• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 16
تعداد نظرات : 3
زمان آخرین مطلب : 5012روز قبل
داستان و حکایت
طعمه شیر
شیری را در گودالی دستگیر کرده بودند، مردم برای تماشای شیر ازدحام نمودند، یک نفر در نزدیکی گودال ایستاده بود، ناگهان قدمش
لغزید و دست به دیگری زد و دومی به سومی و سومی به چهارمی و همه در گودال افتاده طعمه شیر شدند. این ماجرا در یمن اتفاق افتاد،
امیرالمومنین علیه السلام نیز آنجا تشریف داشت، خبر به آن حضرت رسید، پس درباره آنان چنین قضاوت نمود، که اولی طعمه شیر بوده و
به علاوه باید یک سوم دیه به دومی بپردازد، و دومی نیز دو سوم دیه به سومی و سومی دیه کاملی به چهارمی باید بپردازد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله از این قضاوت خبردار گردیده فرمود: اباالحسن به حکم خدا داوری نموده است.
مؤلّف: علت این تفصیل این است که نفر اول خودش افتاده، به علاوه افراد دیگری را با خود انداخته، از این جهت دیه ای طلب ندارد؛ زیرا
مرگش مستند به خودش بوده است. و سبب مرگ نفر دوم ممکن است یکی از سه چیز باشد، کشیدن نفر اول و یا افتادن نفر سوم و یا
چهارم بر روی او که خودش عامل آن بوده است بنابراین، احتمال استناد قتلش به نفر اول 330 است و امام علیه السلام هم 330 دیه اش را
به عهده نفر اول قرار داده است، و اما نفر سوم ممکن است علت مرگش کشیدن و افتادن نفر چهارم بر روی او باشد که خودش عامل آن
بوده و یا افتادن نفر اول و یا دوم بر روی او که عاملش نفر دوم بوده است و امام علیه السلام نیز دو سوم دیه او را بر عهده نفر دوم گذاشته
است. و اما نفر چهارم تمام علت مرگش مستند به نفر سوم بوده، بنابراین، تمام دیه اش بر عهده نفر سوم می باشد چنانچه امام علیه السلام
حکم نموده است.
چهارشنبه 19/7/1391 - 12:22
داستان و حکایت
     
امام على علیه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با یك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على علیه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت علیه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسیدند و خواستند از یكدیگر جدا شوند امام علیه السلام از مسیر خود خارج شد و در مسیر او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام علیه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام علیه السلام : این كمال حسن همراهى است كه مرد رفیق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و این دستورى است كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پیامبر شما چنین دستورى داده است ؟
امام علیه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پیروى كرده است بخاطر همین رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گیرم كه پیرو دین تو باشم . آنگاه همراه امام علیه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:34
داستان و حکایت
عزت كار و ذلت صدقه  
مردى از انصار نیازمند گردید و از بر آوردن نیاز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله رفت و حاجت خود را بیان كرد.
حضرت فرمود: آنچه را در منزل دارى بیاور و چیزى را در این باره كوچك نشمار.
مرد انصارى به منزل رفت و یك قدح و یك قطعه پوست یا پارچه كه زیر زین اسب یا شتر مى گذارند را با خود آورد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: چه كسى این دو را مى خرد؟
مردى گفت : من آنها را به یك درهم خریدارم .
حضرت فرمود: چه كسى بیشتر مى خرد؟
مرد دیگرى عرض كرد: من به دو درهم مى خرم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: براى تو باشد و خریدار، دور دهم به مرد انصارى داد. آنگاه حضرت فرمود: با یك در هم آن خوراكى براى خانواده خود تهیه كن و با درهم دیگر تیشه اى خریدارى كن .
مرد انصارى تیشه اى خریدارى كرد و پیامبر صلى اللّه علیه و آله دسته اى دیگران براى آن گرفت و تیشه اى را به دسته اى مجهز كرد و فرمود: برو با این تیشه هیزم بیابان را بكن و چیزى را از چوب و خار بیابان ،تر یا خشك بى ارزش ندان .
مرد انصارى بدنبال كار رفت و پس از پانزده شب به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مشرف گردید و وضع اقتصادى او خوب شد.
حضرت صلى اللّه علیه و آله فرمود: این كار بهتر از این بود كه در روز قیامت بیائى در حالى كه در چهره تو ذلت صدقه باشد.
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:32
داستان و حکایت
محبت به فرزندان  
اقرع بن حابس در محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود كه دید حضرت فرزندش حسن علیه السلام را مى بوسد.
عرض كرد: من ده فرزند دارم و یكى از آنها را هم نبوسیده ام .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: كسى كه رحم نكند مورد رحمت قرار نمى گیرد
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:29
اهل بیت
اهمیت طلب مردم  
جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بر آن نماز گذارد.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانید اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: رسول اللّه ! چرا بر او نماز نمى گذارى ؟
حضرت فرمود: زیرا بدهكار مردم است .
ابوقتاده گفت : من ضامن مى شوم كه قرض او را ادا كنم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: بطور كامل ادا خواهى كرد؟
ابوقتاده : بله ، بطور كامل ادا خواهم كرد. آنگاه پیامبر صلى اللّه علیه و آله بر او نماز گذارد.
ابوقتاده گوید: بدهكارى آن مرد هفده یا هجده در هم بود
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:27
اهل بیت
اندازه معیشت  
روزى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با همراهان خود در صحرا عبور مى كرد كه به شتربانى گذر كرد، كسى را فرستاد تا از او شیر بخواهد.
شتربان گفت : آنچه در سینه شترهاست صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف هاست شام آنهاست .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا مال و فرزندانش را زیاد گردان .
آنگاه به راه افتادند تا به چوپانى رسیدند. حضرت كسى را فرستاد تا از او شیر بگیرد. چوپان گوسفند را دوشید و هرچه در ظرف داشت در ظرف پیامبر صلى اللّه علیه و آله ریخت و گوسفندى هم براى آن حضرت فرستاد و عرض كرد: همین اندازه نزد ما بود اگر بیشتر هم بخواهید به شما مى دهیم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا او را به اندازه كفاف روزى ده .
یكى از اصحاب عرض كرد: یا رسول اللّه ! براى كسى كه به شما چیزى نداد دعائى كردى كه همه ما آن را دوست داریم و براى كسى كه حاجت تو را برآورده ساخت دعائى كردى كه همه ما آن را ناخوش مى داریم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: آنچه كم و كافى باشد بهتر از زیادى است كه دل را مشغول دارد.
خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه كفاف روزى عطا فرما.
امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عز وجل مى فرماید: اگر بر بنده مومنم تنگ گیرم غمگین مى شود در صورتى كه این تنگى او را به من نزدیكتر مى سازد و اگر بر بنده مومنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتى كه آن وسعت او را از من دورتر مى كند. 
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:24
داستان و حکایت
كلیدى بى نیازى  
مردى از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله به سخنى معیشت گرفتار شد. همسرش به او گفت : اى كاش به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مى رفتى و از او چیزى رد خواست مى كردى .
مرد تنگدست به خدمت پیامبر صلى اللّه علیه و آله آمد و و حضرت از او را مشاهده كرد فرمود: هر كسى از ما بخواهد به او عطا خواهیم كرد و هر كس بى نیازى جوید خداوند او را بى نیاز كند.
مرد فقیر با خود گفت : مقصود او من بودم . سپس به سوى همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار كرد.
همسرش گفت : رسول خدا صلى اللّه علیه و آله هم بشر است (از حال تو خبر ندارد) او را آگاه كن .
آن مرد دوباره به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله شرفیاب گشت و چون حضرت او را دید فرمود: هر كسى از ما بخواهد به او خواهیم داد و هر كس بى نیازى جوید خداوند بى نیازیش سازد. سه بار این تكرار شد و او به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مى رفت و بر مى گشت . آنگاه رفت و كلنگى عاریه كرد و براى كندن هیزم حركت كرد و قدرى هیزم آورد و به مقدارى آرد فروخت و آردها را به منزل برد و از آن استفاده كردند. روز بعد هم رفت و هیزم بیشترى آورد و فروخت و. همواره كار مى كرد و مى اندوخت تا خود كلنگى خرید و گردید. آنگاه به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مشرف گردید و به اطلاع او رسانید كه چگونه براى درخواست نزد او آمد و چه جمله اى را از او شنید.
پیامبر اكرم صلى اللّه علیه و آله فرمود: كه من گفتم : هر كه از ما بخواهد به او مى دهیم و هركه بى نیازى گرداند.
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:22
اخلاق
بر خورد با مردم  
رد حالى كه پیامبر صلى اللّه علیه و آله عازم میدان جنگ بود عربى به محضر او رسید و ركاب شترش را گرفت و گفت : یا رسول اللّه : علمى را به من بیاموز كه سبب رفتم به بهشت گردد.
حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار كن كه دوست دارى با تو آن گونه رفتار كنند. و از رفتار با آنها كه خویشاوند تو نیست بپرهیز.
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:19
داستان و حکایت
خوش برخوردى  
مردى به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض كرد یا رسول اللّه من اقوامى دارم كه با آنها صله ارحام مى كنم اما آنها با من قطع رابطه كرده اند. من به آنها احسان مى كنم اما آنها با من بدرفتارى مى كنند، من بر بدیهاى آنها حلم مى ورزم اما آنها بر من جهالت مى كنند.
حضرت فرمود: اگر آن گونه باشد كه تو مى گوئى گویا رنج و ناراحتى كه از برخورد خوب تو به آنها مى رسد دردناكتر است و تا تو در چنین حالى باشى خداوند پشتیبان تو خواهد بود
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:17
داستان و حکایت
پرهیز از غضب  
مردى به پیامبرصلى اللّه علیه و آله عرض كرد یا رسول اللّه ! مرا تعلیم ده !
حضرت فرمود: برو و غضب نكن .
آن مرد گفت : همین مرا بس است و به جانب قبیله خود رفت . ناگهان در میان طایفه اش جنگى در گرفت و مسلحانه در برابر یكدیگر صف كشیدند. آن مرد هم كه و ضعیف جنگى را مشاهده كرده مسلح شد و در صف جنگاوران ایستاد. آنگاه سخن پیامبر صلى اللّه علیه و آله را بیاد آورد كه به او فرمود: غضب نكن . اسلحه را كنار گذارد و به نزد مخالفین قوم خود رفت و گفت : اى مردم هر جراحت و قتل و زدن بى نشانه اى كه در افراد شما به عهده من باشد و خونبهاى آن را مى پردازم .
مخالفین كه براى سخنان صلح طلبانه را از او شنیدند گفتند: ما این جریمه را نمى خواهیم . براى شما باشد زیرا ما از شما به این جریمه سزاوارتریم . آنگاه با یكدیگر صلح كردند و با آن كینه از میان رفت
چهارشنبه 5/7/1391 - 14:15
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته