( کاش می شد روی قلب سرنوشت
لحظه های با تو بودن را نوشت )
کاش می شد بر غبار زندگی
جمله ای از خاطراتت را نوشت
کاش می شد در گلستان وفا
چهره پاکت را گشتان سرشت
کاش می شد کوله بار عاشقی
در پی آزادگی را در نوشت
کاش می شد قطره های اشک را
کاسه ای در هر قدم آور گرشت
تقدیم به شهدا
( عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با چشمان تر )
عشق یعنی با دعا برخواستن
سر به سجده با رکوع برخواستن
عشق یعنی چون خلیل الله باش
عاشق چشمان آن دلدار باش
عشق یعنی نغمه ی آزادگی
بندگی سازندگی آراستگی
گرچه میدانم مرا عات جمال حق دل است
لیک اهل دل شدن کاری به غایت مشکل است
کس نمیداند طریق عشق را پایان کجاست
جای پای پیرمرد تا ماسه های ساحل است
به صلای دوست کس را در حریمش راه نیست
صبر و بی بال و قنائت گردشی بی حاصل است
جای بالیدن ندارد این نماز بی حضور
زاهدا خود دانی گفتگویم باطل است
از میان این همه همراهیان نیمه راه
آزمودم غصه را دیدم رفیقی قاتل است
ناق لیلی خبری داد با بانگ جرس
ذکر یا لیلای مجنون در فضای محمل است
با زلیخا گو نباشد در این بازار عشق
یوسفی کز ناله های پیر کنعان غافل است