نیزه ها خم گشت از باری که بر خود داشتند
پر بها پنداشتند آن سر که خود بشکافتند
نیزه ها می خواستند تا بوسه سازند بر جبین
عاشقانه بو کشند بر زینت روی زمین
نیزه ها آراستند زیبا عروس حجله را
خوش حنا بستند داماد فرات و دجله را
نیزه ها بودند آنجا بی قرار و دل پریش
تا بسازند سینه ی آن مه لقا را ریش ریش
نیزه ها در سبقتند از دشنه ها و سنگها
بی شتابند زود تر خیزند از فرسنگها
تا به وصل دلبر و دلدار آغازین شوند
تکیه گاه امن مهرویان ز صدر زین شوند
نیزه ها لب بسته بر رگهای باز و خون روان
غبطه می خوردند مجنونان اهل کاروان
نیره ها بردند لبها را به جایی دور تر
ساربانان را کنند از کرده شان معذور تر
نیزه ها یکبار دیگر حامل قرآن شدند
کوفیان این بار هم در مانده برهان شدند
نیزه ها ارسال کردند آنچه نازل گشته بود
سوختند جانی که بر اشتر بدان دل بسته بود
نیزه ها در آسمان خورشید دیگر کاشتند
ماه را در حسرت نظمی دگر واداشتند
عشق یعنی ذوب در معشوق خویش
عشق یعنی شوق بگذشتن ز خویش
عشق یعنی دیدن سر روی نی
بی کجابه روی اشتر ،سر به نی
عشق سیلی خوردن است در پای نی
پا برهنه کاروان را بود پی
عشق یعنی خون چکیدن از گلو
زخم پیکان از قفا ، نی روبرو
عشق یعنی دستها را باختن
مشک بر دندان به دشمن تاختن
عشق یعنی با مصیبت ساختن
مانده ها را یکتنه پرداختن
عشق یعنی بین آن گرگات مست
شوکت ابلیس را یکجا شکست
عشق یعنی رؤیت آن مرد پست
کز جفا بر سینه ی مولا نشست
عشق یعنی پر زدن در خون و خاک
سینه خون آلود چون جیحون و چاک
عشق یعنی مثله چون برگ خزان
بر عقاب و پاره پاره با سنان
عشق یعنی شوق ماندن در خیام
پاسخی با جان به لبیک امام
عشق یعنی پشت کردن بر عدو
چکمه بر گردن رسی بر آرزو
عشق یعنی در خرابه یک سکوت
رؤیت سر در مناجات و قنوت
عشق یعنی جستجوی قبر دوست
بو کشی با جان شناسی عطر دوست