داستان و حکایت
استماع قرآن
ابن مسعود یکی از نویسندگان وحی بود ، یعنی از کسانی بود که هر چه از قرآن نازل میشد ،مرتب می نوشت و ضبط میکرد و چیزی فروگذار نمی کرد .
یک روزرسول اکرم به او فرمود : مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم . ابن مسعود مصحف خویش را گشود ، سوره ی مبارکه ی نساء آمد ، او می خواند و رسول اکرم با دقّت و توجه گوش میکرد ، تا رسید به آیه ی 41 :
«فَکَیفَ اذا جِئنا مِن کُلِ اُمَةٍ بِشَهیدٍ وَ جِئنا بِکَ عَلی هؤُلاءِ شَهیداً »
یعنی چگونه باشد آن وقت که از هر امتی گواهی بیاوریم ، و تو را برای این امت گواه بیاوریم .
همینکه ابن مسعود این آیه را قرائت کرد ، چشمهای رسول اکرم پر از اشک شد و فرمود : «دیگر کافی است .»
يکشنبه 19/6/1391 - 14:11
داستان و حکایت
امتحان هوش
تا آخر هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هر کس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد . سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود
«در میان دستگیره های ایمان کدام یک از همه محکمتر است ؟ »
یکی از اصحاب : نمار
رسول اکرم : نه
دیگری : زکات
رسول اکرم : نه
سومی : روزه
پیامبر: نه
چهارمی: حج و عمره
رسول اکرم : نه
پنجمی : جهاد
رسول اکرم : نه
عاقبت جوابی که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد ،خود حضرت فرمود:
«تمام اینهایی که نام بردید کارهای بزرگ وبا فضیلتی است ، ولی هیچ کدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست . محکمترین دستیگره های ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست.»
يکشنبه 19/6/1391 - 13:47
داستان و حکایت
شراب در سفره
منصور دوانیقی هر چندی یکبار به بهانه های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می طلبید و تحت نظر قرار می داد . گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع می شد. در یکی از این اوقات که امام در عراق بود . یکی از سران سپاه منصورپسر خود راختنه کرد ،عده ی زیادی رادعوت کرد و ولیمه ی مفصلی داد . اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند. ازجمله ی کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند ، امام صادق بود . سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند. در این بین ، یکی از مدعوین آب خواست . به بهانه ی آب قدحی از شراب به دستش دادند. قدح که به دست او داده شد ، فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کردو بیرون رفت . خواستند امام را مجددا بر گردانند ،بر نگشت . فرمود : رسول خدا فرموده است : هر کس بر سر سفرهای بنشیند که در آنجا شراب است لعنت خدا بر اوست .
شنبه 18/6/1391 - 18:46
شهدا و دفاع مقدس
چفیه یعنی در ولایت حل شدن
نقشه ی روبه دلان ،مختل شدن
چفیه ای از چفیه ها جامانده است
روی دوش شیر تنها مانده است
چفیه ها را پر کنید از اعتبار
پر کنید از عشق رهبر کوله بار
کوله بارِ بی محبت بار نیست
چفیه ی تنها، خُمِ اسرار نیست
چفیه یعنی کنج سنگر سوختن
در خط زیبای رهبر سوختن
چفیه یعنی عصر زیبای علی
بوسه باران کردن پای علی
چفیه ها باید ولایت جو شوند
وقت شب سجاده ای خوشبو شوند
بی علی رویان اسیرِ ماتمند
بی ولایت زادگان محوِ غمند
پنج شنبه 16/6/1391 - 18:17
تغذیه و تناسب اندام
متخصص تغذیه می گفت: هیچ مزایایی برای نوشابه وجود ندارد . البته اگر در همین بی مزیت بودن توقف می کرد ، باز جای نگرانی نبود اما تحقیقات جدید نشان داده است که مصرف زیاد نوشابه های شیرین در نوجوانان _ جدای از مشکلاتی که برای فشار خون و دیابت آنها در آینده ایجاد می کند _ نشانه های ابتدایی بیماری قلبی عروقی را در آنها افزایش میدهد . همچنین سلامت شبکیه چشم آنها را به خطر می اندازد . محققان پزشکی ، برای اولین بار ارتباط بین کربوهیدرات ها و سلامت شبکیه چشم کودکان را بررسی کردند . سلامت رگ های خونی شبکیه از سلامت سراسر رگ های بدن را خبر می دهد . رگ های خونی باریک داخل چشم ، که بیشتر مواقع نشانه ای از خستگی تلقی میشود، به عنوان یک نشانه ابتدایی برای بیماری قلبی عروقی در بزرگسالی است . کاهش مصرف کربوهیدرات ها (نوشابه یا شربت ) نقش مهمی در کاهش سرعت کلی بیماری های قلبی عروقی و مرگ ومیر ها دارد .
پنج شنبه 16/6/1391 - 17:53
داستان و حکایت
روزی یکی از شاگردان افلاطون با دستپاچگی نزد او آمد و گفت :مردی شرور در وسط شهر کاردی به دست گرفته و نمیگذارد کسی از میدان بگذرد. افلاطون گفت: چه کاری از دست من برمی آید؟ شاگرد جواب داد : او میگوید تنها به شما اجازه عبور میدهد. آنها با هم به میدان شهر رفتند . مرد شرور، با دیدن افلاطون لبخندی زد و با احترام گفت : درود بر افلاطون دانا . افلاطون هم جلو رفت و گفت : آن کارد را به من بده ! آن مرد کارد را به افلاطون داد . افلاطون به او گفت : حالا برو دنبال کارت وکسی را اذیت نکن . مرد شرور رفت و همه مردم خوشحال،مشغول کار و زندگی شدند ، اما شاگرد دید که افلاطون در گوشه ای از میدان نشسته وبا دو دست ، سرش را گرفته است . پرسید : استاد!چه شده؟ افلاطون جواب داد : امروز به خودم شک کردم این مرد نادان که فقط چیزهای بد را می بیند ، در من چه بدی ای دیده که به من علاقه پیدا کرده است؟ ( که تناسب ها، دوستی آفرین هستند)
چهارشنبه 15/6/1391 - 13:57