• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
تعداد مطالب : 8
تعداد نظرات : 0
زمان آخرین مطلب : 4131روز قبل
شخصیت ها و بزرگان
نماز اول وقت «شاه کلید» است
 
مرحوم شیخ بر خواندن نمازهای روزانه در اول وقت تأکید بسیار داشت و این نخستین وصیت او به فرزند خویش بود. این عارف حقیقی می‌گفت: اگر آدمی یک اربعین به ریاضت پردازد، اما یک نماز صبح از او قضا شود، نتیجه آن اربعین، «هَبَاء مَّنثُورًا» خواهد شد. (اشاره به آیه ۲۳ سوره فرقان و به معنای پراکنده‌شدن ذرات غبار در هوا)
 
جناب شیخ فرزندش را بر تهجد و نماز شب سفارش می‌کرد و می‌گفت: «بدان که در راه حق و سلوک این طریق، اگر به جایی رسیده‌ام، به برکت بیداری شب‌ها و مراقبت در امور مستحب و ترک مکروهات بوده است، ولی اصل و روح همه این اعمال، خدمت به ذراری (فرزندان) ارجمند رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است.»
 
نقل است جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت: سه قفل در زندگی‌ام وجود دارد و سه کلید از شما می‌خواهم! قفل اول این است که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم، قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد و قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.
 
 شیخ نخودکی فرمود: برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان. برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. و برای قفل سوم هم نمازت را اول وقت بخوان!
 
جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟!
 
شیخ نخودکی فرمود: نماز اول وقت «شاه کلید» است.
يکشنبه 27/2/1394 - 12:57
شخصیت ها و بزرگان

تو بخور، او مداوا میشود!
پاسبانی می گفت:
« همسر من مدتها کسالت داشت و سرانجام قریب شش ماه بود که به طور کلی بستری شده بود و قادر به حرکت نبود. بنا به توصیه دوستان خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رفتم و از کسالت همسرم به ایشان شکوه کردم.
خرمایی مرحمت کردند و فرمودند: بخور. عرض کردم: عیالم مریض است. فرمودند: تو خرما را بخور او بهبود می یابد. در دلم گذشت که شاید از بهبود همسرم مأیوس هستند ولی نخواسته اند که مرا ناامید بازگردانند.
باری به منزل مراجعت و دقّ الباب کردم، با کمال تعجب، همسر بیمارم در حالیکه جارویی در دست داشت، در خانه را بر روی من گشود. پرسیدم: چه شد که از جای خود برخاستی؟
گفت: ساعتی پیش در بستر افتاده بودم، ناگهان دیدم مثل آنکه چیز سنگینی از روی من برداشته شد. احساس کردم شفا یافته ام، برخاستم و به نظافت منزل مشغول شدم.
پاسبان می گفت: درست در همان ساعت که من خرمای مرحمتی حاج شیخ را خوردم، همسرم شفا یافته بود. »

آگاهی از افکار
مرحوم ابوالقاسم اولیائی، دبیر شیمی دبیرستانهای مشهد می گفت:
« هر روز جمعه به خدمت حاج شیخ که در خارج شهر سکونت داشتند، می رفتم، یکروز در میان راه، به عبارتی از ابوعلی سینا می اندیشیدم و آن عبارت را خطا و اشتباه می دیدم.
چون به حضور حضرت شیخ رسیدم: بدون آنکه مطلبی را طرح کنم، ایشان عبارت ابن سینا را قرائت فرمودند و مشکل آنرا برای من حل کردند. سپس فرمودند:
« شایسته نیست که آدمی بدون تأمل به مردان بزرگ دانش، همچون ابوعلی سینا، نسبت غلط و اشتباه دهد. »

يکشنبه 27/2/1394 - 12:57
شخصیت ها و بزرگان

صِله ی امام رضا علیه السلام !

حاج ذبیح الله عراقی که یکی از نیکان است می گفت که :
این حکایت به تواتر رسیده است که حاج شیخ محمدعلی قاضی بازنه ای عراقی، وقتی قصیده ای برای تولیت آستان قدس رضوی سروده بود که به امید صله ای در حضورش قرائت کند .
کسی به او تذکر می دهد که به جای این کار، برای حضرت رضا سلام الله علیه قصیده ای انشاء کن. براساس این توصیه، از قرائت شعر برای تولیت صرفنظر می کند و قصیده ای در جلالت قدر امام هشتم(ع) می سراید و در حرم مطهر قرائت می کند .
شاعر گوید: پس از قرائت، کسی مبلغ ده تومان به من داد. به امام عرضه داشتم: این وجه کم است و دوباره اشعار را خواندم، باز شخصی پیدا شد و ده تومان دیگر به من داد و خلاصه در آن شب، شش بار قصیده را در محضر امام تکرار کردم و در هر بار کسی می آمد و ده تومان میداد .

بامداد روز بعد به خدمت حاج شیخ حسنعلی شرفیاب شدم. ایشان فرمودند :
آقا شیخ محمد علی، دیشب با امام علیه السلام راز و نیازی داشتی، شعر خواندی و شصت تومان به تو دادند. اکنون آن پول را به من بده .

من شصت تومان را به خدمتشان تقدیم کردم و ایشان مبلغ یکصد و بیست تومان به من مرحمت کردند و فرمودند :
فردا صبح به بازار می روی و مادیان ترکمنی سرخ رنگی که عرضه می شود، به مبلغ بیست تومان خریداری و با بیست تومان دیگر از آن پول، خرج سفر و سوغات خود را تأمین می کنی. چون به عراق رسیدی، مادیان را به مبلغ چهل تومان بفروش و به ضمیمه هشتاد تومان باقیمانده، گاو و گوسفندی بخر و به دامداری و زراعت بپرداز که معیشت تو از این راه حاصل خواهد شد و توفیق زیارت بیت الله الحرام، نصیب تو خواهد گردید و از آن پس دیگر از وجوهات مذهبی ارتزاق مکن، ولی در عین حال ترویج دین و احکام الهی را از یاد مبر .

يکشنبه 27/2/1394 - 12:56
شخصیت ها و بزرگان

مرحمتِ امام رضا علیه السلام !

آقای سید محمد ریاضی یزدی، شاعر معروف، حکایت کرد که :
دوستی داشتم از صلحا و خوبان، وی می گفت روزی با سیدی بزرگوار در جائی نشسته بودیم .
شیخی ابراهیم نامی که با دوستم سابقه مودّت داشت بر ما وارد شد، پس از تعارفات معمول، سید به او گفت: آقا شیخ ابراهیم، ماجرای خود را با مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی برای رفیق ما بازگو .
شیخ گفت: از گیلان به زیارت مشهد مقدس آمدم و در آن شهر هر چه پول داشتم مصرف شد .
بدون خرجی ماندم. حساب کردم تا مراجعت به وطن، به پانصد تومان احتیاج دارم. به حرم مشرف شدم و به امام عرض کردم: به پانصد تومان نیازمندم تا به گیلان باز گردم، انتظار مرحمت دارم .
اما تا روز دیگر خبری نشد. مجدداً در حرم عرض حاجت کردم و گفتم: سیدی، من گدای متکبری هستم این بار هم احتیاج خود را به حضورت عرض می کنم، اما اگر عنایتی نفرمائی، دیگر بار نخواهم آمد و چیزی نخواهم گفت ولی یادداشت می کنم که امام رضا علیه السلام مهمان نواز نیست .

چون از حرم خارج گردیدم، شنیدم که از پشت سر، کسی مرا صدا می زند، بازگشتم دیدم شیخی است که بعداً فهمیدم او را « حاج شیخ حسنعلی اصفهانی » می خوانند. حاج شیخ مرا مخاطب ساخته و فرمودند :
آقا شیخ ابراهیم گیلانی چرا اینقدر جسورانه در محضر امام سخن گفتی؟ شایسته نیست که چنین بی ادبی و گستاخ باشی .

سپس پاکتی به من دادند. از اطلاع شیخ بر مکنونات باطنی خود و سخنی که سراً با امام خود در میان نهاده بودم، غرق تعجب شدم. به خانه آمدم و پاکت را گشودم، با کمال شگفتی دیدم که پانصد تومان است .
تصمیم گرفتم که صبح روز دیگر به خانه حاج شیخ بروم و از او بپرسم که چگونه از راز دل من آگاه شده و این پول از کجا است؟ اما شب در خواب دیدم که شیخ به در خانه آمدند و فرمودند :
آقا شیخ ابراهیم تو به پانصد تومان پول حاجت داشتی به تو داده شد، دیگر از کجا دانستم و از کجا آوردم، بتو مربوط نیست. بدان که اگر برای این پرسش به خانه من بیائی، ترا نخواهم پذیرفت .

از خواب بیدار شدم و دیگر برای این کار به خانه ایشان نرفتم و به گیلان باز گشتم .

يکشنبه 27/2/1394 - 12:56
شخصیت ها و بزرگان
آگاهی از باطن

آقا شیخ مختار روحانی نقل کرد :
یک روز زنی سیده و فقیر از من تقاضای چادر مقنعه ای کرد. گفتم: اکنون چیزی ندارم که با آن حاجت تو را روا کنم .
اتفاقاً همان روز خدمت شیخ حسنعلی رسیدم و عرض حاجت کردم. چون می خواستم از محضرش بیرون آیم، وجهی به من مرحمت کردند و گفتند :
این پول را برای آن بانوی سیده، چادر و مقنعه بخر
به علاوه، یک تومان دیگر و یک قبض حواله یک من برنج هم دادند که به آن زن برسانم. در شگفت بودم که حاج شیخ از کجا مطلّع شدند که چنین بانوئی از من درخواست چادر و مقنعه کرده است؟
از خدمت او برخاستم، اما به فکرم گذشت که فعلاً یک تومان پول و آن قبض برنج را به آن زن نمیدهم و پس از مدتی به او تحویل خواهم داد، اما ناگهان صدای حاج شیخ بلند شد که فرمود:  هر چه گفتم انجام بده و دخالتی در کار مکن
يکشنبه 27/2/1394 - 12:55
شخصیت ها و بزرگان

حکایات و کراماتی از مرحوم حسنعلی نخودکی اصفهانی

به خاطر دارم که شخصی بنام « صنیعی » از اهل اصفهان که ریاست اداره تلفن مشهد را نیز به عهده داشت، برای من حکایت کرد که :
وقتی به درد پا مبتلا شدم و به ارشاد و به اتفاق دو تن از دوستانم به نامهای حسن روستائی و شاهزاده دولتشاهی به خدمت مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی رحمة الله علیه رفتم تا توجهی فرمایند و از آن درد خلاص گردم، چون به خانه او رفتم، دیدم که در اطاق گِلی و بر روی تخت پوست و زیلویی نشسته است .
در دلم گذشت که شاید این مرد نیز با این ظواهر، تدلیس می کند. پس از شنیدن حاجتم، فرمود تا دو روز دیگر به خدمتش برسم .

روز موعود رسید و بنا به وعده آنجا رفتم ولیکن در دل من همچنان خلجانی بود. چون به خدمتش نشستم، نظر عمیقی در من افکند که ناگهان خود را در شهر اراک که مدتی محل سکونتم بود، یافتم .
در آن وقت نیز پسرم در آن شهر ساکن بود. یکسره به خانه او رفتم، ولی به من گفتند: فرزند تو چندی است که از اینجا به جای دیگر منتقل شده است و نشانی محل جدید او را به من دادند. به سوی آن نشانی جدید راه افتادم و در راه با تنی چند از دوستان مصادف شدم که قرار گذاشتند همان شب به دیدن من بیایند .
چون به در منزل فرزندم رسیدم و در را به صدا درآوردم، خادمه یی در را بگشود، چون خواستم که به درون بروم، ناگهان صدای مرحوم شیخ مرا به خود آورد، دیدم غرق عرق شده و خسته و کوفته ام .
آنگاه دستوری از دعا و دوا به من مرحمت فرمود، ولی پیوسته در اندیشه بودم که این چگونه سیر و سیاحتی بود که کردم؟ پس از چند روز، نامه یی گله آمیز از پسرم رسید که چه شد به اراک و تا در خانه ما آمدی، ولی داخل نشده و بازگشتی و چرا با دوستانت که در راه، قرار ملاقات نهاده بودی، و شب به دیدار تو آمده بودند، تخلّف وعده کردی؟
و در پایان آدرس منزل خود را، در همان محل داده بود که من در آن مکاشفه و سیاحت به آنجا رفته بودم .

يکشنبه 27/2/1394 - 12:54
شخصیت ها و بزرگان
مهدی آذر یزدی كه بیش از 50 سال برای كودكان كتاب می‌نوشت 87 سال را در تجرد زندگی كرد و هیچ فرزندی غیر از كتاب از خود به یادگار نگذاشت...
 
مهدی آذر یزدی سال 1301 شمسی در خرمشاه از توابع بزد در یك خانواده جدید الاسلام به دنیا آمد.
خانواده او جزو خانواده‌های جدیدالاسلام‌ها بودند. آنها قبلاً زرتشتی بودند و سه چهار نسل پیش مسلمان شدند.
او مختصر خواندن و نوشتن را در خانه از پدر و قرآن را از مادربزرگ فرا گرفت و در 14 سالگی همراه با كار رعیتی و یا شاگرد بنایی مدت یك سال و نیم‌ صبح‌های تاریك به مدرسه خان می‌رفت.
او تا طلوع آفتاب نزد یك «آشیخ» كه او هم روزها در گیوه‌فروشی كار می‌كرد با سه شاگرد دیگر یاد گرفتن عربی را با اصرار پدر شروع كرد.
آذر یزدی در همان سن و سال بود كه «نصاب» را حفظ كرد و تا «انموزج و الفیه» خواند كه بعد آن را رها كرد.
پدرش حاج علی‌اكبر رشید در همان خرمشاه زراعت می‌كرد و به امور دینی و مذهبی سخت متعصب بود.
او از ذوق و قریحه شاعری بی‌بهره نبود و به همین خاطر دیوانی از اشعار در مدایح و مراثی ائمه اطهار از خود به جا گذاشت.
آذر یزدی سال‌ها پیش در گفت‌وگو با روزنامه پیمان یزد درباره پدرش گفته بود كه او «مدرسه دولتی و كار دولتی و لباس كت و شلوار را حرام می‌دانست و به همین علت او را به مدرسه نگذاشت.»
به گفته او، قرآن، مفاتیح الجنان، حلیه المتقین، عین الحیات، معراج السعاده، نصاب الصبیان و جامع المقدمات تنها كتاب‌هایی بودند كه در خانه آنها دیده می‌شدند.

اولین حسرت زندگی
آذر یزدی در همان سن و سال بود كه اولین حسرت زندگی خود را تجربه كرد.
او در گفت‌وگو با همان روزنامه گفته بود «اولین بار كه حسرت را تجربه كردم، موقعی بود كه دیدم پسرخاله پدرم كه روی پشت بام با هم بازی می‌كردیم و هر دو هشت ساله بودیم، چند تا كتاب دارد كه من هم می‌خواستم و نداشتم.
به نظرم ظلمی از این بزرگتر نمی‌آمد كه آن بچه كه سواد نداشت، آن كتاب‌ها را داشته باشد و من كه سواد داشتم، آن‌ها را نداشته باشم.
كتاب‌ها، گلستان و بوستان سعدی و تاریخ معجم چاپ بمبئی بود كه پدرش از زرتشتی‌های مقیم بمبئی هدیه گرفته بود.
شب قضیه را به پدرم گفتم. پدرم گفت اینها به درد ما نمی‌خورد. اینها كتاب‌های دنیایی‌اند. ما باید به فكر آخرتمان باشیم.
شب رفتم توی زیرزمین و ساعت‌ها گریه كردم و از همان زمان عقده كتاب پیدا كردم كه هنوز هم دارم.»
آذر یزدی درباره اولین تجربه و برخوردش با كتابفروشی می‌گوید كه این تجربه مربوط به 14 سالگی اوست؛ زمانی كه در كارگاه جوراب بافی كار می كرد.
او می‌گوید «از كار بنایی به كار در كارگاه جوراب‌بافی كشیده شدم. صاحب كارگاه با «گلباری‌ها»، صاحبان یگانه كتابفروشی شهر، خویشی داشت.
صاحب كارگاه هم جداگانه یك كتابفروشی تأسیس كرد و مرا از میان شاگردهای جوراب بافی جدا كرد و به كتابفروشی برد.
دیگر گمان می‌كردم به بهشت رسیده‌ام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.
در این كتابفروشی بود كه فهمیدم چقدر بی‌سوادم و بچه‌هایی كه به دبستان و دبیرستان می‌روند ، چقدر چیزها می‌دانند كه من نمی‌دانم.
برای رسیدن به دانایی بیشتر یگانه راهی كه جلو پایم بود خواندن كتاب بود. سه چهار سال كار در این كتابفروشی، هوس نوشتن و شعر گفتن و با بچه های درس خوانده همرنگ شدن را در من به وجود آورد.»

آمدن به تهران و كار در كتابفروشی‌ها 
مهدی آذر یزدی دو سال بعد از رفتن رضاخان و در بحبوحه جنگ جهانی دوم به تهران آمد.
او در خاطراتش كه به صورت مصاحبه با روزنامه پیمان یزد منتشر شده درباره آن دوران گفته است «ناگزیر می‌بایست كاری پیدا می‌كردم تا بتوانم با آن زندگی كنم و این كار حتماً می بایست كاری مطبوعاتی می بود.
در تهران با چند كتابفروشی از راه مكاتبه آشنا بودم ، ولی نمی خواستم بروم و بگویم كار می خواهم. ناشناسانه تقاضای كار كردن را سهل تر می یافتم.
پیشتر با مقالات هاشمی حائری انسی پیدا كرده بودم. با خودم گفتم ، یك روزنامه نویس مشهور با همه ارتباط دارد.
نامه ای به ایشان نوشتم و گفتم كه كار مطبوعاتی می خواهم. آقای هاشمی قدری توپ و تشر زد و ملامت كرد كه به تهران می آیید چه كنید؟! ما خودمان از این شهر در عذابیم و از این حرف ها.
بعد كم كم آرام شد و گفت شما سه شنبه آینده بیا یك فكری برایت می كنم. سه شنبه بعد آقای حسین مكی را در همان اداره صدا كرد و گفت بیا، این همشهری ات آمده.
با آقای مكی در یزد آشنا شده بودم. آقای مكی گفت در خیابان ناصرخسرو با چاپخانه حاج محمدعلی علمی صحبت كرده ام. برو آنجا و بگو مكی مرا فرستاده.
همان روز رفتم و در چاپخانه علمی مشغول به كار شدم.»
مهدی آذر یزدی تا اواخر عمرش همچنان با كتابفروشی ها و ناشران كار می كرد.
او در كتابفروشی های خاور، ابن سینا، امیركبیر، بنگاه ترجمه و نشر كتاب و روزنامه های آشفته و اطلاعات و چاپخانه علمی چندین سال كار كرد.

شكست‌های زندگی
به گفته خودش، دو بار كتابفروشی راه انداخت كه هر دو بار ورشكست شد.
پس از آن با یكی از كسانی كه در چاپخانه آشنا شده بود، شریك شد و به كار عكاسی حرفه‌ای پرداخت.
اما مغبون و پشیمان شد. یك بار یك عكاسخانه را خرید، ولی بعد از یك سال واگذارش كرد.

آذر یزدی برای كودكان كتاب می‌نویسد 
مهدی آذریزدی را با این حال بیشتر به خاطر كتاب‌هایی می‌شناسند كه برای كودكان نوشته است. به ویژه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب».
او درباره روزگاری كه برای اولین بار به فكر نوشتن كتاب برای بچه‌های افتاده بود می گوید «اولین بار كه به فكر تدارك كتاب برای كودكان افتادم، سال 1335 یعنی در سن 35 سالگی ام بود.
در این سال در عكاسی یادگار یا بنگاه ترجمه و نشر كتاب كار می كردم و ضمناً كار غلط گیری نمونه های چاپی را هم از انتشارات امیركبیر گرفته بودم و شب ها آن را انجام می دادم.
قصه ای از «انوار سهیلی» را در چاپخانه می‌خواندم كه خیلی جالب بود. فكر كردم اگر ساده تر نوشته شود برای بچه ها خیلی مناسب است.
جلد اول «قصه های خوب برای بچه های خوب» خود به خود از اینجا پیدا شد.
آن را شب ها در حالی می نوشتم كه توی یك اتاق 6 متری زیر شیروانی، با یك لامپ نمره ده دیواركوب زندگی می كردم.
نگران بودم كتاب خوبی نشود و مرا مسخره كنند.
آن را اول بار به كتابخانه ابن سینا (سر چهار راه مخبرالدوله) دادم. آن را بعد از مدتی پس دادند و رد كردند.
گریه‌كنان آن را پیش آقای جعفری، مدیر انتشارات امیركبیر بردم. ایشان حاضر شد آن را چاپ كند.»

آثار مهدی آذریزدی 
کتاب 8 جلدی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» جزو پرتیراژترین كتاب‌های ایران بوده است.
سال گذشته مدیران انتشارات امیركبیر به یزد رفتند تا برای انتشار جلدهای نهم و دهم این مجموعه با مهدی آذر یزدی به توافق برسند.
اما بیماری و مرگ برنامه ها را به هم زد.
«قصه‌های تازه از كتاب‌های كهن»، «گربه ناقلا»، «گربه‌ تنبل»، «مثنوی» (برای بچه‌ها) و «مجموعه‌ قصه‌های ساده» از جمله كارهای او برای كودكان بود.

آذر یزدی در تجرد مرد
مهدی آذر یزدی 87 سال در تجرد زندگی كرد. با این حال بچه‌ها را دوست داشت و بیش از 50 سال برای آن ها نوشت.
او در زندگی هیچ چیز را به اندازه سكوت و آرامش و كتاب دوست نداشت.
دوستان و آشنایانش هنگام رفتن به خانه او می بایست رمز خانه اش را بدانند تا در برای آن ها باز شود.
دوستانش می گفتند مثلاً باید دو بار پی در پی به در می كوبیدیم تا او بداند كه از دوستانش هستیم و در را برای ما باز كند.

جوائز و نشان‌ها
آذر یزدی سال 1343 از سازمان یونسكو جایزه ای دریافت كرد و سال 1345 نیز دو كتابش به عنوان آثار برگزیده «كتاب كودك» انتخاب شدند.
پس از انقلاب هم چهره ماندگار شد و محفل‌ها و انجمن‌های مختلف برای او بزرگداشت های متعدد برپا كردند.
يکشنبه 27/2/1394 - 12:50
كودك

هر فردی صرف نظر از سنش انتظار دارد در مقابل کار خوبی که انجام می دهد مورد تشویق قرار گیرد . این موضوع در مورد کودکان نیز با شدت بیشتری دیده می شود . بطوریکه تشویق می تواند به عنوان یک ابزار مهم تربیتی در اختیار والدین قرار گیرد . تشویق کودکان در تغییر رفتار آنها نقش بسیار مهمی دارد . بنابراین با پاداش دادن به رفتارهای قابل قبول کودک می توانیم باعث تقویت و تثبیت و نهایتا یادگیری رفتار مطلوب در او شویم .

چگونه کودکان را مورد تشویق قرار دهیم :

برای تشویق کودکان می توانیم از روش های مختلف پاداش دادن استفاده کرد . برای آموزش مهارتهای جدید کودکان را باید تشویق کرد 

پاداش های کلامی :

در سنین خردسالی می توان از پاداش های کلامی بهترین استفاده را برد . یعنی در زمانی که کودک رفتار مطلوبی را انجام می دهد با کلام محبت آمیز و نیکو او را مورد تشویق قرار دهید . اگر پاداش های کلامی با توصیف کردن رفتار خوب کودک همراهخ باشند نتیجه خیلی بهتری خواهند داشت . چرا که کودک کاملا متوجه کار درستی که انجام داده می شود . مثلا زمانی که کودک بعد از ورود به خانه کفش هایش را در جای مخصوص کفش گذاشت به او بگوییم از اینکه کفش هایت را سر جایش گذاشتی متشکرم .

سعی کنید در زمان گفتن جملات تشویقی این جملات را با احساس و هیجان بیان کنید . یعنی طرز بیان شما شاد و پر انرژی باشد.

پاداش های غیر کلامی :

 پاداش های غیر کلامی شامل پاداش هایی هستند که از کلام استفاده نمی گرددو با رفتارهایی ساده مثل با دست پشت کودک زدن ، دست روی شانه او گذاشتن یا چشمک زدن مشخص می شود . 

رضا زارع 

 

چهارشنبه 20/12/1393 - 12:38
مورد توجه ترین های هفته اخیر
فعالترین ها در ماه گذشته
(0)فعالان 24 ساعت گذشته