• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 18
تعداد نظرات : 5
زمان آخرین مطلب : 4904روز قبل
شخصیت ها و بزرگان

اندیشمند بود و تمام علم خود را به دنیای معنویت و فقه محدود نکرد بلکه فعالیت های علمی و پژوهشی بی شماری در زمینه فلسفه، هنر و زیبایی شناسی انجام داد و کتاب های بسیاری به رشته تحریر درآورد. این فقیه دنیای اسلام که امام (ره) به ایشان لقب ابن سینای زمان را داده بودند. سال 1304 در تبریز به دنیا آمد. در همان دوران ابتدایی تحصیل، به دلیل فقر مالی مدرسه را رها کرد و مشغول کار شد اما عشق به مطالعه و تحصیل باعث شد همراه کار، ادامه تحصیل هم بدهد. علامه محمدتقی جعفری در 73 به دلیل سکته مغزی به دیار باقی شتافت و اکنون آرامگاهش در جوار حرم امام رضا (ع) قرار دارد. در این دو صفحه قصد داریم خاطراتی از ایشان را مرور کنیم. خاطراتی که از همنشینی معنویت و علم و زندگی.

-1
سختی های دوران طلبگی کم نبود

استاد مدتی از دوران تحصیل خود را در قم گذراند و در این دوران، محرومیت های بسیاری کشید. یک بار ایشان آنقدر درگیر فقر شده بود که مدت دو شبانه روز چیزی برای خوردن نداشت و گرسنه مانده بود. سرانجام برای تهیه مواد غذایی به بقالی محله خود می رود تا مقداری برنج و روغن و خرما بگیرد. بقال پس از آنکه آنها را وزن می کند، مبلغ را می گوید اما علامه تقاضا می کند چند روز دیگر وجه آن را پرداخت کند. بقال هم قبول نمی کند و همه مواد غذایی را دوباره به جای خود بازمی گرداند. او هم ناامید به خانه برمی گردد. استاد بر اثر گرسنگی در حجره خود دچار بی حالی می شود، که ناگاه طلبه ای برای رفع اشکال درسی پیش ایشان می رود و استاد را به صرف ناهار دعوت می کند. بدین ترتیب استاد از گرسنگی نجات پیدا می کند. این سختی تنها به این مرحله ختم نشده بود بلکه زمانی هم که او در نجف تحصیل می کرد، از این دست مشکلات بسیار داشت. علامه در دوران اقامت در نجف ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. در همین زمان سختی های زیادی گریبانگیر زندگی اش بود. همسر ایشان در جایی نقل کرده: «در نجف که بودیم، تابستان ها زیرزمینی را اجاره می کردیم که بسیار قدیمی بود؛ حتی مار در آن دیده می شد ولی چون جای دیگر برای گذراندن تابستان گرم نداشتیم، ناگزیردر چنین جایی ساکن می شدیم».


-2
پدرم دست مادرم را بوسید و...

شخصیت مرحوم علامه جعفری (ره) در داخل خانه با شخصیت علمی اش کاملاً متفاوت است. به گفته فرزند ایشان (علیرضا جعفری)، علامه وقتی از کتابخانه وارد اندرونی می شد، دقیقاً همسطح خانواده بود. محیط خانه را آنچنان پر از صفا و صمیمیت می کرد که منزل برای خانواده اش بهتر و لذت بخش تر ازهر جای دیگری باشد. ما شخصیت علمی استاد را در داخل خانه ملاحظه نمی کردیم. مرحوم مادرم سواد چندانی نداشت ولی زن بسیار بامعرفتی بود. پدرم مجذوب فداکاری های او بود و مادرم را بسیار دوست داشت. علامه در مواجهه با مادرم، جایگاه علمی و اجتماعی خودش را فراموش می کرد. استاد بسیار از ایشان قدردانی می کرد و اعتقاد داشت موفقیتش را تا حد چشمگیری مدیون محیط آرام و بی توقعی است که مادرم در منزل فراهم آورده. او همیشه به ما می گفت والده شما مانع کارم نشد و اجازه داد در تلاش و فعالیت علمی آزاد باشم. با تمامی مشکلات دوران زندگی من به خصوص در سال های اقامت نجف دست و پنجه نرم کرد». علیرضا جعفری در خاطره ای از دوران کودکی اش می گوید: «روزی درمنزل سوء تفاهم جزئی بین استاد و والده ام پیش آمد و عباراتی نسبتا تند و تلخ بین شان ردوبدل شد. پس از گذشت مدت زمانی، وقتی استاد عازم رفتن به بیرون از منزل بود با نهایت فروتنی جلو آمد و دست مادرم را بوسید و عذرخواهی کرد».


3
-خانه اش محل پژوهش شد

علامه پس از 11 سال اقامت در نجف به ایران بازگشت. از همان ابتدا منزلش را محلی برای تدریس به طلاب و دانشجویان قرار داد؛ خانه ای که وقتی واردش می شدی، باور نمی کردی که قرار است در آن یکی از حکمای بزرگ اسلام را ببینی. خانه علامه آنقدر جای تعجب داشت که همه برای معرفی ایشان، ابتدا خانه و زندگی اش را به تصویر می کشیدند. خانه این عالم بزرگ این گونه بوده: «از کوچه های نزدیک میدان خراسان در جنوب تهران که می گذریم، به منزل قدیمی و فرسوده استاد می رسیم. برای زیارتش باید از پله های آجری سائیده و شکسته شده بالا رفت که فقط برای سهولت رفت و آمد مراجعانش ساخته شده؛ اتاقی ساده و بزرگ که همه دیوارهایش به جز در و پنجره، پوشیده از کتاب است. محل اقامت ایشان پذیرای افرادی است که گروه گروه برای درس یا سوال یا تقاضای سخنرانی یا زیارت بی وقفه حضور می یابند». در همان ایام برخی از اطرافیان با توجه به اینکه میهمانان خارجی در آن خانه رفت و آمد داشتند، پیشنهاد کردند حداقل فرشی برای اتاق پذیرایی تهیه شود اما ایشان نپذیرفتند و تا زمانی که در قید حیات بودند، همچنان اتاق پذیرایی شان بدون فرش باقی ماند. اما خود استاد بدون توجه به همه حرف ها که خانه او چقدر محقرانه است، می گوید: «تصمیم گرفتم برای عمق بخشیدن به فعالیت ها، کارم را به منزل انتقال دهم. برای همین دیگر به مدرسه مروی نرفتم. جلسات بسیاری با بعضی از دانشجویان و اساتید داشتم. از کشورهای اروپایی نیز شخیت های برجسته ای به این خانه می آمدند». علامه با این کار می خواست به همگان ثابت کند که محل پژوهش و خانه حکمتش جایی برای سکونت او و عائله اش نیز هست؛ یعنی بین عمیق ترین و پیچیده ترین تلاش های علمی و فلسفی و لطیف ترین روابط عاطفی خانوادگی نه تنها هیچگونه تضادی وجود ندارد بلکه این دو حالت می توانند بدون غفلت از دیگری رعایت شوند.

4
-دوران تلخ جدایی

علامه هیچگاه بروز عاطفه و وفای به عهدش را از خانواده خود دریغ نکرد. علیرضا جعفری تعریف می کند: «مادرم در اواخر عمرش در بیمارستان بستری شده بود. می خواستم پیش ایشان بروم. با شگردهای بسیار، از استاد خواستم در خانه بماند و من از بیمارستان وضعیت مادرم را به ایشان اطلاع دهم. وقتی رسیدیم بیمارستان، مادرم در حال احتضار بود. به کمک خواهرانم، تختش را رو به قبله کردیم. دقایقی نگذشت که دستی را روی دوشم احساس کردم. برگشتم و دیدم علامه است. نتوانسته بود منتظر تماس من بماند. پدرم وقتی دید مادرم در حال احتضار است، از حفظ شروع به خواندن دعای عدیله کرد. یادم هست دست مادرم را گرفته بود و درحالی که اشک از چشمانش جاری بود، دهانش را به گوش مادرم نزدیک کرد و به زبان آذری پرسید «جمیله خانم! منی حلال ائلیسن؟ یعنی جمیله خانم! من را حلال می کنی؟» مادرم حالش به شدت بد بود و نمی توانست سخن بگوید. برای همین با سر اشاره کرد بله. این یکی از صحنه هایی است که هیچ وقت از یادم نمی رود. در مراسم شام غریبان مادرم از علامه خواست چند دقیقه ای صحبت کند. ایشان گفتند: «این زن در زندگی دغدغه ای برای من ایجاد نکرد و 40 سال با من هم کاروانی کرد. ما روزانه میهمانان بسیاری داشتیم ولی ایشان لحظه ای از این زندگی شکایت نکرد و من برایشان در پیشگاه خدا طلب عفو می کنم».

5
-دلجویی از استاد

استاد درتمامی رفتارها الگویی تمام عیار بود و به همسایگان هم بسیار احترام می گذاشت. می گویند استاد در اواخر دهه 60 همسایه ای داشت که کار آهنگری می کرد. مغازه او چند خانه با منزل علامه فاصله داشت اما صدای چکشش تا اتاق او هم می رسید. یک روز یکی از همسایه ها برای دلجویی نزد استاد رسید و گفت: «اگر از صدای پتک آهنگری اذیت می شوید. بگویم مراعات کند». علامه در جواب گفت: «مبادا کاری در این مورد انجام دهید چرا که من نه تنها اذیت نمی شوم بلکه با هر ضربه ای که ایشان با پتک به سندان می زنند، روحیه و انرژی می گیرم. با خودم فکر می کنم من اینجا زیر باد کولر نشسته ام و تحقیق می کنم ولی او درگرمای تابستان در کناره کوره آتش به خاطر روزی حلال زحمت می کشد».


-6
ارزش انسان را چگونه بسنجیم؟

عده از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا درباره ی ارزش واقعی انسان بحث و تبادل نظر کنند. آنان می گفتند برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است، ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن و ارزش پول به پشتوانه آن است اما معیار ارزش انسان ها در چیست؟ تا اینکه نوبت به علامه محمدتقی جعفری رسید. او گفت: «اگر می خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، باید ببینید به چه چیزی علاقه نشان می دهد و عشق می ورزد. کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست». علامه این مطلب را گفت و پایین آمد. وقتی جامعه شناسان صحبت های او را شنیدند. برای چند دقیقه ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق شان تمام شد، علامه دوباره بلند شد و گفت: «این کلام از من نبود بلکه از شخصی به نام علی (ع) است. آن حضرت در نهج البلاغه می فرمایند: «قِیمه کل امری ما یُحسنُهُ / ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می دارد». علامه وقتی این حرف را زد، همه به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمومنین دوباره از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند».

-7
ایده آل زندگی و زندگی ایده آل

از میان انبوه کتاب هایی که به نام علامه محمدتقی جعفری به چاپ رسیده، کتابی با عنوان «ایده آل زندگی و زندگی ایده آل» دیده می شود. این کتاب که یکی از بهترین کتاب های این دانشمند شهیر است. در باره شکوفا کردن آرمان های زندگی است. علامه در این کتاب، شخصیت انسانی را در خود یافتن و حرکت به سوی ابدیت می داند. در این میان، درباره عواملی که یک اجتماع را به داشتن ایده آل مجبور می کند، می گوید. علامه اجتماع را به مانند یک شخص در نظر می گیرد و همان خصوصیات انسان را برای آن متصور است. همچنین معتقد است تفسیر زندگی بدون توجه به ارتباط با 3 قلمرو انسان، طبیعت و ماورای طبیعت (جهان روح و معنی) امکان پذیر نیست.

 

==============

شنبه 7/11/1391 - 10:9
شهدا و دفاع مقدس

دانشجوی مهندسی برق دانشگاه علم و صنعت باشی و بروی زیر رگبار گلوله عجیب نیست؟ آدم باید خیلی کله شق باشد که همه چیز را ول کند و بزند به بیابان، میان بسیجی های خاکی. حاج احمد متوسلیان را می گویم. فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله.

سرش توی کار خودش بود. آرام و تنها، یک گوشه می نشست. کمتر با بچه ها بازی می کرد خیلی لاغر بود مادر نگران بود. بچه چهار ساله که نباید این همه آرام باشد. بعدها فهمیدند که قلبش ناراحت است. عملش کردند.

می خواست برود قم یا نجف درس طلبگی بخواند. حتی توی خانه صدایش می کردند "آشیخ احمد" ولی نرفت . می گفت: "کار بابا تو مغازه زیاده"

هم دانشگاه می رفت هم کار می کرد. در یک شرکت تاسیساتی. اوایل کارش بود که گفت: " برای ماموریت باید بروم خرم آباد". خبر آوردند دستگیر شده با دو نفر دیگر اعلامیه پخش می کردند. آن دو تا زن و بچه داشتند احمد همه چیز را به گردن گرفته بود تا آنها را خلاص کند.

رزمنده حسابی خسته بود و از بی خوابی گلایه می کرد. حاج احمد او را تا سینه کش خاکریز بالا برد و جایی را در روبرو، در آسمان سمت غروب نشان داد و گفت: "ببینم بسیجی! می دانی آنجا کجاست؟ آنجا انتهای افق است، من و تو باید این پرچم خودمان را آنجا بزنیم، در انتهای افق... هر وقت آنجا رسیدی و پرچم خود را کوبیدی، بعد بگیر بخواب، ولی تا آن وقت، نه!"

ترکش خمپاره حاج احمد را به شدت زخمی کرده بود. بچه ها به زور او را به بیمارستان صحرایی بردند. کار به اتاق عمل و جراحی افتاد. نمی گذاشت بی هوشش کنند. می گفت می ترسم موقع به هوش آمدن اطلاعات نظام و عملیات را لو بدم. بی هوشش نکردند، همانطور عمل شد.
  رفت لبنان... راستی راستی هم دیگر برنگشت. سال ۶۱ بود که رفت...و مفقود ماند تا امروز.!

شنبه 7/11/1391 - 10:6
اهل بیت

 

ابو الصَلت هروى از یاران نزدیک امام رضا (علیه السلام) بود. او نقل می‌کند که روزی در نزد حضرت بودیم و آن حضرت چنین فرمود:

خداوند عزوجل به یکى از انبیایش وحى فرمود که فردا صبح، اولین چیزى را که دیدى، بخور و دومى را پنهان کن و سومى را قبول کن ... و از آخری فرار کن.

فردا صبح، حرکت کرد و در راه، به کوهى سیاه و بزرگ برخورد کرد. ایستاد و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را بخورم و (از این فرمان) متحیر ماند. سپس با خود گفت: پروردگارم مرا به چیزى امر می‌کند که توان آن را داشته باشم. آنگاه به طرف آن کوه حرکت کرد تا آن را بخورد. هر قدر که به آن نزدیک مى‏شد، کوه کوچکتر می‌گردید تا به آن رسید و آن کوه را به اندازه یک لقمه یافت؛ آن را خورد و از هر غذایى لذیذتر یافت.

سپس حرکت کرد و تشتى از طلا یافت و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را پنهان کنم. حفره‏اى حفر کرد و تشت را درون آن قرار داد و خاک بر آن ریخت و حرکت کرد. پشت سر خود را نگاه کرد و متوجه شد که تشت نمایان شده است. با خود گفت: من، کارى را که پروردگارم دستور داده بود، انجام دادم.

آن گاه به راه خود ادامه داد و پرنده‏اى دید که عقابى در پى اوست. پرنده اطراف آن پیامبر مى‏چرخید. پیامبر خدا با خود گفت: پروردگارم مرا امر فرموده که این را بپذیرم، پس آستین خود را باز کرد و پرنده داخل آن شد ....

سپس به راه خود ادامه داد. در بین راه به گوشت مردارى بدبو که کرم گذاشته بود، برخورد. گفت: پروردگارم مرا امر کرده که از آن بگریزم و فرار کرد و بازگشت.

سپس در خواب چنین دید که گویا به او مى‏گویند: تو کارى که بدان مأمور بودى انجام دادى. آیا می‌دانى آنها چه بودند؟

گفت: نه.

به او گفته شد: و اما کوه، سمبل خشم بود، انسان وقتى غضبناک شود، از عظمت خشم، خود را نمى‏بیند و قدر و ارزش خود را فراموش مى‏کند. وقتى خویشتن داری کند و ارزش خود را بشناسد و خشمش فرو نشیند و آرام گیرد، عاقبتش همچون یک لقمه گوارائى است که آن را بخورد.

اما تشت طلا، سمبل عمل صالح باشد که وقتى انسان آن را پنهان کند، خداوند مى‏خواهد آن را آشکار کند تا علاوه بر ثواب آخرتى که خدا برایش ذخیره مى‏کند، او را با آن عمل زینت دهد.

اما پرنده، سمبل کسى بود که تو را نصیحت مى‏کند. او و نصیحتش را بپذیر ...

اما گوشت بدبو سمبل غیبت بود، همیشه از آن فرار کن.

(برگرفته از کتاب "عیون اخبار الرضا (علیه السلام) تالیف: "شیخ صدوق (ره)" (با اندکی تلخیص و اضافات))(1

شنبه 7/11/1391 - 10:2
آموزش و تحقيقات

 

 
«بهار ماه‏ها» ربیع‌الاول است، زیرا آثار رحمت الهى و ذخایر برکات خداوندى در این ماه پدیدار مى‏ شود و انوار جمال الهى بر زمین و زمینیان مى ‏تابد.

ولادت رسول اکرم‏ (ص) که مثل آن در گیتى اتفاق نیفتاده، در این ماه بوده است. آرى اشرف و سید موجودات و نزدیک‏ترین خلق به خدا در چنین روزهایى به دنیا آمد.

مسلمان مراقب باید در شکر این نعمت‏ عظیم کوشش‏ فراوان کند و رحمت ‏وسیع خداوندى را براى ‏خود فراهم سازد. تمامى ماه‏ ربیع را غنیمت ‏شمرده، با توسلات و مناجات خود را از الطاف حق بهره ‏مند سازد.

اول ربیع الاول

بنا بر مستندات تاریخی و روایی معتبر شیعه و سنی، شب اول ماه ربیع الاول به واسطه واقعه مهم خوابیدن حضرت علی(علیه السلام) در بستر پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) در سال سیزدهم بعثت ـ در همان شبی که کفار مکه تصمیم به قتل دسته جمعی حضرت رسول(ص) در بستر خواب گرفته بودند و در همان شب ایشان به مدینه هجرت فرمودند ـ به «لیلة المبیت» مشهور است.

بنابر نظر فقها و بر اساس آنچه در روایات مستند و معتبر آمده است، مستحب است که مومنین در این شب ـ به یاد آن مجاهدت امیرالمومنین(ع) ـ در مساجد حضور یافته و تا سحر به راز و نیاز و مناجات با خداوند متعال بپردازند و لذا آن چیزی که از رسانه ملی با عنوان باز بودن در مساجد تا صبح عنوان شده به این دلیل بوده است، نه تاکید و یا احیانا ترویج آن مسئله خرافی ـ رفتن به در مساجد و در زدن و شمع روشن کردن برای رفع حاجت ـ

به هر حال به نظر می رسد که اطلاع رسانی و آگاه ساختن صحیح، دقیق و به موقع مردم در مورد مسائل دینی ـ و کلا هر مسئله ای ـ از ضروریات و اصول کاری دستگاه های مربوطه و از جمله رسانه است که می تواند جلوی ترویج و گسترش خرافات ـ که همچون موریانه ریشه اعتقادات جامعه را می خورد ـ را گرفته و به تعالی جامعه یاری رساند.

سئوال

چند سالی است که در پایان ماه صفر مراسمی در برخی شهرها باب شده که در ظاهر مانند بسیاری از خرافات دیگر عملی نیکو وانمود می شود، اما هنگامی که در آن اندیشیده می شود نتیجه به آنجا می رسد که با خرافه و بدعتی دیگر مواجه هستیم.

این بدعت از آنجا آغاز می شود که در شب اول ماه ربیع الاول چند ساعتی قبل از نماز صبح روز اول این ماه، در هفت مسجد را می کوبند و با این کار پایان دو ماه عزاداری و آغاز ماه شادمانی حضرت زهرا(س) را اعلام می کنند و به این وسیله می خواهند از دستان حضرت زهرا (س) عیدی دریافت کنند و حاجات خود را برآورند.

در رابطه با شب اول ماه ربیع الاول در سال ۱۳۸۰ استفتایی از آیت الله خامنه ای صورت گرفته است. متن استفتای انجام شده این چنین است:

چند سالى است که در شب اول ماه ربیع الاول حرکتى در بعضى مساجد باب شده است بدین ترتیب که از حدود نیمه شب تا اذان صبح افرادى با در دست داشتن شمع پشت در مساجد مراجعه و با کوبیدن به در مساجد و خواندن اذکارى توسل جسته و حاجات خود را طلب مى‏ نمایند، البته این عمل را تا هفت مسجد ادامه می دهند،

۱- آیا چنین عملی مستند روایی دارد؟

۲- آیا چنین عملی (که در حال گسترش می باشد) می تواند به عنوان یک حرکت شایسته مورد تأسی دیگران قرار گیرد؟

۳- در صورتی که عمل فوق از جمله خرافات و یا خدای نکرده نوعی بدعت باشد وظیفه ما (ائمه جماعات و متدینین) در این خصوص چیست؟

نظر آیت الله خامنه ای:

بسمه تعالی.

عمل فوق الاشاره مستند روایی ندارد و شیوه قابل تأیید نیست. اگر چه اصل اذکار و ادعیه و طلب حاجات از خداوند متعال عمل پسندیده است، لیکن اشکال در شیوه عمل به نحو یاد شده است.

آقایان علماء اعلام - دامت افاضاتهم - و مومنین - ایدهم الله تعالی - با پند و اندرز و موعظه و نصیحت از رواج چنین رفتارهایی که چه بسا ممکن است منتهی به وهن مذهب گردد، جلوگیری نمایند. والسلام/ سید علی خامنه ای
.
==============
شنبه 7/11/1391 - 10:1
شخصیت ها و بزرگان

ماجرای سه امتحانی که سلمان فارسی از پیامبر گرفت

 

 

 

روزی رفیق سلمان به او گفت: خبر دارى که امروز شخصى وارد مدینه شده و تصور مى‏کند فرستاده خداست؟! سلمان گفت: تو اینجا باش تا من بازگردم، او به مدینه رفت؛ غافل از اینکه سرنوشت برای او چیز دیگری را رقم زد.

به گزارش فارس، هشتم صفر سال ۳۵ هجری، سالروز وفات بزرگ یار ایرانی پیامبر اکرم(ص) سلمان فارسی است، او همان کسی که پیامبر(ص) او را از اهل‌بیت خواند و فرمود: «سلمان منّا اهل البیت».

آری! سلمان محمدی پس از رحلت پیامبر اعظم(ص)، جزو معدود کسانی بود که از راه حق منحرف نشد و در شمار معتقدان به امامت حضرت علی(ع) قرار گرفت. او در خلافت عمر بن خطاب به حکومت مدائن منصوب شد، وی هیچ‌گاه از حقوق بیت‌المال برای خود چیزی برنداشت و همه‌ آن را صدقه می‌داد و برای امرار معاش زنبیل می‌بافت.

این شیعه راستین علی(ع) و مایه افتخار ایرانیان در شهر مدائن به جوار رحمت الهی پیوست و در همان شهر خاکسپاری شد.

 

سرگذشت جالب سلمان

آیت‌الله ناصر مکارم شیرازی ذیل تفسیر آیه ۶۲ سوره بقره درباره سرگذشت سراسر حقیقت‌جویانه سلمان محمدی این چنین می‌گوید:

«سلمان» اهل جندی‌شاپور بود، با پسر حاکم وقت رفاقت و دوستى محکم و ناگسستنى داشت، روزى با هم براى صید به صحرا رفتند، ناگاه چشم آن‌ها به راهبى افتاد که به خواندن کتابى مشغول بود، از او راجع به کتاب مزبور سؤالاتى کردند، راهب در پاسخ آن‌ها گفت: کتابى است که از جانب خدا نازل شده و در آن فرمان به اطاعت خدا داده و نهى از معصیت و نافرمانى او کرده است، در این کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهى شده است، این همان «انجیل» است که بر عیسى مسیح نازل شده است.

گفتار راهب در دل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر به دین او گرویدند، به آن‌ها دستور داد که گوشت گوسفندانى که مردم این سرزمین ذبح مى‏کنند، حرام است از آن نخورند.

سلمان و فرزند حاکم وقت روزها هم چنان از او مطالب مذهبى می‌آموختند، روز عیدى پیش آمد، حاکم مجلس میهمانى ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد، در ضمن از پسرش نیز خواست که در این مهمانى شرکت کند، ولى او نپذیرفت.

در این باره به او زیاد اصرار کردند، اما پسر اعلام کرد که غذاى آن‌ها بر او حرام است، پرسیدند این دستور را چه کسى به تو داده است؟ راهب مزبور را معرفى کرد.

حاکم راهب را احضار کرد و به او گفت: چون اعدام در نظر ما گران و کار بسیار بدى است، تو را نمى‏کشیم، ولى از محیط ما بیرون برو! سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند، وعده ملاقات در «دیر موصل» گذاشتند.

پس از حرکت راهب، سلمان چند روزى منتظر دوست با وفایش بود تا آماده حرکت شود، او هم همچنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود، ولى سلمان بالاخره طاقت نیاورده تنها به راه افتاد.

در دیر موصل سلمان بسیار عبادت مى‏کرد، راهب که سرپرست این دیر بود، او را از عبادت زیاد بر حذر داشت، مبادا از کار بیفتد، ولى سلمان پرسید آیا عبادت فراوان فضیلتش بیشتر است یا کم عبادت کردن؟

در پاسخ گفت: البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد.

عالم دیر پس از مدتى به قصد بیت‌المقدس حرکت کرد و سلمان را با خود به همراه برد، در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسه درس علماى نصارى که در آن مسجد برپا می‌شود، حضور یابد و کسب دانش کند.

روزى سلمان را محزون یافت، علت را جویا شد، سلمان در پاسخ گفت: تمام خوبی‌ها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بوده‏اند، عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبرى ظهور خواهد کرد که از تمام انبیا برتر است.

عالم گفت: من پیر شده‏ام، خیال نمى‏کنم او را درک کنم، ولى تو جوانى امیدوارم او را درک کنى، ولى این را نیز بدان که این پیامبر نشانه‏هایى دارد از جمله نشانه خاصى بر شانه او است، او صدقه نمى‏گیرد، اما هدیه را قبول مى‏کند.

در بازگشت آن‌ها به سوى موصل در اثر جریان ناگوارى که پیش آمد سلمان عالم دیر را در بیابان گم کرد. دو مرد عرب از قبیله بنى‌کلب رسیدند، سلمان را اسیر کرده و بر شتر سوار کردند و به مدینه آوردند و او را به زنى از قبیله «جهینه» فروختند!

سلمان و غلام دیگر آن زن به نوبت روزها گله او را به چرا مى‏بردند، سلمان در این مدت مبلغى پول جمع‏آورى کرد و انتظار بعثت پیامبر اسلام(ص) را مى‏کشید، در یکى از روزها که مشغول چرانیدن گله بود رفیقش رسید و گفت: خبر دارى امروز شخصى وارد مدینه شده و تصور مى‏کند پیامبر و فرستاده خدا است؟!

ماجرای سه امتحانی که سلمان از پیامبر(ص) گرفت

سلمان به رفیقش گفت: تو اینجا باش تا من بازگردم، سلمان وارد شهر شد، در جلسه پیامبر حضور پیدا کرد، اطراف پیامبر اسلام مى‏چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده کند.

پیامبر(ص) متوجه خواسته او شد، لباس را کنار زد، سلمان نشانه مزبور یعنى اولین نشانه را یافت، سپس به بازار رفت، گوسفند و مقدارى نان خرید و خدمت پیامبر آورد، پیامبر فرمود چیست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است، پیامبر فرمود: من به آن‌ها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند.

سلمان بار دیگر به بازار رفت، مقدارى گوشت و نان خرید و خدمت رسول اکرم آورد، پیامبر پرسید این چیست؟ سلمان پاسخ داد: هدیه است، پیامبر فرمود:

بنشین، پیامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند، مطلب بر سلمان آشکارشد، زیرا هر سه نشانه خود را یافته بود.

در این میان سلمان راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد و نماز، روزه و ایمان آن‌ها به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وى را شرح داد، کسى از حاضران به سلمان گفت: آن‌ها اهل دوزخند! این سخن بر سلمان گران آمد، زیرا او یقین داشت اگر آنها پیامبر را درک می‌کردند از او پیروى می‌کردند.

در اینجا بود که‏ آیه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون‏»(۲) بر پیامبر نازل شد و اعلام شد آن‌ها که به ادیان حق ایمان حقیقى داشته‏اند و پیغمبر اسلام را درک نکرده‏اند، داراى اجر و پاداش مؤمنان خواهند بود.

*پی‌نوشت‌ها:

۱- تفسیر نمونه، جلد یک، صفحه ۲۸۸

۲-سوره بقره آیه ۶۲

شنبه 7/11/1391 - 9:58
اهل بیت

 

 

 

 

 

وقتی یک وهابی برای امام حسین(علیه‌السلام) گریه می‌کند!

افراد بسیاری هستند که اعتقاد به دین و آیینی غیر از اسلام و تشیع دارند که مورد لطف خداوند قرار می گیرند و چشمشان به حقیقت مذهب حقه تشیع روشن شده و شیعه می گردند. به مناسبت عید غدیر سایت تبیان با یکی از مستبصرین(افرادی که به مذهب تشیع راه یافتند) گفتگویی انجام داده ایم که خدمتتان ارائه می دهیم.

لطفا خودتان را معرفی کرده و نحوه شیعه شدنتان را بفرمایید.

سلمان حدادی هستم، سال 1361 در شهرستان سنندج به دنیا آمدم. پدرم به مادرم گفت: اسم مذهبی روی فرزندمان بگذار . مادرم كه متولد سوریه و شیعه مذهب است، و خیلی محبت امیرالمومنین در دلش بود و هست، اسمم را سلمان گذاشت.

با این اسم بزرگ شدم در حالی كه از اسمم متنفر بودم و احساس شرمندگی می كردم.چون تبلیغات مسموم زیادی از شیعیان برایم شده بود. و از اینکه مادرم هم شیعه است احساس بسیار بدی داشتم و برایم کسر شأن بود که مادرم شیعه است. با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در كنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع كردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، 3 سال دوره ی تكمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مكی رفتم و پس از مولوی شدن، 4 ماه هم به رایوند پاكستان، برای آموزش یك دوره كامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاكستان، امتحان كنكور دادم و در دانشگاه كرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در 20 جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض 5 دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.

در آنجا یك دوست شیعه پیدا كردم به نام مهدی رضایی. فردی بسیار خوش اخلاق و خوش برخورد و با اعتقاد بود. همیشه سر به سرش می گذاشتم و می گفتم: حیف نیست تو با این اخلاقت شیعه باشی؟ او هم خیلی حرصش می گرفت و گاهی هم ناراحت می شد ولی چیزی نمی گفت. گاهی در جوابم می گفت: حیف نیست تو سلفی باشی!

قبل از اینکه شیعه شوم چهره ی امام علی در نگاهم یک آدم عادی بود و به نظرم کسی بود که بسیار اشتباه کرده که با عایشه جنگیده و یا با معاویه جنگیده. بعد از شیعه شدن چهره ی حضرت در نگاه من این است که هر چه خوبی در باره ی ایشان بگویند حتی اگر سند آن هم ضعیف باشد آن را قبول دارم و آنقدر ایشان را دوست دارم که هر حرفی را از ایشان می پذیرم

از این دوستی ما 4 سال گذشت و او مكرر به من می گفت: بیا حداقل یك بار در روضه سیدالشهدا شركت كن. من هم كه دارای ریش بلند و تیپ و قیافه ی مولوی های وهابی بودم خیلی سختم بود. به او گفتم: این كفریات چیه؟ می گفت:‌ حالا یك دفعه بیا از نزدیك ببین. با اصرار زیاد، من را متقاعد كرد كه یك بار به مجلس روضه بروم .

با دوستم یک شب عاشورا به مجلس روضه امام حسین(علیه‌السلام) رفتم و یك گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: كدام یك از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید كه حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین كار بزرگ زد؟

هر چی فكر كردم دیدم كه در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود كه حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین كار بزرگ و خطرناكی بزند! این سوال مهمی بود كه برایم ایجاد شد.

در همان حین خیلی برای امام حسین و شخصیت ایشان ناراحت شدم که چرا هیچ کس امام حسین را درک نکرد و ایشان را همراهی نکرد. آن شب چراغ ها را خاموش كردند و مشغول به سینه زنی شدند ولی من سینه نزدم، نشستم و برای مظلومیت سیدالشهدا خیلی گریه كردم. از این كه در فرقه ما نمی گذارند امام حسین (علیه السلام) را به خوبی بشناسیم ناراحت بودم، دلسرد شده بودم، از دست خودم هم خیلی ناراحت شدم كه چرا تا حالا سیدالشهدا(علیه السلام) را نشناختم؟ ولی چون از بچگی به ما گفته بودند كه شیعه ها سفسطه می‌كنند و ناحق را حق جلوه می دهند از شیعه فراری بودم. حاضر بودم شیطان پرست شوم امام شیعه نشوم حاضر بودم هر دینی را جز شیعه قبول کنم.
شیعه

به همین خاطر همه‌ مذاهب اهل سنت از حنفی گرفته تا حنبلی و مالكی و شافعی را مورد مطالعه جدی قرار دادم. دیدم اینها همان است كه قبلا بوده هیچ فرقی نمی كند. مسیحیت را خواندم دیدم مسیحیت هم چیزی برای گفتن ندارد. زرتشتیت را خواندم، آن هم من را مجاب نكرد. حتی کتب شیطان پرستان را هم خواندم اما هیچ کدام من را راضی نکرد. هر دین و مذهب را كه می خواندم با علمایشان هم گفتگو كردم این نکته را تحقیق و بررسی می کردم که صحبت های کتابها حقیقی واقعی باشد و بین نوشته های موجود در کتب و گفته ی عالمان آن دین تعارضی نباشد در همه ی ادیان که مطالعه کرده بودم این تعارضات را دیدم (4 سال طول کشید تا من ادیان را همه را بررسی کنم)

گذشت و خیلی با احتیاط فرقه‌های شیعه را بررسی كردم تا اینكه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی كه داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند.

بعد از آنان خواستم كتابی به من معرفی كنند تا درباره‌ی شیعه بیشتر تحقیق كنم. آنها كتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی كردند. آن كتاب ها را تهیه كردم و شروع كردم به خواندنشان .

مطالب آن دو كتاب را كه می خواندم برای اینكه ببینم مطالبی كه از كتاب های اهل سنت نقل می كنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می كردم به كتاب‌ های اهل سنت یا به نرم افزار المكتبه الشامله و با كمال تعجب می‌دیدم مثل اینكه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود كه چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟‌ و اگر هم مواردی از این دست می دیدیم و از علما می پرسیدیم، خیلی راحت از كنار اینها می گذشتند و یا توجیه می‌كردند مثلا می گفتند: این فضیلت است نه رذیلت. در حالی كه بر عكس بود .

 

این ها را كه خواندم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. 6 ماه دقیق این كتاب ها را مطالعه كردم و با خودم فكر می كردم، شیعیانی كه سالهای سال آنان را تكفیر می كردیم آیا با این دلائلی كه از كتاب های ما دارند باز هم واقعا كافر و مشرك هستند؟ یعنی ما بیست و چند سال راه را اشتباه می رفتیم؟‌

جالب بود ایشان كه از مذهب اهل سنت هیچ چی نمی دانست و اصلا عمرو ابوبكر را نمی شناخت و امیرالمومنین را نمی شناخت و هیچ گونه التزام عملی به مذهبش نداشت و حتی نمی دانست نماز چند ركعت است؛ به من گفت: نه؛ تو اگر هزار قتل مرتكب می شدی یا هر جرم دیگری مرتكب می شدی من كمكت می كردم ولی چون كه شیعه شدی نه از من كمكی ساخته نیست !‌

با خودم خیلی کلنجار می رفتم که با توجه به اینکه شیعه واقعا حق است من چه جوری آن را قبول کنم؟! حتی گاه خواب نداشتم و راههای سختی که بعد از شیعه شدن بر سرم قرار می گرفت را بررسی می کردم. به حق بودن شیعه پی برده بودم اما تعصبات نمی گذاشت آن را قبول کنم. تا اینکه بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یك دفترچه هایی را چاپ كردم كه تحت این عنوان كه "آیا شیعه حق است؟" و در آن دلائلی از كتاب‌های اهل سنت كه ثابت می كرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش كردم. یك نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ كرده است.

پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نكردم بگویم: آره. تقیه كردن را هم بلد نبودم.

گفتم: اگر خدا قبول كند .

گفت: نه گولت زدند .

گفتم. من یك عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خورده ای ؟‌

نشستم و با پدر شروع كردم به بحث و مناظره كردن. و به كمك اهل بیت(علیهم السلام) با حضور ذهن كافی، با استفاده از صحیح نجاری و مسلم توانستم جوابش را بدهم . یكسری از دوستان پدرم آمده بودند و با آنها هم بحث كردم و آنها هم محكوم شدند .

گفتم: من كه كردستان و سنندج بودم و هستم، پیش شیعه ها كه نرفتم تا آموزش ببینم . این مطالب همه از كتاب های خودتان است نه كتاب های شیعه . من در 6 ماه با کمک از اهل بیت با 18 نفر صحبت و مناظره کردم و خیلی ها هم شیعه شدند.

فقط هم از كتاب های صحیحشان روایت می خواندم و هرگز از روایات ضعیف استفاده نمی كردم. آنها وقتی كم می آوردند یا فحش می دادند با تهمت می زدند. من خنده ام می گرفت كه سال ها ما را آموزش داده بودند كه هر وقت كم آوردید با تهمت و فحش جواب طرف را بدهید و نگذارید بر شما پیروز شود حالا خودشان این روش را در برابر من به كار گرفته بودند؟
وهابیت

وقتی دیدند این طوری نمی توانند جوابم را بدهند، پدرم مرا تطمیع کرد و به من گفت: سلمان، ماشین زیر پایت چی هست؟ گفتم: زانتیا . گفت: این را بگذار كنار، برایت ماكسیما می خرم به شرطی كه دیگر هیچ اسمی از شیعه نبری . (شیعه باش، هر کاری می خواهی انجام بده ولی برای شیعه تبلیغ نکن)

من خندیدم و گفتم: ماكسیما نمی خواهم. مگر الان هم قرن وسطی است چون آن موقع (بهشت و جهنم را می خریدند و می فروختند و من نمی خواهم جهنم را بخرم)

6 ماه مرتب، مرا تحقیر و اذیت می كردند و چاره ای جز تحمل آنان نداشتم. و زندگی برایم خیلی سخت شد (با خانمم در کردستان آشنا شدم سنی بود که شیعه شد – یک سنی عادی بود .خانمم بادار بود. و زندگی به من فشار می آورد. به خانمم گفتم این طور نمی شود زندگی كرد، من می روم تهران تا شغلی پیدا كنم، خانه ای اجاره می كنم و بعد دنبالت می آیم تا از اینجا برویم.

از خانه بیرون رفتم. دیدم پدرم با چند نفر، سر كوچه ایستاده اند. گویا فهمیده بودند كه می خواهم از آنجا بروم. همسرم گفت من تا سر كوچه با تو می آیم .

گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار كرد و با من آمد .

به سمتشان رفتم .

مانع عبور من شدند.

آنها 5 ، 6 نفری بر سرم ریختند و یكی شان با چوب دستی كه در دست داشت محكم بر سرم كوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم.

خانمم كه قصد داشت از من دفاع كند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، كه یكی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که 4 ماهه بود سقط كرد ولی خدا رو شكر، من آن صحنه را ندیدم.

با خودم خیلی کلنجار می رفتم که با توجه به اینکه شیعه واقعا حق است من چه جوری آن را قبول کنم؟! حتی گاه خواب نداشتم و راههای سختی که بعد از شیعه شدن بر سرم قرار می گرفت را بررسی می کردم. به حق بودن شیعه پی برده بودم اما تعصبات نمی گذاشت آن را قبول کنم. تا اینکه بالاخره شیعه شدم

مردم به پلیس زنگ زدند و پلیس آمد و بعد از آن اورژانس ...

بی درنگ یاد مظلومیت علی (علیه السلام) می افتم كه در جلوی چشمش همسرش را زدند ولی نمی توانست از او دفاع كند. نمی دانم در آن صحنه چه كشید؟ واقعا او اول مظلوم عالم است .

دو، سه روز كه در بیمارستان بی هوش بودم وقتی به هوش آمدم گفتند خانمت بچه اش را سقط كرده و من هم بر اثر ضربه ای كه بر سرم وارد شده لكنت زبان گرفته ام و به سختی می توانم صحبت كنم.(که الان هم قرص های بسیاری برای این مسأله می خورم)

شبانه از بیمارستان فرار كردیم و با سختی خودمان را به ارومیه، نزد یكی از دوستانم رساندیم. جریان را برایش تعریف كردم و گفتم: ما هر چه داشتیم آنجا گذاشتیم و پیش شما آمدیم. به ما كمك كنید و یک خانه ای برای ما بگیر. (جریان شیعه شدنم را برایش توضیح دادم)

جالب بود ایشان كه از مذهب اهل سنت هیچ چی نمی دانست و اصلا عمرو ابوبكر را نمی شناخت و امیرالمومنین را نمی شناخت و هیچ گونه التزام عملی به مذهبش نداشت و حتی نمی دانست نماز چند ركعت است؛ به من گفت: نه؛ تو اگر هزار قتل مرتكب می شدی یا هر جرم دیگری مرتكب می شدی من كمكت می كردم ولی چون كه شیعه شدی نه از من كمكی ساخته نیست !‌

آنجا بود كه از خانه اش بیرون رفتم و برای اولین بار در طول عمرم، با همسر مریضم كه بچه اش را سقط كرده بود در خیابان خوابیدیم .

با مقدار پولی كه داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ كس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمكران ماندیم. گرسنگی می كشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد.
سلمان حدادی

مدتی كه در جمكران بودیم، سال 85 بود که حتی کفش هم نداشتیم حتی پول نداشتیم یک ماشین بگیریم خلاصه یک کاغذی پیدا کردیم و نامه ای به امام زمان نوشته که آقا خیلی گیر هستم و به خاطر شما همه چیز را ترک کردم و آمدم.

به لطف آقا امام زمان(عج) بود كه هر طور شده یك وعده غذایی برای ما جور می شد. حالا یا نذری بود یا هیئتی می آمد و شام می داد یا به هر نحوی دیگر، غذا گیر ما می آمد .

شبها روی كارتون می خوابیدم مدت ها كه گذشت یكی از انتظامات جمكران كه ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: كارت شناسائی تان را ببینم ! شما كی هستید؟

كارت شناسایی را نشانش دادیم . وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه كار می كنید؟‌

با لكنت زبان شدیدی كه در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده ایم.

گفت: كار بدی نكرده اید آیا قم جایی را دارید؟

خجالت كشیدم بگویم نه ، گفتیم یك جایی داریم . رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟

گفتم: من پول نمی خواهم !

گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم كه ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی تفاوت باشیم .

پول را به من داد و بعد از دو ماه و خورده ای توانستم با آن پول به حمام بروم و موهای سرم را كوتاه كنم .

به حرم حضرت معصومه رفتیم . خیلی از بی بی خواهش و التماس كردیم گفتیم: ما به خاطر شما و اجداد شما آمدیم .هیچ جایی را بلد نیستیم . هیچ چیز هم نمی دانیم، فقط تو را می شناسیم .

آن پول را تقسیم کردیم و هر روز یک چیز خیلی کمی می خریدیم و می خوردیم. چند روزی متوسل شدیم و یك روز به یكی از خادم های حرم گفتیم: آقا ما گدا نیستیم ولی هرچه باشه مهمان شما هستیم و از او درخواست كمك كردم. گفتم ما شیعه شدیم ولی نمی دانیم چه کنیم؟!

با مقدار پولی كه داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ كس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمكران ماندیم. گرسنگی می كشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد

گفت: این خیابان را برو دفتر هر مرجعی كه رسیدی آنها كمكت می كنند .

اول دفتر آقای مکارم شیرازی رفتم . بعد دفتر مقام معظم رهبری رفتم .آقایی آنجا نشسته بود . تا آمدم جریان را تعریف کنم خانمم شروع به گریه کرد و من داستان را تعریف کردم

او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت كرد و گفت: اگر می خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم .

گفتم: نه می خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا ، كار پیدا كنم .

گفت: باشه و یك مقداری پول به ما داد و ما از آنجا خارج شدیم .

بیرون كه آمدیم به خانمم گفتم: تا اینجا كه آمدیم و پول هم داریم بیا برویم زیارت امام رضا (علیه السلام)، بعد از آنجا برای پیدا كردن كار به ارومیه برمی گردیم .

رفتیم مشهد.آنجا خیلی گریه كردم.

جالب است بدانید توقفمان در مشهد حدود 3 4 سال طول کشید.خانمم در طول این مدت بر اثر سختی ها و ناراحتی هایی كه كشیده بود 14 كیلو وزن كم كرده بود و دچار افسردگی شده بود .

جریان گذشت و به صورت غیر رسمی طلبه حوزه‌ی مشهد شدم. كتاب های درسی شیعه را شروع كردم به خواندن. یك سال گذشت . ما بعد به قم رفتیم و آنجا با کمک دوستان یک خانه گرفتیم .

 

شیرین ترین خاطره شما از شیعه شدنتان چیست؟

خاطره سازترین و شیرین ترین خاطره من همان 30 هزار تومانی بود که در جمکران به من دادند و الان هم هر چی می گردم و در عکس ها و ... می گردم که آن خادم را پیدا کنم ،هنوز پیدا نکردم ایشان را (آن 30 هزار تومان خیلی برایم برکت داشت و اصلا از آن کم نیاوردم)

خاطره دیگرم این است که در سال 89 در مراسم عید حضرت زهرا (س)، دو چیز خواستم یكی ، یك بچه و دیگری زیارت كربلا .

هفته ی بعدش یك نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم كه شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(علیه السلام) چایی می ریزید. خوابش را اینگونه تعبیر كرد باید شما و خانمت را به كربلا بفرستم . او یك بانی پیدا كرد و ما را به كربلا فرستاد . چند وقت بعد از سفر كربلا ، متوجه شدیم كه بچه ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی شد، سالها از اون ضربه ای كه به پهلوی خانمم وارد شده بود می گذشت و احتمال نمی دادیم كه او دوباره حامله شود.
امام علی

نگاه شما قبل از شیعه شدن به امیرالمومنین علی علیه السلام چگونه بود؟

قبل از اینکه شیعه شوم چهره ی امام علی در نگاهم یک آدم عادی بود و به نظرم کسی بود که بسیار اشتباه کرده که با عایشه جنگیده و یا با معاویه جنگیده. بعد از شیعه شدن چهره ی حضرت در نگاه من این است که هر چه خوبی در باره ی ایشان بگویند حتی اگر سند آن هم ضعیف باشد آن را قبول دارم و آنقدر ایشان را دوست دارم که هر حرفی را از ایشان می پذیرم.

اگر بخواهید امیرالمۆمنین را در یک جمله وصف کنید چه می گویید؟

خیلی سخت است که حضرت را در یک جمله وصف کرد. و اصلا نمی شود. مگر می شود یک اقیانوس را در یک جمله جمع کرد؟

بهترین چیزی که در عالم امکان وجود دارد و بهترین مأمن و پناهگاه در این عالم حضرت زهرا (سلام الله علیها) است که هر کسی که هر مشکلی دارید اگر حضرت علی را به حق خانمشان حضرت زهرا قسم دهیم مشکل قطعا حل می شود هیچ گاه برای خودم و مشکلم چیزی نخواستم همیشه سلامتی امام زمان را از خدا خواستم.

 

فکر نمی کنید که آن گریه ای که در شب عاشورا برای امام حسین علیه السلام در حالی که وهابی بودید، کردید باعث نجاتتان شد؟

آن گریه واقعا یک گریه ی خاصی بود یک لطف بود آن شب به قدری گریه کردم که تمام لباسم خیس شد. همان سفینة النجاة بودن حضرت سیدالشهدا آن شب تأثیر خودشان را روی من گذاشت.

به نظرم آن 4 سالی هم که خواندم و مطالعه کردم و طول کشید برای این بود که پایه های من قوی شود که در هر مناظره ای همه را شکست دهم که وقتی یک مسیحی می آید و به من چیزی می گوید من به او نخندم و هیچ شبهه ای برای من هیچ گاه بوجود نیاید.

آنقدر شیعه و پایه ی آن را بالا و قوی می دانم که در مقابل هیچ دینی سر تسلیم فرو نیاورم.

همه ادیان را خواندم اما هیچ دینی آن روحی که در علی و اولاد علی وجود دارد را ندارد – هم تولی دارد و هم تبری دارد یک عشقی در آن است. در آن تناقض وجود ندارد

قبل از تشرف به مذهب شیعه، در کتب اهل سنت از فضایل امیرالمۆمنین و حضرت زهرا (علیهماالسلام) چیزی شنیده بودید؟!

در کل صحاح سته با تحقیق من تقریبا 29 روایت است که راوی آن امیرمۆمنان و یک روایت است که راوی آن حضرت زهرا(سلام الله علیها) است.

علمای تسنن وضعیت های این بزرگان را از ما پنهان می کردند و به قدری در گوش ما خوانده بودند و ما به آنها اعتماد پیدا کرده بودیم که به خودمان اجازه نمی دادیم که حرف های آنها را با کتب تطبیق دهیم و سندیت آنها را بررسی کنیم.

 

چند تا خواهر و برادر دارید؟ آنها هم شیعه شدند؟

4 خواهر و 4 برادر هستیم. یکی از برادران و یکی از خواهرهایم هم شیعه شدند و الان در تهران هستند و با کس دیگری ارتباطی نداریم. همه ی ما که شیعه شدیم از خانه و خانواده کاملا طرد شده ایم.

 

قوی ترین دلیل که شما را به سمت شیعه شدن جذب کرد چه بود؟!

همه ادیان را خواندم اما هیچ دینی آن روحی که در علی و اولاد علی وجود دارد را ندارد – هم تولی دارد و هم تبری دارد یک عشقی در آن است. در آن تناقض وجود ندارد.

عشق موجود در حسین در صحنه ی کربلا و اسرا – عشق موجود در حضرت زهرا در هیچ یک از ادیان وجود ندارد.

 

برنامه تان برای آینده چیست؟!

فقط دارم تلاش می کنم که برای شیعه مفید باشم. برای کسی جز اهل بیت کاری انجام ندهم. من با 14 معصوم کار دارم وظیفه ی ما در مقابل 14 معصوم چیست؟ برنامه ام این است که در راه امیرالمۆمنین، امام زمان و اهل بیت علیهم السلام باشم .

الحمد لله رب العالمین .

شنبه 7/11/1391 - 9:56
اهل بیت

بهترین واسطه برای حاجات اخروى

 

 

 

 

 
 

در ابتدا بد نیست نوشته‏اى از امام حسن عسكرى (علیه السّلام) كه در آن گوشه‏اى از فضایل اهل بیت (علیهم السّلام) آمده است را نقل كنم:
«ماییم كه با گامهاى نبوت و ولایت، قله‏هاى حقیقت را فتح نموده و هفت طبقه كوههاى بلند فتوى را، با هدایت روشن نمودیم. ماییم شیران درنده نبرد و كسانى كه دشمن را از پا مى‏ اندازند. امروز شمشیر و قلم از آن ماست و فردا پرچم ستایش و علم از ما. نوه‏ هاى ما هم پیمانان دین، جانشینان پیامبران، چراغهاى مردم و كلیدهاى كرم هستند. «همسخن» خدا بخاطر گواهى ما به وفاى او، لباس برگزیدگى را پوشیده و «روح القدس» از میوه نوبر باغهاى ما چشید. شیعیان ما اهل نجات، پاك، یاور و محافظ ما و دشمن ستمكاران مى‏باشند. و بعد از سختى‏ ها چشمه ‏هاى زندگى براى آنها مى‏جوشد، تا «الم» و «طه» و «طواسین» را تمام نمایند.
{(امضا) حسن بن على العسكرى. سال دویست و پنجاه و چهار} »
روز هشتم ماه ربیع الاول‏ سال 260 هجری قمری


روایت شده شهادت امام حسن عسكرى (علیه السلام) در این روز در سن 28 سالگی است. پس بهتر است در این روز اندوهگین بودن، بخصوص با در نظر گرفتن این مطلب كه صاحب مصیبت حجت عصر و امام زمان (علیه السلام) - جان جهانیان فداى او، و رحمت خدا بر او و بر پدرانش باد مى ‏باشد.
امام حسن (علیه السّلام) را با هر زیارتى كه به ذهن مى‏رسد زیارت نموده و به امام زمان (علیه السّلام) تسلیت گفته شود. سپس از خداوند بخاطر جانشینى امام زمان (علیه السّلام) تشكر نموده و بخاطر غیبت و دسترسى نداشتن به آن حضرت متأثر شده و زمان ظهور و فوائد نورهاى او و خیر و بركت آن را در ذهن مجسم نماییم.
شیعیان ما اهل نجات، پاك، یاور و محافظ ما و دشمن ستمكاران مى‏باشند. و بعد از سختى‏ ها چشمه ‏هاى زندگى براى آنها مى‏جوشد، تا «الم» و «طه» و «طواسین» را تمام نمایند 


خصوصیتهاى معصومین علیهم السّلام در حوایج مختلف‏
امام حسن عسكرى (علیه السّلام) خصوصیتى براى برآورده شدن حاجات اخروى دارد. معصومین (علیهم السّلام) گرچه هر كدام از آنان وسیله ‏اى براى بندگان خدا در جمیع حوائج مى ‏باشند، ولى هر كدام خصوصیتى براى بعضى از حاجتها دارا مى‏باشند - چنانچه دعاى توسل شاهدى بر این مطلب است - :
رسول خدا و دختر بزرگوارش و امام حسن و امام حسین (علیهم السّلام) در حاجتهاى مربوط به بدست آوردن طاعت خدا و خوشنودى او خصوصیتى دارند.
امیر المۆمنین (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد انتقام از دشمنان و برطرف نمودن ظلم ظالمین دارد.
امام سجاد (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد ستم پادشاهان و القاءات و وسوسه‏هاى شیطان دارد.
امام باقر (علیه السّلام) و امام صادق (علیه السّلام) خصوصیتى در كمك گرفتن در مورد آخرت دارند.
امام كاظم (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد سلامتى كامل از بیماریها و دردهایى كه مردم از آن گریزانند دارد.
امام رضا (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد ترسهاى مسافرت در دریا و خشكى و زمینهاى بى ‏آب و علف و بدون آبادى و سكنه دارد.
امام جواد (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد توسعه روزى و بى‏نیاز شدن از آنچه در دست مردم است دارد.
امام هادى (علیه السّلام) خصوصیتى در مورد قضاى نافله ‏ها و احسان به برادران مۆمن و به كمال رسیدن طاعتهاى پروردگار دارد.
امام حسن عسكرى (علیه السّلام) خصوصیتى در كمك نمودن در مورد آخرت دارد. 


و امام عصر ما، پناهگاه، امید و حافظ ما، نور ما و زندگى ما، امام مهدى (عج) جامع تمام خصوصیات مذكوره بوده و براى حاجات دیگر نیز توسل به او مناسب است. 


علامات مۆمن از نگاه امام یازدهم
شیخ در تهذیب و مصباح روایت كرده از حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) كه فرموده: علامات مۆمن پنج چیز است پنجاه و یك ركعت نماز گزاردن كه مراد هفده ركعت فریضه و سى و چهار ركعت نافله است در هر شب و روز، و زیارت اربعین كردن و انگشتر در دست راست كردن و جبین را در سجده بر خاك گذاشتن و بسم الله الرحمن الرحیم را بلند گفتن.
گرچه هر كدام از معصومین علیهم‌السّلام، وسیله‌‏اى براى بندگان خدا در جمیع حوائج هستند، ولى هر یک خصوصیتى را براى بعضى از حاجات دارا مى‏باشند. در این میان، امام حسن عسكرى علیه‌السّلام خصوصیتى براى برآورده شدن حاجات اخروى دارد

برادران امام
معروف است كه در نزد قبر عسكریین (علیهما السلام) قبور جمله ‏اى از سادات عظام است كه از جمله آنها است حسین پسر امام على نقى (علیه السلام)، حسین، سیدى جلیل القدر و عظیم الشان بوده، زیرا كه از بعضى روایات استفاده می شود كه؛ از مولاى ما حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) و برادرش حسین بن على تعبیر به سبطین مى‏كردند و تشبیه مى‏كردند این دو برادر را به دو جدشان دو سبط پیغمبر رحمت امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) و در روایت أبو الطیب است كه صداى حضرت حجت صلوات الله علیه شبیه بود به صداى حسین و در شجرة الاولیاء تالیف سید فقیه محدث حكیم السید احمد اردكانى یزدى در ذكر اولاد حضرت امام على نقى (علیه السلام) است كه حسین فرزند آن حضرت از زهاد و عباد بود و به امامت برادر خود اعتراف داشت.
و نیز برادر دیگر امام حسن عسگری (علیه السلام)، امامزاده سید محمد فرزند حضرت امام على نقى (علیه السلام) در نزدیكى بلد یك منزلى سامره مزارى است مشهور و به جلالت شأن و کرامات زیاد معروف، عامه مردم به زیارتش مشرف مى‏شوند و نذرها و هدایاى بسیار به آنجا مى‏برند و حاجات مى‏طلبند و اعراب آن حدود تمامى از او خوف دارند و حساب مى‏برند، كرامات بسیار از آن بزرگوار نقل شده كه مقام ذكرش نیست و بس است در جلالت آن جناب كه قابلیت و صلاحیت امامت را داشت و فرزند بزرگ هادى علیه السلام بود و در فوت او حضرت امام حسن عسكرى (علیه السلام) گریبان خود را چاك فرمود و شیخ ثقه الاسلام نورى، اعتقاد عظیمى به زیارت آن بزرگوار داشته و در تعمیر بقعه و ضریح مباركش سعى فرمود.
 
 

 
 

 

 

شنبه 7/11/1391 - 9:53
امر به معروف و نهی از منکر

:::: آیا حجاب حساسیت های جنسی را افزایش میدهد؟ ::::

 

http://www.hijabnews.net/images/docs/000011/n00011718-b.jpg

 

بحث حجاب و رعایت پوشش الهی، مورد هجمه ی زیادی واقع شده است. از آن جایی که معمولاً همه ی شبهه های مسئله ی حجاب، هماهنگی مفهومی وخاستگاه مشترکی دارند، لذا عیار بازشناسی معارف حق از باطل ضرورت دارد. در این بخش به طرح کلی این شبهات و تردیدها پرداخته، با نگاهی به آموزه های دینی، سعی می کنیم پاسخ های مناسبی ارائه دهیم. یادمان باشد:
امروزه بیشتر انگیزه های مخالف حجاب، از عدم تسلط بر مفاهیم دینی است نه از عدم پذیرش!

اشکال:
تأکید بر مسئله‌ی حجاب در جامعه، حساسیت‌ها را نسبت به مسائل جنسی افزایش می‌دهد.

پاسخ

یکم: حجاب برای حفظ تعادل در مسائل جنسی است و نه افزایش.

دوم: پوشش و حجاب به دلیل این که نقش اساسی در متعادل کردن غریزه ی خودنمایی و تبرّج زن دارد، عامل مهمی برای جلوگیری از بخش بزرگی از پریشانی ها و دغدغه های فکری زن به شمار می آید؛ زیرا آزادی زن در خودآرایی و به نمایش گذاشتن جلوه های زنانه در بین جامعه، باعث افراط در تجمّل و توجّه به زیبایی های ظاهری می-شود که این توجه افراطی، می تواند بروز اختلال های روانی را در زن در پی داشته باشد.۱

سوم: با نگاهی به اجتماع و روی دادهای آن، متوجه می شوید زنانی که پوشش نامناسب دارند، بیشتر مورد آزار و اذیت واقع می شوند. به واقع، بدپوششی آن ها چراغ سبز و علامتی ست برای آن ها که به دنبال هوس رانی هستند. طبق آمار، ۹۸ درصد زنانی که مورد آزار خیابانی قرار می گیرند، بدحجاب هستند.۲

چهارم: جوامع غربی که بر اساس نظریات دانشمندان خود، آزادی جنسی را پی گرفتند و برداشتن غیرت، حیا و عفاف را راه حل مشکلات تشخیص دادند، امروزه گرفتار انواع و اقسام معضلات و ناهنجاری های گوناگون اجتماعی مانند خودفروشی، فرزندان نامشروع، بیماری های واگیردار جنسی، بالا رفتن سطح استانداردهای جنسی و... شده اند.

به واقع، برداشتن قیود و هنجارهای دینی و اخلاقی میان زن و مرد است که جامعه را میدان عرضه و تقاضای افراطی و شدید جنسی می کند، نه رعایت پوشش اسلامی (که موجب تفکیک فضای جامعه و خانواده می گردد). پوشش اسلامی کمک می کند که روابط محبت-آمیز و جنسی در کانون عاطفی خانواده و کار و تلاش شایسته در اجتماع پویا و بانشاط صورت بگیرد.
بنابراین می شود گفت که حجاب، خطّ قرمز خانه و جامعه است.

پنجم: در طبیعت انسانى، از نظر خواسته ‏هاى روحى، محدودیت در کار نیست. انسان روحاً طالب بى ‏نهایت آفریده شده است. وقتى هم که خواسته ‏هاى روحى در مسیر مادیات قرار گرفت، به هیچ حدى متوقف نمى‏ شود. رسیدن به هر مرحله ‏اى میل و طلب مرحله ی دیگر را در او به وجود مى ‏آورد. اشتباه کرده ‏اند کسانى که طغیان نفس امّاره و احساسات شهوانى را تنها معلول محرومیت ها و عقده‏ هاى ناشى از محرومیت ها دانسته‏ اند. همان‏طور که محرومیت ها سبب طغیان و شعله ‏ور شدن شهوات مى ‏گردد، پیروى و اطاعت و تسلیم مطلق نیز سبب طغیان و شعله ‏ور شدن آتش شهوات مى‏ گردد. امثال فروید، آن طرف سکه را خوانده ‏اند و از این طرف سکه غافل مانده‏ اند.

ششم: ناصحان و عارفان ما کاملًا بدین نکته پى برده بودند. در ادبیات فارسى و عربى زیاد بدین نکته اشاره شده است. سعدى مى ‏گوید:

فرشته خوى شود آدمى ز کم خوردن
وگر خورد چو بهائم، بیفتد او چو جماد

مراد هر که برآرى مطیع امر تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

«بوصیرى مصرى» در قصیده ی معروف «بُرده» که از شاه کارهاى ادبیات اسلامى است و در مدح رسول اکرم(ص) است و ضمناً پند و اندرزهایى هم دارد، مى‏ گوید:
النَّفْسُ کَالطَّفْلِ انْ تُهمِلْهُ شَبَّ عَلى‏ حُبِّ الرِّضاعِ وَ انْ تَفْطِمْهُ یَنْفَطِمُ‏یعنى نفس همچون طفلى است که به شیر خوردن علاقه‏ مند است؛ اگر او را به حال خود بگذارى با همین میل باقى مى ‏ماند و روزبه روز ریشه دارتر مى ‏شود و اگر او را از شیر بگیرى به ترک شیرخوردن خو مى گیرد.۳

هفتم: آن چه مورد تأکید اسلام است، ارضای غریزه جنسی در حد نیاز طبیعی و از راه دستور زیبای ازدواج و جلوگیری از تحریک بی مورد و بی ضابطه ی آن است که رعایت پوشش اسلامی نقش بسزایی در این زمینه دارد.

هشتم: مقام معظم رهبری(مدظله العالی) می‌فرمایند: «یکی از مشکلات زنان در دنیای غرب به خصوص در کشور ایالات متحده‌ی آمریکا، همین است که مردان با تکیه به‌زورمندی خودشان، به عفّتِ زن، تعدی و تجاوز می‌کنند. آمار منتشر شده از سوی مقامات رسمی خود آمریکا را من دیدم که یکی مربوط به دادگستری آمریکا و یکی هم مربوط به یک مقام دیگری بود. آمارها واقعاً وحشت انگیز است. در هر شش ثانیه، یک تجاوز به عنف در کشور آمریکا صورت می‌گیرد! ببینید چه قدر مسئله‌ی عفت مهم است و وقتی بی‌اعتنایی کردند، قضیه به کجا می‌رسد.»۴

نهم: بی تردید تأکید بر مسئله ی حجاب و رعایت پوشش اسلامی، نه تنها حساسیت‌ها را نسبت به مسائل جنسی افزایش نمی‌دهد، بلکه کمک و راه نمایی می کند که نیازهای جنسی و عاطفی در محیط خانواده - که زن و شوهر، عهده دار آن هستند - تأمین شود.
به واقع حجاب، جامعه را آماده ی فعالیت و نقش آفرینی های سالم و اجتماعی زن و مرد می کند.

پی نوشت :

۱. عباس رجبی، حجاب و نقش آن در سلامت روان، ص۱۲۰ و ۱۲۱.
۲. هفته نامه ی پرتو سخن، ۴ خردادماه ۱۳۹۰، ش۵۷۸، ص۹.
۳. مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج۱۹، ص۴۵۹ و ۴۶۰.
۴. مقام معظم رهبری، سخن رانی در همایش بزرگ خواهران در ورزشگاه آزادی به مناسبت جشن میلاد کوثر در تاریخ ۳۰ مهرماه ۱۳۷۶

 

==============

شنبه 7/11/1391 - 9:49
شخصیت ها و بزرگان
امام عصر؛ گمشده ی سه علم

http://www.fardanews.com/files/fa/news/1391/10/13/128354_375.jpg

 

آیت الله مجتبی تهرانی، امام عصر را گمشده سه علم اخلاق، فلسفه و عرفان می خواند و با بیان اینکه معرفت خدا همان شناخت امام زمان است، می فرمود: وجود مقدس امام زمان(عج) حلقه ارتباطیِ بین واجب و ممکن است و اگر او را شناختی، بدون اینکه تقاضا کنی، خدا او را به تو می شناساند...
« بسم الله الرحمن الرحیم »
دسته بندی گروهی از روایات در باب مسئله امام:
1- وجود امام در هر عصر 


روایات متعددّی در باب مسئلة امام وارد شده است. یک دسته از روایات در باب مسئلة وجود امام در هر عصر است به این مضمون که اگر حجّت الهی نباشد، زمین و آنچه بر روی زمین است از بین می‌روند. بیش از پنجاه روایت با این مضمون در بحار موجود است. «لولا الحجّه لَساخت الارضُ باهلها».

در روایت دیگری محمد‌بن‌فُضِیل می‌گوید: به امام هشتم(صلوات‌الله‌علیه) عرض کردم: «أَ تَبْقَی الْأَرْضُ بِغَیْرِ إِمَامٍ»، آیا می‌شود زمین بدون امام باقی بماند؟! «فَقَالَ لَا»، حضرت فرمودند: خیر، نمی‌شود. «قُلْتُ فَإِنَّا نَرْوِی عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ(علیه السلام)»، عرض کردم: از جدّ بزرگوار شما امام صادق(صلوات‌الله‌علیه) نقل شده که فرموده‏اند: «أَنَّهَا لَا تَبْقَی‏ بِغَیْرِ إِمَامٍ»، زمین بدون امام باقی نمی‌ماند. بعد به حضرت عرض می‏کند: «إِلَّا أَنْ یَسْخَطَ اللَّهُ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ أَوْ عَلَی الْعِبَادِ»، برای ما روایت کرده‌اند که: اگر امام روی زمین نباشد، خداوند اهل زمین و بندگان را را مورد سخط و خشم قرار می‌دهد. « فَقَالَ لَا لَا تَبْقَی إِذاً لَسَاخَتْ » [1]، حضرت فرمودند: این روایت اشتباه است. اگر امام روی زمین نباشد، زمینی نمی‌ماند که خداوند بخواهد اهلش را مورد خشم قرار دهد. 


در روایت دیگری از باقر (صلوات‌الله‌علیه) نقل شده است که حضرت فرمودند:
« لَوْ أَنَّ الْإِمَامَ رُفِعَ مِنَ الْأَرْضِ سَاعَةً »، بر فرض محال اگر امام حتّی لحظه‏ای از زمین برداشته شود؛ صحبت لحظه است نه یکی، دو روز، « لَمَاجَتْ بِأَهْلِهَا کَمَا یَمُوجُ‏ الْبَحْرُ بِأَهْلِهِ »، همة اهل زمین در هم کوبیده می‏شوند و از بین می‌روند. [2] 


2- معرفت نسبت به امام
دستة دیگری از روایات در باب معرفت نسبت به امام است که اگر کسی نسبت به امام زمانش حتّی به اندازه یک شب معرفت نداشته باشد، «مَاتَ‏ مِیتَةً جَاهِلِیَّة [3]»، به مرگ جاهلیّت از دنیا رفته است. دستة دیگری از روایات به این مضمون‏اند که: اگر بنا شود همه از بین بروند و فقط یک نفر روی زمین باقی بماند، آن یک نفر باید امام باشد.
دسته بندی نظرات سه علم در باب امام:
برای توضیح روایات ذکر شده، می‏خواهم بحث عمیقی را مطرح کنم: 


سه دسته از علما ذیل این مسئله، بحث‏های پیچیده‏ای دارند که ساده‏ شده آن را می‏گویم: 


1- فلاسفه
دسته اوّل؛ فلاسفه. برخی عالمان فیلسوف می‏گویند:
ما واجب الوجود، ممکن الوجود، قدیم و حادث را می‌فهمیم و می‏دانیم که خدا قدیم است و ما حادث. سؤال این است که نقطه اتّصال و رابط بین حادث و قدیم چیست؟ حلقه‌ای که ممکن را به واجب متصّل می‌کند چیست؟ اگر بگویی آن حلقه اتّصال از سنخ واجب است، یک سری اشکالات پیش می‌آید و اگر بگویی از سنخ ممکن است اشکالات دیگر پیش می‌آید؟ بحث، خیلی دقیق، ظریف و پیچیده است. 


2- عرفان
دسته دوم؛ عرفا. اهل معرفت نیز در باب غایت و هدف خلقت انسان بحثِ عرفانیِ بسیار مهمّی دارند که از آیات قرآن و روایات استخراج کرده‏اند. اهل معرفت می‏گویند: هدف از خلقت انسان، معرفت‏الله، به معنای شهودالله، فنای ‏فی‏الله و لقاءالله است و بحث در این است که انسان چگونه می‏تواند به این مرتبه برسد. فلاسفه ‏ علمی است و از نظر مفاهیم بحث می‏کنند، امّا این بحث معرفتی است. 


3- اخلاق
دسته سوم؛ علمای اخلاق. این دسته از بزرگان می‏گویند: بیشتر مباحث اخلاقی، دستوری است، حال از نظر عملی برای رسیدن به هدف از خلقت چه باید کرد؟ انسان چگونه می‏تواند وادی سیر و سلوک را طیّ کند؟
لذا بحث‌های معرفتی و اخلاقی یک رابطة تنگاتنگ با هم دارند؛ چون هدایت دو نوع است: «ارائه طریق» و «ایصال به مطلوب». ارائه طریق که به معنای نشان دادن است توسّط علمای اخلاق صورت می‏گیرد، امّا در ایصال به مطلوب که بحثی معرفتی است، رساندن به مقصود است نه فقط نشان دادن راه. اگر از کسی آدرسی را بپرسی، یک وقت می‌گوید: از اینجا برو، یک وقت ایصال به مطلوب می‏کند؛ یعنی دستت را می‌گیرد و به مقصد می‏رساند.
لذا به طور خلاصه در اخلاق به دنبال ارائه طریق و دستورالعمل هستیم، در عرفان به دنبال کسی هستیم که دست ما را بگیرد و به هدف برساند و در فلسفه به دنبال حلقه اتّصال ممکن و واجب هستیم. هر سه به دنبال یک گمشده هستند که آن هم وجود مقدّس امام زمان(صلوات‌الله‌علیه) است و غیر ایشان راهی نیست. 


تطبیق نظرات با روایات شریفه:
ابن‌سلم در روایتی از امام صادق(صلوات‌الله‌علیه) نقل می‌کند که حضرت فرموده‏اند: «الْإِمَامُ عَلَمٌ‏ بَیْنَ‏ اللَّهِ‏ عَزَّ وَ جَلَّ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ»، امام رابط بین ممکن و واجب، حادث و قدیم و نشان دهندة راه الهی است. علم سه معنا دارد: نشانه برای شناخت راه، فاصلة بین دو زمین و مهتر و جلودار. لذا حضرت گمشدة هر سه علم اخلاق، عرفان و فلسفه را معرّفی فرموده‏اند. در واقع حضرت فرموده‏اند: امام کسی است که ارائه طریق می‏کند؛ نشانه برای شناخت راه است، امام حلقه اتّصال بین واجب و ممکن است؛ فاصلة بین خدا و خلق است، امام کسی است که ایصال به مطلوب می‏کند؛جلودار و مهتر است. در ادامه حضرت می‏فرمایند: «فَمَنْ عَرَفَهُ کَانَ مُؤْمِناً وَ مَنْ أَنْکَرَهُ کَانَ کَافِراً» [4]، پس هر کس او را بشناسد مؤمن است و هر کس منکر او شود کافر است. 


در روایتی دیگر امام صادق(صلوات‌الله‌علیه) می‏فرمایند: «خَرَجَ الْحُسَیْنُ بْنُ عَلِیٍّ ع عَلَی أَصْحَابِهِ فَقَال‏»، روزی امام حسین(صلوات‌الله‌علیه) به اصحابشان فرمودند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ ذِکْرُهُ مَا خَلَقَ‏ الْعِبَادَ إِلَّا لِیَعْرِفُوه‏»، ای مردم! خداوند بندگان را جز برای معرفت پیداکردن خلق نفرمود. در اینجا معرفت، شناسایی مفهومی نیست، بلکه شناخت شهودی و عرفانی است؛ «فَإِذَا عَرَفُوهُ عَبَدُوه‏»، عبادت وقتی محقّق می‏شود که عبد خدا را شهود کند و در دل عظمت خدا را ادراک نماید و عبادت بدون معرفت پوستة بدون مغزی است [5]؛ «فَإِذَا عَبَدُوهُ اسْتَغْنَوْا بِعِبَادَتِهِ عَنْ عِبَادَةِ مَا سِوَاه‏» وقتی خدا را پرستش کرد، به سبب همین پرستش، از پرستش غیر او بی نیاز می‌شوند و دیگر موجودی را عبادت، یعنی کُرنش درونی، نمی‌کنند. 


«فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ‏» شخصی به حضرت عرض می‌کند: «یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی فَمَا مَعْرِفَةُ اللَّهِ»، ای پسر پیغمبر! پدر و مادرم فدایت! معرفت الهی چیست؟ «قَالَ مَعْرِفَةُ أَهْلِ کُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُم‏» حضرت می‌فرمایند: معرفتِ خدا، معرفتِ امام زمان است. یعنی وجود مقدس امام زمان (صلوات‌الله‌علیه) حلقه‌ی ارتباطیِ حادث و قدیم و برزخ بین واجب و ممکن است و به تعبیر ادعیه مجرای فیض الهی است و اگر او را شناختی، بدون اینکه تقاضا کنی، خدا را به تو می‏شناساند. نه می‌توانی بگویی خدا است نه می‌توانی بگویی مخلوق است. در روایتی است که: «نزّلونا عن‏ الرّبوبیّة و قولوا فینا ما شئتم. [6]» غیر از ربوبیّت هر چه می‏خواهید دربارة فضائل ما بگویید.
تا اینجا حضرت بُعد فلسفی، یعنی وجود و هستی را فرمودند، امّا در ادامه به بُعد اخلاقی و ارائه طریق اشاره می‏فرمایند. «الَّذِی یَجِبُ عَلَیْهِمْ طَاعَتُهُ»، اگر آن موجودی که تو را ایصال به مطلوب میکند، شناختی، باید از او اطاعت کنی و هر چه می‌گوید عمل کنی؛ چون او است که ایصال به مطلوب و ارائه طریق می‌کند. 

 


چگونگی بهره‏ مندی از امام غائب:
حال سؤال می‏شود: چگونه از امام بهره ببریم در حالی‏که امام زمان در غیبت هستند؟
جواب به این سؤال در هرسه بعد باید پاسخ داده شود،
1- ارائه طریق؛ در باب مباحث اخلاقی تمام دستورات ازطریق‌ پیامبر اکرم و ائمه طاهرین (صلوات‌الله‌علیهم‌اجمعین ) به ما رسیده است و در این باب کمبود نداریم.
2- مباحث فلسفی؛ در روایتی است که امام زمان(صلوات‌الله‌علیه) در زمان غیبت مثل خورشید پشت ابر هستند؛ یعنی همان‏طور حیات جانداران به خورشید وابسته است چه پشت ابر باشد و چه نباشد، بدون امام زمان هم حیاتی نیست چه غائب باشند، چه ظاهر چون ایشان رابط بین ممکن و واجب و قدیم و حادث‏اند و اگر رابط نباشد، هیچ چیزی وجود نخواهد داشت.
3- ایصال به مطلوب؛ در این مورد آیا باید حضرت را شهود کنیم؟ برخی به دنبال زیارت حضرت هستند و خیلی دعا می‌کنند، اگر درون کسی غیر این حالت وجود داشته باشد، خلل و کمبود دارد، باید این‏گونه بود، امّا از این نکته ‌نباید غفلت کرد که آیا باید تقاضای شهود داشته باشیم یا قابلیّت شهود؟ تقاضای شهود لازمة ایمان است، امّا انسان باید قابلیّت شهود را در خود ایجاد کند و بزرگانی امثال مقدّس‏اردبیلی و سیّدبحرالعلوم چون قابلیّت شهود را در خود ایجاد کرده بودند، خدمت امام زمان (صلوات‌الله‌علیه) می‏رسیدند.
حتّی اختصاص به اهل کرامت هم ندارد؛ در زمان کودکی من، مرحوم والد ما با یکی از اولیاء خاصّ خدا ارتباط داشت. تشرّف آن ولیّ خدا به حضور امام زمان«صلوات الله علیه»، قابل انکار نبود. ایشان یک مغازة پینه‏دوزی هم در بازار داشت. حتّی ایشان می‏گفت: گاهی آقا شب‏های جمعه یک‏دفعه می‏آیند، می‏فرمایند: بیا برویم کربلا زیارتی کنیم و برگردیم. با آقا می‏روم کربلا و بر می‏گردم. این‏ها خواب و قصّه و داستان نیست. مرحوم والد ما می‏گفت: آقا تشریف می‏آورند پیش ایشان، نه این، خدمت آقا برود.
پدرم گفت، که از او پرسیدم: فلانی! گفت: بله! گفتم: چه شده است که ایشان تشریف می‏آورند آنجا پیش تو؟! گفت: اتّفاقاً خودم همین سؤال را از آقا پرسیدم که چطور شده که شما می‏آیید اینجا پیش من احوالم را می‏گیرید؟ ایشان به من فرمودند: برای خاطر اینکه در تو هیچ هوای نفس نیست. وقتی از حبّ به دنیا تخلیه شدی، ولی الله اعظم دستت را می‌گیرند؛ مگر کسی که حبّ دنیا، چه مالش و چه جاهش پیکره‌اش را گرفته باشد، می‌تواند خدمت امام زمان«صلوات الله علیه»، برسد تا حضرت ایصال به مطلوب بفرمایند؟!
لذا در باب انتظار فرج که روایات بسیار داریم که افضل اعمال است، چه کسی می‌تواند منتظر باشد؟ کسی که حبّ دنیا دارد؟ اگر امام زمان (صلوات‌الله‌علیه) تشریف بیاورند، حاضرم دست از همه چیز بردارم و هر امر فرمودند بگویم: چشم؟ اگر این‏چنین شویم، بی برو برگرد دستمان را خواهد گرفت، چه چشم ظاهری ببیند، چه نبیند. اینجا است که عبادات‌ روح می‏گیرند و طاعات‌ مغز پیدا می‌کنند و از پوست بودن خارج می‏شوند.
اگر کسی این حالت در آن نباشد، منحرف است. زیرا این‏گونه بودن طبق موازین است، لذا در روایات متعدّد داریم که اگر کسی امام زمانش را نشناسد، « مَاتَ‏ مِیتَةً جَاهِلِیَّة [7]»، به مرگ جاهلیّت مرده است.خدایا بحقّ مهدی موعودت؛ یعنی موجودی که الآن محبوبترین موجودات نزد تو است، دست ما را از دامن او کوتاه مکن!
----------------------
[1] بحار الأنوار؛ ج‏23؛ ص3
[2] بحار الأنوار؛ ج‏23؛ ص34
[3] بحار الأنوار؛ ج‏32؛ ص321
[4] بحار الأنوار؛ ج‏23؛ ص88
[5] البتّه اشتباه نشود! باید مدتی عبادت کند تا به مغز آن برسد.
[6] منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح ص33
[7] بحار الأنوار ؛ ج‏32 ؛ ص321
آیت الله آقا مجتبی تهرانی/سخنرانی به مناسبت نیمه شعبان و ولادت حضرت مهدی(عج)

 

 

شنبه 7/11/1391 - 9:46
آلبوم تصاویر

















 

 

==============

شنبه 7/11/1391 - 9:45
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته