام ـ را فراخواند و فرمود : «خدایا، اینان اهل من هستند ».

آیا «نساءنا » شامل دیگر دختران پیامبر نمی‌شد ، یا پیامبر دختر دیگری غیر از صدیقه طاهره نداشت ؟

3 . چرا هیچ كس از دیگر دختران پیامبر خواستگاری نكردند ؟

قضیه دیگری كه بطلان این قضیه را روشن می‌كند ، این است كه در هیچ جایی از تاریخ ثبت نشده است كه در مدینه ، احدی از مهاجرین و یا انصار به خواستگاری ام كلثوم رفته باشد ؛ با این كه برای خواستگاری از فاطمه زهرا و رسیدن به افتخار دامادی پیامبر ، بر یكدیگر پیش دستی می‌كردند و هر كس دوست داشت این افتخار نصیب او شود . آیا ام كلثوم دختر پیامبر نبود یا اصلاً چنین دختری وجود خارجی نداشت ؟

4. حرمت جمع بین دختران رسول خدا و دختران دشمن خدا :

علما و محدثین اهل سنت برای خرده گیری از امیر المؤمنین علیه السلام نقل كرده‌اند كه آن حضرت در زمانی كه فاطمه سلام الله علیها همسر او بود ،  دختر ابو جهل را نیز خواستگاری كرد . این امر باعث شد كه صدیقه طاهره ناراحت شده و شكایت خود را پیش پیامبر ببرد !! پیامبر اسلام وقتی از این قضیه با خبر شدند ، با عصبانیت به مسجد آمد و فرمود :

وَإِنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّی وَإِنِّی أَكْرَهُ أَنْ یَسُوءَهَا وَاللَّهِ لَا تَجْتَمِعُ بِنْتُ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَبِنْتُ عَدُوِّ اللَّهِ عِنْدَ رَجُلٍ وَاحِدٍ .

صحیح البخاری - ج 4 - ص 212 – 213

فاطمه پاره تن من است ، من دوست ندارم كسی او را ناراحت كند ، به خدا قسم نباید دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا در نزد یك نفر جمع ‌شود .

و در روایت دیگری نوشته‌اند كه آن حضرت فرمود :

إِلَّا أَنْ یُرِیدَ ابْنُ أَبِی طَالِبٍ أَنْ یُطَلِّقَ ابْنَتِی وَیَنْكِحَ ابْنَتَهُمْ فَإِنَّمَا هِیَ بَضْعَةٌ مِنِّی یُرِیبُنِی مَا أَرَابَهَا وَیُؤْذِینِی مَا آذَاهَا .

صحیح البخاری ج 6، ص 158، ح 5230، كتاب النكاح، ب 109 - باب ذَبِّ الرَّجُلِ عَنِ ابْنَتِهِ، فِی الْغَیْرَةِ وَالإِنْصَافِ و صحیح مسلم،  ج 7، ص 141، ح 6201، كتاب فضائل الصحابة رضى الله تعالى عنهم، ب 15 -باب فَضَائِلِ فَاطِمَةَ بِنْتِ النَّبِیِّ عَلَیْهَا الصَّلاَةُ وَالسَّلام .

علی (علیه السلام) اگر می‌خواهد دختر ابوجهل را بگیرد ، باید دختر من را طلاق بدهد . فاطمه پارۀ تن من است ، آن‌چه كه موجب رنجش فاطمه بشود ، مرا می‌رنجاند ... .

از آن‌جایی كه بحث تنقیص مقام امیر المؤمنین علیه السلام در میان است ، علمای اهل سنت این قضیه را با آب و تاب فراوانی نقل كرده‌اند ؛ غافل از این كه عثمان بن عفان نیز عملاً بین دختران پیامبر و دختران دشمان خدا نه یكبار كه چندین بار جمع كرده است .

رملة بنت شیبة ، یكی از همسران عثمان است كه در مكه با او ازدواج كرد و از كسانی بود كه همراه عثمان به مدینه مهاجرت كرد . ابن عبد البر در این زمینه می‌نویسد :

رملة بنت شیبة بن ربیعة كانت من المهاجرات هاجرت مع زوجها عثمان بن عفان.

الاستیعاب ، ج 4 ، ص 1846 رقم 3345 .

رملة ، دختر شیبه از كسانی بود كه همراه همسرش عثمان به مدینه مهاجرت كرد .

و شیبة از دشمنان پیامبر اسلام است كه در جنگ بدر به هلاكت رسیده است ؛ چنانچه ابن حجر می‌نویسد :

رملة بنت شیبة بن ربیعة بن عبد شمس العبشمیة قتل أبوها یوم بدر كافرا .

الإصابة، ج 8، ص 142 - 143 رقم 11192.

رمله ، دختر شیبه ... پدرش در جنگ بدر كشته شد ، در حالی كه كافر بود .

در حالی كه نوشته‌اند در همان زمان رقیه دختر رسول خدا ! نیز همسر عثمان بوده است . ابن اثیر در اسد الغابة می‌نویسد :

ولما أسلم عثمان زوجّه رسول الله صلى الله علیه وسلم بابنته رقیة وهاجرا كلاهما إلى أرض الحبشة الهجرتین ثم عاد إلى مكة وهاجر إلى المدینة .

أسد الغابة، ج 3، ص 376 .

زمانی كه عثمان اسلام آورد‌ ، رسول خدا دخترش رقیه را به همسری او درآورد ، هر دوی آن‌ها به سرزمین حبشه مهاجرت كردند ، سپس وقتی از آن‌جا بازگشتند ، به مدینه مهاجرت كردند .

علاوه براین ، عثمان با أم البنین بنت عیینة و فاطمة بنت الولید بن عبد شمس نیز ازدواج كرده است ؛ در حالی كه پدر هر دوی آن‌ها نیز در آن زمان از دشمنان خدا بوده‌اند .

اگر واقعاً جمع بین دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا ، حرام بوده است ، چرا عثمان این عمل حرام را بارها و بارها مرتكب شده است ؟ و اگر حرام نبوده ، چرا پیامبر اسلام به قول اهل سنت اجازه چنین كاری را به امیر المؤمنین نداد و نعوذ بالله می‌خواست حلال خدا را حرام كند ؟ پس معلوم می‌شود كه یا قضیه خواستگاری از دختر ابوجهل از اختراعات بنی امیه و برای تنقیص مقام امیر المؤمنین است ، یا پیامبر اسلام دختری غیر از صدیقه طاهره نداشته است ؟

5 . از دلایلی كه دروغ بودن این قضیه را روشن می‌سازد ، این است كه بسیاری از علمای اهل سنت و از جمله ضیاء المقدسی گفته‌اند :

عن قتادة ، قال : ولدت خدیجة لرسول الله ( صلى الله علیه وآله وسلم ) : عبد مناف فی الجاهلیة ، وولدت له فی الاسلام غلامین ، وأربع بنات : القاسم ، وبه كان یكنى : أبا القاسم ، فعاش حتى مشى ، ثم مات ، و عبد الله ، مات صغیرا . وأم كلثوم . وزینب . ورقیة . وفاطمة ... .

البدء والتاریخ ، ج 5 ، ص 16 و ج 4 ، ص 139 .

قتاده گفته است : خدیجه برای نبی مكرم اسلام ، در عهد جاهلیت ، عبد مناف را به دنیا آورد و بعد از اسلام ، دو پسر و چهار دختر به نام های : قاسم ـ به خاطر او كنیه پیامبر را «ابوالقاسم » گذاشتند ، آن قدر زنده بود كه می‌توانست راه برود بعد از آن فوت كرد ـ و عبد الله كه خردسال فوت كرد ، و ام كلثوم ، زینب ، رقیه و فاطمه را به دنیا آورد .

شهاب الدین قسطلانی بعد از نقل سخن مقدسی می‌نویسد :

وقیل : ولد له ولد قبل المبعث ، یقال له : عبد مناف ، فیكونون على هذا اثنی عشر ، وكلهم سوى هذا ولد فی الاسلام بعد المبعث .

المواهب اللدنیة ، ج 1 ، ص 196 .

گفته‌اند كه كه خدیجه قبل از مبعث یك پسر برای او به دنیا آورد كه به او عبد مناف می‌گفتند ، غیر از عبد مناف بقیه فرزندان پیامبر بعد از مبعث متولد شده است .

و ابن عبد البر در الإستیعاب می‌نویسد :

وقال الزبیر ولد لرسول الله صلى الله علیه وسلم القاسم وهو أكبر ولده ثم زینب ثم عبد الله وكان یقال له الطیب ویقال له الطاهر ولد بعد النبوة ثم أم كلثوم ثم فاطمة ثم رقیة .

الاستیعاب - ابن عبد البر - ج 4 - ص 1818 .

زبیر گفته : نخستین فرزند رسول خدا كه به دنیا آمد ، قاسم بود و او از همه بزرگتر بود ، پس او زینب ، و پس از وی عبد الله كه به وی طیب و یا طاهر نیز می‌گفتند بعد از نبوت متولد شد ، پس از آن ام كلثوم ، سپس فاطمه و پس از وی رقیه به دنیا آمدند .

از طرف دیگر نوشته‌اند كه رقیه ، كوچكترین دختر رسول خدا و حتی از حضرت زهرا سلام الله علیها نیز كوچكتر بوده است . چنانچه ابن كثیر دمشقی می‌نویسد :

أكبر ولده علیه الصلاة والسلام القاسم ، ثم زینب ، ثم عبد الله ، ثم أم كلثوم ثم فاطمة ثم رقیة ...

بزرگترین فرزند ، پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم قاسم ، و پس از آن ، زینب ، عبد الله ، ام  كلثوم ، فاطمه و پس از آن رقیه بوده است .

با این تفصیل ، چگونه می‌توان این سخن اهل سنت را تصدیق كرد كه رقیه با عثمان ازدواج كرده ، بعد با او به حبشه مهاجرت نموده و حتی در داخل كشتی فرزندی از او سقط شده است !!! . با این كه می‌دانیم ، هجرت اول به حبشه در سال پنجم بعد از بعثت بوده است .

و همچنین بسیاری از علمای اهل سنت نوشته‌اند كه ام كلثوم رقیه قبل از این كه با عثمان ازدواج كند در عقد پسران أبی لهب بوده‌اند و بعد از آن كه سوره تبّت در حق أبی لهب نازل شد ، وی به فرزندانش دستور داد كه دختران رسول خدا را طلاق بدهند . ابن أثیر  در اسد الغابة می‌نویسد :

قد زوج ابنته رقیة من عتبة بن أبی لهب وزوج أختها أم كلثوم عتیبة بن أبی لهب فلما نزلت سورة تبت قال لهما أبوهما أبو لهب وأمهما أم جمیل بنت حرب بن أمیة حمالة الحطب فارقا ابنتی محمد ففارقاهما ...

أسد الغابة - ابن الأثیر - ج 5 - ص 456 .

رسول خدا ، دخترش رقیه را به عتبه پسر أبی لهب و ام كلثوم را به عتیبه پسر دیگر ابولهب داد ، وقتی سوره تبت نازل شد ، ابولهب و همسرش ام جمیل كه همان «حمالة الحطب » باشد ، به پسرانش دستور دادند كه دختران محمد را طلاق دهند . پس آن‌ها را طلاق دادند ...

در حالی كه می‌دانیم ، سوره تبت در زمانی نازل شده است كه مسلمین در شعب أبی طالب در محاصره بودند . سیوطی در الدر المنثور می‌نویسد :

وأخرج أبو نعیم فی الدلائل عن ابن عباس قال ما كان أبو لهب الا من كفار قریش ما هو حتى خرج من الشعب حین تمالأت قریش حتى حصرونا فی الشعب وظاهرهم فلما خرج أبو لهب من الشعب لقى هندا بنت عتبة ابن ربیعة حین فارق قومه فقال یا ابنت عتبة هل نصرت اللات والعزى قالت نعم فجزاك الله خیرا یا أبا عتبة قال إن محمدا یعدنا أشیاء لا نراها كائنة یزعم أنها كائنة بعد الموت فما ذاك وصنع فی یدی ثم نفخ فی یدیه ثم قال تبا لكما ما أرى فیكما شیئا مما یقول محمد فنزلت تبت یدا أبى لهب قال ابن عباس فحصرنا فی الشعب ثلاث سنین وقطعوا عنا المیرة حتى أن الرجل .

الدر المنثور - جلال الدین السیوطی - ج 6 - ص 408

و محاصره در شعب أبی طالب در سال ششم بعثت و بعد از هجرت به حبشه بوده است .

با این حال چگونه می‌توان تصدیق كرد كه همسر عثمان دختر پیامبر بوده است ؟

6 . محمد بن اسماعیل بخاری می‌نویسد ، شخصی پیش عبد الله بن عمر آمد و از او سؤالاتی كرد ؛ از جمله نظر او را در باره عثمان و امام علی علیه السلام پرسید ، وی در مقایسه بین عثمان و حضرت علی علیه السلام می‌گوید :

أَمَّا عُثْمَانُ فَكَأَنَّ اللَّهَ عَفَا عَنْهُ وَأَمَّا أَنْتُمْ فَكَرِهْتُمْ أَنْ تَعْفُوا عَنْهُ وَأَمَّا عَلِیٌّ فَابْنُ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ وَخَتَنُهُ ... .

صحیح البخاری - البخاری - ج 5 - ص 157 .

اما عثمان ، خداوند از گناه او ( فرار عثمان در جنگ احد ) درگذشت ؛ ولی شما دوست ندارید كه او را ببخشید ، اما علی علیه السلام پس او پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و داماد او است .

ملاحظه می‌فرمایید كه دفاع عبد الله بن عمر از عثمان فقط در این مطلب خلاصه می‌شود كه خداوند از گناه فرار وی در جنگ احد درگذشته است ؛ ولی صحابه‌ای كه علیه او خروج كردند ، او را نبخشیده و عثمان را كشتند ؛ ولی این كه عثمان داماد پیامبر نیز باشد ، متذكر نمی‌شود . اما نسبت به امیر المؤمنین علیه السلام استدلال می‌كند كه او پسر عموی پیامبر و داماد آن حضرت است .

اگر عثمان داماد پیامبر بود ، باید ابن عمر به آن استدلال می‌كرد ؛ زیرا وی تمام تلاش خود را می‌كند كه در برابر هر نوع تهمتی را از عثمان دفع كند و معنا ندارد كه وقتی دلیل قویتری همانند دامادی پیامبر وجود دارد ، وی به دلیل سخیف و ضعیف استدلال كند ؛ زیرا عفو خداوند فقط شامل كسانی می‌شود كه بعد از فهمیدن زنده بودن پیامبر از فرار دست كشیده و برگشتند و شامل عثمان كه بعد از سه روز برگشت ، نمی‌شود . حتی اگر فرض كنیم كه عفو خداوند شامل عثمان نیز می‌شود ، سبب نخواهد شد كه خداوند تمامی گناهان او را كه حتی بعد از آن نیز انجام داده بخشیده باشد ؛ بلكه حد اكثر شامل فرار او در همان جنگ می‌شود .

بنابراین شایسته بود كه اگر دامادی عثمان صحت داشت ، به آن استناد می‌كرد .

7 . حضرت زهرا سلام الله علیها بعد از غصب فدك توسط ابوبكر به مسجد آمد و خطبه غرائی خواند كه بسیاری از علمای اهل سنت آن را نقل كرده‌اند . آن حضرت در بخش‌های از این خطبه می‌فرماید :

أنا فاطمة بنت محمد أقول عودا على بدء ، وما أقول ذلك سرفا ولا شططا... فإن تعزوه تجدوه أبی دون نسائكم وآخا ابن عمی دون رجالكم ، فبلغ الرسالة صادعا بالرسالة ناكبا عن سنن مدرجة المشركین ، ضاربا لثجهم آخذا بأكظامهم ، داعیا إلى سبیل ربه بالحكمة والموعظة الحسنة .

مناقب علی بن أبی طالب (ع) وما نزل من القرآن فی علی (ع) - أبی بكر أحمد بن موسى ابن مردویه الأصفهانی - ص 202 و السقیفة وفدك - الجوهری - ص 142  .

اى مردم آگاه باشید كه من فاطمه و پدرم محمّد است ، گفتارم تماما یك نواخت از سر صدق بوده و از غلط و نادرستى به دور است ... اگر تحقیق كنید (پیامبر اسلام ) پدر من بود نه پدر زنان شما ، و در عقد اخوّت پسر عموى من بود نه شما .

اگر زنان عثمان دختران پیامبر بودند ، نباید فاطمه زهرا سلام الله علیها كه سرور زنان بهشت است ، چنین سخنی بگوید و از طرف دیگر عثمان نیز می‌توانست به این سخن حضرت اعتراض كند كه زنان من نیز دختران پیامبر بودند .

8 . ابن الدمشقی و محب الدین طبری می‌نویسند :

أن رسول الله صلى الله علیه وسلم قال لعلی : أوتیت ثلاثا لم یؤتهن أحد ولا أنا ، أوتیت صهرا مثلی ولم أوت أنا مثلی ، وأوتیت زوجة صدیقة مثل بنتی ولم أوت مثلها زوجة ، وأوتیت الحسن والحسین من صلبك  ولم أوت من صلبی مثلهما ، ولكنكم منی وأنا منكم .

جواهر المطالب فی مناقب الإمام علی (ع) - ابن الدمشقی - ج 1 - ص 209 و الریاض النضرة ج 2 ص 202 .

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله به على علیه السّلام فرمود : یا على خداى تعالى سه گونه موهبت به تو عنایت فرموده است كه به من و هیچیك از مردم ، عنایت نفرموده است :

1. پدر زنى مانند من به تو ارزانى داشته است كه به من عنایت نكرده است ؛ 2. همسر پاكیزه گوهر راستگو و راست رو به تو مرحمت داشته كه به من عنایت نفرموده است ؛ 3 . حسن و حسینى از پشت تو به وجود آورده است كه چنان دو فرزندى از پشت من بوجود نیاورده است ؛ آرى ! من از شمایم و شما از من مى‏باشد .

در این روایت پیامبر اسلام به صراحت می‌گوید كه به احدی غیر از علی علیه السلام پدر زنی مثل من داده نشده است ، معلوم می‌شود كه پیامبر دختر دیگری نداشته است و گرنه چنین سخنی نمی‌فرمود .

يکشنبه 22/11/1391 - 16:12
اهل بیت
چرا حضرت علی (ع) نام سه فرزند خود را عمر ، ابوبكر و عثمان گذاشت؟
   

طرح شبهه:

شیعیان ادعا مى‌كنند كه خلیفه اول و دوم به خانه فاطمه (رضى الله عنها) حمله كرده‌اند؛ در حالى كه همه مى‌دانیم علی رضى الله عنه چند تن از فرزندان خود را به نام‌هاى خلفا ـ همان‌هایى كه ادعا مى‌شود قاتل فاطمه بوده‌اند ـ نام گذارى كرده است. این نشان مى‌دهد كه خلفا از این تهمت‌ها برى هستند. آیا كسى نام فرزندانش را از نام قاتل زنش مى‌گذارد؟

نقد و بررسی:

پاسخ اجمالی:

نام گذاری به نام ابوبکر:

اولاً: اگر قرار بود كه امیر مؤمنان علیه السلام نام فرزندش را ابوبكر بگذارد، از نام اصلى او (عبد الكعبه، عتیق، عبد الله و... با اختلافى كه وجود دارد) انتخاب مى‌كرد نه از كنیه او؛

ثانیا: ابوبكر كنیه فرزند علی علیه السلام بوده و انتخاب كنیه براى افراد در انحصار پدر فرزند نمى‌باشد؛ بلكه خود شخص با توجه به وقایعى كه در زندگی‌اش اتفاق مى‌افتاد كنیه‌اش را انتخاب مى‌كرد.

ثالثاً: بنا بر قولى، نام این فرزند را امیر مؤمنان علیه السلام، عبد اللّه گذارد كه در كربلا سنّش 25 سال بوده است.

ابو الفرج اصفهانى مى نویسد:

قتل عبد الله بن علی بن أبی طالب، وهو ابن خمس وعشرین سنة ولا عقب له.

عبد الله بن علی 25 ساله بود كه در كربلا به شهادت رسید.

الاصفهانی، أبو الفرج علی بن الحسین (متوفای356)، مقاتل الطالبیین، ج 1، ص 22.

بنا براین سال ولادت عبد الله در اوائل خلافت حضرت علی علیه السلام بوده كه حضرت در آن دوره تندترین انتقاد ها را از خلفاى پیشین داشته است.

نام گذاری به نام عمر:

اولاً: یكى از عادات عمر تغییر نام افراد بود و بر اساس اظهار مورخان شخص عمر این نام را بر او گذازد و به این نام نیز معروف شد.

بلاذرى در انساب الأشراف مى‌نویسد:

وكان عمر بن الخطاب سمّى عمر بن علیّ بإسمه.

عمر بن خطاب، فرزند علی را از نام خویش، «عمر» نام‌گذارى كرد.

البلاذری، أحمد بن یحیى بن جابر (متوفای279هـ)، أنساب الأشراف، ج 1، ص 297.

ذهبى در سیر اعلام النبلاء مى‌نویسد:

ومولده فی أیام عمر. فعمر سماه باسمه.

در زمان عمر متولد شد و عمر، نام خودش را براى وى انتخاب كرد.

الذهبی، شمس الدین محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفای748هـ)، سیر أعلام النبلاء، ج 4، ص 134، تحقیق: شعیب الأرناؤوط، محمد نعیم العرقسوسی، ناشر: مؤسسة الرسالة - بیروت، الطبعة: التاسعة، 1413هـ.

عمر بن الخطاب، اسم افراد دیگرى را نیز در تاریخ تغییر داده است كه ما فقط به سه مورد اشاره مى‌كنیم:

1. إبراهیم بن الحارث بـ عبد الرحمن.

عبد الرحمن بن الحارث.... كان أبوه سماه إبراهیم فغیّر عمر اسمه.

پدرش اسم او را ابراهیم گذاشته بود؛ ولى عمر آن را تغییر داد و عبد الرحمن گذاشت.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852هـ)، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 29، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

2. الأجدع أبى مسروق بـ عبد الرحمن.

الأجدع بن مالك بن أمیة الهمدانی الوادعی... فسماه عمر عبد الرحمن.

عمر بن الخطاب، اسم اجدع بن مالك را تغییر داد و عبد الرحمن گذاشت.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852هـ)، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 1، ص 186، رقم: 425، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

4 ثعلبة بن سعد بـ معلی:

وكان إسم المعلى ثعلبة، فسماه عمر بن الخطاب المعلى.

نام معلی، ثعلبه كه عمر آن را تغییر داد و معلی گذاشت.

الصحاری العوتبی، أبو المنذر سلمة بن مسلم بن إبراهیم (متوفای: 511هـ)، الأنساب، ج 1، ص 250.

ثانیاً: ابن حجر در كتاب الاصابة، باب «ذكر من اسمه عمر»، بیست و یك نفر از صحابه را نام مى‌برد كه اسمشان عمر بوده است.

1. عمر بن الحكم السلمی؛ 2. عمر بن الحكم البهزی؛ 3 . عمر بن سعد ابوكبشة الأنماری؛ 4. عمر بن سعید بن مالك؛ 5. عمر بن سفیان بن عبد الأسد؛ 6. عمر بن ابوسلمة بن عبد الأسد؛ 7. عمر بن عكرمة بن ابوجهل؛ 8. عمر بن عمرو اللیثی؛ 9. عمر بن عمیر بن عدی؛ 10. عمر بن عمیر غیر منسوب؛ 11. عمر بن عوف النخعی؛ 12. عمر بن لاحق؛ 13. عمر بن مالك؛ 14. عمر بن معاویة الغاضری؛ 15. عمر بن وهب الثقفی؛ 16. عمر بن یزید الكعبی؛ 17. عمر الأسلمی؛ 18. عمر الجمعی؛ 19. عمر الخثعمی؛ 20. عمر الیمانی. 21. عمر بن الخطاب.

العسقلانی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل الشافعی، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج4، ص587 ـ 597، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412 – 1992.

آیا این نام گذاری‌ها همه به خاطر علاقه به خلیفه دوم بوده؟!.

نام گذاری به نام عثمان:

اولاً: نام گذارى به عثمان، نه به جهت همنامى با خلیفه سوم و یا علاقه به او است؛ بلكه همانگونه كه امام علیه السلام فرموده، به خاطر علاقه به عثمان بن مظعون این نام را انتخاب كرده است.

إنّما سمّیته بإسم أخی عثمان بن مظعون.

فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون نامیدم.

الاصفهانی، أبو الفرج علی بن الحسین (متوفای356)، مقاتل الطالبیین، ج 1، ص 23.

ثانیاً: ابن حجر عسقلانى بیست و شش نفر از صحابه را ذكر مى‌كند كه نامشان عثمان بوده است، آیا مى‌شود گفت: همه این نام گذاری‌ها چه پیش و چه پس از خلیفه سوم به خاطر او بوده است

1. عثمان بن ابوجهم الأسلمی؛ 2. عثمان بن حكیم بن ابوالأوقص؛ 3. عثمان بن حمید بن زهیر بن الحارث؛ 4. عثمان بن حنیف بالمهملة؛ 5. عثمان بن ربیعة بن أهبان؛ 6. عثمان بن ربیعة الثقفی؛ 7. عثمان بن سعید بن أحمر؛ 8. عثمان بن شماس بن الشرید؛ 9. عثمان بن طلحة بن ابوطلحة؛ 10. عثمان بن ابوالعاص؛ 11. عثمان بن عامر بن عمرو؛ 12. عثمان بن عامر بن معتب؛ 13. عثمان بن عبد غنم؛ 14. عثمان بن عبید الله بن عثمان؛ 15. عثمان بن عثمان بن الشرید؛ 16. عثمان بن عثمان الثقفی؛ 17. عثمان بن عمرو بن رفاعة؛ 18. عثمان بن عمرو الأنصاری؛ 19. عثمان بن عمرو بن الجموح؛ 20. عثمان بن قیس بن ابوالعاص؛ 21. عثمان بن مظعون؛ 22. عثمان بن معاذ بن عثمان؛ 23. عثمان بن نوفل زعم؛ 24 . عثمان بن وهب المخزومی؛ 25. عثمان الجهنی؛ 26. عثمان بن عفان.

العسقلانی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل الشافعی، الإصابة فی تمییز الصحابة، ج 4، ص 447 ـ 463، تحقیق: علی محمد البجاوی، ناشر: دار الجیل - بیروت، الطبعة: الأولى، 1412 - 1992.

پاسخ های تفصیلی

1. هیج اسمى (غیر از نام‌هاى خداوند بارى تعالی) انحصارى نیست كه مختص یك نفر باشد؛ بلكه گاهى یك اسم براى افراد زیادى انتخاب مى‌شد كه با همان نام هم شناخته مى‌شدند و هیچ محدودیتى در این زمینه در بین اقوام و ملل وجود نداشته است؛ بنابراین، نام‌هایى از قبیل ابوبكر و عمر و عثمان از نام‌هاى مرسومى بوده است كه بسیارى از مردم زمان پیامبر و یاران واصحاب آن حضرت، و نیز یاران و دوستان و اصحاب امامان شیعه به همین نامها معروف و مشهور بوده‌اند، مانند:

أبوبكر حضرمی، ابوبكر بن ابوسمّاك، ابوبكر عیاش و ابوبكر بن محمد از اصحاب امام باقر و صادق علیهما السلام.

عمر بن عبد اللّه ثقفى، عمر بن قیس، عمر بن معمر از اصحاب امام باقر علیه السلام. و عمر بن أبان، عمر بن أبان كلبی، عمر بن ابوحفص، عمر بن ابوشعبة! عمر بن اذینة، عمر بن براء، عمر بن حفص، عمر بن حنظلة، عمر بن سلمة و... از اصحاب امام صادق علیه السلام.

عثمان اعمى بصرى، عثمان جبلة و عثمان بن زیاد از اصحاب امام باقر علیه السلام، و عثمان اصبهانى، عثمان بن یزید، عثمان نوا، از اصحاب امام صادق علیه السلام.

2. شکى نیست که شیعیان از یزید بن معاویه و اعمال زشت او تنفر شدیدى داشته و دارند؛ ولى در عین حال مى‌بینیم که در بین شیعیان و اصحاب ائمه علیهم السلام کسانى بوده‌اند كه نام شان یزید بوده است؛ مانند:

یزید بن حاتم از اصحاب امام سجاد علیه السلام. یزید بن عبد الملك، یزید صائغ، یزید كناسى از اصحاب امام باقر علیه السلام؛ یزید الشعر، یزید بن خلیفة، یزید بن خلیل، یزید بن عمر بن طلحة، یزید بن فرقد، یزید مولى حكم از اصحاب امام صادق علیه السلام.

حتى یکى از اصحاب امام صادق علیه السلام، نامش شمر بن یزید بوده است.

الأردبیلی الغروی، محمد بن علی (متوفای1101هـ)، جامع الرواة وإزاحة الاشتباهات عن الطرق والاسناد، ج 1 ص 402، ناشر: مكتبة المحمدی.

آیا این نام گذاری‌ها مى‌تواند دلیل بر محبوبیت یزید بن معاویه نزد ائمّه و شیعیان آنان باشد؟

3. نامگذارى فرزندان روى علاقه پدر و مادر به افراد و شخصیت‌ها صورت نمى‌گرفت و گر نه باید همه مسلمانان، نام فرزندان خود را به نام رسول اكرم صلى الله علیه وآله نامگذارى مى‌كردند.

اگر نامگذارى به خاطر ابراز محبت به شخصیت‌ها بود، چرا خلیفه دوم به سراسر ممالك اسلامى بخشنامه كرد كه كسى حق ندارد فرزندش را به نام رسول خدا صلى الله علیه وآله نامگذارى كند؟

ابن بطال و ابن حجر در شرحشان بر صحیح بخارى مى‌نویسند:

كتب عمر إلى أهل الكوفة الا تسموا أحدًا باسم نبى.

إبن بطال البكری القرطبی، أبو الحسن علی بن خلف بن عبد الملك (متوفای449هـ)، شرح صحیح البخاری، ج 9، ص 344، تحقیق: أبو تمیم یاسر بن إبراهیم، ناشر: مكتبة الرشد - السعودیة / الریاض، الطبعة: الثانیة، 1423هـ - 2003م.

العسقلانی الشافعی، أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل (متوفای852 هـ)، فتح الباری شرح صحیح البخاری، ج 10، ص 572، تحقیق: محب الدین الخطیب، ناشر: دار المعرفة - بیروت.

عینى در عمدة القارى مى‌نویسد:

وكان عمر رضی الله تعالى عنه كتب إلى أهل الكوفة لا تسموا أحدا باسم نبی وأمر جماعة بالمدینة بتغییر أسماء أبنائهم المسمین بمحمد حتى ذكر له جماعة من الصحابة أنه أذن لهم فی ذلك فتركهم.

العینی، بدر الدین محمود بن أحمد (متوفای 855هـ)، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، ج 15، ص 39، ناشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت.

4. نام یكى از صحابه «عمر بن ابوسلمة قرشی» است كه پسر خوانده رسول اكرم صلى الله علیه وآله از امّ‌سلمه بوده است، از كجا این نام گذارى به خاطر علاقه حضرت امیر علیه السلام به این پسر خوانده پیامبر گرامى صلى الله علیه وآله نبوده است؟

5. بنا به نقل شیخ مفید نام یكى از فرزندان امام مجتبى علیه السلام عمرو بوده است، آیا مى شود گفت: كه این نامگذارى به خاطر همنامى با اسم عمرو بن عبدود و یا عمرو بن هشام (ابوجهل) بوده است؟

الشیخ المفید، محمد بن محمد بن النعمان ابن المعلم أبی عبد الله العكبری، البغدادی (متوفای413 هـ)، الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 2، ص 20، باب ذكر ولد الحسن بن علی علیهما ، تحقیق: مؤسسة آل البیت علیهم السلام لتحقیق التراث، ناشر: دار المفید للطباعة والنشر والتوزیع - بیروت - لبنان، الطبعة: الثانیة، 1414هـ - 1993 م.

6. با توجه به آن چه كه در صحیح مسلم از قول عمر بن خطاب آمده است، نظر حضرت امیر علیه السلام نسبت به ابوبكر و عمر این بود كه آنان دروغگو، گنهكار، فریبكار و خائن بوده‌اند، وى خطاب به علی علیه السلام و عباس مى‌گوید:

فَلَمَّا تُوُفِّىَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- قَالَ أَبُو بَكْرٍ أَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَكَ مِنَ ابْنِ أَخِیكَ وَیَطْلُبُ هَذَا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ مِنْ أَبِیهَا فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- « مَا نُورَثُ مَا تَرَكْنَا صَدَقَةٌ ». فَرَأَیْتُمَاهُ كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا وَاللَّهُ یَعْلَمُ إِنَّهُ لَصَادِقٌ بَارٌّ رَاشِدٌ تَابِعٌ لِلْحَقِّ ثُمَّ تُوُفِّىَ أَبُو بَكْرٍ وَأَنَا وَلِىُّ رَسُولِ اللَّهِ -صلى الله علیه وسلم- وَوَلِىُّ أَبِى بَكْرٍ فَرَأَیْتُمَانِى كَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا.

پس از وفات رسول خدا (صلى الله علیه وآله وسلم) ابوبكر گفت: من جانشین رسول خدا هستم،‌ شما دو نفر (عباس و علی ) آمدید و تو اى عباس میراث برادر زاده‌ات را درخواست كردى و تو اى علی میراث فاطمه دختر پیامبر را.

ابوبكر گفت: رسول خدا فرموده است: ما چیزى به ارث نمى‌گذاریم، آن‌چه مى‌ماند صدقه است و شما او را دروغگو، گناه‌كار، حیله‌گر و خیانت‌كار معرفى كردید و حال آن كه خدا مى‌داند كه ابوبكر راستگو،‌ دین دار و پیرو حق بود.

پس از مرگ ابوبكر،‌ من جانشین پیامبر و ابوبكر شدم و باز شما دو نفر مرا خائن، دروغگو حیله گر و گناهكار خواندید.

النیسابوری، مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری (متوفای261هـ)، صحیح مسلم، ج 3، ص 1378، ح 1757، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّیَرِ، بَاب حُكْمِ الْفَیْءِ، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ناشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت.

و در روایتى كه در صحیح بخارى وجود دارد، امیر مؤمنان علیه السلام، ابوبكر را «استبدادگر» مى‌داند:

وَلَكِنَّكَ اسْتَبْدَدْتَ عَلَیْنَا بِالْأَمْرِ وَكُنَّا نَرَى لِقَرَابَتِنَا من رسول اللَّهِ صلى الله علیه وسلم نَصِیبًا.

تو به زور بر ما مسلط شدی، و ما بخاطر نزدیك بودن به رسول اكرم (ص) خود را سزاوار تر به خلافت مى‌دیدیم.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازی، باب غزوة خیبر، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

و در روایت دیگرى خود شیخین نقل كرده‌اند كه امیر مؤمنان علیه السلام حتى دوست نداشت، چهر عمر را ببیند:

فَأَرْسَلَ إلى أبی بَكْرٍ أَنْ ائْتِنَا ولا یَأْتِنَا أَحَدٌ مَعَكَ كَرَاهِیَةً لِمَحْضَرِ عُمَرَ.

البخاری الجعفی، محمد بن إسماعیل أبو عبدالله (متوفای256هـ)، صحیح البخاری ج 4، ص 1549، ح3998، كتاب المغازی، باب غزوة خیبر، تحقیق: د. مصطفى دیب البغا، ناشر: دار ابن كثیر، الیمامة - بیروت، الطبعة: الثالثة، 1407هـ – 1987م.

آیا با توجه به این موضعگیرى‌هاى تند امیر مؤمنان علیه السلام در برابر خلفا، مى‌شود ادعا كرد كه حضرت به خاطر علاقه به خلفاء اسم فرزندان خود را همنام آنان قرار داده است؟

7. اهل سنت ادعا مى‌کنند که این نامگذارى ها همگى به خاطر روابط خوب امام علی علیه السلام باخلفا بوده است. اگر چنین است، چرا خلفاء نام حسن وحسین را که فرزندان رسول خدا صلى الله علیه وآله نیز بوده اند، براى فرزندان خویش انتخاب نكرده‌اند؟

آیا دوستى مى‌تواند یک طرفه باشد؟

نتیجه:

نامگذارى فرزندان امیر مؤمنان علیه السلام به نام‌هاى خلفا، خدمتى به حُسن روابط میان امیر مؤمنان و خلفا نمى‌كند و از آن نمى‌توان براى انكار شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها استفاده كرد.

يکشنبه 22/11/1391 - 16:2
اهل بیت

 بسم الله الرحمن الرحیم

ازدواج ام كلثوم با عمر، شاهد دروغ بودن شهادت:

 

طرح شبهه:

شیعیان ادعا مى‌كنند كه خلیفه دوم قاتل فاطمه زهرا (رضى الله عنها) است؛ اما كدام‌ عقل‌ سلیم‌ مى‌پذیرد كه‌ حضرت‌ علی ‌(رضی‌الله عنه‌) دخترش‌ را به‌ ازدواج‌ قاتل‌ همسر گرامیش‌، فاطمه‌ (رضى الله عنها) درآورد و رابطه‌ دوستانه‌ با او برقرار نماید؟

نقد و بررسى:

یكى از شبهاتى كه اهل سنت؛ به ویژه در سال‌هاى اخیر به صورت گسترده مطرح كرده‌اند، ازدواج خلیفه دوم با امّ‌كلثوم دختر امیر مؤمنان و فاطمه زهرا علیهما السلام است.

اهل سنت،‌ استفاده‌هاى گوناگونى از این ازدواج مى‌كنند؛ از جمله مى‌خواهند با اثبات این ازدواج، رابطه صمیمانه و دوستانه امیر مؤمنان با خلفا را ثابت و از سوى دیگر، شهادت صدیقه شهیده سلام الله علیها، غصب خلافت و... را انكار نماید.

از این رو، این شبهه اهمیت فوق العاده و پیوند ناگسستنى با اندیشه‌هاى شیعیان دارد و باید به صورت دقیق و مستدل بررسى شود.

اندیشه‌وران شیعه پاسخ هاى گوناگونى از این مطلب داده‌اند كه همگى آن‌ها صحیح و معقول به نظر مى‌رسد؛ برخى همچون رضى الدین حلى، علامه مقرّم، علامه باقر شریف القرشى و... اصل وجود دخترى به نام امّ‌كلثوم را براى حضرت زهرا سلام الله علیها منكر شده و دلیل‌هاى متقنى براى آن ارائه كرده‌اند. كه ما نیز در این مقاله، در دفاع از این نظر، شواهد فراوان بیان كرده‌ایم.

 برخى دیگر، وقوع تعارض در روایات ازدواج را دلیلى واضح براى بطلان مدعاى اهل سنت در باره این ازدواج مى‌دانند؛ از جمله شیخ مفید رضوان الله تعالى علیه در دو رساله مجزا به نام‌هاى المسائل العُكبریة و المسائل السرویة، و نیز سید ناصر حسین الهندى در كتاب افحام الأعداء والخصوم و آیت الله میلانى و...

ما نیز در این مقاله، تعارض‌هاى گسترده در نقل این ماجرا را مطرح و مستندات آن را از كتاب‌هاى اهل سنت ذكر كرده‌‌ایم.

 و اندیشه‌وران دیگرى، همچون سید مرتضى پاسخ داده‌اند كه این ازدواج با زورگویى و تهدید عمر بن خطاب بوده است.

عده‌اى از دانشمندان شیعه و سنى با پذیرش اصل ازدواج، نكته دیگرى را مطرح كرده‌اند كه امّ‌كلثوم همسر عمر، دختر امیر مؤمنان علیه السلام نبود؛‌ بلكه دختر ابوبكر بوده است؛ از جمله یحیى بن شرف نووى، مهمترین شارح صحیح مسلم در كتاب تهذیب الأسماء این مطلب را نقل كرده و آیت الله مرعشى نجفى از عالمان شیعه در شرح احقاق الحق به این مطلب تصریح كرده‌اند كه در ادامه مدرك و اصل سخن ایشان خواهد آمد.

گویا از بین پاسخ هاى موجود، پاسخ اخیر كامل‌تر است؛ چرا كه از طرفى تمام روایات موجود در كتاب‌هاى اهل سنت كه ازدواج دختر امیر مؤمنان علیه السلام را با خلیفه دوم ثابت مى‌كند، با اشكالات سندى مواجه و با تعارض‌ها و تناقض‌هاى غیر قابل جمعى كه دارند، غیر قابل اعتماد هستند و از طرف دیگر در هیچ یك از روایات موجود در كتاب‌هاى شیعه، تصریح نشده كه امّ‌كلثوم دختر امیر مؤمنان از حضرت زهرا علیهما السلام باشد؛ بلكه ازدواج دخترى به نام امّ‌كلثوم را كه در خانه امیر مؤمنان بوده ثابت مى‌كنند.

اعتراف اندیشمندى همچون نووى، برترین شارح صحیح مسلم كه گسترده‌ترین و مهمترین كتاب فقهى شافعى نیز متعلق به او است، عامل مهم دیگرى است كه این دیدگاه را تقویت مى‌كند.

و نیز مى‌گوییم كه حتى در صورت اثبات چنین ازدواجى، نمى‌توان از آن رابطه صمیمانه امیر مؤمنان را با خلفا اثبات كرد؛ زیرا این ازدواج نه تنها براى خلیفه دوم فضیلت محسوب نمى‌شود؛ بلكه لكه سیاهى است كه همانند تیرگى غصب خلافت، بر دامان او باقى مانده است؛ چرا كه در ماجراى این ازدواج چیزهایى نقل شده است كه عرق شرم از پیشانى انسان غیرت مند جارى مى‌شود. این مطلب را در محور چهارم بررسى كرده‌ایم.


فهرست مطالب

 

محور اول: دخترى به نام ام كلثوم وجود نداشته است

     کلام عالمان شیعه در تایید این دیدگاه:

     کلام علمای اهل سنت در تایید این نظر:

     شواهد این دیدگاه:

           1. در هیچ روایت صحیح السندی بین نام ام كلثوم و زینب جمع نشده است:

           2. عبد الله بن جعفر با چه كسی ازدواج كرده است:

           3. دو خطبه با نام یك نفر:

           4. عزاداری و نوحه خوانی ام كلثوم برای حضرت زهرا سلام الله علیها:

           5. امیر مؤمنان در شب ضربت خوردن، مهمان چه كسی بود؟

           6. ام كلثوم بهترین دختر امیر مؤمنان علیه السلام:

           7. معاویه، از دختر چه كسی خواستگاری كرد؟

          8. در شام چه كسی دفن شده است:

          9. چه كسانی از زنان اهل بیت، در كربلا اسیر شدند:

          10. میراث فاطمه، فقط به ام كلثوم رسید:

          11. ازدواج عمر با حضرت زینب (س)!!!

          12. ام كلثوم در كربلا حضور داشت:

منكرین ازدواج در اهل بیت به اقرار علمای اهل سنت


 

محور دوم: ام كلثوم دختر ابوبكر، یا ام كلثوم دختر امیر مؤمنان علیه السلام؟

     1. اعتراف مهم‌ترین شارح صحیح مسلم: عمر داماد أبو بكر

          تحلیل روایت جعلی رد خواستگاری عمر از دختر أبو بكر توسط عایشه:

     2. یك روایت از دو ام كلثوم:


محور سوم: تعارض‌هاى موجود در نقل قضیه

     1. ام كلثوم پس از عمر با چه كسی ازدواج كرد؟

     2. سن ام كلثوم هنگام ازدواج

          هنوز به حدی نرسیده بود كه شهوت را برانگیزد:

          دختری كوچك و غیر بالغ كه با دیگر دختران بازی می كرد:

          ده سال یا بیشتر داشت:

     3. مقدار مهریه ام كلثوم:

          الف: ده هزار دینار:

          ب: چهل هزار دینار:

          ج: چهل هزار درهم:

     4. آیا عمر از ام كلثوم فرزندی داشته است؟

          فرزندی نداشت:

          یك فرزند داشت:

          دو فرزند داشت:

          سه فرزند داشت:

          زید برادر عمر بود یا پسر عمر؟

     5 . زید اصغر بزرگتر از زید اكبر!!!

     6 . عمر، دخترش رقیه را به ازدواج ابراهیم بن نعیم آورد:

     7. تاریخ وفات ام كلثوم و زید:

           مرگ در زمان حكومت عبد الملك بن مروان (73 ـ 86هـ):

           مرگ در زمان امارت سعید بن العاص (48 ـ 54هـ):

          مرگ، پس از واقعه كربلا:

     8. نحوه وفات ام كلثوم و زید:

          مرگ بر اثر مریضی:

          مرگ بر اثر اصابت سنگ:

          مرگ بر اثر اصابت تیر:

          مرگ بر اثر خوردن سم:

     9. آیا زید، فرزند داشت؟

           فرزندی نداشت:

          چندین فرزند داشت:

     10. سن زید هنگام وفات:

          خردسال بود:

           جوان بود:

          بزرگسال بود:

     11. چه كسی بر جنازه زید و ام كلثوم نماز خواند؟

          عبد الله بن عمر

          سعید بن العاص:

     12. حضور أبو قتاده بدری در صف نماز جماعت:

     13. ازدواج عمر با ام كلثوم یا با حضرت زینب (س)

     14. چه كسی امام جماعت را مقدم كرد؟

          امام حسن علیه السلام:

          امام حسین علیه السلام:

          مردم امام جماعت را مقدم كردند!


محور چهارم: اهانت به ناموس رسول خدا

     عمر ساق ام كلثوم را برهنه كرده به آن نگاه كرد:

     عمر ساق ام كلثوم را برهنه، لمس كرد!

     آرایش ام كلثوم توسط امیر مومنان پیش از ازدواج، و لمس ساق و بوسیدن او توسط عمر!

     كشف ساق توسط عمر، مصدر تشریع برای پیروان او:

     توجیه این عمل توسط علمای اهل سنت:

     بررسی این روایات از دیدگاه منصفین:

     دیدگاه علمای شیعه نسبت به این عمل:

     ام كلثوم، عمر را «امیر المؤمنین» مى‌خواند!!!

     عمر در مقابل اهانت مغیره به ام كلثوم، سكوت كرد:

 

محور پنجم: بررسی و تحلیل بهانه عمر برای ازدواج


محور ششم: مخالفت با سنت رسول خدا

     رد خواستگاری أبو بكر و عمر توسط رسول خدا (ص):

     احیاء سنت جاهلی توسط عمر:

     جمع بین دختر رسول خدا و دختر دشمن خدا حرام است:


محور هفتم: عمر با ام كلثوم «كفو» نبود

    غیر هاشمی، كفو هاشمی نیست:

    عدم كفائت سنی عمر با ام كلثوم:

    عدم صلاحیت اخلاقی عمر برای ازدواج با ام كلثوم:

    عدم كفائت دینی عمر با ام كلثوم:

     امیر مؤمنان (ع)، خلیفه دوم را فاجر، ستمگر، دروغگو، خیانتكار و... مى‌داند:

    شراب خواری خلیفه، دلیل بر عدم كفائت:

     بدعت‌گذار با دختر عفیفه، كفو نیست:


محور هشتم: ازدواج با تهدید و زورگویی

    در حال ضرورت، ازدواج با كافر نیز جایز است:

    ازدواج اجباری عمر با عاتكه:

    ازدواج‌های اجباری با خاندان اهل بیت علیهم السلام:

           ازدواج اجباری حجاج بن یوسف با دختر حضرت زینب (س):

           ازدواج اجباری مصعب بن زبیر با سكینه بنت الحسین علیهما السلام

روایت جنیه در كتاب‌های سنی

 

محور نهم: بررسی روایات اهل تسنن

     زهری، در خدمت گروه جعل حدیث بنی امیه:

     زهری، كثیر الإدراج است:

     زهری از مدلسین بوده است:

     زهری، دشمن امام علی علیه السلام است:

 

 

 - جهت کسب اطلاعات بیشتر به نشانی زیر مراجعه کنید :

 

http://www.valiasr-aj.com/lib/omekolsom/omekolsom.pdf

يکشنبه 22/11/1391 - 15:40
اخلاق

از عشق بگویید. چرا پسر و دختر عاشق هم می‌شوند و چرا دنیای امروز همه عشق و عاشقی است؟ آیا در قرآن و اسلام نیز اشاره‌ای به عشق و محبت شده است؟

 بنا نیست در این فرصت کوتاه به مباحثی که شاید در اصطلاح به آنها «عرفانی» نیز گفته شود وارد شویم، ولی همین قدر مختصر اشاره می‌شود که اساس خلقت جهان همان «عشق و محبت» است که از همان عشق ذات به ذات و به تجلی ذات سرچشمه می‌گیرد.

در هیچ دین و مکتبی نیز «عشق و محبت» به زیبایی، جامعیت و هدفمندی اسلام تعریف و تبیین نگردیده است و در هیچ کتاب آسمانی یا زمینی نیز ابعاد و آثار آن، به این حد از کمال تشریح و بیان نگردیده است.

الف – اساس خلقت بر محبت و عشق است:

خداوند متعال، همه موجودات و از جمله انسان‌ها را عاشق خود آفرید و این عشق را در فطرت آنها قرار داد. لذا هر انسانی (اعم از خدانشناس و یا مؤمن) عاشق اوست، هر چند که خودش نفهمد.

دلیل روشن آن که، عشق به کمالی که در هر موجودی و از جمله انسان تبلور دارد، همان عشق به خداوند متعال است، چرا که کمالی جز او وجود ندارد و هر چه هست تجلیاتی از آن کمال است. لذا وقتی انسان کمالات را بر می‌شمرد، مانند: حیات، علم، حکمت، قدرت، جمال، غنا، سلامت، جود، کرم، رحمت و ...، متوجه می‌شود که  همه «اسماء الله» است. اوست که حی، علیم، حکیم، قادر، جمیل، غنی، سلیم، جواد، کریم، رحیم و ... می‌باشد و مابقی همه جلوه محدود و ناقصی از او هستند. اسم ها و نشانه‌های او هستند و نه خود او.

از این رو همه عاشق او هستند، ولی برخی در یافتن مصداق «کمال و معشوق حقیقی» خطا می‌کنند و جلوه را به جای خودش فرض می‌کنند و ناقص را به جای کامل معبود می‌گیرند.

اگر دقت کنیم، خواهیم یافت که نه هیچ کمالی حدی دارد و نه عشق انسان به کمال حدی دارد. نه علم و قدرت و غنا حد دارد و نه عشق به آنها محدود است. پس انسان بی حد عاشق آن کمال محض و بی حد است. و به قول حضرت امام خمینی (ره): عشق واقعی و عاشق واقعی، دلیل بر وجود معشوق واقعی است.

ب – عشق انگیزه و موتور حرکت است:

انسان عقل دارد که به وسیله آن هستی و حقایق عالم هستی را می‌شناسد و علم دارد که چراغ عقل می‌شود و بر نشانه‌های هستی می‌تابد تا عقل بیشتر بشناسد، اما نه عقل انگیزه حرکت می‌شود و نه علم. بلکه این فقط محبت و عشق (دوست داشتن) است که سبب حرکت «محب به سوی محبوب» و «عاشق به سوی معشوق» می‌گردد. چرا که محب، همیشه مایل به لقای محبوب است. (حال محبوبش هر چه باشد – از بت گرفته تا خدا). ندیدیم وقتی انسان کسی یا چیزی را دوست دارد، فراق او را تحمل نمی آورد و تلاش می‌کند تا به دیدار و وصال او [آن] برسد؟

این که «من» شناختم و دانستم که خیابانی هست، فضای سبزی هست، رودخانه‌ای در آن هست و ...، به هیچ وجه دلیل نمی‌شود که حتماً در آن خیابان، فضای سبز و کنار رودخانه قدم بزنم، اما اگر دوست داشتم، حتماً به آن اقدام می‌کنم.

این که بدانم در این دنیا، حق هست، باطل هست، ارزش هست، ضد ارزش هست، عدل هست، ظلم هست و ...، دلیل نمی‌شود که به سوی آنها بروم، اما اگر حق یا باطل، تقوا یا فسق، عدل یا ظلم و... را دوست داشته باشم، حتماً شروع به حرکت به آن سو می‌نمایم.

ج – محبت و عشق در قرآن کریم:

در قرآن کریم، آیات بسیاری وجود دارد که انسان را برای شناخت حقیقت هستی و کمال واقعی بیدار، بصیر و علیم می‌نماید. آیات و نشانه‌های محبوب را بر می‌شمرد و سؤال ایجاد می‌نماید که آیا تعقل نمی‌کنید؟ تفکر نمی‌کنید؟ تدبر نمی‌کنید؟ متذکر نمی‌شوید و ...؟ اینها همه برای شناخت است، اما آنجا که می‌خواهد فرمان حرکت دهد، می‌فرماید: بگو هر کس من را دوست دارد راه بیافتد. چرا که تنها انگیزه و موتور حرکت، همان محبت و عشق است و نتیجه این حرکت را نیز محبت متقابل (رابطه عاشق و معشوقی) بیان می‌دارد:

«قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ» (آل‌عمران،‌31)

ترجمه: بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروى كنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است.

و در آیه بعد نیز نتیجه ی عدم پیروی و اطاعت برای قرب به محبوب را همان محرومیت از محبت معشوق بر می‌شمرد و می‌فرماید:

«قُلْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَالرَّسُولَ فإِن تَوَلَّوْاْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْكَافِرِینَ» (آل‌عمران،‌32)

ترجمه: بگو خدا و پیامبر [او] را اطاعت كنید پس اگر رویگردان شدند قطعا خداوند كافران را دوست ندارد.

د – عشق و معشوق کاذب – عشق و معشوق حقیقی:

بیان شد که عشق به خداوند متعال فطری است، پس در همگان وجود دارد. منتهی تفاوت در این است که برخی در جستجوی محبوب، به خطا تجلی او را به جای خودش می‌گیرند، إله‌های کاذب را به جای الله که تنها إله واقعی و حقیقی اوست می‌گیرند و با خود می‌گویند «لابد آن معشوقی که فطرتاً عاشق او هستم و این عشق را خود در می‌یابم و مرا به سوی می‌کشاند همین است!» لذا گمان می‌کند آن علم و علیمی که عاشق او هستند، همین جبر، مثلثات، علم تجربی یا فلسفه است! قدرت و قادری که عاشق اوست، همین پست، مقام، میز و صدارت است! غنا و غنی‌ای که عاشق اوست، همین مال، اموال و پول است و ... . از این رو می‌فرماید «لا إله الا الله» و متذکر می‌گردد که برخی، چیزهای دیگری را معبود گرفته و آن را به اندازه‌ای که باید مرا دوست داشته باشند، دوست می‌دارند، ولی آنان که مرا شناخته و ایمان آورده‌اند، اوج محبت‌شان به من تعلق دارد و همه چیز را در این راستا دوست دارند:

«وَمِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَلَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ» (البقره، 165)

ترجمه: و برخى از مردم در برابر خدا همانندهایى [براى او] برمى‏گزینند و آنها را دوست می‌دارند، مانند دوست داشتن خدا، ولى كسانى كه ایمان آورده‏اند به خدا محبت بیشترى دارند كسانى كه [با برگزیدن بتها به خود] ستم نموده‏اند اگر مى‏دانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نیرو[ها] از آن خداست و خدا سخت‏كیفر است.

و آیاتی چون «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ» - «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ» - «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ» - «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الَّذِینَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُم بُنیَانٌ مَّرْصُوصٌ» - «إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِینَ‌« و ...، همه بیان شروط و نشانه‌های معشوق واقعی است که باید در عاشق واقعی تجلی یابد تا محبوب گردد.

و آیاتی چون: «إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِینَ»  - «إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا» - «إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الخَائِنِینَ» - «إِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» - «إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ الْمُفْسِدِینَ» - «وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الظَّالِمِینَ» - «فَإِنَّ اللّهَ لاَ یُحِبُّ الْكَافِرِینَ» و ...، همه نشانی‌های است که اگر در کسی ظهور کرد، از حرم یار بیرون می‌افتد و از عشق و مبحت او محروم می‌گردد.

ﻫ - عشق دختر و پسر:

عشق دختر و پسر به یک دیگر نیز از همین منشاء ایجاد می‌شود. همگان ناقص و عاشق کمال هستند و هر کس چون کمالی که عاشق اوست را در طرف مقابل می‌بیند، از او خوشش می‌آید و عاشق او می‌شود. مثلاً اگر کسی «علم» را بیشتر دوست داشته باشد، عاشق کسی می‌شود که علم بیشتر در او تجلی کرده است و مثلاً دارای مدرک دکترا است و با قیافه‌ی او زیاد کاری ندارد، اما کسی که توجهش به «جمال» بیشتر است، عاشق تجلی جمال و زیبایی او می‌شود و با علم او کاری ندارد و کسی که بیشتر به «غنا» توجه دارد، به ثروت طرف مقابل نگاه می‌کند و با علم یا زیبایی او کار زیادی ندارد. چنان در قرآن کریم نیز به کسانی که محو علم ناقص خود شده و به آن خوشحالند، یا فریفته‌ی زیبایی و جمال ظاهری شده و یا فریب ثروت و مال را خورده‌اند اشاره می‌نماید.

در واقع همگان، عاشق معشوق دیگری هستند و چون تجلی او را در کسی یا چیزی می‌بینند، عاشق او [آن] می‌شوند. لذا فقط عشق کسانی حقیقی بوده و پایدار می‌ماند که «أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ» باشند. چرا که فقط او باقیست و همه مظاهر (علم، زیبایی، ثروت و ...) همه فانی می‌شوند. لذا عشقی که برای خدا و در راستای عشق به خداوند است، عشقی خدایی می‌شود و مابقی همه شبیه عشق است و نه خود عشق.

در این سروده زیبا و گویای فیلسوف عارف، ملا صدرا (ره) تأمل و تعمق نماییم:

آنان که ره عشق گزیدند همه

در کوی حقیقت آرمیدند همه

در معرفت دو کُون، حرف از عشق است

هر چند سپاه او شهیدند همه

يکشنبه 22/11/1391 - 7:58
اخلاق
آیا عاشقی حرام است؟

 

اگر بگوییم عالم هستی جز تجلی معشوق نیست و حیات و زندگی نیز به جز عشق نیست، خلاف یا گزاف نگفته‌ایم. لذا مقوله «عشق» بسیار والاتر از حلال و حرام است. عشق، هدف گرفتن معشوق است و حلال و حرام، راه زودتر و سالم‌تر رسیدن به معشوق. به قول حافظ: «عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید – ناخوانده درس رمزی از کارگاه هستی»

منتهی به شرطی که «عشق»، حقیقتاً و واقعاً عشق باشد و نام هر نیاز، غریزه، جاذبه یا کشش، پسند و احیاناً تعلق خاطر اندکی عشق گذاشته نشود.

نگاه مادیون به عالم هستی، عشق را بی‌معنی کرده‌ است، تا آنجا که در ادبیات غرب معمولاً واژه‌هایی چون «Love » یا «Sex » به یک معنا و منظور نیز به کار می‌رود. چرا که در این نوع نگاه یا جهان‌بینی، انسان همین بدن است و بدن نیز مادی است و بدن مادی انسان هیچ فرقی با بدن مادی حیوان ندارد. پس عشق همان «غریزه جنسی» است.

عشق عاشق انعکاس عشق معشوق است:

غربی‌ها هم به همین معنا رسیده‌اند، اما چون معشوق حقیقی را نمی‌شناسند و یا اصرار به انکارش دارند، طبق معمول نگاه و سخن‌شان ابتر و یا دورِ باطل است. «باومن» جامعه شناس معاصری که او را پست مدرن و حتی فراتر از آن می‌شناسند می‌گوید: «عشق انعکاس است. عشق ما به همسایه به خاطر عشق او به ماست». درست می‌گوید، ولی نمی‌تواند بگوید که «پس عشق همسایه به ما از چه نشأت می‌گیرد؟ آیا دور تسلسل است؟»

اما در جهان بینی توحیدی – اسلامی، خالق عالم هستی، معشوق حقیقی است و هر چه «عشق» است، تجلی عشق اوست. وقتی نور عشق او از آیینه دل معشوق متجلی شد، او خود را «عاشق» می‌یابد. پس «عشق»، هم زیباست و هم ز بالاست. مولوی:

زهی عشق، زهی عشق که ما راست خدایا - چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم! چه گرمیم! از این عشق چو خورشید - چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه، زهی ماه، زهی باده‌ی همراه - که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور! زهی شور! که انگیخته‌ی عالم - زهی کار، زهی بار، که آنجاست خدایا

فرو ریخت، فرو ریخت، شهنشاه سواران - زهی گَرد، زهی گَرد که برخاست خدایا

فتادیم، فتادیم، بدان‌سان که نخیزیم – ندانیم، ندانیم چه غوغاست خدایا

زهی کوی، زهی کوی، یکی دودِ دگرگون – دگربار، دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر، همه بسته چراییم؟ – چه بندست؟ چه زنجیر؟ که بر پاست خدایا

چه نقشیست؟ چه نقشیست؟ در این تابه‌ی دل‌ها – غریبست، غریبست، زبالاست خدایا

خموشید، خموشید که تا فاش نگردید – که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

انسان فطرتاً عاشق است:

پس عشق، در فطرت انسان نهادینه شده است و انسان فطرتاً عاشق است و هر چه می‌کند
نیز (چه بد و چه خوب) برای قرب، لقا و وصال معشوق است.

آیا جز این است که همگان «عاشق کمال» هستند و هر چه می‌کنند برای گذر از نقص و رسیدن به کمال است؟ و آیا جز این است که کمال و بالتبع عشق به کمال حدّ و مرزی ندارد، پس همگان بی حدّ عاشق کمال بی حدّ هستند؟ و اوست که هستی و کمال محض است، پس معشوق حقیقی اوست و همگان عاشق او هستند و این «عشقی» که در خود می‌یابیم و درک می‌کنیم، همه تجلی عشق اوست؟

عشق سوم یا عشق مجازی؟

شاید بسیاری متوجه نشوند که اگر از شخص یا چیز زیبایی خوش‌شان آید و این خوشایند تا حدّ شبیه به عشق شدت یابد، علّتش این است که فطرتاً عاشق «جمیل - زیبا» هستند و چون تجلّی زیبایی او را در شخص یا چیزی می‌بینند، نسبت به او احساس علاقه، محبت، جاذبه و عشق می‌کنند. همین طور است عشق به حیات، علم، قدرت، غنا، لطافت، کرم، جود ... و سایر کمالات که همه از عشق فطری به حیّ، علیم، قادر، غنی، لطیف، کریم، جواد و ... نشأت می‌گیرد. «وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا»

انحرافات و خطایی که گاه به کفر و شرک منجر می‌گردد نیز به خاطر شدت عشق به معشوق حقیقی از یک سو و خطای در مصداق و جایگزینی دیگران به جای او و اختصاص این عشق مقدس به آن معشوق‌های دروغین است:

«وَ مِنَ النَّاسِ مَن یَتَّخِذُ مِن دُونِ اللّهِ أَندَادًا یُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ وَالَّذِینَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ وَ لَوْ یَرَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ إِذْ یَرَوْنَ الْعَذَابَ أَنَّ الْقُوَّةَ لِلّهِ جَمِیعًا وَأَنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعَذَابِ» (البقره، 165)

ترجمه: و برخى از مردم در برابر خدا همانندهایى [براى او] برمى‏گزینند و آنها را دوست دارند (به آنها عشق می ورزند) هم چون دوست داشتن خدا! ولى كسانى كه ایمان آورده‏اند شدت محبت‌شان (اوج عشق‌شان) خداست، و كسانى كه [با برگزیدن بت‌ها به خود] ستم نموده‏اند اگر مى‏دانستند هنگامى كه عذاب را مشاهده كنند تمام نیرو[ها] از آن خداست و خدا سخت‏كیفر است.

آیا عشق حرام است؟

پس، آن چه در فطرت انسان به ودیعه گذاشته شده است، آن چه در خلقت انسان نهادینه شده است و آن چه سبب حرکت و رشد آدمی می‌گردد، نه تنها حرام نیست، بلکه بسیار ارزشمند است. بلکه آن چه حرام شده است، همه تقلبی‌ها و جعلی‌ها هستند و نه حقیقی‌ها. نام هر کسی را «معشوق» گذاشتن و نام هر نیاز، کشش، غریزه و جاذبه‌ای را «عشق» گذاشتن، خود فریفتن، منحرف کننده و خانمان‌سوز است.

رفتن و رسیدن راه و رسمی دارد؟

رسیدن به هر هدفی (هر معشوقی) راه و رسمی دارد. اولاً باید که در طول عشق معشوق حقیقی باشد، نه این که در عرض آن باشد و متعرض آن گردد. «أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ» یعنی همین. ثانیاً باید این راه کوتاه‌ترین و هموارترین راه باشد تا عاشق را سریع و سالم برساند، نه این که پر از اعوجاج، پیچ و خم و اساساً در مسیر انحرافی باشد و عاشق بیچاره را به دور خودش بچرخاند و دست آخر نیز در بیراهه هلاکش کند. «الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ‌« یعنی همین.

پس اگر فرمود شرب خمر نکنید و مست نشوید، نه این که حقیقت «شراب و مستی» بد است. شراب لذت است و مستی بی‌خود شدن از خود و غرق شدن در معشوق است که سبب رشد، کمال و قرب می‌شود. و اگر فرمود دوست نگیرید و زنا نکنید، نه این که جذبه، کشش، غریزه، خوشایند و حتی دوست داشتن و عشق بین زن و مرد بد است، اگر بد بود که خودش خلق نمی‌کرد و چنین نیازها و میل‌هایی را در انسان قرار نمی‌داد، بلکه می‌فرماید: این غریزه جنسی است که در هر حیوانی هم هست و شما نامش را عشق نگذارید و اگر می‌خواهید عاشقانه به معشوق برسید که سبب رشدتان شود، از راهش وارد شوید و در صراط مستقیم‌اش گام بردارید تا ملکوتی و نورانی باشد و نه مکدر و ظلمانی و صرفاً حیوانی.

این که تا دختری از پسری خوشش آمد، نامش را عشق می‌گذارد و به هر حیله‌ای برای جذب و به دام انداختن او [که به دام افتادن خودش در گرداب‌ها منجر می‌شود] که عشق نیست. هوس است. این که تا پسری از دختری خوشش آمد و امواج هوسِ لذت بردن و کام برداشتن از او در وجودش مبدل به سونامی شد و از هیچ کاری برای اغفال او فروگذاری نکرد که نامش عشق نیست. تکبر است، خودگرایی است، خودپسندی و نامردی است. کدام عاشقی معشوق را قربانی هوس‌های خود می‌کند؟ این حرام است.

يکشنبه 22/11/1391 - 7:53
شخصیت ها و بزرگان

 

بی­شک نقش ممتاز استاد شهید مرتضی مطهری، در تحوّلات فکری، سیاسی و اجتماعیِ نیم قرن اخیر ایران را نمی توان انکار کرد. شخصیت سیاسی و حیات اجتماعی این بزرگمرد، حدیثی خواندنی دارد. گروهی ناآگاه، او را به عافیت طلبی و به دور از سیاست متهم کردند و ساواک شاه او را «روحانی افراطی» می شناخت و مبارزان مجاهد، او را مغز متفکر نهضت اسلامی می دانستند.با این همه، استاد شهید، شخصیت جامعی داشت که «حاصل عمر»  امام شد.  اکنون با مروری کوتاه به حرکت سیاسی روحانیت و تبیین راهبرد مبارزات حضرت امام قدس سره در عصر کنونی، جایگاه استاد در نهضت انقلاب اسلامی را، از دهه چهل به بعد، بررسی می کنیم سپس با بیان سیر حرکت مبارزاتی آن شهید والامقام نشان خواهیم داد که او به واقع حاصل عمر امام و فرزند خلف آن یگانه دوران بود.

روحانیت و مبارزه

بررسی تحولات سیاسی، اجتماعی ایرانِ معاصر نشان می دهد که چهار نیروی عمده؛ مذهب، روشنفکری، دولت و بیگانه در این عرصه فعال بوده اند. در این میان، نیروی مذهب از اهمیت بسزایی برخوردار بوده است، به طوری که می توان گفت اساسی ترین نیروی سازنده تاریخ معاصر ایران، همین نیروی مذهب و ظرفیت بالای مذهب تشیع بوده است. در تمامی حوادث سیاسی اجتماعی ایران، روحانیت نقش محوری داشته و رهبری حرکت های مردمی را عهده دار بوده است. میرزای شیرازی، میرزای نایینی، آخوند خراسانی، شیخ شهید فضل الله نوری، شهید مدرس، آیت الله کاشانی و حضرت امام خمینی قدس سره هم از جمله رهبران شاخص دینی هستند که در این دوره، خواسته های دینی مردم را رهبری کردند و حرکت های سیاسی اجتماعی آنان را سامان بخشیدند.

سنخ شناسی روحانیت

به دنبال درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی، در سال ۱۳۴۰، روحانیت در ایران وضعیت جدیدی یافت و حرکت های سیاسی آنان، شکل تازه ای به خود گرفت. یکی از عوارضِ از دست رفتن مرجعیتِ واحد این بود که نیروی بالقوه روحانیت را حول چند محور، با دیدگاههای متفاوت پراکنده ساخت و اختلافات سلیقه ای و گاه مبنایی در میان روحانیون را در معرض دید قرار داد. در این دوره، گونه های مختلف و طیف های رنگارنگی از روحانیت، از مرتبطین به دربار تا مبارزان مسلّح و جسور، در مقابل حکومت قابل مشاهده است. در یک تقسیم بندی کلّی می توان روحانیتِ این دوره را به دو گروه عمده تقسیم کرد:

۱.      سیاست گریزان

گروهی از روحانیت در این دوره، یا به اعتقادِ جدایی دین از سیاست و مشروع ندانستن مبارزه روآوردند. طیف وسیعی از روحانیت در این مقطعِ تاریخی، در این گروه بوده اند. اگر طیف ساکت، خاموش و بی تفاوت را نیز در این گروه جای دهیم اکثریت روحانیت شیعه در دهه چهل، در این گروه جمع بوده اند.

۲.      سیاست پذیران

گروه اقلیتی از روحانیت شیعه در این دوره، سیاست پذیر بودند. این گروه در عین قلّت و کمی تعداد، در سایه رهبریِ شخصیت بی نظیر حضرت امام قدس سره با قدرت درخشیدند و در اندک زمانی نه تنها حوزه و روحانیت، بلکه اقشار مختلف مردم را نیز تحت تأثیر خود قرار دادند.حضرت امام، اگر چه قبل از درگذشت مرحوم آیت الله بروجردی، شخصیتی سیاسی و نیز از اساتید مبارز حوزه علمیه بود و محافل گرم علمی داشت اما رحلت آیت الله بروجردی وضعیت جدیدی را به وجود آورد و موجب شد که او بیش از گذشته و این بار از جایگاه مرجعیت بدرخشد.

راهبرد مبارزاتی امام

در دوران رژیم شاهنشاهی در ایران، مخالفان حکومت و مبارزان سه شیوه و راهبرد مبارزاتی را برگزیدند: بسیاری از مبارزان، به ویژه دین مداران و متدینان در مقابل اعمال ضدّ دینی و رفتارها ضدّ ملی حکومتِ وقت، استراتژی منفی اتخاذ کرده بودند؛ این گروه کوشیدند از طریق عدم همکاری با رژیم، تحریم برخی از کالاها و یا عدم اجرای برخی از قوانین و تمرّد از مقررات، نارضایتی خود را از نظام شاهنشاهی ابراز نمایند.

گروهی دیگر، که عمدتاً غیر روحانی بودند، تلاش داشتند با پذیرش اصلِ حکومت و قانون اساسی، مبارزات خود را در سطح جزئیات، برای اصلاح امور از طریق مبارزه پارلمانی پی گیری کنند.

برخی از گروه ها نیز سیاست مبازره مسلّحانه را در مقابله با رژیم حاکم، برگزیدند.

اما روش مبارزاتی حضرت امام قدس سره با نتایجی که به بار آورد نشان داد که از تمام شیوه های پیشگفته متمایز بوده است. استراتژی مبارزاتی حضرت امام ضمن رویاروییِ صریح، شفّاف و شجاعانه سیاسی با اصل نظام سلطنتی، به ویژه شخص حاکم و حکومت های استعماری حمایت کننده، برای زمینه چینی تشکیل حکومت اسلامی بر راهبرد فرهنگی متمرکز شد. امام پیوسته کوشیدند مبارزات خود را بر بستر آگاهی بخشی و تعمیق اندیشه های دینی پی ریزی نمایند.

این استراتژی مبارزاتی بر محورهای زیر متمرکز بود:

-         تربیت شاگردان صالح و نیروهای مناسب برای مبارزه ای پی گیر و همه جانبه.

-         جذب نخبگان جامعه و همراه کردن آنان با مبارزه ای دینی از طریق معرفی صحیح اسلام سیاسی اصلاح گر و مبارز.

-         آگاهی بخشی به اقشار مختلف مردم از طریق تبلیغ دین، با شیوه های رایج حوزوی و امکانات مذهبی.

-         وسرانجام تشکیل حکومت بر مبنای اندیشه سیاسی اسلام.

این شیوه مبارزاتی، از یک سو به جهت اعتقاد به عدم مشروعیت رژیمِ حاکم و از سوی دیگر پرهیز از هر نوع شتاب و ناپختگی در مبارزه، شیوه مبارزه پارلمانی و مسلحانه را خود به خود طرد کرده، و راهبرد مبارزه منفی را در درون خود جای داد.

محاسبه فاصله مطهّری تا انقلاب

اینکه نقطه عزیمت استاد شهید به دنیای سیاست از کجا و چگونه بوده، دقیقاً مشخص نیست، امّا مسلم است که او در سال ۱۳۱۶ شمسی برای ادامه تحصیل وارد قم شده و در همان ایام با بی نظیرترین شخصیت سیاسی الهی قرن، در قالب ارتباطات حوزوی و استاد و شاگردی آشنا و شیفته او شده است. او خود دلدادگی و تأثیرپذیری اش از حضرت امام را این گونه ترسیم می کند:

«پس از مهاجرت به قم، گمشده خود را در شخصیتی دیگر یافتم... اگر چه در آغاز مهاجرت به قم، هنوز از «مقدمات» فارغ نشده بودم و شایستگی ورود در «معقولات» را نداشتم، اما درس اخلاقی که وسیله شخصیت محبوبم در هر پنج شنبه و جمعه گفته می شد و در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود، نه اخلاق به مفهوم خشک علمی، مرا سر مست می کرد. بدون هیچ اغراق و مبالغه ای، این درس مرا آنچنان به وجد می آورد که تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را به شدت تحت تأثیر آن می یافتم. بخش مهمی از شخصیت فکری و روحی من در آن درس و سپس در درسهای دیگری که در طی دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می دانم. راستی که او «روح قدس الهی» بود”(۱)

چنانکه خود استاد تصریح کرده است، بخش مهمی از شخصیت فکری و روحی و علمی و اخلاقی او در ارتباط با حضرت امام شکل گرفته است. جالب است که تأثیر این درس اخلاق امام، منحصر به مطهّری نبود. او حوزه را در آستانه تحول قرار داد و مورد حساسیت ویژه ساواک رضاخانی نیز قرار گرفت.(۲ )

ارتباط این چنینی با امام، به علاوه استعداد ذاتی و خلاقیت روحی که در استاد وجود داشت، حدود سالهای ۱۳۲۵ شمسی یک تحول روحی و فکری عمیقی را در ایشان پدید آورد و با پایه ریزی یک طرح اساسیِ فکری در او، زمینه ساز سیاست پذیری و اندیشه ورزی استاد در حوزه فکر و عمل سیاسی شد:

«یادم هست در زمانی که در قم تحصیل می کردم، یک روز خودم و تحصیلاتم و راهی را که در زندگی برای تحصیل انتخاب کرده ام، ارزیابی می کردم، با خود حساب می کردم که آیا اگر به جای این تحصیلات، رشته ای از تحصیلات جدید را پیش می گرفتم بهتر بود یا نه؟... آن ایام تازه با حکمت الهی اسلامی آشنا شده بودم و آن را نزد استادی (که بر خلاف اکثریت به اتفاق مدعیان و مدرّسان این رشته صرفاً یک سلسله محفوظات نبود، بلکه الهیات اسلامی را واقعاً چشیده و عمیق ترین اندیشه های آن را دریافته بود و با شیرین ترین بیان، آنها را بازگو می کرد) می آموختم. لذت آن روزها و مخصوصاً بیانات عمیق و لطیف و شیرین استاد از خاطره های فراموش ناشدنی عمر من است... خلاصه یک طرح اساسی در فکرم ریخته شده بود که زمینه حل مشکلاتم در مسایل الهی بود... در این وقت فکر کردم، دیدم اگر در این رشته نبودم و فیض محضر این استاد را درک نمی کردم، همه چیز دیگرم چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی ممکن بود بهتر از این باشد که هست. همه آن چیزهایی که اکنون دارم داشتم و لا اقل مثل و جانشین و احیاناً بهتر از آن را داشتم. اما تنها چیزی که قطعاً نه خودِ آن را و نه جانشین آن را داشتم همین طرح فکری بود با نتایجش، الآن هم بر همان عقیده ام”(۳) این، اوج تأثیر پذیری ایشان از امام است که برای او یک طرح اساسی فکری به ارمغان آورده بود و همه نتایجی که از عمر با برکت مطهری پدید آمد، حاصل این طرح فکری است.(۴) به همین خاطر حضرت امام نیز در اولین پیام به مناسبت شهادت استاد از ایشان به مرحوم شهید مطهری پیش از آنکه یک مبارز سیاسی به معنای رایج آن باشد، یک فیلسوف سیاسی و «قوه عاقله» نهضت اسلامی بود؛ لذا همانگونه که امام در آغاز نهضت از میان استراتژی های مبارزاتی، برای بستر سازی مناسب یک انقلاب همه جانبه، راهبرد فرهنگی و اندیشه سازی را برگزیده بود مطهری نیز چنین کرد.عنوان «فرزند بسیارعزیز» و «حاصل عمر» خویش یاد می کند.

بدین ترتیب مطهری در زمره روحانیان سیاست پذیر و البته متفاوت از انقلابیون دیگر، تحت رهبری حضرت امام قرار می گیرد و از این دوره ذهن او متوجه مشکلات اساسیِ فکری، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی جامعه شده، در متن تحولات قرار می گیرد. از این زمان است که مطهری در طرح اصلاحی حوزه، بعنوان پیش زمینه احیای تفکّر اصیل اسلامی، با عده ای از علمای طراز اول حوزه؛ از جمله حضرت امام، مشارکت می کند، با فداییان اسلام ارتباط برقرار می نماید و پس از مهاجرت به تهران، نبض تفکّر اسلامی را در مجامع دانشگاهی، در قالب استراتژی فرهنگی در دست می گیرد و این روند تا دم شهادت ادامه می یابد.

يکشنبه 22/11/1391 - 7:48
شخصیت ها و بزرگان
 

اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه ای الی ظهور مولانا الحجه ابن الحسن العسکری

 

 

با خامنه ای کسی نگردد گمراه     او در شب فتنه می درخشد چون ماه

در هر نفس برای او می خوانم       لا حول و لا قوه الا بالله

يکشنبه 22/11/1391 - 0:22
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته