قرآن
به دختر بچه ات می گویی: دوستت دارم.
می گوید: اگر راست می گویی یک بستنی برایم بخر.
و این نشان می
دهد که بچه ها هم به خوبی می دانند که دوستی و عشق، علامت و نشان دارد و
نشانه آن عمل و اقدام است. پس ما نیز اگر
خدا را دوست می داریم بایدست به کار شده و دستورات او را به کار بسته و به خواسته
های او تن در دهیم. و البته دستورات و خواسته های خداوند هم به تمامی و یکجا در
کتاب آسمانی او "قرآن کریم" آمده است. پس قرآن بخوانیم.
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند(حافظ)
فاقروا ما تیسر من القرآن. تا آن جا که می
توانید قرآن بخوانید! مزمل/20
و البته به دنبال خواندن باید بکوشیم تا آن را
فهمیده و در پی آن دستوراتش را به کار
بندیم.
منبع:کتاب باران حکمت/محمدرضا رنجبر
شنبه 3/1/1392 - 14:46
خاطرات و روز نوشت
او که دغدغه اش هدایت خلق خداست، او که از طولانی شدن انتظار برای ظهور بیش از همه خودش دعا می کند، او که با زشتی های ما قلبش می شکند، او که ...
امام ماست که پدر مهربان و دلسوز ماست!
اگر این بار خواستی برای سلامتی و تعجیل در ظهور حضرتش (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نذر صلوات کنی و یا در قنوت نمازت دعای سلامتی و فرج او را بخوانی، یادت نرود پدر غمخوار تو منتظرست تا با ظهورش، تو را از قید و بندهای دنیای فانی به سوی خدای باقی ببرد! زیرا او بهترین واسطه میان تو و خداست و مهربان ترین و دلسوزترین و با محبت ترین کس پس از خدا به توست!
برای تعجیل در ظهور و سلامتی حضرتش (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلوات.
شنبه 3/1/1392 - 7:30
خاطرات و روز نوشت
شح نفس یعنی بخل شدید قلب که با حرص همراه است
یادمه چند سال پیش در یک کارگاه تفسیر ، استاد وقتی می
خواستند این عبارت قرآنی رو معنا کنند و برای اینکه حسابی مطلب جا بیفتد ماجرای
جالبی رو نقل کردند که در حدی که یادم مانده باشد -نقل به مضمون - برایتان تعریف
می کنم:
ایشان می گفتند: چند سال قبل که برای ضبط تفسیر با صدا و
سیما همکاری می کردم رسیدم به آیه ای در مورد حجاب
خب مطلب را گفتم وقتی ضبط برنامه تمام شد ، خانمی از آن
مجموعه که در مصرف پارچه صرفه جویی کرده بود، آمدند و گفتند امکان دارد چند لحظه
وقتتان را بگیرم؟
گفتم: بفرمایید
گفت:حاج آقا من نمازهایم قضا نمی شود، روزه هایم را می
گیرم، سعی می کنم به کسی ستم نکنم، سعی می کنم دل کسی را نشکنم، دعای کمیل و ندبه
ام را تقریبا همیشه می خوانم، غیبت نمی کنم، دروغ نمی گویم، تهمت نمی زنم، بد کسی
را نمی خواهم و ... اما این یکی را نمی توانم و به موهایش اشاره کرد. گفت این یکی
را کوتاه بیایید من واقعا نمی توانم از بچگی در محیطی بزرگ شده ام که به این شکل
بوده و واقعا واقعا نمی توانم از آن دست بردارم
گفتم: می دانی فرق ما با خدا چیست؟
گفت: متوجه نمی شوم؟
گفتم فرق ما اینه که اگر یکی بیاید بگوید از بیست تا کاری
که به من گفته اید من نوزده تای آن را دقیق و درست انجام می دهم اما این یکی را
نمی توانم شما از این یکی بگذر، ما می گوییم خب می شوی نوزده، نوزده هم برادر
بیسته. قبول عالی تموم شد برو اما می دانی خدا چه می گوید؟
خدا می گوید اونو نمی خوام این مهم نیست اون یکی برام
ارزش نداره و ... می گوید من فقط همین یکی که می گویی برایم مهم است !
گفت: خب چرا خدا چنین می کند؟
گفتم: حکمت خدا اقتضا می کند انسان ها برای
زندگی در این دنیا شرایط متفاوتی داشته باشند قبول دارید انسان ها از نظر شرایط
خانوادگی، روحیات و استعدادها، محیط و ... با هم فرق دارند؟
انسان به این دنیا آمد تا در فرصت این دنیا کامل شود مثل
کلکسیونی از خوبی ها، اشرف مخلوقات شود راه رسیدن به آن جایگاه دوری از رذایل و
کسب فضایل است که توسط دین به ما معرفی شده
حالا انسان ها با توجه به محیطی که در آن به دنیا می ایند
تربیتی که در خانواده می شوند خصوصیاتی که اصطلاحا ارثی هستند، مدرسه ای که می روند،
معلمان و اساتیدی که خواهند داشت، دوستانی که در آینده با آنها نشست و برخواست می
کنند و ... یک سری صفات خوب و بد را ممکن است بدون زحمت داشته باشند
مثلا یک نفر در یک خانواده ای هست که اینها تمام صفات خوب
را دارند اما دروغ می گویند، یکی دیگر در یک خانواده ای رشد کرده که همه ی خوبی ها
را دارند اما دزدی می کنند، یکی دیگر همه ی خوبی ها اما غیبت می کنند، یکی دیگر در
خانواده و شرایطی ست که زود عصبانی می شوند، یکی دیگر همه ی خوبی ها را دارد اما
متکبر است، یکی همه ی خوبی ها را دارد اما حجاب ندارد، یکی همه ی خوبی ها را دارد
اما چشم چران است، یکی دیگر همه ی خوبی ها را دارد اما کینه ای ست، یکی دیگر همه ی
خوبی ها را دارد اما ترسو ست، یکی دیگر همه ی خوبی ها را دارد اما اسراف کار است ،
یکی همه ی خوبی ها را دارد اما فحش می دهد و ...(واضح است که مثالها برای تقریب به
ذهن است وگرنه معمولا مجموعه ای از خوبی ها و بدی ها وجود دارد )
یعنی یک نفر با توجه به همه ی آنچه شاید دست خودش نبوده و
برایش زحمتی نکشیده یک سری خوبی ها را حاضر و آماده دارد می ماند اصلاح چند مورد
که نفس او بر آن صفت بخیل و حریص شده (شح نفس) و دست برداشتن از آن چند مورد برای
او بسیار سخت است یا لااقل به راحتی دیگر ویژگی ها که حاضر و آماده در او بودند
نیست
خب به نظر شما بندگی انسان در کدام ویژگی ها و صفات او
مشخص می شود؟ آنچه که به دلیل شرایط حاضر و آماده در او بوده یا آن چند ویژگی که
در او حاضر و آماده نبوده بلکه نفس او بر آن بدی خو گرفته و راحت از آن دست برنمی
دارد و کنار گذاشتنش مجاهده با نفس می طلبد ضمن اینکه احتمالا محیط پیرامون هم با
آن صفات خو گرفته باشند و انسان را به باقی ماندن در آن صفت ناپسند ترغیب و به خاطر
ترک آن ملامت می کند؟
در حقیقت برای ترک این صفت زشت، هیچ انگیزه ای جز خدا
ندارید نه نفس آن را می پسندد نه خانواده نه محیط پیرامون و نه گاهی فضای حاکم بر
شهر و کشور و دنیا و فقط یک چیز هست و ان اینکه می دانی این دستور خداست، برای
خداست، و فقط خدا می پسندد
برای ترک چنین صفتی ست که می توانید بگویید: خدایا همه
مرا ملامت می کنند برای انجام آنچه رضایت توست، خانواده ام، دوستانم، فامیل، غریبه
ها، حتی خودم هم خوشم نمی آید بلکه برایم بسیار سخت است نفسم با آن خو گرفته و
بسیار بر آن بخیل و حریص است و از آن دست برنمی دارد من فقط و فقط به خاطر توست که
آن را ترک می کنم زیرا فقط تو خدای منی و از بین آنچه برایم عزیز است تو عزیز
ترینی
اینجاست که بندگی انسان ثابت می شود
اینجاست آن عمل ابراهیمی که انسان را خلیل می کند
این است معنی عملی و والای لا اله الا الله
و من یوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون
***
بعضی از افرادی که خیلی محجبه اند، چادری اند فکر میکنند
مهم همینه! از آن طرف بعضی از افرادی که محجبه نیستند فخر می فروشند که ما در عوض
فلان ویژگی خوب رو داریم و مهم همین ویژگیه که ما داریم! در حالیکه ممکنه هر دو
اشتباه کنند هیچ کدام از این خوبی ها خیلی هم شح نفس نبوده براشون در نتیجه ...
کاش به جای دلخوش کردن و حتی تکبر ورزیدن به خوبی های که
به لطف خدا به راحتی نصیبمون شده و منت گذاشتن بر دیگران، شح نفس هامون که نفس به
شدت بر ترک آن بخیل است رو شناسایی کنیم و آنها رو ترک کنیم اون وقت اون ویژگی
هاست که میشه تاج بندگی ما
نکته نوشت: دقت کردید معمولا کسانی که شح نفس هاشونو کنار
می زارند، نسبت به آن متکبر نمی شوند بلکه به شدت شاکرند و این زیبایی رو برای همه
ی انسان ها آرزومندند، معمولا تکبر برای همون خوبی هایی سراغمون می آد که براش
زحمت خاصی نکشیدیم.
***
از وقتی این نکته ی قرآنی رو یاد گرفتم یک سری چیزها برام
حل شده، مثل بقیه ی نکات قرآنی
به شدت دلتنگم بر آن مفسر حقیقی ، بر قرآن ناطق عصرمون
عجل الله تعالی فرجه الشریف و یقین دارم که با قرآن تمام انسانها در تمام دنیا به
سعادت خواهند رسید
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة و النصر و اجعلنا من خیر
انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه به حق الحسین
سه شنبه 29/12/1391 - 18:10
امر به معروف و نهی از منکر
چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب
مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین
ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش.
جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم
در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش...
آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل...
دست شما درد نکند، بزرگوار!
سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش.
مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!
آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن...
حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک میشود.
التماس دعای حاج شمس و راهی راه...
*
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده
بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد.
زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری،
رنگ تند لبها، گیسهای پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود.
دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند...
*
حاج مرشد!
جانم آقا سید؟
آنجا را میبینی؟ آن خانم...
حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود
سرش را انداخت پایین.
استغفرالله ربی و اتوبالیه...
سید انگار فکرش جای دیگری است...
حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا.
حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه
میکند:
حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد
پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟
سبحان الله...
سید مکثی میکند.
بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمیخورد مشتری
باشیم؟!
حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او
مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود.
زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و
جور میکند.
به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان
زیرلب استفرالله میگوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.
زن، با تردید، راه میافتد.
حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!...
زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش...
دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟
شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد،
همچون چشمهایش که قدری هوای باران:
حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...
سید؛ ولی مشتری بود!
پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد:
این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام
حسین(ع) است...
تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سید به حاجی ملحق میشود و دور...
انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد...
*
چندسال بعد...نمیدانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل!
سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور
سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد،
نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که
کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید
و عرض ادبی.
زن بنده میخواهد سلامی عرض کند.
مرد که دورتر میایستد، زن نزدیک میآید و کمی نقاب از
صورتش بر میگیرد
که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله
زار است و همان بغض:
آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای
همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت...
آقا سید! من دیگر... خوب شدهام!
این بار، نوبت باران چشمان سید است...
سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی
تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند،
به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی
و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت..
سه شنبه 29/12/1391 - 18:8
خاطرات و روز نوشت
به بچه ها گفته ام برای خوردن هر چیزی باید زیرانداز پهن کنید . برای اینکه
قالی ها کثیف نشوند ٬ برای اینکه کمتر از جارو برقی استفاده کنم ٬ برای
اینکه در اجرای طرح هدفمندی یارانه ها به دولت (خودمان!) کمک کنیم ٬ برای
اینکه دیرتر پیر بشوم !
امروز :
حسام مدادرنگی های خودش و مرا آورده و یکی یکی روی قالی می تراشد . به او
می گویم که برای این کار هم باید زیرانداز پهن کند . نگاهم می کند و بعد
سرش را طوری پایین می آورد و مشغول تراشیدن مدادهایش می شود که نتواند مرا
ببیند ! این منم وقتی در مقابل فرامین تو سرم را زیر برف می کنم و خیال می
کنم نمی بینی ام !
دوباره تذکر می دهم که ؛ حسام مدادت رو اینجا نتراش ! با تعجب نگاهم می کند
و می پرسد : کدوم مداد؟! می گویم : همین که دستته ! جواب می دهد : این
مداد خودته !!!! این منم وقتی که اصلا در باغ نیستم و هیچ نمی گیرم از من
چه می خواهی !
پاک کن بر می دارد و می کشد روی صورتش ! ٬ می گوید : صورتم کثیف شده دارم
پاکش می کنم ! این منم وقتی نمی دانم دست و پا و چشم و زبان و ... را برای
چه به من داده ای ! فکر می کنم همه را داده ای برای اینکه هر طور دلم می
خواهد و عقل ناقصم فرمان می دهد از آنها استفاده کنم !
پاک کن را می گذارد روی زمین و تراش را بر می دارد و دوباره شروع می کند به
تراشیدن مدادهای خودش و من ! . بی خیال ٬ بی زیرانداز ٬ انگار نه انگار !
نه خانی آمده و نه خانی رفته ! این منم وقتی نعمتهایت را درست استفاده نمی
کنم ٬ وقتی دستورهایت را مدام پشت گوش می اندازم ٬ وقتی حرفهایت را به سرعت
یک چشم بر هم زدن فراموش می کنم ٬ وقتی اسباب بازی هایم مرا مشغول کرده
اند ٬ وقتی سرگرم تراشیدن مدادهایم هستم ! مدادهای رنگی ام
سه شنبه 29/12/1391 - 18:5
شعر و قطعات ادبی
آب را گِل نکنیـــــد !
شایــــد از دور علمدارِ حسیــــن
مشکِ طفلان بــــــر دوش
زخـــم و خون بر انــــدام
مــــی رِسَد تا کــــه از این آب ِ روان
پُر کُنَــــد مشکِ تهــــی
بِبـَـــرَد جرعه یِ آبی برسانـــد به حـــرم
تا علــی اصغرِ بی شیرِ رباب
نَفَسَــش تـازه شَوَد
و بخوابـــد آرام...
آب را گِل نکُنیـــــد
که عزیزانِ حسیــن
همـگی خیره به راهند که ســـاقی آید
و به انگشتِ کَرَم
گــره کورِ عطش بگشاید...
آب را گِل نکُنیــــد
که در ایــــن نزدیکی
عابدی تشنه لب و بیمـــارست
در تب و گریه اسیـــر
عمه اش این دو ، سه شب
تا سحــــر بیدارست...
آب را گِل نکُنیـــد
که بُوَد مهریـــه ی مادرشان
نه همیـــن آب
که هــــر جایِ دگر ، رودی و نهـــری جاریست
مهـــرِ ِ زهرای بتـــول است...
از اینست کــه من می گویم:
آب را گِل نکنیــــد...
آب را گل نکنید...
چهارشنبه 22/9/1391 - 19:11