صحن چشمانم خالی است از وجود پر مهرت
طاقچه دلم خالی وغبار گرفته است
وجودم تهی و بیهوده است
پس کی می آئی ای معنای هستی؟
چشمانم خمار ونیمه باز است از خستگی نگاه به راه
وغبار نشسته بر دلم گرد غم است
اگر روزی رسد خبر آمدنت را از قاصدک بگیرم.چشمانم را پر از اشک شوق میکنم
خانه دلم را غبار روبی می کنم
بر روی طاقچه آن چند شاخه گل نرگس میگذارم وبر سر دردلم گل یاسی به یاد مادرت قرار میدهم تا
تورا خوشحال کنم زیرا تو همان باغبان مهربان هستی که قرار است انتقام پهلوی شکسته یاس را از
طوفان روزگار بگیری
الهی آمین
4/6/1391
armin
خال زیبای جمال دلربایت را بنازم
بوی عطر جانفزای خاک پایت را بنازم
گرچه سرو ناز نازد بر قدوبالای نازش
سرو نازم ناز کم کن نازهایت را بنازم
درد مندم از فراقت ای طبیب درد مندان
هم غم درد فراغت هم دوایت رابنازم
ای صفای هر مصفا.مهدی زیبای زهرا
از صفای قلب میگویم صفایت را بنازم
گر بلا بارد چو باران بر سرم در راه وصلت
فاش میگویم حبیبا من بلایت را بنازم