• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 14
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 4926روز قبل
داستان و حکایت

چندین سال پیش دخترى نابینا زندگى مى كرد كه به خاطرنابینا بودن از خویش تنفر

داشت.الا نامزدش.

روزى دختر به پسر گفت كه اگر روزى بتواند ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود..تا

این كه سرانجام شانس به او روى آورد وشخصى حاضر شد تا یك جفت چشم به او

اهدا كند.آن گاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.پسر شادمانه از

دختر پرسید:"آیا زمان ازدواجشان فرا رسیده است؟"دختر وقتى كه دید پسر

نابیناست .شوكه شد.بنابراین در پاسخ گفت:"متاسفم نمى توانم با تو ازدواج كنم

آخرتو نابینایى ."

پسر درحالى كه به پهناى صورتش اشك مى ریخت سرش را به پایین انداخت واز كنار

تخت دور شد.بعد رو به سوى دختر كرد و گفت:"بسیار خوب فقط ازتو خواهش مى

كنم مراقب چشمانم باشى."

جمعه 15/10/1391 - 22:58
داستان و حکایت

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.


در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد.

در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.


کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

 با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

جمعه 15/10/1391 - 22:52
خاطرات و روز نوشت

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

جمعه 15/10/1391 - 22:44
سخنان ماندگار

كلمه ها بر احساسها و اندیشه ها تاثیر می گذارند
احساسها بر افكار و كلمه ها مؤثرند
اندیشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثیر می گذارند


بگوییم : از اینكه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم
نگوییم : ببخشید كه مزاحمتان شدم

بگوییم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود
نگوییم : گرفتارم

بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
نگوییم : دروغ نگو

بگوییم : خدا سلامتی بده
نگوییم : خدا بد نده

بگوییم : هدیه برای شما
نگوییم : قابل ندارد

بگوییم : با تجربه شده
نگوییم : شكست خورده

بگوییم: قشنگ نیست
نگوییم : زشت است

بگوییم: خوب هستم
نگوییم: بد نیست

بگوییم : مناسب من نیست
نگوییم : به درد من نمی خورد

بگوییم : با این كار چه لذتی می بری؟
نگوییم : چرا اذیت می كنی؟

بگوییم : شاد و پر انرژی باشید
نگوییم : خسته نباشید

بگوییم: من
نگوییم: اینجانب

بگوییم: دوست ندارم
نگوییم: متنفرم

بگوییم: آسان نیست
نگوییم: دشوار است

بگوییم : بفرمایید
نگوییم : در خدمت هستم

بگوییم : خیلی راحت نبود
نگوییم : جانم به لبم رسید

بگوییم : مسئله را خودم حل می كنم
نگوییم : مسئله ربطی به تو ندارد

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسك یاهو ، متحرك             www.bahar22.com

جمعه 15/10/1391 - 22:41
داستان و حکایت

 

Does Love need a Reason...??
عشق دلیل میخواد؟

Some people never understand
بعضیها هیچوقت نمیفهمند 


Once a lady when having a conversation with her lover, asked:
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید

Lady :
Why do you like me..? Why do you love me?
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟


Man :
I can t tell the reason.. but I really like you..
دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم

Lady :
You can t even tell me the reason... how can you say you like
me? How can you say you love me?

 


تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟


Man :
I really don t know the reason, but I can prove that I love U.
من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم


Lady :
Proof? No! I want you to tell me the reason. My friend s boyfriend can tell her why he loves her but not you!

ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!! 



Man :
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
باشه !!!میگم ،چون خوشگلی

because your voice is sweet,
صدات گرم وخواستنیه


because you are caring,
همیشه بهم اهمیت میدی


because you are loving,
دوست داشتنی هستی


because you are thoughtful,
باملاحظه هستی


because of your smile,
بخاطر لبخندت


because of your every movements.
بخاطر همه حركاتت


The lady felt very satisfied with the man s answer.
دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد


Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in comma.
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت



The Guy then placed a letter by her side
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون: 



here is the content:
Darling, Because of your sweet voice that I love you...Now can you talk? No! Therefore I cannot love you.

عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


Because of your care and concern that I like you..Now that you cannot show them, therefore I cannot love you.

گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم



Because of your smile, because of your every movements that I love you..
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم


Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you...
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 



If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره


Does love need a reason?
عشق دلیل میخواد؟


NO! Therefore,
I still LOVE YOU...

نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم 



"True love never dies for it is lust that fades away. Love bonds for a lifetime but lust just pushes away"

عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره

************ ********* **

Immature love says: "I love you because I need you." Mature love says "I need you because I love you."



عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم"

"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays..."

جمعه 15/10/1391 - 22:34
داستان و حکایت

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود


She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت


There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟


I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم


The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره
!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم
.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد


So I confronted her that day and said
If you"re only gonna make me a laughing stock, why don"t you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟
!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد
....

I didn"t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم
.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت


I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم


So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم


Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی


I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم


Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من


She hadn"t seen me in years and she didn"t even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو


When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند

و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر

I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟
!
گم شو از اینجا! همین حالا


And to this, my mother quietly answered, Oh, I"m so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام
.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد


One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور

برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم


After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی


My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده


I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم


They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن


My dearest son, I think of you all the time
I"m sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام
.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم


I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا


But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم


I"m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم


You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی


As a mother, I couldn"t stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم


So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو


I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه


With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو


Your"s Mother
مادرت

جمعه 15/10/1391 - 22:27
خاطرات و روز نوشت

چقدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می‌گذره!

چقدر خنده داره

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می‌ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می‌گذره!

چقدر خنده داره

که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

چقدر خنده داره

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره

که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره

که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!

چقدر خنده داره

که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره

که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره

اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

جمعه 15/10/1391 - 22:23
داستان و حکایت
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است.در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم. یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه.

دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد :گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.» مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.»

 اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.

 

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.
یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست.

 مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.


در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی
نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد

جمعه 15/10/1391 - 22:21
خاطرات و روز نوشت

دانشجویی به استادش گفت :
 

استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم

و تا وقتیخدا را نبینم آن راعبادت نمی کنم.


استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی ؟    

 

دانشجو  پاسخ  داد: نه  استاد  ! 

وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را  نمی بینم      

       

استاد کنار او رفت و نگاهی  به  او  کرد و گفت  :

تا وقتی به     خدا  پشت کرده باشی او را نخواهی دید!

جمعه 15/10/1391 - 21:52
ازدواج و همسرداری
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم همونجا خوابش می بره...

زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...

زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....

مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟

پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی ...

هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...

 

جمعه 15/10/1391 - 21:34
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته