خاطرات و روز نوشت
سلام قولا من رب رحیم
یادتونه گفتم عشق خیلی چیزها رو حل می كنه
وقتی طرف رو دوست داشتی دیگه صبر نمی كنی ببینی چی میگه تا براش انجام بدی خودت با سر هر كاری لازم باشه انجام بدی
خب همین میشه همه وجودت رو پر می كنه و معشوق در وجودت ظهور پیدا می كنه میشی شهید راه اسلام دیگه
ما منتظریم ببینم خدا چی میگه خدا چی میخواد تا انجام بدیم ولی یكی كه عاشق خداست خودش رو وقف خدا كرده همه چیزش خدا میشه و دیگه از مرزهای خوبی عبور میكنه و عروج پیدا می كنه به سمت ذات اقدس الهی...
از اون طرف هم خدا وقتی كسی رو عاشق خودش ببینه روی هوا براش كار انجام میده
دوشنبه 21/10/1388 - 10:59
خاطرات و روز نوشت
حالا تازه رسیدیم سر اصل مطلب یعنی كسانی كه عاشق خدا شدند
حافظ میگه عاشق باید خیلی ناملایمات رو حفظ كنه كه به اون هدفش برسه ولی از طرفی وقتی عاشق شدی خیلی مشكلات رو هم میتونی حل كنی...
ادامه دارد..
شنبه 19/10/1388 - 9:34
خاطرات و روز نوشت
کی رو دوست داری؟ اونم تو رو دوست داره؟ چقدر قبولش داری؟ اون تو رو چقدر قبول داره؟
کی با هم آشنا شدید؟ از چیش خوشت اومد که عاشقش شدی؟ اونم تو رو دوست داره؟
...
اگر یکی باشه که ندیده و نشنیده عاشقت باشه قبل از اینکه حتی تو معنی عشقو بفهمی !!
اگر یکی باشه که از هر کسی بت نزدیک تر باشه و عشقش رو هر لحظه احساس کنی
اکر یکی باشه که از چشمات هم بیشتر بش اعتماد داشته باشی
اگر یکی باشه که بدون اون حتی نمیتونی یه لحظه نفس بکشی و همه وجودت رو ازش داشته باشی
(فکر کن یه نفر یکی از اعضای بدنشو مثل کبد یا کلیه شو بت داده باشه چقدر یادش می کنی؟)
اگر یکی باشه مظهر زیبایی و قدرت که با شما نسبت فامیلی داشته باشه
اگر یکی باشه که حتی از مادرت بیشتر بت خدمت کرده باشه و هواتو داشته و همیشه داره
اگر یکی باشه راهنماییت کنه و یا کمکت کنه وتو همه مراحل زندگیت تو رو تو یه مسیر خوب هدایت کنه
اگر یهو بفهمی یکی هست که مدت هاست دنبالته بارها صدات کرده بارها بت ابراز علاقه کرده (دوست نداری باش حرف بزنی)
اگر یکی باشه که دنیا و اخرتت رو تضمین کنه نمی خوای ببینیش
سعی کن ببینیش
سعی کن خوب ببینیش
سعی کن باش حرف بزنی
سعی کن به حرفاش خوب گوش کنی
سعی کن عاشقش باشی که مثل اون هیچکس لیاقت عشق تو رو نداره
سعی کن هر طور شده ارتباطت رو باش حفظ کنی
سعی کن اگر خواستی برای کسی دل بدی برای کسی جون بدی فقط و فقط اون باشه
اگر نفس میکشم بخاطر اونه اگر میخوام زندگی کنم به عشق اونه اگر ائمه رو دوست دارم به عشق اونه
اگر تابع ولایتم بخاطر اونه اگر برای حسین (ع) سینه میزنم بخاطر اینه که اون حسین رو برای هدایت من و امثال من قرار داد و حسین (ع) به عینه الگوی دلدادگی با خداست.
...
هیچ چیز رو جلوی خدا بت نمی کنم... حواسم جمع هست که اگر گفتن دوست داشته باش ببینم معشوق اعظم راضیه ؟...
خدا دوست نداره بنده هاش رو بیشتر از خودش دوست داشته باشید حتی اگر وجود مقدس حضرت ابا عید الله علیه السلام باشه
میخوام خودتون فکر کنید ، خودتون انتخاب کنید وگرنه تا دلتون بخواد مناجات هست ولی تا معرفت پشتش نباشه کلام معصوم هم که باشه اثر نمی کنه.
یا الله
پنج شنبه 17/10/1388 - 12:43
خاطرات و روز نوشت
بزودی انجمن ها رو به ثبت مطالب منتقل می كنم...
گفت بیا دو لبه این زخم رو بگیر شاید خونش بند بیاد.
وقتی دیدم به پهلوی شکافته و خونین زنی اشاره می کند وحشت کردم و گفتم : نه من نمیتونم. هر کار دیگه ای بگی انجام میدم، غیر از این کار. به خدا دل این کار رو ندارم، شرمنده ام.
زینب چند تا لایه پنبه تا کرد و روی جراحت گذاشت و گفت: دیگه باید عادت کنی. شاید از این به بعد بدتر از این ببینی و مجبور بشی انجام بدی. حالا بیا بگیر فشار بده شاید خونش بند بیاد.
رفتم جلو و در حالی که بدنم مور مور میشد ، دستم را روی پنبه گذاشتم. یک لحظه احساس کردم منجمد شدم و مغزم در حال جمع شدن و یخ زدن است. توی دلم به هم میرخورد و همان طور که دستم روی زخم بود. انگار خشکم زده بود. فکر می کردم از این حالت انقباض بیرون نمی آیم. هر چه می گذشت رطوبت خون از لایه های پنبه می گذشت و به دستم میخود و دلم را هم میزد. از ترس اینکه جلوی لیلا از غسالخانه بیرونم کنند، جرات نمی کردم عکس العملی نشان دهم. فقط توی دلم میگفتم: چرا اومدم اینجا. این همه کار چرا اینجا ! چرا اینجا!
سرم را برگرداندم تا متوجه حس و حالم نشوند. ا زبخت بد چشمم به جناه چند دختر بچا افتاد که تازه توی غسالخانه آورده بودند. صورت هایشان خیلی قشنگ بود. یقین داشتم شیرین زبان هم بودند.. وقتی فکر می کردم بدن این بچه ها که مثل برگ گل لطیف و معصوم است میخواهد زیر خاک برود، از خودم بدم آمد.
کار زینب که تمام شد، زن ها برای پاره کردن لباس ها صدایم کردند. خیلی سخت بود. حجب و حیا مانع میشد نگاهم به بدن عریان کشته ها بیفتد. فشار عجیبیرا باید تحمل می کردم و دو بر نمی آوردم. آدم ها را همیشه در حریم لباس و پوشش دیده بودم ولی حالا یک عده بی حس و جان روی زمین افتاده بودند و من باید لباس هایشان را قیچی می زدم. بالاخره شرایط کار انقدر فشار آورد که دل به دریا زدم و سراغ یکی از جنازه ها رفتم. نمیدانم شاید احساس شرمندگی از دیدن جنازه بچه ها ، خستگی غسال ها ، مظلومیت کشته ها مرا مصمم کرد آستین بالا بزنم. با کمک یکی از زن ها، جنازه ی زن عرب سیه چرده ایی را که پنجاه ساله به نظر میرسید از روی زمین برداشتم و روی سنگ گذاشتم. لباس هایش را قیچی زدم و آماده کار شستنش شدم.
وقتی خواستم لیف و صابون رو بردارم، باز هم دچار تردید شدم. دستکش نداشتم. باید به لیفی دست میزدم که به تن همه مرده ها خورده بود. فشار روحی سنگینی را تحمل میکردم. زیر چشمی به لیلا نگاه کردم. دختر تپل و لوسی که همیشه حرف حرف خودش بود، تسلیم شرایط شده ، کارها را بدون چون و چرا انجام می داد. هر طور که بود با یک احساس بد و حالتی چندش آور شروع کردم به شستن. پیرزن چاق به کمکم آمد. خدا رو شکر کردم چون نمی توانستم به سر و موهای شهید دست بزنم. وسط کار آب قطع و وصل میشد. از همه بدتر خونی که بین موهای وزوزی و خاکستری زن جاری بود ، بند نمی آمد و با این بی آبی ما را دچار مشکل کرده بود.
بالاخره از تانکر بالای غسالخانه شلنگ کشیدند و کار را ادامه دادیم. صدای دختر این زن که پشت در ضجه میزد و یوما ، یوما می گفت لحظه ای قطع نمیشد.نگذاشته بودند او داخل بیاید چون بعضی ها به همراه شهیدشان وارد غسالخانه می شدند، گریه و زاری می کردند و موقع شستن عزیزشان می گفتند: تو را به خدا آهسته جابجایش کنید. تو رو خدا یواش تر و... .
وقتی کار زن تمام شد، پارچه اوردم. او را توی کفن پیچیدم و به خودم گفتم خدایا این چه قسمتی بود که نصیب من شد. این چه کاریه که من باید بکنم. من کجا و اینجا کجا؟ چطور من اینقدر بی رحم و سنگدل شدم که جنازه میشویم. از خودم بیزار شده بودم. با این حال شهید بعدی را برداشتم، بعدی و بعدی.
به بعضی چیزها نمی توانستم دست بزنم. جنین های سقط شده ای که موج انفجار باعث شده بود قیافه وحشتناکی داشته باشند ، بدجور مرا می ترساندند.
ص106 کتاب هستیم
شادی ارواح طیبه شهدا بالاخص شیرزنان شهید صلوات ختم کنید
چهارشنبه 16/10/1388 - 14:25
خاطرات و روز نوشت
در ادامه مطالبم از شرح كتاب دا در انجمن ها ...
با اینکه رفت و برگشتنمان، نیم ساعت نشده بود ولی جلوی درب غسالخانه که رسیدیم، خیلی شلوغ شده بود. بر خلاف دیروز چفت پشت در را نینداخته بودند و راحت رفتیم تو. باز لیلا با بهت و کنجکاوی آنجا را می کاوید و به جنازه های در حال شست و شو نگاه می کرد. خشکش زده بود. توی چهره اش واگرفتگی می دیدمو متاصل به من نگاه می کرد. از نگاهش می فهمیدم چه میخواهد بگوید با این وضعیت چه می خواهیم بکنیم ولی این حالش زیاد طول نکشید و زود دست به کار شد. انگار حرفم تو گوشش بود که نباید معطل کند. ولی او هم مثل دیروز من زیاد طرف جنازه ها نمی رفت. آب می آورد و کفن می برید و دست غسال ها می داد یا برانکار ها را جابجا می کرد.به نظرم او خیلی بهتر و سریعتر از من توانسته بود به محیط غسالخانه کنار بیاید. شاید تعریف های من زمینه را برایش ایجاد کرده بود. شاید هم به این دلیل بود که من در کنارش بودم. چون خودم هم احساس می کردم وجود لیلا در اینجا به من آرامش میدهد . حالا تنها نیستم و با اعتماد به نفس بیشتری می توانم کار کنم. با این حس فکر کردم باید بتوانم کار جدی تری انجام بدهم. ضرورت هم دارد که دست به کار شوم.
توی این فکر و خیال ها دست و پا میزنم که زینب رودباری صدایم کرد و گفت : دختر سید بیا. به خودم آمدم و گفتم : بله.
چهارشنبه 16/10/1388 - 14:23
خاطرات و روز نوشت
سلام علیكم و رحمه الله
ارتباط خداوند با بنده جنبه های زیادی داره
یكیش ارتباط عاشق و معشوق هست
یكیش عبارت خالق و مخلوق هست
شما هم با احترام با مادرت حرف میزنی هم دوستش داری و هم باش راحتی
ولی نظر شما برای من محترمه
یا زهرا س
سه شنبه 15/10/1388 - 14:26
خاطرات و روز نوشت
دوست گرامی سلام
اگر یه كسی انقدر منو دوست داشته باشه منم باش همینطوریم. اگر جنبه انسانی پیدا كرده دلیل نداره كه نعوذ بالله قصد اهانت بوده نه ما از دید انسانی اینطوری برامون تعریف شده و دوست داریم اینطوری باشه
یا زهرا س
سه شنبه 15/10/1388 - 13:56
خاطرات و روز نوشت
میشه دستت رو روی سرم بزاری؟ میشه سرم رو روی شونه هات بزارم
میشه خواهش کنم های های روی شونه هات گریه کنم؟
میشه خواهش کنم منو به آغوشت راه بدی؟
میشه داد بزنم دوست دارم؟ میشه بگم فقط مال تو ام؟
میشه بگم تو رو با هیج کس و هیچ چیز عوض نمی کنم؟
میشه به اون اسم قشنگت ، اونی که خودت دوست داری امروز صدات کنم؟
میشه بگی چی دوست داری؟
میشه بگی چکار کنم که بیشتر دوسم داشته باشی؟
میشه دستام همیشه تو دستات باشه؟ میشه حست کنم؟
میشه نفسم بشی؟ میشه همه کسم بشی؟
میشه تنهام نزاری؟
میشه تو چشات ذل برنم بگم دوست دارم؟
میشه بگی ازم راضی هستی یا نه؟ میشه بگی اصلا چطور ازم راضی میشی؟
میشه هوامو بگیری؟ میشه قلبمو بت هدیه کنم؟
میشه رو پاهات جون بدم؟
دوست دارم با تو باشم
یا ارحم الراحمین – ای زیباترین معشوق هستی
سه شنبه 15/10/1388 - 11:3
خاطرات و روز نوشت
معمولا فرصت ها رو بهونه ای برای به اوج رسیدن لذات و خواسته هامون مغتنم میشموریم و سعی می کنیم از مدت ها قبل براش برنامه ریزی کنیم . ولی این رو هم در نظر بگیرید که آیا واقعا این فرصت ها ما رو به خدا و پیامبرش (ص) نزدیک می کنه؟ آیا اعیاد ما با خدا و پیامبرش (ص) جمع میشه؟ و مورد رضایت ائمه هدی علیهم السلام هست یا ؟ ما فقط دنبال خوشی های لحظه ای هستیم که شبی برسد که ما در اون شب چنین و چنان کنیم.
تا حالا فکر کردید خدا منتظر ماست... تا حالا فکر کردید خدا دوست داره دلهایی رو که بش توجه دارن و به یادش هستند...
به ذهنتون خطور کرده که حدیثی داشته باشیم به این مضمون ( شوق خداوند برای دیدار بنده در نماز جماعت مثل کسی هست که گمشده اش رو پیدا کرده)
خداوند منتظر فرصتی هست که ما رو در حال مناجات ببینه و ما دنبال فرصتی هستیم که(روم به دیوار) از خدا دور بشیم و مثلا بعضی ها یه شب خوش باشن شبی که هزار شب نشه که میشه به بهانه های مختلف
تا حالا شده بشینی باش دو کلوم حرف حساب بزنی که آخدا من جوونم این مشکلات رو دارم اینا رو میخوام درگیرم بیچاره ام و... کمکم کن خدا میدونه چی میخوای ولی دوست داره خودت با زبون خودت بش بگی دوست داره صدای بنده های گرفتارش رو بشنوه دوست داره گریه هاتو ببینه دوست داره ببینه دل به غیرش نبستی دوست داره ببینه باش صاف و ساده ای
دوست داره کسی که باش حرف میزنه همیشه همراهش باشه دلش نمیخواد تو رو تو مجلس گناه ببینه
اما این هم نباشه که بگی من دیگه درست نمیشم و... براش برنامه ریزی کن تا برات برنامه ریزی کنه
خوشم میاد دستت تو حسابه آره داداش من کار مفتی اومد نداره... نمیشه باید هزینه کنی اونم نه از جیبت از دلت باید خالص باشه اگر شیشه خورده باشه جواب نمیده نگی نگفتم ها از اون طرف هم هر چقدر در خونش بری و صداش کنی شیشه خورده ها ازت جدا میشن و یه سبکی دلچسبی سراغت میاد که اون موقع دیگه هم راحت میشی هم حرفت پیش خدا سند میشه
اگر به محبت مادری اعتقاد داری بدون یکی هست که بیشتر از مادرت بت علاقه داره و اون خداست و اگر بخواد کارتو راه بندازه احد الناسی نمیتونه لحظه ای کارشو به تاخیر بندازه
اره همونه کریمه خیلی بیشتر از اونایی که ادعاشو دارن و رحیم مهربون تر از اونایی که ذاتشون مهربونی موج میزنه
همه میرن ولی اونه که هیچوقت از جاش تکون نمیخوره
یکم فکر کن ببین طرف حسابت کیه؟ فکر کنم معاملتون بگیره ... از من گفتن بود
یا زهرا س
سه شنبه 15/10/1388 - 11:2
خاطرات و روز نوشت
خدایا این دیگه چه بلایی بود به سر ما نازل شد. از زمین و آسمون بلا دیده بودیم ولی دیگه اینجوریشو ندیده بودیم خدایا حکایت این نفس اماره چیه؟ خدایا من مینرسم! خدایا به بزرگیت قسم کمکم کن!باید از خودمم فرار کنم؟ خدایا این چه برنامه ایه بابا بی خیال!! تا حالا که از در و دیوار برام می بارید اینجوری برو اینجوری بگرد اینجوری بشین سرتو بنداز پایین اینو بخور اینو بپوش گفتیم :چشم .خدا من حرفی زدم؟ولی این نفس شیطانی هم کمی نیست برای خودش ها خدایا خودت یه جوری اینو دست به سر کن من ضعیفم من نمیتونم ! خدایا پشتمو خالی کنی به ثانیه هم نمیکشه با مغز برم تو دره ها!!! خدایا من دارم میبینم از همین الان زمین خورده ام !! خدایا داری میبینی که نمیتونم خدایا نشه یهویی حواست از ما پرت بشه!!!
خدایا من میترسم . من هر چی دارم از تو دارم ولی اینم میدونم که بدون تو هیچی ندارم بیا و دستم رو محکم تر از همیشه بگیر...
یا ستار العیوب
یا زهرا س
سه شنبه 15/10/1388 - 11:1