نخستین دروازه بی باکی تهی شدن از دلبستگی هاست
بی باکی گله ناشی از چوپان بیدار است
سکوت استدلالی است که معانی دیگری را به دوش می کشد
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می مانند ولی قلبش سیاه می شود
هیچگاه امید کسی را نا امید مکن شاید امید تنها دارایی او باشد
دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچکس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم