حالمان بد نیست غم کم میخوریم
کم که نه هر روز کم کم میخوریم آب میخواهم، سرابم میدهند عشق می ورزم، عذابم میدهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
کم که نه هر روز کم کم میخوریم
آب میخواهم، سرابم میدهند
عشق می ورزم، عذابم میدهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند سنگ را بستند و سگ آزاد شد
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟ خنجری بر قلب بیمارم زدند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب ؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شكست عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
از غم نامردمی پشتم شكست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سر در گم شدم
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد میشوم خوب اگر اینست من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است
عشق اگر اینست مرتد میشوم
خوب اگر اینست من بد میشوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازین با بی کسی خومیکنم
هر چه در دل داشتم رو میکنم من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین، شاد باش دست کم یک شب توهم فریادباش نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم پت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه بازار ماست
هر چه در دل داشتم رو میکنم
من نمیگویم دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین، شاد باش دست کم یک شب توهم فریادباش نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم پت پرست بت پرستم بت پرستی کار ماست
من نمیگویم دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است روزگارت باد شیرین، شاد باش دست کم یک شب توهم فریادباش نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم پت پرست
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین، شاد باش دست کم یک شب توهم فریادباش
روزگارت باد شیرین، شاد باش
دست کم یک شب توهم فریادباش
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم پت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه بازار ماست
درد می باید چو لب تر میکنم
طالعم شوم است باور میکنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام ؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمیگویم که با من یار باش من نمیگویم مرا غمخوار باش
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام ؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن من نمیگویم که با من یار باش
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟ قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
راه دریا را چرا گم کرده ام ؟
قفل غم بر درب سلولم مزن من خودم خوش باورم گولم مزن من نمیگویم که خاموشم مکن
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم گولم مزن
من نمیگویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش
آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود راه و رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون میچکد خون صد فرهاد مجنون میچکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی کسی مجنون نشد
قصه هایم را خریداری نبود
راه و رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون میچکد خون صد فرهاد مجنون میچکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان این همه خنجر دل کس خون نشد
راه و رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون میچکد خون صد فرهاد مجنون میچکد خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
شهرتان از خون ما آباد بود
از در و دیوارتان خون میچکد خون صد فرهاد مجنون میچکد خسته ام از قصه های شومتان
از در و دیوارتان خون میچکد
خون صد فرهاد مجنون میچکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام عشق از من دور وپایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هردو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام گویی از فرهاد دارد ریشه ام عشق از من دور وپایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هردو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
گویی از فرهاد دارد ریشه ام عشق از من دور وپایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هردو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
گویی از فرهاد دارد ریشه ام
عشق از من دور وپایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود گر نرفتم هردو پایم خسته بود
عشق از من دور وپایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس آیا فکر ما را کرد ؟ نه
فکر دست تنگ مارا کرد ؟ نه
هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی است که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم گا ه بر حافظ تفائل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمی که حالم را گرفت
هیچ کس اندوه مارا دید ؟ نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی است که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم گا ه بر حافظ تفائل میزنم حافظ دیوانه فالم را گرفت
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت چند روزی است که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم گا ه بر حافظ تفائل میزنم
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است که حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل میزنم
چند روزی است که حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم
گا ه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمی که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم