سلام به ای دل
تورا به لحظه لحظه بودنت
تو را به دعای سحرت
تو را به لحظه خدایی شدنت
تو را به پهلو بشکسته ، مادرت
بگیر از من هزاران گوشه ات
اما نگه دار یک کنج را تا بیایم به خودم
نمی دانم چه کسی جا مانده ما جا مانده ایم یا...
راستی آن ها که رفته اند به ما می خندند که چگونه گرد این پیر زن هزار داماد حلقه می زنیم و بی خبر از خود می شویم مگر نیست اینکه می گوید اگر دنیا چیزی داشت آن را به بندگان مومنم می دادم حال چرا این بندگان نمی فهمیم که این دنیا چیزی ندارد جز زحمت هایی که باید متقبل شویم اما هوشمندان از این دنیا استفاده خواهند کرد و از آن برای سکوی پرشی استفاده خواهند کرد حال ما نباید جامانده باشیم
آیا شما میدانید که در دنیای کنون مکان فعلی شما کحاست
کاش در این واپسین وامانده بی خبر از هر کجا و جادوگر هزاران چهره بی معرفت راه به
آسانی یافت می شد
سر قضیه دانشگاهم مجبور شدم در جایی که نه دوستش دارم و در رشتهای که نه آن را هم دوست دارم برای هفت سال مشغول بهتحصیل شوم هیچ کسی هم نیست که به من کمک کنه من غریبم شما کمکم کنید